قصه های عامیانه قدیمی کودکانه ( داستان‌های بچگانه قدیمی قشنگ )

قصه های عامیانه قدیمی کودکانه ( داستان‌های بچگانه قدیمی قشنگ )

قصه های عامیانه قدیمی کودکانه در روزانه آماده شده است. قصه‌ها به کودکان کمک می‌کنند تا واژگان جدید یاد بگیرند و مهارت‌های شنیداری و گفتاری خود را تقویت کنند. وقتی کودکان داستان‌ها را می‌شنوند یا می‌خوانند، با ساختارهای زبانی و نحوه بیان احساسات آشنا می‌شوند.

قصه کدو قلقله‌زن

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. در زمان‌های قدیم، پیرزنی بود به نام ننه نقلی که خیلی تنها بود. یک روز دلش برای دخترش که در روستای آن طرف جنگل زندگی می‌کرد، تنگ شد. شال و کلاه کرد، عصایش را برداشت و راه افتاد.

همین‌طور که داشت از میان جنگل رد می‌شد، ناگهان یک گرگ گرسنه جلویش را گرفت و گفت: «به‌به! چه پیرزن لذیذی! الان جوری می‌خورمت که استخوان‌هایت هم باقی نماند!»

ننه نقلی که خیلی باهوش بود، نترسید و گفت: «ای گرگ عزیز، من را نگاه کن! فقط پوست و استخوانم. بگذار بروم خانه دخترم، آنجا پلو و خورش بخورم، چاق و چله شوم، آن‌وقت که برگشتم مرا بخور.» گرگ قبول کرد و اجازه داد ننه برود.

کمی جلوتر، یک پلنگ و بعد یک شیر هم جلوی او را گرفتند. ننه نقلی به هر کدام همان جواب را داد و آن‌ها را هم راضی کرد تا صبر کنند.

ننه نقلی به خانه دخترش رسید، چند روزی ماند و حسابی خورد و خوابید و چاق شد. اما موقع برگشت، نگران حیوانات جنگل بود. دخترش یک کدوی خیلی بزرگ از جالیز چید، داخلش را خالی کرد و ننه نقلی درون کدو نشست. دختر درِ کدو را بست و آن را هل داد. کدو قلقله‌زن شروع کرد به چرخیدن و رفتن: «قله قله، کدو قله!»

در راه، اول به شیر رسید. شیر پرسید: «ای کدو، پیرزن چاق و چله ندیدی؟»

ننه نقلی از داخل کدو با صدای کلفت گفت:

«والله ندیدم، بالله ندیدم، به کدو قلقله‌زن، راه بیفت و قل‌قل بزن!»

شیر فکر کرد کدو جادویی است و گذاشت رد شود. کدو همین‌طور قل خورد و از جلوی پلنگ هم به همین ترتیب گذشت. اما وقتی به گرگ رسید، گرگ که شک کرده بود، با پنجه‌اش به کدو زد و کدو شکست! ننه نقلی بیرون افتاد.

گرگ گفت: «دیدی پیدایت کردم؟ حالا می‌خورمت!»

ننه نقلی گفت: «باشد، اما بیا قبل از خوردن من یک بازی کنیم. من می‌دوم، تو مرا بگیر!»

ننه نقلی با تمام توان به سمت خانه‌اش دوید و چون خانه‌اش نزدیک بود، سریع پرید داخل و در را قفل کرد. گرگ هم پشت در ماند و دستش به ننه نقلی نرسید.

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!

مطلب مشابه: قصه کودکانه شب زود خوابیدن | داستان های بچگانه برای شب خوابیدن

مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره آینده (داستان بچگانه انگیزشی درباره آینده نگری)

قصه ماه پیشونی

قصه ماه پیشونی

یکی بود، یکی نبود. مردی بود که دختری بسیار زیبا و مهربان به نام «شهربانو» داشت. مادر شهربانو از دنیا رفته بود و پدرش دوباره ازدواج کرده بود. نامادری شهربانو دختری داشت که بدجنس و زشت‌خو بود. نامادری همواره شهربانو را اذیت می‌کرد و کارهای سخت خانه را به او می‌سپرد.

یک روز شهربانو برای پنبه‌ریسی به صحرا رفت. ناگهان بادی وزید و پنبه‌های او را با خود به داخل یک غار برد. شهربانو به دنبال پنبه‌هایش وارد غار شد و پیرزنی را دید که مشغول تمیز کردن غار است. شهربانو با مهربانی به او کمک کرد، غار را روف و روب کرد و سر پیرزن را شانه زد.

پیرزن که در واقع یک فرشته یا موجودی جادویی بود، به او گفت: «وقت رفتن، وقتی از جوی آب می‌گذری، صورتت را در آب بشوی.»

شهربانو وقتی به جوی رسید، صورتش را شست؛ ناگهان بر پیشانی‌اش ماهی تابان و بر چانه‌اش ستاره‌ای درخشان ظاهر شد. از آن پس او را «ماه پیشونی» نامیدند.

وقتی نامادری این را دید، از حسادت آتش گرفت. دختر خودش را به همان غار فرستاد. اما دختر نامادری نه تنها به پیرزن کمک نکرد، بلکه با او بدرفتاری هم کرد. پیرزن به او هم گفت صورتش را در آب بشوید. وقتی دختر صورتش را در آب شست، شاخی بزرگ بر پیشانی‌اش سبز شد و صورتش سیاه گشت!

مدتی بعد، پسر پادشاه که برای شکار آمده بود، ماه پیشونی را دید و دلباخته‌ی نجابت و زیبایی او شد. نامادری تلاش کرد دختر خودش را با جادو به جای ماه پیشونی به عقد شاهزاده درآورد، اما در روز عروسی، خروسی روی دیوار فریاد زد:

«قوقولی قوقو! ماه پیشونی تو مطبخه، شاخ پیشونی تو کالسکه!»

شاهزاده متوجه فریب شد، ماه پیشونی را پیدا کرد و با او ازدواج کرد. ماه پیشونی تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد و نامادری و دخترش به سزای حسادتشان رسیدند.

بالا رفتیم ماست بود، پایین آمدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود!

قصه نمکی و هفت در

یکی بود، یکی نبود. در زمان‌های قدیم، زنی زندگی می‌کرد که هفت دختر داشت. نام کوچک‌ترین دختر او «نمکی» بود. نمکی از همه خواهرها باهوش‌تر و زرنگ‌تر بود.

این خانواده در خانه‌ای زندگی می‌کردند که هفت در داشت. مادر هر شب قبل از خواب به دخترها تأکید می‌کرد: «دخترها، یادتان نرود هر هفت در را ببندید و کلون کنید تا دیو وارد خانه نشود.»

یک شب، نوبت نمکی بود که درها را ببندد. او در اول، دوم، تا در ششم را بست؛ اما وقتی به در هفتم رسید، با خود گفت: «چرا هر شب این همه در را ببندیم؟ بگذار امشب این یکی باز بماند، اصلاً ببینم این دیو که مادر می‌گوید چه شکلی است!» و در هفتم را باز گذاشت.

نیمه‌های شب، دیو بزرگی که بوی آدمیزاد به مشامش خورده بود، از در هفتم وارد شد. دیو تمام خواهرها را یکی‌یکی داخل توبره (کیسه بزرگ) خود انداخت. نوبت به نمکی که رسید، او خودش را به خواب زد. دیو نمکی را هم در کیسه انداخت و به سمت غار خود به راه افتاد.

در بین راه، نمکی که خیلی باهوش بود، از سوراخ کیسه متوجه شد که دیو از کنار یک درخت گردو رد می‌شود. او آهسته دستش را بیرون آورد و تعدادی گردو چید و در کیسه نگه داشت. وقتی به غار رسیدند، دیو می‌خواست دخترها را بخورد. نمکی با شجاعت گفت: «ای دیو! ما خیلی لاغر هستیم، بگذار چند روز گردو بخوریم تا چاق شویم، آن وقت ما را بخور.» و گردوهایی را که چیده بود به دیو نشان داد.

دیو قبول کرد. نمکی در این چند روز با مهربانی با دیو صحبت کرد و راه و چاه غار را یاد گرفت. یک روز که دیو به شکار رفته بود، نمکی با استفاده از هوش خود، سنگ بزرگی را که جلوی در غار بود کنار زد، خواهرها را بیرون آورد و جای آن‌ها را در کیسه با سنگ و کلوخ پر کرد.

آن‌ها به سرعت به خانه فرار کردند و این بار نمکی هر هفت در را محکم بست. دیو وقتی برگشت و فهمید فریب خورده، به سراغ خانه آن‌ها آمد، اما هرچه تلاش کرد نتوانست از هیچ دری وارد شود و ناامید به جنگل برگشت. از آن روز به بعد نمکی و خواهرهایش به حرف مادر گوش دادند و همیشه مراقب بودند.

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آلودگی هوا (داستان های بچگانه جالب)

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع هری پاتر؛ جالب ترین داستان های فانتزی

قصه آش سنگ

قصه آش سنگ

یکی بود، یکی نبود. در روزگاری دور، سربازی از جنگ بازمی‌گشت. او بسیار گرسنه و خسته بود و هیچ پولی برای خرید غذا نداشت. به روستایی رسید و درِ خانه‌ای را زد. پیرزنی در را باز کرد. سرباز گفت: «مادر جان، چیزی برای خوردن داری؟» پیرزن که کمی خسیس بود، گفت: «نه فرزندم، در خانه من حتی یک تکه نان خشک هم پیدا نمی‌شود.»

سرباز که می‌دانست پیرزن دروغ می‌گوید، لبخندی زد و گفت: «اشکالی ندارد! من یک سنگ جادویی دارم که با آن می‌توانم لذیذترین آش دنیا را بپوشم. فقط به یک دیگ آب و کمی آتش نیاز دارم.»

پیرزن که کنجکاو شده بود، اجازه داد سرباز وارد شود. سرباز سنگی تمیز از روی زمین برداشت، آن را شست و داخل دیگ آب جوش انداخت. کمی آن را هم زد و چشید و گفت: «به‌به! عجب بویی! فقط اگر کمی نمک و فلفل داشت، عالی می‌شد.» پیرزن سریع نمک و فلفل را آورد.

لحظه‌ای بعد سرباز گفت: «اگر مشتی عدس یا نخود هم بود، این آش مخصوص پادشاهان می‌شد.» پیرزن که مشتاق چشیدن آش سنگی بود، کمی حبوبات آورد. همین‌طور پیش رفت و سرباز به بهانه‌های مختلف، پیاز، سبزی و حتی کمی روغن از پیرزن گرفت.

وقتی آش آماده شد، بوی خوش آن تمام خانه را گرفت. سرباز و پیرزن با هم آش را خوردند. پیرزن که تا به حال آشی به این خوشمزگی نخورده بود، گفت: «باورم نمی‌شود که همه این‌ها از یک سنگ درست شده باشد!»

موقع رفتن، سرباز سنگ را از دیگ درآورد، خشک کرد و در جیبش گذاشت. پیرزن پرسید: «سنگ را با خودت می‌بری؟» سرباز گفت: «بله، این سنگ باید به آدم‌های گرسنه دیگر هم کمک کند!»

سرباز با شکم سیر از روستا خارج شد و پیرزن هم یاد گرفت که اگر مواد غذایی‌اش را با دیگران شریک شود، چقدر زندگی شیرین‌تر می‌شود.

بالا رفتیم ماست بود، پایین آمدیم دوغ بود، قصه ما دروغ بود!

قصه خاله قورباغه و آقا لک‌لک

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. در کنار یک استخر زیبا، خاله قورباغه‌ای زندگی می‌کرد که خیلی مهربان و خوش‌سخن بود. یک روز، آقا لک‌لک که از راه دوری می‌آمد، کنار استخر نشست تا استراحت کند.

خاله قورباغه که همیشه دوست داشت مهمان داشته باشد، با خوش‌رویی گفت: «آقا لک‌لک، خوش آمدی! بفرما مهمان من باش تا برایت یک ناهار خوشمزه درست کنم.» آقا لک‌لک که خیلی گرسنه بود، با کمال میل قبول کرد.

خاله قورباغه رفت و بهترین غذایی که بلد بود، یعنی آشِ کرم و جلبک را درست کرد. اما چون خودش کوچک بود، آش را در بشقاب‌های خیلی تخت و پهن ریخت. وقتی سفره را انداخت، آقا لک‌لک با نوک بلندش هرچه تلاش کرد، نتوانست حتی یک ذره از آش را از روی بشقاب تخت بخورد! اما خاله قورباغه با زبان کوچکش تند تند آش را خورد و لذت برد.

آقا لک‌لک که خیلی گرسنه مانده بود، چیزی نگفت و تشکر کرد. فردای آن روز، آقا لک‌لک گفت: «خاله قورباغه، حالا نوبت توست که مهمان من باشی.»

او رفت و غذای لذیذی درست کرد، اما آن را داخل دو کزه با گردن‌های خیلی باریک و بلند ریخت. آقا لک‌لک نوک بلندش را راحت داخل کوزه می‌برد و غذا می‌خورد، اما خاله قورباغه هر کاری کرد، سرش داخل کوزه نرفت که نرفت!

آقا لک‌لک نگاهی به خاله قورباغه کرد و گفت: «یادت هست دیروز من نتوانستم از بشقاب تو غذا بخورم؟ هر کسی باید شرایط دوستش را هم در نظر بگیرد.»

خاله قورباغه متوجه اشتباهش شد. آن‌ها با هم خندیدند، غذا را در ظرفی ریختند که هر دو بتوانند بخورند و از آن روز به بعد بهترین دوست‌های هم شدند.

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع یلدا؛ داستان های کودکانه شب طولانی یلدا

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نه گفتن؛ ۸ داستان کوتاه آموزنده بچگانه

قصه کچلِ زیرک و حاکم

یکی بود، یکی نبود. در شهری دور، پسری کچل با مادر پیرش زندگی می‌کرد. آن‌ها خیلی فقیر بودند و تنها دارایی‌ کچل، چند کبوتر بود که روی پشت‌بام با آن‌ها سرگرم می‌شد.

یک روز، یکی از کبوترهای کچل پرواز کرد و روی دیوار قصر حاکم نشست. کچل برای گرفتن کبوترش از دیوار بالا رفت و ناگهان چشمش به باغ زیبای قصر و دختر پادشاه افتاد و یک دل نه صد دل عاشق او شد.

کچل پیش مادرش رفت و گفت: «باید بروی و دختر حاکم را برای من خواستگاری کنی!» مادر که از ترس می‌لرزید، به قصر رفت. حاکم برای اینکه آن‌ها را از سر باز کند، شرطی غیرممکن گذاشت و گفت: «اگر کچل می‌تواند، باید تا فردا صبح چهل طبق جواهر برای من بیاورد، وگرنه سرش را از تنش جدا می‌کنم!»

کچل که می‌دانست حاکم ظالم است، شبانه به سراغ نقشه‌ای رفت. او می‌دانست که دیوی در نزدیکی شهر، گنجی بزرگ را در غاری مخفی کرده است. کچل با هوش خود و با استفاده از آینه و نور خورشید (یا در برخی روایت‌ها با ترساندن دیو از یک موجود خیالی)، دیو را فریب داد و او را از غار فراری داد. او شبانه با کمک دوستانش جواهرات را به قصر برد.

حاکم که چشمانش از تعجب گرد شده بود، شرط‌های سخت‌تری گذاشت؛ از جمله ساختن قصری از طلا در یک شب! کچل که حالا راه و چاه را یاد گرفته بود، با استفاده از همان گنج و زیرکی‌اش، تمام شرط‌ها را یکی‌یکی انجام داد.

در نهایت حاکم که دید این پسر نه تنها کچل و فقیر نیست، بلکه بسیار باهوش و شجاع است، به ازدواج آن‌ها رضایت داد. کچل هم که حالا ثروتمند شده بود، مادرش را به قصر برد و سالیان سال به خوبی و خوشی زندگی کردند و به فقرا هم کمک کردند.

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!

قصه گنجشکک اشی‌مشی

یکی بود، یکی نبود. گنجشک کوچکی بود به نام «اشی‌مشی». یک روز اشی‌مشی روی شاخه درختی نشسته بود که ناگهان خاری به پایش رفت. دردش گرفت و پرواز کرد و رفت پیش یک نانوا.

به نانوا گفت: «نانوا جان، این خار را از پای من دربیار.» نانوا خار را درآورد و انداخت توی تنور.

اشی‌مشی رفت و کمی بعد برگشت و گفت: «خار من را بده!» نانوا گفت: «انداختمش توی آتش، سوخت.»

اشی‌مشی گفت: «یا خارم را بده، یا یک نان گرم به من بده!» نانوا یک نان به او داد.

اشی‌مشی نان را برداشت و پرواز کرد و رفت پیش یک چوپان. گفت: «چوپان جان، این نان را نگه دار تا من برگردم.» وقتی برگشت، دید چوپان نان را خورده است.

اشی‌مشی گفت: «یا نانم را بده، یا یک بره به من بده!» چوپان هم یک بره به او داد.

اشی‌مشی بره را برداشت و رفت به یک مراسم عروسی. به صاحب عروسی گفت: «این بره را نگه دار تا من برگردم.» وقتی برگشت، دید بره را سر بریده‌اند و کباب کرده‌اند و خورده‌اند!

اشی‌مشی گفت: «یا بره‌ام را بده، یا عروس را به من بده!» آن‌ها هم به شوخی عروس را به او دادند.

اشی‌مشی عروس را برداشت و پرواز کرد (در قصه‌های قدیمی، اشی‌مشی نماد موجودی جادویی است) و رفت پیش یک نوازنده که تنبک می‌زد. عروس را به او داد و گفت: «این عروس را داشته باش تا من برگردم.» نوازنده عروس را به خانه‌اش فرستاد.

وقتی اشی‌مشی برگشت، نوازنده گفت: «عروس که مال تو نیست، او را به خانه‌اش فرستادم.»

اشی‌مشی گفت: «یا عروسم را بده، یا تنبکت را به من بده!» نوازنده تنبک را به او داد.

اشی‌مشی تنبک را گرفت، روی درخت نشست و شروع کرد به زدن و خواندن:

«خار دادم نون گرفتم، نون دادم بره گرفتم، بره دادم عروس گرفتم، عروس دادم تنبک گرفتم! تیدیگ تیدیگ، تنبک من…»

این قصه نشان‌دهنده چرخه مبادله و زرنگی یک موجود کوچک در برابر بزرگترهاست.

مطلب مشابه: قصه کودکانه وطن | داستان های بچگانه با موضوع وطن عزیزمان ایران

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع زمستان { ۸ داستان بچگانه سرما و برف }

قصه دزد زیرک و انگشتر پادشاه

یکی بود، یکی نبود. در زمان‌های قدیم، دزدی بود که بسیار باهوش و چالاک بود. او هرگز از آدم‌های فقیر دزدی نمی‌کرد و فقط به سراغ کسانی می‌رفت که مال مردم را خورده بودند.

یک شب، دزد تصمیم گرفت به قصر حاکم برود. او با مهارت از دیوار قصر بالا رفت و خود را به اتاق خواب حاکم رساند. حاکم در خواب عمیقی بود. دزد چشمش به انگشتر الماس بسیار گران‌بهایی افتاد که در انگشت حاکم بود. با احتیاط انگشتر را درآورد، اما به جای اینکه فرار کند، یادش افتاد که حاکم همیشه ادعا می‌کند «هیچ دزدی نمی‌تواند وارد قصر من شود».

دزد برای اینکه درس خوبی به حاکم بدهد، انگشتر را همان‌جا روی میز گذاشت و یادداشتی کنارش گذاشت که روی آن نوشته شده بود: «امشب دزد آمد، اما چون صاحب‌خانه خواب بود، به رسم مروت چیزی نبرد!»

صبح که حاکم بیدار شد و یادداشت را دید، بسیار خشمگین شد. او دستور داد تمام نگهبانان را زندانی کنند و جارچی‌ها در شهر جار بزنند که: «هرکس این کار را کرده، اگر خودش را معرفی کند، به او پاداش می‌دهیم و او را رئیس نگهبانان قصر می‌کنیم.»

دزد که می‌دانست این یک تله است، لباس مبدل پوشید و به عنوان یک بازرگان پیش حاکم رفت. او گفت: «من دزد را می‌شناسم، اما او می‌گوید پادشاه باید ابتدا در حضور مردم اعتراف کند که نگهبانانش ضعیف هستند.»

حاکم قبول کرد. در روز ملاقات، دزد با همان لباس بازرگانی، چنان با ذکاوت صحبت کرد که حاکم شیفته‌ی هوش او شد. دزد در نهایت هویت خود را فاش کرد و گفت: «من نیامدم که رئیس نگهبانان شوم، آمدم بگویم که اگر عدالت را رعایت کنی و به مردم برسی، هیچ‌کس دشمن تو نخواهد بود و حتی دزدان هم به تو احترام می‌گذارند.»

حاکم از شجاعت و صداقت او خوشش آمد و او را از مشاوران خود کرد.

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!

قصه نخودی

یکی بود، یکی نبود. پیرزنی بود که خیلی تنها بود و فرزندی نداشت. یک روز که داشت نخود پاک می‌کرد، با خودش گفت: «ای کاش خدا به من فرزندی می‌داد، حتی اگر به اندازه یک نخود بود!»

ناگهان یکی از نخودها غلت خورد و تبدیل به پسر کوچولوی بامزه‌ای شد. پیرزن از خوشحالی فریاد زد و نام او را «نخودی» گذاشت.

یک روز نخودی دید که هیزم‌شکن‌ها به جنگل می‌روند. او هم تبر کوچکی برداشت و گفت: «مادر، من هم می‌روم تا هیزم بیاورم.» پیرزن خندید و گفت: «تو خیلی کوچکی!» اما نخودی اصرار کرد و رفت.

در جنگل، نخودی به جای جمع کردن هیزم، متوجه شد که دیوهای ظالم تمام گله‌های گوسفند مردم روستا را دزدیده‌اند و در قلعه خود زندانی کرده‌اند. نخودی که خیلی شجاع بود، خودش را به قلعه دیوها رساند. او چون خیلی کوچک بود، راحت از زیر در وارد شد و در گوش دیو بزرگ که خواب بود، شروع کرد به وزوز کردن.

دیو بیدار شد و فکر کرد مگس است. نخودی فریاد زد: «من نخودی هستم و آمدم گله‌ها را ببرم!» دیو خندید و خواست او را بگیرد، اما نخودی لای موهای دیو پنهان شد و او را گاز گرفت. دیو از درد به فغان آمد.

نخودی با زیرکی، کلیدهای قلعه را از کمر دیو باز کرد و درِ طویله را باز کرد. گوسفندها همه فرار کردند و به روستا برگشتند. دیوها که گیج شده بودند، نتوانستند نخودی را پیدا کنند چون او لای پشم‌های آخرین گوسفند پنهان شده بود.

نخودی به سلامت به خانه برگشت و مردم روستا به خاطر شجاعت او، جشنی بزرگ گرفتند. پیرزن هم به داشتن چنین پسر شجاعی افتخار کرد.

بالا رفتیم دوغ بود، پایین آمدیم ماست بود، قصه ما راست بود!

مطلب مشابه: داستان کوتاه کودکان دبستانی | قصه‌های بچگانه قشنگ برای خواب و مدرسه

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع بهشت؛ ۸ داستان کوتاه کودکانه بهشت

قصه پیرزن و مهمان‌های ناخوانده

قصه پیرزن و مهمان‌های ناخوانده

یکی بود، یکی نبود. در یک شب سرد و بارانی، پیرزن مهربانی در خانه‌اش نشسته بود و می‌خواست بخوابد. ناگهان صدای در بلند شد: «تِق تِق تِق!» پیرزن پرسید: «کیه این وقت شب؟»

صدایی لرزان گفت: «منم گنجشکک اشی‌مشی، خیس شدم و سرما خوردم، اجازه می‌دهی بیایم تو؟» پیرزن در را باز کرد و گنجشک را کنار بخاری نشاند.

هنوز ننشسته بودند که باز صدای در آمد. این بار مرغ قدقدقدا بود که از باران پناه می‌خواست. پیرزن او را هم راه داد. بعد از او، کلاغ سیاه، الاغ مهربان، گاو پیشانی سفید و حتی فیل بزرگ هم یکی‌یکی آمدند و درِ خانه پیرزن را زدند.

پیرزن با تعجب گفت: «خانه من خیلی کوچک است، اما دلم بزرگ است، بیایید تو!» همه حیوانات در آن اتاق کوچک دور هم جمع شدند. آن‌ها که دیدند پیرزن چقدر مهربان است، تصمیم گرفتند برای شام کاری کنند. کلاغ هیزم آورد، مرغ تخم گذاشت، گاو شیر داد و گنجشک دانه آورد. آن شب همه با هم خوشحال بودند.

ناگهان صدای زوزه گرگ از بیرون آمد. حیوانات ترسیدند، اما پیرزن گفت: «نترسید، ما با هم هستیم.» فیل پشت در ایستاد، الاغ آماده لگد زدن شد و گاو شاخ‌هایش را تیز کرد. گرگ وقتی دید همه حیوانات با هم متحد شده‌اند و پیرزن شجاعی کنار آن‌هاست، ترسید و فرار کرد.

صبح که شد و باران بند آمد، حیوانات تصمیم گرفتند به پاس مهربانی پیرزن، خانه‌ی او را بازسازی کنند. فیل تنه درخت آورد، کلاغ و گنجشک سقف را درست کردند و خانه پیرزن بزرگ و زیبا شد. از آن به بعد، پیرزن دیگر تنها نبود و هر وقت دلش می‌گرفت، دوستان جنگلی‌اش به دیدنش می‌آمدند.

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.