حکایت همچو شه نادان و غافل بد وزیر از مثنوی معنوی مولانا به همراه تفسیر و داستان

حکایت وزیر نادان و غافل از دفتر اول مثنوی مولانا به همراه تفسیر و نثر روان. داستانی پررمزوراز درباره جهل، طمع و سرانجام کسانی که با قدرت لایزال الهی پنجه می‌زنند.

حکایت «همچو شه نادان و غافل بد وزیر…» از دفتر اول مثنوی معنوی مولانا، بخشی از داستان بلند «پادشاه یهودی و وزیر حیله‌گر» است که در آن، مولانا به نادانیِ دوگانهٔ شاه و وزیر در برابر قدرتِ بی‌نهایتِ خداوند اشاره می‌کند. وزیری که با نیرنگ خود را به عنوان «نایب عیسی» به مسیحیان می‌قبولاند، در این ابیات، نمادِ انسانِ غافلی است که با تکیه بر خیالاتِ باطل، خود را در برابر «قدیمِ ناگزیر» (خداوندِ ازلی) به جنگ می‌گیرد. مولانا با تصاویری از شکستِ نیزه‌های فرعون در برابر عصای موسی، درمانِ جالینوس در برابر دمِ عیسی، و شعرِ جاهلیت در برابر کلامِ پیامبرِ امی، ناتوانیِ انسانِ مغرور را در برابر قدرتِ مطلقِ حق به تصویر می‌کشد و هشدار می‌دهد که این جهان، «حبسِ جان‌های شماست» و تنها رهایی، در گذشتن از نقش و صورت و رسیدن به «صحرای بی‌حدّ» معناست.

حکایت همچو شه نادان و غافل بد وزیر از مثنوی معنوی مولانا به همراه تفسیر و داستان

حکایت زیبای مولانا

همچو شه نادان و غافل بد وزیر

پنجه می‌زد با قدیم ناگزیر

با چنان قادر خدایی کز عدم

صد چو عالم هست گرداند بدم

صد چو عالم در نظر پیدا کند

چونک چشمت را به خود بینا کند

گر جهان پیشت بزرگ و بی‌بنیست

پیش قدرت ذره‌ای می‌دان که نیست

این جهان خود حبس جانهای شماست

هین روید آن سو که صحرای شماست

این جهان محدود و آن خود بی‌حدست

نقش و صورت پیش آن معنی سدست

صد هزاران نیزهٔ فرعون را

در شکست از موسیئ با یک عصا

صد هزاران طب جالینوس بود

پیش عیسی و دمش افسوس بود

صد هزاران دفتر اشعار بود

پیش حرف امیی‌اش عار بود

با چنین غالب خداوندی کسی

چون نمیرد گر نباشد او خسی

بس دل چون کوه را انگیخت او

مرغ زیرک با دو پا آویخت او

فهم و خاطر تیز کردن نیست راه

جز شکسته می‌نگیرد فضل شاه

ای بسا گنج آگنان کنج‌کاو

کان خیال‌اندیش را شد ریش گاو

گاو که بود تا تو ریش او شوی

خاک چه بود تا حشیش او شوی

چون زنی از کار بد شد روی زرد

مسخ کرد او را خدا و زهره کرد

عورتی را زهره کردن مسخ بود

خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود

روح می‌بردت سوی چرخ برین

سوی آب و گل شدی در اسفلین

خویشتن را مسخ کردی زین سفول

زان وجودی که بد آن رشک عقول

پس ببین کین مسخ کردن چون بود

پیش آن مسخ این به غایت دون بود

اسپ همت سوی اختر تاختی

آدم مسجود را نشناختی

آخر آدم‌زاده‌ای ای ناخلف

چند پنداری تو پستی را شرف

چند گویی من بگیرم عالمی

این جهان را پر کنم از خود همی

گر جهان پر برف گردد سربسر

تاب خور بگدازدش با یک نظر

وزر او و صد وزیر و صدهزار

نیست گرداند خدا از یک شرار

عین آن تخییل را حکمت کند

عین آن زهراب را شربت کند

آن گمان‌انگیز را سازد یقین

مهرها رویاند از اسباب کین

پرورد در آتش ابراهیم را

ایمنی روح سازد بیم را

از سبب سوزیش من سوداییم

در خیالاتش چو سوفسطاییم

حکایت در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر

حکایت تخلیط وزیر در احکام انجیل از مثنوی معنوی مولانا به همراه تفسیر و نثر ساده

تفسیر و نثر ساده این حکایت

تفسیر و نثر ساده این حکایت

آن وزیر فریبکار، مانند پادشاهی نادان و غافل بود که با قدرتی کهن و ناگزیر (خدا) پنجه می‌زد و با او می‌جنگید. با خدایی که از نیستی، صدها جهان چون این عالم را در یک دم بیافریند. خداوند صدها جهان را در نظر پدیدار می‌کند، زمانی که چشمت را به خود بینا گرداند.

اگر جهان در نظرت بزرگ و بی‌بنیان می‌نماید، بدان که در برابر قدرت خدا، ذره‌ای نیست. این جهان، زندان جان‌های شماست. برخیزید و به سوی آن صحرای بی‌کران (آخرت و عالم معنا) بروید.

این جهان محدود است و آن جهان بی‌حد. نقش و صورت (ظاهر) در برابر معنی (باطن) چون سدّی است.

صدها هزار نیزهٔ فرعون با یک عصای موسی شکسته شد. صدها هزار طب جالینوس در برابر عیسی و دم مسیحایی او، افسوس و بی‌فایده بود. صدها هزار دفتر شعر و ادب، در برابر سخن امّی (درس‌نخوانده) پیامبر، عار و شرم بود.

با چنین خداوند غالب و قادری، چگونه کسی نمی‌میرد (از خود نمی‌رود و تسلیم نمی‌شود) مگر اینکه پست و بی‌مقدار باشد؟

او بس دل‌های کوه‌پیکر را برانگیخته است و مرغ زیرک را با دو پا آویخته است (به دام انداخته است).

فهم و خاطر تیز کردن راه نیست. فضل و بخشش شاه (خدا) جز به کسی که شکسته و فروتن باشد، نمی‌چسبد.

بسا گنج‌یابانی که کنج‌کاو بودند و خیال‌اندیش شدند و ریش گاو شدند (در آرزوهای باطل ماندند). گاو که بود تا تو ریش او شوی؟ خاک چه بود تا حشیش (علف) او شوی؟

چون زنی (به سبب) کار بد، روی زرد شد، خداوند او را مسخ کرد و به زهره (سیاره) تبدیل کرد. زهره شدن عورت (زن) مسخ بود، اما خاک و گل شدن (مرگ طبیعی) مسخ نیست، ای سرکش!

روح تو را به سوی چرخ برین می‌برد، اما تو به سوی آب و گل (دنیا) در اسفلین (پایین‌ترین جایگاه) می‌روی. خود را با این پستی مسخ کرده‌ای، از آن وجودی که رشک عقل‌ها بود.

پس ببین که این مسخ کردن (تنزل) چگونه است. در برابر آن مسخ (تبدیل به زهره)، این مسخ (تنزل به دنیا) بس پست‌تر است.

اسب همت را به سوی اختر (آسمان) تاختی، اما آدم مسجود (آدمی که فرشتگان بر او سجده کردند) را نشناختی. آخر آدم‌زاده‌ای ای ناخلف، تا چند پستی را شرف می‌پنداری؟ تا چند می‌گویی که من جهانی را به چنگ می‌آورم و این جهان را از خود پر می‌کنم؟

اگر جهان یکسره پر از برف شود، تابش خورشید آن را با یک نظر آب می‌کند. خداوند او (وزیر) و صد وزیر و صد هزار (تن) را با یک شراره (آتش کوچک) نیست می‌گرداند.

همان تخیل (گمان) را حکمت می‌کند و همان زهراب را شربت (شهد) می‌گرداند. آن گمان‌انگیز (شک و تردید) را یقین می‌سازد و به جای کینه، مهرها می‌رویاند. ابراهیم را در آتش پرورد و از بیم، ایمنی روح ساخت.

من از سوزاندن سبب (تعلقات) بی‌نهایت سودایم (در جست‌وجویم) و در خیالاتش چون سوفسطایی (گرفتار شک و گمان) هستم.

 خلاصه داستان

مولانا در این حکایت، وزیر فریبکار را به پادشاهی نادان تشبیه می‌کند که با قدرت خداوند پنجه می‌زند. او قدرت مطلق خدا را نادیده می‌گیرد و با توهمات خود، خود را بزرگ می‌پندارد. مولانا با تمثیل‌هایی از موسی و فرعون، عیسی و جالینوس، و پیامبر و شعرا، نشان می‌دهد که قدرت خداوند بر هر نیروی دیگری برتر است. او به انسان هشدار می‌دهد که نباید به جهان و قدرت‌های ظاهری دل ببندد و از حقیقت غافل شود.

 شخصیت‌ها و نمادها

– وزیر فریبکار → نماد انسان غافل و مغروری که با قدرت خداوند پنجه می‌زند.

– خداوند → قدرت مطلق و حقیقی که همه چیز در برابر او ناچیز است.

– موسی و فرعون → نماد حق و باطل؛ نیزه‌های فرعون با عصای موسی شکسته می‌شود.

– عیسی و جالینوس → نماد علم و طب در برابر دم مسیحایی.

– پیامبر و شعرا → سخن الهی در برابر شعر و ادب بشری.

– ابراهیم و آتش → ایمنی در آتش، نشانه قدرت خداوند بر طبیعت.

– زهره شدن زن → مسخ (تبدیل به موجودی دیگر) در برابر تنزل به دنیا.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. پنجه زدن با خداوند

وزیر فریبکار با نقشه‌ها و توطئه‌های خود، گمان می‌کرد که می‌تواند بر قدرت خداوند غلبه کند. مولانا او را به پادشاهی نادان تشبیه می‌کند که با قدرتی ناگزیر (تقدیر الهی) پنجه می‌زند. این نادانی و غرور، سرآغاز سقوط اوست.

 ۲. این جهان زندان جان‌ها

مولانا جهان را «حبس جان‌ها» (زندان روح‌ها) می‌داند. انسان‌ها در این جهان محدود، محبوس هستند و باید به سوی «صحرای بی‌کران» (عالم معنا و آخرت) روند. این نگاه، نگاه عرفانی مولاناست که دنیا را سایه‌ای از حقیقت می‌داند.

 ۳. نقش و صورت در برابر معنی

مولانا می‌گوید که نقش و صورت (ظواهر دنیوی) در برابر معنی (باطن و حقیقت) چون سدّی هستند. انسان تا از ظواهر نگذرد، به معنی دست نمی‌یابد.

 ۴. شکست قدرت‌های ظاهری

مولانا با سه تمثیل (فرعون در برابر موسی، جالینوس در برابر عیسی، و شعرا در برابر پیامبر) نشان می‌دهد که قدرتمندترین نیروهای ظاهری در برابر قدرت الهی ناچیزند. نیزه‌های فرعون با یک عصا شکسته می‌شود، طب جالینوس در برابر دم عیسی بی‌فایده است، و شعر و ادب در برابر سخن پیامبر شرم‌آور.

 ۵. مسخ و تنزل

مولانا «مسخ» را دو گونه می‌داند:

– مسخ واقعی (تبدیل به موجودی دیگر، مانند زهره شدن زن).

– مسخ معنوی (تنزل از مقام انسانیت به پستی دنیا).

او می‌گوید که تنزل به دنیا و دلبستگی به آن، از مسخ واقعی هم پست‌تر است.

 ۶. تحول تخیل به یقین

خداوند می‌تواند گمان و تخیل را به یقین تبدیل کند و زهر را به شهد. او حتی از کینه‌ها، مهر می‌رویاند. این نشانه‌ی قدرت مطلق اوست که می‌تواند هر چیزی را دگرگون کند.

 خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)

این حکایت مولانا به ما می‌آموزد که:

۱. هر کس با قدرت خداوند پنجه بزند، مانند پادشاه نادانی است که سرنوشت خود را به تباهی می‌کشاند.

۲. دنیا زندان جان‌هاست و انسان باید به سوی حقیقت بی‌کران برود.

۳. قدرت‌های ظاهری (فرعون، جالینوس، شعرا) در برابر قدرت الهی ناچیزند.

۴. نقش و صورت (ظواهر) مانع درک معنی (باطن) هستند.

۵. تنزل به دنیا نوعی مسخ و دوری از مقام والای انسانیت است.

۶. خداوند می‌تواند گمان را به یقین، زهر را به شهد، و کینه را به مهر تبدیل کند.

۷. فروتنی و شکستگی راه دریافت فضل خداست، نه تکبر و خیال‌اندیشی.

مولانا در این حکایت، با تمثیل‌های قدرتمند و تصاویر شگفت‌انگیز، به ما هشدار می‌دهد که از غرور و خیال‌اندیشی دست برداریم و به قدرت مطلق خداوند ایمان آوریم.

حکایت قوم عیسی را بُد اندر دار و گیر از مثنوی معنوی مولانا به همراه نثر ساده

حکایت در میانِ شاه و او پیغام‌ها شاه را پنهان بدو آرام‌ها از مثنوی معنوی مولانا

مصرع «همچو شه نادان و غافل بد وزیر» به چه کسی اشاره دارد؟

پاسخ: به وزیر یهودی در داستان پادشاه جهود که به تزویر در میان مسیحیان نفوذ کرد و در نهایت به تباهی انجامید.

منظور از «پنجه می‌زد با قدیم ناگزیر» چیست؟

پاسخ: اشاره به وزیری که با توطئه‌های خود در برابر قدرت ابدی و تغییرناپذیر خداوند قد علم کرده بود، غافل از اینکه همه نیرنگ‌ها در برابر مشیت الهی بی‌ارزش است

تفسیر «صد هزاران طب جالینوس بود / پیش عیسی و دمش افسوس بود» چیست؟

پاسخ: کنایه از این که همه دانش و تدبیر بشری در برابر قدرت معجزه‌آسای الهی (دم مسیح) بی‌مقدار است؛ وزیر نیز با همه مکر خود در برابر قدرت خداوند ناچیز بود

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.