قصه شاد کودکانه قشنگ؛ 10 داستان و قصه کوتاه شاد حال خوب کن برای کودک

قصه شاد کودکانه قشنگ؛ 10 داستان و قصه کوتاه شاد حال خوب کن برای کودک

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه شاد کودکانه را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. این قصه‌ها با فضایی شاد و آموزنده مناسب قصه شب هستند. پس اگر به دنبال چنین قصه‌هایی هستید، در ادامه با سایت روزانه همراه شوید.

قصه سنگ کوچولو

یک سنگ کوچولو وسط کوچه ای افتاده بود. هرکسی از کوچه رد ميشد، لگدی به سنگ میزد و پرتش میکرد یک گوشه ی ديگر. سنگ کوچولو خيلي غمگین بود. تمام بدنش درد میکرد. هرروز از گوشه ای به گوشه ای می افتاد و تکه هایی از بدنش کنده ميشد. سنگ کوچولو اصلا حوصله نداشت. دلش می خواست از سر راه مردم کنار برود و در گوشه ای مخفی شود تا کسی او را نبیند و به او لگد نزند.

یک روز مردی با یک وانت پر از هندوانه از راه رسید. وانت را کنار کوچه گذاشت و توی بلندگوی دستیش داد زد: « هندونه ی قرمز و شیرین دارم. هندونه به شرط کارد. ببین و ببر.» مردم هم آمدند و هندوانه ها راخریدند و بردند. مرد تمام هندوانه ها را فروخت. فقط یک هندوانه کوچک براي خود باقی ماند. مرد نگاهی به روی زمین و زیر پایش انداخت. چشمش به سنگ کوچولو افتاد. آنرا برداشت و طوری کنار هندوانه گذاشت که موقع حرکت، هندوانه حرکت نکند و قل نخورد. بعد هم با ماشین بسوی رودخانه ای بیرون شهر رفت. کنار رودخانه ایستاد، سنگ کوچولو را برداشت و درون آب رودخانه انداخت. بعد هم هندوانه را پاره کرد و کنار رودخانه نشست و آنرا خورد و سوار وانت شد و حرکت کرد و رفت. سنگ کوچولوی قصه ی ما توی رودخانه بود و از اینکه ديگر توی آن کوچه ی پرسروصدا نیست و کسی لگدش نمی زند، شادمان بود و خدا را شکر میکرد .

روزها گذشت. فصل تابستان رفت و پائیز و بعد هم زمستان آمدند و رفتند. سنگ کوچولو همان جا کف رودخانه افتاده بود. گاهی جریان آب وی را اندکی جا به جا میکرد و این جابجایی تن کوچک وی را به حرکت وامی داشت. او روی سنگ های ديگر می غلتید و ناهمواری های روی بدنش از بین میرفتند . وی آرام آرام به یک سنگ صاف و صیقلی تبدیل شد.

یک روز تعدادی پسر بچه همراه معلمشان به کنار رودخانه آمدند تا سنگها را ببینند. آن ها می خواستند بدانند به چه دلیل سنگ های کف رودخانه صاف هستند. یکی از آن ها سنگ کوچولوی قصه ی ما را مشاهده کرد. آنرا برداشت و به منزل برد. آنرا رنگ زد و برایش صورت و زلف و لباس کشید. سنگ کوچولو به صورت یک آدمک بامزه در آمد. پسرک سنگ را که اکنون شکل جدیدی  پیدا کرده بود به مادرش نشان داد. مامان از آن خوشش آمد. یک تکه روبان قرمز به سنگ کوچولو بست و آنرا به دیوار اتاق خواب پسرک آویزان کرد. اکنون سنگ کوچولوی داستان ی ما روی دیوار اتاق پسرک آویزان است و ديگر نگران لگد خوردن و پرتاب شدن به بین کوچه نیست. پسری هم که او را به صورت عروسک درآورده، هرروز نگاهش ميکند و او را خيلي دوست دارد.

مورچه کوچولوی کتاب خوان

مورچه کوچولوی کتاب خوان

یکی بود یکی نبود، توی یک شهر زیبا و قشنگ یه مورچه کوچولو بود که با مامان و باباش تو لونه کوچیک و مرتبشون زندگی میکردن ، مورچه کوچولوی قصه ما عاشق کتاب خوندن بود و هیچ کاری رو به اندازه کتاب خوندن و مطالعه کردن دوست نداشت ، روزا که مورچه های دیگه میرفتن با هم بازی میکردن و سرگرم میشدن مورچه کوچولو تند تند خودشو به مغازه کتاب فروشی ای که نزدیک لونشون بود میرسوند و از قفسه های کتاب بالا میرفت و شروع میکرد به خوندن کتاب های مختلف، مورچه کوچولو از کتابا خیلی چیزای جدید و مفیدی یاد گرفته بود بچه ها ، اون انقدر سرگرم کتاب خوندن میشد که یادش میرفت وقت خونه رفتن شده و باید برگرده به لونشون.

مورچه های دیگه که میدیدن مورچه کوچولو همش در حال کتاب خوندن ومطالعست بهش میخندیدن ودستش مینداختن، اونا به مورچه کوچولو میگفتن:” مورچه ها که کتاب نمیخونن، مورچه ها باید دنبال غذا باشن، مورچه ها باید همش در حال جمع کردن عذای مورد نیازشون باشن”

اما مورچه کوچولو اصلا به حرف اونا توجه نمیکرد و تمام روز رومشغول خوندن کتاب میشد ، بعضی وقتا که میدید بچه ها مشغول خوندن قصه و کتاب داستان هستن آهسته آهسته از پاشون میرفت بالا و روی شونه اونا مینشست و مشغول خوندن میشد.

مورچه های دیگه هر روز دنبال غذا میگشتن و هر چیزی روکه میشد برای زمستون زیر زمین ذخیره کرد و نگهداشت ازروی زمین برمیداشتن و با خودشون میبردن.

مورچه کوچولو هر دفعه که به لونشون برمیگشت مامان و باباش خیلی عصبانی میشدن و همش بهش میگفتن که تو نباید کتاب بخونی و باید بری همراه مورچه های دیگه غذا جمع کنی ، مورچه کوچولو هم خیلی ناراحت میشد بچه ها.

روزها گذشت و تا اینکه بالاخره فصل پاییز از راه رسید و مورچه ها باید غذای بیشتری رو برای زمستونشون زیر زمین انبار میکردن. به خاطر همین یه روز ملکه مورچه ها رو جمع کرد و بهشون گفت که ما باید تمام انبارهای زیر زمین رو پر از غذا و آذوقه کنیم تا تو زمستون بدون غذا نمونیم به خاطر همین همه مورچه ها باید بیشتر و بیشتر دنبال غذا بگردن و کار کنن.

مورچه کوچولو که داشت حرفای ملکه رو گوش میکرد یک دفعه بلند بلند شروع به حرف زدن راجع به جایی که قبلا تو کتابا خونده بود کرد، اونگفت:” یه رستوران همون چیزیه که ما بهش احتیاج داریم ، رستوران جاییه که آدما میرن اونجا و غذا میخورن، من اینجارو از تو کتابایی که میخوندم یاد گرفتم.”

مورچه های دیگه از این فکر مورچه کوچولو خیلی خوششون اومدو قبول کردن که دنبال مورچه کوچولو به رستوران برن.

مورچه ها دونه دونه پشت سر هم صف کشیدن و پشت سر مورچه کوچولو شروع کردن به حرکت کردن، اونااز صبح تا غروب آفتاب حرکت کردن تا بالاخره به رستورانی که مورچه کوچولو گفته بود رسیدن. مورچه کوچولو با خوشحالی فریاد زد :” هورا ، رسیدیم”

مورچه ها همونطوری پشت سر هم وبه صف وارد رستوران شدن وشروع کردن به جمع کردن انواع و اقسام غذاهایی که روی زمین ریخته بود، اونا یه کم همبرگر برداشتن بعد یه چندتایی نون برداشتن، خلاصه هر چی که میتونستن بردارن برداشتن و با خودشون اوردن بیرون. مورچه ها باز هم همون طوری منظم و پشت سر هم به سمت لونه هاشون حرکت کردن. وقتی که رسیدن ملکه از دیدن اون همه غذا خیلی خوشحال و شاد شد ، تمام انباراشون پر از غذا شده بود ، اونا شروع کردن به دست زدن و هورا کشیدن. ملکه از مورچه کوچولو به خاطر فکر خیلی خوبی که کرده بود تشکر کرد. وقتی مورچه کوچولو به لونشون برگشت مامان و باباش اونو محکم بغل کردنو حسابی تشویقش کردن.خواهر مورچه کوچولو که از این کار مورچه خیلی خوشش اومده بود دلش میخواست اونم بتونه مثل مورچه کوچولو کتاب بخونه به خاطر همین به مورچه کوچولو گفت که فردا با هم به کتابخونه برن و مشغول خوندن کتاب بشن.

بچه ها جونم ما با کتاب خوندن خیلی چیزای خوب و جدیدی یاد میگیریم ، کتابا به ما کمک میکنن که باسوادتر و داناتربشیم ، میتونیم با خوندن کتاب با حیوونا با کشورا با شهرها یا با هر چیز دیگه ای بدون اینکه اونارو از نزدیک دیده باشیم آشنا بشیم.

مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی

مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی

قصه ی توپ قرمز

قصه ی توپ قرمز

مشکی یک مورچه ی سیاه مهربان بود.او با مورچه ی قرمزی به نام سرخک دوست بود. مشکی می خواست  به  جشن تولد سرخک برود اما نمی دانست چه هدیه ای برای او ببرد. پیش مادرش رفت و به او گفت:« مامان من برای سرخک چی هدیه ببرم؟»

مادرش فکری کرد و گفت:«فکر می کنم اگر یک اسباب بازی برایش ببری خیلی خوشحال شود.»

مشکی  نمی دانست چه جور اسباب بازی ای برای سرخک ببرد. تا این که فکری به نظرش رسید. او به باغ رفت و یک دانه ی  گُیاهِ گِرد  پیدا کرد.دانه  را برداشت و آن را شست  و تمیز کرد. بعد با گلبرگ های گل سرخ آن را رنگ کرد.حالا او یک توپ کوچولوی قرمز رنگ داشت.مشکی توپ قرمز را به  سرخک هدیه داد.سرخک از توپ قرمز خیلی خوشش آمد و از مشکی تشکر کرد. از آن روز به بعد مشکی و سرخک هر روز با هم توپ بازی می کردند و از این بازی لذّت می بردند.

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

قصه ی مار زنگی

قصه ی مار زنگی

یک روز گرم تابستان ،خانم مار زنگی از خواب بیدارشد.دمش را تکان داد و راه افتاد تا برود و کمی گردش کند.همین طور که بدنش را روی زمین می کشید و جلو می رفت، به تخته سنگی رسید که مامان مارمولک و پسرش روی آن نشسته بودند.

مامان مارمولک همین که چشمش به مارزنگی افتاد،صدا زد:« سلام مار زنگی،داری کجا میری؟»

مار زنگی فش فشی کرد و جواب داد:«علیک سلام، میرم کمی گردش کنم.»

مارمولک گفت:«پسرکوچولوی من امروز خیلی بداخلاقه،ازخواب که بیدارشده،اخم کرده و حرف نمی زنه.یه کم دُمت را برایش تکان بده شاید خوشحال شود و بخندد.»

خانم مارزنگی روبروی آنها کنار تخته سنگ ایستاد.دم زنگوله دارش را تکان داد.زنگوله های دمش مثل جغجغه صدا کردند.بچه مارمولک به دم او نگاه کرد و به صدای زنگوله ها گوش داد و از آن صدا خوشش آمد.از سنگ پایین پرید و کنار دم مارزنگی ایستاد و شروع کرد به خندیدن و شادی کردن.

مارزنگی از او پرسید:«مارمولک کوچولو، از دمم خوشت آمد؟»

مارمولک جواب داد:«بله،دم شما خیلی قشنگه،صدای خوبی هم داره.»

مامان مارمولک گفت:«دستت دردنکنه خانم مارزنگی! بچه ام را خوشحال کردی.»

مارزنگی خنده اش گرفت.بچه مارمولک هم خندید. مامان مارمولک گفت:« شما دوتا به چی می خندید؟» اما وقتی چشمش به بدن مارزنگی افتاد،خودش هم خنده اش گرفت. مارزنگی دست نداشت پا هم نداشت .مامان مارمولک گفت:«ببخشید به جای دستت درد نکنه،بهتره بگم خیلی ممنون.»

خانم مارزنگی با خنده از آنها دورشد و به سمت صخره ها رفت تا زیر یکی از تخته سنگ ها استراحت کند. روی یکی از صخره ها یک آفتاب پرست نشسته بود.آفتاب پرست به مارزنگی سلام کرد و گفت:«خانم مارزنگی میدونستی که خیلی قشنگی؟دمت صدای قشنگی داره.بدنت هم پر از خال ها و نقش و نگاره.»

مارزنگی گفت:«سلام توهم خیلی قشنگی.» و زنگوله های دمش را به صدا درآورد.

آفتاب پرست گفت:«من گاهی رنگم را عوض می کنم.»

مارزنگی پرسید:«چه وقت رنگ عوض می کنی؟»

آفتاب پرست جواب داد:« وقتی عصبانی باشم یا ترسیده باشم، رنگ پوستم را عوض می کنم و به رنگ محیط اطرافم درمیام.»

مارزنگی گفت:«آه! چه جالب!» و از آفتاب پرست خداحافظی کرد و به زیر یک تخته سنگ بزرگ خزید.او بدنش را جمع کرد سرش را روی دمش گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت.

او خواب آفتاب پرستی را می دید که رنگش مرتب عوض می شد و به رنگهای مختلف در می آمد و خواب مارمولک کوچولویی که با شنیدن صدای جغجغه مانند دم او، می رقصید و می خندید و شادی می کرد.

مطلب مشابه: قصه کودکانه جدید و قدیمی زیبا (20 داستان برای کودک از پینوکیو تا پسری در جنگل)

مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)

قصه موش کوچولو

قصه موش کوچولو

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.

صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.

موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود.

موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و به  سراغش بیاید و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران  و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.

او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.

با صدای بلند می گفت:«میومیو مامان جون من اینجام، تو کجایی؟»

او آنقدر این جمله  را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ  بیرون برد.

موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و ورجه ورجه می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.

به طرف آن رفت، یک آینه کوچک  با قاب طلایی بود.

موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.

خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.

خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.

می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟»

دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.

موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.

بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون آینه است.

تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»

موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید.

پرسید:«یعنی این خودِ من هستم؟من این شکلی هستم؟»

بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر تو را نشان می دهد.»

موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد.

او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.

چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.

گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.

غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان  در هوا پیچید.بلبل شروع کرد به خواندن:

من بلبلم تو موشی

تو موش بازیگوشی

ما توی باغ هستیم

خوشحال و شاد هستیم

گل ها که ما را دیدند

به روی ما خندیدند

آن روزموش کوچولو دوستان  زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.

قصه ی ما به سر رسید

کلاغه به خونه ش نرسید.

قصه تولد لاکی

قصه تولد لاکی

شاید بزرگ ترین مشکل والدین با بچه های شان در روزهای تعطیل مهمان ها و البته اشتراک گذاری اسباب بازی ها بین بچه ها باشد. از این فرصت استفاده کنید و این داستان ا برای کوچولوی تان بخوانید. در قصه های بعدی براتون درباره آموزش نوبتی بازی کردن حرفهای بیشتری میزنیم

یک روز صبح لاکی از خواب بیدار شد و از اتاقش بیرون دوید و از پله ها پایین آمد و به آشپزخانه رفت. مامان و مامان بزرگ داشتند صبحانه می خوردند. مامان لاکی گفت : « چه خبره ؟ خیلی سر حالی. » لاکی پرسید : « یعنی نمی دونین امروز چه روزیه ؟ » بابا چشمکی به مادر زد و گفت : « بذار فکر کنم. یه روز خاص ، روز پدر ؟ ! » مامان پرسید : « روز مادر ؟ ! » لاکی گفت : « نه ، نه ، تولد منه ! یادتون رفته ؟ ! » مامان دستی به سر لاکی کشید و گفت : « چطور ممکنه ما فراموش کنیم ؟ تو لاکی یکی یکدونه مایی امروز عصر می خواهیم برایت جشن بگیریم. » لاکی پرسید : خب من سه تا دوست دارم کدوم رو دعوت کنم ؟ » بابا گفت : « می تونی هر سه تا دوستت رو دعوت کنی. » بابا گفت: « حالا ما باید بریم سر کار ولی اول توی کمد رو نگاه کن. اون جا یه چیز خیلی خوب پیدا می کنی که مال توئه. » لاکی در کمد جعبه بزرگی را دید که کادو شده بود. آن را بیرون آورد و دید که یک چهارچرخه قرمز براق است. لاکی خیلی خوشحال شد و مامان و مامان بزرگ و بابا را بغل کرد ولی دوباره ایستاد و سرش را پایین انداخت. مامان پرسید : « باز چی شده ؟ » لاکی گفت : « دلم می خواهد امروز با چهارچرخه ام بازی کنم اما من سه تا دوست دارم. حالا چه کار کنم ؟ » پدر و مادرش گفتند حتما یه راهی پیدا می کنی و رفتند سر کار. لاکی به مامان بزرگ کمک کرد تا اتاق را تزیین کنند. آن روز عصر خاری ، هاپو و گوگولی آمدند تا همراه لاکی تولدش را جشن بگیرند. هر کدام از آن ها هدیه ای کوچک آورده بود. مامان بزرگ به آن ها کمک کرد تا صندلی بازی کنند یا با چشم بسته همدیگر را پیدا کنند. بعد لاکی کادوهایش را باز کرد و همه نشستند تا کیک بخورند. گوگولی پرسید : « برای تولدت کادو گرفتی ؟ » لاکی گفت : « مامان و بابام یه چهارچرخه قرمز برای خریدن. » گوگولی پرسید : « می شه چهارچرخه ات رو ببینم ؟ » لاکی چهارچرخه را آورد و نشان داد و گفت : « کاشکی هر کدوم مون یکی داشتیم. » گوگولی گفت : « خب ، نوبتی سوار می شیم. » خاری گفت: « مثل بازیای دیگه نوبت می ذاریم. » لاکی گفت : « فکر خوبیه، شما سوار شین من و خاری شما رو هل می دیم. » آن روز بعد از ظهر چهار دوست بقیه وقت شان را نوبتی سوار چهارچرخه شدند و به همه آن ها خیلی خوش گذشت.

آن شب وقتی مامان لاکی او را به تخت برد گفت : « به لاکی خسته من خوش گذشت ؟ » لاکی گفت : « بهترین جشن تولدم بود. بازی کردن با دوستام خیلی خوب بود. » مامان پرسید : « با چهارچرخه چی کار کردید ؟ » لاکی جواب داد : « نوبتی سوار شدیم. » مامان پرسید : « خب ، چه احساسی داشتی ؟ » لاکی گفت : « از این که نوبتی سوار چهارچرخه شدیم خیلی خوشحالم. خیلی خوش گذشت. » بعد لاکی چشم هایش را بست و خوابش برد.

از کودک بپرسید :

– لاکی چرا خوشحال بود که با دوستاش بازی می کرد ؟

– اگر لاکی چهارچرخه اش را به دوستانش نمی داد ، چه اتفاقی می افتاد ؟

– تو اگر جای لاکی بودی چه می کردی ؟

به کودک بگویید :

تو صاحب این اسباب بازی ها هستی و اشتراک گذاشتن آن ها تحت کنترل توست و کار خوبی است که وسایلت را به دیگران بدهی. بگویید بهترین راه لذت بردن از چیزهایی که دور و برمان است این است که آن ها را با دیگران شریک شویم؛ این جوری هم خودمان لذت بیشتری می بریم و هم بقیه را شاد می کنیم.

مطلب مشابه: قصه های شیرین دخترانه؛ 10 قصه دلنشین و زیبا برای فرزند دختر

مطلب مشابه: قصه بلند برای خواب کودک؛ 12 داستان شیرین و زیبای کودکانه قبل خواب

داستان ضامن آهو

ضامن آهو

صيادي در بياباني قصد شکار آهويي مي‌کند و آهو شکارچي را مسافت زیادی به دنبال خود مي‌دواند و عاقبت خود را به دامن حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام که اتفاقاً در آن حوالي تشريف‌فرما بوده است، مي‌اندازد. صياد که مي‌رود آهو را بگيرد، با ممانعت حضرت رضا عليه السلام مواجه مي‌شود. ولي چون آهو را صيد و حق شرعي خود مي‌داند، در مطالبه و استرداد آهو مبالغه و پافشاري مي‌کند. امام حاضر مي‌شود مبلغي بيشتر از بهاي آهو، به شکارچي بپردازد تا او آهو را آزاد کند. شکارچي نمي‌پذيرد و به عرض مي‌رساند: الا و بالله، من همين آهو را که حق خودم است، مي‌خواهم و لاغير … و آن وقت آهو به زبان مي‌آيد و سخن گفتن آغاز مي‌کند و به عرض امام مي‌رساند که من دو بچه شيري دارم که گرسنه‌اند و چشم به‌راه‌اند که بروم و شيرشان بدهم و سيرشان کنم. علت فرارم هم همين است و حالا شما ضمانت مرا نزد اين ظالم بفرماييد که اجازه دهد بروم و بچگانم را شير دهم و برگردم و تسليم صياد شوم… حضرت رضا عليه السلام هم ضمانت آهو را نزد شکارچي مي‌فرمايد و خود را به صورت گروگاني در تحت تسلط شکارچي قرار مي‌دهد. آهو مي‌رود و به‌سرعت باز مي‌گردد و خود را تسليم شکارچي مي‌کند. شکارچي که اين وفاي به عهد را مي‌بيند، منقلب مي‌گردد و آن گاه متوجه مي‌شود که گروگان او، حضرت علي بن موسي الرضا صلوات الله عليه است. بديهي است فوراً آهو را آزاد مي‌کند و خود را به دست و پاي حضرت مي‌اندازد و عذر مي‌خواهد و پوزش مي‌طلبد. حضرت نيز مبلغ زیادی به او مرحمت مي‌فرمايد و به‌علاوه، تعهد شفاعت او را در قيامت نزد جدش مي‌کند و صياد را خوش دل روانه مي‌سازد. آهو هم که خود را آزاد شده حضرت مي‌داند اجازه مرخصي مي‌طلبد و به سراغ لانه و بچگان خود مي‌دود

قصه خانم غول و آقا غول

قصه خانم غول و آقا غول

یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون هیچکس نبود…یه خانم غول و یه اقا غول مهربون در کلبه زیبایشان زندگی میکردند..

روزی خانم غول در حالیکه داشت دیگ اشپزخانه را برمیداشت

 پایش لیز خورد و افتاد. دماغش کج شد، چشم هایش چپ شد.

🌷خانم غول، خودش راتوی آیینه دید و گفت: « وای وای چه دماغ کجی! چه چشم چپی! تا آقا غول نیامده، باید درستش کنم.»

💚خانم غول یک تکه خمیر چسباند گوشه ی دماغش، دماغش صاف شد. سیم را گرد کرد، شکل عینک کرد. دو تا دکمه هم چسباند وسط دایره هایش. عینک دکمه ای را گذاشت به چشم هایش. آقا غول که آمد گفت: «به به چه بوی غذایی! چه خانه ی تمیزی! دست شما درد نکند خانمی!» بعد یکهو، عینک را دید و گفت: «چی به چشم هایت زدی خانمی؟! بگذار ببینم! تو جایی را هم می توانی ببینی؟» و آمد عینک را بردارد که عینک گیر کرد به دماغ خمیری.

💕خمیر ترک خورد و افتاد و چشم و دماغ پیدا شد. آقا غول گفت: «چرا این شکلی شدی خانمی؟» و در اتاق راه رفت و فکر کرد، هی راه رفت و فکر کرد و بعد هم از خانه رفت. خانم غول گفت: «ای داد! رفت! آقا غول دیگر برنمی گردد.» و های های اشک ریخت. هی اشک ریخت، هی اشک ریخت. اشک هایش سیل شد و خانه را برد. برد و برد تا به جنگل رسید.

🌷خانه بین درخت ها گیر کرد. درخت ها گفتند: «خانم غول بس است دیگر! اگر باز هم گریه کنی، سیل ما را هم می برد!» خانم غول رفت و بالای یک درخت بلند، خوابید. ماه که آمد، آقا غول به خانه برگشت. اما نه خانه را دید، نه خانم غول را، آقا غول، رد خانه را گرفت و رفت و رفت تا به جنگل رسید. از درخت ها پرسید: «شما خانم غول را ندیدید؟» درخت ها، بالای یک درخت بلند را نشان دادند و گفتند: «خانم غول آن جاست!» آقا غول از درخت بالا رفت. از جیبش برگ و گلبرگ در آورد.

💫برگ ها را روی دماغ کج گذاشت، گلبرگ ها را روی چشم چپ گذاشت. خانم غول را توی خانه برد، لحاف را انداخت رویش تا سرما نخورد، بعد خانه را کول کرد و برد سرجایش گذاشت. خانم غول بیدار که شد، دید توی خانه است نه بالای درخت.

❤️گفت: «آقا غول برگشتی؟» آقا غول گفت: «بله که برگشتم! تو هر شکلی که باشی خانومیه آقا غولی!» بعد آیینه را به خانم غول داد. خانم غول به آیینه نگاه کرد، دماغش کمی صاف شده بود. چشم هایش هم کمی راست شده بود! خانم غول از خوشحالی به آسمان پرید! آقا غول هم به دنبال او پرید!

مطلب مشابه: قصه کودکانه جالب و جدید ( 10 داستان برای کودک خردسال )

گاو و شیر و تاریکی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

توی یه روستا مردی زندگی می کرد به اسم صادق که مردم صداش می کردند عموصادق عمو صادق گاو شیرده قشنگی داشت. گاوش خیلی شیر می داد. زن عمو صادق با شیرگاوشون پنیر و خامه و کشک و دوغ درست می کرد. یه مقدار از شیرش رو هم می فروختند و پولی درمی آوردند.

عموصادق هر روز گاوه رو  به صحرا می برد تا بچره و علف تازه بخوره؛ دمِ غروب اونو برمی گردوند و زنش شیرگاو رو می دوشید اونوقت عموصادق گاوه را به طویله می برد و ناز و نوازشش می کرد و قربون صدقه اش می رفت و می گفت:« خدایا شکرت که همچین گاو خوبی رو نصیبم کردی.» بعد هم با خوشحالی درِ طویله رو می بست  و به خونه ش می رفت و استراحت می کرد. بعضی وقتا هم نصفه  شب از خواب پا می شد و سری به  طویله می زد تا ببینه حال گاوش چطوره.

یه  شب وقتی زنش شیر گاو رو دوشید و عموصادق گاوه رو برد و توی طویله بست، یادش رفت در طویله رو ببنده. یه ساعت بعد، یه  شیر گرسنه یواش یواش به  طرف طویله  رفت،  چون درش بازبود خیلی راحت داخل شد و گاو بیچاره رو خورد و همونجا توی طویله جای گاوه دراز کشید و خوابید. وقتی شیره گاوه رو خورد، عموصادق خواب بود و خواب خیلی بدی می دید، اما یه مرتبه از خواب پرید و با خودش گفت:« نکنه برای گاوم اتفاق بدی افتاده باشه!؟ خوبه  برم  یه سری بهش بزنم.» بعدم بلندشد و بدون اینکه چراغی برداره، توی تاریکی به طرف طویله رفت. وقتی دستش به در طویله خورد و دید در بازه، ترسید. رفت توی طویله و با دستاش بدن شیر رو  که جای گاو خوابیده بود لمس کرد. هوا حسابی تاریک بود عموصادق توی اون تاریکی متوجه نشد حیوونی که جای گاوش خوابیده، یه  شیره. هی به بدنش دست می مالید و می گفت:« گاو خوشگلم، گاو عزیزم، خدارو شکر که سالمی و حالت خوبه! خواب دیدم دزد اومده و تورو برده. خیلی ترسیدم، اومدم سراغت. حالا که سالمی با خیال راحت میرم و می خوابم.» بعد هم بلند شد و در طویله رو بست و رفت خونه و خوابید شیر که تازه غذا خورده بود و شکمش حسابی سیربود، وقتی عموصادق به بدنش دست می کشید، هیچی نمی گفت و کاری به اون نداشت اما خنده ش گرفته بود و با خودش می گفت:« این آقا چقدر ساده است! در طویله رو باز گذاشته و من  به راحتی گاوشو خوردم. حالا هم که اومده به گاوش سر بزنه، یه چراغ با خودش نیاورده و توی تاریکی منو با گاوش عوضی گرفته و هی قربون صدقه م میره و نازم می کنه! بذار هوا روشن بشه اونوقت می فهمه که چه بلایی سرش آوردم!»

صبح زود زن عمو صادق سطلشو برداشت و رفت درِ طویله رو بازکرد تا شیر گاو رو بدوشه. شیر از جاش بلندشد و با سرعت، مثل باد از طویله پرید بیرون و فرار کرد. زن عمو از ترس جیغ کشید و روی زمین افتاد. عمو دوید و اومد ببینه چرا زنش جیغ می کشه، وقتی چشمش به استخوونا و بقیه ی جسد گاوش افتاد و زنش هم گفت که یه شیر از طویله بیرون پریده، آهی کشید و دودستی زد توی سر خودش  و تازه فهمید که چه اتفاقی افتاده. با خودش گفت:« کاش بیشتر مراقب گاوم بودم! کاشکی دیشب  که رفتم  به گاو سر بزنم، با خودم  چراغ برده  بودم و می فهمیدم که گاو رو شیر خورده و شیره رو گیر میانداختم و نمی ذاشتم فرارکنه! وای خدا! حالا فهمیدم که چرا دیشب خواب بد  می دیدم.حالا بدون گاو شیرده چیکارکنم؟»

عمو و زنش خیلی گریه و زاری کردند اما فایده ای نداشت. شیر گاوشونو خورده بود و در رفته بود. ولی عمو صادق فقط خدارو شکر می کرد که شیره توی اون تاریکی خودشو نخورده. از اون به بعد هروقت با دوستاش دور هم جمع  می شدند، ماجرای اون شبو با آب و تاب تعریف می کرد و می گفت:« خوب شد وقتی داشتم شیره رو ناز می کردم اون  سیر بود  و کاری به کارم نداشت و گرنه می دونستید چه اتفاقی می افتاد؟» دوستاشم می گفتند:« خُب معلومه، الان توی شکم شیره بودی و نمی تونستی اینجا بشینی و برامون ماجرای اون شب تاریک رو تعریف کنی.» قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.

داستان شاد و کودکانه یک روز بارانی

داستان شاد و کودکانه یک روز بارانی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. ونوس كوچولو در شيراز بدنيا آمده بود ولي چون پدر ونوس يك پزشك بود ،  براي كمك به مردم نيازمند به بندرعباس رفته بودند تا پدرش بتواند به مردم كمك كند .  و از زماني كه ونوس كوچك بود هميشه زمستانها در جنوب كشور بودند .

جنوب كشور هميشه هوا آفتابي است و هيچ وقت باران و برف نمي بارد .

در زمستان كه هواي همه جاي كشور سرد است ، هواي قسمتهاي جنوب كشور خوب و قابل تحمل مي شود .

تابستان گذشته  وقتي ونوس پنج ساله شده بود همراه پدر و مادرش با هواپيما به تهران آمدند . در آنجا به منزل عمويشان رفتند

 بعد از چند روز تصميم گرفتند  با ماشين عمو همگي به شمال بروند .

آنها همگي به شمال رفتند و چون دختر عموي ونوس، هم سن او بود خيلي به آنها خوش مي گذشت .

 با هم در كنار رودخانه سنگ جمع مي كردند و بازي مي كردند . در كنار ساحل خانه هاي شني مي ساختند . شنا مي كردند و از مسافرتشان لذت مي بردند  .

يك روز غروب هنگامي كه از جنگل بر مي گشتند هوا ابري شد و باران باريد . آخه هواي شمال هميشه غيرقابل پيش بيني است و حتي وسط تابستان هم باران مي بارد . عموي ونوس كه در حال رانندگي بود ، براي اينكه جلوي خودش را بهتر ببيند برف پاك كن ماشين را روشن كرد .

همه در ماشين مشغول گفتگو بودند كه يكدفعه ونوس از مادرش پرسيد : مادر اون چيه ؟

مادرش گفت : چي ؟ 

ونوس با دستهايش به شيشه جلوي ماشين اشاره كرد و با تعجب پرسيد : اوني كه جلوي شيشه ماشين تكان مي خورد .

يكدفعه توجه همه به شيشه پاك كن ماشين جلب شد و همه از اين سوال ونوس خنده اشان گرفت.

مادر ونوس با لبخند گفت : خنده نداره ، خوب دختر من تا حالا برف پاك كن نديده . آخه در بندر عباس تا حالا باران نباريده و ما هيچوقت از برف پاك كن ماشين استفاده نمي كنيم  .

آن روز همه چيز براي ونوس خيلي جالب بود . خيس شدن زير باران ،  جاري شدن آب باران در خيابان ، صداي چيك چيك باران كه روي سقف سفالي  مي خورد و چترهاي رنگانگي كه مردم در دستشان داشتند  .

ونوس هم خيلي دلش مي خواست يكي از اين چترهاي قشنگ داشته باشد . و از مادرش خواهش كرد تا يك چتر براي او بخرد .

مامان ونوس يك چتر قشنگ صورتي با خال هاي سفيد براي او خريد.

مسافرت تمام شد و آنها به شهرشان برگشتند . وقتي ونوس چترش را از چمدان در آورد ، به مامانش گفت : آخه اگه اينجا باران نباره من كي چترم را استفاده كنم.

مادرش گفت : عزيزم تو اينجا هم مي تواني چترت را استفاده كني . چون آفتاب اين جا خيلي شديد است اگر تو از چتر استفاده كني ، آفتاب تو را كمتر اذيت مي كند.

فرداي آنروز ونوس با چتر قشنگش در خيابانهاي آفتابي بندرعباس قدم مي زد و همه از  ديدن اين دختر كوچولوي خوشگل با چترش قشنگش لذت مي بردند.

مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات

مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.