حکایت اعتراض مریدان در خلوت وزیر از مثنوی معنوی مولانا با تفسیر و نثر ساده

حکایت «اعتراض مریدان در خلوت وزیر…» از دفتر اول مثنوی معنوی، ادامه‌ی داستانِ «پادشاه یهودی و وزیرِ حیله‌گر» است و به جایی می‌رسد که مریدانِ فریب‌خورده، دیگر طاقتِ ریاضت‌های بی‌جا و فریب‌های وزیر را ندارند و به او اعتراض می‌کنند. آن‌ها می‌گویند: «ما را سخت به ریاضت کشیدی و به دشواری افکندی، تا چه خواستی؟» و وزیر در پاسخ، آن‌ها را به «خلوتِ درون» و «دیدنِ باطنِ خویش» فرامی‌خواند و با تمثیل‌هایی از «روحِ ناطق» و «نفسِ حیوانی»، به آنان می‌فهماند که «راهِ رهایی، نه در شکستنِ خلوتِ ظاهری، که در شکستنِ «نفسِ خودبین» است». مولانا با این حکایت، به «هشدار از فریبِ ظاهر» و «لزومِ درون‌نگری» اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که «هر که در خلوتِ خود، با نفسش به جنگ برود، به خلوتِ بی‌پایانِ حق دست خواهد یافت.

حکایت اعتراض مریدان در خلوت وزیر از مثنوی معنوی مولانا با تفسیر و نثر ساده

حکایت مریدان در خلوتِ مولانا

جمله گفتند ای وزیر انکار نیست

گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست

اشکِ دیده‌ست از فراقِ تو دوان

آهِ آه‌ست از میان جان روان

طفل با دایه نه استیزد ولیک

گرید او گرچه نه بَد داند نه نیک

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی

زاری از ما نه تو زاری می‌کنی

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست

ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

ما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات

بُرد و مات ما ز توست ای خوش صفات

ما که باشیم ای تو ما را جانِ جان

تا که ما باشیم با تو درمیان

ما عدم‌هاییم و هستی‌های ما

تو وجودِ مُطلقی فانی‌نُما

ما همه شیران ولی شیر عَلم

حمله‌شان از باد باشد دم‌به‌دم

حمله‌شان پیدا و ناپیداست باد

آنک ناپیداست هرگز گُم مباد

بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست

هستی ما جمله از ایجادِ توست

لذّت هستی نمودی نیست را

عاشق خود کرده بودی نیست را

لذّت انعامِ خود را وا مگیر

نُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر

ور بگیری کیت جُست و جو کند

نقش با نقّاش چون نیرو کند

منگر اندر ما مکن در ما نظر

اندر اِکرام و سخای خود نگر

ما نبودیم و تقاضامان نبود

لطفِ تو ناگفتهٔ ما می‌شنود

نقش باشد پیشِ نقّاش و قلم

عاجز و بسته چو کودک در شکم

پیشِ قدرت خلقْ جمله بارگه

عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه

گاه نقشش دیو و گَه آدم کند

گاه نقشش شادی و گه غم کند

دست نِه تا دست جنباند به دفع

نطق نِه تا دَم زند در ضَرّ و نفع

تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیت

گفت ایزد «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ»

گر بپرّانیم تیر آن نه ز ماست

ما کمان و تیراندازش خداست

این نه جَبر این معنی جبّاری است

ذکرِ جبّاری برای زاری است

زاری ما شد دلیل اضطرار

خجلت ما شد دلیل اختیار

گر نبودی اختیارْ این شرم چیست

وین دریغ و خجلت و آزرم چیست

زَجرِ شاگردان و استادان چراست

خاطر از تدبیرها گردان چراست

ور تو گویی غافل است از جَبرْ او

ماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو

هست این را خوش جواب ار بشنوی

بگذری از کفر و در دین بِگروی

حسرت و زاری گَهِ بیماری است

وقت بیماری همه بیداری است

آن زمان که می‌شوی بیمارْ تو

می‌کنی از جُرم استغفار تو

می‌نماید بر تو زشتیّ گُنه

می‌کنی نیّت که باز آیم به رَه

عهد و پیمان می‌کنی که بعد ازین

جز که طاعت نبوَدم کاری گزین

پس یقین گشت این که بیماری تو را

می‌ببخشد هوش و بیداری تو را

پس بِدان این اصل را ای اصل‌جو

هر که را دَردست، او بُرده‌ست بو

هر که او بیدارتر پُردَردتر

هر که او آگاه‌تر رخ‌زردتر

گر ز جَبرش آگهی زاریت کو

بینشِ زنجیرِ جبّاریت کو

بسته در زنجیرْ چون شادی کند

کی اسیر حبس، آزادی کند

ور تو می‌بینی که پایت بسته‌اند

بر تو سرهنگانِ شه بنشسته‌اند

پس تو سرهنگی مکُن با عاجزان

زانک نبود طبع و خوی عاجز آن

چون تو جبرِ او نمی‌بینی مگو

ور همی بینی نشانِ دید کو

در هر آن کاری که میلَستَت بدان

قدرت خود را همی بینی عیان

واندر آن کاری که میلَت نیست و خواست

خویش را جَبری کنی کین از خداست

انبیا در کارِ دنیا جبری‌اند

کافران در کار عُقبی جبری‌اند

انبیا را کارِ عُقبی اختیار

جاهلان را کار دنیا اختیار

زانک هر مرغی به‌ سوی جنسِ خویش

می‌پرد او در پس و جانْ پیش پیش

کافران چون جنس سجّین آمدند

سَجنِ دنیا را خوش آیین آمدند

انبیا چون جنس عِلّیّین بُدند

سوی عِلّیّینِ جان و دل شدند

این سخن پایان ندارد لیک ما

باز گوییم آن تمام قصّه را

حکایت های بیشتر از مولانا: حکایت جواب گفتن وزیر کی خلوت | حکایت مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن

نثر ساده و تفسیر

نثر ساده و تفسیر

مردم به وزیر فریبکار گفتند: «ای وزیر، انکار (نفی و رد) نیست. سخن ما مانند سخن دیگران (اغیار) نیست.»

آن‌ها گفتند: «اشک از دیدگان ما در فراق تو جاری است و آه از جان ما برمی‌خیزد. ما مانند طفلی هستیم که با دایه (پرستار) ستیز نمی‌کند، اما گریه می‌کند، هرچند نه بد می‌داند و نه خوب.

ما مانند چنگ (ساز) هستیم و تو زخمه می‌زنی. زاری از ما نیست، بلکه تو زاری می‌کنی (ما ابزار ناله‌ایم، اما ناله از توست).

ما مانند نای هستیم و نوا در ما از توست. ما مانند کوه هستیم و صدا در ما از توست.

ما مانند شطرنج هستیم در برد و مات. برد و مات ما از توست، ای خوش‌صفات.

ما که هستیم ای تو که جانِ جان مایی، تا ما با تو در میان باشیم؟

ما عدم‌هاییم و هستی‌های ما از توست. تو وجودِ مطلقی و فانی‌نما (نمایاننده‌ی فنا).

ما همه شیرانیم، اما شیرِ علم (پرچم). حمله‌ی آن‌ها از باد است، لحظه‌به‌لحظه. حمله‌ی آن‌ها پیدا و ناپیداست (چون باد). آن که ناپیداست، هرگز گم مباد!

باد ما و بودِ ما از دادِ توست. هستی ما همه از ایجادِ توست.

تو لذت هستی را به نیستی نمودی و نیستی را عاشق خود کردی.

لذت انعامِ خود را بازمگیر (از ما دریغ مکن)، نقل و باده و جامِ خود را بازمگیر.

ور بگیری، که تو را جست‌وجو کند؟ نقش با نقاش چگونه زورآزمایی کند؟

به ما نگاه مکن و در ما نظر مکن، بلکه در کرم و سخای خود نظر کن.

ما نبودیم و تقاضایی نداشتیم. لطفِ تو، ناگفته‌ی ما را می‌شنود.

نقش، پیشِ نقاش و قلم، عاجز و بسته است، چون کودک در شکم.

پیش قدرت خدا، خلق همه بارگه (بارکش) و عاجزند، چون پیش سوزن کارگه.

گاه نقشش دیو می‌کند و گاه آدم، گاه نقشش شادی می‌کند و گاه غم.

دست نِه (دست بگذار) تا دست به دفع جنباند، نطق نِه تا دم زند در ضرر و نفع.

تو از قرآن، تفسیر این بیت را بازخوان که خداوند فرمود: «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ» (تو نینداختی وقتی انداختی).

اگر تیر بپرانیم، آن از ما نیست. ما کمانیم و تیراندازش خداست.

این جبر (جبری که می‌گویید) نیست، این معنی جبّاری (قدرت مطلق خدا) است. ذکر جبّاری برای زاری است.

زاری ما دلیل اضطرار (ناچاری) است و خجلت ما دلیل اختیار.

اگر اختیار نبود، این شرم چیست؟ و این دریغ و خجلت و آزرم چیست؟

پس چرا شاگردان را زجر (تنبیه) می‌کنند و استادان؟ چرا خاطر از تدبیرها گردان (منصرف) می‌شود؟

و اگر تو بگویی که او (انسان) از جبر غافل است، ماهِ حق در ابر رو پنهان می‌کند.

این را جوابی خوش است، اگر بشنوی، از کفر بگذری و در دین بگروی.

حسرت و زاری، هنگام بیماری است. وقت بیماری، همه بیداری است.

آن زمان که بیمار می‌شوی، از جرم‌ها استغفار می‌کنی. گناه در نظرت زشت می‌نماید و نیت می‌کنی که به راه بازآیی.

عهد و پیمان می‌بندی که پس از این، جز طاعت کاری انتخاب نکنم.

پس یقین شد که بیماری، هوش و بیداری را به تو می‌بخشد.

پس بدان این اصل را، ای اصل‌جو، که هر کس درد دارد، بو برده است (از حقیقت آگاه است).

هر که بیدارتر است، دردناک‌تر است. هر که آگاه‌تر است، رخ‌زردتر است.

اگر از جبرش آگاه هستی، زاری تو کجاست؟ بینش زنجیر جبّاری تو کجاست؟

کسی که در زنجیر بسته است، چگونه شادی می‌کند؟ چگونه اسیر حبس، آزادی می‌کند؟

و اگر می‌بینی که پایت بسته‌اند و سرهنگانِ شاه بر تو نشسته‌اند، پس تو با عاجزان سرهنگی مکن، زیرا طبع و خوی عاجز آن نیست.

چون تو جبر او را نمی‌بینی، مگو. و اگر می‌بینی، نشانِ دید (بینایی) کجاست؟

در هر کاری که میل داری، قدرت خود را آشکار می‌بینی. و در آن کاری که میل و خواست نداری، خود را جبری می‌دانی که این از خداست.

انبیا در کار دنیا جبری‌اند (و به آن دل نمی‌بندند)، و کافران در کار عقبی جبری‌اند (و به آخرت ایمان ندارند).

انبیا را در کار عقبی اختیار است و جاهلان را در کار دنیا اختیار.

زیرا هر مرغی به سوی جنس خود می‌پرد، در پس و جان پیش‌پیش.

کافران چون جنس سجّین (دوزخ) آمدند، سجنِ دنیا (حبس دنیا) را خوش آیین یافتند.

انبیا چون جنس عِلّیّین (بهشت) بودند، به سوی علّیینِ جان و دل شدند.

این سخن پایان ندارد، اما ما باز آن قصه را تمام می‌گوییم.

حکایت های بیشتر از مولانا: حکایت دفع گفتن وزیر مریدان | حکایت مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم

 خلاصه داستان

در این بخش از حکایت، مردم به وزیر فریبکار می‌گویند که سخن آن‌ها مانند سخن دیگران نیست. آن‌ها با استعاره‌هایی از چنگ، نای، کوه، شطرنج، طفل و دایه، نشان می‌دهند که وجودشان وابسته به قدرت و لطف خداست. آن‌ها خود را «عدم» و خدا را «وجود مطلق» می‌دانند و معتقدند که همه چیز از اوست. سپس مولانا به مسئله‌ی جبر و اختیار می‌پردازد و نشان می‌دهد که زاری و شرم و خجلت، دلیل اختیار انسان است. او با اشاره به آیه‌ی «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ» و تمثیل‌های مختلف، به تبیین رابطه‌ی میان قدرت خدا و اختیار انسان می‌پردازد.

 شخصیت‌ها و نمادها

– مردم → نماد کسانی که به دنبال حقیقت هستند و سخنشان از روی درد و نیاز است.

– وزیر فریبکار → نماد کسانی که با سخنان دوپهلو، مردم را سرگردان می‌کنند.

– طفل و دایه → نماد رابطه‌ی انسان با خدا (انسان کودک، خدا دایه).

– چنگ و نای و کوه → نماد ابزار بودن انسان در برابر خدا.

– شطرنج → نماد بازی و سرنوشت که در دست خداست.

– عدم و وجود → نماد نیستی انسان در برابر هستی مطلق خدا.

– نقش و نقّاش → نماد رابطه‌ی آفریده و آفریدگار.

– بیماری و بیداری → نماد رنج و آگاهی.

– انبیا و کافران → نماد دو گروهی که به دنیا و آخرت نگاه متفاوتی دارند.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. وابستگی انسان به خدا

مردم با استعاره‌هایی از چنگ، نای، کوه و شطرنج، نشان می‌دهند که وجودشان وابسته به خداست. آن‌ها خود را ابزار می‌دانند و خدا را زخمه‌زن، نواگر، صداگذار و بازیگر.

 ۲. وجود مطلق و عدم

مولانا با تقابل «وجود مطلق» خدا و «عدم» انسان، نشان می‌دهد که انسان هیچ‌چیز نیست و همه‌ی هستی‌اش از خداست.

 ۳. لطف الهی

خداوند با نشان دادن لذت هستی به نیستی، او را عاشق خود کرد. این اشاره به این دارد که عشق الهی، سرچشمه‌ی همه‌ی هستی است.

 ۴. جبر و اختیار

مولانا با اشاره به زاری، شرم و خجلت، نشان می‌دهد که انسان مختار است. اگر اختیار نبود، این احساسات معنا نداشتند. او همچنین با اشاره به بیماری و بیداری، نشان می‌دهد که رنج، انسان را به آگاهی می‌رساند.

 ۵. انبیا و کافران

مولانا فرق می‌گذارد میان انبیا که در دنیا جبری و در آخرت مختارند، و کافران که در دنیا مختار و در آخرت جبری‌اند. این نگاه، نشان از تفاوت نگرش به دنیا و آخرت دارد.

 ۶. آیه «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ»

مولانا با اشاره به این آیه (که در جنگ بدر نازل شد)، نشان می‌دهد که افعال انسان در نهایت به خدا بازمی‌گردد، اما این به معنای نفی اختیار نیست.

حکایت های بیشتر از مولانا: حکایت همچو شه نادان و غافل بد | حکایت در بیان آنک این اختلافات در صورت

 خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)

این حکایت مولانا به ما می‌آموزد که:

۱. انسان در برابر خداوند، چون چنگ و نای و کوه است که نوا و صدا از او می‌گیرد.

۲. خداوند وجود مطلق است و انسان‌ها عدم‌هایی هستند که به او هستی یافته‌اند.

۳. لطف الهی، سرچشمه‌ی عشق و هستی است.

۴. جبر و اختیار هر دو در کنار هم معنا دارند؛ زاری و شرم، دلیل اختیار انسان است.

۵. بیماری و رنج، انسان را به بیداری و آگاهی می‌رساند.

۶. انبیا و کافران به دنیا و آخرت نگاه متفاوتی دارند.

مولانا در این حکایت، با نگاهی عمیق و عرفانی، به تبیین رابطه‌ی انسان با خدا، جبر و اختیار، و نقش رنج در آگاهی می‌پردازد.

 مریدان در خلوت وزیر چه اعتراضی کردند؟

پاسخ: گفتند: «ما به تو وابسته‌ایم و زاری ما از توست» تا خلوت بشکند.

مولانا در پاسخ چه پیامی درباره نسبت انسان با حق دارد؟

پاسخ: انسان چون نای و چنگ است و نوا و زاری‌اش از حق است

«کودک با دایه نه استیزد ولیک گریَد» چه معنایی دارد؟

پاسخ: کنایه از اعتراض مریدان که مانند کودک، ناخودآگاه از جدایی می‌نالند 

این اعتراض با چه نتیجه‌ای درباره جبر و اختیار همراه است؟

پاسخ: مولانا میان اضطرار (زاری) و اختیار (شرم) جمع می‌کند

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.