قصه کودکانه دخترانه آموزنده / داستانهای بچگانه روانشناسی و آموزنده برای دختر بچهها

دختران کوچک، با قلبهای لطیف و تخیلهای بیکران خود، هر قصهای را به دنیایی از رنگها و احساسات تبدیل میکنند. در این بخش از سایت، مجموعهای از قصه کودکانه دخترانه آموزنده و داستانهای بچگانه روانشناسی و آموزنده برای دختر بچهها را گردآوری کردهایم تا با این داستانها، به دختران یادآوری کنیم که «مهربانی، بزرگترین قدرت یک دختر است» و «هر دختری، میتواند قهرمان زندگی خودش باشد». این داستانها را برای دختران کوچکتان بخوانید و با آنها دربارهٔ احساسات، دوستی، شجاعت و رویاهایشان گفتگو کنید.
فهرست موضوعات این مطلب
مهسا و کتاب قصهها
مهسا دختر ده سالهای بود که در یک خانهٔ بزرگ و قدیمی با مادربزرگش زندگی میکرد. خانه، بوی چوب کهنه و کتابهای قدیمی میداد و مهسا عاشق همین بو بود. او از وقتی که یادش میآمد، کتابها را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشت. اما کتابهای جدید و براق و تصویری را نه، کتابهای کهنه، با برگهای زرد و بوی کاغذِ سالخورده را. مادربزرگش همیشه میگفت: «مهسا جان، هر کتاب کهنه، یک جهان تازه است که منتظر است کسی آن را کشف کند.»
یک روز بارانی، مهسا به اتاق زیرشیروانی رفت تا یک جعبهٔ اسباببازی قدیمی پیدا کند. اما به جای اسباببازی، یک کتاب بزرگ و چرمی پیدا کرد که روی جلدش هیچ نوشتهای نبود. کتاب آنقدر بزرگ بود که مهسا با دو دستش به زور میتوانست آن را بلند کند. گرد و غبار را گرفت و با دقت به جلد نگاه کرد. نقشهای طلایی روی چرمِ قهوهای، نشان میداد که این کتاب خیلی قدیمی و ارزشمند است. مهسا با ذوق کتاب را به اتاقش برد و با احتیاط آن را باز کرد. صفحهٔ اول، یک جملهٔ کوتاه داشت: «این کتاب، فقط برای کسی باز میشود که به دنبال گنجینهٔ درون خودش باشد.»
مهسا که از این جمله شگفتزده شده بود، نفس عمیقی کشید و شروع کرد به خواندن. صفحهٔ دوم، قصهٔ دختری بود که از حرف زدن در جمع خیلی میترسید. دختری که هر وقت معلم از او سؤال میکرد، قلبش تند تند میزد و صورتش قرمز میشد. اما در قصه، آن دختر با کمک یک پرندهٔ کوچک، یاد گرفت که نفس عمیق بکشد و به خودش بگوید «من میتوانم». مهسا که خودش هم گاهی خجالت میکشید، با ذوق ادامه داد. صفحهٔ سوم، قصهٔ دختری بود که از تاریکی میترسید و با کمک یک چراغقوهٔ جادویی، یاد گرفت که تاریکی را دوست داشته باشد. صفحهٔ چهارم، قصهٔ دختری بود که دوست نداشت تنها باشد و با کمک یک عروسک پارچهای، یاد گرفت که تنهایی میتواند فرصتی برای رشد باشد. هر صفحه، یک قصهٔ جدید بود و هر قصه، یک درس جدید.
مهسا آنقدر غرق خواندن شد که نفهمید هوا تاریک شده است. مادربزرگ از پلهها بالا آمد و با لبخند گفت: «مهسا جان! چه کتابی پیدا کردهای؟» مهسا با ذوق گفت: «مادربزرگ! این کتاب پر از قصههای قشنگ است! هر قصه به من یاد میدهد که چطور با ترسها و نگرانیهایم کنار بیایم!» مادربزرگ کنارش نشست و گفت: «این کتاب، کتاب قصههای گمشده است. سالها پیش، مادربزرگِ من آن را به من داد. میگفت این کتاب، هدیهٔ آسمان است برای کسانی که دنبال گنجینهٔ درون خودشان میگردند.» مهسا با تعجب پرسید: «پس چرا آن را به من ندادی؟» مادربزرگ خندید و گفت: «چون وقتش نرسیده بود. کتابها، خودشان زمان مناسب را انتخاب میکنند. امروز، وقت تو بود.»
مهسا هر شب قبل از خواب، یکی از قصههای کتاب را میخواند و از هر کدام یک چیز جدید یاد میگرفت. یک شب، قصهٔ دختری را خواند که از قضاوت دیگران میترسید و با کمک یک آینه، یاد گرفت که فقط نظر خودش برایش مهم است. شب دیگر، قصهٔ دختری را خواند که از شکست میترسید و با کمک یک بادبادک، یاد گرفت که هر شکستی، یک پله به سوی موفقیت است. کمکم مهسا تغییر کرد. دیگر از حرف زدن در جمع نمیترسید، از تاریکی نمیهراسید، و وقتی تنها بود، احساس خوبی داشت. حتی یک روز، دوستش لیلا که خیلی ناراحت بود، به مهسا گفت: «چطور میتوانی همیشه اینقدر آرام و خوشحال باشی؟» مهسا لبخند زد و کتاب را به لیلا نشان داد: «این کتاب، بهترین دوست من است. هر چیزی که یاد گرفتهام، از این کتاب است.» لیلا با ذوق گفت: «میتوانی به من هم قرض بدهی؟» مهسا کتاب را به لیلا داد و گفت: «فقط یادت باشد، کتاب را باید با قلب خواند، نه با چشم.» لیلا کتاب را برداشت و چند روز بعد، با چشمانی براق برگشت و گفت: «مهسا! این کتاب واقعاً جادویی است! من هم یاد گرفتم که چطور با ترسهایم روبرو شوم!» مهسا فهمید که کتابها، بهترین دوستان آدم هستند و هر کسی که به آنها فرصت دهد، میتوانند دنیای جدیدی را به رویش باز کنند. او دیگر آن دختر خجالتی و ترسوی سابق نبود. حالا یک دختر شجاع، بااعتمادبهنفس و مهربان بود که میدانست هر مشکلی، یک راهحل دارد و هر ترسی، یک قصه برای غلبه بر آن. و تا همیشه، کتاب قصههای گمشده، کنار تختش ماند و هر شب، یکی از صفحاتش را با عشق میخواند و به دخترانی که به او نیاز داشتند، قرض میداد. مهسا فهمید که گنجینهٔ واقعی، طلا و جواهر نیست، بلکه کتابهایی هستند که میتوانند روح آدم را بزرگ کنند و به او یاد بدهند که چگونه با عشق و شجاعت، زندگی کند.
تارا و پروانهٔ آرزوها
در یک باغ بزرگ، دختری به اسم «تارا» زندگی میکرد که آرزو داشت یک روز بزرگ شود و به همه کمک کند. تارا از وقتی که یادش میآمد، به فکر دیگران بود. میدید که مادرش خسته است، به او کمک میکرد. میدید که همسایهاش مریض است، برایش غذا میبرد. میدید که دوستش ناراحت است، کنارش مینشست. اما تارا یک آرزوی بزرگ داشت: میخواست یک دکتر شود تا بتواند بیماران را درمان کند. یک روز، وقتی تارا داشت در باغ قدم میزد، یک پروانهٔ رنگارنگ روی شانهاش نشست. پروانه بالهایش را تکان داد و با صدایی نرم گفت: «تارا، من پروانهٔ آرزوها هستم. هر آرزویی که داشته باشی، میتوانم به تو کمک کنم تا به آن برسی.» تارا با ذوق گفت: «من میخواهم یک دکتر شوم و به بیماران کمک کنم.» پروانه گفت: «برای رسیدن به این آرزو، باید صبور باشی، درس بخوانی و به خودت ایمان داشته باشی. راه طولانی است، اما با تلاش، به مقصد میرسی.»
تارا که از این حرف ذوقزده شده بود، از همان روز شروع کرد به تلاش. هر روز صبح زود بیدار میشد و درس میخواند. به معلمش سؤال میکرد و از هیچ فرصتی برای یادگیری استفاده نمیکرد. سالها گذشت و تارا بزرگ شد. او در کنکور قبول شد و وارد دانشگاه پزشکی گردید. روزهای سخت زیادی را پشت سر گذاشت، شبهای امتحان، روزهای کارآموزی در بیمارستان، لحظاتی که از خستگی میخواست دست بکشد، اما به یاد حرف پروانه میافتاد: «به خودت ایمان داشته باش.» و ادامه میداد. روزی که تارا لباس سفید پزشکی را پوشید و اولین بیمارش را معاینه کرد، احساس کرد که بزرگترین آرزویش برآورده شده است. پروانهٔ رنگارنگ دوباره روی شانهاش نشست و گفت: «آفرین تارا! تو به آرزویت رسیدی. حالا تو میتوانی به دیگران کمک کنی، همان طور که من به تو کمک کردم.» تارا فهمید که هر دختری میتواند به هر آرزویی برسد، اگر به خودش ایمان داشته باشد و از هیچ تلاشی فروگذار نکند.
قصه های بیشتر: قصه بچگانه برای بچه های افسرده | قصه برای کودکان بیش فعال
داستان آموزنده دخترانه درباره دوستی

روزی روزگاری در دهکدهای کوچک آسیابانی بود که الاغی داشت. سالها الاغ برای آسیابان کار کرده بود و بارهای سنگین را جا به جا کرده بود، ولی دیگر پیر شده و نمیتوانست بار بکشد. بالاخره یک روز صبح آسیابان الاغ را از خانه اش بیرون کرد و گفت: برو هر جا که دلت میخواد. من دیگه به تو احتیاج ندارم. الاغ بیچاره تا شب این طرف و آن طرف رفت. دیگر خسته و گرسنه شده بود. با خودش گفت: باید برم و برای خودم چیزی پیدا کنم و بخورم.
الاغ از دهکده بیرون رفت. از آسیابان و آسیابش دور شد. کنار درخت پیری رسید که شاخه هایش شکسته بود و چند شاخه تازه از روی تنه اش جوانه زده بود. کنار درخت پر از علفهای سبز و تازه بود. الاغ گرسنه تا آنجا که شکمش جا داشت علف خورد و سیر شد. بعد دوباره با خودش گفت: زیاد هم بد نشد. حالا دیگه بار نمیبرم و منت آسیابان رو هم نمیکشم.
به راهش ادامه داد تا اینکه چشمش به سگی افتاد که تنها و غمگین کنار جاده نشسته. الاغ گفت: سلام دوست من، چرا تنها نشستی؟ چرا اینقدر غمگین و ناراحتی؟ سگ آهی کشید و گفت: دست رو دلم نذار که خیلی ناراحتم. الاغ پرسید: آخه برای چی؟ سگ گفت: سالهای سال برای صاحبم کار کردم. همه جا همراهش بودم. آنقدر این طرف و آن طرف میدویدم که خسته و کوفته به خانه بر میگشتم. اما دیروز که ما به شکار رفته بودیم، گرگی سر راهمون سبز شد و من، چون پیرم نتونستم جلوش بایستم و با او بجنگم. صاحبم که از گرگ ترسیده بود، همه تقصیرها را گردن من انداخت و امروز منو از خانه اش بیرون کرد و گفت: برو هر جا دلت میخواد. من با تو کاری ندارم. حالا من نمیدونم کجا برم. الاغ با مهربانی گفت: غصه نخور که خدا بزرگه و کسی را بی پناه نمیذاره. بیا دو تایی بریم جای مناسبی پیدا کنیم و با هم زندگی کنیم.
آنها راه افتادند و رفتند تا رسیدند به گربهای که تنها و غمگین روی کنده درختی نشسته بود. نزدیک گربه که رسیدند، سلام کردند. الاغ پرسید: چی شده؟ جرا اینقدر غمگینی؟ گربه گفت: باید غمگین باشم. سالها توی خونهی صاحبم موش میگرفتم و خدمت میکردم. ولی حالا که پیر شدم او گربه دیگهای آورده و منو از خونه بیرون انداخته. به نظرتون نباید غمگین باشم؟ الاغ گفت: ما هم مثل تو هستیم. بیا با هم بریم، ببینیم خدا چی میخواد؟ گربه هم قبول کرد و دنبال آنها راه افتاد.
آنها رفتند و رفتند تا به خروسی رسیدند. خروس روی سر در خانهای ایستاده بود و با صدای غمگینی قوقولی قوقو میکرد. الاغ جلو رفت، سلام کرد و گفت: خروس جان، چه مشکلی داری که اینقدر غمگین آواز میخونی؟ خروس گفت: روزگاری من سحرخیزترین خروس آبادی بودم. هر شب سحر بیدار میشدم و آنقدر آواز میخوندم که همه را بیدار میکردم. اما حالا پیر شدم و گاهی خواب میمونم. صاحبم میخواد سر منو ببره و گوشتم را بپزه و بخوره. الاغ گفت: ممکنه تو پیر شده باشی و نتونی سحر بیدار شی. ولی هنوز صدات زیبا و خوش آهنگه. با ما بیا میریم جای مناسبی پیدا میکنیم و به خوشی روزگار میگذرونیم. خروس هم قبول کرد و دنبال آنها راه افتاد.
کم کم هوا تاریک شد و آنها مجبور شدند کنار درختی توقف کنند. سگ و الاغ کنار درخت خوابیدند. اما گربه و خروس رفتند بالای درخت و روی شاخههای آن نشستند. از گرسنگی خوابشان نمیبرد و دور و بر را نگاه میکردند. ناگهان خروس گفت: من از دور نوری میبینم. انگار یه کلبه اونجاست. پاشین بریم اونجا. شاید چیزی پیدا کنیم و بخوریم. الاغ و سگ هم قبول کردند و دوباره راه افتادند.
وقتی به نور رسیدند دیدند یک کلبهی کوچک است. از پشت پنجره آن به داخل نگاه کردند. روی میز غذاهای زیادی بود و چهار مرد دور میز نشسته بودند و غذا میخوردند. کنار دست آنها هم سکههای طلای زیادی بود. الاغ گفت: اینا دزدند. باید این دزدها رو از کلبه بیرون کنیم. خروس به داخل کلبه نگاهی کرد و گفت: چهار نفر مرد قوی هیکلند. چطوری اونا رو بیرون کنیم؟
گربه گفت: راست میگه اونا خیلی قوی به نظر میان. ما چی؟ خسته و گرسنه! سگ از خستگی چرت میزد. اما الاغ در فکر بود و داشت نقشهای میکشید. الاغ میدانست که با فکر میتوان بر زور بازو پیروز شد. پس باید فکر میکرد و نقشه خوبی میکشید. بالاخره فکری در ذهنش جرقه زد. دوستانش را به کناری برد و نقشه اش را برای آنها گفت. همه تعجب کردند. نقشه خوبی بود. تصمیم گرفتند زودتر دست به کار شوند.
آنها آهسته جلو رفتند و الاغ دو پای جلویش را بالا آورد و گذاشت لب پنجره. سگ پرید به پشت الاغ و آنجا ایستاد. بعد نوبت گربه بود. او پرید بالا و پشت سگ ایستاد. حالا فقط خروس مانده بود. او هم پرید روی پشت گربه. سایه حیوانها داخل اتاق افتاد و این سایه مثل یک غول بزرگ و ترسناک شد. دزدها با دیدن این غول به وحشت افتادند. در همین لحظه حیوانها شروع کردند به سر و صدا کردن. صدایشان در هم پیچید و صدای وحشتناکی ایجاد کرد و دزدها بیشتر ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. آنقدر ترسیده بودند که حتی سکه هایشان را هم فراموش کردند. با فرار کردن دزدها چهار حیوان قصهی ما که دیگر با هم دوست شده بودند از شادی فریاد کشیدند: زنده باد، ما برنده شدیم. دزدها فرار کردند.
بعد از کمی شادی به داخل خانه رفتند. دور میز نشستند و مشغول خوردن شدند. گربه همان طور که ماهی را به دندان میکشید گفت: نقشه ات عالی بود الاغ جان. خروس هم دانه ذرتش را قورت داد و گفت: من فکر نمیکردم اینقدر زود موفق بشیم! و همه به فکر الاغ آفرین گفتند.
الاغ گفت: نقشهی من خوب بود، اما کمک شما هم خیلی موثر بود. اگه من تنها بودم نمیتونستم هیچ کاری بکنم. این مهمه که ما برای خودمون دوستایی پیدا کنیم و در هر کاری همکاری داشته باشیم تا موفق بشیم. خیلی از کارارو تنهایی نمیشه کرد و برای همین باید دوستای زیادی داشته باشیم.
قصه های بیشتر: قصه بچگانه با موضوع موفقیت و شکست | قصه برای کودکان بازیگوش
قصه کفشهای صورتی روژان
روژان دختربچهای هشتساله بود که موهای بلند و فرفری داشت و عاشق رنگ صورتی بود. او هر وقت چیزی صورتی میدید، چشمانش برق میزد؛ از گلهای صورتی گرفته تا مداد، کیف، دفتر و حتی بستنی توتفرنگی.
یک روز، پدرش برای تولدش یک جفت کفش صورتی بسیار زیبا خرید. کفشها بندهای براق داشتند و روی هر کدام یک پروانه کوچک میدرخشید.
روژان وقتی جعبه را باز کرد، با خوشحالی فریاد زد:
«وای! قشنگترین کفشهای دنیا!»
از آن روز، او هر جا میرفت همان کفشها را میپوشید.
مادرش گفت:
«روژان جان، این کفشها برای مهمانی مناسباند. برای بازی در پارک بهتر است کفش راحت بپوشی.»
اما روژان گفت:
«نه! من فقط همینها را دوست دارم.»
فردای آن روز با همان کفشها به مدرسه رفت.
دوستانش از دیدن کفشها تعجب کردند.
یکی گفت:
«چه قشنگاند!»
دیگری گفت:
«کاش من هم چنین کفشی داشتم.»
روژان از شنیدن این حرفها خیلی خوشحال شد.
کمکم بیشتر از اینکه به بازی و درس فکر کند، حواسش به کفشهایش بود.
اگر کسی نزدیکش میشد، میگفت:
«مواظب باش روی کفشهایم پا نگذاری.»
اگر باران میآمد، راهش را عوض میکرد تا کفشهایش خیس نشوند.
اگر زنگ ورزش بود، کنار زمین میایستاد و بازی نمیکرد.
یک روز معلم گفت:
«بچهها، امروز قرار است در حیاط مدرسه یک مسابقه طنابکشی برگزار کنیم.»
همه با هیجان آماده شدند.
دوست صمیمی روژان، یعنی سارا، گفت:
«بیا با هم در یک تیم باشیم.»
روژان به کفشهایش نگاه کرد و گفت:
«نه، ممکن است خاکی شوند.»
سارا لبخندش را جمع کرد و گفت:
«اشکالی ندارد.»
مسابقه شروع شد.
همه بچهها با خنده طناب را میکشیدند.
یکی روی زمین افتاد و دوباره بلند شد.
یکی دستش خاکی شد.
یکی کفشش گلآلود شد.
اما همه میخندیدند.
فقط روژان روی نیمکت نشسته بود و مسابقه را تماشا میکرد.
آن روز وقتی به خانه برگشت، کفشهایش مثل صبح تمیز بودند؛ اما خودش اصلاً خوشحال نبود.
شب هنگام، مادربزرگ به خانه آنها آمد.
او متوجه ناراحتی روژان شد و پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
روژان گفت:
«نه.»
اما مادربزرگ میدانست که چیزی او را ناراحت کرده است.
بعد از شام، کنار او نشست و گفت:
«میدانی این دستهای من چرا اینقدر چروک شدهاند؟»
روژان با دقت نگاه کرد.
«نه.»
مادربزرگ خندید.
«چون سالها با همین دستها کار کردم؛ نان پختم، گل کاشتم، فرش بافتم، برای مادرت لباس دوختم و هزار کار دیگر.»
بعد کفشهای روژان را نگاه کرد و گفت:
«به نظرت کفش برای چیست؟»
روژان سریع گفت:
«برای اینکه قشنگ باشیم.»
مادربزرگ سرش را تکان داد.
«نه عزیزم. کفش اول برای راه رفتن ساخته شده است. اگر فقط گوشه کمد بماند یا صاحبش از ترس کثیف شدن هیچ جا نرود، دیگر کفش خوشحالی نیست.»
این جمله در ذهن روژان ماند.
روز بعد، کلاس آنها به باغ گل رفت.
معلم گفت:
«هر گروه باید یک گل پیدا کند و درباره آن تحقیق کند.»
بچهها با شادی میان باغ راه افتادند.
اما مسیر باغ کمی گلی بود.
روژان همان اول ایستاد.
سارا گفت:
«نمیآیی؟»
روژان گفت:
«کفشهایم خراب میشوند.»
سارا به تنهایی رفت.
بعد از چند دقیقه، بچهها با گلهای رنگارنگ برگشتند.
یکی گل محمدی پیدا کرده بود.
یکی گل نرگس.
یکی بنفشه.
اما روژان هیچ گلی نداشت.
معلم با مهربانی پرسید:
«چرا چیزی پیدا نکردی؟»
روژان آرام گفت:
«نخواستم کفشهایم کثیف شوند.»
معلم لبخندی زد و چیزی نگفت.
در راه بازگشت، روژان احساس عجیبی داشت.
او فهمید که کفشهایش تمیز ماندهاند، اما یک روز قشنگ را از دست داده است.
چند روز بعد، باران شدیدی بارید.
وقتی مدرسه تمام شد، همه بچهها زیر باران میدویدند و میخندیدند.
روژان زیر سقف ایستاده بود.
ناگهان دید دختربچهای از کلاس اول زمین خورد.
کیفش داخل آب افتاد و دفترهایش خیس شدند.
روژان لحظهای مکث کرد.
اگر میدوید، کفشهای صورتیاش کاملاً خیس میشدند.
اما اگر نمیرفت، آن دختر تنها میماند.
او چند ثانیه به کفشهایش نگاه کرد.
بعد لبخندی زد و با سرعت دوید.
داخل آب پرید.
دست دختر کوچولو را گرفت.
دفترهایش را جمع کرد.
کیفشش را از آب بیرون آورد.
وقتی هر دو زیر سایبان رسیدند، کفشهای صورتی روژان پر از گل و آب شده بودند.
دختر کوچولو با لبخند گفت:
«خیلی ممنون.»
روژان برای اولین بار اصلاً ناراحت نبود که کفشهایش کثیف شدهاند.
وقتی به خانه رسید، مادرش کفشها را دید و گفت:
«وای! چه بلایی سر کفشها آمده؟»
روژان همه ماجرا را تعریف کرد.
مادر او را در آغوش گرفت و گفت:
«امروز این کفشها از همیشه زیباتر شدهاند.»
روژان تعجب کرد.
«ولی که کثیفاند.»
مادر لبخند زد.
«گاهی چیزها به خاطر کاری که با آنها انجام میدهیم، ارزشمندتر میشوند.»
آن شب، روژان مدت زیادی به کفشهایش نگاه کرد.
گل روی آنها خشک شده بود.
اما هر بار که به آنها نگاه میکرد، لبخند دختر کوچولو را به یاد میآورد.
روز بعد، کفشهایش را تمیز کرد.
اما دیگر از کثیف شدنشان نمیترسید.
در زنگ ورزش با دوستانش دوید.
در پارک بازی کرد.
در مسابقه طنابکشی شرکت کرد.
روی چمنها دوید و خندید.
گاهی کفشهایش خاکی میشدند.
گاهی بندشان باز میشد.
گاهی روی آنها لکه میافتاد.
اما حالا روژان میدانست که کفشها برای زندگی کردن هستند، نه فقط برای تماشا شدن.
چند هفته بعد، مادربزرگ دوباره به خانه آنها آمد.
وقتی کفشهای صورتی را دید که کمی کهنه شده بودند، پرسید:
«هنوز دوستشان داری؟»
روژان با لبخند گفت:
«بیشتر از قبل.»
مادربزرگ پرسید:
«با اینکه دیگر مثل روز اول نو نیستند؟»
روژان گفت:
«چون حالا هر خط و هر لکه روی آنها، یک خاطره قشنگ است.»
مادربزرگ لبخند زد و گفت:
«آفرین دخترم. آدمها هم همینطورند. چیزی که آنها را زیبا میکند، فقط لباس یا کفش یا ظاهرشان نیست؛ بلکه مهربانی، کمک کردن و خاطرات خوبی است که با دیگران میسازند.»
از آن روز به بعد، هر وقت روژان کفشهای صورتیاش را میپوشید، به جای اینکه نگران تمیز ماندنشان باشد، به این فکر میکرد که امروز با آنها چه خاطره زیبایی خواهد ساخت.
و هر بار که به لکه کوچک کنار کفشش نگاه میکرد، یادش میآمد که گاهی زیباترین چیزهای زندگی، درست همان لحظههایی هستند که برای کمک به دیگران، از ترسهای کوچک خودمان عبور میکنیم.
قصه های بیشتر: قصه بچگانه با موضوع گریه کردن | قصه بچگانه برای بچه های شلوغ
قصه تاج کاغذی آوا

آوا دختربچهای هفتساله بود که عاشق قصههای شاهزادهها بود. هر شب قبل از خواب، از مادرش میخواست برایش داستانی درباره قصرهای بزرگ، لباسهای رنگارنگ و تاجهای درخشان تعریف کند.
او همیشه میگفت:
«کاش من هم یک شاهزاده واقعی بودم.»
یک روز در کلاس هنر، معلم به همه بچهها کاغذهای رنگی، قیچی، چسب و مداد داد و گفت:
«امروز هر کس هر چیزی که دوست دارد میسازد.»
بچهها با ذوق مشغول کار شدند.
یکی قایق ساخت.
یکی پروانه.
یکی خانه.
اما آوا تصمیم گرفت یک تاج درست کند.
او با دقت کاغذ طلایی را برید، روی آن ستارههای رنگی چسباند و چند نگین پلاستیکی هم روی تاج گذاشت.
وقتی کارش تمام شد، تاج را روی سرش گذاشت.
همه گفتند:
«وای! چه تاج قشنگی!»
آوا از خوشحالی لبخند زد.
از آن روز، هر جا میرفت، تاجش را هم با خودش میبرد.
در خانه.
در پارک.
در مهمانی.
حتی هنگام غذا خوردن.
مادرش با خنده گفت:
«فکر کنم این تاج دیگر از سرت جدا نمیشود.»
آوا گفت:
«چون من یک شاهزاده هستم.»
چند روز بعد، مدرسه آنها تصمیم گرفت یک نمایش کوچک اجرا کند.
معلم گفت:
«هر کس میتواند نقش یکی از شخصیتهای قصه را بازی کند.»
همه بچهها هیجانزده شدند.
آوا مطمئن بود که نقش شاهزاده را به او میدهند.
اما وقتی معلم نقشها را تقسیم کرد، شاهزاده دختر دیگری شد.
برای آوا نقش باغبان کوچکی در نظر گرفته شده بود که باید به گلها آب میداد.
آوا ناراحت شد.
با اخم گفت:
«من این نقش را بازی نمیکنم.»
معلم با آرامش پرسید:
«چرا؟»
آوا گفت:
«چون من شاهزادهام.»
معلم لبخندی زد و گفت:
«در این نمایش، باغبان هم نقش مهمی دارد.»
اما آوا قبول نکرد.
آن روز با ناراحتی به خانه برگشت.
مادرش پرسید:
«چه شده؟»
آوا همه ماجرا را تعریف کرد.
بعد گفت:
«اگر شاهزاده نباشم، دیگر نمایش قشنگ نمیشود.»
مادر چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
فردای آن روز، مادربزرگ برای دیدن آوا آمد.
وقتی ناراحتی او را فهمید، گفت:
«میخواهی یک قصه برایت تعریف کنم؟»
آوا گفت:
«بله.»
مادربزرگ شروع کرد.
«سالها پیش، در یک سرزمین دور، پادشاهی زندگی میکرد که تاجی از طلا داشت. همه فکر میکردند چون تاج دارد، حتماً بهترین آدم دنیاست.
اما یک روز تاجش گم شد.
پادشاه خیلی ناراحت شد و گفت: حالا دیگر هیچکس مرا دوست نخواهد داشت.
در همان زمان، پیرمردی به او گفت: اگر مردم فقط به خاطر تاج دوستت داشته باشند، پس هیچوقت خودت را دوست نداشتهاند.»
آوا با دقت گوش داد.
مادربزرگ ادامه داد:
«پادشاه تصمیم گرفت بدون تاج میان مردم برود.
او به بیماران کمک کرد.
برای کودکان کتاب خواند.
درخت کاشت.
پل ساخت.
وقتی چند ماه بعد تاجش پیدا شد، مردم گفتند: ما تو را نه به خاطر تاج، بلکه به خاطر مهربانیات دوست داریم.»
قصه که تمام شد، مادربزرگ پرسید:
«به نظرت چه چیزی یک نفر را شاهزاده واقعی میکند؟»
آوا کمی فکر کرد.
بعد گفت:
«تاج؟»
مادربزرگ لبخند زد.
«نه.»
«لباس؟»
«نه.»
«پس چه؟»
مادربزرگ دستش را روی قلب آوا گذاشت و گفت:
«دل مهربان.»
آن شب، آوا مدت زیادی به تاج کاغذیاش نگاه کرد.
صبح روز بعد، تاج را برداشت و به مدرسه برد.
اما این بار، آن را روی سرش نگذاشت.
نمایش شروع شد.
دختری که نقش شاهزاده را داشت، ناگهان مریض شد و نتوانست بیاید.
همه بچهها نگران شدند.
معلم گفت:
«حالا چه کار کنیم؟»
آوا جلو رفت.
همه فکر کردند میخواهد بگوید نقش شاهزاده را بازی میکند.
اما او گفت:
«میتوانیم نمایش را عوض کنیم.»
معلم پرسید:
«چطور؟»
آوا گفت:
«داستان را طوری اجرا کنیم که باغبان به همه گلها رسیدگی کند و به شاهزاده کمک کند.»
معلم لبخند زد.
«فکر خوبی است.»
نمایش با کمی تغییر اجرا شد.
در پایان، همه بچهها کنار هم تعظیم کردند.
تماشاگران با صدای بلند دست زدند.
بعد از نمایش، مدیر مدرسه گفت:
«امروز زیباترین بخش نمایش، همکاری بچهها بود.»
آوا احساس عجیبی داشت.
او فهمید که برای درخشیدن، لازم نیست همیشه نقش اول باشد.
چند روز بعد، زنگ تفریح، یکی از دخترهای کلاس زمین خورد و زانویش خراش برداشت.
بعضی بچهها فقط نگاه کردند.
اما آوا سریع به سمت او رفت.
دستش را گرفت.
گرد و خاک لباسش را پاک کرد.
او را نزد مربی برد.
دخترک با لبخند گفت:
«ممنون.»
همان لحظه، دوستش سارا گفت:
«امروز واقعاً مثل یک شاهزاده رفتار کردی.»
آوا با تعجب گفت:
«ولی که تاج نداشتم.»
سارا خندید و گفت:
«شاهزاده واقعی با تاج شناخته نمیشود.»
آن شب، آوا تاج کاغذیاش را از روی قفسه برداشت.
مدتی به آن نگاه کرد.
بعد آن را داخل جعبه خاطراتش گذاشت.
مادر پرسید:
«دیگر نمیخواهی آن را روی سرت بگذاری؟»
آوا لبخند زد و گفت:
«گاهی میگذارم. اما حالا فهمیدهام که تاج فقط یک کاغذ قشنگ است.»
مادر پرسید:
«پس تاج واقعی چیست؟»
آوا دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
«وقتی مهربان باشم، راستگو باشم، به دیگران کمک کنم و کسی را ناراحت نکنم، انگار یک تاج نامرئی روی سرم دارم.»
مادر او را در آغوش گرفت و گفت:
«و آن تاج، از هر تاج طلایی ارزشمندتر است.»
از آن روز به بعد، هر وقت آوا دختری را میدید که تنها مانده بود، کنارش مینشست.
اگر کسی وسیلهای را گم میکرد، کمک میکرد پیدایش کند.
اگر دوستی ناراحت بود، به حرفهایش گوش میداد.
و هر بار که این کارها را انجام میداد، احساس میکرد تاج نامرئیاش کمی درخشانتر شده است.
او دیگر آرزو نمیکرد فقط یک شاهزاده قصهها باشد.
چون فهمیده بود هر دختری که با مهربانی، صداقت و محبت زندگی کند، میتواند یک شاهزاده واقعی باشد؛ حتی اگر تاجش فقط از جنس قلبش باشد.
قصه های بیشتر: قصه کودکانه برای بچه های خجالتی | قصه بچگانه برای غلبه بر اضطراب
قصه صندوقچه رازهای نرگس

نرگس دختربچهای هشتساله بود که یک عادت عجیب داشت. هر وقت کسی از او تعریف میکرد، خوشحال میشد، اما اگر حتی یک اشتباه کوچک میکرد، تمام روز غمگین میماند.
اگر در نقاشیاش یک خط کج میافتاد، میگفت:
«دیگر نقاشیام خراب شد.»
اگر موقع خواندن درس یک کلمه را اشتباه میگفت، با ناراحتی کتاب را میبست.
اگر موقع دویدن زمین میخورد، دیگر بازی را ادامه نمیداد.
او همیشه فکر میکرد که باید همه کارها را بینقص انجام دهد.
یک روز، وقتی از مدرسه به خانه برگشت، با ناراحتی کیفش را گوشه اتاق انداخت.
مادرش پرسید:
«چه شده دخترم؟»
نرگس آهی کشید و گفت:
«امروز از دیکته فقط یک کلمه را اشتباه نوشتم.»
مادر لبخند زد و گفت:
«پس بیشتر کلمهها را درست نوشتهای.»
اما نرگس سرش را تکان داد.
«نه. همان یک اشتباه کافی است.»
چند روز بعد، مادربزرگ برای دیدن آنها آمد. او همیشه برای نرگس هدیههای جالبی میآورد.
این بار یک صندوقچه چوبی کوچک با خودش آورده بود.
صندوقچه قفل نداشت، اما روی درِ آن یک گل کوچک حک شده بود.
نرگس با کنجکاوی پرسید:
«داخلش چیست؟»
مادربزرگ گفت:
«فعلاً هیچ چیز.»
«پس چرا آن را به من دادهای؟»
مادربزرگ لبخند زد و گفت:
«چون قرار است تو آن را پر کنی.»
نرگس تعجب کرد.
«با چه چیزی؟»
«با رازهای کوچک موفقیتت.»
نرگس گفت:
«ولی من موفقیتی ندارم.»
مادربزرگ با مهربانی گفت:
«مطمئنی؟»
نرگس سرش را تکان داد.
آن شب، مادربزرگ چند تکه کاغذ رنگی کنار صندوقچه گذاشت و گفت:
«هر شب فقط یک اتفاق خوب را روی یک کاغذ بنویس و داخل صندوقچه بینداز.»
نرگس گفت:
«اگر اتفاق خوبی نیفتاده باشد چه؟»
مادربزرگ پاسخ داد:
«آن وقت باید بیشتر دقت کنی.»
شب اول، نرگس مدت زیادی فکر کرد.
بعد روی یک کاغذ نوشت:
«امروز به دوستم مدادم را قرض دادم.»
کاغذ را تا کرد و داخل صندوقچه انداخت.
شب دوم نوشت:
«امروز گلهای حیاط را آب دادم.»
شب سوم نوشت:
«امروز به برادرم کمک کردم اسباببازیهایش را جمع کند.»
کمکم صندوقچه پر از کاغذهای رنگی شد.
یک روز در مدرسه، معلم از بچهها خواست نقاشی بکشند.
نرگس با دقت شروع به کشیدن یک باغ زیبا کرد.
اما ناگهان دستش لرزید و رنگ سبز روی خورشید ریخت.
او با ناراحتی گفت:
«همهچیز خراب شد.»
خواست کاغذ را پاره کند.
اما معلم دستش را گرفت و گفت:
«صبر کن.»
بعد لبخندی زد و گفت:
«به نظرت اگر این لکه را به یک درخت تبدیل کنیم چه میشود؟»
نرگس با تعجب نگاه کرد.
معلم با چند خط ساده، لکه سبز را تبدیل به شاخههای یک درخت کرد.
بعد گفت:
«ببین، حالا نقاشی حتی قشنگتر هم شده است.»
آن روز، نرگس چیزی یاد گرفت.
گاهی اشتباهها پایان کار نیستند؛ بلکه آغاز یک فکر تازهاند.
وقتی به خانه برگشت، روی یک کاغذ نوشت:
«امروز فهمیدم اشتباهها همیشه دشمن من نیستند.»
و آن را داخل صندوقچه انداخت.
چند هفته بعد، پدر نرگس او را به پارک برد.
در پارک، مسابقه دو برگزار میشد.
نرگس هم ثبتنام کرد.
وقتی مسابقه شروع شد، با تمام توان دوید.
اما نزدیک خط پایان پایش به سنگ کوچکی گیر کرد و روی چمن افتاد.
چند کودک از او جلو زدند.
وقتی مسابقه تمام شد، نرگس نفر پنجم شد.
اشک در چشمانش جمع شد.
پدرش کنارش آمد و گفت:
«حالت خوب است؟»
نرگس گفت:
«من باختم.»
پدر لبخند زد.
«فکر میکنی فقط برندهها شجاع هستند؟»
نرگس چیزی نگفت.
پدر ادامه داد:
«شجاعت یعنی بعد از زمین خوردن دوباره بلند شوی.»
همان لحظه، مسئول مسابقه به همه بچهها مدال یادبود داد.
وقتی نوبت نرگس رسید، مسئول گفت:
«آفرین که با وجود زمین خوردن، مسابقه را تا آخر ادامه دادی.»
نرگس لبخند کوچکی زد.
آن شب، روی یک کاغذ نوشت:
«امروز بعد از زمین خوردن، دوباره بلند شدم.»
صندوقچه کمکم سنگینتر میشد.
اما نرگس احساس میکرد دلش هم سبکتر شده است.
یک روز، دوستش یگانه به خانه آنها آمد.
وقتی صندوقچه را دید، پرسید:
«این چیست؟»
نرگس چند کاغذ را برایش خواند.
یگانه گفت:
«فقط همینها را نوشتهای؟»
نرگس گفت:
«همینهای کوچک.»
یگانه لبخند زد.
«به نظر من همین چیزهای کوچک، آدم را بزرگ میکنند.»
چند ماه بعد، روزی رسید که نرگس دوباره در امتحان دیکته فقط یک کلمه را اشتباه نوشت.
وقتی برگه را گرفت، چند لحظه به آن نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
دوستش پرسید:
«ناراحت نشدی؟»
نرگس گفت:
«نه.»
«چرا؟»
«چون نوزده کلمه را درست نوشتهام.»
دوستش خندید.
«قبلاً اینطور فکر نمیکردی.»
نرگس گفت:
«قبلاً فقط اشتباهها را میدیدم.»
آن شب، مادربزرگ دوباره به خانهشان آمد.
نرگس صندوقچه را آورد.
وقتی درِ آن را باز کرد، پر از کاغذهای رنگی شده بود.
مادربزرگ گفت:
«حالا یکی از آنها را بخوان.»
نرگس یکی را برداشت.
روی آن نوشته بود:
«امروز به یک گنجشک آب دادم.»
یکی دیگر را باز کرد.
«امروز مادرم را بغل کردم.»
یکی دیگر:
«امروز از دوستم عذرخواهی کردم.»
یکی دیگر:
«امروز یک اشتباهم را پذیرفتم.»
مادربزرگ گفت:
«میبینی؟»
نرگس لبخند زد.
«چه چیزی را؟»
مادربزرگ گفت:
«تو مدتها فکر میکردی فقط وقتی ارزشمند هستی که هیچ اشتباهی نکنی. اما حالا صندوقچهات پر از کارهای خوبی است که هیچکدام ربطی به کامل بودن ندارند.»
نرگس آرام گفت:
«درست میگویی.»
از آن روز به بعد، هر وقت اشتباهی میکرد، قبل از اینکه ناراحت شود، از خودش میپرسید:
«امروز چه کار خوبی هم انجام دادهام؟»
و همیشه پاسخی پیدا میکرد.
گاهی یک لبخند.
گاهی یک کمک کوچک.
گاهی یک عذرخواهی.
گاهی یک تلاش دوباره.
کمکم نرگس فهمید که هیچ انسانی کامل نیست.
اما هر انسانی میتواند هر روز کمی مهربانتر، صبورتر و شجاعتر از دیروز باشد.
سالها بعد، وقتی صندوقچه دیگر جایی برای کاغذهای تازه نداشت، مادربزرگ دوباره به دیدنش آمد.
او صندوقچه را باز کرد و گفت:
«فکر میکنی بزرگترین راز این صندوقچه چیست؟»
نرگس که حالا بزرگتر شده بود، لبخندی زد و گفت:
«اینکه خوشبختی از کارهای خیلی بزرگ شروع نمیشود.»
مادربزرگ پرسید:
«پس از کجا شروع میشود؟»
نرگس یکی از کاغذهای رنگی را بالا گرفت و گفت:
«از یک مهربانی کوچک، یک تلاش دوباره، یک اشتباه که از آن چیزی یاد میگیریم و یک قلبی که یاد میگیرد خودش را همانطور که هست دوست داشته باشد.»
مادربزرگ او را در آغوش گرفت و گفت:
«و این، باارزشترین گنجی است که هر دختری میتواند در زندگی داشته باشد.»
قصه ستارهای که آرزو داشت مثل ماه بدرخشد

در روستایی آرام، دختربچهای به نام «هستی» زندگی میکرد. هستی هفت ساله بود و هر شب قبل از خواب، کنار پنجره میایستاد و به آسمان نگاه میکرد.
او عاشق ستارهها بود.
یک شب از مادرش پرسید:
«مامان، چرا همه به ماه نگاه میکنند، اما کسی درباره ستارههای کوچک حرف نمیزند؟»
مادر لبخندی زد و گفت:
«شاید چون ماه بزرگتر به نظر میرسد.»
هستی آهی کشید و گفت:
«اگر من هم یک ستاره بودم، دوست داشتم مثل ماه بدرخشم.»
مادر چیزی نگفت.
فقط موهای او را نوازش کرد.
فردای آن روز، معلم از بچهها خواست هر کس درباره آرزویش نقاشی بکشد.
یکی پزشک کشید.
یکی معلم.
یکی آتشنشان.
هستی خودش را به شکل یک ستاره کوچک کشید که کنار ماه ایستاده بود.
بالای نقاشی نوشت:
«دوست دارم مثل ماه بدرخشم.»
وقتی معلم نقاشی را دید، پرسید:
«چرا ماه؟»
هستی گفت:
«چون همه او را دوست دارند.»
معلم فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
چند روز بعد، مدرسه مسابقه قصهگویی برگزار کرد.
هستی دوست داشت شرکت کند، اما وقتی دید چند دختر دیگر خیلی بلند و زیبا صحبت میکنند، آرام کنار کشید.
دوستش نازنین گفت:
«چرا اسمت را ننوشتی؟»
هستی گفت:
«من مثل آنها خوب نیستم.»
«از کجا میدانی؟»
«چون آنها از من بهترند.»
نازنین هرچه اصرار کرد، فایدهای نداشت.
هستی فقط تماشاگر شد.
آن شب، وقتی مادربزرگ برای دیدن آنها آمد، متوجه ناراحتی هستی شد.
پرسید:
«امروز چه شده؟»
هستی همه ماجرا را تعریف کرد.
بعد گفت:
«همیشه یکی هست که از من بهتر باشد.»
مادربزرگ دست او را گرفت و او را به حیاط برد.
هوا تاریک شده بود.
آسمان پر از ستاره بود.
مادربزرگ گفت:
«ماه را میبینی؟»
«بله.»
«حالا آن ستاره کوچک کنار درخت را میبینی؟»
هستی کمی نگاه کرد.
«بله.»
«به نظرت اگر آن ستاره نباشد، آسمان قشنگتر میشود؟»
هستی گفت:
«نه.»
«اگر ده تا از ستارهها نباشند؟»
«باز هم نه.»
«اگر همه ستارهها بروند و فقط ماه بماند؟»
هستی مدتی به آسمان نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«آن وقت آسمان خیلی خلوت میشود.»
مادربزرگ لبخند زد.
«دقیقاً. زیبایی آسمان فقط به ماه نیست. هر ستاره سهم خودش را دارد.»
این جمله در ذهن هستی ماند.
روز بعد، معلم اعلام کرد که برای جشن مدرسه، بچهها باید یک نمایشگاه کوچک از کارهای دستی خودشان درست کنند.
هستی با خودش گفت:
«حتماً کار من از همه بدتر میشود.»
اما مادرش گفت:
«فقط تلاشت را انجام بده.»
هستی تصمیم گرفت یک قاب عکس با گلهای خشک درست کند.
او چند گل کوچک از باغچه برداشت، آنها را خشک کرد و با کمک مقوا و روبان، قاب زیبایی ساخت.
وقتی نمایشگاه برگزار شد، روی میزهای دیگر عروسک، کاردستی، نقاشی و سفال دیده میشد.
هستی با دیدن آنها دوباره ناراحت شد.
«کار من اصلاً قشنگ نیست.»
اما کمی بعد، دختر کوچکی از کلاس اول کنار میز او ایستاد.
با ذوق گفت:
«چه قاب قشنگی! میشود یادم بدهی چطور درستش کنم؟»
هستی با تعجب گفت:
«واقعاً خوشت آمده؟»
دخترک سرش را تکان داد.
آن روز، سه کودک دیگر هم از او خواستند روش ساخت قاب را یادشان بدهد.
هستی فهمید چیزی که خودش آن را معمولی میدانست، برای دیگران ارزشمند بوده است.
چند هفته بعد، معلم پروژهای به کلاس داد.
هر گروه باید یک باغ کوچک در گلدان درست میکرد.
هستی در گروهی قرار گرفت که سه دختر دیگر هم در آن بودند.
هر کدام نظری داشتند.
یکی میخواست گل قرمز بکارد.
یکی گل سفید.
یکی سنگهای رنگی بیاورد.
هستی ابتدا ساکت بود.
با خودش فکر کرد:
«حتماً نظر من خوب نیست.»
اما ناگهان نازنین گفت:
«هستی، تو چه فکری داری؟»
هستی آرام گفت:
«اگر وسط گلدان یک خانه کوچک چوبی هم بگذاریم، قشنگتر میشود.»
همه بچهها گفتند:
«چه ایده خوبی!»
آنها خانه کوچکی ساختند و وسط باغ گذاشتند.
وقتی پروژه تمام شد، معلم گفت:
«این گروه بهترین همکاری را داشته است.»
در راه خانه، هستی به مادرش گفت:
«فکر میکردم حرف من مهم نیست.»
مادر لبخند زد.
«گاهی ما خودمان زودتر از دیگران، خودمان را قضاوت میکنیم.»
آن شب، هستی دوباره کنار پنجره ایستاد.
به آسمان نگاه کرد.
این بار به جای ماه، مدت زیادی به ستارههای کوچک خیره شد.
فکر کرد شاید هر کدام از آنها هم زمانی آرزو داشتند بزرگتر باشند.
اما اگر همه ستارهها تبدیل به ماه میشدند، دیگر هیچ ستارهای در آسمان باقی نمیماند.
روز بعد، معلم از بچهها خواست هر کس درباره بهترین ویژگی خودش یک جمله بنویسد.
بیشتر بچهها سریع شروع کردند.
اما هستی مدت زیادی فکر کرد.
بعد نوشت:
«من دوست دارم چیزهای قشنگ بسازم و به دیگران یاد بدهم.»
معلم برگه او را خواند و گفت:
«این یک ویژگی ارزشمند است.»
هستی لبخند زد.
او دیگر لازم نمیدید شبیه کسی دیگر باشد.
چند روز بعد، جشن مدرسه برگزار شد.
قرار بود بچهها روی صحنه بروند و هر کدام کاری انجام دهند.
بعضی شعر خواندند.
بعضی آواز خواندند.
بعضی نمایش اجرا کردند.
هستی و چند دوستش تصمیم گرفتند به بچههای کوچکتر آموزش ساخت قاب گل خشک بدهند.
وقتی کار تمام شد، یکی از مادرها گفت:
«دخترم تمام راه خانه فقط درباره تو حرف میزد و میگفت میخواهد دوباره این قاب را بسازد.»
هستی از شنیدن این جمله خیلی خوشحال شد.
او فهمید که درخشیدن، همیشه روی صحنه بودن نیست.
گاهی یعنی دانشی را به دیگران یاد بدهی.
گاهی یعنی لبخندی روی صورت کسی بنشانی.
گاهی یعنی کاری کنی که یک نفر احساس کند میتواند چیزی تازه یاد بگیرد.
چند شب بعد، مادربزرگ دوباره به خانه آنها آمد.
او و هستی کنار پنجره نشستند.
آسمان مثل همیشه پر از ستاره بود.
مادربزرگ پرسید:
«حالا اگر میتوانستی یکی را انتخاب کنی، دوست داشتی ماه باشی یا همان ستاره کوچک؟»
هستی کمی فکر کرد.
بعد لبخند زد و گفت:
«همان ستاره.»
مادربزرگ پرسید:
«چرا؟»
هستی به آسمان اشاره کرد و گفت:
«چون فهمیدهام اگر هر ستاره فقط نور خودش را بتاباند، آسمان از همیشه زیباتر میشود.»
مادربزرگ او را در آغوش گرفت و گفت:
«دقیقاً همینطور است. هیچکس لازم نیست شبیه دیگری باشد تا ارزشمند باشد.»
از آن روز به بعد، هر وقت هستی کسی را میدید که از خودش ناامید شده است، داستان ستارهها را برایش تعریف میکرد.
میگفت:
«اگر گل رز بخواهد مثل آفتابگردان باشد، دیگر رز نیست. اگر پروانه بخواهد مثل گنجشک پرواز کند، زیبایی خودش را فراموش میکند. اگر ستاره بخواهد ماه شود، آسمان یکی از ستارههایش را از دست میدهد.»
سالها بعد، وقتی هستی بزرگتر شد، هنوز هم شبها گاهی به آسمان نگاه میکرد.
هر بار که ستارههای کوچک را میدید، لبخند میزد.
چون یاد گرفته بود ارزش هر آدم، به شبیه بودن به دیگران نیست.
هر کسی با مهربانی، تلاش، استعداد و قلب خودش میتواند نور کوچکی به دنیا اضافه کند.
و گاهی همین نورهای کوچک هستند که تاریکترین شبها را زیبا میکنند.
قصه های بیشتر: قصه های قدیمی پادشاهان | داستان بچگانه شنگول و منگول
قصه روبان آبی سوفیا

سوفیا دختربچهای هشتساله بود که موهای بلند و مشکی داشت. او همیشه موهایش را با یک روبان آبی میبست؛ روبانی که مادربزرگش برای تولدش دوخته بود.
مادربزرگ هنگام هدیه دادن روبان گفته بود:
«این روبان جادویی نیست، اما هر بار که آن را میبندی، یادت باشد امروز میتوانی یک کار خوب انجام بدهی.»
سوفیا خندیده بود و گفته بود:
«پس یعنی روبان خوششانسی است؟»
مادربزرگ لبخند زده بود.
«نه عزیزم، خوششانسی واقعی از کارهای خوب خود آدم شروع میشود.»
از آن روز، سوفیا تقریباً هر روز روبان آبی را به موهایش میبست.
یک صبح که به مدرسه رفت، دوستش مریم با ناراحتی گوشه حیاط نشسته بود.
سوفیا کنار او نشست و پرسید:
«چرا ناراحتی؟»
مریم آرام گفت:
«مداد رنگیهایم را گم کردهام. امروز هم کلاس نقاشی داریم.»
سوفیا بدون فکر کردن، مداد رنگیهای خودش را نصف کرد و گفت:
«بیا با هم استفاده کنیم.»
مریم با خوشحالی گفت:
«ممنون.»
آن روز هر دو با همان مدادها نقاشی کشیدند.
وقتی سوفیا عصر به خانه برگشت، روبان آبی را از موهایش باز کرد و یاد حرف مادربزرگ افتاد.
با خودش گفت:
«امروز یک کار خوب انجام دادم.»
روز بعد، هنگام زنگ تفریح، چند دختر مشغول بازی بودند.
در همان موقع، دختری جدید وارد مدرسه شد.
اسمش یلدا بود.
او کسی را نمیشناخت.
آرام کنار دیوار ایستاده بود و فقط بچهها را نگاه میکرد.
بعضی بچهها آنقدر سرگرم بازی بودند که متوجه او نشدند.
سوفیا چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد جلو رفت و گفت:
«سلام، من سوفیا هستم. دوست داری با ما بازی کنی؟»
چشمان یلدا برق زد.
«واقعاً میتوانم؟»
«البته.»
از آن روز، یلدا دیگر تنها نبود.
شب که سوفیا روبانش را باز کرد، دوباره لبخند زد.
او فهمید گاهی یک دعوت ساده میتواند دل یک نفر را شاد کند.
چند هفته بعد، معلم از بچهها خواست برای مسابقه گلکاری مدرسه آماده شوند.
هر گروه باید یک باغچه کوچک درست میکرد.
بچهها مشغول کار شدند.
اما ناگهان یکی از گلدانها از دست دختری به نام آیدا افتاد و شکست.
آیدا با ناراحتی گفت:
«همهچیز خراب شد.»
بعضی بچهها گفتند:
«دیگر نمیشود درستش کرد.»
اما سوفیا گفت:
«صبر کنید.»
او چند تکه گلدان را برداشت.
بعد از باغبان مدرسه کمی چسب مخصوص گرفت.
همه با هم گلدان را تعمیر کردند.
وقتی کار تمام شد، گلدان کمی ترک داشت.
اما دوباره قابل استفاده بود.
معلم لبخند زد و گفت:
«گاهی چیزی که شکسته، اگر با حوصله درست شود، از قبل هم ارزشمندتر میشود.»
سوفیا این جمله را خیلی دوست داشت.
شب، آن را در دفتر کوچکش نوشت.
روزهای مدرسه یکی پس از دیگری میگذشت.
هر روز روبان آبی روی موهای سوفیا بود.
اما کمکم متوجه شد بعضی از دوستانش فکر میکنند این روبان واقعاً جادویی است.
یک روز نازنین پرسید:
«هر وقت روبانت را میبندی، همهچیز خوب پیش میرود؟»
سوفیا خندید.
«نه.»
«پس چرا همیشه خوشحالی؟»
سوفیا کمی فکر کرد و گفت:
«چون هر صبح که روبان را میبندم، یادم میافتد امروز دنبال یک کار خوب بگردم.»
نازنین گفت:
«پس جادو داخل روبان نیست؟»
سوفیا سرش را تکان داد.
«جادو داخل تصمیم آدمهاست.»
چند روز بعد، باران شدیدی بارید.
وقتی مدرسه تعطیل شد، بچهها با عجله به سمت در خروجی رفتند.
سوفیا متوجه شد پیرزنی کنار خیابان ایستاده و نمیتواند از روی چالههای پر از آب عبور کند.
او به همراه پدرش جلو رفت.
دست پیرزن را گرفت و آرام از خیابان ردش کرد.
پیرزن با لبخند گفت:
«دختر مهربان، خدا نگهدارت باشد.»
وقتی به خانه رسید، روبان آبی کاملاً خیس شده بود.
مادر گفت:
«روبانت خراب شد.»
سوفیا روبان را در دستش گرفت.
لبخند زد و گفت:
«اشکالی ندارد.»
«چرا؟»
«چون امروز به درد یک نفر خورد.»
مادر او را بوسید.
چند روز بعد، اتفاقی افتاد که سوفیا را ناراحت کرد.
صبح هنگام بازی، روبان آبیاش باز شد.
باد آن را با خودش برد.
هرچه دنبالش دوید، پیدایش نکرد.
تمام راه خانه گریه کرد.
وقتی مادربزرگ فهمید چه شده، او را در آغوش گرفت.
سوفیا گفت:
«روبانم گم شد.»
مادربزرگ لبخند زد و پرسید:
«فکر میکنی مهربانی تو هم گم شده است؟»
سوفیا با تعجب گفت:
«نه.»
«کمک کردنت چطور؟»
«نه.»
«لبخندت؟»
«نه.»
مادربزرگ گفت:
«پس فقط یک تکه پارچه را از دست دادهای.»
سوفیا کمی سکوت کرد.
حق با مادربزرگ بود.
روز بعد، بدون روبان به مدرسه رفت.
وقتی مریم او را دید، گفت:
«روبانت کو؟»
سوفیا لبخند زد.
«گم شده.»
مریم گفت:
«ناراحتی؟»
«کمی.»
بعد اضافه کرد:
«اما فهمیدهام چیزهایی که مادربزرگ یادم داده، داخل روبان نبود.»
آن روز، سوفیا مثل همیشه به دوستانش کمک کرد.
با یلدا بازی کرد.
به آیدا در جمع کردن کتابهایش کمک کرد.
و برای سرایدار مدرسه که جعبههای سنگینی حمل میکرد، در را باز نگه داشت.
شب که به خانه برگشت، مادربزرگ یک جعبه کوچک به او داد.
داخل جعبه، روبان تازهای بود؛ این بار به رنگ سفید.
سوفیا گفت:
«این هم جادویی است؟»
مادربزرگ خندید.
«نه.»
«پس چرا برایم دوختهای؟»
«تا هر وقت آن را دیدی، یادت بماند مهربانی را هیچ بادی با خودش نمیبرد.»
سوفیا روبان سفید را به موهایش بست.
اما این بار دیگر فکر نمیکرد روبان باعث خوب بودنش میشود.
او میدانست روبان فقط یک یادآوری کوچک است.
یادآوری اینکه هر روز میتواند با یک لبخند، یک کمک کوچک، یک بخشش یا یک مهربانی ساده، دنیا را کمی زیباتر کند.
از آن روز، هر وقت کودکی از او میپرسید:
«راز روبانت چیست؟»
سوفیا لبخند میزد و میگفت:
«رازش این است که هر صبح از خودم میپرسم: امروز دل چه کسی را میتوانم شاد کنم؟»
و همین سؤال کوچک، باعث میشد هر روز، یکی از زیباترین روزهای زندگی او باشد.
قصه دفترچه آرزوهای یاسمن
یاسمن دختربچهای نهساله بود که عاشق نوشتن بود. هر وقت مداد و کاغذی پیدا میکرد، شروع میکرد به نوشتن؛ گاهی شعر، گاهی نقاشی، گاهی هم فقط چند جمله درباره اتفاقهای روز.
یک روز، پدرش هنگام مرتب کردن کتابخانه، یک دفترچه کوچک با جلد بنفش به او هدیه داد.
روی جلد دفترچه، یک پروانه طلایی کشیده شده بود.
پدر گفت:
«این دفترچه مخصوص توست.»
یاسمن با ذوق پرسید:
«برای نوشتن مشق؟»
پدر خندید.
«نه، برای نوشتن آرزوها و کارهایی که دوست داری یاد بگیری.»
یاسمن همان شب صفحه اول را باز کرد و نوشت:
«دوست دارم یک روز پیانو یاد بگیرم.»
صفحه بعد نوشت:
«دوست دارم دوچرخهسواری را بدون ترس یاد بگیرم.»
بعد نوشت:
«دوست دارم یک داستان بنویسم که همه آن را دوست داشته باشند.»
او هر شب یک آرزوی تازه داخل دفترچه مینوشت.
اما فقط مینوشت.
هیچکدام را شروع نمیکرد.
هر بار با خودش میگفت:
«بعداً.»
یک روز مادرش پرسید:
«چرا امروز دوچرخهات را بیرون نبردی؟»
یاسمن گفت:
«فردا تمرین میکنم.»
فردا هم گفت:
«پسفردا.»
هفتهها گذشت.
دفترچه پر از آرزو شده بود.
اما هیچکدام رنگ واقعیت نگرفته بودند.
یک عصر، مادربزرگ به خانه آنها آمد.
دفترچه را دید و با علاقه آن را ورق زد.
بعد لبخند زد و گفت:
«چه آرزوهای قشنگی!»
یاسمن با افتخار گفت:
«همهشان مال من هستند.»
مادربزرگ پرسید:
«کدامشان را شروع کردهای؟»
یاسمن سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«هنوز هیچکدام.»
مادربزرگ چیزی نگفت.
فقط دفترچه را بست.
روز بعد، او یاسمن را به باغچه خانه برد.
دو دانه لوبیا در دستش بود.
یکی را داخل خاک کاشت.
دیگری را روی یک سنگ گذاشت.
بعد گفت:
«حالا صبر میکنیم.»
چند روز بعد، دانه داخل خاک جوانه زد.
اما دانهای که روی سنگ بود، هیچ تغییری نکرد.
مادربزرگ پرسید:
«چرا این یکی رشد نکرد؟»
یاسمن گفت:
«چون فقط روی سنگ مانده بود.»
مادربزرگ لبخند زد.
«آرزوها هم همینطور هستند.»
یاسمن با تعجب گفت:
«یعنی چه؟»
«اگر فقط داخل دفترچه بمانند، مثل همان دانه روی سنگ هستند.»
این جمله تمام روز در ذهن یاسمن چرخید.
شب که دفترچه را باز کرد، زیر اولین آرزویش نوشت:
«فردا فقط ده دقیقه تمرین دوچرخهسواری.»
صبح روز بعد، کمی میترسید.
اما پدرش همراهش آمد.
او فقط ده دقیقه تمرین کرد.
روز بعد هم ده دقیقه.
روز سوم، پانزده دقیقه.
کمکم دیگر ترسش کمتر شد.
یک هفته بعد، توانست بدون کمک پدر چند متر رکاب بزند.
وقتی از دوچرخه پایین آمد، با خوشحالی خندید.
شب همان روز، کنار آرزوی اول یک ستاره کوچک کشید.
چند روز بعد، سراغ آرزوی دوم رفت.
در کتابخانه مدرسه یک کتاب درباره نتهای موسیقی پیدا کرد.
هر روز چند صفحه از آن را میخواند.
بعد از مدتی، از مادرش خواست اگر امکانش باشد، او را در کلاس موسیقی ثبتنام کند.
مادر گفت:
«دیدی وقتی اولین قدم را برمیداری، بقیه راه هم پیدا میشود؟»
یاسمن لبخند زد.
حالا دیگر هر آرزو فقط یک جمله داخل دفترچه نبود.
هر آرزو یک قدم کوچک هم داشت.
یک روز معلم از بچهها خواست داستان کوتاهی بنویسند.
قبلاً یاسمن همیشه میترسید نوشتهاش خوب نباشد.
اما این بار گفت:
«فقط شروع میکنم.»
او داستانی درباره یک گنجشک کوچک نوشت که از پرواز میترسید.
وقتی داستان را تحویل داد، هنوز فکر میکرد شاید بهترین نباشد.
اما معلم بعد از خواندن آن گفت:
«چه داستان پرامیدی نوشتهای.»
یاسمن از خوشحالی تا خانه دوید.
آن شب، کنار آرزوی «نوشتن داستان» هم یک ستاره کشید.
کمکم دفترچه تغییر کرد.
دیگر فقط پر از آرزو نبود.
کنار خیلی از آرزوها، تاریخ شروع، تجربهها و حتی اشتباههایش را هم مینوشت.
یک روز نوشت:
«امروز موقع دوچرخهسواری افتادم، اما دوباره بلند شدم.»
روز دیگر نوشت:
«امروز آهنگ را اشتباه زدم، ولی دوباره تمرین کردم.»
روز بعد نوشت:
«داستانم را دوباره ویرایش کردم و بهتر شد.»
چند ماه بعد، مادربزرگ دوباره دفترچه را دید.
این بار لبخندش عمیقتر شد.
پرسید:
«فرق این دفترچه با قبل چیست؟»
یاسمن گفت:
«قبلاً فقط آرزوهایم را مینوشتم.»
«و حالا؟»
«حالا برای هر آرزو، یک قدم کوچک برمیدارم.»
مادربزرگ گفت:
«همین قدمهای کوچک هستند که آدم را به آرزوهای بزرگ میرسانند.»
یک روز، خواهر کوچکش از او پرسید:
«اگر آرزوها خیلی بزرگ باشند، چه؟»
یاسمن دفترچه را باز کرد.
اولین صفحه را نشانش داد.
گفت:
«ببین، من اول فقط نوشتم ده دقیقه تمرین.»
بعد آخرین صفحه را نشان داد.
آنجا نوشته بود:
«امروز بدون ترس تمام پارک را با دوچرخه دور زدم.»
خواهرش با تعجب گفت:
«پس از همان ده دقیقه شروع شد؟»
یاسمن لبخند زد.
«بله. بیشتر کارهای بزرگ، از یک قدم کوچک شروع میشوند.»
از آن روز به بعد، هر وقت آرزوی تازهای به ذهنش میرسید، فقط آن را نمینوشت.
کنارش مینوشت:
«اولین قدم من چیست؟»
گاهی اولین قدم فقط پنج دقیقه تمرین بود.
گاهی خواندن یک صفحه کتاب.
گاهی پرسیدن یک سؤال.
گاهی امتحان کردن، حتی اگر کامل نباشد.
سالها بعد، وقتی دفترچه بنفش تقریباً پر شده بود، یاسمن آخرین جمله را در آن نوشت:
«آرزوها مثل ستارهها هستند؛ زیبا هستند، اما تا وقتی فقط به آنها نگاه کنیم، فاصلهشان زیاد میماند. وقتی هر روز یک قدم کوچک به سمتشان برداریم، کمکم میبینیم که آنها از همیشه به ما نزدیکتر شدهاند.»
او دفترچه را بست و لبخند زد.
دیگر میدانست راز رسیدن به آرزوها، عجله کردن یا یکشبه موفق شدن نیست.
راز واقعی، شروع کردن است.
حتی اگر آن شروع، فقط به اندازه یک قدم کوچک باشد.
قصه گل سرخ کوچک و باغ رنگارنگ

در کنار یک جنگل سرسبز، باغ بزرگی پر از گلهای رنگارنگ وجود داشت. در آن باغ، گلهای رز، لاله، نرگس، بنفشه، آفتابگردان و یاس کنار هم زندگی میکردند.
در گوشهای از باغ، یک گل سرخ کوچک تازه شکفته بود. اسم او را «روناک» گذاشته بودند.
روناک هر روز به گلهای دیگر نگاه میکرد.
آفتابگردان از همه بلندتر بود.
یاس خوشبوترین گل باغ بود.
لاله گلبرگهای درخشانی داشت.
بنفشه رنگ بنفش زیبایی داشت.
روناک با خودش میگفت:
«کاش من هم مثل آنها بودم.»
او هیچوقت از خودش راضی نبود.
یک روز به آفتابگردان گفت:
«چقدر خوششانسی که اینقدر قدبلندی.»
آفتابگردان خندید و گفت:
«گاهی هم دوست دارم مثل تو کوچک باشم تا باد مرا کمتر تکان بدهد.»
روناک تعجب کرد.
بعد نزد یاس رفت و گفت:
«همه از بوی خوش تو تعریف میکنند.»
یاس لبخند زد و گفت:
«اما من همیشه آرزو داشتم رنگم مثل گلبرگهای قرمز تو باشد.»
روناک باز هم باور نکرد.
او فکر میکرد همه از خودش بهتر هستند.
چند روز بعد، باغبان پیر باغ میان گلها قدم میزد.
او هر روز با گلها حرف میزد و از آنها مراقبت میکرد.
وقتی غمگین بودن روناک را دید، کنارش نشست و پرسید:
«چرا اینقدر ساکتی؟»
روناک آهی کشید و گفت:
«چون هیچ ویژگی خاصی ندارم.»
باغبان با تعجب پرسید:
«چه کسی این را گفته؟»
روناک گفت:
«خودم.»
باغبان لبخند زد.
«بیا با من.»
او روناک را کنار حوض کوچک باغ برد.
آب زلال بود و تصویر همه گلها در آن دیده میشد.
باغبان گفت:
«اگر فقط آفتابگردانها در این باغ بودند، باغ قشنگ بود؟»
روناک گفت:
«نه.»
«اگر فقط یاس بود؟»
«باز هم نه.»
«اگر همه گلها دقیقاً شبیه هم بودند چه؟»
روناک کمی فکر کرد.
بعد گفت:
«آن وقت باغ خیلی خستهکننده میشد.»
باغبان گفت:
«درست است. زیبایی باغ به خاطر تفاوت گلهاست.»
این حرف در دل روناک نشست.
اما هنوز کاملاً باورش نکرده بود.
چند روز بعد، باران شدیدی بارید.
وقتی باران تمام شد، شاخه یکی از گلهای بلند شکست.
بعضی گلها زیر باران خم شده بودند.
اما روناک که نزدیک زمین بود، سالم مانده بود.
او با تعجب گفت:
«من آسیبی ندیدم!»
باغبان لبخند زد.
«دیدی؟ گاهی همان چیزی که فکر میکنی نقطه ضعف توست، در یک روز دیگر به نقطه قوتت تبدیل میشود.»
روناک آرام لبخند زد.
روزها گذشت.
یک صبح، گروهی از کودکان برای دیدن باغ آمدند.
هر کدام کنار یک گل ایستادند.
دختربچهای کوچک مقابل روناک نشست.
او مدت زیادی به گل سرخ نگاه کرد.
بعد رو به مادرش گفت:
«مامان، این گل از همه قشنگتر است.»
روناک با تعجب به حرف او گوش داد.
چند دقیقه بعد، دختر دیگری کنار یاس ایستاد و گفت:
«من این گل را بیشتر دوست دارم.»
پسر کوچکی هم آفتابگردان را انتخاب کرد.
روناک تازه فهمید که هر کسی زیبایی را به شکل خودش میبیند.
آن شب، وقتی ماه روی باغ میتابید، روناک به گلهای دیگر نگاه کرد.
دیگر حسادت نمیکرد.
فقط از دیدن آنها لذت میبرد.
چند روز بعد، پروانهای کوچک روی گلبرگهای روناک نشست.
پروانه گفت:
«هر روز از کنار گلهای زیادی رد میشوم، اما رنگ تو همیشه توجهم را جلب میکند.»
روناک خندید.
«قبلاً فکر میکردم هیچ زیبایی خاصی ندارم.»
پروانه گفت:
«گاهی آدمها و حتی گلها، آخرین کسانی هستند که زیبایی خودشان را میبینند.»
این جمله باعث شد روناک بیشتر به خودش فکر کند.
او دیگر به جای مقایسه کردن، سعی میکرد بهترین گل سرخی باشد که میتواند باشد.
صبحها با اولین نور خورشید گلبرگهایش را باز میکرد.
وقتی باران میبارید، قطرههای آب را با لبخند روی گلبرگهایش نگه میداشت.
وقتی زنبورها میآمدند، با خوشحالی از آنها پذیرایی میکرد.
کمکم لبخندش بیشتر شد.
چند هفته بعد، باغبان از بچههایی که برای بازدید آمده بودند پرسید:
«به نظرتان زیباترین بخش باغ کجاست؟»
هر کودک جواب متفاوتی داد.
یکی گفت:
«رزها.»
یکی گفت:
«لالهها.»
یکی گفت:
«برکه.»
یکی گفت:
«درخت بزرگ.»
باغبان لبخند زد و گفت:
«همه شما درست میگویید.»
بچهها با تعجب پرسیدند:
«چطور ممکن است همه درست گفته باشیم؟»
باغبان پاسخ داد:
«چون زیبایی فقط یک شکل ندارد. هر کسی چیزی را دوست دارد که دلش را شاد میکند.»
روناک با شنیدن این حرف، احساس کرد دلش سبک شده است.
دیگر آرزو نمیکرد آفتابگردان باشد.
یا یاس.
یا بنفشه.
او فهمیده بود که دنیا به گل سرخ هم نیاز دارد.
چند روز بعد، نسیم ملایمی میان باغ وزید.
گلها آرام تکان خوردند.
روناک با لبخند به آسمان نگاه کرد.
او دیگر خودش را با دیگران مقایسه نمیکرد.
فقط تلاش میکرد هر روز سالمتر، شادابتر و مهربانتر از دیروز باشد.
پروانه دوباره روی گلبرگش نشست و گفت:
«امروز خیلی خوشحال به نظر میرسی.»
روناک پاسخ داد:
«چون فهمیدهام لازم نیست شبیه گل دیگری باشم تا ارزشمند باشم.»
پروانه گفت:
«این، زیباترین رازی است که هر گل میتواند یاد بگیرد.»
از آن روز به بعد، هر گلی که از ظاهر خودش ناراضی میشد، نزد روناک میآمد.
روناک لبخند میزد و میگفت:
«اگر همه گلها شبیه هم بودند، دیگر باغی وجود نداشت؛ فقط یک مزرعه تکراری بود. باغ زیباست، چون هر گل با رنگ، عطر و شکل خودش، بخشی از زیبایی آن را کامل میکند.»
و از آن روز، باغ رنگارنگ، از همیشه زیباتر به نظر میرسید؛ زیرا هر گل یاد گرفته بود که به جای آرزو کردن برای شبیه شدن به دیگران، با تمام وجود خودش باشد و با همان زیبایی مخصوص خودش شکوفه بدهد.
این قصهها برای چه گروه سنی مناسباند؟
پاسخ: ۳ تا ۱۰ سال.
قصههای این مجموعه چه مهارتهایی را در دختران تقویت میکنند؟
پاسخ: اعتمادبهنفس، حل مسئله، همدلی و شجاعت.
یک نمونه قصه برای این موضوع چیست؟
پاسخ: «دخترک کوچولویی که ستارهها را جمع میکرد» یا «ماهپیشونی و کلاغ زرنگ».
والدین چگونه این قصهها را مؤثرتر کنند؟
پاسخ: با گفتوگو دربارهٔ احساسات شخصیتها و ارتباط آن با زندگی خود کودک.










