قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره‌ انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)

قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره‌ انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)

ایران عزیزمان چندین قصه قدیمی و جذاب در دل ادبیات کودکانه خود دارد که همه ما با آن‌ها بزرگ شده‌ ایم. حال وقت آن رسیده که این داستان‌ های جذاب و آموزنده را به عزیزان و فرزندان خود نیز انتقال دهیم. در ادامه قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره‌ انگیز ایرانی را برای شما دوستان قرار داده‌ ایم. با ما باشید.

مِلی و کفشای مرتب‌چی

مِلی و کفشای مرتب‌چی

ملی همیشه کفش‌هاشو هر جا درمی‌آورد. توی راهرو، جلوی در، وسط خونه!
مامانش هر روز می‌گفت: «ملی‌جون، کفشاتو بذار سر جاش.»

اما ملی یادش می‌رفت، تا اینکه یه روز صبح، کفش‌هاش ناپدید شدن!
ملی با گریه گفت: «کفشام کووو؟»

یه صدای ریز از توی جاکفشی اومد:
«ما کفشای مرتب‌چی هستیم! ما فقط با بچه‌های منظم دوستیم.»

ملی از خجالت سرخ شد. گفت: «قول می‌دم همیشه بذارمتون سر جاش!»

از اون روز، هر بار کفش‌ها رو مرتب می‌ذاشت، یه روبان خوشگل به بند کفشش اضافه می‌شد.
بعد از چند روز، کفش‌هاش خوشگل‌ترین کفش‌های دنیا شدن!

توتو و پریِ مسواکِ برقی

توتو و پریِ مسواکِ برقی

توتو یه پسر بانمک بود که از مسواک خوشش نمی‌اومد.
می‌گفت: «مسواک زدن حوصله‌مو سر می‌بره!»

یه روز، باباش براش یه مسواک برقی خرید. اما هنوزم توتو خوشحال نبود.
شب، وقتی خوابید، مسواکش شروع کرد به حرکت!
«ووووووو… توتوووو! من پریِ مسواک برقی‌ام!»

توتو با تعجب گفت: «تو زنده‌ای؟!»
پری گفت: «آره! من فقط وقتی بیدار می‌شم که دندونا ناراحت باشن!»

با هم تمرین کردن. پری یادش داد که از چپ به راست، بالا به پایین، آروم و قشنگ مسواک بزنه.
و هر بار که مسواک می‌زد، دندوناش می‌درخشیدن و می‌گفتن: «مرسی توتو!»

بعد از یه هفته، توتو عاشق مسواک زدن شده بود!
گفت: «هر شب منتظر پری‌ام تا با هم برق بزنیم!»

ری‌را و پریِ خوابِ قشنگ

ری‌را و پریِ خوابِ قشنگ

ری‌را شب‌ها دیر می‌خوابید. توی تختش غلت می‌زد، هی می‌گفت:
«مامان، آب می‌خوام! مامان، چراغ روشنه! مامان، خوابم نمی‌بره!»

مامانش می‌گفت:
«عزیزم، بدنت باید استراحت کنه تا فردا بازی کنی.»

یه شب که حسابی بی‌خوابی بهش فشار آورده بود، از زیر بالشش یه صدای زنگ‌مانند شنید:
«ری‌را! من اومدم!»

ری‌را چشم‌هاشو باز کرد، یه دختر کوچولوی نورانی دید. با موهای طلایی و پیژامه‌ی ستاره‌ای.
«من پریِ خواب قشنگم. اومدم برات قصه‌ی خواب بخونم، اما فقط اگه خودت بخوای بخوابی!»

پری هر شب براش یه قصه‌ی کوتاه می‌خوند و بهش آموزش می‌داد که چطور نفس بکشه، چشم‌هاشو ببنده و فکرای قشنگ کنه.

بعد از چند روز، ری‌را شب‌ها خودش زودتر می‌رفت تو تخت. مامانش گفت:
«چه دختر نازی دارم من!»

و پریِ خواب قشنگ، شب‌ها بالای بالش ری‌را لبخند می‌زد…

پوپو و اَبَردستمالی

پوپو و اَبَردستمالی

پوپو یه پسر بازیگوش بود که همیشه سرما می‌خورد. ولی مشکلش سرما نبود، مشکلش این بود که… دماغشو با آستین لباسش پاک می‌کرد!

مامانش می‌گفت:
«پوپو جان! دماغت رو با دستمال پاک کن، آستینت خسته شده!»

اما پوپو هر بار می‌گفت: «یادم می‌ره!»
تا اینکه یه روز وقتی می‌خواست لباسش رو بپوشه، از جیب کوچولوش یه دستمال خوشگل بیرون پرید!

اون دستمال یه صورت داشت! با دو تا چشم براق، لپ‌های صورتی و صدایی ناز:
«سلام پوپو! من اَبَردستمالی‌ام! قهرمان دماغ‌پاک‌کن‌ها!»

پوپو با تعجب گفت: «تو زنده‌ای؟!»
دستمال خندید و گفت: «آره! من فقط وقتی بیدار می‌شم که بچه‌ها دماغشون رو با آستین پاک کنن! حالا وقتشه با هم تمرین کنیم.»

اَبَردستمالی یادش داد که چطوری آرام دماغشو پاک کنه، چطور بعدش بندازه‌اش تو سطل زباله، و حتی چطوری دستاشو بشوره.

بعد از چند روز، اَبَردستمالی گفت: «تو دیگه قهرمان دماغ‌پاک‌کن‌ها شدی، پوپو! حالا وقتشه برم به بچه‌های دیگه کمک کنم.»

پوپو دستی به دماغش کشید، لبخند زد و گفت:
«حالا که تو رفتی، خودم قهرمانم!»

یونا و قطره‌دل

یونا و قطره‌دل

یونا یه دختر بامزه بود، اما گاهی به احساسات بقیه توجه نمی‌کرد. مثلاً وقتی دوستش ناراحت بود، به شوخی می‌خندید.

تا اینکه یه روز یه قطره‌ی آبی از پنجره‌ی اتاقش اومد تو و گفت:
«من قطره‌دل‌ام، اومدم بهت یاد بدم دل بقیه رو ببینی.»

قطره گفت:
«هر وقت کسی ناراحته، یه قطره از دلش می‌چکه. اگه دلت روشن باشه، می‌فهمی و کنارش می‌مونی.»

از اون روز، یونا وقتی کسی ناراحت بود، می‌گفت:
«می‌خوای بغلت کنم؟ یا دوست داری حرف بزنی؟»

و قطره‌دل توی قلب یونا یه دریاچه‌ی کوچولو ساخت که توش احساس بقیه می‌درخشیدن.

مهرسا و چراغ بدن من

مهرسا و چراغ بدن من

مهرسا یه دختر پرانرژی بود. یه روز توی مهد یکی از بچه‌ها ناخواسته به بدنش دست زد. مهرسا خجالت کشید، نمی‌دونست باید چی بگه.

اون شب، توی خوابش یه چراغ کوچولو دید، به رنگ بنفش و طلایی.
چراغ گفت:
«سلام مهرسا! من چراغ بدن تو هستم. بدن تو یه جای مقدسه، و هیچ‌کس بدون اجازه حق نداره بهش دست بزنه.»

چراغ بهش یاد داد که قسمت‌هایی از بدن «شخصی» هستن و همیشه باید با لباس پوشیده باشن.
و اگه کسی بهش دست زد، باید فوراً بگه:
«نه! این کار اشتباهه! من باید به یه بزرگ‌تر بگم!»

مهرسا گفت:
«من دیگه می‌دونم چطور از خودم مراقبت کنم.»

لندی و آینه‌ی احساسات

لندی و آینه‌ی احساسات

لندی نمی‌دونست چرا گاهی غمگینه، گاهی حسودی‌اش می‌شه، یا یهویی می‌خواد گریه کنه.

مامانش یه آینه‌ی کوچولو بهش داد و گفت:
«این آینه جادوییه، کمک می‌کنه احساساتت رو بشناسی.»

شب‌ها آینه روشن می‌شد و لندی توش یه صورت کوچولو می‌دید:
«سلام لندی! امشب حس‌ت چیه؟ غم، خشم، شادی، یا ترس؟»

با کمک آینه، لندی هر شب حس خودش رو می‌گفت.
کم‌کم یاد گرفت که غم، خشم یا حسادت چیزای بدی نیستن، فقط باید یاد بگیره چطور باهاشون حرف بزنه.

و آینه، هر بار که لندی درست احساسشو می‌گفت، براش یه ستاره توی دل شب روشن می‌کرد.

سروش و قلب قهرمان

سروش و قلب قهرمان

سروش یه پسر نازنین بود، اما زود عصبانی می‌شد. اگه چیزی طبق میلش نبود، داد می‌زد یا لگد می‌زد.

یه روز که حسابی قهر کرده بود، از توی جیبش یه نور طلایی بیرون پرید!
«سروش! من قلب قهرمانم! اومدم کمکت کنم که خشم‌تو کنترل کنی.»

قلب گفت:
«قهر کردن بد نیست، اما باید بلد باشی چطور درباره‌ش حرف بزنی، نه اینکه داد بزنی.»

سروش با کمک قلب، تمرین نفس عمیق، شمردن تا ۵ و جمله‌های آروم یاد گرفت.
مثلاً به جای “داد زدن”، می‌گفت:
«من ناراحتم چون فلان اتفاق افتاده.»

بعد از یه هفته، سروش هر وقت عصبانی می‌شد، قلب قهرمان توی سینه‌اش شروع می‌کرد به نور دادن.

قصه شنگول و منگول

قصه شنگول و منگول

روزی روزگاری در یک جنگل دور، یک کلبه‌ی سنگی با مزه قرار داشت. این کلبه متعلق مامان بزی بود. مامان بزی همراه با هفت تا بچه بزی کوچولوی خیلی خیلی بامزه توی کلبه با خوشحالی زندگی میکردن!!

مامان بزی گفت:

وای بچه‌های، تموم خوراکی‌های خونه تموم شده!! من باید برم و حسابی غذا پیدا کنم!!

هفت بچه بزی کوچولو فریاد زدن:

باشه مامان بزی!!

مامان بزی گفت:

وقتی که من نیستم شما باید حسابی مراقب باشید و اصلا در رو روی کسی باز نکنید!! من یک گرگ بزرگ رو دیدم که این دور و برا کمین کرده!! اگه در رو برای اون باز کنید، حتما همه‌ی شما رو میخوره!!

هفت بچه بزی کوچولو حسابی ترسیده بودن!!

مامان بزی گفت:

نگران نباشید بچه‌های نازنیم. گرگ ممکنه که شما رو با لباس‌های مبدل فریب بده!! اما شما گول اونو نخورید!! از صدای خیلی کلفتش و پاهای سیاه و پر موی گرگ سریع میتونید اونو بشناسید!!

هفت بچه بزی کوچولو که به نظر خیالشون راحت شده بود، به مامان بزی گفتن:

مرسی مامان بزی!! ما حتما مراقب هستیم و اصلا گول لباس‌های مبدل گرگ رو نمیخوریم!!

مامن بزی با هفت بچه بزی کوچولو خداحافظی کرد و رفت تا غذا پیدا بکنه!!

هنوز نیم ساعت نگذشته بود که صدای در بلند شد.

یک صدای کلفت از پشت در گفت:

بچه‌های عزیزم، من مادرتونم!! من حسابی براتون غذا آوردم!! در رو برام باز کنید!!

کوچولوترین بچه بزی که خیلی باهوش بود رو به بقیه خواهرها و برادرهاش کرد و زمزمه کرد:

این صدا خیلی کلفته و اصلا صدای مامان نیست!! این حتما گرگ بدجنسه!!

اونا از پشت در فریاد زدن:

ما در رو باز نمیکنیم!! صدای مامان بزی ما لطیف و قشنگه!! صدای تو کلفت و زشته!! تو یک گرگ بدجنسی!!

همه جا ساکت شد. گرگ رفته بود!! ولی اون اصلا بیخیال نشده بود!!

گرگ به مغازه‌ی محلی رفت و برای خودش یک عالمه قند و شکر خرید. گرگ تموم اون قند و شکرها رو خورد تا صداش مثل مامان بزی حسابی نرم و لطیف شد!!

سپس گرگ به کلبه‌ی سنگی برگشت، در رو زد و با صدای لطیف و نازکی گفت:

بچه‌های عزیزم، من مادرتونم!! من حسابی براتون غذا آوردم!! در رو برام باز کنید!!

این بار صدای گرگ درست شبیه مامان بزی بود.

یکی از بچه بزی‌ه فریاد زد:

مامان برگشته!!

اما بازم کوچولوترین بچه بزی گفت:

صبر کنید!! از زیر در نگاه کنید!!! این پاهای سیاه پشمالو که پاهای مامان بزی نیستن!! اینا حتما پاهای گرگ بدجنسه!!

اونا از پشت در فریاد زدن:

ما در رو باز نمیکنیم!! پاهای مامان بزی ما سفید و قشنگه!! پاهای تو سیاه و پشمالو و کثیفه!! تو همون گرگ بدجنسی!!

دوباره همه جا ساکت شد.

این بار گرگ رفته بود به نانوایی محلی. گرگ به نانوا گفت:

آقای نانوا، من پاهام خیلی درد میکنه. میشه خواهش کنم پاهای منو توی خمیر سفید بپیچید تا کمی بهتر بشن؟؟

نانوا از درخواست گرگ حسابی تعجب کرد، اما چون خوشحال بود که قراره خمیرش رو بفروشه، قبول کرد!!

گرگ که حالا پاهاش از خمیر، سفید و چسبناک شده بود، رفت سراغ نجار. گرگ مودبانه از نجار پرسید:

میشه خواهش کنم که یک کیسه خرده چوب به من بدید؟؟

نجار هم که حسابی از فروختن خرده چوب‌ها خوشحال بود، قبول کرد!!

گرگ کیسه خرده چوب رو برداشت و اونا رو روی تپه ریخت روی زمین. سپس پاهای خمیری چسبناک خودش رو توی خرده چوب‌ها فرو کرد تا پاهاش دقیقا شبیه پاهای مامان بزی بشه!!

گرگ بدون معطلی و با عجله به کلبه‌ی سنگی برگشت. مثل قبل در زد و گفت:

بچه‌های عزیزم، من مادرتونم!! من حسابی براتون غذا آوردم!! در رو برام باز کنید!!

هفت بچه بزی کوچولو به هم نگاه کردن و یکیشون گفت:

صداش مثل مامان بزیه!!

یکی دیگه در حالی که از زیر در نگاه می کرد، گفت:

بله همینطوره!! و پاهاشم مثل مامان بزیه!!

همه‌ی بچه بزی‌های کوچولو، با خوشحالی فریاد زدن:

این حتما مامان بزی خودمونه!!

اونا در رو باز کردن!! گرگ از در ورودی حمله کرد و همه جا رو به هم ریخت. هفت بچه بزی کوچولو وحشت زده تلاش میکردن که از دست گرگ بدجنس فرار کنن!!

یکی زیر صندلی قایم شد

دومی زیر تخت رفت

سومی پرید داخل فر

بچه بزی چهار و پنج و شش خودشونو توی کمد چپوندن!!

و کوچولوترین بچه بزی هم از ساعت قدیمی پدربزرگ بالا رفت و توی اون قایم شد!!

گرگ حسابی بو کشید و تک تک بچه بزی‌های کوچولو رو پیدا کرد و اونا رو یک لقمه‌ی چپ کرد!!

تنها کسی که زنده موند، کوچولوترین بچه بزی بود که داخل ساعت پدربزرگ قایم شده بود و گرگ اصلا موفق نشد اونو پیدا کنه!!

گرگ که حالا حسابی شکمش سنگین شده بود، رفت و کنار یک درخت قدیمی توی جنگل دراز کشید و به خواب عمیقی فرو رفت!!

کمی بعد مامان بزی به خونه رسید.

مامان بزی اصلا چیزی رو که میدید بادر نمیکرد!! میز و صندلی‌ها کامل شکسته بودن!! ظرف‌ها خرد شده بودن و همه جا پخش بودن!! روتختی دست دوز مامان بزی پاره شده بود!! بالش‌ها پاره شده بودن و پرهای داخلشون همه جا ریخته بود!!

و از همه وحشتناک‌تر!!! هیچکدوم از بچه‌هاش اونجا نبودن!!

مامان بزی شروع کرد به های های گریه کردن!! کمی که گذشت، از توی ساعت قدیمی، صدای گریه‌ به گوش مامان بزی رسید!!

کوچولوترین بچه بزی فریاد زد:

مامان، مامان!

مامان بزی به سمت ساعت دوید، در رو باز کرد و گفت:

اوه بچه‌ی ناز و قشنگم!! زود تعریف کن ببینم چی شده؟! خواهر و برادرات کجا هستن؟؟

بچه بزی فریاد زد:

مامان بزی!! گرگ وحشی همه‌ی اونا رو خورد!!

مامان بزی از شدت عصبانیت فریاد بلندی کشید!! سپس اون ساکت شد و چند دقیقه حسابی فکر کرد و دست آخر گفت:

فرزند عزیزم!! ما باید با هم اون گرگ رو پیدا کنیم!!! روی زمین رو ببین!! این ردپاهایی که از آرد روی زمین مونده، برای گرگه!! ما اونا رو دنبال میکنیم و گرگ رو پیدا میکنیم!!

مامان بزی و بچه بزی کوچولو رد پاهای آردی رو دنبال کردن تا به درختی رسیدن که گرگ زبر اون خوابیده بود!!!

مامان بزی به شکم گرگ نگاه کرد!!

شکم گرگ داشت تکون میخورد!! یک چیزی توی شکم بزرگ و برآمده‌ی گرگ می‌چرخید و تقلا میکرد.

مامان بزی با خودش فکر کرد:

یعنی ممکنه بچه‌های من هنوز اونجا زنده باشن؟؟

مامان بزی سریع به بچه بزی کوچولو گفت:

بدو بدو عزیزم!! زود برو خونه و سبد وسایل خیاطی منو با خودت بیار!! عجله کن!!

بچه بزی کوچولو با سرعتی مثل باد دوید و خیلی سریع سبد وسایل خیاطی مامان بزی رو آورد!!

قسمت بعدی داستان یکم ترسناکه، برای همین بچه‌های عزیز، یادتون باشه که این فقط یک داستانه!!

مامان بزی قیچی رو برداشت و شروع کرد به بریدن شکم گرگ بدجنس!!

به محض این که مامان بزی اولین برش رو انجام داد، بچه بزی کوچولوی اول بیرون پرید و با خوشحالی گفت:

سلام مامان!!

بچه بزی کوچولو به همراه پنج‌ تا خواهر و برادرش از شکم گرگ بیرون پریدن!!

ولی این چطوری ممکنه؟؟؟ چطوری همه‌ی بچه‌ها سالم بودن؟؟ خب میدونید بچه‌ها، گرگ اونقدر حریص بود که بچه بزی‌ها رو بدون این که حتی یک بار بجوه بلعیده بود!! بچه بزی‌ها حتی یک خراش هم بر نداشته بودن!!

هفت بچه بزی کوچولو، با خوشحالی توی بغل مامان بزی پریدن و از اینکه دوباره پیش هم برگشته بودن، حسابی شادی کردن!!

ولی این آخر داستان نبود!!! اگر گرگ با شکم خالی بیدار میشد، میفهمید داستان از چه قراره. برای همین مامان بزی نقشه‌ای کشید!!

مامان بزی به هفت بچه بزی کوچولو گفت:

بچه‌های عزیزم!! خیلی زود برید و هر چی سنگ بزرگ پیدا کردید رو برای من بیارید!!

بچه بزی‌ها خیلی سریع حرف مامانشون رو گوش کردن!!

یک عالمه سنگ کنار گرگ روی زمین جمع شد!!

مامان بزی دونه دونه سنگ‌ها رو توی شکم گرگ گذاشت و بعد با دقت، شکم گرگ رو با نخ و سوزن دوخت!!

چند ساعت گذشت و گرگ از خواب بیدار شد.

گرگ با خودش گفت:

وای من چقدر تشنمه!! حتما باید برم لب چاه و برای خودم آب بیارم!!

وقتی گرگ به سمت چاه میرفت، سنگ‌ها توی شکمش به هم میخوردن و تلق و تولوق صدا میکردن!!

گرگ با خودش گفت:

من شش تا بچه بزی رو استخون‌هاشون خوردم، ولی حالا انگار کلی سنگ بزرگ توی شکممه!!

وقتی گرگ به چاه رسید، خم شد تا با سطل از چاه آب بکشه؛ اما سنگ‌های توی شکمش خیلی سنگین بودن. گرگ تعادلش رو از دست داد و توی چاه آب آفتاد و از اون روز به بعد دیگه هیچکس اونو ندید!!

بعد از اون، مامان بزی و بچه بزی‌های کوچولو به خونه برگشتن و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردن!!

مطلب مشابه: قصه های قشنگ برای بچه ها؛ 12 داستان و قصه فوق العاده زیبا و جالب

مطلب مشابه: قصه کودکانه برای دختر بچه ها؛ 10 داستان جالب برای کودک دختر شما

چوپان دروغگو

چوپان دروغگو

روزگاری پسرک چوپانی در روستایی زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم روستا را از روستا به تپه های سبز و خرم نزدیک می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند. او تقریبا تمام روز را تنها بود.

یک روز حوصله او خیلی سر رفت. روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد.

از بالای تپه، چشمش به مردم روستا افتاد که در کنار هم در وسط روستا جمع شده بودند. ناگهان قکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری جالب بکند تا کمی تفریح کرده باشد. او فریاد کشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

مردم روستا، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آنها برای کمک به پسرک چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند، ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند، پسرک را خندان دیدند، او می خندید و می گفت: من سر به سر شما گذاشتم.

مردم از این کار او ناراحت شدند و با عصبانیت به روستا برگشتند.

از آن ماجرا مدتها گذشت، یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر می کرد به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد. او بلند فریاد کشید: گرگ آمد، گرگ آمد، کمک، کمک…

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند، ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند، پسرک را در حال خندیدن دیدند. مردم از کار او خیلی ناراحت بودند. هر کسی چیزی می گفت و از اینکه چوپان به آنها دروغ گفته بود، خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.

از آن روز چند ماهی گذشت. یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن روستا آمد و وقتی پسرک را با گوسفندان تنها دید، به طرف گله آمد و گوسفندان را یکی یکی درید.

پسرک هر چه فریاد می زد: گرگ، گرگ آمد، کمک کنید…. کسی برای کمک نیامد. مردم فکر کردند که دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت کند.

آن روز چوپان فهمید هر گاه نیاز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرط آنکه بدانند او راست می گوید.

قصه قدیمی پهلوان پنبه

قصه قدیمی پهلوان پنبه

يكي بود يكي نبود پيرزني بود كه از دار دنيا فقط يك پسر داشت. اسم اين پسر حسني بود، پيرزن پسر خود را خيلي دوست داشت، اما افسوس كه حسني تنبل و بي عار و پر خور و بي كار بود! حسني آنقدر خورده بود كه مثل يك غول شده بود، به خاطر همين هم «پهلوان پنبه» صدايش مي كردند.

پهلوان پنبه صبح تا شب مي خورد و مي خوابيد، دست به سياه و سفيد هم نمي زد. پيرزن هر چه نصيحتش مي كرد فايده نداشت كه نداشت، بالاخره پيرزن از تنبلي و پرخوري حسني جانش به لب آمد. يك روز كه حسني از خانه بيرون رفت، پيرزن در را بست و ديگر به خانه راهش نداد.

حسني گريه و زاري و التماس كرد، ولي پيرزن در را باز نكرد كه نكرد. حسني مجبور شد سر خود را پائين بيندازد و راه بيفتد و برود.

رفت و رفت تا به يك درخت رسيد زير درخت نشست از زور خستگي، چشم هاي خود را بست و خوابيد، توي خواب يك سفره پر از غذا را ديد. حسني خواب بود كه چند تا پشه، نيشش زدند. حسني از خواب پريد، هوا گرم بود و پشه ها هم ول كن نبودند.

وزوزكنان از اين طرف به آن طرف مي پريدند، روي سر و صورت حسني مي نشستند و او را مي گزيدند. بالاخره حسني عصباني شد و با يك ضربه جانانه، چند تا از آنها را پخش زمين كرد. آن وقت به پشه ها كه بعضي كشته و بعضي نيمه جان روي زمين ولو شده بودند نگاه كرد، بعد با خوشحالي از جا پريد و با خودش گفت: عجب! پس من اين قدر قوي بودم و نمي دانستم ببين چه كار كردم! يك مشت زدم و چند تايشان را كشتم! عجب زور و بازوئي دارم من! بيخود نيست كه به من مي گويند پهلوان! در حالي كه هي زير لب مي گفت: با يك مشتم، چند تا را كشتم، دراز كشيد و خوابش برد.

دست بر قضا حاكم و سربازهاي او كه از آنجا مي گذشتند او را ديدند. حاكم با تعجب به هيكل بزرگ حسني نگاه كرد و گفت: اين ديگر كيست؟ غول است يا آدميزاد؟ بعد به سربازهاي خود دستور داد كه بروند سراغ حسني و بيدارش كنند. سربازان حاكم با ترس و لرز جلو رفتند و حسني را بيدار كردند. حسني تا چشمش به آنها افتاد، گفت: با يك مشتم چند تا را كشتم! سربازها حسني را پيش حاكم بردند، حاكم پرسيد: تو كي هستي؟ ديوي يا آدميزاد؟ حسني جواب داد: من حسني ام خيلي هم گرسنه ام! حاكم گفت: براي او غذا بياوريد. سربازها گوشت گوساله را كباب كردند و به حسني دادند.

حسني توي يك چشم به هم زدن كباب ها را خورد. حاكم و سربازهاي او نزديك بود از تعجب شاخ در بياورند. حسني خميازه اي كشيد و گفت: خسته ام، مي خواهم بخوابم بعد همان جا دراز كشيد و خوابيد. حاكم با خودش گفت: اين همان كسي است كه دنبالش مي گشتم، بعد حسني را بيدار كرد و گفت: آهاي پهلوان! اگر دلت مي خواهد براي خواب يك جاي گرم و نرم، براي خوردن يك عالمه غذاي خوشمزه گيرت بيايد، بيا به قصر من آنجا هر چيزي كه لازم داشته باشي، برايت حاضر و آماده مي شود.

حسني قبول كرد، بعد همگي به طرف قصر راه افتادند. همين طور كه مي رفتند، حاكم رو به حسني كرد و گفت: پهلوان، واقعاً كه عجب زور بازوئي داري! تا حالا كسي را نديده ام كه بتواند با يك مشت چند نفر را بكشد! حسني با تعجب حاكم را نگاه مي كرد و چيزي نگفت، يعني كشتن چند تا پشه اين قدر مهم بود؟! خلاصه، رفتند و رفتند تا به قصر رسيدند حاكم دستور داد حسني را ببرند به حمام و لباس هاي نو تن او كنند.

بعد هم او را فرمانده سپاه خود كرد. از آن روز به بعد، حسني توي قصر ماند. مدتي گذشت و حسني به خوبي و خوشي در قصر زندگي مي كرد. هر وقت دلش مي خواست مي خورد و هروقت دلش مي خواست، مي خوابيد. تا اينكه يك روز به حاكم خبر دادند: چه نشسته اي كه حاكم كشور همسايه با لشكر و بزرگش به ما حمله كرده است.

حاكم گفت: نترسيد تا وقتي پهلوان حسني را داريم از هيچ چيز نترسيد،بعد دستور داد حسني را خبر كنند كه بيايد و به او گفت: هر چه سريع تر سربازان را براي نبرد آماده كن. حسني كه تا به حال با هيچ كس نجنگيده بود و زره و كلاه و شمشير نديده بود تا اسم جنگ را شنيد، رنگ از روي او پريد. حسني زد تا فرار كند و خودش را به ده پيش ننه اش برساند. حاكم و اطرافيان او فكر كردند پهلوان حسني مي خواهد هر چه زودتر يك تنه و بدون سلاح خودش را به دشمن برساند و روزگارشان را سياه كند به خاطر همين زود دويدند و جلويش را گرفتند و با هزار خواهش و تمنا خواستند كه دست نگه دارد.

حاكم گفت: آخر پهلوان اين طور بدون زره و سلاح كه نمي شود، كشته مي شوي. سرت را به باد مي دهي! به دستور حاكم او را به اصطبل مخصوص بردند و گفتند: هر اسبي را كه مي خواهي انتخاب كن. حسني به اسب ها نگاه كرد، چشمش به يك اسب لاغر و مردني افتاد خوشحال شد و با خودش گفت: اين اسب خيلي خوب است از لاغري مثل چوب است بايد سوارش بشوم و محكم افسار آن را نگه دارم تا نتواند راه برود، بعد به اسب اشاره كرد و گفت: من اين را مي خواهم.

همه يك صدا فرياد كشيدند: آفرين پهلوان! واقعاً اسب خوبي انتخاب كردي فقط تو مي تواني سوار اين اسب شوي اين اسب دنيا است. حتي باد هم به گرد پاهاي او نمي رسد حسني تا اين را شنيد رنگ از روي او پريد و با خودش گفت: اي خداجان چه غلطي كردم!

اما يكهو فكري به خاطر او رسيد و براي اينكه از روي اسب نيفتد، دستور داد او را با طناب به اسب ببندند با اين حرف دوباره سربازان و اطرافيان حاكم به هوا بلند شدند: چه شجاعتي! چه سر نترسي دارد! مي خواهد تا جان در بدن دارد، بجنگد. ولوله اي در ميان سربازان افتاد كه نگو و نپرس همه از حسني تقليد كردند و دست و پايشان شروع كرد به لرزيدن حسني سوار بر اسب، بيرون آمد و جلوي سپاهيان خود ايستاد.

تا اسب از اصطبل بيرون آمد روي دو پاي خود بلند شد و شيه اي كشيد. دور خودش چرخيد و يك دفعه مثل اينكه بال درآورده باشد از جا پريد و مثل برق به طرف دشمن دويد. رنگ از روي حسني بخت برگشته پريد و قلب او شروع كرد به تالاپ تالاپ صدا كردن سربازها كه خيال مي كردند حسني حمله را شروع كرده معطلش نكردند، شمشيرهاي خود را بيرون كشيدند و به دنبال فرمانده خود، چهار نعل تاختند.

افسار اسب از دست حسني ول شده بود بالا و پائين مي پريد و توي اين فكر بود كه يك جوري خودش را از اين وضع نجات بدهد. ناگهان چشمش به درخت تنومندي افتاد كه آن نزديكي ها بود اسب با سرعت به طرف درخت مي رفت وقتي اسب به درخت رسيد، حسني دست خود را دراز كرد و يكي از شاخه هاي درخت را گرفت تا حيوان ديگر نتواند حركت كند، اما از بخت بد چوب درخت را موريانه خورده بود و درخت به موئي بند بود تا حسني شاخه را گرفت درخت از جا كنده شد و دور سر او شروع به چرخيدن كرد! سربازهاي دشمن كه از پهلواني هاي حسني، تعريف ها شنيده بودند، تا ديدند حسني درخت به دست تك و تنها به طرف آنها مي آيد ترسيدند و پا به فرار گذاشتند.

اسب و حسني هم به دنبال آنها بودند. سربازهاي دشمن كه ديدند حسني ول كن نيست همگي تسليم شدند و به پاي او افتادند. اين جوري بود كه دشمن شكست سختي خورد. وقتي مردم اين خبر را شنيدند، خيلي خوشحال شدند و به پيشواز پهلوان حسني رفتند و او را با احترام وارد شهر كردند، حاكم هم از شادي روي پاي خود بند نبود، دستور داد كه شهر را آذين بندي كنند و هفت شب و هفت روز جشن و شادي كنند.

حسني كه خوب مي دانست تمام چيزهائي كه پيش آمده از روي اتفاق بود، تصميم گرفت دست از تنبلي بردارد و زندگي تازه اي را شروع كند. اين بود كه با خوشحالي پيش مادر خود برگشت و قول داد كه كار كند و زحمت بكشد تا واقعاً يك پهلوان شجاع بشود.

مطلب مشابه: قصه فانتزی کودکانه؛ 10 قصه با موضوعات فانتزی جالب برای کودک

مطلب مشابه: قصه شاد کودکانه قشنگ؛ 10 داستان و قصه کوتاه شاد حال خوب کن برای کودک

داستان حسن کچل

داستان حسن کچل

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.پیرزنی بود که یک پسر کچل داشت به اسم حسن. این حسن کچل  ما که از تنبلی شهره عام و خاص بود از صبح تا شب کنار تنور دراز می کشید و می خورد و می خوابید.ننه اش دیگه از دستش خسته شده بود با خودش فکر کرد چیکار کنه که پسرش دست از تنبلی برداره و یه تکونی به خودش بده.تا اینکه فکری به خاطرش رسید بلند شد رفت سر بازار و چند تا سیب سرخ خوشمزه خرید و اومد خونه. یکی از سیب ها رو گذاشت دم تنور یکی رو یه کم دور تر وسط اتاق .

سومی رو دم در اتاق چهارمی تو حیاط و …..آخری رو گذاشت پشت در حیاط تو کوچه.حسن که از خواب پاشد بدجور گرسنه بود تا چشمش رو باز کرد سیب های قرمز خوش آب و رنگ رو دید و دهنش حسابی آب افتاد.داد زد ننه جون من سیب می خوام.ننه اش گفت: اگر سیب می خوای باید پاشی خودت برداری. یه تکونی به خودت بده .حسن کچل دستش رو دراز کرد و اولین سیب رو برداشت و خورد و کلی کیف کرد کمی خودش رو کشید و دومی رو هم برداشت . خلاصه همینطور خودش رو تا دم در خونه رسوند.

ننه پیرزن یواشکی اونو نگاه می کرد و دنبالش می رفت همین که حسن خواست سیب تو کوچه رو برداره فوری دوید و در رو پشت سرش بست.رنگ از روی حسن پرید و محکم به در زد و گفت : ننه این کارا چیه ؟ در رو باز کن بابا.اما هر چی التماس و زاری کرد فایده ای نداشت.ننه اش گفت باید بری کار کنی تا کی می خوای تو خونه تنگ بغل من بشینی و بخوری و بخوابی؟؟؟حسن کچل گفت : خب لااقل یه کم خوردنی به من بده که از گشنگی نمیرم.ننه اش هم یه تخم مرغ و یه کم آرد و یک کرنا گذاشت تو خورجین و بهش داد.

حسن از ده بیرون رفت و راه صحرا رو در پیش گرفت.رفت و رفت تا چشمش به یک لاک پشت افتاد اون رو برداشت و گذاشت تو خورجین. کمی که رفت یک پرنده رو دید که لای شاخ و برگ درختی گیر کرده و نمی تونست پرواز کنه. اون رو هم برداشت و گذاشت تو خورجین. همین موقع بود که هوا ابری شد و حسن نگاهی به آسمان کرد و گفت الانه است که بارون بگیره. آن وقت تمام لباس هاش رو در آورد و گذاشت زیرش ونشست روش.

ناگهان باران تندی گرفت. وقتی باران بند اومد حسن لباس هاش رو برداشت و تنش کرد بدون اینکه خیس شده باشند. خلاصه حسن راه افتاد و یک دفعه چشمش به یک دیو افتاد که جلوش سبز شد. دیو با تعجب به لباس های حسن نگاه کرد و گفت ببینم تو چرا زیر این بارون خیس نشدی؟حسن کچل گفت: مگه نمی دونی بارون نمی تونه شیطان رو خیس کنه؟دیو با تعجب گفت: یعنی تو شیطانی؟ اگه راست می گی بیا با هم زور آزمایی کنیم.حسن گفت: زور آزمایی کنیم.دیو سنگی از روی زمین برداشت و گفت الان این سنگ رو با فشار دست خرد می کنم.

بعد چنان فشاری داد که سنگ خرد و خاکشیر شد.حسن گفت اینکه چیزی نیست حالا نگاه کن ببین من چکار می کنم. بعد یواشکی آرد رو از خورجینش در آورد و فشار داد و به دیو نشان داد. خدایی دیوه خیلی ترسید. گفت : حالا بیا سنگ پرتاب کنیم ببینیم سنگ کی دورتر می ره. اونوقت یه سنگ برداشت و دورخیز کرد و تا اونجایی که می تونست با قدرتسنگ رو پرتاب کرد سنگ رفت و تو یک فاصله خیلی دور به زمین افتاد.حسن گفت: ای بابا این که چیزی نبود حالا منو ببین. دوباره یواشکی پرنده رو از خورجین برداشت و دورخیز کرد و پرنده رو پر داد پرنده هم نامردی نکرد همچین رفت که دیگه به چشم نیومد.دیوه گفت نه بابا این راست راستی خود شیطونه.

دو پا داشت دوپا دیگه قرض کرد و دررفت.حسن کچل دوباره راه افتاد رفت و رفت تا رسید به یک قلعه بزرگ.جلو رفت و در زد. ناگهان یک صدای نخراشیده و نتراشیده از اون تو بلند شد که : کیه داره در می زنه؟؟؟

حسن همچین جا خورد، ولی به روی خودش نیاورد و صداش رو کلفت کرد و داد زد: من شیطانم تو کی هستی؟صدا گفت: من پادشاه دیوها هستم.حسن گفت: خوب به چنگم افتادی تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم.پادشاه دیوها خیلی ترسید اما جا نزد و گفت: بهتره راهتو بکشی و بری پی کارت من حوصله دردسر ندارم ، می زنم ناکارت می کنم ها.حسن کچل گفت: اگه راست می گی بیا یه زور آزمایی با هم بکنیم.پادشاه دیوها گفت: باشه.بعد شپش خیلی بزرگی از لای در بیرون فرستاد و گفت : ببین این شپش سر منه!!!!حسن کچل گفت: این که چیزی نیست.

اینو ببین.اونوقت لاک پشت رو از خورجین در آورد و فرستاد تو .پادشاه دیوها دلش هری فرو ریخت و گفت این کیه دیگه بابا. شپشش اینه خودش چیه؟؟گفت: حالا ببین من با این سنگ چیکار می کنم.آن وقت سنگی رو برداشت و خاکش کرد و فرستاد بیرون .حسن گفت: همین؟ حالا ببین من چطور از سنگ آب می گیرم.آن وقت تخم مرغ و له کرد و فرستاد تو .پادشاه دیوها که دیگه تنش به لرزه افتاده بود شانس آخر رو هم امتحان کرد و گفت: حالا بیا نعره بکشیم ،نعره من اینقدر وحشتناکه که تن همه به لرزه در می آد. اونوقت نه گذاشت و نه برداشت و همچین نعره ای کشید که خدایی نزدیک بود حسن بیچاره زهره ترک بشه.

اما باز خودش رو جمع و جور کرد و گفت حالا گوش کن به این می گن نعره وحشتناک نه اون قوقولی قوقول تو ..بعد کرنا رو در آورد و همچین توش دمید که نزدیک بود خودش غش کنه.پادشاه دیوها هم که دیگه داشت جون از تنش در می رفت فرار رو بر قرار ترجیح داد و حالا نرو کی برو . رفت و تا عمر داشت دیگه پشت سرش هم نگاه نکرد. حالا بشنو ازحسن کچل که وارد قلعه شد و چشمش به قصر و جاه و جلالی افتاد که نگو ونپرس. باغی بود و وسط باغ قصری بود و توی اتاقهای قصر پر بود از طلا و جواهر تازه کلی هم خوراکی های خوشمزه باب دل حسن کچل ما که دیگه واسه خودش حسن خانی شده بود.

خلاصه حسن کچل چند روزی خورد و خوابید و بعد پاشد رفت دست ننه اش رو گرفت و با خودش آورد که بیا و ببین پسر دست گلت چه دم و دستگاهی به هم زده. ننه هم که دید پسرش به نان و نوایی رسیده آستین ها رو بالا زد و پسره رو زودی زن داد و همگی سالیان سال در کنار هم خوش و خوب و خرم زندگی کردند. رسیدیم به آخر قصه .قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید.

قصه پهلوانی پوریای ولی

قصه پهلوانی پوریای ولی

هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه ای بیرون آمد و قدم در کوچه ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزدیک شد . صدای اذان صبح از گلدسته ها به گوش می رسید. پهلوان وضو ساخت و با خدای خود، به راز و نیاز پرداخت. هنوز چیزی نگذشته بود که از پشت یكی از ستونهای مسجد، صدای گریه پیرزنی را شنید كه به درگاه خدا چنین التماس می كند: خداوندا ! رو به درگاه تو آورده ام، نیازمندم و از تو حاجت می طلبم، نا امیدم مکن.

مرد بی تاب شد، با خود اندیشید، حتماً این زن تنگدست و نیازمند است. آرام به پیرزن نزدیک شد . او را دید كه بشقابی حلوا در دست دارد. با لحنی سرشار از مهربانی پرسید: چه حاجتی داری مادر؟

چون پیرزن اندکی آرام شد، گفت: ای جوانمرد، التماس دعا دارم. برای من و پسرم دعا کن.

مرد پرسید مشکل تو و پسرت چیست؟

پیرزن آهی سرد از دل برآورد و گفت: پسری دارم زورمند و دلاور که پهلوان هندوستان است و در شهر و دیار خود پرآوازه است. هر جا نام و نشان پهلوانی را می شنود، عزم کشتی گرفتن با وی می كند. شکر خدا که تاکنون پیروز شده و تا امروز هیچکس نتوانسته پشت او را به خاک برساند. اكنون پهلوانی از خوارزم به شهر ما وارد شده و قصد هماوردی با پسر من را دارد، می ترسم پسرم مغلوب شود و روی بازگشت به شهر خود را نداشته باشد. این پهلوان كه كسی جز پوریای ولی نبود، فهمید که رقیب هندی او، پسر این پیرزن است. پوریای ولی، طاقت دیدن اشکهای آن مادر غمگین را نداشت. دلداریش داد و گفت : به لطف خدا امیدوار باش مادر، خداوند دعای مادران دل شکسته را مستجاب می كند. این را گفت و با حالتی پریشان، از پیرزن دور شد و از مسجد بیرون رفت.

پس از آن پوریای ولی با خود فکر کرد که فردا چه باید بکند، اگر قویتر از آن پهلوان باشد و بتواند او را به زمین بزند، آیا طعم شكست را به او بچشاند؟ یا باتوجه به تمنای مادر او، مقاومت جدی نكند و زمینه پیروزی حریف را فراهم نماید. برای مدتی پوریای ولی، در شك و تردید بود. ناگهان از دایره تردید بیرون آمد، لبخندی زد و تصمیمی قاطع گرفت. او می دانست قهرمان واقعی کسی است که نفس سركش خود را مهار کند. او خواست كه غرور خود را بشكند و بقول مولوی ( شیر آن است که خود را بشکند ) البته این انتخاب، بسیار دشوار بود.  چون روز موعود فرا رسید و پوریای ولی، پنجه در پنجه حریف افکند، خویشتن را بسیار قوی و حریف را دربرابر خود ضعیف دید تا آنجا که می توانست به آسانی پشت او را به خاک برساند. اما عهد خود را بیاد آورد. برای آنکه کسی متوجه نشود، مدتی با او دست و پنجه نرم کرد، اما طوری رفتار كرد كه دیگران احساس كنند حریف وی قویتر است. پس از لحظاتی، پوریای ولی، این پهلوان نام آور  بر زمین افتاد و حریف روی سینه اش نشست. در همان وقت به او احساس عجیبی دست داد. مثل این بود كه درهای حكمت به روی او گشوده شده و وی پاداش جهاد با نفس را مشاهده كرد.

دوستان پوریای ولی كه از توانایی بدنی او به خوبی آگاه بودند، از شكست او در رقابت با پهلوان هندی در شگفت بودند. چند روز بعد از آن واقعه، سلطان جونه ( حاكم آن منطقه در هند) مجلسی ترتیب داد تا در آن از پهلوان پوریای ولی دلجویی کند. در آن هنگام، پهلوان هندی كه در مجلس حضور داشت، پیش آمد و خود را به پای پوریای ولی افكند و بازوبند پهلوانی را به او تقدیم كرد. او گفت من در ضمن مسابقه، متوجه گذشت و جوانمردی تو شدم. پوریای از اینكه رازش برملا شده بود، متاثر و پریشان شد اما دوستان او خوشحال شدند و ماجرای این فداکاری بزرگ در همه شهرها پیچید. از آن پس، از پوریای ولی به عنوان یكی از جوانمردان و اولیای خدا یاد می شود.

پوریای ولی اضافه بر قدرت پهلوانی و نیرومندی بدن، صفات آشکار و پسندیده ای داشته که او را از دیگر پهلوانان، متمایز می ساخته است. پهلوانان و ورزشکاران با یاد او، جوانمردی را پاس می دارند.

مطلب مشابه: قصه کوتاه کودکانه جدید شاد و غمگین (7 قصه جالب و زیبا)

مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی

داستان کودکانه جادوگر بدجنس

داستان کودکانه جادوگر بدجنس

یک روز مهراد به همراه موشیما در ساحل یک دریای زیبا  مشغول قدم زدن بودند. آب دریا آنقدر صاف و تمیز بود که می‌توانستند ماهی‌های داخل آب را به راحتی ببینند.

کمی که جلوتر رفتند چشمشان به ماهی زیبایی افتاد که کنار دریا روی ماسه‌ها نشسته بود و به آب نگاه می‌کرد. مهراد با تعجب گفت: اینجا رو نگاه کن! یک ماهی درون خشکی!

موشیما گفت: خیلی عجیبه. این ماهی چطور میتونه بیرون از آب نفس بکشه؟

ماهی که متوجه این صحبت‌ها شده بود رویش را به طرف آنها کرد و گفت: حق دارید تعجب کنید. چون ما موجودات دریایی با آب شش نفس می‌کشیم.

مهراد به موشیما نگاهی کرد و گفت: پس ما چطور نفس می‌کشیم؟

موشیما گفت: ما با شش‌هامون نفس می‌کشیم. اما خیلی عجیبه که این ماهی که شش نداره چطور می‌تونه بیرون از آب نفس بکشه؟

ماهی با باله‌ی کوچکش اشک صورتش را پاک کرد و گفت: جادوگر بدجنس منو به این روز انداخته. او با تور ماهیگیریش منو گرفت و آب شش منو تبدیل به شش کرد تا دیگه نتونم تو آب نفس بکشم.

مهراد گفت: چطور تورو جادو کرد؟

ماهی گفت: اون قدرتش رو از گوی جادویی که سر جاروش میبنده می‌گیره. هیچ وقت هم جاروش رو از خودش دور نمیکنه.

جادوگره که بد بود

جادوگری بلد بود

ماهی رو جادو کرده

به دریا برنگرده

مهراد پرسید: چرا جادوگر این کار رو با تو کرده؟

ماهی گفت: اون می‌خواد ما مرواریدهای باارزشی رو که پدرانمون از دریاها پیدا کردن رو به اون بدیم. ولی اونا یادگار پدران ما هستن که از درون صدفها بدست آوردن.

موشیما گفت: حالا اگر مرواریدها رو به او بدید تو رو به شکل اول برمی‌گردونه؟

ماهی گفت: بله ولی ما نمی‌خوایم زیر بار حرف زور اون بریم.

مهراد کمی در فکر فرو رفت و بعد گفت: جادوگر همیشه تور ماهیگیریش رو با خودش میاره؟

ماهی گفت: بله، اون هر روز سعی میکنه یکی از ما رو شکار کنه.

در همین هنگام صدایی از آسمان شنیده شد و موشیما و مهراد موجودی را دیدند که از آسمان به سمت آنها می‌آمد.

ماهی با ترس گفت: خودشه. بهتره از اینجا برید تا بلایی سرتون نیاورده.

مهراد گفت: نگران نباش. من فکری به ذهنم رسیده که میتونه جادوگر رو برای همیشه نابود کنه.

سپس نزدیک ماهی شد و قبل از اینکه جادوگر به زمین برسد نقشه‌ی خودش را با موشیما و ماهی در میان گذاشت.

جادوگر بدجنس که کلاهی بر سر داشت و موهای بلندش از زیر کلاه پیدا بود به زمین فرود آمد و از جاروی پرنده‌ی خود پیاده شد. دماغ درازش را خاراند و گفت: شما موجودات مسخره اینجا چیکار می‌کنید؟

ماهی گفت: جناب جادوگر، اینا دوستان من هستن و برای دیدن من اومدن.

مهراد نزدیکتر رفت و گفت: ما قصه‌ی شما و مرواریدها رو شنیدیم و تونستیم ماهی رو راضی کنیم که بره و همه‌ی اونا رو برای شما از ته دریا بیاره.

موشیما گفت: درسته جناب جادوگر، اما برای اینکار شما باید اول آب شش اونو برگردونید تا بتونه تو آب نفس بکشه.

جادوگر خندید و گفت: شما می‌خواید با این حرفها منو گول بزنید؟ اگه اون به آب برگشت و مرواریدها رو نیاورد چی؟

مهراد گفت: من و دوستم موشیما اینجا پیش شما می‌مونیم. وقتی مرواریدها رو گرفتید می‌تونید ما رو آزاد کنید.

جادوگر کمی فکر کرد و گفت: قبوله.

موشیما گفت: شما ماهی رو به آب برگردونید و تور ماهیگیریتون رو به آب بندازید. اونوقت اون جعبه مرواریدها رو داخل تور میذاره تا شما اونو بالا بکشید.

جادوگر که فقط به مرواریدها فکر می‌کرد زیرلب وردی خواند، دستی روی گوی جادویی و طلایی رنگ کشید و ماهی را به حالت اول برگرداند. ماهی به سرعت به داخل آب شیرجه زد و دور شد.

سپس جادوگر جاروی خود را روی زمین گذاشت، تور بزرگ خود را به داخل آب انداخت و منتظر ماند. مهراد و موشیما خیلی نگران بودند و آرزو می‌کردند همه چیز طبق نقشه پیش برود.

چند لحظه دیگر هم گذشت که یکدفعه جادوگر متوجه شد تور دارد تکان میخورد. خوشحال از اینکه مرواریدها داخل تور است سعی کرد آنرا بالا بکشد. اما ناگهان به یکباره تور به سمت دریا کشیده شد و جادوگر به سرعت به درون آب سقوط کرد.

مهراد و موشیما که از خوشحالی سر از پا نمیشناختند به دریا نگاه کردند. هزار ماهی کوچک و بزرگ به داخل تور رفته بودند و تور را با قدرت به داخل آب می‌کشیدند. ماهی‌ها سپس تور را پاره کردند و آنرا به دور بدن جادوگر طمعکار پیچیدند و او را در ته دریا رها کردند.

موشیما با خوشحالی گفت: آفرین مهراد نقشه‌ی تو کارساز بود.

مهراد گفت: ما موفق شدیم. حالا دیگه ماهی‌ها برای همیشه می‌تونن راحت زندگی کنن.

ماهی قصه ما و هزاران ماهی دیگر از خوشحالی در آب بالا و پایین می‌پریدند و از آنها تشکر می‌کردند.

جادوگرو به زیر آب کشیدن

شاد شدن و نفس راحت کشیدن

اگه باشیم با همدیگه  همیشه

جادوی جادوگرها  باطل می‌شه

با کمک و با فکر و با اتحاد

دشمن دیگه کاری ازش بر نمیاد

مهراد و موشیما که خیلی خوشحال بودند گوی جادویی را از سر جارو کندند.

مهراد گفت: حالا این گوی رو کجا بذاریم که دست کسی به اون نرسه؟

موشیما گفت: درست میگی. نباید کسی از وجود اون با خبر بشه. باید جای مطمعنی مخفیش کنیم.

مهراد گفت: بهتره بریم جنگل و اونو زیر خاک دفن کنیم.

موشیما گفت: فکر خوبیه. همین کارو می‌کنیم.

هر دو به راه افتادند و وارد جنگلی که همان نزدیکی ها بود شدند. کمی که جلوتر رفتند کنار درخت بلوط بزرگی رسیدند. مهراد با شاخه‌ی شکسته‌ای که روی زمین افتاده بود شروع به کندن زمین کرد و چاله ی بزرگی کند. سپس گوی را داخل آن انداخت و رویش را با خاک پوشاند.

حالا دیگر خیالشان راحت شده بود.

روباه و کلاغ

روباه و کلاغ

یکی بود یکی نبود. روزی کلاغی یک قالب پنیر دید، آن را با نوکش برداشت و پرواز کرد و روی درختی نشست تا با خیالی آسوده پنیر را بخورد.

روباه که مواظب کلاغ بود، پیش خودش فکر کرد کاری کند تا قالب پنیر را به دست بیاورد. روباه مکار نزدیک درختی که کلاغ روی آن نشسته بود، رفت و شروع به تعریف از کلاغ کرد:

به به! چه بال و پر زیبا و خوش رنگی داری، پر و بال سیاه رنگ تو در دنیا بی نظیر است.

عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زیبایی داری.‌ حیف که صدایت خوب نیست اگر صدای قشنگی داشتی از همه پرندگان بهتر بودی.

کلاغ که با تعریف های روباه مغرور شده بود، خواست قارقار کند تا روباه بفهمد که صدای قشنگی دارد ولی همین که دهانش را باز کرد تا آواز بخواند، پنیر از منقارش افتاد و روباه آن را برداشت و سریع از آنجا دور شد.

کلاغ تازه متوجه حقه و حیله روباه شده بود ولی دیگر سودی نداشت.

شعر زاغک و پنیر:

زاغکی قالب پنیری دید

به دهان بر گرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

که از آن می گذشت روباهی

روبه پر فریب و حیلت ساز

رفت پای درخت و کرد آواز

گفت به به چقدر زیبایی!

چه سری، چه دمی، عجب پایی

پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش آواز بودی و خوش خوان

نبُدی بهتر از تو در مرغان

زاغ می خواست قارقار کند

تا که آوازش آشکار کند

طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود

مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ

مطلب مشابه: قصه بلند برای خواب کودک؛ 12 داستان شیرین و زیبای کودکانه قبل خواب

داستان کوتاه خرگوش و لاکپشت

داستان کوتاه خرگوش و لاکپشت

خرگوشی چابک در جنگل زندگی می‌کرد. او همیشه درباره سرعت دویدنش برای حیوانات دیگر لاف می‌زد.

A speedy hare lived in the woods. She was always bragging to the other animals about how fast she could run.

حیوانات از گوش دادن به حرف‌های خرگوش خسته شده بودند. به همین خاطر روزی از روزها لاک‌پشت آرام‌آرام پیش او رفت و او را به مسابقه دعوت کرد. خرگوش با خنده‌ای فریاد زد.

The animals grew tired of listening to the hare. So one day, the tortoise walked slowly up to her and challenged her to a race. The hare howled with laughter.

خرگوش گفت: «با تو مسابقه بدم؟ من تو رو به‌راحتی می‌برم!» اما نظر لاک‌پشت عوض نشد. «باشه لاک‌پشته. پس تو می خوای مسابقه بدی؟ باشه قبوله. این واسه من مثه آب خوردنه.» حیوانات برای تماشای مسابقه بزرگ جمع شدند.

“Race you? I can run circles around you!” the hare said. But the tortoise didn’t budge. “OK, Tortoise. You want a race? You’ve got it! This will be a piece of cake.” The animals gathered to watch the big race.

سوتی زدند و آن‌ها مسابقه را شروع کردند. خرگوش مسیر را با حداکثر سرعت می‌دوید درحالی‌که لاک‌پشت به‌کندی از خط شروع مسابقه دور می‌شد.

A whistle blew, and they were off. The hare sprinted down the road while the tortoise crawled away from the starting line.

خرگوش مدتی دوید و به عقب نگاه کرد. او دیگر نمی‌توانست لاک‌پشت را پشت سرش در مسیر ببیند. خرگوش که از برنده شدن خود مطمئن بود تصمیم گرفت در سایه‌ی یک درخت کمی استراحت کند.

The hare ran for a while and looked back. She could barely see the tortoise on the path behind her. Certain she’d win the race, the hare decided to rest under a shady tree.

لاک‌پشت با سرعت همیشگی‌اش آهسته‌آهسته از راه رسید. او خرگوش را دید که کنار تنه‌ی درختی به خواب رفته است. لاک‌پشت درست از کنارش رد شد.

The tortoise came plodding down the road at his usual slow pace. He saw the hare, who had fallen asleep against a tree trunk. The tortoise crawled right on by.

خرگوش از خواب بیدار شد و پاهایش را کش‌وقوسی داد. مسیر را نگاه کرد و اثری از لاک‌پشت ندید. با خودش فکر کرد «من باید برم و این مسابقه رو هم برنده بشم.»

The hare woke up and stretched her legs. She looked down the path and saw no sign of the tortoise. “I might as well go win this race,” she thought.

وقتی خرگوش آخرین پیچ را رد کرد، ازآنچه می‌دید تعجب کرد. لاک‌پشت داشت از خط پایان رد می‌شد! لاک‌پشت مسابقه را برد!

As the hare rounded the last curve, she was shocked by what she saw. The tortoise was crossing the finish line! The tortoise had won the race!

خرگوش سردرگم از خط پایان رد شد. خرگوش گفت: «وای لاک‌پشته، من واقعاً فکر نمی‌کردم تو بتونی منو ببری.» لاک‌پشت لبخندی زد و گفت: «می دونم. واسه همین بود که من برنده شدم.»

The confused hare crossed the finish line. “Wow, Tortoise,” the hare said, “I really thought there was no way you could beat me.” The tortoise smiled. “I know. That’s why I won.”

روباه و لک لک

روباه و لک لک

یکی بود یکی نبود. در جنگلی قشنگ و زیبا حیوانات زیادی با خوشی و خرمی در کنار همدیگه زندگی می کردند. در میان حیوونای جنگل روباه و لک لکی هم زندگی میکردن که اتفاقا با هم دوست بودن.

اون‌ها بیشتر اوقات روزشون رو با هم میگذروندن و به گشت و گذار مشغول بودن. اما روباه یه اخلاق خیلی بد داشت اون هم این بود که به همه کلک میزدو مسخرشون میکرد. دوستی روباه و لک لک هم از این اخلاق بد روباه در امان نبود و اون مرتب به دوستش کلک میزد. یکی از همون روزا روباهه تصمیم گرفت که لک لک رو به ناهار دعوت کنه و بهش کلک بزنه و مسخرش کنه و بعد بهش بخنده. با خودش گفت:این یکی از بهترین کلک‌های من میشه و کلی به لک لک میخندم. روز مهمونی فرا رسید و وقتی دوستش  از راه رسید روباه با احترام اون رو به داخل خونه دعوت کرد. روباهه از قبل غذاشو آماده کرده بود وسوپ داغ رو روی میز گذاشته بود.

غذا بوی بسیار مطبوعی داشت. اما روباه کلک زده بود.

اون سوپ رو تو دوتا بشقاب ریخته بود و قاشقی هم روی میز نذاشته بود.

روباه حقه‌باز می‌دونست که لک لک خیلی خجالتیه و از اون قاشق برای خوردن سوپش نمیگیره.

وقتی اون و مهمونش پشت میز نشستند روباه فورا شروع به خوردن کرد و با زبان درازش سوپ رو لیس می‌زد.

در یک چشم به هم زدن اون بشقابش رو خالی کرد.

اما لک لک بیچاره بخاطر منقار بلندش نمی‌تونست سوپ رو بخوره.

اون کلی بهش خندید و مسخرش کرد. لک لک بیچاره گرسنه به خونه‌اش برگشت.

بعد از رفتن اون روباه غذای دوستش رو هم خورد.

لک لک از این کاری که روباه با اون کرده بود خیلی ناراحت شد.

با خودش فکر کرد وقت اون رسیده که درس خوبی به این روباهه حقه‌باز بده.

نشست و به فکر راهی برای تلافی این حرکتش گشت.

بالاخره با خوشحالی از جا پرید و گفت:

یهو … پیدا کردم. می‌دونم چطور کار زشت اون رو تلافی کنم و بهش درسی بدم که هیچوقت یادش نره.

خلاصه بعداز اینکه چند روزی از این ماجرا گذشت لک لک ازش دعوت کرد تا برای شام به خونه اون بیاد.

اون هم دقیقا در همان ساعتی که دوستش گفته بود به خونه اون اومد.

بوی مطبوع خوراک گوشت اتاق روپر کرده بود و آب از لب و لوچه روباه راه افتاده بود .دوست روباه خوراک گوشت رو تو دو تا کوزه با گردن بسیار باریک ریخته بود. روباه با ناراحتی سر میز نشست و به کوزه ای که بوی غذای خوشمزه و لذیذ از اون بیرون میومد خیره شد.اون با پوزه بزرگ خودش نمیتونست از این کوزه چیزی بخوره. لک لک میدونست که اون نمیتونه پوزه بزرگش رو داخل کوزه فرو ببره و در نتیجه گرسنه میمونه.از طرفی هم میدونست که روباه برای اینکه بی ادبی نکرده باشه کوزه رو برنمیداره و سرازیر کنه تا خوراک گوشت رو به داخل دهانش بریزه.حالا نوبت اون بود که گرسنه بمونه . روباه همونطور نشست و دوستش رو در حال خوردن خوراک خوشمزه نگاه کرد.لک لک با منقار بلندش در یک چشم به هم زدن کوزه خودش رو خالی کرد و بعد کوزه روباه رو هم جلوی خودش کشید و شروع کرد به خوردن. روباه که متوجه حرکت زشتش شده بود سرش رو پایین انداخت. لک لک به اون نگاهی کرد و گفت : روباه کار تو خیلی بد بود ، با هم دوست بودیم .من این کار رو کردم که تو متوجه بشی که چقدر کارت زشته و چقدر بده که به دوستات کلک بزنی واونارو مسخره کنی ،ولی حالا ناراحت نباش من کمی از این غذارو برات نگه داشتم الان در یک بشقاب به همراه یک قاشق میارم تا بخوری.اما حواست باشه که کلک زدن و مسخره کردن دیگران کار خیلی بدیه.همونقدر که الان تو احساس بدی داری من هم اون روز احساس بدی داشتم.اگر دوست نداری دوستات تو رو مسخره کنن خودت هم نباید این کار روانجام بدی. روباه که کاملا متوجه اشتباهش شده بود قول داد که دیگه هیچوقت کسی رو مسخره نکنه .

مطلب مشابه: قصه خنده دار کودکانه با داستان های طنز جالب

مطلب مشابه: قصه کودکانه تصویری + 7 داستان کارتونی ویدیویی کودکانه زیبا

داستان کودکانه پری دریایی کوچولو

سلام بچه‌های عزیزم! امروز میخوام قصه پری دریایی کوچولو رو براتون تعریف کنم!

روزی روزگاری دور و در اعماق اقیانوس، جایی که آب خیلی براق و درخشنده است، یک پادشاه دریایی زندگی می کرد که شش دختر پری دریایی داشت. پنج نفر از آنها خوشحال و شاد بودن در حالی که کوچکترین آن‌ها عمیقاً غمگین بود و هیچ کس ندیده بود که او لبخند بزنه.

پری دریایی کوچولو می خواست جهان بیرون از آب را ببینه! او عاشق دیدن درختان سبز و آسمان آبی بود. به همین دلیل او همیشه تا بالای اقیانوس شنا می کرد تا از منظره جهان لذت ببر. وقتی نمیتونست دنیای روی خشکی رو ببینه خیلی خیلی احساس ناراحتی میکرد.

ماهی‌های رنگارنگ، صدف های زیبا و همه موجودات شگفت‌انگیز دریا همیشه سعی می کردند اون رو بخندونن اما معمولاً شکست می خوردن. حتی داستان های قبل از خواب پدرش هم نمستونست اون رو خوشحال کنه.

یک شب، وقتی همه خواب بودن، پری دریایی شنا کرد و به سطح اقیانوس رسید. شب طوفانی بود و امواج به صخره‌ها می خوردن. رعد و برق به یک کشتی که روی امواج دریا بود، برخورد کرد. پری دریایی کوچولو مردی رو در کنار کشتی دید که داشت فریاد میزد:

کمک! کمک!

اون شنا کرد و به سرعت به کمک اون مرد رفت. اون رو به ساحل آورد و روی ماسه ها گذاشت. پری دریایی کوچولو در همین مدت کوتاه عاشق مرد جوان شد. برای همین با صدای جادویی‌اش، آهنگ خیلی زیبایی رو برای شاهزاده خوند و بعد هم به اقیانوس برگشت.

اون آنقدر عاشق مرد جوان بود که نمی تونست از فکر کردن به اون دست برداره. بنابراین تصمیم گرفت به دیدن جادوگر مکار دریا بره و از او بخواد که آرزوش رو برآورده کنه.

پری دریایی کوچولو می خواست بتونه برقصه و روی زمین راه بره. اون می خواست گرمای شن‌های ساحل رو احساس کنه. جادوگر که مکار و حیله گر بود، لبخندی شیطانی زد و گفت:

من آرزوی تو رو برآورده می کنم! اما من یک شرط دارم! من به تو توانایی راه رفتن و رقص را میدم. اما در عوض تو دیگه نمیتونی حرف بزنی و آواز بخونی. اگر شاهزاده تا سه روز دیگه به عشق خودش به تو اعتراف نکنه، صدای تو تا ابد مال من میشه!

موافقم! من شرط تو رو قبول میکنم!

پس با این شرط، جادوگر بدجنس، یک جفت پا به پری دریایی کوچک داد.

داستان کودکانه پری دریایی کوچولو

اما حالا وقتشه که از شاهزاده براتون بگم. اون تنها یک چیز رو راجع به قهرمانی که نجاتش داده بود، یادش میومد! صدای جادویی و زیباش رو!

بعد از این که پری دریایی تییر شکل داد، رفت و روی شن‌های گرم ساحل نشست. همونجایی که شاهزاده داشت به دنبال کسی میگشت که نجاتش داده بود. شاهزاده پری دریایی کوچولو رو دید اما اون رو به خاطر نمی‌آورد:

شما کی هستی؟ اوه! نمیتونی راه بری؟! بذار کمکت کنم.

بنابراین، شاهزاده پری دریایی کوچک را به قصر خودش برد! در روز دوم، زمانی که پری دریایی کوچولو و شاهزاده در اقیانوس، دریانوردی می کردن، شاهزاده تصمیم گرفت که به پری دریایی کوچولو بگه که دوستش داره اما همون لحظه مارماهی‌های بدجنس جادوگر به کشتی حمله کردن!

داستان کودکانه پری دریایی کوچولو

جادوگر حیله گر که میدونست شاهزاده قصد داره به پری دریایی کوچولو چی بگه، صدای پری دریایی کوچک رو در یک صدف دریایی پنهان کرد و به گردنش آویخت. سپس خودش رو به یک زن جوان زیبا تبدیل کرد! بعد در ساحل دریا شروع به آواز خوندن کرد. وقتی شاهزاده اون صدای جادویی را شنید، متقاعد شد که جادوگر حیله گر، همون کسیه که نجاتش داده. بنابراین تصمیم گرفت که با اون ازدواج کنه!

اما پری دریایی کوچک ما دوستان خوب زیادی داشت! فوک‌ها و ماهی‌ها! اونا تصمیم گرفتن نقشه شیطانی جادوگر رو به هم بزنن! اونا به جادوگر حمله کردن و موفق شدن زنجیر بی گردن را بشکنن! حالا وقتش بود! پری دریایی کوچک ما صداش رو پس گرفته بود! اون حالا می تونست به شاهزاده بگه که واقعاً کیه!

اما در همون لحظه خورشید غروب کرد و روز سوم تموم شد! پاهای پری دریایی کوچولو تبدیل به دم شد و جادوگر اون رو گرفت و به اعماق آب اقیانوس برد!

شاهزاده شجاع که حالا داستان واقعی را می دونست، به دنبال جادوگر رفت و با اون جنگید و اون رو شکست داد!

اما دوستای عزیزم! شاهزاده و پری دریایی کوچولو دیگه نمیتونستن با هم باشن! چون پری دریایی کوچولو دیگه پا نداشت! اون واقعا ناراحت و افسرده بود!

وقتی پدرش، پادشاه توانا اقیانوس، دخترش رو در اون وضعیت دید، می دونست که باید چی کار کنه. اون عصای جادوییش رو حرکت داد و به دختر کوچکش دو پا داد!

خیلی زود یک عروسی بزرگ در کشتی سلطنتی برگزار شد! پری دریایی کوچک ما با خانواده و دوستانش خداحافظی کرد و اقیانوس را ترک کرد. اون و شاهزاده تا ابد با خوبی خوشی با هم زندگی کردن.

قصه کودکانه چوپان دروغگو و گرگ

قصه کودکانه چوپان دروغگو و گرگ

روزی روزگاری در زمان‌های خیلی دور، پسرک چوپانی بود که تموم روز مراقب گوسفندهای اربابش بود. اون فقط باید هر روز اون جا توی مزرعه مینشست و هیچ کاری نداشت جز این که چریدن گوسفندهای ارباش رو ببینه.

پسرک خیلی خیلی حوصله‌اش سر میرفت!! اون گاهی با سگش صحبت میکرد. بعضی وقتا هم توی نی‌لبک کوچیکش آهنگ‌های بامزه مینواخت. ولی خیلی زود از همین کارها هم خسته میشد!!

قصه کودکانه چوپان دروغگو و گرگ

یک روز، وقتی مثل همیشه در مزرعه نشسته بود و داشت گوسفندها رو نگاه میکرد، به فکرش رسید که اگه یک روز، یک گرگ به گله حمله بکنه، باید چیکار کنه؟! اربابش بهش گفته بود که اگه گرگ به گله حمله کرد، باید با داد و فریاد مردم روستا رو صدا بزنه تا بیان و کمکش کنن.


سپس فکر کرد و یک نقشه کشید که به نظرش خیلی با حال میومد!! اون به دروغ و با صدای خیلی بلندی فریاد زد:

گرگ!!! گرگ!!! آی مردم کمک کنید!!

قصه کودکانه چوپان دروغگو و گرگ

همونطور که پسرک حدس زده بوده، اهالی روستا بدون اتلاف وقت، کارهاشون رو رها کردن و به سمت مزرعه دویدن تا به اون کمک کنند. وقتی اهالی به مزرعه رسیدن با تعجب دیدن که هیچ گرگی وجود نداره و پسرک اونا رو گول زده. پسرک ایستاده بود و قاه قاه به اهالی روستا که گول خورده بودن میخندید!!

یکی دو روز بعد، پسرک چوپان دوباره همون حقه رو تکرار کرد و فریاد زد:

واااای، مردم کمک کنین!! گرگ!! گرگ!!

یک بار دیگه، اهالی روستا به کمک او دویدن، اما پسرک چوپان دوباره به اونا خندید!!

قصه کودکانه چوپان دروغگو و گرگ

پس از یک روز طولانی، گرم و آفتابی، وقتی خورشید در حال غروب بود و سایه‌های درختان جنگل روی زمین دیده میشدن، پسرک چوپان آروم نشست و با سگش صحبت کرد و بعدش خمیازه کشید. درست تو همون لحظه، یک گرگ واقعی از جنگل بیرون اومد و شروع به حمله به گله‌ی گوسفند‌ها کرد.

پسر که خیلی ترسیده بود و به سمت روستا برگشت و فریاد زد:

واااای کردم به دادم برسید!!! گرگ!! گرگ!!


اهالی روستا صدای فریاد اون رو شنیدن؛ اماچون پسرک چوپان اونا رو چندین بار گول زده بود، این دفعه حرفش رو باور نکردن و به کمکش نرفتن!!

قصه کودکانه چوپان دروغگو و گرگ

قسمت غم انگیز ماجرا اینه که گرگ تعداد زیادی از گوسفندها رو یک لقمه‌ی چپ کرد. همونطور که احتمالا حدس میزنید، ارباب از دست پسرک خیلی خیلی عصبانی شد و بهش گفت که دیگه حق نداره توی مزرعه کار بکنه!!

بله بچه‌های عزیزم!! عاقبت دروغ گفتن زیاد اینه که وقتی حقیقت رو هم میگید، دیگه کسی حرفتون رو باور نمیکنه!!

توی یک جنگل سبز، حیوانات زیادی زندگی می‌کردند. یکی از این روزا میمون کوچولوی قصه‌ی ما تک و تنها به جنگل سبز آمد. او هیچ کسی را نداشت. آدم‌ها پدر و مادرش را شکار کرده و به باغ وحش برده بودند. اما میمون کوچولو از دست آن‌ها فرار کرده بود. میمون کوچولوی قصه‌ی ما بسیار غمگین و ناراحت بود و تنهایی تو جنگل راه می‌رفت و می‌دید که بچه‌های حیوانات در کنار پدر و مادرشان هستند و همه با هم زندگی می‌کنند.

میمون کوچولو خیلی غصه می‌خورد و با خودش می‌گفت: کاش پدر و مادرم اسیر نشده بودند و الان همه در کنار هم بودیم. میمون ما زیر درختی نشست و یهو سه تا میمون کوچولو را دید که با هم بازی می‌کردند و پدر و مادرشون مواظبشون بودند.

میمون کوچولو با چشم‌های پر از اشک به آن‌ها نگاه می‌کرد. مادر میمون‌ها او را دید و به طرفش رفت و گفت: «میمون کوچولو چرا ناراحتی؟ چرا چشمات پر از اشکه؟» میمون کوچولو جواب داد: «آخه بابا و مامانم را گرفتند و به باغ وحش بردند. حالا من تنهام.»

خانواده‌ی میمون کوچولو

داستان کوتاه کودکانه در مورد خانواده

خانم میمون آقای میمون را صدا زد و گفت: «این میمون کوچولو تنهاست. من دوست دارم او را به خانه‌مان بیارم تا با بچه‌های ما بازی کنه. تو با این کار موافقی؟» آقای میمون که پدر مهربانی بود با خوشرویی گفت: «بله که موافقم»؛ و به میمون کوچولو گفت: «تو هم بیا با ما زندگی کن. ما سه تا بچه داریم و تو هم می‌شی بچه‌ی چهارم ما. اون وقت ما یه خانواده شش نفری می‌شیم. چهار تا بچه با یک بابا و یک مامان.» میمون کوچولو خوشحال شد و گفت: «چه خوب! باشه منم میام با شما زندگی می‌کنم و عضو خانواده شما می‌شم.»

سه تا بچه میمون هم با دیدن میمون کوچولوی ما بسیار خوشحال شدند. آن‌ها میمون کوچولو را پیش خودشان بردند و به او آب و غذا دادند و وقتی میمون کوچولو سیر شد با آن‌ها بازی کرد و به خانه شان رفت. سه تا بچه میمون به او گفتند: خواهر کوچولو به خونه خودت خوش اومدی.

از آن روز به بعد میمون کوچولو در کنار خواهر و برادر‌ها و پدر و مادر جدیدش زندگی می‌کرد و خوشحال بود که صاحب یک خانواده شده است. او هر روز دعا می‌کرد که پدر و مادرش بتوانند از باغ وحش فرار کنند و پیش او برگردند.

خانواده‌ گل گلی

یکی بود یکی نبود. در یکی از جنگل‌های زیبا خرس کوچولوی ما به نام گل گلی با مامان و بابا خرسه و بابا بزرگ و سه تا خواهر برادرش زندگی می‌کرد. آن‌ها خانواده‌ی شاد و مهربانی بودند. همه با هم روز‌ها به جنگل می‌رفتند و میوه‌های جنگلی جمع می‌کردند و به خانه می‌آوردند و برای زمستانشان انبار می‌کردند.

اما گل گلی قصه‌ی ما خانواده‌ی شلوغ و پرجمعیت را دوست نداشت و هر روز غر می‌زد: من دلم می‌خواد تنها باشم و داشتن خانواده رو دوست ندارم، چون همه منو اذیت می‌کنن.

خانواده‌ گل گلی

داستان کوتاه کودکانه

یکی از این روزا گل گلی به همراه خانواده اش به عروسی دایی بزرگش دعوت شد. خرس کوچولو گفت: من کلی کار دارم و نمی‌خوام با شما بیام. اولش مامان و بابا خرسه قبول نکردند، ولی بعد که اصرار گل گلی را دیدند پذیرفتند که او را تنها در خانه بگذارند.

بالاخره اون روز گل گلی در خانه تنها شد و تصمیم گرفت دوستانش را دعوت کند. او به هر کدام از دوستانش که زنگ می‌زد آن‌ها برنامه‌ای با خانواده‌هایشان داشتند. بالاخره بهترین دوستش پیرهن قرمزی به دیدن او آمد. همین طور که آن دو در خانه بازی می‌کردند گل گلی به زمین خورد و پایش زخم شد.

پیرهن قرمزی به مامان و بابای گل گلی زنگ زد و آن‌ها سریع به خانه برگشتند و گل گلی را به دکتر بردند. دکتر گفت که او باید چند روز در خانه استراحت کند تا پایش خوب شود.

هر روز گل گلی در خانه روی تخت دراز می‌کشید و شاهد محبت خانواده اش بود. مامان خرسه برای او غذا‌های مورد علاقه اش را درست می‌کرد و بابا خرسه کنار تخت می‌نشست و برایش داستان‌های جذاب را می‌خواند. خواهر و برادرهای گل گلی پیش او می‌آمدند و با او بازی می‌کردند تا حوصله اش سر نرود و هر وقت او احساس درد یا ناراحتی می‌کرد آن‌ها پایش را ماساژ می‌دادند و بغلش می‌کردند.

برادر گل گلی هر روز درس‌هایی را که در مدرسه یاد می‌گرفت به او نیز یاد می‌داد تا خرس کوچولو از درس‌هایش عقب نیوفتد. پدربزرگ خرسه هم برای او تعریف کرد که در بچگی او هم با شیطنت پایش را زخم کرده است و از گل گلی خواست ناراحت نباشد که به زودی خوب می‌شود.

خانواده‌ گل گلی

داستان کوتاه کودکانه در مورد خانواده

گل گلی در آن چند روز فهمید که چقدر داشتن خانواده با ارزش است و آن‌ها بسیار به او اهمیت می‌دهند. اگر آن‌ها نبودند گل گلی تنها بود و با خود گفت: اگر آن‌ها نبودند من باید تنهایی چیکار می‌کردم! همه‌ی آن‌ها به من کمک کردند تا زودتر خوب شوم و من اصلا نمیتوانم زندگی بدون آن‌ها را تصور کنم.

بعد از آن اتفاق، زمانی که دیگر گل گلی درمان شد، هیچ وقت از اینکه با خانواده وقت بگذراند غر نزد و همیشه خوشحال بود که خانواده‌ای بزرگ دارد.

مداد سبز کوچولو

مداد سبز کوچولو قِل خورد تا نزدیک گوش پسرک. رفت نشست پشت گوشش مثل نجارها که مداد را پشت گوششان می‌گذارند. پسرک از خواب بیدار شد. یک چشم باز و یک چشم بسته. دستش را برد پشت گوشش و مداد را برداشت، گرفت توی دستش.

مداد سبز کوچولو کف دست پسرک، شروع کرد به وول خوردن. پسرک لای چشم‌هایش را باز کرد. یک نگاه به مداد سبز کوچولو انداخت و دوباره خودش را به خواب زد. معلوم بود که خواب نیست چون داشت زیرزیرکی می‌خندید.

مداد سبز کوچولو

آن دورتر مداد نارنجی داشت دست تکان می‌داد. مداد نارنجی از همه مدادها قدبلندتر بود. فقط خورشید را رنگ می‌کرد. مداد سبز از همه کوچک‌تر بود. برگ درختان، چمن و… (به نظر شما یک مداد سبز چه چیزهای دیگری را می‌تواند رنگ بزند؟) مداد سبز کوچولو یادش آمد که یک‌بار پسرک رودخانه را سبز رنگ کرده بود و وقتی مامانش پرسیده بود چرا، گفته بود رودخانه پر از جلبک است. از این فکر خنده‌اش گرفت.

همه می‌دانستند که پسرک مداد سبز کوچولو را خیلی دوست دارد، شاید برای همین او را فرستاده بودند تا پسرک را از خواب بیدار کند. مداد آبی از روی میز داد زد: «پس چیکار می‌کنی یک ساعته؟»

مداد سبز کوچولو خودش را از کف دست پسرک انداخت روی پتو و رفت تا کنار انگشت شست پای پسرک. دوست داشت پتو را از روی پسرک پس بزند و بگوید بیا با هم نقاشی بکشیم. پسرک نوک انگشت شستش را از پتو بیرون آورد و آن را تکان تکان داد.

بقیه مدادرنگی‌ها که حوصله‌شان سر رفته بود، خودشان دست به کار شدند و آمدند پیش مداد سبز کوچولو. یک دفعه مامان در زد و بعد از یک ثانیه در را باز کرد و گفت: «پاشو دیگه پسرم.» بعد نزدیک شد، مدادرنگی‌ها را از روی تخت جمع کرد و گفت: «لطفا مدادهایت را هم روی تخت پخش نکن.»

اما پسرک مطمئن بود که مدادها را دیشب روی میز گذاشته بود؛ برای همین چشم‌هایش را باز کرد، سر جایش نشست و با تعجب به مدادهای رنگی نگاه کرد. مداد سبز کوچولو از توی دست مامان، برای پسرک چشمک زد.

داستان کوتاه کودکانه محبت قدردانی

به نام خدای مهربون

یکی بود یکی نبود.

خارخاری آب دهانش را قورت داد و به خانم فیله سلام کرد. فکر می‌کنید خارخاری یک خارپشت بود؟

خارخاری یک قورباغه بود که همش تنش می‌خارید.

خانم فیله گفت: «چی شده؟»

خارخاری گفت: «می شود پشتم را… بِخارانی؟»

خانم فیله گفت: «من که انگشت بِخاران ندارم، من فقط می‌توانم ماساژ فیلی بدهم!»

قورباغه رسید به آقا ماره و با ترس و لرز گفت: «می شود پشتم را بخارانی؟»

آقا ماره فکر کرد و گفت: «من که انگشت بِخاران ندارم، من دو تا کار می‌توانم بکنم، هم می‌توانم ماساژ ماری بدهم، هم تو را بخورم!»: flushed:

قورباغه فرار کرد و رفت و رفت. تا رسید به خارپشت و گفت: «می شود پشتم را…»

؛ اما با دیدن تیغ‌های خارپشت فهمید که او فقط می‌تواند تنش را سوزن سوزن کند». خسته شد، نشست زیر درخت و پشتش را مالید به تنه زبر درخت.

گنجشک کوچولو از بالای درخت آمد پایین و گفت: «چه کار می‌کنی قورباغه؟» قورباغه گفت: «پشتم می‌خارد! هیچ کس انگشت بِخاران ندارد!» گنجشک پنجه کوچکش را به قورباغه نشان داد و گفت: «این خوب است؟ این بِخاران است؟»

قورباغه خوش حال شد و گفت: «آره. فکر کنم هست!» گنجشک شروع کرد به خاراندن پشت قورباغه قورباغه هی گفت: «آخیش! آخیش! این طرف تر، آخیش! آن طرف تر!» و کم کم خارشش خوب شد و به گنجشک گفت: «حالا من برای تو چه کار کنم؟ تو که این قدر خوب می‌خارانی؟»

گنجشک گفت: «تازه لانه ساخته ام، یک کم کَت و کولم درد می‌کند؛ اما فکر نکنم تو بتوانی کاری بکنی!» قورباغه دست‌هایش را نشان گنجشک داد و گفت: «معلوم است که می‌توانم!» با انگشت‌های بادکش دارش، کت و کول گنجشک را بادکش کرد و ماساژ قورباغه‌ای داد گنجشک هی گفت: «آخیش! آخیش! آخیش!»

قصه خواب کودک شیر نگهبان

به نام خدای مهربون

به نام خدای مهربان

یه روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز

یک شیر قوی هیکل وجود داشت که از جنگل و حیواناتش محافظت می‌کرد.

حیوانات جنگل دلشون به شیر گرم بود و از هیچی نمی‌ترسیدند

تا اینکه یکروز شیر در حال گشت زنی دور جنگل بود

هوا تاریک شد

شیر خوب دیگه نمی‌دید، صدای خش خش برگ هارو شنید

و چون می‌دونست اون موقع حیوانات جنگل خواب هستند

گفت حتما دشمن کمین کرده

یه گوشه نشست

همینکه صدا نزدیک شد، پرید و به اون حمله کرد

در همین زمان بود که صدای ناله‌ی گاو وحشی بلند شد و گفت

آقا شیره منم گاو

شیر گاو زخمی رو رها کرد و هرچی خواست توضیح بده

من فکرکردم دشمنی

گاو باور نکرد و زخمی رفت تو جنگل

فردا حیوانات دیگه با دیدن گاو و شنیدن حرف هاش

باورشون شد که شیر می‌خواد اونها رو بخوره

و همه جمع شدند تا شیر رو از جنگل بیرون کنند

داشتند تصمیمشون رو می‌گرفتند که لاکپشت دانا رسید

و بهشون گفت چرا از شیر دلیل کارش رو نمی‌پرسید

اون اینهمه سال ازمون مواظبت کرد و به کسی صدمه نزد

حالا اگه اونو بیرون کنیم

کی از جنگل محافظت کنه

اونموقع جون هممون به خطر میوفته

و شیر اومد و توضیح داد

و حیوانات فهمیدند چون شب بوده و خوب نتونسته ببینه فکر کرده

گاو دشمنه

برای اینکه دیگه این اتفاق نیفته

قرار شد

شب‌ها جغد که خوب میبینه به شیر کمک کنه

تا دیگه این اتفاق تکرار نشه

قصه‌ی ما تموم شد

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.