قصه کودکانه با موضوع صبر (۸ داستان کوتاه صبر و امید)

قصه کودکانه با موضوع صبر را در روزانه قرار دادهایم. قصهها به کودکان میآموزند که صبر یک مهارت ارزشمند است که به آنها کمک میکند در مواجهه با چالشها آرام و متمرکز بمانند. مثلاً، داستانهایی مثل “لاکپشت و خرگوش” نشان میدهند که تلاش مداوم و صبورانه به نتیجه میرسد.
فهرست موضوعات این مطلب
قصه کودکانه پیش از خواب صبر
در زمانهای قدیم مرد دانایی زندگی میکرد که به خاطر پندهای خوبش خیلی معروف بود. یک روز سلطان دستور داد تا مرد دانا را به قصرش بیاورند. سلطان به مرد دانا گفت: «سه پند خوب به من بده.»
دانای شهر گفت: «پند اول من این است که همیشه صبر داشته باشید.»
حاکم زود گفت: «پند دومت را بگو.»
دانا گفت: «فراموش نکنید که صبر خیلی از مشکلها را حل میکند.»
حاکم با بیحوصلگی گفت: «خب فهمیدم. پند بعدی را بگو.»
مرد دانا ادامه داد: «البته صبر کردن راحت نیست و مشکل است.»
حاکم عصبانی شد و فریاد زد: «اینقدر دربارهی صبر حرف زن! پند بهتری بده!»
دانای شهر خندید و گفت: «دیدید که صبر کردن کار آسانی نیست. چون من فقط سه بار از صبر گفتم و شما صبرتان را از دست دادید.»
حاکم فهمید که حق با مرد دانا است و از حرف خودش شرمنده شد.
مطلب مشابه: قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]
مطلب مشابه: قصه کودکانه زیبا و آموزنده مناسب برای کودک 3 تا 7 ساله
داستان ارزش صبر

مردی آواز خوان همراه گروه خود از شهری به شهر دیگر می رفت و برای مردم برنامه اجرا می کرد. در گروه او نوازنده هایی بودند که طبل و شیپور داشتند و به خوبی آنها را می نواختند. آنها همراه هم از شهری به شهر دیگر می رفتند، به دربار پادشاه، کاخ حاکمان و خانه های ارباب ها دعوت می شدند تا برنامه های شاد اجرا کنند.
مرد آواز خوان، با صدای زیبایی که داشت آواز می خواند و دیگران از شنیدن صدای او لذت می بردند. او در آواز هایش پند های خوبی برای دیگران می گفت و از آنها می خواست تا در زندگی خوب رفتار کنند و با یکدیگر مهربان باشند، برای این کار پاداش خوبی هم به آن مرد و گروهش می دادند.
یک بار مرد آواز خوان همراه گروهش به سرزمینی بزرگ رفتند. در آنجا پادشاهی بود که از کشور دیگری به آنجا آمده بود. نزدیکان پادشاه درباره ی گروه مرد آواز خوان برایش گفته بودند. پادشاه هم غلامش را پیش آنها فرستاد تا بیایند و برایشان مراسمی اجرا کنند.
مرد آواز خوان با تعجب به غلام گفت:اما من شنیده ام که پادشاه شما از کشور دیگری آمده اند او که زبان ما را بلد نیست. غلام گفت:درست می گویی اما ایشان می خواهند درباریان و نزدیکانش که در قصر هستند از مراسم شما لذت ببرند و بهشان خوش بگذرد. حرف های شما هم یک نفر برای ایشان ترجمه خواهد کرد. مرد آوازخوان قبول کرد و روزی را تعیین کرد تا به آنجا برود .آن روز فرا رسید. او همراه گروهش به قصر رفتند.
آنها وقتی داخل قصر رفتند با تعجب به همه جا نگاه می کردند :تالارهای بزرگ ،پرده های ابریشمی ، ستون های مرمری و …
از دیدن آن همه وسایل زیبا و گران قیمت ،شگفت زده شدند. مرد آواز خوان رو کرد به گروه خود و آرام گفت :تا به حال قصری به این باشکوهی ندیده ام حواستان را خوب جمع کنید تا به بهترین شکل ، برنامه را اجرا کنیم.
پادشاه و نزدیکانش باید خیلی از ما راضی باشند. معلوم است که این بار پاداش بسیار خوبی دریافت خواهیم کرد. این را گفت و همراه گروه وارد تالاری شدند که پادشاه و اطرافیانش در آنجا حضور داشتند. مرد آواز خوان با خوشحالی کارش را شروع کرد. صدای رسای او باعث می شد پندهای خوبی را که با آواز می خواند همه با دقت گوش دهند.
گروه موسیقی هم هماهنگ با صدای او حال و هوای خوبی به مراسم داده بودند. وقتی اجرای آنها تمام شد همه حضار برای آنها دست زدند ،با شربت و شیرینی های مختلف از آنها پذیرایی کردند.
پادشاه به چند نفر از نزدیکانش گفت:بروید و برای افراد این گروه، لباس های گران قیمت، پول و خوراکی های خوشمزه پاداش بیاورید. مرد آواز خوان و گروهش زبان پادشاه را بلد نبودند. وقتی دیدند اطرافیان پادشاه رفتند با خودشان فکر کردند که دیگر مراسم تمام شده و هر کسی دارد به دنبال کار خودش می رود.
برای همین با ناراحتی خداحافظی کردند و به طرف خانه شان به راه افتادند.
عجب پادشاهی بود ،حتی یک سکه هم به ما نداد.چه خیال بیهوده ای داشتیم که گمان کردیم او از همه بیشتر به ما پاداش خواهد داد!
در طول راه پیرمردی آنها را دید. با تعجب پرسید :شما برای چه از قصر بیرون آمدید؟ چرا صبرنکردید هدیه ی خود را بگیرید؟
مرد آوازخوان گفت:ما دیدیم خبری از پادشاه شاه نیست برای همین ناراحت شدیم و زود بیرون آمدیم.
پیرمرد خندید:این هم عاقبت عجله!
مرد آوازخوان با تعجب پرسید:مگر چه شده؟ شما زبان پادشاه را بلد نیستید برای همین منظور او را متوجه نشدید.وقتی مراسم تمام شد او رو به اطرافیانش گفت تا بروند و برای شما پول، لباس، خوراکی و …بیاورند،اما شما فکر کردید که به آنها گفته مراسم تمام شده بروند سرکارهایشان.
مرد آوازخوان و گروهش خیلی ناراحت شدند. آوازخوان گفت:ای کاش کمی صبر کرده بودیم و یا این که از دیگران درباره رفتار این پادشاه سوال می کردیم.
چند روز بعد پادشاه دوباره از آنها خواست تا به دربار بیایند. گروه موسیقی همراه هم به دربار رفتند. این بار مرد آوازخوان شعرهایی خواند درباره اینکه اگر در زندگی صبر نداشته باشید مشکلات زیادی پیش خواهد آمد و به سختی های گوناگون دچار خواهید شد و….
وقتی مراسم تمام شد. از او پرسیدند:چرا این بار فقط درباره صبر برنامه اجرا کردید؟
آواز خوان گفت:این درس مهمی است که همه باید آن را به یاد داشته باشند. چون من خودم بارها به خاطر عجله، ضررهای زیادی دیده ام. مردم با شنیدن این حرف ها او را تشویق کردند. پادشاه هم پاداش خوبی به او و گروهش داد .یعنی هم هدیه های دفعه قبل را داد و هم هدیه هایی برای مراسم آن روز!
مطلب مشابه: قصه کودکانه برای دختر بچه ها؛ 10 داستان جالب برای کودک دختر شما
مطلب مشابه: قصه کودکانه مناسب بچههای 4 تا 6 سال با 12 داستان زیبا
حکایت صبر موسی (ع)
حضرت موسی (ع) چند وقتی چوپانیش عیب می کرد. روزی گوسفندی از بین گلّه بیرون آمد و به بیابان رفت. حضرت موسی (ع) در پی آن گوسفند به راه افتاد . گوسفند می دوید و موسی همینطور در پی او می دوید ، تا جایی که از گلّه گوسفند بسیار دور شدند. عاقبت شب شد و گوسفند آنقدر دوید که خسته شد و حضرت موسی (ع) او را گرفت ؛ گرد و غبار سر و رویش را پاک کرد و دست مهر بر پشتش کشید و او را مثل مادر نسبت به فرزند ، نوازش کرد . حضرت موسی حتی ذره ای عصبانی نشد و با مهربانی تمام به گوسفند گفت : گیرم به من رحم نکردی ، چرا به خودت ستم نمودی ؟
وقت خشم و وقت شهوت ، مرد کو طالبِ مردِ چنینم کو به کو
خداوند متعال زمانی که صبر و تحمل حضرت موسی (ع) را دید به فرشتگانش فرمود : موسی شایسته ی مقام پیامبری است .
پیامبر اسلام می فرمایند : خداوند تا همه ی پیامبران را مدتی ، به شغل چوپانی نیازمود ، رهبر انسان ها قرار نداد .
مقصود این بود که آنها صبر و وقار را به طور عملی بیاموزند تا در رهبری انسان ها ، با پای آزمایش شده به میدان بروند . فردی از آن حضرت پرسید : شما نیز چوپانی کرده ای ؟ فرمود : آری من نیز مدتی چوپانی کرده ام.
گشایش بعد از صبر
زن بیچاره ای، تنها پسرش به سفر رفته بود و سفر او طول کشید. او بسیار نگران شده بود و به نزد امام صادق علیه السلام آمد و گفت: پسرم به مسافرت رفته و سفرش خیلی طول کشیده و هنوز برنگشته و بسیار نگرانم.
امام فرمود: ای خانم صبر کن، در پرتو آن خود را نگهدار. آن بانو رفت و بعد از چند روز انتظار باز پسرش نیامد، کاسه صبرش لبریز شد و به حضور امام آمد و گفت: پسرم نیامده، سفرش طول کشید، چه کنم؟ امام فرمود: مگر نگفتم صبر و مقاومت کن. گفت: سوگند به خدا صبرم به درجه آخر رسیده و دیگر تاب و توان صبر را ندارم!
فرمود: اکنون به خانهات برو که پسرت آمده است. وی سراسیمه به سمت خانهاش رفت، و دید پسرش از مسافرت بازگشته است، خیلی خوشحال شد و با خود گفت: مگر بر امام وحی نازل میشود، او از کجا فهید که پسرم آمده است؟! بروم این مسئله را از خودش بپرسم.
نزد امام آمد و عرض کرد: آری همانطور که خبر دادید پسرم از سفر آمده آیا بر شما وحی نازل میشود که چنین خبر پنهان را دادید؟
فرمود: من این خبر را از یکی از سخنان رسول خدا بدست آوردم که فرمود: زمانی که صبر انسان به پایان رسید، گشایش کار او فرا میرسد.
از اینکه صبر تو به پایان رسیده بود، دریافتم که گشایش مشکل تو فراهم شده است. از این رو به تو گفتم: برو که پسرت آمده است، و خبر من برابر با حقیقت شد.
مطلب مشابه: داستان کودکانه برای خواب ؛ 10 قصه کودکانه با تصاویر زیبا
مطلب مشابه: قصه کودکانه جالب و جدید ( 10 داستان برای کودک خردسال )
یک قدم بالا بیایید

روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد. حیوان بیچاره ساعت ها به صورت ترحم انگیزی ناله می کرد. تا اینکه کشاورز فکری به ذهنش رسید . او پیش خود فکر کرد که اسب خیلی پیر شده و چاه نیز در هر صورت باید پر شود . او همسایه ها را صدا زد و از آنها درخواست کمک کرد . آن ها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند. اسب اول قدری ناله کرد ، ولی بعد از مدتی ساکت شد و این سکوت او به شدت همه را متعجب کرد. آنها باز هم روی او گل ریختند . کشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت شگفت زده کرد. با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته می شد اسب تکانی به خود می داد ، گل را پا یین می ریخت و یک قدم بالا می آمد همین گونه که روی او گل می ریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد .
زندگی در حال ریختن گل و لای برروی شماست . تنها راه رهایی این است که آنها را کنار بزنید و یک قدم بالا بیایید. هریک از مشکلات ما مانند سنگی است که می توانیم از آن به عنوان پله ای برای بالا آمدن استفاده کنیم با این شیوه می توانیم از داخل عمیقترین چاه ها بیرون بیاییم .
یک صبر و هزار افسوس مخور
فرزند پادشاه، دایه و خدمتکار داشت. همه مواظب بودن که او به خوبی رشد کند و بزرگ شود. ولی از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه درست از آب در نمی آید، یک روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه از خستگی خوابشان برده بود، مار بزرگ و خطرناکی از بین باغ قصر پادشاه خزید و خزید تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید. مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه.
راسو که همان دور و برها در حال بازی بود، خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه آسیبی بزند، به روی مار پرید. جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. راسو کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از پا در آورد.
از صدای جنگ و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید، اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون می آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی پادشاه را خورد!»
با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند و آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. پادشاه هم با خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید، شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد. بعد هم در حالی که مثل همسرش به سرش می زد و گریه می کرد، به سر گهواره ی فرزندش رفت. همه ی اطرافیان پادشاه هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند. چه دیدند؟ چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید. ماری تکه پاره شده هم روی او افتاد بود.
همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند و فهمیدند که راسو نه تنها حسودی نکرده، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد.
پادشاه از این که بدون جست و جو و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود، غمگین و پشیمان شد. ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و راسوی باوفا را زنده نمی کرد.
از آن روز به بعد، پادشاه برای از دست دادن راسو افسوس می خورد و به اطرافیانش می گفت:
«یک صبر کن و هزار افسوس مخور.»
این حرف او ضرب المثل شد و دهان به دهان و سینه به سینه گشت و گشت تا به قصه ی ما رسید.
مطلب مشابه: قصه کودکانه تصویری + 7 داستان کارتونی ویدیویی کودکانه زیبا
مطلب مشابه: قصه کودکانه جدید و قدیمی زیبا (20 داستان برای کودک از پینوکیو تا پسری در جنگل)
قصه کوتاه آلبالوی عجول برای کودکان
یه روزی روزگاری وسط یه باغ قشنگ یه درخت آلبالو زندگی می کرد. درخت خیلی خوبی بود اما همیشه تو کارهاش عجله می کرد. مثلا دوست داشت زودتر از همه ی درخت ها میوه هاش برسند و کشاورز رو خوشحال کنه. برای همین قبل از رسیدن میوه هاش اونها رو می ریخت پایین تا کشاورز فکر کنه اونها رسیدن و ببره بازار بفروشه.
کشاورز اومد و میوه ها رو دید با ناراحتی جمعشون کرد و برد بیرون باغ و ریخت کنار جاده تا گوسفندا اونها رو بخورند. فصل چیدن میوه ها شد و درخت ها خوشحال از اونها خوشحال تر کشاورز بود که الان می تونست نتیجه ی زحمت هاش رو ببینه خلاصه فصل چیدن میوه ها تموم شد کشاورز اومد تا به درخت هاش برسه و بهشون آب بده.
درخت آلبالو فکر می کرد اول از همه سراغ اونو بگیره اما اینطور نشد و کشاورز اصلا بهش توجه نکرد و آب کمی بهش داد و گفت این درخت آلبالو هم که امسال بدردم نخورد اینو گفت و رفت.
درخت آلبالو شروع کرد به گریه کردن تا اینکه یه کلاغی اومد پیشش و گفت چرا گریه می کنی؟ اونم کل ماجرا رو برای کلاغ تعریف کرد. کلاغ گفت همه ی این بلاها که سرت اومده به خاطر عجول بودنته میوه هات رو کشاورز چون نرسیده بودند ریخت جلوی گوسفند ها. اگه یکم صبر می کردی و میوه هات می رسیدند هم کشاورز رو خوشحال می کردی هم خودت عزیز می شدی. حالا هم اشکاتو پاک کن که خدا بزرگه و سال دیگه دوباره فصل میوه میرسه و باید از امسال درس بگیری تا بعدا دوباره اشتباه نکنی
قصه ی ما تموم شد دل آلبالو آروم شد…
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع فوتبال ⚽ (داستان های کودکانه فوتبالی)
مطلب مشابه: قصه پاییزی (قصههای کودکانه و نوجوانانه زیبا درباره پاییز)
داستان صبر ایوب

داستان صبر پیامبر خوب خدا، از همین جا شروع می شود. داستانی پر از پستی و بلندی که هرکدام از ما بودیم معلوم نبود چه آینده ای داشتیم.
شیطان با بی حیایی و گستاخی تمام صدای خود به بارگاه خداوند رساند که، پروردگارا ایوب چناچه فرمان بردار توست، به این علت است که غنی است و آرامش خاطر دارد.
او میخواهد با این فرمان بردن از تو کاری کند که نعمتش را بسیار کنی. چنانچه او فقیر بود هیچ وقت او این گونه مطیع و فرمان بردار نبود.
از بارگاه خداوند جواب آمد که، ما بنده خود را از تو بهتر میشناسیم. ولی به تو این فرصت را میدهیم تا ایوب را آزمایش کنی. اجازه همه مال او را به تو واگذار می کنیم تا هر کار میخواهی انجام دهی.
شیطان با خوشحالی یک روز به همراه همراهان خود آتش به همه اموال ایوب کشید و هر چه چیزش را خاکستر کرد. ایوب به قدری فقیر شد که روزی خود را هم نمیتوانست پیدا کند.
ولی شیطان فهمید که این مرد نه فقط به درگاه خداوند ناسپاسی نمیکند بلکه به مقدار شکر و بندگی خود هم اضافه می کند و یک لحظه از یاد خدا غافل نمیگردد.
در ادمه شیطان نیرنگ جدیدی پیدا کرد و به خداوند گفت که، پروردگارا ایوب فرزندانی تنومند و قوی دارد که همه آنها زن و خانه و خانه های خوب دارند و ایوب به آنها دلگرم است و گرنه این گونه چنین بندگی بیش از اندازه نمیکرد.
خداوند فرمود، ما ایوب را بهتر از هرکسی میشناسیم. ولی باز هم این فرصت را به تو میدهیم که او را بیازمایی. اکنون جان و مال فرزندان ایوب در دست تو است.
شیطان هم به یاران خود فرمان داد که بدون تلف کردن وقت خانه پسران ایوب را بر سر آنها ویران کنند. همه فرزندان ایوب با خانواده خود در زیر آوارها فوت کردند.
خبر این مصیبت به ایوب و همسرش که در تنگدستی بسیار به سر میبردند رسید. آنها در حالی که در غم فرزندان خود داغدار بودند لحظه ای از شکر خداوند کوتاهی نکردند.
شیطان که دیگر عاجز شده بود به خداوند گفت، پروردگارا ایوب با آنکه سن بسیاری دارد ولی از سلامتی کامل برخوردار است و چنانچه بندگی تو را میکند به علت ترس او است. چون می ترسد چنانچه شکر تو را نگوید سلامتی او را می گیری.
خداند به شیطان جواب داد که، ای نادان چنین نیست که تو میگویی ولی این آخرین فرصت را هم به تو می دهم، اختیار سلامت ایوب را به تو می دهم
در ادامه شیطان پلید این حضرت را گونه ای به بیماری سختی مبتلا کرد که بر اثر آن چرک و خون از بدن او سرازیر شد و همه بدنش را عفونت گرفت، به گونه ای که هیچ جای سالم در بدن نماند.
ایوب داغدار سوگ فرزندان خود با فقر بسیار به خاطر بیماری هم زمین گیر شد. اما لحظه ای شکایت نکرد و در هر حال شکر خدا را می کرد.
پروردگارا این بنده حقیر، سلامتی را از تو داشت. چنانچه آن را گرفتی باز هم من از جان تحت فرمان تو هستم و برای نعمت جان و ایمان تو را شکر میگویم.
شیطان در این حالت از عصبانیت به خود میپیچید اما همچنان خود را دلداری میداد که اگر این طور ادامه پیدا کند ایوب خسته شده به ناشکری خدا زبان می گشاید. ولی روزها و ماهها و سالها به این شرایط گذشت و ایوب شکر میگفت و شکایت نمی کرد
هفت سال به این صورت گذشت و شیطان در انتظاری که جانسوز و استخوانسوز بود طی کرد. همسر ایوب هم بدون هیچ شکوه و شکایتی از او پرستاری میکرد.
شیطان ناگهان با خود گفت، همسر ایوب! مقاومت ایوب از همسر اوست، چنانچه بتوانم همسرش را از پرستاری او باز دارم بدون تردید ایوب شکست می خورد.
شیطان در چهره پیرمردی نیکوکار بر سر راه همسر ایوب قرار گرفت و به نیرنگ دست زد و به او گفت صبر و شکیبایی بی شک تو را در رتبه فرشتگان قرار میدهد. بهتر نیست ایوب که جایگاهی پیش خدا دارد، از او بخواهد که او را از این عذاب خلاص کند؟
تا کی میخواهد در این فقر و بدبختی بماند؟ چنانچه برای خودش نمیخواهد حداقل برای تو بخواهد. زن که فکر میکرد این پیرمرد خیرخواه است، فریب شیطان را قبول کرد و با ایوب صحبت کرد
همسر وی به روزهای خوش گذشته اشاره نمود، روزهایی که فرزندان آنها بودند و در نهایت شادی و سلامت می گذراندند. به او گفت چرا از خدا نمیخواهی در مقابل این همه سختی لااقل سلامتی را به تو بر گرداند
ایوب گفت من از خداوند خجالت می کشم تا وقتی که سال های محنت من با سالهای خوشی ام برابری نکند از او چیزی نمیخواهم! دور شو از جلو چشمم، به خداوند اگر روزی سلامتی پیدا کنم صد تازیانه به علت این ناشکری به تو خواهم زد.
ایوب از همه امتحانات الهی سرافراز بیرون آمده بود ولی بدون پرستار بسیار رنج میبرد چون توانی برای حرکت نداشت. به خداوند گفت، پروردگارا من در ناتوانی و غم و درد میگذرانم و تو مهربان ترین مهربانان هستی.
داستان حضرت ایوب به اینجا که رسید، خداوند موقع آزمایش او را تمام شده اعلام کرد و به او جواب داد، ای بنده خوب و صبور و شاکر ما، پای خود را بر زمین بکوب تا چشمهای زلال بجوشد و از آن بنوش و تن خود را در آن بشوی.
ایوب این چنین کرد و به اذن خداوند سلامتی و جوانی مجدد به او برگشت و همسر او هم سلامتی و جوانی خود را به دست آورد. همه فرزندان و خاندان او را مجددا زنده کرد.
به ایوب فرمود برای قسم خود در مورد همسرش، صد چوبه را به هم ببندد و یک بار بسیار ملایم بر بدن او بزند. خداوند فرزندان و نوادگان دیگری هم به ایوب بخشید و او تا مدتها به خوشبختی و پیامبری زندگی کرد.
مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک
مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)










