قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]
![قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ] 1 قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2025/07/قصه-کودکانه-همراه-با-شعر.jpg.avif)
قصه کودکانه همراه با شعر را در روزانه آماده کردهایم. قصه های کودکانه نقش بسیار مهمی در رشد و پرورش کودکان دارند. آنها نه تنها سرگرم کننده هستند، بلکه به طور قابل توجهی به توسعه مهارت های زبانی، شناختی، عاطفی و اجتماعی کودکان کمک می کنند.
فهرست موضوعات این مطلب
مهمان های ناخوانده
در یک ده کوچک، پیرزنی زندگی می کرد.
این پیرزن، یک حیاط داشت قد یک غربیل که یک درخت داشت قد یک چوب کبریت. پیرزن خوش قلب و مهربان بود،
بچه ها خیلی دوستش داشتند.
یک روز غروب، وقتی آفتاب از روی ده پرید و خانه ها تاریک شد، پیرزن چراغ را روشن کرد و گذاشت روی
تاقچه. چادرش را انداخت سرش، رفت دم خانه که هوایی بخورد، آشنایی ببیند، دلش باز بشود.
همین طور که داشت با بچه ها صحبت می کرد، نم نم باران شروع شد.
بوی کاهگل از دیوارها بلند شد.
پیرزن بچه ها را روانه خانه کرد و خودش به اتاق برگشت.
باران تند شد. صدای رعد و برق، کاسه کوزه های روی تاقچه را می لرزاند.
پیرزن سردش شد، فکر کرد رخت خوابش را بیندازد و برود زیر لحاف گرم شود؛ که صدای در بلند شد:
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم خاله گنجشکه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم مرغ پاکوتا. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم آقا کلاغه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم خاله گربه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم سگ پاسبون. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: تو هم بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم آقا الاغه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: بیا تو.
تَق تَق تَق
کیه داره در می زنه؟
منم گاو سیاهه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.
پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب، تو هم بیا تو.
پیرزن رو کرد به مهمان ها و گفت: خُب، حالا همه تون با خیال راحت بخوابین، فردا صب که شد، برین دنبال کارای خودتون.
همه مهمان ها که مهربانی پیرزن رو دیده بودند، از فکر رفتن غصه شان شد. پیرزن گفت: اگه از دل من بپرسین، می خوام که همه شما، اینجا بمونین؛ امل حیاط من قد یه غربیله، جایی ندارم. اگه خاله گنجشکم بتونه بمونه، آقا گاوه
مجبور میشه بره.
گاوه به فکر فرو رفت، به پیرزن نگاه کرد و گفت: من که مومو می کنم برات خرمنو درو می کنم برات، بذارم برم؟
پیرزن از اینکه گاو را رنجانده بود، دلش گرفت و گفت: با وجود تنگی جا، پهلوی من بمون.
من که جیک و جیک می کنم برات، تخم کوچیک می کنم برات بذارم برم؟
من که عر و عر می کنم برات همسایه خبر می کنم برات بذارم برم؟
من که میو میو می کنم برات، موشا رو چپو می کنم برات، بذارم برم؟
من که قارو قار می کنم برات همه رو بیدار می کنم برات، بذارم برم؟
من که قد قد می کنم برات تخم بزرگ می کنم برات، بذارم برم؟
من که واق و واق می کنم برات، دزدارو چلاق می کنم برات، بذارم برم؟
پیرزن گفت: عیب نداره، تو هم بمون.
همه از سر سفره بلند شدند، بساط چای را جمع کردند و دنبال کارهایشان رفتند. از آن به بعد، سال های سال همگی
با هم به خوشی و خوبی زندگی کردند.
مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
قصه سلام دخترا
![قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ] 2 قصه سلام دخترا](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2025/07/قصه-سلام-دخترا.jpg.avif)
سلام سلام گل دخترا !
سلام سلام ناز پسرا!
چطوره احوال شما؟
خورشید داره برای ما
یه روز خوب و باصفا
میگه بخند آی کوچولو
دختر ناز و تپلو
بهونه هاتو دور بریز
ای پسر خوب و تمیز!
من اومدم پیش شما
تا دور کنیم شب سیاه
با هم دیگه چه پرنشاط
به دشت و رود کنیم نگاه
صبح اومده آی کوچولو
پاشو به مامان و بابا
سلام بکن چه پرنشاط
همین الان همین حالا
قصه مسواک
مسواک بزن مهربان
فرشتهی خوشزبان
دندونای سفیدت
باید بشن درخشان
اول بزن رو مسواک
کمی خمیر دندان
بعدش آبو با دقت
بریز درون لیوان
خمیرو تو با مسواک
آروم بکش رو دندان
سپس با آب کافی
که هست درون لیوان
تمیز بشور دهانت
تمیز بشور دهانت
تمیز بشور دهانت
اونوقت میشن درخشان
مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)
مطلب مشابه: قصه های قشنگ برای بچه ها؛ 12 داستان و قصه فوق العاده زیبا و جالب
قصه شعر خروس
![قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ] 3 قصه شعر خروس](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2025/07/قصه-شعر-خروس.webp)
خروس🐓🐓
من که به این قشنگیم
سرخ و سفید و رنگی ام
یکه خروس جنگی ام
قو قو لی قو قو
ببین ببین بال و پرم
ببین ببین تاج سرم
با هنرم با هنرم
قو قولی قو قو
دمم کشیده در هوا
رهام به روی پنجه هام
ببین منو ببین منو
قو قولی قو قو
دهم همیشه آب و دان
به مرغ و جوجه هایشان
منم خروس مهربان
قو قو لی قو قو
شعر مسافرت چه خوبه
مسافرت چه خوبه
مسافرت چه شاده
سفر پُر از خاطره ست
کنار خانواده
توی سفر میشه دید
دشتای رنگارنگو
شهرای جورواجورو
روستاهای قشنگو
کنار هم که باشیم
همیشه خوش میگذره
پدر، مادر به هرجا
که دوست داری میبره
آثار باستانی و
جنگل و کوه و صحرا
دشت و کویر و جاده
چشمه و رود و دریا
سفر هزار و یک درس
به بچهها یاد میده
غصهها رو میگیره
لحظههای شاد میده
مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات
شعر انار
انار (صد دانه یاقوت)
صد دانه یاقوت دسته به دسته
با نظم و ترتیب یک جا نشسته
هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان
قلب سفیدی در سینه آن
یاقوتها را پیچیده با هم
در پوششی نرم پروردگارم
هم ترش و شیرین هم آب دار است
سرخ است و زیبا نامش انار
شعر شیرینی
شیر، شیر، شیرینی
رفت توی فر با سینی
با آتیشا داغ شد
قد کشید و چاق شد
از پشت شیشه فر
نگام میکرد بِر و بِر
صدا میزد با بوهاش
آهای مواظبم باش
باید درم بیاری
رو میزتون بذاری
دیر بکنی میسوزم
سیاهه میشه بلوزم
مطلب مشابه: داستان کوتاه و خواندنی + 27 داستان جالب و آموزنده
مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)
قصه صبح
![قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ] 4 قصه صبح](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2025/07/قصه-صبح.jpg.avif)
خروسه میگه قوقولی قوقو
صبح شده دیگه پاشو کوچولو
مرغه میگه قدقدقدا
زودباش بگو شکر خدا
کلاغه میگه قاروقاروقار
تنبلی رو بزار کنار
گنجیشکه میگه جیکوجیکو جیک
چقد تمیزه بچه ی کوچیک
پیشیه میگه میومیو
وقت ورزشه بدوبدو
هاپویه میگه واقو واقو واق
بیرون بیا از تو اتاق
میگن تموم حیوونا
صبح شده شکر خدا
قصه سلام
ای گل گلدون سلام
غنچه ی خندون سلام
نعناوریحون سلام
نمک نمکدون سلام
قندتوقندون سلام
کوچولوی شیطون سلام
بچه توخونه سلام
یکی ویه دونه سلام
چراغ خونه سلام
امیدخونه سلام
آفتاب ومهتاب سلام
کوچولوی شاداب سلام
قشنگ وزیبا سلام
ماه آسمونا سلام
ماهی دریا سلام
عسل ومربا سلام
سلام سلام کوچیک وبزرگ نداره
آهای آهای ستاره
سلام سلامتی میاره
مطلب مشابه: قصه شاد کودکانه قشنگ؛ 10 داستان و قصه کوتاه شاد حال خوب کن برای کودک
مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی
قصه پل آشتی
یک روز بچه قورباغه با مادرش دعوا کرد.
مامان قورباغه گفت: « قهر، قهر، قهر! از جلوی چشمم دور شود!»
بچه قورباغه از مادرش دور شد. خیلی دور شد. یک مرتبه، یک پل پیدا کرد!
پل را برداشت و به خانه برد. بچه قورباغه می خواست با مادرش آشتی کند.
مادرش آن طرف پل بود. خودش این طرف پل!
بچه قورباغه، یواشکی مادرش را نگاه کرد. از این طرف پل بالا رفت. مادر هم از آن طرف پل بالا رفت. آن ها به هم رسیدند و با هم آشتی کردند.
مامان قورباغه گفت: «من اسم این پل را می گذارم، پل آشتی»
بچه قورباغه خیلی خوشحال شد و گفت: «خودم پل آشتی را پیدا کردم!»
بعد هم پل آشتی را سر جایش برگرداند.
بچه قورباغه دلش می خواست بچه قورباغه های دیگر هم از آن پل بالا بروند و با مادرشان آشتی کنند.
سوره عصر
عصر که میشه خورشید خانوم
خونش میره آروم آروم
به فکر میره هر آدمی
فکر می کنه به زندگی
هر کی نبوده با خدا
غمگین میشه از سر تا پا
قسم به عصر که هر انسان
هستش همیشه در زیان
مگر اونای که مؤمنن
همش کار خوب می کنن
توصیه میکنن هم را
از حق و صبر نشید جدا
آی بچه ها آی بچه ها
بزرگترا کوچیکترا
سوره ی عصر چی فرموده؟
بپا نشی زیان دیده!
شاعر: مجید ناصری
شعر قصه سلام به مامان
![قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ] 5 شعر قصه سلام به مامان](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2025/07/شعر-قصه-سلام-به-مامان.jpg.avif)
صبح به مامان سلام میدم
همین که چشمم وا میشه
اونم واسه بوسیدنم
هرجانشسته پا میشه
مهمونمون هر کی باشه
مامان بزرگ یا عمه جون
در وا بشه میگم سلام
خوشحال وخیلی مهربون
به آسمون سلام میدم
ستاره چشمک میزنه
تو دنیاهرچی خوبیه
بایک سلام مال منه
باغ گلابی
حامد در حالیکه بشدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مشنعمت رسید.
از شکاف دیوار نگاهی به داخل باغ انداخت.
گلابیهای رسیده و آبدار از شاخهها آویزان بودند و هر رهگذر خستهای را بسوی خود میخواندند.
حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچکس آنجا نبود.
با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند.
به سراغ یکی از درختهای گلابی رفت و آن را تکان داد.
چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد.
حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابیها کرد.
او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مشنعمت را نشنید.
در حالیکه دهانش پر از گلابی بود،
ناگهان مشنعمت را در مقابل خود دید که با چوبدستیاش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش میکند.
حامد به زحمت گلابیها را فرو داد و قبل از آنکه مشنعمت چیزی بگوید،
گفت:
این باغ، باغ خداست.
این میوهها هم از آن خداست.
من هم بندهی خدا هستم.
حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بندهی خدا، از باغ خدا، میوهی خدا را بخورد؟
مشنعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود،
چوبدستیاش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.
حامد فریادی از درد کشید و گفت:
مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا میزنی؟
مشنعمت در حالیکه با یک دست چوبدستیاش را بر کف دست دیگرش میزد، گفت:
این چوبدستی را میبینی؟
این چوب خداست.
دست مرا هم میبینی؟
یک بندهی خداست.
خودت هم که گفتی بندهی خدا هستی. حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بندهی خدا با چوب خدا،
بندهی دیگر خدا را کتک بزند؟
آنگاه دوباره چوبدستیاش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.
حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود میپیچید گفت:
از آنچه گفتم معذرت میخواهم.
باغ، باغ خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن میشدم.
چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!
مشنعمت با شنیدن این سخنان چوبدستیاش را بر زمین انداخت و گفت:
زود از باغ من بیرون برو و سپس از آنجا دور شد.
یک دانه گندم
یک دانه گندم
یک دانه گندم
افتاد برخاک
روی زمینی
مرطوب و نمناک
در خاک تیره
آرام خوابید
خورشید تابان
بر خاک تابید
یک ساقه ی سبز
از خاک رویید
بر روی دنیا
با مهر خندید
یک دانه کم کم
شد خوشه ای ناز
برخاک افتاد
یک دانه اش باز
مطلب مشابه: قصه کودکانه شاهنامه (10 داستان معروف شاهنامه برای کودکان)
فال و سرگرمی امروز
فال روزانه ماه تولد، حافظ، تاروت، ابجد و استخاره را از مسیرهای اصلی روزانه ببینید.










