مجموعه اشعار مهدی سهیلی ( کاملترین شعرهای مهدی سهیلی شاعر بزرگ ایرانی )
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه مجموعه اشعار کامل مهدی سهیلی را برای شما علاقهمندان شعر پارسی قرار دادهایم. مهدی سهیلی شاعر معاصر ایرانی، متولد ۱۳۶۰، از چهرههای شناختهشدهٔ شعر نیمایی و سپید است. اشعار او با زبانی ساده، روان و نزدیک به تجربهٔ زیستهٔ انسان امروز سروده شدهاند. تکواژهها، ایجاز و نگاه صمیمانه به لحظات عادی زندگی، از ویژگیهای اصلی شعر او به شمار میروند. دفترهای شعری چون «درختان همیشه گلابی نمیدهند» از آثار شاخص او هستند.

شعرهای زیبای مهدی سهیلی
خواه که تو ای پاره ی دل ! زنده بمانی
چون ماه جهانتاب، در خشنده بمانی
تا بنده سهیل منی و شمع سرایم
خواهم ز خدا ، روشن و تابنده بمانی
امید من آن است که در گلشن هستی
اچون غنچه گل با لب پر خنده بمانی
چون زهره به پیشانی عالم بدرخشی
تاجی شوی بر سر آینده بمانی
خواهم که پس از من چو یکی نخل برومند
تا زنده کنی نام پدر زنده بمانی
نام تو « سهیل » است و فروغ دل مائی
خوام که همه عمر ، فروزنده بمانی
ای نور دلم ! بندگی خلق روا نیست
خواهم که به درگاه خدا، بنده بمانی.
هر جا کسی با خاطری خرم نشسته است
در خنده هایش، پرده غم نشسته است
اندوه هم در دل نماند جاودانه
زیرا « غم و شادی » کنار هم نشسته است
شاید نپاید، زانکه شادی چون چراغی
در رهگذار صر صر ماتم نشسته است
هر جا که دیدم ـ در کنار « شادمانی »
« اندوه » در جان بنی آدم نشسته است
ای خدا! ای رازدار بندگان شرمگینت
ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی
ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت
زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی
اشک، میغلتد بمژگانم ز شرم روسیاهی
ای پناه بی پناهان! مو سپید روسیاه
بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم
تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم
وای بر من، با جهانی شرمساری کی توانم
تا بدرگاهت بر آرم نیمه شب دست نیازی؟
با چنین شرمندگیها، کی زدست من بر آید
تا بجویم چاره ی درد دلی از چاره سازی؟
ای بسا شب، خواب نوشین، گرم میغلتد بچشمم
خواب میبینم چو مرغی میپرم در آسمانها
پیکر آلوده ام را خواب شیرین میرباید
روح من در جستجوی میپرد تا بیکرانها
بر تن آلوده منگر، روح پاکم را نظر کن
دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها
من بتو رو کرده ام، بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها
مهربانا! با دلی بشکسته، رو سوی تو کردم
رو کجا آرم اگر از درگهت گوئی جوابم؟
بیکسم، در سایه ی مهر تو میجویم پناهی
از کجا یابم خدائی گر بکویت ره نیابم؟
ای خدا! ای راز دار بندگان شرمگینت
ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی
ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت
زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی
غزلیات نظیری نیشابوری | ۱۰۰ شعر غزل عاشقانه کلاسیک فارسی
اشعار عاشقانه مشتاق اصفهانی (شعرهای رمانتیک کلاسیک ایرانی بسیار زیبا)

باز آمدم بپرسش حال تو ای امید
ای مادری که هر نفسم گفتگوی تست
باز آمدم که بوسه زنم برمزار تو
ای مادری که هر نفسم گفتگوی تست
باز آمدم که شکوه کنم از غم فراق
وز بانگ ناله، روح ترا با خبر کنم
مادر! غم تو همنفسم شد بجای تو
با این غم بزرگ ، چه خاکی بسر کنم؟
جان پسر فدای تو، ای مادر عزیز
کی دانی از فراق ، چها بر پسر گذشت؟
هر لحظه ای که در غم مرگت ز ره رسیده
با سوز آه آمد و با چشم تر گذشت
غمخانه است سینه ی من در فراق تو
آنکس که هست از غم من باخبر، خداست
آگه نبودم از غم بی مادری، ولی ـــ
مرگت پیام داد که: بی مادری بلاست
وقتی ز دست ما و نماند از برای ما
غیر از غمی ، شکسته ودلی، جان خسته ای
تو مرغ جاودان بهشتی شدی ولی ـــ
داند خدا که پشت پسر را شکسته ای
مادر! بخواب خوش ، که زیادم نمیروی
جانم فدای تو ، منزل مبارکت
مادر بخواب ، کعبه ی من خاک کوی تست
قربان خاک کوی تو ، منزل مبارکت
عکس نوشته اشعار مهدی سهیلی
به که باید دل بست
به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟
سینه ها جای محبت، همه از کینه پر است .
هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گوید
نیست یکتن که در این راه غم آلوده عمر ـ
قدمی، راه محبت پوید
خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست
همه گلچین گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .
به که باید دل بست ؟
به که شاید دل بست ؟
نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد ـ
نقشه یی شیطانیست
در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد ـ
حیله پنهانیست .
زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ
هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست
به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟
خنده ها میشکفد بر لبها ـ
تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی
همه بر درد کسان مینگرند ـ
لیک دستی نبرند از پی درمان کسی
از وفا نام مبر، آنکه وفاخوست، کجاست ؟
ریشه عشق، فسرد
واژه دوست، گریخت
سخن از دوست مگو، عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟
دست گرمی که زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، لیک مبوی
لب گرمی که ز عشق ـ
ننشیند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخنی کز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نیز، مگو
چاه هم با من و تو بیگانه است
نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش کند
درد دل گر بسر چاه کنی
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبی از سر غم آه کنی .
درد اگر سینه شکافد، نفسی بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب کند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
دیده بر دوز بدین بام بلند
مهر و مه را بنگر
سکه زرد و سپیدی که به سقف فلک است
سکه نیرنگ است
سکه ای بهر فریب من و تست
سکه صد رنگ است
ما همه کودک خردیم و همین زال فلک
با چنین سکه زرد ـ
و همین سکه سیمین سپید ـ
میفریبد ما را
هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ
گفته ام با دل خویش:
مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش
نتوانم که گریزم نفسی از چنگش
آسمان با من و ما بیگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه
« خویش » در راه نفاق ـ
« دوست » در کار فریب ـ
« آشنا » بیگانه
شاخه عشق، شکست
آهوی مهر، گریخت
تار پیوند، گسست
به که باید دل بست ؟
به که شاید دل بست ؟
(( ۲۸ اسفند ۱۳۵۰ ))
شعر فارسی زیبا از شاعران معروف / 40 شعر احساسی و شندنی خاص
شعر زیبا + مجموعه زیباترین اشعار با موضوعات مختلف و جذاب از شاعران قدیمی و معاصر
سرم سنگ، دهانم تلخ، چشمم شمع بی نور ست ـ
نفس در سینه زندانیست ـ
چو روز آید بچشمم دختر خورشید، بیمارست ـ
شبانگه در نگاه من عروس ماه؛ رنجورست ـ
تمام شهر، گورستان وهم انگیز ـ
سراسر خانه ها آرامگاه سرد و متروکست ـ
فضا انباشته از بوی تند سدر و کافورست
و هر جا دیده میچرخد ـ
چراغانست اما در نگاه من ـ
چراغی بر سر گورست.
شبانگه اختران بر آسمان، چون آبله بر روی بیمارند ـ
و ابری تیره چون مه را فرو پوشد ـ
بخود گویم که چشم آسمان کورست .
سحرگاهان بگوشم صحبت گنجشکها چون آیه مرگست
نگاه هر کبوتر بر لب دیوار میگوید:
ـ درخت عمر تو بی بار و بی برگست
تنت در قلعه دیو سیاه مرگ، محصورست
در آن دم همره بانگ خوش پیر مناجاتی،
دو لرزان دست را بر آسمان گیرم
و نومیدانه با آوای محزونی سلامت از خدا خواهم
ولی در عمق جانم آشنای ناشناسی میزند فریاد:
که راهم تا سواد تندرستی، ایمنی، فرسنگها دورست
خداوندا !
سرم سنگین، دهانم تلخ، چشمم بی نورست
نفس در سینه زندانیست
بچشمم دختر خورشید بیمارست
و ماه آسمان پیرست، رنجورست
(( بیستم خرداد ۱۳۴۸ ))

از مهرگان بیزارم و از نام پائیز-
وز مهر دارم دیده ای از گریه لبریز
در مهر بی مهر-
هر برگ زردی کز درختی پیر و رنجور –
میافتد و میلغزد و بر خاک راهی می نشیند-
همراه آهی کز دلم سرمیکشد تلخ–
در خاطرم یاد سیاهی می نشیند.
از باد پائیز-
می پیچدم در یاد، فریاد جدایی
وز برگریزش میدود در خاطر من-
پژمردن آن عشق دیرین خدایی
در ماه پائیز
او بی خبر از حال من خاموش میرفت-
اما مرا در سینه فریادی نهان بود
یک کاروان اندوه در راه سفر داشت-
خود کاروانسالار پیر کاروان بود.
یک روز ابری،روز خاموش و غم انگیز
او بود و من،اما مه او … یکعمر،تلخی
من بودم و او-
اما نه من …. یک کوه،اندوه
در پیش رو، کوه مصیبت دشت تا دشت-
در پشت سر، دریای محنت،کوه تاکوه.
او رفت خاموش-
من ماندم و اشک-
من ماندم و آه-
من ماندم و فریاد جانکاه.
آن نام جانداروی شیرین-
وآن عشق جاویدان دیرین-
تالحظه های مرگ پیوند-
تا واپسین دم میدود در یاد تلخم
او را چه نامم؟
او را چه گویم؟
او نیمی از من بود و من نیمی از اویم
آن بخت خفته-
همزاد من، نیروی من، بال وپرم بود-
او مادرم بود.
اشعار نو مهدی سهیلی
افسرده ، بی پناه ، پریشانحال ــــ
افتاده ام به گوشه ی تنهائی
من یکطرف نشسته ام و غمها
ایستاده اند گرم و صف آرائی
در بزم گرم زندگیم، بیگاه
سنگی فتاد و ساغر من بشکست
طفلم رمید و همسر من بگریخت
دستی رسید و رشته ما بگسست
عمری قرار زندگیم بودند
رفتند و هیچ صبر و قرارم نیست
خواهم ز چنگ حادثه بگریزم
ایوای من که پای فرارم نیست
کو خنده های کودک دلبندم؟
آن گر مخوی نغمه سرایم کو؟
آنکس که کودکانه گه بیگاه ـــ
میگفت قصه ها ز برایم کو؟
ایوای از شکنجه های تنهائی
کو همسرم؟ کجاست هماغوشم؟
فرزند من کجاست که با شادی ـــ
بالا رود ز دست و سر و دوشم؟
خاموش مانده خانه من امشب
در آن خروش و همهمه بر پا نیست
دلبند کودکم که دلم میبرد ـــ
آرام جان خسته « بابا » نیست
ای تک ستاره های شب تارم
ای اشکها! ز دیده فرو ریزید
ای لحظه های غم زده! بنشینید
ای دیوهای حادثه! بر خیزید
در این شب سیاه غم آلوده
من هستم و سکوت غم انگیزی
وز این سیاه چال ،نصیبم نیست
جز وای وای شوم شباویزی.
حرفی که مهر نیست در آن، ناشنیده باد
دستی که نیست دست محبت، بریده باد
اشعار ملا هادی سبزواری { مجموعه اشعار غزل، رباعی، ترجیعات و… }
اشعار عرفی شیرازی ( مجموعه شعرهای غزلیات، رباعیات و قصیده )
بود سوزی در آهنگم خدایا!
تو میدانی که دلتنگم خدایا!
دگر تاب پریشانی ندارم
نه از آهن،نه ازسنگم خدایا
خدا یا بشکن این آئینه ها را
که من از دیدن تو آئینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن نا گزیرم
از آن روزیکه دانستم سخن چیست ـــ
همه گفتند: این دختر چه زشت است
کدامین مرد ، او را می پسندد؟
دریغا دختری بی سرنوشت است.
چو در آئینه بینم روی خود را
در آید از درم، غم با سپاهی
مرا روز سیاهی دادی ،اما
نبخشیدی به من چشم سیاهی
به هر جا پا نهم ، از شومی بخت ـــ
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به مردم ـــ
یکی در حلقه گیسوی من نیست
مرا دل هست ، اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
بمن حال پریشان دادی، اما ـــ
سر زلف پریشانم ندادی
به هر ماه رویان رخ نمودند ـــ
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم بزاری
چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان ـــ
همه گویند : که او مردم گریز است
نمیدانند، زین درد گرانبار ـــ
فضای سینه من ناله خیز است
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگینش دختر ی ناز آفرین بود
ز شرم روی نا زیبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستین بود
چو مادر بیندم در خلوت غم ـــ
ز راه مهربانی مینوازد
ولی چشم غم آلوده اش گواهست
که در اندوه دختر می گدازد
ببام آفرینش جغد کورم
که در ویرانه هم ، نا آشنایم
نه آهنگی مرا ،تا نغمه خوانم ـــ
نه روشن دیده ای ، تا پرگشایم
خدایا ! بشکن این آئینه هارا
که من از دیدن آئینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشای
تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه روئی نا خوشایند ـــ
دلی روشنتر از آئینه دادی
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولی سیرت پرستان میستایند
به بزم پاکجانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند
میان سیرت وصورت ،خدایا ! ـــ
دل زیبا به از رخسار زیباست
بپاس سیرت زیبا ، کریما! ـــ
دلم بر زشتی صورت شکیباست.

دیرینه سالهاست که در دیدگاه من –
شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان
وین تک ستاره های درخشان بیشمار –
سیمین حبابهاست که بر سطح آبهاست
در دیدگاه من –
این ماه پرفروغ که بیتاب می رود
سیمینه زورقیست که بر آب می رود
رخشان شهابها که پراکنده می خزند –
هستند ماهیان سبکخیز گرمپوی –
کاندر پی شکار، شتابنده می خزند.
در دیدگاه من –
دریاست آسمان و ندارد کرانه ای
جز بی نشانگی –
از ساحلش نبوده خرد را نشانه ای
گفتم شبی به خویش:
این آسمان پیر –
بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام –
دنبال ناخداست
پس ناخدا کجاست؟
در گوش من چکید صدایی که نرم گفت:
دریاست آسمان و در آن ناخدا “خداست”
شهریور ۱۳۴۹
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










