حکایت یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت از گلستان سعدی با نثر ساده
حکایت «یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت…» از باب اول گلستان سعدی (در سیرت پادشاهان)، حکایتی است کوتاه اما ژرف که در آن، تفاوتِ نگاهِ بنده به خدا و بنده به شاه، با بیانی شیوا و تأثیرگذار به تصویر کشیده شده است. وزیری که شبانهروز به خدمتِ سلطان مشغول است و از او بیم و امید دارد، نزد ذوالنّون مصری (عارف بزرگ قرن سوم) میرود و از او همت میخواهد. ذوالنّون در پاسخ، با گریه میگوید که اگر خدا را چنین میپرستید که تو سلطان را میپرستی، از جملهٔ صدیقان (راستکردارانِ کامل) بودی. این حکایت، نقدی است بر کمتوجهیِ انسان به خدا در برابر توجهِ افراطیِ او به قدرتهای دنیوی و یادآوریِ این نکته است که ترس و امیدِ واقعی، تنها شایستهٔ خداست، نه بندگانِ ناتوانِ او.

حکایت از گلستان سعدی
یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت و همّت خواست؛ که روز و شب به خدمتِ سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را، عَزَّ وَ جَلَّ، چنین پرستیدمی که تو سلطان را، از جملهٔ صِدّیقان بودمی.
گر نه اومید و بیمِ راحت و رنج
پایِ درویش بر فلک بودی
ور وزیر از خدا بترسیدی
هم چنان کز مَلِک، مَلَک بودی
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود | حکایت یکی در صنعتِ کُشتی گرفتن سرآمده بود
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت ظالمی را حکایت کنند که هیزمِ | حکایت یکی از ملوکِ عرب شنیدم
نثر ساده و تفسیر

یکی از وزیران نزد ذوالنون مصری (عارف بزرگ) رفت و از او همت خواست و گفت: «من روز و شب به خدمت سلطان مشغولم، به خیرش امیدوارم و از عقوبتش میترسم.»
ذوالنون گریست و گفت: «اگر من خدا را اینگونه میپرستیدم که تو سلطان را میپرستی، از جملهٔ صدیقان (راستکرداران و اولیای بزرگ) بودم.»
اگر جز امید و بیمِ راحت و رنج نبود،
پای درویش بر فلک بود.
و اگر وزیر از خدا میترسید،
همانگونه که از پادشاه میترسد، (چنان بود که گویی) فرشته بود.
خلاصه داستان
وزیری نزد ذوالنون مصری، عارف بزرگ، رفت و از او درخواست همت کرد. او اعتراف کرد که روز و شب به خدمت سلطان مشغول است، به خیرش امید دارد و از عقوبتش میترسد. ذوالنون گریست و گفت که اگر خدا را اینگونه میپرستید که او سلطان را میپرستد، از صدیقان بود. سپس با دو بیت، به این نکته اشاره کرد که اگر ترس و امید نبود، درویش به فلک میرسید و اگر وزیر از خدا به اندازهی ترس از سلطان میترسید، فرشته میشد.
شخصیتها و نمادها
– وزیر → نماد کسانی که خدا را آنگونه که باید نمیپرستند و به قدرتهای ظاهری بیشتر توجه دارند.
– ذوالنون مصری → نماد عارف و پارسایی که به حقیقت عبادت آگاه است.
– سلطان → نماد قدرت ظاهری که مردم از او میترسند و به او امید دارند.
– خدا → نماد قدرت حقیقی که باید از او ترسید و به او امید داشت.
تحلیل عمیقتر
۱. نقد عبادت ظاهری
وزیر به سلطان خدمت میکند، از او میترسد و به او امید دارد، اما خدا را اینگونه نمیپرستد. ذوالنون با این سخن، به نقد عبادت ظاهری و سطحی میپردازد و نشان میدهد که انسانها اغلب خدا را به اندازهی قدرتمندان دنیوی نمیترسند.
۲. ترس و امید، محرک عبادت
ذوالنون میگوید که اگر جز ترس و امید از راحت و رنج نبود، درویش به فلک میرسید. این یعنی ترس و امید از خدا، انسان را به اوج میرساند. اما اگر این ترس و امید معطوف به قدرتهای ظاهری باشد، انسان را از حقیقت دور میکند.
۳. ارزش ترس از خدا
در بیت دوم، ذوالنون میگوید که اگر وزیر از خدا به اندازهی ترس از سلطان میترسید، فرشته میشد. این نشان میدهد که ترس از خدا، اگر به اندازهی ترس از قدرتهای ظاهری باشد، انسان را به مقامات عالی میرساند.
۴. تفاوت ترس از خدا و ترس از سلطان
ترس از خدا، ترسی است که با محبت و امید همراه است و انسان را به کمال میرساند. اما ترس از سلطان، ترسی است که از قدرت ظاهری ناشی میشود و انسان را به بندگی غیرخدا میکشاند.
حکایت های بیشتر از سعدی: حکایت ملِکِ زوزَن را خواجهای بود کریمالنَّفْسِ | حکایت یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود
خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)
این حکایت سعدی به ما میآموزد که:
۱. انسانها اغلب خدا را به اندازهی قدرتمندان دنیوی نمیترسند و عبادتشان سطحی است.
۲. ترس و امید از خدا، اگر به اندازهی ترس و امید از سلطان باشد، انسان را به مقامات عالی میرساند.
۳. ترس از خدا با محبت و امید همراه است و انسان را به کمال میرساند، در حالی که ترس از سلطان، انسان را به بندگی غیرخدا میکشاند.
۴. اگر وزیر از خدا به اندازهی ترس از سلطان میترسید، فرشته میشد.
سعدی در این حکایت، با نگاهی اخلاقی و عرفانی، به ما یادآوری میکند که ترس و امید واقعی باید معطوف به خدا باشد، نه به قدرتهای ظاهری.
ذوالنون مصری که بود و این حکایت چه درسی دارد؟
پاسخ: ذوالنون مصری از عرفای بزرگ قرن سوم بود و این حکایت نشان میدهد که اگر انسان خدا را چنان که شاه را میترسد، بپرستد، به مقام صدیقان میرسد
وزیر از ذوالنون چه درخواستی کرد و چه پاسخی شنید؟
پاسخ: وزیر از ذوالنون «همت» خواست و گفت شبانهروز به خدمت شاه مشغول و از عقوبتش ترسان است. ذوالنون گریست و گفت اگر خدا را چنین میپرستیدی، از صدیقان بودی
ابیات پایانی این حکایت چه معنایی دارند؟
پاسخ: «گر نه اُمید و بیمِ راحت و رنج / پایِ درویش بر فلک بودی» یعنی اگر امید و ترس نبود، پای درویش بر فلک میرسید؛ و «ور وزیر از خدا بترسیدی / همانگونه کز مَلِک، مَلَک بودی» یعنی اگر وزیر از خدا چون شاه بترسد، به مقام فرشتگان میرسد
این حکایت چه پیامی برای مخاطب امروز دارد؟
پاسخ: نیت و کیفیت عبادت مهمتر از کمیت آن است؛ ترسی که از روی عشق و خشیت الهی باشد، نه ترسِ دنیوی، انسان را به کمال میرساند










