اشعار عاشقانه مشتاق اصفهانی (شعرهای رمانتیک کلاسیک ایرانی بسیار زیبا)

غزل‌های عاشقانهٔ مشتاق اصفهانی، پیوندی شگرف از باریک‌اندیشیِ سبک هندی و سادگیِ دل‌نشینِ دوران بازگشت ادبی است؛ جایی که واژه‌ها نه در پیِ پیچیدگی، که در جستجوی جانِ کلام‌اند. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از اشعار عاشقانهٔ مشتاق اصفهانی و زیباترین شعرهای رمانتیک کلاسیک ایرانی را گردآوری کرده‌ایم. این سروده‌ها، بازتابی از نگاهِ شیدایی است که «آتش نهفته در دل» را با زبانی بدیع وصف می‌کند و از «سرگشتگی در کوچه‌های هجران» می‌گوید.

اشعار عاشقانه مشتاق اصفهانی (شعرهای رمانتیک کلاسیک ایرانی بسیار زیبا)

غزلیات عاشقانه مشتاق اصفهانی

ار مهر و وفا تو هرچه داری

با دوست نداری ارچه داری

دین و دل و جان ماست بهرت

تا زین همه چشم بر چه داری

از جور تو فارغند اغیار

با ما داری تو هرچه داری

مستی و کشیده تیغ مشتاق

حیران که تو در نظر چه داری

از دیر و کعبه در عشق گر نبودم نشانی

کافیست بر جبینم گردی ز آستانی

هر دم فغانم آید جانسوزتر که چون نی

دارم ز زخم تیرت پر رخنه استخوانی

آهی که از تو دزدد در سینه خسته جانی

تیغیست در غلافی تیریست در کمانی

در گلشنی که نتوان بی‌ناله یکدم آسود

کو فرصتی که بندم بر شاخی آشیانی

هر اختری سپهریست در حسن و اختر تو

آن اختری که دارد سرکش‌تر آسمانی

در وادی محبت آن رهروم که گاهی

از دور هم نبیند گردی ز کاروانی

از جورت ار ننالم غافل مشو که ما را

آه نهفته در دل تیریست در کمانی

رنگ شکسته ماست کز عشق رنگ بستست

ورنه بود بهاری دنبال هر خزانی

کامل عیار عشقت دیوانه من اما

می‌بایدت بسنگی هر لحظه امتحانی

در راه انتظارت گیرم چگونه آرام

نه صبری و شکیبی نه تابی و توانی

شادم که رفت در عشق سرمایه‌ام بتاراج

سودای عاشقان را سودیست هر زیانی

مرغان ز عشق باشند تا نغمه‌سنج مشتاق

چون من کجا سراید مرغی بگلستانی

کز ناله‌های الوان آن بلبلم که دارد

با صد هزار دستان هر لحظه داستانی

خوشا فصل گل و عهد جوانی

خصوص آغاز صبح زندگانی

مغنی دلکش و ساقی پریوش

قدح لعلی و صهبا ارغوانی

مهش برده ز مهر عالم افروز

سبق از راه و رسم مهربانی

بقامت غیرت سرو زمینی

بصورت رشک ماه آسمانی

نشسته در میان سبزه با هم

ز می سرخوش بآینی که دانی

زبان در کامشان گاه تکلم

ز نرمی با وجود ترزبانی

بسان صفحه‌ای دلهای ساده

تهی ز الفاظ و لبریز از معانی

مرا مشتاق اگر این صحبت خوش

که باشد عین کام و کامرانی

شود قسمت دمی از زاهدان باد

بهشت و عیش‌های جاودانی

اشعار مشتاق اصفهانی؛ زیباترین غزلیات و رباعیات شاعر قدیمی

غزلیات عاشقانه مشتاق اصفهانی

خرامان بود در دامان کوهی کبک طنازی

که ناگه از هوا آمد صدای بال شهبازی

دلش در بر تپان شد رفت قوت از پر و بالش

نه پای رفتنش از بیم جان نه بال پروازی

ز بی‌تابی نهان شد در پس سنگی وزین غافل

که باشد در کمین آنجا کمان شخ ناوک‌اندازی

که پرکش کرده تیری ناگهان بر پهلویش آمد

برآورد از شکاف سینه مجروح آوازی

که هر مرغی که صیاد اجل باشد به دنبالش

شود هر نقش پایش گاه جستن چنگل بازی

قضا را جز رضا مشتاق نبود چاره دیگر

بیا بشنو ز من این نکته را گر محرم رازی

عکس نوشته غزلیات مشتاق اصفهانی

چون رفتی افکندی، بر خاکم از خواری

وقت آمد بازآئی، از خاکم برداری

بر خاکم افتاده، در راهت از خواری

تا کی تو رحم آری، از خاکم برداری

از زخمی هر لحظه، چندم جان آزاری

یا رحمی بر حالم، یا زخمی بس کاری

چندم دل آشامد، خون بیتو وقت آمد

بر حالم بخشائی، بر جانم رحم آری

تا الفت با دشمن، داری تو دارم من

گه ناله گه شیون، گه گریه گه زاری

ما گریان دل نالان، چند از تو گاهی کن

هم ما را دلجوئی، هم دل را دلداری

چون از کف ندهم دل، زان غمزه زان عشوه

این شغلش مکاری، و آن کارش عیاری

ای شبها تو خفته، رحمی کن کز هجرت

در جانم آتش زد، شمع‌آسا پنداری

تلخ‌کامم من از شکرخندی

که ز هر خنده بکشند قندی

او به من رام شد ببین با هم

سست‌عهدیّ و سخت‌پیوندی

تلخ‌کامان عشق را چه علاج

جز شکرخنده شکرخندی

از اسیری چه خوشتر است مباد

صیدی آزاد گردد از بندی

سوخت هجران مرا چنانکه نسوخت

پدری از فراق فرزندی

خواه ما را ببخش و خواه بسوز

ما همه بنده تو خداوندی

سوزدم حسرت از تو چون یابد

آرزوی دل آرزومندی

بینی آخر ازو وفا مشتاق

گر کنی صبر بر جفا چندی

من کیستم ز خنجر بی‌رحم قاتلی

در خون خویش غوطه‌زنان مرغ بسملی

آمد بدلبری بت شیرین شمایلی

میدادمش بدست اگر داشتم دلی

مرگ ز بیم هجر رهاند وز امید وصل

چو غرقه چان سپرد چه بحری چه ساحلی

افتاد دلبری ز قفای دلم ببین

صیاد زیرکی ز پی صید غافلی

اجر شهادتش نبود اگر طلب کند

در حشر خون خویش شهیدی ز قاتلی

بازآ که گشت موسم گل چند سو زدم

داغی زهر گلی که برآرد سر از گلی

سرای دیده‌ام منزلگه جانانه بایستی

درین خاتم نگین آن گوهر یکدانه بایستی

بکویت خانه‌ای بهر من دیوانه بایستی

ولی آنهم ز سیل اشک من ویرانه بایستی

من زآن سان که با او آشنا بیگانه از عالم

بمن او آشنا وز عالمی بیگانه بایستی

ندیده شادی وصلت غم هجران کشم تا کی

تهی زین زهر و پرزان باده‌ام پیمانه بایستی

مرا در بیضه بود ار بود فارغ بالی کانجا

نه جست‌وجوی آب و نه سراغ دیوانه بایستی

دل من از تو مخزون و دل اهل هوس خرم

ز لطف و قهرت این آباد آن ویرانه بایستی

شود سنک ره ما کفر و دین تا کی به کوی او

رهی پیدا میان کعبه و بتخانه بایستی

بهر چه ز پرده برنمی‌آیی

کز لطف به چشم درنمی‌آیی

پنهانی و آشکار می‌بینم

پیدایی و در نظر نمی‌آیی

از کف ندهم چو عمر دامانت

دانم چو روی دگر نمی‌آیی

ز آن مانده تهی ز سروت آغوشم

کز سرکشیم به سر نمی‌آیی

کامم چو نمی‌دهی بود یکسان

گر می‌آیی و گر نمی‌آیی

از صول توأم چه سود گر خویشم

ناساخته بی‌خبر نمی‌آیی

مشتاق نمی‌روی به کوی او

یک ره که به چشم تر نمی‌آیی

خوش آن عاشق که سویش گاهگاهی

فتد از گوشه چشمی نگاهی

دلی حال دلم داند که گاهی

شکستی دیده از طرف کلاهی

ندارد عاشقی چون من که دارم

بر این دعوی زهر آهی گواهی

قدت سرو چمن بیرای سروی

رخت ماه و جهان آرای ماهی

مه و مهری بخویم بی‌توام پس

شب تاریکی و روز سیاهی

کند چون بلهوس دعوی عشقت

نه در چشم اشکی و نه در دل آهی

دل صد چاک عاشق بین که باشد

ز هر چاکش بکوی دوست راهی

چه صیدافکن بود چشمت که هر دم

کند از صید خالی صیدگاهی

مکن از جرم خود اندیشه مشتاق

که پیش لطف او کوهیست کاهی

ز هرچه هست رخ ما از آن بگردانی

که از دو کون بر آن آستان بگردانی

مثال بلبل از آن شاخ گل که نتوانی

بشاخ دیگر از آن آشیان بگردانی

بهار آمد و دور نشاط ما ساقی

ز ساغریست که در گلستان بگردانی

نه رسم شاهسواران بود که چون بینی

فتاده بره از وی عنان بگردانی

بیک نگاه درین وادی ایصنم چه عجب

ز کعبه گر ره صد کاروان بگردانی

مکن جفا که نداری تو سنگدل دستی

که تیره آه من از آسمان بگردانی

قطعات هاتف اصفهانی؛ گلچین اشعار زیبا و عاشقانه این شاعر

در آن گلشن مکن کو گلشن‌آرا گلشن‌آرایی

که جز در دامن گلچین نبیند گل تماشایی

مجو کار دل خویش و دل ما سنگدل از هم

نمی‌آید ز خارا شیشه و از شیشه خارایی

به صحرا سر نهادم در غمت از کنج تنهایی

گلی نشکفت از مستوری من غیر رسوایی

بلیلی چون دهم نسبت بت لیلی‌وش خود را

که باشد این غزال شهری آن آهوی صحرایی

به این ضعفم کنی تا کی لگدکوب جفا آخر

چه مقدار است مور ناتوانی را توانایی

ببخشا بر دل و جانم که دارند از جفای تو

نه این تاب و توانایی نه آن صبر و شکیبایی

به بالینم میا گو در شب هجران که می‌دانم

گرم بینی به حال مرگ بر حالم نبخشایی

کنم ترک می و میخانه کی زافسانه واعظ

که به از بادپیمایی‌ست صد ره باده‌پیمایی

نکورویان سهی‌قدان همه رعنا همه زیبا

ولی ختمی تو ایشان را به رعنایی به زیبایی

کنونم بی‌تو در قالب نفس نبود خوشا وقتی

که گاهی می‌کشیدم ناله‌ای در کنج تنهایی

مجو در موج خیز عشق مشتاق اختیار از من

عنانش در کف موج است کشتی شد چو دریایی

اشعار غروی اصفهانی؛ اشعار شیرین از شاعر قدیمی ایرانی

عکس نوشته غزلیات مشتاق اصفهانی

شعر کلاسیک ایرانی

هست چشمم ز غمت قلزم طوفان‌زایی

که بود در دل هر قطره او دریایی

چشم ما و دل پرخون که به میخانه عشق

ساغری را نرسد قطره‌ای از مینایی

دل من پر ز هوایت سرم از سودایت

هر دلی را هوسی هر سری و سودایی

منم آن دانه درین مزرعه کز طالع خشک

قسمت من نبود قطره‌ای از دریایی

از سر کوی تو داند ز چه نتوانم رفت

هرکه دستی بودش بر دل و در گل پایی

منم آن فاخته کز ناله زارم پیداست

که جدا مانده‌ام از سرو سهی بالایی

آه از شهر پرآشوب محبت مشتاق

که درین شهر به هر کوچه بود غوغایی

زهدم افسرده خوشا وقت قدح پیمائی

که شود مست و زند دستی و کو بدپائی

آگه از روز جزائی و کشتی زارم آه

اگر امروز نمیداشت ز پی فردائی

حالم آن ماهی لب تشنه ز هجرت داند

که به خاک افکندش موجه‌ای از دریائی

نیست با کی ز فنای تو جهان را که خورد

چه غم از سوختن خاربنی صحرائی

توبه چون با همه تلخی کنم از باده عشق

که بکیفیت این می نبود صهبائی

هر نهان بر تو عیانست گرت بینش هست

وگرت نیست چه پنهانی و چه پیدائی

عشق بزمیست که هر لحظه در آن صد ساغر

پر شود از می و خالی نشود مینائی

شنوم در رهت از هر سر افتاده بخاک

وای بر آنکه درین راه گذارد پائی

دل تهی از غم دلدار مبادم مشتاق

که بود خوش غم جانگاه نشاط‌افزائی

به رنگ ذره‌ام سرگرم مهر عالم‌افروزی

که ممکن نیست هرگز با کسی آرد به شب روزی

خوشم با ناله گرمی که خیزد از رگ جانم

که دارد نغمه این ساز در عشقت عجب سوزی

تو اسباب طرب کن جمع کز عشق تو ما را بس

دل کالفت فراهم آوری جان غم‌اندوزی

نخواهم نور شمع و پرتو مه بی‌رخت شب‌ها

کز آه گرم خود دارم چراغ محفل‌افروزی

محبت این دبستان را بود آن مرشد کامل

که پیر عقل باشد پیش او طفل نوآموزی

به خون دانی چرا در صیدگاه دلبران غلتم

گر از شست نگاهی خورده باشی تیر دلدوزی

ز بی‌اقبالیم مشتاق خار گل‌رخان دایم

دریغ از طالع فرخنده‌ای و بخت فیروزی

خوشا مستی و عشق نازنینی

نه آئینی نه کیشی و نه دینی

حذر کن ای زبردست از ضعیفان

که دستی هست در هر آستینی

ره ما تیره و هر گام صد چاه

نه راه پس نه چشم پیش‌بینی

چه آسوده است آن کز خلق گیتی

نه مهری در دلش باشد نه کینی

مکن از دیدنت منعم چه باشد

زیان خرمنی از خوشه چینی

نمیگردد شراب انگور صدسال

اگر در خم نماند اربعینی

وفا تخمیست در آب و گل ما

نروید این گیاه از هر زمینی

بیاساقی که مستی کیش عشق است

برو زاهد چه دنیائی چه دینی

شود تا نقش بروی اسم اعظم

کجا شایسته باشد هر نگینی

نه راهی در درون پرده مشتاق

نه کس را از برون علم‌الیقینی

اشعار رفیق اصفهانی؛ مجموعه شعر دلنشین، غزلیات، رباعیات و …

خوش آن ساعت که بی‌خشم و غضب با ما تو بنشینی

نه در دل عقده‌ای ما را نه برابر و ترا چینی

چه فیض است از بهار لخت دل دانی کنارم را

اگر یک ره پر از گل دیده‌ای دامان گلچینی

نهادم پا به راه عشق تا آید چه در پیشم

نه عقل آخراندیشی نه چشم عاقبت‌بینی

ز هستی هرکه رست و یافت فیض نیستی داند

که آن بیداری تلخی بود این خواب شیرینی

به نیکان و بدان از ساده‌لوحی الفتی دارم

نه زآن قومم به جان مهری نه زین جمعم به دل کینی

مر پهلو به خار یا به خشتی سر نهم ورنه

که شب‌های غمت نه بستری دارم نه بالینی

نظر مشتاق دارد از غرور حسن آن مهوش

به آن نخوت که بیند پادشاهی سعی مسکینی

گمان دارد ز ناز و سرکشی گل می‌کند کاری

وزین غافل که آخر آه بلبل می‌کند کاری

دلم خون شد ز هجران و نیم نومید از وصلش

که از حد چون رود صبر و تحمل می‌کند کاری

طریق مهر باید حسن را در دلبری ورنه

نه سحر زلف و نه نیرنگ کاکل می‌کند کاری

سلیمان گو به ما ننماید این شوکت که از همت

به چشم مور ما عرض تجمل می‌کند کاری

نه هرجا هست قفلی از کلید سعی بگشاید

که گاهی کوشش و گاهی تعلل می‌کند کاری

نگاهی آرزو دارم ازو مشتاق اگر تیغش

کند در کشتنم یک دم تأمل می‌کند کاری

رهبر باوست هر نقش از کارگاه هستی

آغاز حق پرستیست انجام بت‌پرستی

قانع بقطره‌ای چند از بهر بی‌نیازی

همچون صدف نداریم پروای تنگدستی

هر مشت خاک از این دیر گاهی سبوست گه خم

هست اختلاف صورت این نیستی و هستی

صد نامه‌ات نوشتم بهر جوابی و تو

خطی نمی‌نویسی پیکی نمی‌فرستی

حاصل چه غیر افسوس زین عمر ما که بگذشت

نیمی بخواب غفلت نیمی دگر بمستی

ای سست عهد با ما پیمان دوستداری

بستن چه بود اول آخر چو می‌شکستی

جایت کنون نباشد جز در کنار اغیار

یاد آنزمان که بی‌ما جائی نمی‌نشستی

پا بست باش مشتاق در آن چه ز نخدان

از کف کمند زلفش بهر چه می‌گسستی

ناکرده عمل ای که طلبکار بهشتی

خواهی چه ثمر خورد ز تخمی که نگشتی

صوفی همه تزویر بود کار تو فریاد

زآن دم که کنی خرقه از این پشم که رشتی

نازم به سر کوی خرابات که آنجا

نه صومعه‌ای سنگ رهست و نه کنشتی

گشت آن که فنا در تو شد آسوده که آنجا

نه بیم جحیمی است نه پروای بهشتی

من سنگ سیاهم نکند تربیتم لعل

ای پرتو خورشید بجو پاک‌سرشتی

هرگز سرخم نیست مرا آه که نبود

در کوی خرابات مرا طالع خشتی

گرد سرت این خامه مشتاق که هرگز

حرفی نه ز اسرار حقیقت ننوشتی

مجموعه اشعار طبیب اصفهانی (گلچین 40 شعر احساسی و عاشقانه شاعر قدیمی)

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.