شعر غروب خورشید | اشعار زیبا در مورد غروب آفتاب و غروب جمعه

در این بخش مجموعه‌ای از شعر غروب خورشید، شعر غروب پاییز، شعر غروب جمعه و اشعار غمگین و عاشقانه درباره لحظه فرو رفتن آفتاب را آماده کرده‌ایم.

شعر غروب خورشید؛ اشعار کوتاه و بلند درباره غروب

شعر غروب خورشید معمولاً حال و هوایی احساسی، عاشقانه، دلتنگ و گاهی غمگین دارد. لحظه‌ای که آفتاب در افق پنهان می‌شود، برای بسیاری از شاعران یادآور تنهایی، پایان روز، انتظار، پاییز و دلتنگی است.

در ادامه مجموعه‌ای از اشعار کوتاه و بلند درباره غروب، غروب جمعه، غروب پاییز، غروب دریا و همچنین بیش از ۳۰ شعر از شاعران کهن فارسی را می‌خوانید.

متن و عکس غروب

بیش از ۳۰ شعر از شاعران کهن درباره غروب، آفتاب، شب و دلتنگی

در این بخش، گزیده‌ای از بیت‌ها و شعرهای کوتاه شاعران کهن و کلاسیک فارسی آمده است؛ شعرهایی که با فضای غروب، شب، آفتاب، فراق، دلتنگی و گذر عمر هماهنگ هستند و می‌توانند برای کپشن، متن ادبی و نوشته‌های احساسی درباره غروب استفاده شوند.

حافظ؛ شعر شب و دلتنگی

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

***

حافظ؛ شعر سحر و روشنایی

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

***

حافظ؛ شعر روز هجران

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

***

غروب خورشید

حافظ؛ شعر سحرگاهی

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

***

حافظ؛ شعر امید در تاریکی

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

***

حافظ؛ شعر گذر از غم

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

***

غروب

حافظ؛ شعر عاشقانه کلاسیک

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

***

حافظ؛ شعر غم و امید

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

***

سعدی؛ شعر شب فراق

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

***

غروب غمگین

سعدی؛ شعر دلتنگی

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

***

سعدی؛ شعر غیبت و حضور

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

***

سعدی؛ شعر جهان و عشق

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

***

سعدی؛ شعر فراق یار

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

***

سعدی؛ شعر دلبستگی

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

***

سعدی؛ شعر پایان و اشتیاق

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت حسب‌الحال مشتاقی

***

مولانا؛ شعر آفتاب

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

***

متن و جملات غروب

مولانا؛ شعر دوری و وصل

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

***

مولانا؛ شعر شبانه

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

***

مولانا؛ شعر بازتاب روزگار

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

***

مولانا؛ شعر جدایی

بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از جدایی‌ها شکایت می‌کند

***

مولانا؛ شعر عشق

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

***

مولانا؛ شعر بازگشت

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

***

خیام؛ شعر گذر عمر

این قافله عمر عجب می‌گذرد

دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

***

دلنوشته غروب

خیام؛ شعر امروز و فردا

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

***

خیام؛ شعر گذشت زمان

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده‌ست فریاد مکن

***

خیام؛ شعر ابر و سبزه

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده گلرنگ نمی‌باید زیست

***

باباطاهر؛ شعر طبیعت و دلدادگی

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به دریا بنگرم دریا ته وینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان از قامت رعنا ته وینم

***

باباطاهر؛ شعر معرفت

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

مطیع نفس شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملایک

تو قدر خود نمی‌دانی چه حاصل

***

متن دلتنگی غروب

باباطاهر؛ شعر شب و دلتنگی

شب تاریک و سنگستان و مو مست

قدح از دست مو افتاد و نشکست

***

رودکی؛ شعر یاد یار

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

***

رودکی؛ شعر گذر روزگار

هر که نامخت از گذشت روزگار

هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

***

ناصَر خسرو؛ شعر چرخ روزگار

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

برون کن ز سر باد خیره‌سری را

***

ناصَر خسرو؛ شعر دانش و آسمان

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلوفری را

***

فردوسی؛ شعر خورشید

چو خورشید تابان برآمد ز کوه

برآمد به هامون سپاه و گروه

***

فردوسی؛ شعر رسم روزگار

چنین است رسم سرای درشت

گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت

***

عطار؛ شعر بیداری و درد

هر که او بیدارتر پر دردتر

هر که او آگاه‌تر رخ زردتر

***

عطار؛ شعر راه عشق

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

***

عکس نوشته غروب

نظامی؛ شعر ایران و دل

همه عالم تن است و ایران دل

نیست گوینده زین قیاس خجل

***

وحشی بافقی؛ شعر پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

قصه بی‌سر و سامانی من گوش کنید

***

انوری؛ شعر شکایت از روزگار

هر بلایی کز آسمان آید

گرچه بر دیگری قضا باشد

به زمین نارسیده می‌گوید

خانه انوری کجا باشد

***

انقدر غروب‍‍های دلگیر دارم …

که حواسم نیست…

کدامشان غروب جمعه است.

خوش بحالت…

که حواست به همه چیز هست…

جز حواس من…

که ” هرجا پرت میکنم …

کنار تُ می افتد”

***

حالا که تو رفته ای می فهمم

دست های تو بود

که به نان طعم می داد

پنیر را به سفیدی برف می کرد

و روز می آمد و سر راهش با ما می نشست

حالا که تو رفته ای

ملال غروب‍‍ی ، نان را قاچ می کند

و برگ درختان

به بهانه ی پاییز

ناپدید می شوند …

شمس لنگرودی

***

خانه دل تنگِ غروبی خفه بود

مثلِ امروز که تنگ است دلم!

پدرم گفت: “چراغ”

و شب از شب پُر شد!

من به خود گفتم: “یک روز گذشت…”

مادرم آه کشید:

“زود بَر خواهد گشت…”

ابری آهسته به چشمم لغزید

و سپس خوابم بُرد…

شعر غروب خورشید

شعر در مورد غروب جمعه

تنهایی

هیولای عجیبیست ..

روزهای هفته رامی بلعد

غروب جمعه بالامیاورد ..

غروب دلگیر

ماشادبودیم

ناگاهان غروب جمعه شد

شعر غم انگیز غروب

بی هیچ نام

می آیی

اما تمام نام های جهان باتوست

وقت غروب نامت

دلتنگی ست

وقتی شبانه چون روحی عریان می آیی

نام تو وسوسه است

زیر درخت سیب نامت

حواست

و چون به ناگزیر

با اولین نفس که سحر می زند

می گریزی

نام گریزناکت

رویاست…

جملات غروب

شعری کوتاه غروب آفتاب

من صبورم اما

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را

به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما

چه قدَر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی رنگ غروب

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما

آه، این بغض گران

صبر چه می داند چیست.

***

قرن هاست که دیگر

کسی به مرگ طبیعی نمی میرد!

تردید ندارم

غروب های جمعه،

در نصف بیشترشان دست دارند…!

آرش شریعتی

شعر غروب خورشید

شعر نو غروب خورشید

برایت

دلتنگی عصر پاییز را می فرستم

مثل کلاغ های دم غروب

هیچ جا نیستم

فقط گاهی

یکی از پرهایم می افتد.

شعری زیبا در مورد تاریکی

هر غروب

می آید و مرا در آغوش می گیرد

تنها

تاریکی” ست که مرا خوب می فهمد.

متن غروب

غروب آفتاب

اولین بار نیست

که این غروب لعنتی غمگین‌ات کرده است

آخرین بار نیز نخواهد بود.

به کوری چشمش اما

خون هم اگر از دیده ببارد

بیش از این خانه‌نشین‌مان

نخواهد کرد ..

کفش و کلاه کردن از تو

خنده به لب آوردن‌ات از من ..

شعر نو  غمگین غروب جمعه

غروب جمعه را دوست دارم

به خاطر دلتنگی ات …

که آرام آرام

سرت را

روی شانه ام می گذارد.

***

شعر غروب خورشید

شعر زیبای غروب و طلوع 

طلوع اوّلین گل سرخ بود

یا غروب آخرین نرگس زرد ؟!

که پروانه ها

تو را در من سرودند

یادم نیست

اوّلین شعرم را برای تو

که باران کجا می خواند

و پنجره ها فهمیدند

شعر غروب

فرض کن یک غروب بارانی‌ست و تو تنها نشسته‌ای مثلاً

بعدش احساس می‌کنی انگار، سخت دل‌تنگ و خسته‌ای مثلاً

در هم‌آن لحظه‌ای که این احساس مثل یک ابر بی‌دلیل آن‌جاست

شده یک لحظه احتمال دهی که دلی را شکسته‌ای مثلاً؟

که دلی را شکسته‌ای و سپس، ابرهای ملامت آمده‌اند

پلک خود را هم از پشیمانی روی هم سخت بسته‌ای مثلاً

مثلاًهای مثل این هر شب، دل‌خوشی‌های کوچکم شده‌اند

در تمام ردیف‌های جهان، تو کنارم نشسته‌ای مثلاً

و دلی را که این همه تنهاست، ژاپنی‌ها قشنگ می‌فهمند

مثل ویرانی هیروشیماست بعد آن جنگ هسته‌ای مثلاً

فرض کن یک غروب بارانی‌ست و تو تنها نشسته‌ای اما

من نباید زیاد شکوه کنم من نباید . . . تو خسته‌ای مثلاً

سیّدمهدی نقبایی

شعر در مورد غروب جمعه و امام زمان

رسیده‌ام به تو

اما هنوز دلتنگ‌اَم!

انگار به اشتباه،

جای طلوع

در غروبِ چشم‌هایت

فرود آمده باشم!

شعر با معنی غروب

می شود تنهایی بچگی کرد

تنهایی بزرگ شد

تنهایی زندگی کرد

تنهایی مُرد

ولی قهوه ی غروب های دلگیر جمعه را

که نمی شود

تنهایی خورد!

شعر غروب خورشید

شعری مفهومی

حالا که تو رفته یی می فهمم

دست های تو بود

که به نان طعم می داد

پنیر را به سفیدی برف می کرد

و روز می آمد و سر راهش با ما می نشست. _

حالا که تو رفته یی

و ملال غروبی نان را قاچ می کند

و برگ درختان

به بهانۀ پاییز

ناپدید می شوند.

اشعار غروب

نشد به مهربانی ات شک کنم

نشد رسما برایت بمیرم

نشد دل آزرده شوی

از غروب ستاره ای دور و

تقصیر ها را من به گردن بگیرم

نشد در سایه ات پناه بگیرم از این همه سرما

نشد از این همه شب

خاطره ای بسازیم

بی خیال آرزوی صبح فردا …نشد.

شعر بلند غروب

با غروب این دل گرفته مرا

می‌رساند به دامن دریا

می‌روم گوش می‌دهم به سکوت

چه شگفت است این همیشه صدا

لحظه‌هایی که در فلق گم شدم

با شفق باز می‌شود پیدا

چه غروری چه سرشکن سنگی

موجکوب است یا خیال شما

دل خورشید هم به حالم سوخت

سرخ‌تر از همیشه گفت: بیا

می‌شد اینجا نباشم اینک آه

بی تو موجم نمی‌برد زینجا

راستی گر شبی نباشم من

چه غریب است ساحل تنها

من و این مرغهای سرگردان

پرسه‌ها می‌زنیم تا فردا

تازه شعری سروده‌ام از تو

غزلی چون خود شما زیبا

تو که گوشت بر این دقایق نیست

باز هم ذوق گوش ماهی‌ها

محمد علی بهمنی

شعر غروب خورشید

شعر زیبا در مورد غروب جمعه

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مائیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

هر پسین

شعر دلتنگی غروب جمعه

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

غروب دلگیر جمعه

تو را دوست دارم

زمین از چرخیدن می ماند.

و خورشید فراموش می کند که باید غروب کند.

غروب غم انگیز

مرد اگر بودم

نبودنت را غروب های زمستان

در قهوه خانه ی دوری

سیگار می کشیدم

شعر غروب خورشید

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی

غروب، این‌ همه غربت، چرا نمی‌آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می‌زند، پس کی

تمام می‌شود این روزهای یلدایی؟

کجاست جاذبه‌ات آفتابِ من؟ خسته است

شهابِ کوچکت از این مدارپیمایی

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟

کجاست گنبد آن چشم‌های مینایی؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی

پانته آ صفایی

شعر غروب خورشید

شعری در مورد غروب دریا

من هیچ کس را آن سوی دیوارها نداشته باشم شاید

اما در این غروب کسالت بار

هیچ چیز به اندازه ی تلفنی از زندان

خوشحالم نمی کند

و مردی که اعتراف کند

گاهی

به جای آزادی

به من می اندیشد

شعر غروب خورشید

شعر غروب دریا

شب از هفت و نیم غروب و

آدمی از یک پرسش ساده آغاز می‌شود

روز از پنج و نیم صبح و

زندگی از یک پرسش دشوار

صبح‌اَت بخیر شب‌زنده‌دارِ سیگار و دغدغه،

لطفا اگر مشکلات جهان را

به جای درستی از دانایی رسانده‌ای،

برو بخواب

آدمی از بیمِ فراموشی است

که جهان را به خوابِ آسان‌ترین اسامیِ خویش می‌خواند

شعر زیبای غروب

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها

دنیای خانه روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها

آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌هاست

زیباترین ترانه دنیا غروب‌ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری ست

شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام

تنها نشسته ایم همین جا غروب‌ها

اینجا پدر، خرابه شام است ، کوفه نیست

اینجا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده ست

دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته ست بغض من

بابا ز راه می‌رسی آیا غروب‌ها

بابا بیا کنار من و این پیاله آب

که تشنه ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی

از جاده‌ها بیایی…اما غروب‌ها

بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز

بسیار رفته اند خدایا غروب‌ها

کم کم پیاله موج زد و چشم روشنش

چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد، و بر سر سنگی نهاد سر

دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می‌چکد

از مشک پاره پاره سقا غروب‌ها

اسماعیل امینی

شعر نو 

همیشه

به انتهای گریه که می رسم

صدای سادۀ فروغ، از نهایت شب را می شنوم

صدای غروب غزال ها را

صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن!

شعر غروب خورشید

شعر درباره غروب دریا

من اینجا یک فنجان نیم خورده دارم

یک صندلی کنار بی حوصله گی هایم

و صداهای زندانی که گاه گاه سر می کشند

از استخوانهایم

از موهایم

سینه ام

و ریز ریز می شوند روی پیراهن غروب

شعر کوتاه جالب

باد می‌آید

کاغذهایم را … تو را با خود می برد.

می شود ماه را با دست هایت نگه داری،

غروب نکند؟

می خواهم درها و پنجره ها را چفت کنم

و تو را

برای همیشه بنویسم

اشعار زیبای غروب

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی

احسان نصری

 

شعر کوتاه غروب

عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود

در غروب جمعه‌ای دلگیر پیدا می‌کنی

ساناز رئوف

اشعار غروب آفتاب

باز جمعه رسید و نیامدی و شدند

غروب جمعه و مرگ و وجود من‌ همراه

مهدی زراعی

شعر غروب

می‌شوم دلتنگ دیدار تو هر تنگ غروب

گر چه غم بسیار، امّا شادی از ما دور نیست

مجتبی رمضانی

اشعار در مورد غروب

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

نجمه زارع

شعر زیبا درمورد غروب دریا

از غروبی که سایه ام را

کاشته ام

هیچ شکوفه ای

طعم بوسه خورشید را

نچشیده است.

شعری درباره غروب دریا

تو که آن بید لب حوض را به خاطر داری !

همین امروز غروب

برایش دو شعر از نیما خواندم

او هم خم شد بر آب و گفت :

گیسوانم را مثل «ری را» بباف

شعر غروب خورشید

شعر زیبا 

هر غروب در افق پدیدار می‌شوی

در دورترین فاصله‌ها

آنجا که آسمان و زمین به هم می‌رسند،

من نامت را فریاد می‌زنم

و آهسته می‌گویم: “دوستت دارم

شعرهای عاشقانه غروب

تمامِ روزهای هفته سر در گم ام

غروب جمعه که می شود

سر از دل تنگی در می آورم

شعرهای با معنی غروب

روزهای اول اردی بهشت است

و تقویم ِدل

گره خورده به غروب های بهار

به دلشوره های مزمن من

به چارفصل رنگ بازی چشم های تو

شعر زیبا درباره غروب خورشید

تصویر قشنگی ست

برخورد موج با صخره

در یک غروب زیبا

اما …

تا اسیر دریا نشوی

نمی فهمی چه جهنمی ست این زیبایی!

شعر کوتاه و عاشقانه غروب

عشق

نام دیگر تو بود

وقتی خواب شیرین داشتن ات را

از سر این فرهاد گرفتی

حالا همه ی غروب های دنیا

پشت این کوه تنهایی می افتد.

شعر غروب جمعه درباره امام زمان

مانده ام چگونه تو را فراموش کنم

اگر تو را فراموش کنم

باید سال‌هایی را نیز

که با تو بوده ام فراموش کنم

دریا را فراموش کنم

و کافه های غروب را

باران را

اسب ها و جاده ها را

باید دنیا را

زندگی را

و خودم را نیز فراموش کنم

“تو” با همه چیز من  آمیخته ای

شعر درباره غروب دلگیر جمعه

پاییز

نگاه خشکیده ی من بود

بر تنِ خسته ی کوچه

و عشق نافرجامی

که داشت کم کم غروب می کرد

شعر درباره غروب دلگیر

چقدر من دیدنت را دوست دارم

در خواب

در غروب

در همیشه‌یِ هر جا

هرجایی که بِتوانْ تو را دید

صدا کرد

و از انعکاس نامت کیف کرد

چقدر من

دیدن تو را دوست دارم

شعر غروب خورشید

شعر در وصف غروب

همه از جمعه می نالند

اما جمعه

تنها روزیست

که من می توانم

صندلی چوبی ام را به پشت بام ببرم

و تماشای چشم های تو را

در غروب آفتاب

جشن بگیرم

شعر احساسی غروب

غروب

همان جایی که

اگر تو را از من بگیرند

سرم را می گذارم تا بمیرم

شعر در مورد غروب

کمک کن بی تو نمانم

من در تک تک غروب ها

من در

تک تک باران ها

من در

غرور درد

بارها تو را تجربه کرده ام

کمک کن ثانیه ها را بی تو رج نکنم

شعر زیبا و احساسی

هنگامی که دستان مهربانش

را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم

اندوهش غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی

همچنان که شادیش

طلوع همه آفتاب هاست

شعر در وصف غروب خورشید

باید

خودم را

بگذارم کنارِ خودم

و پیاده‌رو را

تا آخرین سنگفرش

شانه به شانه راه برویم

غروبی آرام

برای یک تنهایی دونفره

غروب جمعه

 بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق

که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری

غروب آفتاب

 هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد

کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد

 غروب الشمس

 تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب

اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود

شعر غروب جمعه

 روز دیدی طلعت خورشید خوب

مرگ او را یاد کن وقت غروب

شعر غروب الشمس

 هین مکن تعجیل اول نیست شو

چون غروب آری بر آ از شرق ضو

شعر غروب دریا

 گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد

از برج دگر آن مه انوار برآمد

شعر درباره غروب دریا

 فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد ت

و را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

شعر در مورد غروب دریا

 نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

شعر نو 

 به هر صبوح درآیم به کوری کوران

برای کور طلوع و غروب نگذارم

شعر

 گر غروب آمد به گور اندرشدی

باز طالع شو ز مشرق چون مهی

شعر کوتاه غروب دریا

 از آفتاب قدیمی که از غروب بری است

که نور روش نه دلوی بود نه میزانی

سخن پایانی

غروب در شعر فارسی فقط پایان روز نیست؛ گاهی نشانه دلتنگی، گاهی تصویر انتظار، گاهی یادآور فراق و گاهی فرصتی برای تأمل در گذر عمر است. اگر به دنبال شعر کوتاه برای کپشن و استوری هستید، اشعار کوتاه این مجموعه مناسب هستند و اگر شعرهای ادبی‌تر می‌خواهید، بخش شاعران کهن انتخاب خوبی برای تکمیل مطلب است.

سعید لک
نویسنده: سعید لک

مدیر روزانه، نویسنده، ویراستار و تهیه‌کننده محتوا در روزانه با بیش از ۱۷ سال سابقه فعالیت در زمینه تولید و ویرایش محتوای فارسی. تمرکز اصلی من تولید مطالب کاربردی، خوانا و قابل اعتماد در حوزه‌های سبک زندگی، متن و جملات، فرهنگ، سرگرمی، خانواده و موضوعات عمومی است. در روزانه تلاش می‌کنم محتواها با زبانی ساده، ساختاری منظم و بر اساس نیاز واقعی کاربران آماده شوند.