قصه برای ترس کودکان / ۸ داستان کودکانه آموزنده درباره ترسیدن

قصه برای ترس کودکان / ۸ داستان کودکانه آموزنده درباره ترسیدن

قصه برای ترس کودکان در این بخش از سایت ادبی روزانه آماده شده است. قصه‌های کودکانه از فرهنگ‌ها و سنت‌های مختلف نمایندگی می‌کنند. این داستان‌ها به کودکان کمک می‌کنند تا با تنوع فرهنگی آشنا شوند و احترام به تفاوت‌ها را یاد بگیرند.

فهرست موضوعات این مطلب

داستان پسر نامرئی از راههای کاهش ترس در کودکان

روزی روزگاری در سرزمین های دور پسری زندگی می کرد که آرزو داشت نامرئی باشه، این پسر روزهای زیادی در اتاق خود می ماند و تصمیم نداشت که اتاقش رو ترک کنه، اصرار های مادر و پدرش هم بی اصر بود. یک روز صبح که از خواب بیدار شد متوجه شد که نامرئی شده، پسر داستان ما از خوشحالی به بالا و پایین می پرید. در اتاقش رو بست و مشغول بازی با کامپیوتر شد که ناگهان صدای دوستش رو شنید که از پایین پنجره صداش می کرد تا با هم بازی کنند ولی پسر خوشحال به بازی خودش ادامه داد.

زمان ناهار بود اما مادرش غذایی برای اون کنار نگذاشته بود چون کسی اون رو نمیدید، کسی باهاش حرف نمیزد حتی کسی نگاهش هم نمی کرد. پسر داستان ما شب با گریه به تخت خواب رفت و متوجه شد که دوست داره بقیه اون رو ببینند تا بتونه با دیگران ارتباط برقرار کنه.

وقتی بیدار شد و بیرون دوید محکم مادرش رو بغل کرد، مادرش اون را نوازش کرد و گفت «میدونم می ترسی که با دوستات بری بیرون یا بازی کنی ولی حضور دیگران در زندگی ما خیلی مهمه تو باید با دوستات بازی کنی و تنها بودن باعث میشه کلی فرصت های خوب رو تو زندگیت از دست بدی»

قصه دختر ترسو

قصه دختر ترسو

مبینا به شدت از تاریکی می ترسید. وقتی چراغ ها خاموش شد، همه چیز و همه سایه ها مثل هیولا می شدند. پدر و مادرش هر روز و با حوصله زیاد به او توضیح دادند که این چیزها واقعی نیستند. مبینا پدر و مادرش را درک می‌کرد، اما هر وقت هوا تاریک می‌شد، نمی‌توانست از ترس وحشتناکی که داشت دست بکشد.

یک روز خاله ماندانا به خانه آن ها آمد. خاله ماندانا زنی باورنکردنی بود. او به خاطر شجاعت ها و سفرهای ماجراجویی زیادی که داشت بسیار خوشحال بود. مبینا می‌خواست بر ترسش از تاریکی غلبه کند، بنابراین از خاله اش پرسید که چگونه اینقدر شجاع شد و آیا تا به حال ترسیده است؟

خاله جواب داد: “خیلی وقتها مارینا، یادم می آید وقتی کوچک بودم، از تاریکی می ترسیدم. حتی یک لحظه هم نمی توانستم در تاریکی بمانم. ولی با کمک رازی که داشتم تونستم به این ترس غلبه کنم”

مبینا با کنجکاوی گفت: می‌توانی این راز را به من بگویی؟

خاله با مهربانی گفت: “البته! کودک نابینا نمی توانند ببینند، پس چیکار میکنه؟ با دست های خود نگاه میکنه. تنها کاری که برای غلبه بر ترس خود باید انجام دهید این است که از دست های خود کمک بگیری. چشمات رو ببندید و دستان خود را باز کن. امشب، وقتی به رختخواب رفتی و نور را خاموش کردی سعی کن با دست هات چیز هایی که میبینی رو لمس کنی”

مبینا پذیرفت، اما نگران بود و می‌دانست که باید شجاع باشد تا چشمانش را ببندد و برود و هر چیزی را که او را می‌ترساند لمس کند.بعد از مدتی به توصیه خاله خود عمل کرد چشم های صورتش را بست و دستانش را باز کرد و رفت تا آن سایه مرموز را لمس کند.

فردای آن روز خاله خود را در آغوش کشید و بلند فریاد زد که دیگر از هیچ هیولایی نمی ترسد. این قصه درمانی برای ترس در کودکان یاد می دهد که کودک دیگر وحشتی از تاریکی نداشته باشد و با منطق به ترس خود غلبه کند.

مطلب مشابه: قصه کنترل خشم کودک (قصه بچگانه و آموزنده کنترل عصبانیت کودکان)

مطلب مشابه: قصه درباره مدرسه رفتن | ۷ داستان کوتاه آموزنده کلاس درس و مدرسه

قصه در مورد ترس از مدرسه

روزی روزگاری دختری به اسم نسیم بود که ترس زیادی از مدرسه داشت و دوست نداشت که به مدرسه بره. مادرش همیشه به اون میگفت که در مدرسه دوست های جدیدی پیدا میکنه ولی نسیم همیشه می ترسد. روزی که قرار بود برای اولین بار به مدرسه بره فرار کرد و پشت در مدرسه قایم شد همون موقع بچه ها رو دید که با هم دیگه حرف میزدند.

ناگهان صدایی از پشت سرش گفت « چرا اینجا وایسادی؟» نسیم نگاه کرد و دختری همسن و هم قد خودش دید که داشت می خندید نسیم با خجالت گفت« آخه من می ترسم بیام تو مدرسه من هیچ دوستی ندارم» همون موقع دختر خندید و گفت « خب منم دوستی ندارم اصلا ما میتونیم باهم دوست بشیم»

نسیم خندید و دست دوستش رو گرفت و به سمت حیاط دویدن تا دوست های جدیدی پیدا کنند و با هم بازی کنند.

قصه هایی برای شجاعت کودکان

قصه هایی برای شجاعت کودکان

در این داستان راههای کاهش ترس در کودکان آورده شده است. روزی روزگاری دو پروانه زیبا بودند. آن ها در یک گلخانه بسیار کوچک زندگی می کردند و در میان گیاهان سبز آنجا می رقصیدند. آن ها به گل های کوچک و ظریف لبخند می زدند و عاشق گل های کوچکی بودند که از درون برگها رشد می کردند، پروانه های کوچک با این کار بسیار خوشحال بودند.

روزی روزگاری چشمانشان به بوته رز بلندی افتاد، با گل های رز قرمز تیره ای که بر روی ساقه های بلند ایستاده بودند و اطراف آن نیلوفرهای سفید به آرامی در نسیم تکان می خوردند. پروانه کوچولو آهی کشید: “آن گل قرمز بزرگ چقدر دوست داشتنی است.” “می دانم که اگر فقط می توانستیم به آن باغ برویم و با او دوست شویم.”

اما ناگهان به پیرمردی که از آنباغ مراقبت می کرد فکر می کردند و آه کشیدند.  آن ها فکر می کردند که او بسیار خشن است. دوستشان زنبور راه راه کوچولو که صدای گریه آن ها را شنید سعی کرد به آن ها اطمینان دهد و به آن ها گفت که پیرمرد واقعاً خشن نیست و آنها واقعاً باید شجاع باشند.

آن ها به مرور راه افتادند و به باغ کناری رسیدند و در کمال تعجب دیدند که باغبان اصلا خشمگین نیست و خیلی سریع با او دوست شدند و آزادانه در باغ گشتند. پروانه ها یاد پرفتند که نباید از چیزهایی که در مورد آن اطلاعی ندارند بترسند.

قصه اموزنده برای کودکان ترسو

خونه مادربزرگم یک حیاط بزرگ داشت که هرسال عید همه داخل اون جمع می شدیم، کنار حیاط چند درخت بهارنارنج بزرگ بود که بوی بهارنارنج همه جا رو پر می کرد، وسط حیاط یک حوض بزرگ داشت.

یک روز من با بقیه بچه ها داشتم بازی می کردیم، کنار حوض رفتم و شروع کردم به آب بازی با بچه ها که یکدفعه پسرخالم منو هل داد داخل آب. وقتی داخل آب افتادم شروع کردم به دست و پا زدن، نفس کشیدن داشت برام غیرممکن می شد که ناگهان داییم من رو از آب بیرون کشید.

از اون روز من ترس از غرق شدن پیدا کردم، حتی وقتی شمال کنار دریا می رفتیم من توی ساحل دور از دریا می ایستادم و حسرت می خوردم. وقتی داشتم با حسرت دریا رو نگاه می کردم پدرم کنار من اومد و گفت بیا دستتو به من بده تا آروم داخل دریا بریم، آب فقط تا روی زانوهات بالا میاد و لازم نیست نگران باشی، به من اعتماد کن اگه دوست نداشتی می تونیم برگردیم.

آروم آروم با پدرم به سمت دریا می رفتیم و حس عجیبی درون من بود که من رو می ترسوند، پام به دریا خورد و وقتی به خودم اومدم موج های دریا رو حس می کردم که به زانوم می خورد و حس نوازش داشتم. اون حس بد از بین رفته بود و کم کم شروع کردم با پدرم آب بازی کردم و خیلی حس خوبی داشتم.

پدرم از یک مشاور برای درمان ترسم وقت گرفت و بعد از چند جلسه آموزش شنا نام نویسی کردم.

امروز مثل یک ماهی بدون ترس در استخر شنا می کنم و به ترس از غرق شدن دوران کودکی ام نیشخند می زنم.

ترس ها ناشی از نگاه خود ماست. ما خودمون بعضی از چیزها را خیلی ترسناک می پنداریم، من بجای ترسیدن سعی می کنم احتیاط کنم ولی اجازه نمی دم ترس ها بر من غلبه کنند و تجربه چیزهای خوب را برای من از بین ببره.

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع نیمه شعبان (داستان های کودکانه کوتاه)

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آینده ایران؛ داستان وطن، میهن و کشور ایران

قصه ترس از تنهایی و تاریکی

توی یک جنگل زیبا، بچه روباه زبر و زرنگی زندگی میکرد. او خیلی کارهای بزرگ و قهرمانانه‌ای انجام میداد، برای همین، اسمش رو ” قهرمان” گذاشته بودن. قهرمان با مادرش زندگی میکرد. خونه اون‌ها لابلای درختان جنگل و نزدیک دریا بود. بچه های جنگل، قهرمان رو خیلی دوست داشتن. جون وقتی مشکلی براشون پیش میومد، قهرمان به اون ها کمک میکرد تا مشکلشون رو حل کنند.

یک شب، وقتی بیشتر حیوانات جنگل خوابیدن، مامان قهرمان گفت:” خب عزیزم! دوباره شب شد. تو کم کم بخواب تا من برم و غذاهای خوشمزه پیدا کنم و بیارم!”. قهرمان به حرف مامانش گوش کرد و چشماش رو بست تا بخوابه. همه جای جنگل تاریکه تاریک شده بود. قهرمان سر جاش دراز کشیده بود و میخواست بخوابه که ناگهان یه صدای خیلی وحشتناک اومد. قهرمان خیلی ترسید، او با خودش فکر کرد:” وااای نکنه خرسای جنگل حمله کرده باشن!”. با این فکر، ترس قهرمان بیشتر و بیشتر میشد.

قهرمان انقدر ترسیده بود که نمیتونست بخوابه. او فقط دعا دعا میکرد تا هر چه زودتر مامانش با غذا برگرده. قهرمان از ترس به خودش میلرزید که چشمش به ماماش افتاد. خیال قهرمان راحت شد. فورا بغل مامانش پرید. اما نمیخواست که مامانش بفهمه ترسیده. مامان متوجه شد که قهرمان میلرزه. به او نگاه کرد و گفت:” تو ترسیدی عزیزم! ایرادی نداره اگه از چیزی بترسی. بهم بگو از چی ترسیدی؟”. اما قهرمان چیزی نگفت.

بعد از چند روز، دوباره غذاهای قهرمانشون تموم شد و وقتی هوا تاریک شد، مامان دنبال غذا رفت. دوباره قهرمان تنها شد. قهرمان که از تاریکی ترسیده بود، به اون صدای وحشتناک فکر کرد. او در حال فکر کردن بود که ناگهان یه سایه خیلی بزرگ دید که به طرف او نزدیک میشد. قهرمان از ترس قلبش تند تند میزد و نمیتونست جایی فرار کنه. سایه نزدیکتر و نزدیکتر شد تا به قهرمان رسید. قهرمان فورا روی زمین نشست و چشماشو بست. او تند تند نفس میکشید. با خودش فکر میکرد که سایه میخواد بهش آسیب بزنه. اما سایه بزرگ هیچ کاری با او نکرد.

قهرمان از ترس خوابش برد و وقتی چشماش رو باز کرد، دید روز شده و خبری از سایه نیست. بعد کمی غذا خورد و از مامان اجازه گرفت تا در جنگل قدم بزنه. قهرمان از اینکه از تاریکی میترسید، خیلی ناراحت بود. او کنار ساحل رفت و چشمش به یک فلامینگوی کوچولو خورد. پرهای او زخمی شده بود و تنها ایستاده بود. قهرمان به فلامینگو سلام کرد و با او دوست شد. و بعد گفت:” اسم من قهرمانه. اگه به مشکلی خوردی، حتما بهم بگو تا حلش کنیم!”. فلامینگو از قهرمان تشکر کرد و گفت:

” من بابا مامانمو گم کردم. خیلی وقته اینجا تنهام. پرهامم زخمی شدن و نمیتونم پرواز کنم!”. تو میتونی بابا مامانمو پیدا کنی؟”. قهرمان گفت:” من و دوستام میگردیم. شاید بتونیم پیداشون کنیم!” و بعد از فلامینگو خداحافظی کرد و به خونه برگشت. کم کم هوا تاریک شد و مامان مجبور شد به دنبال غذا بره. دوباره قهرمان تنها شد. قهرمان با خودش فکر میکرد ” وای اگه خرسا حمله کنن چکار کنم؟ واااای اون سایه خطرناک اگه امشب بهم صدمه بزنه چکار کنم؟”. با این فکرها خیلی ترسید. این بار قهرمان انقدر ترسید که خواب از سرش پرید.

ناگهان به یاد فلامینگو افتاد و گفت:” وااای فلامینگو هم حتما تنهاست و ترسیده. بهتره برم پیش اون تا هم خودم نترسم و هم اون!”. قهرمان به سمت ساحل رفت. وقتی به ساحل رسید، دید فلامینگو با خیال راحت خوابیده. خیلی تعجب کرد. ناگهان دریا موجی زد و فلامینگو از خواب بیدار شد. چشمش به قهرمان افتاد و گفت:” تو اینجا چکار میکنی؟”. قهرمان گفت:” اون شب یه صدای وحشتناکی اومد و ترسیدم. شب بعدشم یه سایه بزرگ بهم نزدیک شد و خیلی ترسیدم! گفتم بیام پیش تو تا تنها نباشیم. راستی تو نمیترسی! تو حتی نمیتونی فرار کنی!”.

فلامینگو لبخندی زد و گفت:” نه نمیترسم!”. قهرمان گفت:” چطور؟”. فلامینگو گفت:” چون به جای اینکه تو سرم بچرخم و فکرهای ترسناک بکنم، همه حواسم روی پامه. روی همین یه پایی که واستادم روش!”. قهرمان گفت:” یعنی تو فکرای ترسناک نمیکنی؟”. فلامینگو گفت:” آره! اون صدای بلند رو منم شنیدم. صدای یه موج بزرگ بود. اون سایه هم حتما شاخه یه درخت بوده! اگه به جای اینکه به فکرات توجه کنی، به پاهات، دستات، نفسات توجه کنی دیگه خودتو نمیترسونی!”. اون شب قهرمان فهمید که این خودشه که خودشو میترسونه. اگه به جای توجه به فکرای ترسناکش، به بدنش توجه کنه، ترس ازش دور میشه!

مطلب مشابه: داستان کوتاه کودکان دبستانی | قصه‌های بچگانه قشنگ برای خواب و مدرسه

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع خانواده ( داستان‌های بچگانه درباره اهمیت خانواده )

قصه کودکانه مترسک ترسو

قصه کودکانه مترسک ترسو

وسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها یکفرقی داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها میترسید.

یک روز صبح وقتی مترسک از خواب بیدار شد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی سرش و یکی ديگر هم روی دستش نشسته بودند.مترسک که حسابی ترسیده بود خیلی سعی کرد آنها را از خودش دور کند، اما نتوانست. کلا غها مدام با نوکشان تو سر مترسک می زدند. سرش به شدت درد گرفته بود. میدانست که اگر اوضاع به همین شکل پیش بره کلا غها و پرنده های دیگر او را نابود میکنند.

روزها به همین شکل گذشت. تا اینکه یک روز خروس مزرعه اومد کنار مترسک نگاهی به چشمهای غمگین و دکمه ای مترسک انداخت و گفت: هی مترسک! برای چی جلوی پرنده ها را نمیگیری؟ چطور بگیرم. من میترسم اونها با نوکشان من را تیکه تیکه کنند. خروس گفت: نترس، آنها اگر از تو شجاعت ببینند این کار را نمیکنند. تو باید از خودت شجاعت نشان بدهی و گرنه صاحب مزرعه تو را از بین میبرد و یک مترسک جدید در مزرعه میگذارد. میدونی تا همین حالا هم که گذشته چقدر به مزرعه آسیب رسیده. بالاخره صبر مزرعه دار هم حدی دارد تا صبرش تمام نشده سعی کن آنها را دور کنی.

مترسک اخمهایش را در هم کشید و گفت: یک نگاه به ریخت و قیافه من بینداز، ببین اصلا میتوانم کسی را بترسانم؟ خروس گفت: اون مشکلی ندارد. من میتوانم چهره ات را عوض کنم تو هم باید کمک کنی تا به ترس ات غلبه پیدا کنی. خروس این را گفت و رفت. عصر آن روز با خودش یک ردای سیاه و حشتناک و یک کلاه بزرگ سیاه آورده بود. خروس کمک کرد و لباسها را تن مترسک کرد و گفت: مطمئن باش آنقدر وحشتناک شدی که من هم از تو میترسم. حالا میخواهم ببینم فردا چی به سر پرنده ها میآوری؟ بعد هم خنده ای کرد و رفت.

فردا صبح وقتی خورشید طلوع کرد. پرنده ها با دیدن مترسک میخکوب شدند. شاید هم فکر کردند مترسک خود شیطونه که اومده وسط مزرعه. چند تاشون خواستند شجاعت کنند و بیایند جلو. اما مترسک با اطمینان به اینکه خیلی ترسناک شده با یک حرکت شدید همه پرنده ها را از خودش دور کرد. وقتی دید واقعا پرنده ها ترسیدند شجاعت اش بیشتر شد. از آن روز به بعد هر روز که میگذشت به شجاعت مترسک افزوده میشد و دیگر هیچ پرنده ای جرات نمیکرد به مزرعه آسیب بزند.

یک روز بعدازظهر که مترسک محکم و استوار سر جایش ایستاده بود یک کبوتر چاهی به طرف اش آمد. مترسک سعی کرد کبوتر را بترساند، اما کبوتر با اینکه ترسیده بود باز هم جلوتر آمد تا وقتی که این جرات را به خودش داد و روی دست مترسک نشست. مترسک با عصبانیت گفت: چی میخواهی؟ کبوتر چاهی با ترس گفت: مترسک میدونم که تو وظیفه داری از این مزرعه مراقبت کنی، ولی ما هم مخلوق خداییم و باید از این مزرعه سهمی داشته باشیم. به ما رحم کن، اگر اجازه ندی ما تو این چند روز آخر که قراره مزرعه را درو کنند، چیزی بخوریم مطمئنا همه ما از گرسنگی خواهیم مرد.

مترسک با نگرانی گفت: خوب اگر من هم این کار را بکنم نابود میشوم و مزرعه دار من را از بین میبرد. کبوتر چاهی گفت: شاید مزرعه دار این کار را نکند، ولی مطمئن باش که ما و جوجه هایمان از گرسنگی میمیریم. مترسک گفت: تا فردا به من فرصت بده تا خوب فکر کنم و بتوانم یک تصمیم درست بگیرم. کبوتر چاهی گفت: باشه، فردا صبح موقع طلوع خورشید میآیم به سراغ ات. بعد هم پرواز کرد و رفت.

آن شب مترسک تا صبح نخوابید و به حر فهای کبوتر چاهی فکر کرد. با خودش گفت: اگر من شجاع شدم فقط به خاطر ترس از نابودی و مرگ خودم بود. پس اینقدرها هم شجاع نیستم. چون به خاطر یک ترس بزر گتر یک ترس کوچکتر را رها کردم و این اسم اش شجاعت نیست. اگر بخواهم شجاعت را به دست بیاورم باید ترس از مرگ را رها کنم. فردا صبح درست موقع طلوع خورشید کبوترچاهی دوباره آمد سلام کرد و گفت: چی شده مترسک فکرهایت را کردی ؟مترسک گفت: دوست من شما آزاد هستيد كه از مزرعه استفاده کنید.

کبوتر چاهی خوشحال نزد دوستان اش رفت و آنها را با خودش آورد، از آن روز به بعد پرنده ها می آمدند و در مزرعه خودشان را سیر میکردند و میرفتند. مزرعه دار وقتی متوجه شد که پرنده ها از مترسک نمیترسند و اون به هیچ دردی نمیخورد مترسک را برداشت و به جای هیزم در اجاق خانه سوزاند. از آن سال به بعد درست موقع درو گندمها که میرسد تمام پرنده های نواحی آن روستا، با همدیگر یک صدا، سرودی میخوانند که اسم اش هست «مترسک شجاع. »

مطلب مشابه: قصه های عامیانه قدیمی کودکانه ( داستان‌های بچگانه قدیمی قشنگ )

مطلب مشابه: قصه کودکانه شب زود خوابیدن | داستان های بچگانه برای شب خوابیدن

قصه ی جغد سفید

چاک جغد سفیدی بود که در جنگلی با خانواده اش زندگی می کرد. او هنوز کوچک بود و خیلی چیزها را از پدر و مادرش یاد میگرفت. همان طور که میدانید جغدها کار زیادی انجام نمیدهند. آنها روزها استراحت و شب ها کار میکنند.

چاک درباره ی جنگل چیز زیادی نمی دانست شب ها تمام جنگل تاریک می شد در طول روز ،وقتی که خورشید در آسمان بود ،چاک می توانست همه چیز را ببیند و بشنود.وقتی که صدایی می شنید سرش را برمیگرداند و میفهمید صدا از کجا می آید. اما شب ها نمی توانست این کار را بکند. چون هیچ نوری نبود و او نمی توانست چیزی ببیند.فقط صداها را می شنید. خیلی از این صداها عجیب و غریب بودند و باعث می شدند که او بترسد.یک شب ،صدای عجیبی شنید.صدایی که قبلا آن را نشنیده بود .صدا بلند بود.چاک خیلی سعی کرد که ببیند صدا از چیست و کجاست اما هوا خیلی تاریک بود. چاک کمی ترسیده بود . آن شب او راحت نخوابید و روز بعد خیلی زود بیدار شد . خورشید داشت آرام آرام اشعه های گرم خود را به همه ی درختان و حیوانات جنگل می تابانید .ناگهان، چاک همان صدایی را که شب قبل شنیده بود، دوباره شنید. خوب که نگاه کرد دید صدا از یک جیرجیرک کوچولو می آید . خیلی تعجب کرد و فهمید صدای شب قبل که او را ترسانده بود از آن جیرجیرک کوچولو بوده نه یک چیز عجیب و غریب.از آن به بعد احساس بهتری داشت و با شادی و خوشحالی زندگی کرد.قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید!

مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره آینده (داستان بچگانه انگیزشی درباره آینده نگری)

مطلب مشابه: قصه کودکانه وطن | داستان های بچگانه با موضوع وطن عزیزمان ایران

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.