حکایت در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر
حکایت «در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است…» از دفتر اول مثنوی معنوی مولانا، روایتی است از داستان عیسی (ع) و رنگرز که در آن، مولانا با بیانی شیوا و تمثیلی عمیق، به تفاوتِ ظاهر و باطن و وحدتِ حقیقیِ ادیان اشاره میکند. این حکایت، بازتابِ این حقیقت است که اختلافاتِ ظاهری و راههای گوناگون، اگر از سرچشمهٔ واحدِ «عشق و محبت» جاری باشند، در نهایت به یک حقیقت میرسند و آن، رنگِ الهی (صِبْغَةَ اللَّهِ) است . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این حکایت و نثر ساده آن، به بررسی این پرسش خواهیم پرداخت که چگونه «یکرنگیِ عیسی» (وحدت و صفای باطن) میتواند «صد رنگیِ ظاهر» را به سادگی و یکرنگی بدل کند.

حکایت زیبا از مولانا
او ز یک رنگیّ عیسی بو نداشت
وز مزاج خمّ عیسی خو نداشت
جامهٔ صد رنگ از آن خمِّ صفا
ساده و یکرنگ گشتی چون صبا
نیست یکرنگی کزو خیزد ملال
بل مثال ماهی و آب زلال
گرچه در خشکی هزاران رنگهاست
ماهیان را با یُبوسَت جنگهاست
کیست ماهی چیست دریا در مثل
تا بدان مانَد مَلِک عزَّ و جَل
صدهزاران بحر و ماهی در وجود
سجده آرد پیش آن اکرام و جود
چند بارانِ عطا باران شده
تا بدانْ آن بحر دُرّ افشان شده
چند خورشیدِ کرَم افروخته
تا که ابر و بحر جود آموخته
پرتو دانش زده بر خاک و طین
تا که شد دانه پذیرنده زمین
خاکْ امین و هر چه در وی کاشتی
بیخیانت جنسِ آن برداشتی
این امانت زان امانت یافتست
کآفتابِ عدل بر وی تافتست
تا نشانِ حق نیارد نوبهار
خاکْ سِرها را نکرده آشکار
آن جوادی که جمادی را بداد
این خبرها وین امانت وین سَداد
مر جمادی را کند فضلش خبیر
عاقلان را کرده قهرِ او ضریر
جان و دل را طاقتِ آن جوش نیست
با که گویم در جهان یک گوش نیست
هر کجا گوشی بُد از وی چشم گشت
هر کجا سنگی بُد از وی یَشم گشت
کیمیاسازست چهبود کیمیا
معجزه بخش است چهبود سیمیا
این ثنا گفتن ز من ترکِ ثناست
کین دلیلِ هستی و هستی خطاست
پیشِ هستِ او بباید نیست بود
چیست هستی پیش او کور و کبود
گر نبودی کور زو بگداختی
گرمی خورشید را بشناختی
ور نبودی او کبود از تعزیَت
کی فسردی همچو یخ این ناحیَت
حکایت تخلیط وزیر در احکام انجیل از مثنوی معنوی مولانا به همراه تفسیر و نثر ساده
حکایت قوم عیسی را بُد اندر دار و گیر از مثنوی معنوی مولانا به همراه نثر ساده
تفسیر این شعر

آن کس (وزیر فریبکار) بویی از یکرنگیِ (اخلاص و صفای باطنی) عیسی نداشت و با مزاج خم (خمرهی شراب) عیسی خو نگرفته بود (از شراب معنوی بیبهره بود).
جامهی صد رنگ (ظاهر فریبنده و رنگارنگ) از آن خم صفا، ساده و یکرنگ میشد، مانند باد صبا.
یکرنگیِ حقیقی، ملالآور نیست، بلکه مانند ماهی و آب زلال است (هماهنگ و لذتبخش).
اگرچه در خشکی هزاران رنگ (تنوع و تفاوت) وجود دارد، ماهیان با خشکی و سختی در جنگند.
کیست ماهی و چیست دریا در این تمثیل؟ تا بدان (تا بدانجا) که پادشاه (خداوند) عزّ و جلّ را مانند آن بدانیم.
صدها هزار دریا و ماهی در وجود (هستی) هستند که همه در برابر آن کرم و جود (خدا) سجده میکنند.
چه بسیار بارانهای عطا باریده است تا آن دریا دُرّافشان شده است.
چه بسیار خورشیدهای کرم افروخته شده است تا ابر و دریا، جود و بخشش را آموختهاند.
پرتو دانش بر خاک و گل (انسان) تابیده است تا زمین پذیرندهی دانه شده است.
خاک امین است و هر چه در آن کاشته باشی، بیخیانت از همان جنس به تو بازمیدهد.
این امانت (قابلیت خاک) از آنجا یافت شده است که آفتاب عدل بر آن تابیده است.
تا زمانی که بهار (نوبهار) نشان حق را نیاورد، خاک اسرار را آشکار نمیکند.
آن جواد (بخشندهای) که به جمادی (مواد بیجان) این اخبار و امانت و سداد (درستی) را عطا کرده است.
فضل او جمادی را آگاه و خبیر میکند، اما قهر او عاقلان را کور و نابینا میکند.
جان و دل طاقت آن جوش (عشق و شور الهی) را ندارند. با که بگویم؟ در جهان یک گوش (شنونده) نیست.
هر جا گوشی بود، از او چشم شد (شنوندهی حق، بینا میشود). هر جا سنگی بود، از او یشم (سنگ قیمتی) شد.
او کیمیاساز است، کیمیا چه بود؟ او معجزهبخش است، سیمیا چه بود؟
این ثنا گفتن از من، خود ترک ثناست، زیرا این دلیل هستی است و هستی (در برابر او) خطاست.
پیشِ هستی او، باید نیست بود. هستی (ما) در برابر او کور و کبود (تاریک و بیرنگ) چیست؟
اگر (این هستی) کور نبود، از او (گرمای حقیقت) میگداخت. گرمای خورشید را میشناخت.
و اگر این ناحیه (جهان) از تعزیت (سوگواری و اندوه) کبود نبود، چگونه چون یخ میفسرد؟
خلاصه داستان
مولانا در این حکایت، وزیر فریبکار را با «یکرنگیِ عیسی» (اخلاص و صفای باطنی) مقایسه میکند و نشان میدهد که او از این صفت بیبهره است. سپس به تمثیل «خم صفا» و «جامهی صد رنگ» میپردازد که یکرنگیِ حقیقی را نشان میدهد. او یکرنگی را به ماهی و آب زلال تشبیه میکند که ملالآور نیست. در ادامه، از دریاها و ماهیها، از باران عطا و خورشید کرم، و از خاک و دانه سخن میگوید که همه نشانههای امانت و جود الهی هستند. در پایان، از ناتوانی جان و دل در برابر جوش عشق، و از هستیِ محدود انسان در برابر هستیِ مطلق خدا سخن میگوید.
شخصیتها و نمادها
– وزیر فریبکار → نماد کسی که از اخلاص و صفای باطنی بیبهره است.
– یکرنگیِ عیسی → نماد اخلاص، صفا و هماهنگی با حقیقت.
– خم صفا → نماد سرچشمهی پاکی و یکرنگی.
– جامهی صد رنگ → نماد ظاهر فریبنده و چندگانگی.
– ماهی و آب زلال → نماد یکرنگیِ هماهنگ و لذتبخش.
– دریا → نماد هستی و حقیقت.
– خاک و دانه → نماد امانتداری و پذیرش حقیقت.
– خورشید کرم و باران عطا → نماد فیض و بخشش الهی.
تحلیل عمیقتر
۱. یکرنگیِ عیسی
«یکرنگی» در اینجا به معنای اخلاص، صفای باطن و هماهنگی با حقیقت است. عیسی (ع) نماد پاکی و یکرنگی است. وزیر فریبکار از این صفت بیبهره است و ظاهر رنگارنگ و فریبنده دارد.
۲. خم صفا و جامهٔ صد رنگ
«خم صفا» سرچشمهی پاکی و یکرنگی است که جامهی صد رنگ (ظواهر فریبنده) را یکرنگ میکند. این اشاره به این دارد که حقیقت، همهی ظواهر را به وحدت میرساند.
۳. ماهی و آب زلال
یکرنگیِ حقیقی ملالآور نیست، بلکه چون ماهی در آب زلال، هماهنگ و لذتبخش است. خشکی با هزاران رنگ خود، نماد کثرت و اختلاف است که ماهیان (اهل حقیقت) با آن در جنگند.
۴. باران عطا و خورشید کرم
فیض الهی (باران و خورشید) همه چیز را شکوفا میکند. دریاها از این فیض دُرّافشان میشوند و ابرها و دریاها جود و بخشش را میآموزند.
۵. خاک و دانه
خاک امین است و هر چه در آن کاشته شود، بیخیانت بازمیدهد. این امانت را از آفتاب عدل (خدا) یافته است. بهار (نوبهار) نشان حق را آشکار میکند و خاک اسرار را برملا میسازد.
۶. ناتوانی در برابر جوش عشق
جان و دل، طاقت جوش عشق الهی را ندارند. هر جا گوشی باشد، از او چشم میشود و هر جا سنگی باشد، یشم میگردد. این نشان میدهد که عشق الهی، همه چیز را دگرگون میکند.
۷. هستیِ محدود در برابر هستیِ مطلق
در پایان، مولانا میگوید که ثنا گفتن از او، خود ترک ثناست، زیرا هر گونه هستیِ محدود در برابر هستیِ مطلق خدا، خطاست. انسان باید در برابر او «نیست» شود. اگر کور نبود، از گرمای حقیقت میگداخت. اگر کبود (تاریک) نبود، از اندوه نمیفسرد.
حکایت قوم عیسی را بُد اندر دار و گیر از مثنوی معنوی مولانا به همراه نثر ساده
حکایت فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را از مثنوی معنوی مولانا + نثر ساده و تفسیر
خلاصه نهایی پیام (به زبان ساده)
این حکایت مولانا به ما میآموزد که:
۱. یکرنگی و اخلاص (همانند صفای عیسی) از ویژگیهای اهل حقیقت است و فریبکاران از آن بیبهرهاند.
۲. حقیقت، ظواهر رنگارنگ را به وحدت میرساند و آن را یکرنگ میکند.
۳. یکرنگیِ حقیقی، ملالآور نیست، بلکه مانند ماهی در آب زلال، هماهنگ و لذتبخش است.
۴. فیض الهی (باران و خورشید) همه چیز را شکوفا میکند و به هستی معنا میبخشد.
۵. خاک نماد امانتداریِ هستی است که هر چه در آن کاشته شود، بازمیدهد.
۶. عشق الهی چنان جوشان است که جان و دل طاقت آن را ندارند و هر چیزی را دگرگون میکند.
۷. انسان باید در برابر هستیِ مطلق خدا، «نیست» شود تا بتواند حقیقت را درک کند.
عنوان اصلی این حکایت چیست؟
پاسخ: «در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است»
تفاوت ظاهر و باطن در این حکایت چیست؟
پاسخ: اختلافات در ظاهر راه است، نه در حقیقت آن
«یکرنگی عیسی» در مصرع اول چه معنایی دارد؟
پاسخ: اشاره به وحدت باطنی که از کثرت ظاهری فراتر است










