قصه کودکانه برای دختر بچه ها؛ 10 داستان جالب برای کودک دختر شما

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه دخترانه کودکانه را برای شما دوستان قرار دادهایم. اگر دوست دارید که فرزند عزیزتان با دنیای قصه و داستان درآمیخته و قوه تخیلش نیز بهبود یابد؛ حتما و حتما در ادامه با ما همراه شوید.
فهرست قصه های کودکانه دخترانه
داستان پرنسس آریل

در اعماق دریا پری دریایی کوچکی به نام آریل زندگی می کرد. او عاشق کاوش در خانه زیر آب خود با دوستش فلوندر بود اما رویای زندگی در خشکی به عنوان یک انسان را در سر داشت
آریل همیشه در جستجوی گنجینه های انسانی بود.هنگامی که او و فلاندر یک شی چنگالدار عجیب پیدا کردند، برای یافتن اسکاتل مرغ دریایی به سطح آب شنا کردند.”این یک قیچی است!” او اعلام کرد
پدر آریل پادشاه تریتون، حاکم دریا بود. او فکر می کرد که انسان ها خطرناک هستند.وقتی فهمید که آریل به سطح زمین رفته است، او را از رفتن دوباره منع کرد! سپس از سباستین خرچنگ خواست که مراقب او باشد.
اما آریل به رفتن به سطح ادامه داد. یک شب طوفانی سهمگین دریا را فرا گرفت.آریل و فلوندر شاهد سقوط یک شاهزاده از یک کشتی بزرگ بودند. “من باید او را نجات دهم!” او گریه کرد.
آریل شاهزاده اریک را به ساحل کشید و برای او آواز خواند. سپس او شنا کرد.شاهزاده اریک فقط نگاهی اجمالی به چهره آریل گرفت، اما می دانست که صدای زیبای او را برای همیشه به یاد خواهد آورد.
شاهزاده اریک فقط نگاهی اجمالی به چهره آریل گرفت، اما می دانست که صدای زیبای او را برای همیشه به یاد خواهد آورد.
شاهزاده اریک فقط نگاهی اجمالی به چهره آریل گرفت، اما می دانست که صدای زیبای او را برای همیشه به یاد خواهد آورد. اورسولا با داشتن نقشه های بزرگتر طلسم کرد…
… و آریل را تبدیل به یک انسان کرد! اما اگر شاهزاده اریک تا غروب روز سوم آریل را نمی بوسید، او دوباره پری دریایی می شد. بدتر از آن، او برای همیشه متعلق به جادوگر دریا خواهد بود!
شاهزاده اریک که مجذوب زیبایی خاموش او شده بود، پادشاهی خود را به آریل نشان داد. شاهزاده اریک که مجذوب زیبایی خاموش او شده بود، پادشاهی خود را به آریل نشان داد.آریل عاشق بودن با شاهزاده در دنیای انسانی بود، اما آن دو هنوز نبوسیده بودند
اورسولا که نگران این بود که شاهزاده اریک عاشق آریل شود، خود را به ونسا زیبا تبدیل کرد.او قصد داشت شاهزاده را به جای آن عاشق خود کند. جادوگر دریایی که در لباس ونسا و با استفاده از صدای آریل، شاهزاده اریک را طلسم کرد. او فکر می کرد که عاشق است.او قرار بود با ونسا ازدواج کند! آریل عشق واقعی خود را از دست داده بود.
درست قبل از غروب آفتاب در روز سوم، اسکاتل متوجه شد که ونسا اورسولا در لباس مبدل است. او با عجله به آریل هشدار داد.هنگامی که سباستین برای یافتن پادشاه تریتون رفت، آریل و فلوندر برای گرفتن کشتی شاهزاده اریک با هم مسابقه دادند.
آریل با کمک دوستانش توانست عروسی را متوقف کند و صدایش را پس بگیرد.شاهزاده اریک که از طلسم اورسولا رها شد، متوجه شد که آریل کسی است که واقعاً دوستش دارد. اما بسیار دیر بود.
قبل از اینکه آریل و شاهزاده بتوانند ببوسند خورشید غروب کرد. او یک بار دیگر یک پری دریایی بود و به اورسولا تعلق داشت.پادشاه تریتون برای نجات دخترش قدرت های بزرگ خود را به اورسولا داد و اسیر او شد. “اکنون من فرمانروای تمام اقیانوس هستم!” فریاد زد اورسولا.
وقتی اورسولا بزرگ شد و بر فراز دریا بلند شد، شاهزاده اریک سوار یک کشتی قدیمی شد.او کمان دندانه دار آن را در قلب اورسولا هدایت کرد. با زوزه جادوگر دریایی در امواج ناپدید شد.
با رفتن اورسولا، پادشاه تریتون قدرت خود را بازیافت. پادشاه با دیدن عشق آریل به شاهزاده اریک، آرزوی او را برآورده کرد: او انسان شد!
آریل و شاهزاده اریک با هم ازدواج کردند و در قلعه ای کنار دریا با خوشبختی زندگی کردند.
پوکوهانتس، دختر سرخپوست

یک صبح دلانگیز بهاری در سال ۱۶۰۷ میلادی، بادبانهای کشتی برافراشته شد و کشتی برای حرکت از لندن به نقطهی دوری در سرزمینی جدید به نام ویرجینیا آماده شد. جوان ماجراجو و خوشقیافهای که به سرزمینهای دور بسیار سفر کرده بود بر روی توپ جنگی پرید که از بیرون کشتی به سمت بالا کشیده میشد. یکی از مهاجران گفت: «اون جان اسمیته. اگر میخواهید با سرخپوستان بجنگید، بدون جان اسمیت امکان نداره.»
در آنطرف دریا در ویرجینیا بانوی سرخپوست جوان و باروحیهای به نام پوکوهانتس زندگی میکرد. او خبر نداشت که یک کشتی انگلیسی در حال حرکت در اقیانوس، بهزودی سرنوشت او را برای همیشه تغییر خواهد داد. او فقط میدانست که دوستش «ناکوما» دارد او را از پایین آبشار صدا میزند. او دو یار وفادار به نامهای «میکو» و «فلیت» داشت. میکو یک راکون و فلیت یک مرغ مگسخوار بود.
ناکوما فریاد زد: «پوکوهانتس، بیا به دهکده. پدرت برگشته.»
پوکوهانتس به دیدن پدرش رئیس پوهاتان رفت. پوهاتان به او گفت که کوکوم – شجاعترین جنگجوی جوان – از پوکوهانتس خواستگاری کرده است. سپس رئیس، گردنبند مادر پوکوهانتس را به او بخشید و ادامه داد: «کوکوم همسر خوبی برایت خواهد بود.»
پوکوهانتس نمیخواست با کوکوم ازدواج کند. کوکوم هرگز نمیخندید، حتی لبخند هم نمیزد.
پوکوهانتس به درون جنگل افسونشده رفت تا همصحبت محبوبش، درخت بید را ملاقات کند. این درخت یک درخت سخنگو بود. درخت بید به او گفت: «جهت نمای چرخانی را که در خواب دیدی به یاد بیار. جهتنما، راه را به تو نشان داد. اگر به حرف دلت گوش بدهی، متوجه خواهی شد که چهکار باید بکنی.»
کشتی انگلیسی خیلی زود به ساحل ویرجینیا رسید. جان اسمیت به فرمانده گروه که به جستجوی طلا آمده بود گفت: «فرمانده راتکلیف، باید همینجا لنگر بیندازیم.»
پوکوهانتس، میکو و فلیت، مردان سفیدپوست غریبه را دیدند که کشتی را به سمت ساحل میکشیدند. پوکوهانتس نمیتوانست باور کند. او احساس خطر کرد. فلیت با نگرانی وزوز میکرد.
روز بعد، پوهاتان جلسهای را با بزرگان دهکده تشکیل داد. رئیس از کوکوم خواست تا گروهی از دلاوران را با خود ببرد و مراقب مهاجمان سفیدپوست باشد. فرمانده راتکلیف سریعاً اعلام کرد که این سرزمین با تمام اموالش متعلق به انگلیس است.
زمانی که مهاجمان شروع به قطع کردن درختان نمودند، کوکوم و افرادش مراقب آنها بودند. گروه دیگر، زمین را برای یافتن طلا حفر میکردند.
فرماندهی طمعکار مطمئن بود که گنجهای سرزمین جدید، او را ثروتمند خواهد کرد. در ضمن، جان اسمیت برای پیدا کردن سرخپوستان به درون جنگل فرستاده شد. او اولین کسی را که دید دختری جوان و زیبا بود که میخواست فرار کند. ولی جان اسمیت از او خواهش کرد تا بماند. پوکوهانتس از آن غریبهی خوشسیما خوشش آمد؛ اما مطمئن نبود که جان از او خوشش آمده باشد؟ سپس حرفهای درخت بید را به یاد آورد. اگر او به صدای قلبش گوش میداد حتماً متوجه میشد.
مهاجمان، سرخپوستان را در جنگل دیدند. راتکلیف فریاد زد: «آنها کمین کردهاند! تفنگهایتان را بردارید.» آنها شلیک کردند و یک سرخپوست زخمی شد. پوهاتان قبل از اینکه شب فرا برسد، از سایر دهکدهها نیرو جمع کرد. زمانی که درگیری آغاز شد جان اسمیت به همراه مهاجمان نبود. او نزد پوکوهانتس بود.
آنها در حال صحبت کردن بودند که ناگهان میکو، قطبنمای جان را برداشت و پا به فرار گذاشت.
پوکوهانتس گفت: «اون چیه؟»
جان اسمیت گفت: «اون یک قطبنماست. وقتیکه گم شدی کمکت میکند راهت را پیدا کنی. من یکی دیگه از لندن میخرم.»
سپس جان برای پوکوهانتس از خیابانهای سنگفرش شده و ساختمانهای بلند لندن گفت. جان گفت: «چیزهای زیادی است که ما میتوانیم به شما یاد بدهیم و کمکتان کنیم تا بهتر زندگی کنید.»
پوکوهانتس متوجه شد که جان چیزی در مورد سرزمین او نمیداند. او گفت که همهی صخرهها، درختها و همه موجودات، روح دارند.
جان اسمیت سعی کرد این موضوع را درک کند. در همان موقع، فرمانده راتکلیف مطمئن شد که سرخپوستان همهی طلاها را برداشتهاند. وقت آن رسیده بود که از خودشان در برابر آنها محافظت کنند. او به کمک جان نیاز داشت؛ بنابراین به جستجوی او رفت؛ اما اثری از جان نبود. جان اسمیت برای پوکوهانتس توضیح داد که چرا انگلیسیها به آن سرزمین آمدهاند. او درحالیکه سکهای را به پوکوهانتس نشان میداد و گفت: «ما برای یافتن طلا به اینجا آمدهایم.»
پوکوهانتس گفت: «طلا؟ ما اینجا چیزی شبیه این نداریم» و سپس از هم جدا شدند.
جان متوجه شد که فرمانده به خاطر طلا قصد جنگ دارد. اسمیت معترضانه گفت: «اما اینجا هیچ طلایی وجود ندارد. سرخپوستان حتی نمیدانند طلا چیست.»
فرمانده راتکلیف حرفهای اسمیت را باور نکرد. همان شب جان و پوکوهانتس دوباره یکدیگر را در جنگل ملاقات کردند. آنها نمیدانستند که هر دو تحت تعقیب هستند. وقتی آن دو مشغول صحبت کردن بودند، کوکوم از پشت درخت بیرون پرید و به اسمیت حمله کرد. توماس که در تعقیب اسمیت آمده بود، کوکوم را مورد هدف قرار داد. درحالیکه پوکوهانتس سعی داشت مانع حملهی کوکوم بشود تیر شلیک شد و آن جنگجو بر زمین افتاد.
اسمیت فریاد زد: «توماس ازاینجا دور شو!» صدای شلیک گلوله در جنگل پیچید. توماس برای حفظ جانش فرار کرد.
سرخپوستان به درون جنگل هجوم بردند و در اطراف جسد کوکوم جمع شدند و اشتباهاً جان اسمیت را متهم کردند. سپس پوهاتان گفت که اسمیت هنگام سپیدهدم خواهد مرد. پوکوهانتس ناراحت شد و بهسرعت نزد درخت بید رفت. ناگهان میکو با قطبنمای اسمیت سررسید. پوکوهانتس قطبنما را تنظیم کرد و متوجه شد که این همان چیزی است که در خواب دیده بود. او حالا میدانست که باید چهکار کند.
وقتیکه خورشید طلوع کرد، پوکوهانتس بهسرعت به محلی رفت که جنگجویان، «جان اسمیت» را به آنجا برده بودند. مهاجمان مسلح نیز در آنجا حضور داشتند و خودشان را برای جنگ آماده میکردند. پوکوهانتس درست بهموقع خودش را به اسمیت رساند. او اعتراف کرد که به جان علاقه دارد و از پدرش خواهش کرد تا جان را ببخشد و از او خواست تا ببیند که این دشمنی و کینه چه نتیجهای به همراه خواهد داشت.
حرفهای پوکوهانتس در پوهاتان اثر کرد و او زندانی را آزاد ساخت و سوگند یاد کرد که صلح و امنیت را در دهکده برقرار کند؛ اما «راتکلیف» عصبانی بود و نمیخواست صلح کند. هدفش به دست آوردن طلا بود. او سپس به سمت پوهاتان تیراندازی کرد. جان اسمیت سعی کرد از رئیس محافظت کند. درنتیجه گلوله به او اصابت کرد.
در پایان جنگی رخ نداد اما «راتکلیف» را با قفل و زنجیر به انگلیس برگرداندند. اسمیت نیز که زخمی شده بود مجبور شد برگردد؛ اما پوکوهانتس بهعنوان پیامآور صلح در همانجا ماند تا همیشه صلح برقرار باشد. پوکوهانتس هنگام خداحافظی به جان گفت: «مهم نیست که چه اتفاقی میافتد. من همیشه و تا ابد با تو خواهم بود.»
پوکوهانتس همیشه به یادش بود. اسمیت هم قول داد که خیلی زود به دیدن پوکوهانتس بیاید.
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک 6 ساله شما (10 قصه جالب کودکانه پیش دبستانی)
مطلب مشابه: قصه فانتزی کودکانه؛ 10 قصه با موضوعات فانتزی جالب برای کودک
مولان، دختر قهرمان

سالها پیش در یکی از شهرهای چین دختری زندگی میکرد به نام مولان. یک روز صبح زود، وقتیکه هنوز خورشید از پشت کوهها بیرون نیامده بود، در اتاقش روی زمین نشسته بود. او طوماری را در دست گرفته بود و آن را میخواند. بعد قلممویش را برداشت و روی بازوی خود شروع به نوشتن این کلمات کرد: آرام، محجوب… باوقار… باادب…
صبحانهاش را خورد و دوباره به نوشتن ادامه داد: لطیف… وزین…
مولان هفده سال داشت و دختر یکی از مشهورترین نظامیان چین به نام «فازو» بود. او خانوادۀ خود را بسیار دوست داشت و سعی میکرد آنها را خوشحال کند؛ اما گاهی هم برای اطرافیانش مشکل به وجود میآورد.
آن روز برای مولان و دخترهای دیگر که هم سن او بودند روز مهمی بود. او و دخترهای روستا باید به منزل زنی میرفتند تا برای آنها همسری شایسته انتخاب کند.
این زن، معروف بود که بهترین همسرها را برای دخترها، با سلیقههای مختلف پیدا میکند و انتخاب زوجی مناسب برای مولان، افتخار بزرگی برای خانواده او بود.
مولان یکبار دیگر قلممویش را برداشت و آخرین کلمه را بر بازوی خود نوشت: خوشقول…!
کمکم صدای خروسها را میشنید. کارهای زیادی باید انجام میداد.
پدرش «فازو» در معبد خانوادگی به عبادت و نیایش مشغول بود:
«نیاکان شریف و ارجمند، لطفاً به مولان کمک کنید که امروز بتواند شایستگیهایش را به آن زن نشان دهد.»
سپس با شنیدن صدایی معبد را ترک کرد.
مولان گفت: «پدر برایت چای آوردهام.»
فازو به دخترش گفت: «تو که الآن باید در شهر باشی! امیدواریم که…»
مولان خندید و گفت: «تا آبرو و شرف خانواده را نگه دارم. نگران نباشید، کاری نمیکنم که غرورتان لکهدار شود و یا آبرویتان برود. برایم دعا کنید.»
بعد باعجله ازآنجا دور شد و بهطرف اسب پدرش رفت. فازو دخترش را با نگاه بدرقه میکرد و بعد برای دعا کردن به معبد بازگشت.
در سراسر روستا، ارابهها و گاریها به سمت خانۀ آن زن درحرکت بودند. مادر مولان بیصبرانه منتظر دخترش بود. او مادربزرگ «فا» را که یک قفس جیرجیرک در دست داشت دید. مادربزرگ از لابهلای گاریها و درشکههایی که با سرعت زیادی بهطرف پایین دهکده درحرکت بودند، خود را به خانه مولان رساند و گفت:
«این جیرجیرک شانس میآورد. بهتر است مولان آن را با خود ببرد.»
مولان فریاد زد: «من هنوز اینجا هستم.»
مادر مولان نگاهی به سرووضع نامرتب دخترش انداخت. هیچ فرصتی باقی نمانده بود. بهسرعت دخترش را به حمام برد. بعد لباس زیبایی به او پوشاند و صورت او را آرایش کرد. ظاهر مولان خیلی تغییر کرده بود.
نزدیک ظهر، زن با عصبانیت فریاد زد: «مولان!»
مولان وارد شد. زن، کاملاً او را بررسی کرد و یادداشتهایی نوشت و بعد گفت: «حالا چای بریز.» ناگهان جیرجیرک از قفس بیرون جهید و مستقیم به داخل فنجان چای پرید. مولان سعی کرد جیرجیرک را بگیرد؛ اما ظرف آتش به روی لباس زن افتاد و لباس او آتش گرفت.
آن زن فریاد زد: «تو ممکن است مثل یک عروس زیبا به نظر برسی، اما هیچوقت باعث افتخار و سربلندی خانوادهات نخواهی بود!»
مولان با ناراحتی از خانه بیرون دوید. او ناراحت و غمگین بود. مولان دلش نمیخواست آبروی خانوادۀ خود را ببرد.
دخترکِ بیچاره، افسرده و غمگین وارد حیاط منزل شد. پدرش به استقبالش آمد و گفت: «دخترم، امسال درختان، شکوفههای زیادی دادهاند. وقتی اینیکی شکوفه کند از همۀ درختان باغ زیباتر خواهد شد.»
مولان لبخند زد. میدانست که پدرش او را بخشیده است.
ناگهان طبلها به صدا درآمدند که نشان از خبر بدی میداد. قبیلۀ «هون» به کشور چین حمله کرده بود. به دستور امپراتور، از هر خانواده میبایست یک مرد برای خدمت در ارتش میرفت.
فازو، پدر مولان آماده میشد تا روز بعد خانه را برای پیوستن به ارتش ترک کند؛ اما مولان نگران بود. او نمیخواست به پدرش آسیبی برسد.
شبانه مدارک نظامی پدرش را برداشت. موهایش را کوتاه کرد و لباس جنگی پوشید. سوار بر اسب پدرش شد و در تاریکی به راه افتاد.
هنگامیکه باد، زوزه کشان درون معبد خانوادۀ «فا» به دور خود میپیچید، صدایی در آنجا طنین افکند: «بیدار شو… موشو!»
اژدهای کوچکی ظاهر شد و صدای وحشتناکی سر داد. بلافاصله تمام ارواح معبد بیدار شدند و باهم در مورد رفتار مولان صحبت کردند. آنها میخواستند برای حفاظت از مولان، «قویترین» را انتخاب کنند.
«موشو» با غرور مقابل همه ایستاد، مطمئن بود که منظور از «قویترین» محافظ، خود اوست.
اما همۀ ارواح که نیاکان مولان بودند به موشو خندیدند. آنان او را دوباره انتخاب نمیکردند. دفعۀ قبل او مرتکب اشتباه بزرگی شده بود. چون تنها وظیفۀ «موشو» این بود که به سراغ اژدهای سنگی برود و او را بیدار کند.
موشو، با بیمیلی بهطرف مجسمۀ بزرگ و سنگی رفته بود تا او را بیدار کند. ولی اژدهای سنگی بیدار نشده بود؛ بنابراین از مجسمه بالا رفت و بر سرش ضربهای زد. ناگهان مجسمه مثل تلی از خاک روی زمین ریخت و
نابود شد.
موشو که از خشم و غضب نیاکان ترسیده بود سر سنگیِ بزرگِ مجسمه را بر سر خود گذاشت و چنان وانمود کرد که گویی او خود، اژدهای سنگی است.
نخستین نیای خانواده گفت: «برو! حالا سرنوشت خانوادۀ «فا» در دستان تو است و به نیروی تو نیاز دارد.»
موشو و «جیرجیرک» مولان را بر صخرهای یافتند که خیره به اردوگاه آموزشی ارتش امپراتوری مینگریست. مولان آهی کشید و با خود گفت: «چه کسی را میتوانم فریب دهم؟ باید معجزه شود تا بتوانم به ارتش وارد شوم.»
موشو پرسید: «آیا من صدای کسی را میشنوم که چشمبهراه معجزه است؟ حکم نظامی تو آماده است.» و برایش شرح داد که او نگهبانی است که نیاکانش فرستادهاند تا از وی محافظت کند. مولان باور نکرد، اما چون به کمک نیاز داشت، راهنمایی اژدهای کوچک را پذیرفت و به اردوگاه نظامی رفت تا قرارداد را امضا کند.
موشو در زیر یقۀ لباس مولان پنهان شده بود و به او میگفت که به سربازان چه بگوید؛ اما مولان حرفهای او را اشتباه فهمید و خیلی زود سراسر اردوگاه را بینظمی و هرجومرج فراگرفت.
فرمانده «شانگ» که از آشفتگی اردوگاه خشمناک شده بود، به مولان دستور داد تا مدارک نظامیاش را نشان دهد. فرمانده پس از بررسی مدارک، از اینکه میدید فازوی بزرگ یک پسر دارد، شگفتزده شده بود؛ اما آن را پذیرفت و به سربازانش دستور داد تا مرتب و منظم به کارهای خود ادامه دهند.
هنوز کسی از راز مولان باخبر نشده بود.
روز بعد، آموزش آغاز شد. فرمانده شانگ به نوک یک تیرک بلند، تیر انداخت. بعد دستور داد تا سربازانش برای آوردن تیر بهنوبت از تیرک بالا بروند؛ اما هیچکدام از آنان موفق به این کار نشدند. وزنههای سنگینی که به کمرهایشان بسته بودند، مانع از این کار بود تا بتوانند بهراحتی بالا بروند.
فرمانده با اعتراض گفت: «ما هنوز راه زیادی در پیش داریم.» پس به آنان آموخت که چگونه تیرکهای چوبی را مانند اسلحه به کار برند.
تعدادی از سربازها میخواستند مولان را اذیت کنند. یکی از آنها حشرهای را به زیر لباس او انداخت. مولان بلافاصله تیرک چوبی را انداخت. فرمانده با دیدن این صحنه داد زد: «تو هنوز نمیدانی چهکار باید بکنی؟!» بدین ترتیب مولان دوباره مقصر شناخته شد.
آموزشِ سخت و فشرده ادامه یافت. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که مولان احساس خستگی کرد و بر زمین افتاد. فرمانده به او گفت تا به خانه برگردد. مولان خواست از اردوگاه بیرون برود که یکدفعه چشمش به تیر بالای تیرک افتاد و فکری به خاطرش رسید. تصمیم گرفت دوباره سعی خودش را بکند، بعد وزنهها را به هم بست و از آنها برای بالا کشیدن خودش استفاده کرد. همه، حتی فرمانده شانگ، تحسینش کردند و او دوباره به اردوگاه برگشت.
بعد از پایان یافتن دورۀ آموزش، وقت پیوستن به ارتش اصلی در رشتهکوههای چین بود؛ اما قبل از آنها دشمن به آنجا رسیده بود. نشانههای یک جنگ شدید در همهجا به چشم میخورد. ارتش امپراتوری نابود شده بود. بعد هم هنگامیکه فرمانده شانگ به سربازانش دستور حرکت داد، دشمن به آنان نیز حمله کرد. هزاران نفر از سربازان قبیله «هون» در بالاترین نقطۀ تپۀ تحت فرماندهی فرماندهشان «شانیویِ قدرتمند» آماده بودند.
شانگ دستور داد: «آماده نبرد شوید، اگر در جنگ کشته شویم، با افتخار خواهیم مرد. توپ را بهطرف شانیو هدفگیری کنید!»
اما مولان نقشه دیگری داشت. فوراً به جلو دوید و لولۀ توپ را بهطرف تیغۀ برفی کوهستان هدفگیری و شلیک کرد که باعث فروریختن برفها از کوه بهصورت بهمن شد.
بهمن به سمت قبیلۀ «هون» سرازیر شد؛ اما «شانیو» همچنان فرمان حمله میداد. او که میخواست از مولان انتقام بگیرد با شمشیر به او ضربهای زد، اما بعدازاین ضربه، ناگهان درون برفها فرورفت.
اسب مولان بهسوی مولان تاخت تا نجاتش دهد. سپس به کمک هم، فرمانده شانگ را نجات دادند. ارتش امپراتوری، سالم مانده بود و مولان بهعنوان قهرمان جنگ معرفی شد؛ اما خیلی زود از شدت درد، بیهوش بر زمین افتاد.
مولان در چادر پزشک به هوش آمد. صورتهای غضبناکی اطراف او را فراگرفته بودند. بیدرنگ دریافت که رازش فاش شده است. پسر فازو درواقع یک دختر بود. فرمانده موظف بود که او را طبق قانون محاکمه و اعدام کند.
اما شانگ این کار را نکرد و درحالیکه شمشیرش را بر زمین میانداخت گفت: «زندگی در برابر زندگی، من اکنون دین خود را ادا کردم.»
سپس به سربازانش فرمان حرکت داد. آنها مولان، جیرجیرک، موشو و اسبش را در کوهستان رها کردند و
رفتند.
مولان زیر لب گفت: «هرگز نباید خانه را ترک میکردم. متأسفم موشو! من وقت شما را گرفتم.»
اژدهای کوچک که با شنیدن این حرف کمی خجالتزده شده بود گفت: «نه اصلاً هم اینطور نیست، حقیقت این است که ما هر دو بَدلی هستیم. نیاکان تو من را به اینجا نفرستادهاند، آنها حتی علاقهای به من ندارند. ولی ما هر دو به این کار وادار شدهایم و باید هر طور که هست، این کار را به پایان برسانیم.»
ناگهان صدا و زوزۀ ترسناکی در کوهستان پیچید. ترس و وحشت، وجود مولان و سه همراهش را فراگرفت. آنان میدیدند که چگونه «شانیو» و پنج تن از سربازانش از زیر برفها بیرون میآیند. پس آنها را تا پایتخت امپراتوری تعقیب کردند.
همزمان با نزدیک شدن فرمانده شانگ و سربازانش به کاخ امپراتور، مولان کوشید تا او را از خطری که در انتظار امپراتور بود، مطلع سازد؛ اما شانگ که هنوز از مولان آزردهخاطر بود و حس میکرد یکبار فریبش را خورده است، دوست نداشت که باز حرفهایش را بپذیرد.
آن شب شانگ، شمشیر «شانیو» را در حضور جمعیتی عظیم به امپراتور نشان داد؛ اما قوشِ دستآموز شانیو شمشیر را به چنگ گرفت و آن را به ارباب خود بازگرداند. سپس شانیو و لشکریانش از کمینگاه خود بیرون آمدند، همه شگفتزده بودند، آنان امپراتور را اسیر کردند و در بالاترین قسمت قصر زندانی کردند.
مولان سخت به فکر افتاد و به این نتیجه رسید که خودش دستبهکار شود. او نقشهای کشید و از سه تن از سربازان فرمانده شانگ به نامهای یائو، لینگ و شیئن پو، خواست تا به او کمک کنند.
آنان خود را بهصورت دوشیزههای قصر درآوردند و به این شکل بالای برج رفتند. شانگ نیز پذیرفت که کمکشان کند.
این دوشیزههای بدلی، سربازانِ نگهبانِ زندانِ امپراتور را کشتند و امپراتور را به پناهگاهی امن بردند.
در این هنگام، فرمانده شانگ و فرمانده شانیو با یکدیگر روبهرو شدند. شانیو که از فرار امپراتور سخت برآشفته بود، شمشیرش را بر گردن شانگ نهاد. ناگهان مولان فریاد زد: «شانیو!»
شانیو، مولان را شناخت. شانگ را به حال خود رها کرد و به تعقیب مولان در فراز برج پرداخت و سرانجام او را کنار کنگرۀ بام به دام انداخت.
شانیو غرید و گفت: «مثلاینکه دیگر دوزوکلکهایت تمام شده و نمیتوانی خودت را نجات دهی؟!»
مولان جواب داد: «نه کاملاً!» و به موشو گفت: «آماده باش!»
اژدهای کوچک گفت: «من آمادهام!»
جیرجیرک، موشکی را که بر پشت موشو بسته بودند، روشن کرد. موشک که به سمت شانیو پرتاب شده بود، او را از جا کند و بهشدت به انبار مهمات برج کوبید. مولان، موشو و جیرجیرک را برداشت و با تمام قدرت شروع به دویدن کرد تا از برج به پایین برود. مواد منفجره به هر سوی پرتاب شدند و تودۀ انبوهی از آتش، دورتادور قصر را فراگرفت. نیروی انفجار، فرمانده شانگ را چند پله به پایین پرتاب کرد و چند لحظه بعد مولان نیز به روی او افتاد. مولان از اینکه میدید فرمانده زنده و سالم است، بسیار خوشحال شد. موشو و جیرجیرک نیز در کنار آنان پایین افتادند.
ناگهان امپراتور نزدیک شد و با ترشرویی به مولان گفت: «من خیلی چیزها دربارۀ تو شنیدهام «فا مولان»» و باز ادامه داد: «تو زره پدرت را ربودی، از خانه گریختی، خودت را به شکل یک سرباز آراستی، فرماندهات را فریب دادی، باعث شدی آبروی ارتش امپراتوری بریزد، قصر مرا نابود کردی و …»
مولان همچنان که از ترس به خود میلرزید، سرش را پایین انداخت.
آنگاه یکباره امپراتور لبخندی زد و گفت: «تو، همه ما را نجات دادهای!»
امپراتور و سربازانش همگی به مولان تعظیم کردند. امپراتور نشانِ خود و شمشیر شانیو را به مولان سپرد تا
خانوادهاش را خوشحال کند.
روز بعد، مولان هدایای امپراتور را به پدرش نشان داد؛ اما او فوراً آنها را به کناری نهاد و دخترش را در آغوش گرفت و گفت: «برترین هدیه برایم این است که تو همچون یک دختر در کنارم باشی.»
در این هنگام شانگ وارد باغ شد و مولان همه خانوادۀ او را به شام دعوت کرد. در این میان موشو که در معبد خانوادگی «فا» جایگاه محافظ خاندان را یافته بود، فریاد زد: «همه را فرابخوانید، اکنون باید جشن بگیریم.»
مطلب مشابه: قصههای کودکانه هری پاتر (4 داستان دلنشین Harry Potter برای کودک)
مطلب مشابه: قصه کودکانه شاهنامه (10 داستان معروف شاهنامه برای کودکان)
داستان کودکانه راپونزل موبلند

روزی روزگاری، روی تپه ای در حومهی شهر، چوبی وجود داشت. کنار چوب کلبهی سنگی کوچکی بود. این کلبه با یک حصار چوبی خاکستری محاصره شده بود. درون این کلبه زن و شوهری زندگی میکردند.
زن و مرد تنها یک آرزو داشتند. آنها آرزو داشتن که یک دختر زیبا داشته باشن که ازش مراقبت کنن و اونو بزرگ کنن. اونامطمئن بودن که پدر و مادری فوق العاده خواهند شد.
طبقهی بالا، پشت کلبه، یک پنجره بود.
پنجره رو به منظرهای زیبا از باغی بزرگ باز میشد. داخل باغ پر از گیاه زیبایی به نام راپونزل بود که برگههای سبز بزرگ و خیلی قشنگی داشت که بسیار هم خوشمزه بود.
باغ با دیواری بلند احاطه شده بود و متعلق به شرورترین و قدرتمندترین جادوگر تاریخ بود.
هیچکس جرات نمیکرد که حتی یک انگشتش را داخل باغ جادوگر بگذارد.
یک روز زن از پنجرهی بالای کلبه به راپونزلها نگاه کرد. به نظر می رسید که برگ های سبز پرپشت و گل های بنفش اونو محو خودشون میکردن. انگار اون با یک طلسم جادو شده بود.
ناگهان زن بیحال شد و رنگش پرید.
او به شوهرش گفت:
من حتما باید یدونه از اون گیاهای راپونزل داشته باشم، اگر نه میمیرم!!
مرد که به خوبی از خطرات موجود در باغ آگاه بود، به همسرش گفت:
نترس، عشق من. من تا غروب منتظر میمونم و بعدش به باغ میرم، از دیوار بالا میپرم و با تمام سرعت یک راپونزل میدزدم و برای تو میارم!!
مرد وفادار به قول خودش عمل کرد و هنگامی که هوا گرگ و میش بود، به راه افتاد. از دیوار باغ رد شد، با عجله مشتی راپونزل از باغچه کند و به کلبه بازگشت و با خوشحالی آنها را به همسرش داد.
زن در حالی که برگهای راپونزل رو میبلعید، فریاد زد:
اوه، طعمش خیلی خوبه!! من باید بیشتر از این گیاه بخورم اگرنه حتما میمیرم. خواهش می کنم، شوهر عزیزم، به باغ برگرد و فردا یه عالمه از این گیاه برای من بیار!!!
مرد چون عاشقانه همسرش رو دوست داشت، عصر روز بعد به باغ بازگشت. این بار پس از بالا رفتن از دیوار باغ ناگهان با جادوگر شریر روبرو شد و از ترس زبانش بند آمد. احساس کرد که عرق سردی روی پیشانیاش نشت!!
جادوگر که از عصبانیت قرمز شده بود گفت:
چطور جرات میکنی وارد باغ من بشی و راپونزل گرانبهای منو بدزدی؟؟ تو حتما برای این کارت مجازات میشی!!
مرد فریاد زد:
صبر کن! اینا برای همسرمه. اون رنگ پریده و ضعیف شده و میگه که اگر راپونزل شما را نخوره حتما میمیره. این تنها چیزیه که میتونه اونو شفا بده. لطفا به من رحم کن، جادوگر!
جادوگر سکوت کرد. سپس دلش به رحم آمد و گفت:
خیلی خب مرد. من چیزی که تو درخواست میکنی رو بهت میدم. اما یک شرط داره. تو باید دختری رو که همسرت به دنیا میاره به من بدی!!
مرد که ترسیده بود و چارهی دیگهای نداشت، شرط جادوگر رو قبول کرد.
مدتی بعد، همسر مرد باردار شد و یک دختر زیبا به دنیا آورد. نوزاد هنوز اولین نفس خود را نکشیده بود که جادوگر با صدای بلندی ظاهر شد و گفت:
شما راپونزل منو دزدیدید و اونو خوردبد! شما باید بهای این کارتونو بدید. این دختر الان مال منه!!!
جادوگر وحشیانه حمله کرد، نوزاد رو قاپید و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.
از اون روز به بعد دختر بچه به راپونزل معروف شد. همونطور که راپونزل بزرگتر شد، جادوگر شریر اون رو به اعماق جنگل برد و در یک برج حبس کرد. این برج، یک برج معمولی نبود.
ارتفاع این برج به اندازهی یک ساختمان بیست طبقه بود. یک اتاق تک نفره بالای برج وجود داشت که فقط یک پنجره کوچک داشت. نه دری در برج بود و نه راه پلهای. تنها راه ورود یا خروج همان پنجرهی کوچک بود.
وقتی جادوگر میخواست بیاد داخل، زیر پنجره میایستاد و فریاد میزد:
راپونزل، راپونزل، موهات رو بنداز پایین.
موهای راپونزل مثل طلای گرانبها، طلایی بود و خیلی بلند بود.
راپونزل وقتی صدای جادوگر رو میشنید، موهای درخشانش رو بیست طبقه روی زمین رها میکرد تا جادوگر از آن بالا بیاید.
سالها گذشت.
یک روز، پسر پادشاهی از جنگل عبور میکرد که ناگهان به برج رسید. او صدای آهنگی رو شنید که انگار توسط یک فرشته خونده میشد!!!
این صدای راپونزل بود که از تنهایی، در اتاق کوچکش آواز میخواند!!
پسر پادشاه میخواست از برج بالا بره و با خانمی که صاحب این صدای دلربا بود، آشنا بشه. اما نه دری پیدا کرد و نه پله ای که از برج بالا بره.
افسوس.
او با ناراحتی به خانه رفت.
در روزهای بعد، پسر پادشاه نمیتونست به چیزی جز صدای جذاب راپونزل فکر کنه.
اون تصمیم گرفت هر روز به جنگل برگرده و به اون گوش بده!!
یک روز پسر پادشاه، وقتی در جنگل داشت به صدای راپونزل گوش میدا، جادوگر رو دید که به برج نزدیک میشه و فریاد میزنه:
راپونزل، راپونزل، موهات رو بنداز پایین!!
راپونزل موهایش را رها کرد و جادوگر از آن بالا رفت.
پسر پادشاه با خودش فکر کرد:
خودشه!! این راه وروده! فردا برمیگردم و خودم رو جای جادوگر جا میزنم و با اون خانم با صدای شیرین ملاقات خواهم کرد و ازش تقاضای ازدواج میکنم!!
روز بعد پسر پادشاه برگشت، به برج رفت و فریاد زد:
راپونزل، راپونزل، موهات رو بنداز پایین!!
بلافاصله راپونزل موهاش رو از پنجره پایین انداخت و پسر پادشاه از آن بالا رفت.
همانطور که می تونید تصور کنید، راپونزل با دیدن مردی که وارد اتاقش شد، خیلی شوکه شد. او تا به حال هیچ مردی را ندیده بود.
پسر پادشاه وقتی داستان شنیدن صدای دلربای راپونزل در جنگل را تعریف کرد، خیال راپونزل کاملا راحت شد!!
پسر پادشاه پرسید:
آیا افتخار میدی که با من ازدواج کنی؟؟
راپونزل گفت:
من با کمال میل با شما ازدواج میکنم. اما من نمی تونم پایین بیام. هر بار که برای دیدن من میاید، یک توده ابریشم همراهتون بیارید. از اون برای بافتن نردبان استفاده خواهم کرد. وقتی نردبان آماده شد، از اون پایین میام و میتونیم با اسب تو از اینجا دور بشیم.
پسر پادشاه پذیرفت که هر شب به دیدن راپونزل بیاد. به این ترتیب او میتونست از جادوگر که روزها به برج میومد، در امان بمونه.
جادوگر هیچ اطلاعی از پسر پادشاه نداشت تا اینکه یک روز راپونزل با بی دقتی راز خودش رو لو داد. راپونزل از دهانش پرید و گفت:
جادوگر، چطوریه که پسر پادشاه تو یه چشم به هم زدن از موهای من بالا میاد ولی برای تو اینقدر طول میکشه؟
جادوگر فریاد زد:
چی گفتی؟”تو فقط مال منی! آه، چقدر مرا فریب دادی راپونزل… به خاطر این کارت عذاب زیادی خواهش کشید!!
جادوگر به سرعت موهای راپونزل رو گرفت ویک قیچی از کیفش بیرون آورد…
موهای راپونزل در یک چشم به هم زدن چیده شدن و روی زمین ریختن!!!
راپونزل فریاد بلندی کشید و بعد شروع کرد به گریه کردن.
جادوگر فریاد زد: “
من تو رو به صحرا میفرستم که بقیهی عمرت رو بدر تنهایی و بدبختی بگذرونی!!
سپس، با یک بشکن انگشتان بلند جادوگر، راپونزل از اتاق ناپدید شد.
آن شب، پسر پادشاه به سمت برج رفت و فریاد زد:
راپونزل، راپونزل، موهات رو بنداز پایین!!
بلافاصله از پنجره ریختن پایین، اما این بار جادوگر بود که موهای طلایی و بلند راپونزل رو در دست داشت. پسر پادشاه بالا رفت. او انتظار دیدن راپونزل مهربون رو داشت اما این بار با نگاه زهرآگین جادوگر روبرو شد.
جادوگر با تمسخر گفت:
راپونزل عزیزت،به خاطر تو از اینجا رفته تو دیگه هرگز اونو نمیبینی!!
پسر پادشاه که از شنیدن این خبر، خیلی ناراحت شده بود، عقب عقب رفت و ناگهان از پنجره به پایین افتاد!
اون به سختی جان سالم به در برد، ولی خاری در چشمش فرو رفت و اونو کور کرد!!
پسر پادشاه که حالا نابینا شده بود، در تاریکی جنگل سرگردان بودو چیزی جز توت نمی خورد. او به چیزی جز چهره شیرین راپونزلش فکر نمیکرد و چیزی جز صدای ابریشمی صدای او در سرش نمیشنید.
او سال ها در بدبختی پرسه زد و به دنبال راپونزل گشت!
روزی گذارش به صحرایی افتاد. از قضا، این همان بیابانی بود که راپونزل به آن تبعید شده بود.
او صدای آشنای صدای شیرین راپونزل رو در شنید و به سمت اون رفت.
پسر پادشاه نزدیک و نزدیک رفت تا بالاخره راپونزل اونو دید. راپونزل به سمت شاهزاده دوید و از خوشحالی شروع کرد به گریه کردن. وقتی دو قطره از اشک های راپونزل روی چشم شاهزاده ریخت، ناگهان دوباره شاهزاده قدرت بیناییاش رو به دست آورد و به راپونزل نگاه کرد. سپس نگاهش به دو کودک خردسال که در کنار او ایستاده بودند افتاد.
راپونزل گفت:
با دختر و پسرت آشنا شو!!!
شاهزاده پرسید:
وای!! اونا دوقلو هستن!!
آره!! یه جفت دوقلوی بامزه و زیبا!!
شاهزاده با خوشحالی گفت:
پس بیاید تا با هم بریم خونه!!
اونها به سرزمین شاهزاده برگشتن و سالهای سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردن!!
مطلب مشابه: قصه کودکانه مناسب بچههای 4 تا 6 سال با 12 داستان زیبا
مطلب مشابه: قصه شاد کودکانه قشنگ؛ 10 داستان و قصه کوتاه شاد حال خوب کن برای کودک
داستان کودکانه دختر شجاع

توی یک روستای سرسبز و خوش آب و هوا خواهر و برادری زندگی می کردند به نام عسل و علی . اونها هر روز صبح زود از خواب بیدار می شدند و به مدرسه شون که اون طرف رودخانه بود می رفتند. علی کلاس سوم بود و عسل تازه به کلاس اول رفته بود. اون روز هم مثل بقیه روزها علی و عسل از خواب بیدار شدند و صبحانه ای که مامان براشون آماده کرده بود رو خوردند، کیف هاشون رو برداشتند و با مامان خداحافظی کردند. مامان مثل همیشه به علی گفت:” علی تو برادر بزرگتر هستی دست عسل رو بگیر و مراقب خواهرت باش..” علی گفت:” باشه مامان مراقب عسل هستم” بعد هم دست خواهرش رو گرفت و راه افتادند.
مامان هر روز همین حرفها رو می زد و از علی می خواست که به عنوان برادر بزرگتر مراقب خواهرش عسل باشه. اما عسل یک دختر جسور و شجاع بود که دوست داشت همه چیز رو تجربه کنه و توی همه فعالیت های مدرسه شرکت می کرد. توی راه مدرسه اونها یک رودخانه پرآب و خروشان بود که یک پل باریک و چوبی روی اون قرار داشت. همه مردم روستا برای رفتن به اون طرف رودخونه از این پل چوبی استفاده می کردند. بچه های مدرسه هم برای رفتن به مدرسه از روی این پل رد می شدند.
اون روز صبح وقتی عسل و علی به رودخانه رسیدند متوجه شدند که رودخانه به خاطر بارندگی دیشب پرآبتر از همیشه شده و آب رودخانه تا روی پل بالا اومده . علی با نگرانی گفت:” آب رودخانه خیلی بالا اومده ، حالا چطور از روی پل رد بشیم؟ بهتره که به خونه برگردیم!” عسل گفت:” نه علی پس کلاسمون چی میشه؟ بیا جلوتر بریم و از یک پل دیگه به اون طرف رودخانه بریم..” علی با تعجب گفت:” چه پلی؟ این نزدیکی ها که پل دیگه ای نیست!” عسل گفت: ” همون درخت بزرگی که سالها پیش سقوط کرده و روی رودخونه افتاده! می تونیم ازش به عنوان پل استفاده کنیم!” علی گفت: ” نه این کار راحتی نیست، من می ترسم!” عسل گفت:” من دیدم که آدمهای دیگه هم از روی اون درخت رد میشن! پس ما هم می تونیم! بیا بریم نگران نباش!” علی قبول کرد و دوتایی به سمت درخت راه افتادند. علی هنوز می ترسید و نگران بود . عسل دست برادرش رو محکم گرفت و گفت:” نگران نباش، ما میتونیم به سلامت از روی اون درخت رد بشیم..”
اونها تونستند به آرومی از روی درخت رد بشن و به اون طرف رودخانه برن. علی نفس راحتی کشید و گفت:” آخ جون تونستم از روی درخت رد بشم!” عسل لبخندی زد و گفت:” گفتم که ما می تونیم و نباید نگران باشی!” اونها بالاخره به مدرسه رسیدند. بچه های دیگه روستا هم موفق شده بودند که خودشون رو به مدرسه برسونند. بعد ازظهر سطح آب رودخانه کم شده بود و اونها از راه همیشگی شون به خانه برگشتند. وقتی به خانه رسیدند مامان منتظرشون بود و گفت:” خوشحالم که به سلامت برگشتید! انگار امروز آب رودخانه بالا اومده بوده ، درسته؟” علی با هیجان گفت:” بله مامان آب رودخانه بالا اومده بود و من و عسل روی اون درخت راه رفتیم و به اون طرف رودخانه رفتیم!” مامان خندید و گفت:” چه پسر شجاعی ! چه خوب که مراقب خواهرت بودی!” عسل گفت:” من هم شجاع بودم مامان ..” مامان لبخندی زد و گفت :” میدونم دخترم ! ولی حتما علی مراقبت بوده ..”
عسل چیزی نگفت ولی علی و عسل هر دو می دونستند که به خاطر شجاعت و جسارت عسل بوده که تونستند از روی اون درخت رد بشند..
چند روزی گذشت و دوباره حسابی باران بارید. اونها طبق معمول به سمت مدرسه می رفتند که ناگهان عسل صدایی رو از پشت بوته ها شنید.
اون گفت:” صبر کن علی! یک چیزی پشت بوته هاست! به نظرم یک حیوون اون پشت پنهان شده ..” عسل با دقت به بوته ها خیره شد. اون از بین برگها دم پلنگی رو دید که از پشت بوته ها معلوم بود. عسل به آرومی گفت:” نگاه کن، اونجا یک پلنگه ، انگار منتظر شکاره ..” علی که با شنیدن حرفهای عسل وحشت کرده بود با ترس گفت:” زود باش باید فرار کنیم..” عسل دست علی رو گرفت و گفت:” کجا میری؟” علی من من کنان گفت:” باید زودتر فرار کنیم تا بهمون حمله نکرده..” عسل گفت:” اما اگر فرار کنیم و جلوی اون بدویم اون ما رو تعقیب می کنه و خیلی راحت به ما میرسه ، بهتره که چند دقیقه منتظر بمونیم..”
علی گفت:” اما من خیلی می ترسم..” عسل گفت:” من هم میترسم.. تازه دوستامون هم که از مدرسه برمی گردند از این مسیر میان باید به اونها هم خبر بدیم که مراقب باشند..” علی که حسابی ترسیده بود گفت:” من از این راه برمیگردم و جلوتر نمیرم..” و به سمت عقب راه افتاد. عسل هم به دنبال علی راه افتاد. در وسط راه دوستانشون رو دیدند عسل به اونها به گفت:” کمی جلوتر یک پلنگ پشت بوته ها پنهان شده ، ولی نباید فرار کنیم ..” دوست عسل گفت:” چرا فرار نکینم؟ ما باید جون خودمون رو نجات بدیم.” عسل گفت:” اگر ما از اینجا بریم ممکنه بچه های دیگه که به اینجا میرسند و خبری از ماجرا ندارند مورد حمله پلنگ قرار بگیرند. ما باید اینجا منتظر بمونیم تا به بقیه هم خبر بدیم و جونشون رو نجات بدیم..”
دوست عسل گفت:” ولی ما می ترسیم..” عسل گفت:” چرا باید بترسیم؟ تعداد ما خیلی زیاده! بیایید همه مون یک سنگ برداریم تا اگر پلنگ از پشت بوته ها بیرون اومد ما اون رو بترسونیم! فقط حواستون باشه که بی دلیل بهش آسیبی نزنید!”
بچه ها موافقت کردند و هر کدوم سنگی برداشتند و چشم به بوته ها و پلنگ دوختند . ناگهان معلمشون از پشت سر به اونها نزدیک شد و گفت:” بچه ها چرا همه اینجا ایستادید؟ ” عسل و علی همه چیز رو توضیح دادند. آقای معلم کمی فکر کرد و گفت:” عسل درست می گه! ما نباید فرار کنیم وگرنه اون پلنگ به کس دیگری حمله می کنه ، ما باید یک جوری اون پلنگ رو بترسونیم و از پشت بوته ها بیرون بکشیم..” همه بچه ها قبول کردند. آقای معلم چوبی رو برداشت و به طرف بوته ها رفت. عسل هم پشت سر آقای معلم راه افتاد. بقیه بچه ها هم با ترس و لرز به دنبال اونها حرکت کردند.
وقتی به بوته ها رسیدند آقای معلم به آرومی گفت:” سنگ ها رو نزدیک بوته ها بیندازید و همگی با هم فریاد بزنید. پلنگ با شنیدن این صدای همهمه حتما فرار می کنه..” بچه ها همه با هم سنگ هاشون رو نزدیک بوته پرتاب کردند و شروع به جیغ زدن کردند. پلنگ از پشت بوته ها بیرون پرید و با دیدن جمعیت ترسید و به داخل جنگل فرار کرد. همه بچه ها نفس راحتی کشیدند و از خوشحالی هورا کشیدند.
آقای معلم گفت:” ممنونم عسل تو دختر شجاعی هستی..” عسل خندید و گفت:” ممنونم آقای معلم شما به ما یاد دادید که از مشکلات فرار نکنیم و باهاشون روبرو بشیم و به فکر راه حل براشون باشیم..”
اون روز عسل و علی دیرتر از همیشه به خونه رسیدند. وقتی به خونه رسیدند مامان با نگرانی گفت:” خیلی وقته منتظرتون هستم چرا دیر کردید بچه ها؟” علی با هیجان گفت:” مامان امروز اتفاقهای عجیب و غریبی افتاد ، کاش اونجا بودی و میدیدی..” بعد هم همه ماجرا رو برای مامان تعریف کرد و گفت که چطور عسل همه رو از فرار منصرف کرده و با راه حلش تونسته پلنگ رو فراری بده!” مامان که از شنیدن این حرفها حسابی تعجب کرده بود گفت:” همه این کارها رو عسل کرد؟” علی گفت:” بله مامان، من انقدر ترسیده بودم که حتی نمی تونستم حرف بزنم. اما عسل اصلا نترسید..” مامان عسل رو در آغوش گرفت و گفت:” آفرین دخترم! تو واقعا شجاع هستی.. من همیشه فکر می کردم که تو نیاز به مراقبت برادرت داری ولی امروز فهمیدم که تو به اندازه کافی بزرگ و شجاع هستی و میتونی خیلی خوب از خودت مراقبت کنی.. تو کاری رو انجام دادی که خیلی ها از انجام اون کار میترسیدند.. بهت افتخار می کنم دخترم..”
قصه کودکانه «دخترک آواز خوان »

دختری بود که با پدر و مادرش برای تفریح به جنگل رفته بودن پس از کلی بازی و تفریح دخترک پروانه خیلی خوشگلی را می بیند که دور سر او پرواز میکند.
دخترک دلش می خواست که این پروانه را بگیرد و با خودش به خانه ببرد .
به همین دلیل دخترک پروانه را به قصد گرفتتن دنبال کرد .
دخترک خیلی خوشحال بود چرا که خودش را در گرفتن پروانه موفق می دید . همینجور که پروانه را دنبال می کرد و می خندید پروانه او را از پدر و مادر دور تر و دورتر می کرد .
دخترک پس از ساعتی که پروانه را دنبال کرد و خسته شد تصمیم گرفت استراحتی کند. در حال استراحت متوجه شد که از پدر و مادرش خبری نیست . بسیار ترسید و شروع به گریه کردن نمود .
اما هر قدر گریه کرد کسی به دادش نرسید . از گریه کردن خسته شد .
کمی با خود فکر کرد با خود می گفت: خدایا چه کار کنم؟ کدام سمت بروم ؟ خانواده خودم را از کجا پیدا کنم . شروع کرد به نفرین کردن پروانه و به دور برش نگاهی کرد اما پروانه را ندید .
او خودش را کاملا تنها حس کرد و ناچار شد به فکر راه چاره باشد . از کتاب علوم بعضی چیزها را که می توان سمت شمال را فهمید به خاطر آورد و با علم ناقصی که داشت سمتی را به عنوان شمال انتخاب کرد و قدم در راه گذاشت تا به سمت پدر و مادرش راه بیفتد.
ساعتی بود که مسیری را طی می کرد خسته شده بود و دلش می خواست با کسی صحبتی بکند ُ اما کسی نبود .
دخترک زمزمه ای را شروع کرد و بعد از مدتی صدایش را بلند کرد و آوازی سرداد .
در جنگل صدایش پیچید تا آن روز دخترک از نعمت آواز خوش خودش خبری نداشت و باخود گفت : من چه صدای قشنگی دارم .
همینطور آواز می خواند و جلو می رفت اما هیچ خبری از پدر و مادرش نبود . دخترک خسته و نا امید شده بود آواز خود را قطع کرد و نشست.
دخترک ناامید شده بود اما با خودش فکر کرد حتما مسیر یابی او اشتباه بوده چون اصلا او اینهمه از پدر و مادرش دور نشده بود که اینهمه به دنبال انها راه می رود . با خود گفت نکند که گمشده باشد و هیچگاه نتواند آنها را پیدا کند سرش را بالاگرفت و متوجه حضور پرنده های زیادی شد که بالای درختان هستند به چپ و راست نگاه کرد دید حیوانات زیادی دور و برش را گرفته اند و انگار منتظر اتفاقی هستند.
دخترک با خود گفت : چرا اینهمه حیوان در اینجا هست نکند همایش و جلسه دارند . دختر بلند شد و راه افتاد این بار از ترس خود شروع به آواز خواندن کرد و راه خود را ادامه داد .
در طول مسیر متوجه حرکت حیوانات به سمتی شده که خودش در حرکت بود .
آواز را قطع کردیکی از پرنده ها پرید و در جلوی را ه او قرار گرفت و گفت دختر خانم چه آواز خوبی داری هیچ پرنده ای نمی تواند صدای تو را در بیاورد و به زیبایی تو آواز بخواند . جنگل در عمرش آوازی به خوبی آواز تو ندیده است . واقعا هم آواز دخترک زیبا بود .
پرنده گفت : تو از کجا آمده ای و اینجا چه می کنی . دخترک جواب داد من به همراه خانواده ام به جنگل برای تفریح آمده بودیم و حالا من آنها را گم کرده ام . پروانه ای را دنبال کردم و از آنها دور شدم و حالا راهم را که آمده بودم گم کردم . پرنده صوتی زد و همه پروانه ها آنجا حاضر شدند . روبه پروانه ها گفت کدام یک از شما با این بچه بازی می کردید .
یکی از پروانه ها جلو آمد و با ترس و لرز گفت : من بودم .
پرنده گفت : مطمئن هستم که تو می توانی به این دخترک کمک کنی .
پروانه گفت : مگر چه شده است .
پرنده گفت : این بچه وقتی با تو بازی می کرده از پدر و مادرش دور شده و الان راهش را گم کرده است .
فکر می کنم تو بتونی به او کمک کنی تا او پدر و مادرش را پیدا بکند.
مطلب مشابه: قصه آموزنده برای کودکان لجباز (5 قصه آموزنده برای آرام کردن کودک)
مطلب مشابه: قصه شب برای کودک دبستانی [ 10 قصه کوتاه و جالب برای دانش آموزان ]
صلح حیوانات
مزرعه بزرگی در كنار جنگل قرار داشت . اين مزرعه پر از مرغ و خروس بود . يك روز روباهی گرسنه تصميم گرفت با حقه ای به مزرعه برود و مرغ و خروسی شكار كند .
رفت ورفت تا به پشت نرده های مزرعه رسيد . مرغها با ديدن روباه فرار كردند و خروس هم روی شاخه درختی پريد .
روباه گفت : صدای قشنگ شما را شنيدم برای همين نزديكتر آمدم تا بهتر بشنوم ، حالا چرا بالای درخت رفتی ؟
خروس گفت : از تو می ترسم و بالای درخت احساس امنيت می كنم .
روباه گفت : مگر نشنيده ای كه سلطان حيوانات دستور داده كه از امروز به بعد هيچ حيوانی نبايد به حيوان ديگر آسيب برساند .
خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد
روباه پرسيد : به كجا نگاه می كنی ؟
خروس گفت : از دور حيوانی به اين سو می دود و گوشهای بزرگ و دم دراز دارد . نمی دانم سگ است يا گرگ !
روباه گفت : با اين نشانی ها كه تو می دهی ، سگ بزرگی به اينجا مي آيد و من بايد هر چه زودتر از اينجا بروم .
خروس گفت : مگر تو نگفتی كه سلطان حيوانات دستور داده كه حيوانات همديگر را اذيت نكنند ، پس چرا ناراحتی؟
روباه گفت : می ترسم كه اين سگه دستور را نشنيده باشد . ! و بعد پا به فرار گذاشت .
و بدين ترتيب خروس از دست روباه خلاص شد …!
خارخاری

یکی بود یکی نبود.
خارخاری آب دهانش را قورت داد و به خانم فیله سلام کرد. فکر می کنید خارخاری یک خارپشت بود؟
خارخاری یک قورباغه بود که همش تنش می خارید.
خانم فیله گفت: «چی شده؟»
خارخاری گفت: «می شود پشتم را… بِخارانی؟»
خانم فیله گفت: «من که انگشت بِخاران ندارم، من فقط می توانم ماساژ فیلی بدهم!»
قورباغه رسید به آقا ماره و با ترس و لرز گفت: «می شود پشتم را بخارانی؟»
آقا ماره فکر کرد و گفت: «من که انگشت بِخاران ندارم، من دو تا کار می توانم بکنم، هم می توانم ماساژ ماری بدهم، هم تو را بخورم!!»
قورباغه فرار کرد و رفت و رفت. تا رسید به خارپشت و گفت: «می شود پشتم را …»؛اما با دیدن تیغ های خارپشت فهمید که او فقط می تواند تنش را سوزن سوزن کند». خسته شد، نشست زیر درخت و پشتش را مالید به تنه زبر درخت.
گنجشک کوچولو از بالای درخت آمد پایین و گفت: «چه کار می کنی قورباغه؟» قورباغه گفت: «پشتم می خارد! هیچ کس انگشت بِخاران ندارد!»گنجشک پنجه کوچکش را به قورباغه نشان داد و گفت: «این خوب است؟ این بِخاران است؟»
قورباغه خوش حال شد و گفت: «آره. فکر کنم هست!» گنجشک شروع کرد به خاراندن پشت قورباغه قورباغه هی گفت: «آخیش! آخیش! این طرف تر، آخیش! آن طرف تر!» و کم کم خارشش خوب شد و به گنجشک گفت: «حالا من برای تو چه کار کنم؟ تو که این قدر خوب می خارانی؟»
گنجشک گفت: «تازه لانه ساخته ام، یک کم کَت و کولم درد می کند؛ اما فکر نکنم تو بتوانی کاری بکنی!» قورباغه دست هایش را نشان گنجشک داد و گفت: «معلوم است که می توانم!» با انگشت های بادکش دارش، کت و کول گنجشک را بادکش کرد و ماساژ قورباغه ای داد گنجشگ هی گفت: «آخیش! آخیش! آخیش!»
موش موشی
به نام خدای مهربون
توی یه دشت زیبا و سرسبز خانواده ای زندگی می کردم که به خانواده موشیا معروف بودن ….
مامان موشه وباباموشه ده تا بچه داشتند.بین این ده تا بچه یکیشون شبا دیر میخوابید اسمش موش موشی بود..
یه بچه موش زرنگ وناقلا..ازبس شبا دیر میخوابید روزا تا لنگ ظهرخواب میموند ..
خواهر و برادرش صبح زود میرفتند توی دشت مشغول بازی و شادی اما موش موشی قصه ما توخواب ناز بود…
وقتی بیدارمیشد همه موشیا خسته بودند گشنه بودند …
حال بازی کردن با موش موشی رو نداشتند.
یک روز موش موشی رفت تا یه جای دیگه زندگی کنه
رفت ورفت و رفت تا رسید به خانوم جغده …
گفت خانوم جغده من موش موشیم بیام پسر شما بشم؟…من دوس ندارم شبا زود بخوابم ولی همه توخونه ما زود میخوابن …
خانوم جغده که فهمیده بود موش موشی وقت نشناسه گفت باشه پس امشبو بیا خونه ما ولی حق نداری تا صبح بخوابی …موش موشی خوشحال شد و زودی قبول کرد.
نصفی ازشب گذشته بود موش موشی گشنه ش شده بود آخه همیشه سرشب غذا میخورد.
گفت خانوم جغده من غذا میخوام …خانوم جغده گفت ما تا نصف شب هیچی نمی خوریم آخه ما جغدیم…موش موشی گفت آخه من موشم سرشب غذا میخورم …خانوم جغده گفت ولی اگه میخوای با جغدا باشی باید تا نصف شب صبر کنی بعدشم باید تمام روز رو بخوای…
موش موشی که فهمیده بود چه اشتباهی کرده زد زیر گریه و گفت من میخوام برم پیش خانواده موشیا…دلم براشون تنگ شده .
اگه برم خونه مون قول میدم منم شبا زود بخوابم ..
خانوم جغده که دید موش موشی پشیمونه و دلتنگ پرید وموش موشی رو برد رسوند به خونه موشیا..
همه که نگران موش موشی بودن بغلش کردن وبهش قول دادن همیشه باهاش بازی کنند …
موش موشیم قول داد که مثل همه خونوادش شبا زود بخوابه تا روزا باهاشون تو دشت بازی و شادی کنه…
قصه ما به سر رسید موش موشی به خونش رسید
داستان گربه ی پشمالو

در یك باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می كرد .
او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .
یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .
پیش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد .
صبح كه گربه كوچولو از خواب بیدار شد احساس كرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می كند . وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب كرد ولی خوشحال شد. خواست پرواز كند ولی بلد نبود .
از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین كرد تا پرواز كردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .
روزی كه حسابی پرواز كردن را یاد گرفته بود ،در آسمان چرخی زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست
وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند ، از وحشت جیغ كشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . گربه كه جا خورده بود و فكر چنین روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمین خورد .
یكی از بالهایش در اثر این افتادن شكسته بود و خیلی درد می كرد.
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد .
فرشته كوچولو دیگر طاقت نیاورد ، خودش را به گربه رساند .
فرشته به او گفت : هر كسی باید همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه این پرنده ها از دیدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . پرواز كردن كار گربه نیست . تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا كنی .
بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.
صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد .
یاد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند .
به انتهای باغ رسید . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .
در اتاق دختر كوچكی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم .
گربه پشمالو از دوستی با این دختر مهربان خوشحال شد.
سارا کوچولو

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
سارا دخترکوچولویی بود که هنوز نمی تونست فرق بین دست راست و دست چپ را متوجه بشه. مادرش به دست چپ او یک النگوی پلاستیکی قرمز رنگ انداخته بود تا به وسیله ی اون النگو یادش بده که چپ کدوم طرفه و به دست راستش هم یه النگوی سبز انداخته بود.
وقتی مامانش می گفت عزیزم برو توی آشَپزخونه، نمکدون را از کشوی سمت چپ بردار و بیار، به دستاش نگاه می کرد و می پرسید: کدوم سمت؟ این دستم یا اون دستم؟
مامانش می خندید و می گفت: سمت النگو قرمزه سمت چپه. اونوقت سارا کوچولو می رفت و از کشوی سمت چپ واسه مامانش نمکدون می آورد.
سارا کوچولو خیلی چیزهارو بلد نبود ولی مامان و باباش بهش یاد میدادن.
اونها یادش میدادن که هردست 5 تا انگشت داره و دوتا دست روی هم ده تا انگشت دارند.
یادش میدادند که برف سفیده، آرد و ماست و شیر هم سفید هستند. برگ درختا سبزهستند، شبا همه جا تاریکه و روزها خورشید همه جا را روشن می کنه و با نور طلاییش به زمین می تابه و زمین را گرم می کنه.
یادش میدادند که گربه میومیو می کنه، کلاغ قارقار می کنه، کبوتر بغ بغو می کنه، سگ هاپ هاپ می کنه، گنجشکه جیک جیک جیک صدا می کنه، وقتی کتری آب رو روی گاز بذاریم آب جوش میاد و قل قل صدا می کنه ودست زدن به کتری آب جوش خطرناکه و بچه ها نباید با کبریت بازی کنن،
یادش می دادن که به بزرگترها سلام کنه و بهشون احترام بذاره، دست و روشو بشوره و تمیز باشه.
خلاصه بچه های گلم، سارا کوچولو خیلی چیزا بلد بود اما همیشه بین چپ و راست اشتباه می کرد.
مامان سارا یادش می داد که پای چپ کدومه و پای راست کدومه می گفت: دست راستت رو روی پایی بذار که سمت دست راستته همون پای راسته.
سارا دستی رو که النگوی سبز داشت روی پایی می ذاشت که طرف دست راستش بود و می فهمید که پای راست کدومه. دستی رو هم که النگوی قرمز داشت روی پای همون طرف می ذاشت و می فهمید که پای چپ کدومه.
اما بچه ها می دونید سارا کوچولو از کجا می فهمید دست چپ و دست راست مامانش کدومه؟
اون می دونست که مامانش ساعتش رو روی دست چپش می بنده. برای همین وقتی به دست مامانش که ساعت داشت نگاه می کرد می فهمید که دست چپ ساعت داره و دست راستش ساعت نداره. یه روز مامان سارا داشت توی آشپزخونه غذا درست می کرد که بخار آب به دست چپش خورد و مچ دستش کمی سوخت و پوستش تاول زد.
مامان سارا کمی پماد روی جای سوختگی مالید و ساعتش رو هم روی مچ دست راستش بست. وقتی سارا کوچولو به دست های مامانش نگاه می کرد، متوجه شد که مامانش ساعتش رو به دست راستش بسته اما شک داشت که درست فهمیده باشه. اون مدتی به دستای مامانش نگاه کرد و بعد با تعجب گفت: مامان جون، چرا دست چپت اومده این طرف؟
مامان سارا تا این حرفو شنید زد زیر خنده.
سارا گفت: مامان چرا می خندی؟ مامان گفت: آخه عزیز دلم، من امروز ساعتمو به دست راستم بستم ببین مچ دست چپم سوخته. سارا به دستای مامانش نگاه کرد و اونم خندید.
حالا دیگه سارا بدون اینکه بخواد به ساعت مامان توجه کنه، می دونه کدوم دست راسته و کدوم دست چپه. همین طور بدون توجه به النگوهای قرمز و سبز هم می دونه دست چپ کدومه و دست راست کدوم.
راستی بچه ها شما تا حالا به چپ و راست توجه کردید؟
می دونید کدوم دست راستتونه و کدوم دست چپ؟










