قصه بچگانه برای بچه های شلوغ / داستان های کوتاه آموزنده برای بچههای شلوغکار

بچههای شلوغ، معمولاً پر از انرژی، خلاقیت و ذوقِ کشفِ دنیا هستند؛ اما گاهی این شلوغی، خودش و اطرافیانش را خسته میکند. در این بخش از سایت، مجموعهای از قصه بچگانه برای بچه های شلوغ و داستان های کوتاه آموزنده را گردآوری کردهایم تا با این قصهها، به کودکان یادآوری کنیم که «همهی انرژی، اگر در مسیر درست قرار بگیرد، میتواند شما را به یک قهرمان تبدیل کند.» این داستانها را برای کودکانتان بخوانید و با آنها دربارهٔ راههای درستِ تخلیهی انرژی، گفتگو کنید.
فهرست موضوعات این مطلب
آرامباشک و هیاهوی جنگل

در لبهی جنوبی جنگلِ پهناورِ «نقنقستان»، جایی که درختانِ سربهفلککشیده با شاخههای انبوهشان آسمان را تکهتکه میکردند، یک روستای کوچک و بامزه وجود داشت به نام «جیکجیکآباد». همهی حیوانات این روستا روزگار خود را به خوشی میگذراندند، ولی یک چیز بود که آرامش را از اهالی گرفته بود: بچههای شلوغ!
بله، درست خواندید. بچههای جیکجیکآباد حسابی شلوغ و پرجنبوجوش بودند. آنها از صبح که خروسِ بانمک، آقای «کلقرمز»، اعلام میکرد که «خورشید آمد!» تا شب که جغدِ مهربان، خانم «چشمگرد»، فانوسها را روشن میکرد، یک لحظه آرام نمیگرفتند. میدویدند، میجستند، جیغ میکشیدند، به هم قُل میدادند و هیاهویی به پا میکردند که برگهای درختان میلرزید.
در میان این همه شلوغبازی، یک بچهخرگوشِ سفید و پشمالو به نام «هیهو» از همه مشهورتر بود. هیهو نه فقط شلوغ بود، بلکه یک مخترعِ کوچکِ بیدستوپا هم بود. او هر روز یک ایدهی تازه داشت: امروز میخواست با تارِ عنکبوت و چوببستنی یک تاببازی بزرگ بسازد، فردا نقشه میکشید که با برگهای بید مجنون، بادبادکی درست کند که تا ابرها برود. اما مشکل اینجاست که هیچکدام از کارهایش را تموم نمیکرد. نصفهرها میکرد و میرفت سراغ کار بعدی.
یک روز صبح، که آفتاب مثل یک توپِ طلایی از پشت کوهِ «سرمهای» بالا آمده بود، هیهو با یک فکر جدید از خواب پرید. با صدای بلند فریاد زد: «امروز میخواهم بزرگترین و سریعترین سرسرهی جنگل را بسازم! از بالای بلوطِ پیر تا تهِ چشمهی آبمروارید!»
همین که این حرف را زد، مثل یک گردباد از خانه بیرون زد. اول رفت سراغ خارپشتِ کوچولو، «تیغتیغ»، و گفت: «تیغتیغ! بیا کمک کن! چوب میخواهم!» تیغتیغ که داشت با دقت، توتهایش را برای زمستان مرتب میکرد، با ناراحتی گفت: «هیهو، من دارم کارم را انجام میدهم. تو هم اگر یک کاری را شروع میکنی، تمومش کن!» ولی هیهو گوش نکرد. دوید سراغ سنجابِ قهرمان، «پَرپَر»، که داشت روی شاخهی کاج، آجیلها را میشکست. گفت: «پَرپَر! طناب میخواهم! از پوستِ درختِ نارون!» پَرپَر اخم کرد و گفت: «هیهو، دیروز گفتی میخواهی قلعهی برفی بسازی، نصفش را رها کردی. امروز سرسره؟ مگر چند تا کار میخواهی شروع کنی؟» هیهو فقط خندید و گفت: «این بار جدیام!»
بعد دوید تا لانهی مورچهها، اما مورچهها داشتند برای جشنِ تابستانی، غذا جمع میکردند. هیهو با عجله چند تا برگِ پهن را از روی بوتهها کند و به هوا پرت کرد تا «نقشهی سرسره» را نشان دهد، ولی برگها توی صورتِ بزغالهی کوچک، «ننهمِش»، که داشت شیر میخورد، رفت. ننهمش شروع به گریه کرد. مادرش، بزِ سفیدِ دانا، با عصبانیت گفت: «هیهو! یک کم آرامتر! نمیبینی داری مزاحمت ایجاد میکنی؟»
هیهو اما اصلاً توجهی نکرد. او داشت از این شاخه به آن شاخه میپرید، فریاد میزد و همه را صدا میکرد. هر حیوانی را که میدید، میگفت: «به من کمک کن! امروز کار بزرگی میکنیم!» اما هیچکس حوصلهی او را نداشت. چون همه میدانستند که هیهو بعد از نیمساعت، خسته میشود و میرود دنبال بازی دیگری.
خلاصه که تا ظهر، هیهو هیاهوی زیادی به پا کرد. چند جا را کثیف کرد، چند تا لانه را به هم ریخت، باعث شد سه تا جوجهتیغی از ترس زیر برگها قایم شوند و حتی یک بار با دویدنِ بیرو، توی گودالِ آب گلآلود افتاد و آب را پاشید روی کتابِ نقاشیِ روباهِ کوچک، «روبَرُب». روبَرُب که حسابی ناراحت شده بود، با چشمانِ گریان گفت: «هیهو! من داشتم برای مادرم یک نقاشی میکشیدم. حالا همهاش خراب شد! تو همیشه اینطوری هستی! هیچ کاری را درست انجام نمیدهی!»
هیهو برای اولین بار آن روز، کمی مکث کرد. نه، نه از حرفِ روبَرُب، بلکه از این که دید همه از دستش فرار میکنند. هیچکس دیگر به او توجه نمیکرد. حتی سنجابِ قهرمان هم که همیشه حوصله داشت، امروز دمش را تکان داد و رفت بالای بلندترین درخت.
هیهو تنها ماند. وسطِ میدانِ جیکجیکآباد، با یک عالمه چوب و طناب و برگ که همهجا پخش کرده بود و هیچکدام به کارش نمیآمد. با خودش گفت: «چرا هیچکس دوست ندارد با من بازی کند؟ مگر من چه کار بدی کردهام؟» پایِ یک کندهی درختِ کهن نشست و شروع کرد به فکر کردن. برای اولین بار، سکوت را تجربه میکرد. سکوتِ عجیبی که توی گوشش وزوز میکرد.
نزدیکهای غروب، وقتی خورشید داشت لباسِ نارنجیاش را میپوشید تا برود پایین کوه، پیرمردِ دانای جنگل، «لاکپشتِ ریشسفید» که نامش «بابا کُهَن» بود، به آرامی از کنارِ هیهو رد شد. لاکپشتها معمولاً خیلی آرام راه میروند، اما بابا کُهَن از همه آرامتر بود. قدمهایش آن قدر آهسته بود که انگار زمین را نوازش میکرد. هیهو که همیشه از بابا کُهَن خوشش میآمد، اما حوصلهی نشستن پای حرفهایش را نداشت، این بار ناگهان به او گفت: «بابا کُهَن! چرا هیچکس با من بازی نمیکند؟ چرا همه از من عصبانیاند؟»
بابا کُهَن عینکش را روی بینیاش جا به جا کرد، یک نفس عمیق کشید و آهسته گفت: «هیهو، میدانی من چند سال است که در این جنگل زندگی میکنم؟» هیهو گفت: «نمیدانم… خیلی زیاد؟» بابا کُهَن لبخندی زد و گفت: «به قدری زیاد که دیدهام هزاران بچهی شلوغ مثل تو بزرگ شدهاند. اما یک چیز را بگویم: همهی آن بچههایی که حالا بزرگترین و باهوشترین حیوانات جنگل شدهاند، یک شب تصمیم گرفتند یک کاری را درست انجام بدهند. نه ده تا کار را ناقص. نه بیست تا بازی را شروع کنند و تمام نکنند. یک کار. فقط یک کار.»
هیهو پرسید: «یعنی اگر من فقط یک کار انجام دهم، همه با من دوست میشوند؟» بابا کُهَن خندید، آرام آرام، مثل خشخش برگهای پاییزی: «نه، فقط دوست نمیشوند، بلکه به تو اعتماد میکنند. میبینند که هیهوی شلوغ، میتواند چیزی را به پایان برساند. و این یعنی تو میتوانی به قولت وفا کنی.»
حالا هیهو به این فکر میکرد که آیا تا به حال کاری را تمام کرده است؟ نه، نه تاببازی، نه قلعهی برفی، نه بادبادک و نه حتی یک نقاشی. همهی کارهایش نصفه بود. یک دفعه، دوباره نگاهش به چوبها و طنابهایی افتاد که آنها را برای سرسره آورده بود. اما این بار، دلش نیامد دوباره شروع کند و نصفه بگذارد. این بار با خودش عهد کرد: «فقط یک کار. یک سرسرهی کوچک، اما کامل.»
صبح روز بعد، هیهو خیلی زودتر از خروسِ کلقرمز بیدار شد. او بدون این که فریاد بزند و کسی را بیدار کند، آرام آرام چوبها را مرتب کرد. اول آمد پیشِ تیغتیغ و گفت: «ببخشید که دیروز مزاحمت شدم. امروز اگر حوصله داری، فقط یک کمکِ کوچک از تو میخواهم. میخواهم یک سرسرهی ساده برای بچههای کوچکتر بسازم، نه یک سرسرهی غولآسا.» تیغتیغ که از این حرفِ منطقی هیهو جا خورده بود، با تعجب گفت: «آهان! حالا حرف میزنی! باشه، کمک میکنم.»
بعد رفت پیشِ سنجابِ پَرپَر و گفت: «من فقط به یک طنابِ کوتاه نیاز دارم. نه ده تا. یک طناب. برای نردهی سرسره.» پَرپَر که باورش نمیشد، گفت: «هیهو! تو که دیروز میخواستی بلندترین سرسره را بسازی!» هیهو خندید و گفت: «بله، اما حالا فهمیدهام که یک سرسرهی کوچکِ درست، از صد تا سرسرهی بزرگِ ناقص بهتر است.»
سپس با دقت، چوبها را اندازه گرفت، گرهها را محکم بست و هر تخته را سرِ جایش گذاشت. یک بار که میخواست عجله کند و دو تا چوب را همزمان بردارد، یاد حرفِ بابا کُهَن افتاد و نفس عمیقی کشید. به خودش گفت: «یک کار. فقط یک کار.» تکتک چوبها را با حوصله کنار هم چید. نردهها را صاف کرد. سطحِ سرسره را با برگهای نرمِ درختِ چنار پوشاند تا بچهها موقعِ سُر خوردن، اذیت نشوند.
دیگر بچههای جنگل کمککم دورش جمع شدند. اول روبَرُب که نقاشیاش خراب شده بود، آمد و با دقت نگاه کرد. دید هیهو گلها و گِلها را از اطرافِ سرسره جمع میکند تا جای کار مرتب باشد. روبَرُب گفت: «وای! این که قشنگ میشه!» جوجهتیغیها هم که دیروز ترسیده بودند، از لابهلای برگها بیرون آمدند و ایستادند تا تماشا کنند. بزغالهی کوچک، ننهمش، با مادرش آمد و گفت: «مامان! اون سرسره واسه منه؟» هیهو جواب داد: «بله، برای همهی بچههای کوچکتر از خودم.»
تا عصر، سرسره آماده شد. نه خیلی بلند، نه خیلی کوتاه. دقیقاً به اندازهای که بچهها بتوانند با خیالِ راحت از آن پایین بروند و تهش توی یک پشتهی نرم از خزه و برگِ خشک فرود بیایند. همه جمع شدند. هیهو اولین کسی بود که سوار شد. با احتیاط نشست، کمی خودش را جلو کشید و… «سُرررررررر!» یک راست رفت پایین. ولی نه با جیغ و داد، بلکه با یک خندهی شاد و آرام. تهِ سرسره که رسید، برگشت و به همه تعظیم کرد و گفت: «حالا نوبت شما!»
یکیک، بچهها سوار شدند. تیغتیغ، پَرپَر، روبَرُب، حتی مورچههای کوچک هم سهتایی سوار شدند. جیکجیکآباد پر از خنده شد، اما نه از هیاهوی بیهدف، بلکه از شادیِ یک بازیِ دستهجمعی. این بار، کسی زمین نمیخورد، کسی گریه نمیکرد، کسی نقاشیاش خراب نمیشد. همه با هم، اما به نوبت، از دستاوردِ هیهو لذت میبردند.
در میان شادیِ بچهها، هیهو رفت کنارِ بابا کُهَن که زیرِ یک قارچِ بزرگ نشسته بود و داشت لبخند میزد. هیهو گفت: «بابا کُهَن! تو حق داشتی. وقتی یک کار را درست انجام میدی، حسش خیلی بهتر از شروع کردنِ صد تا کارِ ناقص است. دیگر نمیخواهم همیشه شلوغ باشم. میخواهم گاهی هم آرامباشک باشم!»
بابا کُهَن با خوشحالی گفت: «آرامباشک؟ چه اسم قشنگی! بله، هیهو، درست گفتی. هیاهو و شلوغی، انرژیِ تو را میگیرد. ولی آرامش و دقت، به تو قدرت میدهد که یک اثرِ ماندگار خلق کنی. حالا دیگر همه میدانند که هیهو فقط یک بچهی شلوغ نیست. او یک سازندهی واقعی است.»
از آن روز به بعد، هیهو دیگر «هیهوی پرشور» نبود؛ او «آرامباشکِ مهربان» شد. البته نه این که دیگر هیچوقت ندود یا بازی نکند. او هنوز هم پرانرژی بود، اما یاد گرفته بود که اول به حرفهای دیگران گوش کند، بعد کارش را شروع کند و مهمتر از همه، هر کاری را که شروع میکرد، تا آخر میبرد. اگر نقاشی میکشید، تمامش میکرد. اگر کتاب میخواند، تا آخرین صفحه میخواند. اگر بازی میکرد، قوانین را رعایت میکرد تا بازی شیرین تمام شود.
رازِ «آرامباشک» کمکم در کلِ جنگل پیچید. بچههای دیگر هم یاد گرفتند که شلوغیِ بیهدف، نه تنها کسی را خوشحال نمیکند، بلکه باعثِ دلخوری و خرابکاری میشود. اما یک آرامشِ همراه با فعالیت، یک سکوتِ همراه با دقت، میتواند شگفتیهای بزرگی بیافریند. حتی خودِ بزرگترها هم از این درس استفاده کردند. خروسِ کلقرمز دیگر کمتر داد میزد، جغدِ خانمِ چشمگرد فانوسها را با حوصلهی بیشتری روشن میکرد و همهی حیوانات به احترامِ «زمانِ یککاری» و «تمرکز»، زندگیِ آرامتری داشتند.
چند ماه بعد، هیهو، یا همان آرامباشکِ عزیز، تصمیم گرفت یک کارِ بزرگتر بکند. این بار نقشهی کتابخانهی کوچکی را کشید که بچهها بتوانند در آن قصههای کهنِ جنگل را بخوانند. با کمکِ همهی دوستانش، قفسههایی از پوستِ درختِ گردو ساخت و کتابهایی که لاکپشتِ پیر برایش نوشته بود را مرتب کرد. وقتی کتابخانه افتتاح شد، یک تابلوی بزرگ بالای درش نصب کرد که رویش نوشته بود:
«اینجا جای هیاهو نیست، اینجا جای آرامباشکهاست. یک کار را درست انجام بده تا هزار کار از آن برآید.»
و این شد که «آرامباشک» لقبِ افتخاریِ همهی بچههای جیکجیکآباد شد. هر وقت بچهای میخواست شلوغبازی دربیاورد، یکی از دوستانش با مهربانی میگفت: «یادت باشد، آرامباشک باش، نه هیاهوپاش!» و همه با هم میخندیدند و بازیِ شاد، اما سنجیدهشان را ادامه میدادند.
نتیجهی آموزنده برای بچههای عزیز:
– قبل از هر کار، یک نفس عمیق بکش. به این فکر کن که چه کاری را میخواهی شروع کنی.
– همهی کارها را با هم شروع نکن. یکی را انتخاب کن و تا آخرش برو.
– شلوغی و جیغ و داد، تو را خسته میکند و دیگران را ناراحت. اما بازی و کارِ منظم، هم تو را خوشحال میکند و هم دوستانت را.
– همیشه حرفِ بزرگترها و دوستانِ دانا را گوش کن. آنها تجربههای زیادی دارند.
– اگر کاری را درست انجام دهی، حتی اگر کوچک باشد، یک قهرمانِ واقعی هستی، مثل «آرامباشک»!
قصه کودکانه برای بچه های خجالتی (قصههای طولانی و شیرین آموزنده)
بادبادکِ بیقرار و توفانِ رنگین کمان

در قلبِ جنگلِ «نقرهدشت»، جایی که رودخانهها مثل نوارهای کریستال میدرخشیدند و گلها هر روز لباس عوض میکردند، یک شهر کوچک به اسم «پَرپَران» بود. این شهر، خانهی پرندههایی بود که هیچکدامشان روی زمین راه نمیرفتند؛ همه پرواز میکردند، میپریدند و هوایی بودند.
در میان تمام پرندههای کوچک و بزرگ، یک گنجشکِ بازیگوش به اسم «جیکجیکِ بیقرار» زندگی میکرد. جیکجیک کوچولو از صبح تا شب در حال پرواز بود. نه یک پروازِ معمولی، بلکه پروازهای عجیب و غریب: هشت میزد، دور خودش میچرخید، شیرجه میرفت، قوز میرفت، وارونه پرواز میکرد و گاهی چنان تند بال میزد که پرهای نرمش به هم میریخت و مجبور میشد وسطِ پرواز، آنها را مرتب کند.
همهی پرندهها جیکجیک را دوست داشتند، اما از او خسته شده بودند. چون حرف زدن با جیکجیک مثل این بود که سعی کنی با یک گردباد صحبت کنی. موضوع هرچه بود، جیکجیک وسط حرفِ دیگران میپرید، نظر میداد، مسیر را عوض میکرد و قبل از این که حرفِ طرف تمام شود، برای کارِ بعدی بالهایش را تیز میکرد.
بزرگترین آرزوی جیکجیک، شرکت در «جشنوارهی سالانهی بادبادکها» بود. جشنوارهای که هر سال در فصلِ پاییز، وقتی بادهای رنگارنگ از کوههای شرقی میوزید، برگزار میشد. در این جشنواره، پرندهها با استفاده از برگهای پاییزی و شاخههای نازک، بادبادکهای باشکوهی میساختند و آنها را به آسمان میفرستادند. هرکس بادبادکش بلندتر و زیباتر پرواز میکرد، برندهی «جامِ بادِ زرین» میشد.
جیکجیک سه سال بود که میخواست در جشنواره شرکت کند، اما هر سال یک اتفاق باعث میشد که از مسابقه عقب بماند. سال اول، دو روز قبل از جشنواره، تصمیم گرفت یک بادبادک بزرگ با سی پرچم رنگی بسازد. اما وسط کار، یک پروانهی زیبا دید و تعقیبش کرد، بعد یک سنجابِ بامزه دید و رفت با او مخفیبازی کند، بعد خسته شد و خوابید. صبح روز جشنواره، بادبادکش نیمهکاره روی زمین افتاده بود. پرندهها گفتند: «جیکجیک، باز هم نصفه رها کردی؟» و او شرمنده گوشهای نشست.
سال دوم، با خودش عهد کرد که حواسش را جمع کند. اما روز مسابقه، وقتی باد شروع به وزیدن کرد، جیکجیک چنان هیجانزده شد که بادبادک را قبل از بستنِ محکمِ نخ، پرت کرد هوا. بادبادک رفت توی درختِ خاردار و پاره شد. جیکجیک تا شب توی خارها دنبال تکههای بادبادک گشت، اما فایدهای نداشت.
امسال، سومین سال بود. جیکجیک به خودش گفته بود: «این بار حتماً میبرم! حتماً یک بادبادک فوقالعاده میسازم که تا ابرهای ابریشمی برود!» اما مثل همیشه، روز اول که شروع به کار کرد، ذهنش جای دیگری بود. یک لحظه فکر میکرد: «بیا روی بادبادک زنگوله بگذاریم!» یک لحظه میگفت: «نه! بهتر است دمبادی از پرِ طاووس داشته باشد!» یک ثانیه بعد میگفت: «چرا از برگِ افرا استفاده نکنم؟ نه، از برگِ بلوط بهتر است!» تا غروب، میز کارش پر بود از وسایل نیمهجمعوجور، اما خودِ بادبادک هنوز شکل نگرفته بود.
مادرش، خانم «گلینگون» که یک پرستوی دانا و صبور بود، بالی روی شانهی جیکجیک گذاشت و گفت: «پسرم، میدانی مشکل تو چیست؟ تو مثل یک توفان هستی. توفان خیلی قوی است، اما هیچ چیز را درست نمیکند؛ فقط خراب میکند. بادِ ملایم اما پیوسته، کاری میکند که بادبادکها به آسمان بروند. تو باید یاد بگیری که انرژیات را یکجا جمع کنی، نه اینکه همهجا پخشش کنی.»
جیکجیک با ناراحتی گفت: «اما مامان، من خیلی هیجان دارم! نمیتوانم آرام باشم! وقتی فکری به سرم میزند، انگار یک دانهی ذرتِ داغ توی دلم میترکد و مجبورم که فوراً آن را انجام بدهم!»
مادرش لبخندی زد و گفت: «هیجانِ تو یک نیروی عجیب و غریب است، مثل یک اسبِ وحشی. اگر اسب را رها کنی، همهجا را خراب میکند. اما اگر زینش کنی و مهارش کنی، میتوانی با آن تا کهکشانها بروی. بیا یک بازی کنیم. بازیِ «نفسِ بادبادک». هر وقت که خواستی یک کار جدید شروع کنی، سه نفس عمیق بکش. نفس اول برای این که ببینی چه چیزی در دست داری. نفس دوم برای این که فکر کنی آن کار چقدر زمان میبرد. نفس سوم برای این که تصمیم بگیری همان کار را ادامه بدهی یا نه.»
جیکجیک که حوصلهی حرفهای طولانی نداشت، گفت: «باشه، باشه، سه نفس! حالا اجازه بده بروم و برگِ افرا بیاورم!» اما مادرش گفت: «نه، الان نه. حالا میخواهیم یک تمرین کنیم. ببین، من یک تکه برگ در دست دارم. تو باید فقط و فقط به همین برگ نگاه کنی و شش تا سوراخ توی آن ایجاد کنی، بدون این که به چیز دیگری فکر کنی. اگر موفق شدی، فردا بهت کمک میکنم تا بهترین بادبادکِ دنیا را بسازی.»
جیکجیک با بیحوصلگی شروع کرد. اول خواست با نوکش دو تا سوراخ بزند، اما چشمش به مورچهای افتاد که داشت از کنار برگ عبور میکرد. نزدیک بود برود دنبال مورچه که یاد حرف مادرش افتاد. نفس اول را کشید: «من دارم یک برگ را سوراخ میکنم.» نفس دوم: «این کار پنج دقیقه وقت میبرد.» نفس سوم: «میخواهم همین کار را تمام کنم.» با تمرکز، دوباره نوکش را گذاشت روی برگ. یک سوراخ، دو سوراخ، سه سوراخ… تا شش سوراخ. وقتی تمام کرد، با تعجب دید که فقط چهار دقیقه گذشت و برگِ قشنگی شده بود مثل یک توریِ کوچک.
برای اولین بار، جیکجیک حس کرد که «تمام کردنِ یک کار» چه لذتی دارد. قلبت نمیپرد به این سو و آن سو، بلکه یکجا مینشیند و گرم میشود.
روز بعد، شروع کرد به ساخت بادبادک. این بار، نه با عجله، نه با نقشههای صدتایی. اول یک طرح ساده کشید: یک بادبادکِ الماسی شکل با دو نوارِ بلند از برگِ بید. مادرش پرسید: «فقط همین؟ زنگوله نمیخواهی؟ پر طاووس نمیخواهی؟» جیکجیک با لبخند گفت: «نه، اول این را درست میکنم. اگر وقت شد، بعداً تزئیناتش را اضافه میکنم.»
تکبهتک، شاخههای نازک را برید. محلِ اتصالها را با شیرهی درخت چسباند. برگِ نازکِ بید را مثل یک بوم روی قاب کشید. نخ را دور تا دورش محکم بست. هر چند دقیقه که ذهنش میرفت سمتِ ایدههای جدید، سریع سه نفس میکشید و به خودش یادآوری میکرد: «بادبادک، فقط بادبادک.»
دوستانش از کنارش رد میشدند و او را دعوت میکردند به بازی، اما جیکجیک میگفت: «بعداً! الان بادبادکم را تمام میکنم.» پرندهی جوانی به اسم «تیزپَر» به او خندید و گفت: «جیکجیک! تو که هیچوقت چیزی را تمام نمیکنی! امروز هم نصفه رها میکنی!» جیکجیک بدون این که ناراحت شود، گفت: «صبر کن تا فردا میبینی.» و برگشت به کارش.
عصر روز دوم، بادبادک آماده شد. اما جیکجیک کارش را با اضافه کردنِ سه تا روبانِ کوتاه از برگِ افرا کامل کرد. نه سی تا، نه بیست تا، فقط سه تا. بادبادک ساده بود، اما محکم، زیبا و سبُک. وقتی او را در حیاطِ خانه گذاشت، نسیمِ ملایمی آمد و بادبادک کمی تکان خورد؛ انگار که لبخند میزد.
روز جشنواره، آسمانِ پَرپَران پر از بادبادکهای رنگارنگ بود. یکی به شکلِ عقاب، یکی مثل ماهیِ پرنده، یکی با دمِ هفت متری. همه فکر میکردند که بادبادکِ جیکجیک، با آن شکلِ ساده و بیآلایش، در میان این همه شکوه گم خواهد شد.
اما وقتی مسابقه شروع شد، بادِ زرینی وزید. بادبادکِ جیکجیک، چون سبک و متوازن بود، اولین بادبادکی بود که از همه بلندتر شد. نه با تکانهای وحشی، نه با چرخشهای بیهدف، بلکه با یک پروازِ آرام و موزون. روبانهای افراییاش مثل دو دستِ کوچک، باد را نوازش میکردند. بادبادکِ جیکجیک آنقدر بالا رفت که از ابرهای ابریشمی هم گذشت و زیرِ نورِ خورشید، میدرخشید.
همهی پرندهها به آسمان خیره شده بودند. تیزپَر که به جیکجیک خندیده بود، با حیرت گفت: «این همان جیکجیکِ بیقرار است؟ این همان کسی است که هیچوقت کاری را تمام نمیکرد؟»
هیئت داوران که متشکل از سه جغدِ پیر و دانا بودند، با هم مشورت کردند. بعد، پیرترین جغد، «بابا چُرخ»، اعلام کرد: «برندهی جامِ بادِ زرین، بادبادکی است که نه با تزئیناتِ زیاد، بلکه با تمرکز و عشق ساخته شده باشد. امسال، این افتخار میرسد به… جیکجیکِ بیقرار!»
جیکجیک با چشمانی که از شوق برق میزد، روی سکو رفت. اما این بار، مثل همیشه جیغ نکشید و نپرید. با وقار ایستاد، جام را گرفت و گفت: «این جام را به همهی بچههایی تقدیم میکنم که مثل من پر از هیجاناند. اما یاد گرفتهاند که هیجانشان را مهار کنند. من به شما قول میدهم که از این به بعد، نه «بیقرار»، بلکه «بادبادکِ متمرکز» باشم.»
بعد از جشنواره، جیکجیک برای خودش یک تابلو ساخت و در اتاقش آویزان کرد که رویش نوشته بود: «سه نفس قبل از هر کار، یک شاهکار در انتظار.»
از آن روز، زندگیِ جیکجیک کاملأ عوض شد. نه این که انرژیِ شگفتانگیزش را از دست بدهد؛ بلکه یاد گرفت که آن را هدایت کند. وقتی میخواست بخواند، تمامِ آهنگ را از اول تا آخر میخواند. وقتی میخواست لانهسازی کند، یک لانهی محکم و بینقص میساخت. وقتی با دوستانش بازی میکرد، سرِ هر بازی میماند و آن را تمام میکرد. حتی استادِ پروازِ نمایشی شد و به بچههای کوچکتر یاد میداد که چطور با هیجانشان دوست شوند و از آن برای پیشرفت استفاده کنند.
یک روز، یک جیکجیک کوچولو به نام «پَرپَرک» که تازه به پَرپَران آمده بود، نزد جیکجیک آمد و گفت: «من هم مثل تو هستم! دائم میخواهم بدوم، بپرم، فریاد بزنم! همه میگویند شلوغی! چه کار کنم؟»
جیکجیک لبخندی زد و برگِ کوچکی به او داد و گفت: «بیا اول با من نفس بکش. یک… دو… سه… حالا به این برگ نگاه کن. میخواهی با من یک بادبادکِ کوچک بسازی؟ فقط یک بادبادک، نه دو تا، نه سه تا. اما حتماً تا آخرش میرویم.»
پَرپَرک که از دیدنِ آرامشِ جیکجیک شگفتزده شده بود، سرش را تکان داد و گفت: «بله! من میتوانم!» و آن دو، زیرِ درختِ گردوی کهن، شروع به ساختن یک بادبادکِ کوچک کردند. این بار، نه هیاهو بود، نه بیقراری. فقط دو پرنده که دارند یک رویا را، تکهتکه، تا آسمان میسازند.
و اینگونه شد که در پَرپَران، همه فهمیدند: شلوغیِ بیهدف مثل یک توفان است که هیچ چیز نمیسازد. اما شلوغیِ هدفدار، مثل بادِ ملایمی است که بادبادکها را به اوج میرساند. بچههای شهر هر روز صبح، قبل از بازی، سه نفس عمیق میکشیدند و از خودشان میپرسیدند: «امروز میخواهم چه کاری را درست انجام بدهم؟» و بعد، با تمامِ وجودشان، همان یک کار را به پایان میرساندند.
پیامهای قصه برای بچه های نازنین:
– انرژیِ زیاد، یک هدیه است، نه یک نقص. فقط باید بدانی چه وقت و کجا از آن استفاده کنی.
– قبل از هر کار، سه نفس عمیق بکش. این سه نفس، کلیدِ تمرکز و موفقیتاند.
– همهی کارها را با هم شروع نکن. یکی را انتخاب کن؛ همان یکی را کامل کن؛ بعد سراغِ بعدی برو.
– سادگی، گاهی از پیچیدگی بهتر است. یک بادبادکِ ساده اما کامل، از صد تا بادبادکِ نیمهکاره زیباتر است.
– وقتی کاری را درست انجام میدهی، همه به تو احترام میگذارند. حتی آنهایی که به تو میخندیدند.
– اگر حس کردی داری بیشازحد شلوغ میشوی، یاد «جیکجیکِ متمرکز» بیفت و به خودت بگو: «بادبادکِ من فقط با یک بادِ ملایم اوج میگیرد، نه با توفان.»
حالا برو و اولین کاری را که دوست داری، با تمامِ وجود شروع کن و تا آخرش برو. قول میدهم که وقتی تمامش کنی، حسابی به خودت افتخار کنی، درست مثل «جیکجیک» وقتی جامِ زرین را گرفت.
قصه بچگانه برای غلبه بر اضطراب (داستانهای آموزنده و قشنگ برای کودکان مضطرب)
آشوبِ عسل و زنبورِ دانا

در گوشه ای از جنگلِ «گلستان»، جایی که عسلِ وحشی از شکافِ درختانِ کهن میچکید، یک کندوی بزرگ به اسم «کندویِ خورشیدی» زندگی می کرد. این کندو، خانه ی هزاران زنبورِ کوچک بود که روزها میانِ گل ها می گشتند و شهد جمع می کردند. اما در میان این همه زنبورِ منظم و مرتب، یک زنبورِ کوچک به اسم «وزوزک» بود که هیچ نظمی را قبول نمی کرد.
وزوزک از صبح تا شب، این طرف و آن طرف می پرید. هر گلی را که می دید، یک لحظه می نشست، یک قطره شهد می مکید و می رفت سراغ گلِ بعدی. به جای این که یک گل را کامل خالی کند، صد تا گل را نیمه کاره رها می کرد. به جای این که شهد را توی خانه بریزد، آن را این جا و آن جا پخش می کرد. بقیه ی زنبورها از دست او شاکی بودند، اما وزوزک می گفت: «من پرانرژی ام! من شلوغ ام! این توی ذات من است!»
یک روز صبح، ملکه ی کندو، که زنبوری پیر و دانا با بال هایِ شفاف بود، همه ی زنبورها را جمع کرد و گفت: «امروز یک مسابقه ی بزرگ برگزار می کنیم. هر زنبوری که بتواند تا غروب، بیشترین عسل را از گل هایِ دشتِ جنوبی بیاورد، یک مدالِ طلا می گیرد و یک روز شاهانه در کندو زندگی می کند.» وزوزک که از شنیدنِ مسابقه حسابی ذوق زده شده بود، گفت: «این مسابقه مالِ من است! من از همه سریع ترم! من از همه شلوغ ترم!»
مسابقه شروع شد. همه ی زنبورها به طرفِ دشتِ جنوبی پرواز کردند. وزوزک با سرعتِ عجیبی از همه جلو زد. اول رفت سراغ یک گلِ آفتابگردانِ بزرگ. یک لحظه نشست، یک قطره برداشت و گفت: «این گل خیلی بزرگ است، وقتِ من را می گیرد!» و رفت سراغ گلِ لاله. باز یک قطره برداشت و گفت: «اینجا شهد کم است!» رفت سراغ گلِ نرگس. باز یک قطره. رفت سراغ گلِ مریم. باز یک قطره.
تا ظهر، وزوزک به صدها گل سر زده بود، اما توی سبدش فقط چند قطره شهد بود. در حالی که بقیه ی زنبورها، هر کدام روی یک گل نشسته بودند و با صبر و حوصله، تک تک قطره های شهد را جمع می کردند. سبدهایشان کم کم سنگین می شد.
نزدیکِ غروب، وزوزک دید که سبدش خالی است. با عجله به طرفِ کندو برگشت و شروع کرد به التماس کردن از بقیه: «یک کم شهد به من بدهید! من خیلی تلاش کردم! من به همه ی گلها سر زدم!» اما هیچ کس به او شهد نداد. چون می دانستند که وزوزک هیچ کاری را درست انجام نداده است.
ملکه ی کندو، وزوزک را صدا کرد و گفت: «وزوزک جان، می دانی چرا با همه ی این هیاهو، بازنده شدی؟ چون تو مثل یک گردباد بودی که همه جا را می گردد، اما هیچ جا را آباد نمی کند. یک زنبورِ دانا، روی یک گل می نشیند و آن را کامل خالی می کند، بعد می رود سراغ گلِ بعدی. تو اما از صد تا گل، فقط یک قطره چیدی. این نشد که کارِ درست باشد.»
وزوزک با ناراحتی گفت: «اما من خسته نمی شدم! من مدام می دویدم!» ملکه لبخندی زد و گفت: «دویدن و جنب و جوش، خوب است، اما بدونِ تمرکز، هیچ نتیجه ای ندارد. بیا یک بازی کنیم. فردا، تو فقط به یک گلِ آفتابگردان برو. نه به دو تا، نه به ده تا. فقط یک گل. و تمامِ شهدِ آن را خالی کن. اگر توانستی، مدالِ طلا را به تو می دهم، حتی اگر مسابقه را برده باشی یا نه.»
وزوزک که حسابی شکست خورده بود، قبول کرد. روز بعد، به جای این که به همه جا سر بزند، یک گلِ آفتابگردانِ بزرگ را انتخاب کرد. روی آن نشست و با حوصله، قطره قطره شهد را مکید. اول یک قطره، بعد دو قطره، بعد ده قطره. تا جایی که گل دیگر شهدی نداشت. بعد رفت سراغ برگ های گل و دید که گلبرگ هایش هم برای ساختنِ موم به کار می آیند. پس چند گلبرگِ اضافه را هم کند و توی سبد گذاشت.
تا ظهر، سبدش پر شده بود. نه فقط از شهد، بلکه از گلبرگ هایِ خشک که برای کندو مفید بودند. وقتی به کندو برگشت، ملکه از دیدنِ سبدِ پر از شهد و گلبرگ، خندید و گفت: «آفرین وزوزک! امروز تو از همه ی زنبورها مفیدتر بودی. چون یک کار را درست انجام دادی، نه ده تا کار را ناقص.»
از آن روز، وزوزک دیگر «وزوزکِ آشوبگر» نبود. او «وزوزکِ متمرکز» شد. اما این پایانِ ماجرا نبود. چون کمکم بچه های دیگر کندو هم فهمیدند که یک کارِ کامل، از صد تا کارِ نیمه کاره ارزش بیشتری دارد. هر صبح، زنبورهای کوچک دور هم جمع می شدند و یک قانون را با هم تکرار می کردند:
«یک گل، یک شهد، یک کارِ تمام شده. نه صد تا گل، نه یک قطره از هر کدام.»
اما یک روز، یک زنبورِ تازه به نام «جیغجیغو» به کندو آمد. او از وزوزک هم شلوغ تر بود. جیغجیغو نه فقط از گلی به گلِ دیگر می پرید، بلکه موقع پرواز، مدام فریاد می زد، بال هایش را به هم می کوبید و زنبورهای دیگر را می ترساند. همه از دست او به تنگ آمده بودند.
وزوزک که حالا دیگر بزرگ شده بود و تجربه داشت، پیش جیغجیغو رفت و گفت: «جیغجیغو جان، من روزگاری مثل تو بودم. اما یک روز فهمیدم که شلوغیِ بی هدف، هیچ کس را خوشحال نمی کند. بیا یک قرارداد ببندیم: امروز، تو با من می آیی و من به تو یاد می دهم که چطور یک گل را کامل خالی کنی. اما یک شرط دارد: هیچ فریادی نمی زنی و به هیچ گلِ دیگری نگاه نمی کنی.»
جیغجیغو که از شنیدنِ حرفِ وزوزک حسابی تعجب کرده بود، گفت: «من که نمی توانم یک جا بمانم! من پر از انرژی ام!» وزوزک گفت: «انرژی را می توان مهار کرد. مثل یک رودخانه که اگر راهش را بدهی، مزرعه را آباد می کند، اما اگر رهایش کنی، روستا را خراب می کند.»
آن دو رفتند سراغ یک درختِ اقاقیا که پر از گل هایِ سفید و خوشبو بود. وزوزک به جیغجیغو گفت: «حالا روی یک شاخه بنشین. فقط یک شاخه. نفس عمیق بکش. یک، دو، سه. حالا به کوچک ترین گلِ روی این شاخه نگاه کن. ببین چند قطره شهد دارد. یکی، دو، سه، چهار. حالا شروع کن به مکیدن. یکی را مکید؟ برو سراغِ بعدی. اما از این شاخه بیرون نرو.»
جیغجیغو اول خیلی بی قرار بود. مدام می خواست برود شاخه ی دیگر. اما وزوزک هر بار دستش را گرفت و گفت: «نه، همین جا. یک جا. یک کار.» آرام آرام، جیغجیغو شیرینیِ شهدِ همان یک شاخه را چشید. دید که اگر حوصله به خرج بدهد، یک شاخه ی کوچک می تواند پر از شهد باشد. تا غروب، جیغجیغو نه فقط تمامِ شهدِ آن شاخه را خالی کرد، بلکه چند تا برگِ خشک را هم جمع کرد تا برای زمستان بسوزانند.
وقتی به کندو برگشتند، همه ی زنبورها برای جیغجیغو کف زدند. ملکه گفت: «جیغجیغو، امروز تو یک زنبورِ واقعی بودی. نه فقط به خاطر شهد، به خاطر این که یادگرفتی جلویِ هیاهویت را بگیری.» جیغجیغو با خجالت گفت: «من فکر می کردم هرچه شلوغ تر باشم، بهتر است. اما حالا می بینم که یک کارِ آرام و کامل، از هزار تا حرکتِ بی هدف قشنگ تر است.»
از آن روز، کندویِ خورشیدی به آرام ترین کندویِ جنگل تبدیل شد. اما آرامشِ آن، به معنایِ بی تحرکی نبود. زنبورها می دویدند، می پریدند، کار می کردند، اما هر کدام یک هدف داشتند. هر کدام یک گل را انتخاب می کردند و تا آخر با آن می ماندند. نتیجه: کندو پر از عسل می شد، بچه ها سیر می شدند و همه خوشحال بودند.
وزوزک یک تابلو در ورودیِ کندو نصب کرد که روی آن نوشته بود: «اینجا جایِ آشوب نیست. اینجا جایِ کارِ درست است. یک شاخه را کامل خالی کن، بعد برو سراغِ شاخه ی بعدی.» و همه ی زنبورهای کوچک، هر روز صبح، قبل از پرواز، سه بار این جمله را زمزمه می کردند تا فراموش نکنند که:
انرژی، وقتی متمرکز باشد، کوه را جا به جا می کند.
شلوغی، وقتی بی هدف باشد، فقط خستگی می آورد.
یک کارِ تمام شده، از صد تا کارِ نیمه کاره با ارزش تر است.
اگر دوست داری همه جا را بگردی، اول یک جا را آباد کن.
همیشه از کسانی که تجربه دارند، راهنمایی بگیر.
و سرانجام، روزی که پاییز آمد و برگ ها ریختند، ملکه ی کندو یک جشن بزرگ گرفت. در آن جشن، به وزوزک و جیغجیغو، دو مدالِ طلا داد. روی مدال ها نوشته بود: «به کسانی که آشوب را به نظم تبدیل کردند.» وزوزک مدالش را به گردن آویخت و به جیغجیغو گفت: «می دانی رازِ این مدال چیست؟ این که یاد گرفتم گاهی یک جا نشستن و یک کار را درست انجام دادن، از همه ی پروازهایِ بی هدف قشنگ تر است.»
جیغجیغو خندید و گفت: «من که هنوز هم دوست دارم بدوم و بپرم، اما حالا می دانم که اول باید یک کار را تمام کنم، بعد بروم سراغِ بعدی.» و هر دو با هم، زیرِ نورِ ماه، یک آهنگ ساختند با این شعر:
«یک گل، یک شهد، یک کارِ تمام،
بهتر از صد کارِ ناتمام.»
نتیجه ی آموزنده برای بچه های عزیز:
شلوغ بودن، عیب نیست، اما اگر بی هدف باشد، تبدیل به آشوب می شود.
همیشه یک کار را انتخاب کن و تا آخرش برو. نه ده تا کار را با هم شروع کن.
اگر وسطِ کار، پیشنهادِ بازی یا تفریح آمد، به خودت بگو: «اول این را تمام می کنم، بعد می روم.»
با حوصله، می توانی از یک کارِ کوچک، نتیجه ی بزرگ بگیری. درست مثل وزوزک که یک گل را کامل خالی کرد و از همه بیشتر شهد آورد.
همیشه از بزرگ ترها و بچه های با تجربه تر کمک بگیر. آن ها راهِ درست را به تو نشان می دهند.
اگر امروز یک کار را درست انجام دهی، فردا می توانی دو کار را درست انجام دهی. اما اگر امروز ده کار را نیمه کاره بگذاری، هیچ کاری را بلد نمی شوی.
حالا برو و یکی از کارهایِ امروزت را انتخاب کن. هرچه هست: تکلیفِ مدرسه، مرتب کردنِ اتاق، نقاشی، یا کمک به مامان. فقط قول بده که تا آخرش بروی. وقتی تمام شد، به آینه نگاه کن و به خودت بگو: «من مثلِ وزوزک، یک کندویِ پر از عسل ساختم، نه یک آشوبِ بی نتیجه.» و افتخار کن، چون تو برنده ای!
قصه های قدیمی پادشاهان (داستان های بچگانه قدیمی از پادشاهان)
ساعتِ شنیِ جادویی و خرگوشِ بی قرار

در گوشه ای از جنگلِ «چمنزارِ طلایی»، یک خرگوشِ سفید و پشمالو به اسم «هوپو» زندگی می کرد. هوپو از آن دسته بچه هایی بود که صبح که از خواب بیدار می شد، تا شب که می خوابید، یک لحظه آرام نمی گرفت. اما مشکلِ بزرگِ هوپو این بود که هیچ وقت نمی دانست اول چه کاری را باید انجام بدهد.
هر روز صبح، هوپو با یک عالمه کار رو به رو می شد: باید دندان هایش را مسواک می زد، صبحانه می خورد، کیفِ مدرسه اش را مرتب می کرد، به مامان کمک می کرد، با دوستانش بازی می کرد، نقاشی می کشید و کتاب می خواند. اما هوپو همه ی این کارها را با هم شروع می کرد. یک دقیقه مسواک می زد، یک دقیقه می رفت صبحانه بخورد، نصفِ صبحانه را می خورد و می رفت کیفش را ببندد، وسطِ بستنِ کیف، می دید که نقاشیِ دیروزش نیمه کاره مانده و می رفت سراغِ نقاشی. نتیجه: تا ظهر، هیچ کدام از کارهایش تمام نمی شد.
مادرِ هوپو، خانم «گوش بلند»، که یک خرگوشِ صبور و مهربان بود، یک روز به او گفت: «هوپو جان، می دانی مشکلِ تو چیست؟ تو مثلِ یک توپ هستی که در یک اتاقِ پر از اسباب بازی، به هر چیزی برخورد می کنی، اما هیچ چیزی را درست نمی چینی. باید یاد بگیری که کارهایت را اولویت بندی کنی. یعنی اول کاری را انجام بدهی که مهم تر است، بعد بروی سراغِ کارِ بعدی.»
هوپو با ناراحتی گفت: «اما مامان، من نمی توانم! همه ی کارها مهم اند! نمی دانم اول کدام را انجام بدهم!» مادرش لبخندی زد و یک ساعتِ شنیِ کوچک و قشنگ به او داد. این ساعت شنی، شن هایِ طلایی رنگی داشت که آرام آرام از بالا به پایین می ریختند. مادرش گفت: «این یک ساعت شنیِ جادویی است. هر بار که شن هایش از بالا به پایین ریخت، یعنی دقیقاً ده دقیقه گذشته است. من به تو یاد می دهم که چطور از آن استفاده کنی.»
مادرش یک کاغذ برداشت و روی آن نوشت: «کارهایِ امروزِ هوپو». بعد یک ستونِ اول نوشت: «کارهایِ خیلی مهم» و یک ستونِ دوم نوشت: «کارهایِ کم اهمیت». از هوپو خواست که کارهایش را در این دو ستون بنویسد. هوپو فکر کرد و نوشت:
ستونِ خیلی مهم:
– مسواک زدن
– صبحانه خوردن
– کیفِ مدرسه را بستن
– کمک به مامان
ستونِ کم اهمیت:
– نقاشی کشیدن
– بازی با دوستان
– کتاب خواندن
مادرش گفت: «حالا ببین. تو باید اول کارهایِ ستونِ اول را انجام دهی. اما برای هر کدام، فقط ده دقیقه وقت بگذار. یعنی وقتی شروع کردی، ساعت شنی را روشن کن و تا وقتی شن ها تمام نشده، فقط همان کار را انجام بده. نه به چیزِ دیگری فکر کن، نه از جایت بلند شو.»
هوپو که عاشقِ بازی با وسایلِ جدید بود، با ذوق گفت: «باشه! امتحان می کنم!» فردا صبح، اولِ کار، ساعت شنی را روشن کرد و شروع کرد به مسواک زدن. ده دقیقه کامل، فقط مسواک زد. نه به نقاشی فکر کرد، نه به بازی. وقتی شن ها تمام شد، دید که دندان هایش حسابی سفید و براق شده اند. بعد رفت سراغِ صبحانه. ساعت شنی را روشن کرد و ده دقیقه کامل، فقط صبحانه خورد. نه یک بار از جا بلند شد، نه یک بار به چیزِ دیگری نگاه کرد. موقعی که شن ها تمام شد، صبحانه اش کامل خورده شده بود.
بعد رفت سراغِ کیفِ مدرسه. ده دقیقه گذاشت و با دقت، کتاب ها، دفترها و مدادها را مرتب کرد. وقتی شن ها تمام شد، کیفش نه تنها بسته شده بود، بلکه از هر چیزی که اضافه بود، خالی شده بود. تا ظهر، هوپو همه ی کارهایِ مهمِ آن روز را انجام داده بود. و تازه، کلی وقت داشت برای نقاشی، بازی و کتاب خواندن.
آن روز، هوپو اولین باری بود که تا شب، هیچ کاری را نیمه کاره نگذاشته بود. با خوشحالی پیش مادرش رفت و گفت: «مامان! این ساعت شنی، واقعاً جادویی است! من همه ی کارهایم را انجام دادم و حتی وقتِ بازی هم داشتم!» مادرش بغلش کرد و گفت: «عزیزم، جادو در ساعت نبود، جادو در این بود که تو یادگرفتی یک کار را در ده دقیقه، با تمامِ وجود انجام بدهی، نه اینکه صد تا کار را در ده دقیقه، نصفه رها کنی.»
اما ماجرا به اینجا ختم نشد. چند روز بعد، دوستِ هوپو، یک سنجابِ کوچک به اسم «جِستو»، پیش او آمد و گفت: «هوپو! بیا بازی کنیم! تو که همیشه شلوغی و بازی می کنی!» هوپو که داشت نقاشیِ مهمی می کشید، اول خواست برود، اما یادِ ساعت شنی و حرف هایِ مادرش افتاد. به جستو گفت: «یک ساعت صبر کن. من الان یک کارِ مهم دارم. اما قول می دهم که بعد از تمام شدنِ نقاشی، با تمامِ وجود بیایم و بازی کنم.»
جستو که عادت نداشت هوپو این طور حرف بزند، تعجب کرد و گفت: «تو که همیشه همه چیز را نصفه رها می کردی! چطور شد که حالا این قدر منظم شده ای؟» هوپو ساعت شنیِ طلایی را به جستو نشان داد و گفت: «این ساعت، به من یاد داد که اگر می خواهی یک کار را درست انجام دهی، باید تمامِ توجهَت را یک جا بگذاری. حالا من می دانم که اول کارِ مهم را انجام بدهم، بعد بروم سراغِ کارِ کم اهمیت. اینطوری، هم کارهایم درست می شود، هم بازی ام شیرین تر می شود.»
جستو که خودش هم مثلِ هوپو، بچه ای شلوغ و بی قرار بود، از او خواست که این روش را به او هم یاد بدهد. هوپو هم خوشحال شد و یک کاغذِ دیگر برداشت و به جستو یاد داد که کارهایش را به دو ستون تقسیم کند. جستو نوشت:
کارهایِ خیلی مهم:
– کمک به مامان برای جمع کردنِ آجیل ها
– مرتب کردنِ لانه
– غذا خوردن
کارهایِ کم اهمیت:
– بالا و پایین پریدن از شاخه ها
– تعقیبِ پروانه ها
– مسابقه ی دو با خرگوش ها
هوپو گفت: «حالا ببین. اول باید بروی سراغِ کارهایِ مهم. برای هر کدام، ده دقیقه وقت بگذار و تا شن هایِ ساعت تمام نشده، از جایت بلند نشو. بعد از این که همه ی کارهایِ مهم را انجام دادی، می توانی هر چقدر که دلت خواست، با پروانه ها بدوی و از شاخه ها بالا و پایین بپری.»
جستو این کار را کرد. اول ده دقیقه به مامانش کمک کرد تا آجیل ها را جمع کند. بعد ده دقیقه لانه اش را مرتب کرد. بعد ده دقیقه غذایش را خورد. تا ظهر، همه ی کارهایِ مهمش تمام شده بود. بعد با خیالِ راحت، تا غروب با پروانه ها دوید و از شاخه ها پرید و کلی کیف کرد. شب که پیش مامانش رفت، گفت: «مامان! امروز بهترین روزِ زندگیِ من بود! چون هم همه ی کارهایم را کردم، هم بازی ام را!»
خبرِ روشِ ساعت شنی، کمکم در تمامِ چمنزارِ طلایی پیچید. بچه های دیگر هم از هوپو و جستو یاد گرفتند که چطور کارهایشان را اولویت بندی کنند. یک روز، بزغاله ی کوچک، «بُزی»، پیش هوپو آمد و گفت: «من هم می خواهم این روش را یاد بگیرم. اما من ده دقیقه نمی توانم یک جا بنشینم! خیلی زود خسته می شوم!»
هوپو فکری کرد و گفت: «برای بچه هایی که خیلی زود خسته می شوند، می توانیم زمان را کمتر کنیم. مثلاً پنج دقیقه. تو فقط پنج دقیقه روی یک کار تمرکز کن. بعد پنج دقیقه استراحت کن و بدو و بپر. بعد دوباره پنج دقیقه کار کن. اینطوری، هم خسته نمی شوی، هم کارهایت را انجام می دهی.» بُزی این کار را کرد و دید که واقعاً جواب می دهد.
از آن روز، در چمنزارِ طلایی، یک قانون جدید گذاشتند: «هر روز، اول کارهایِ مهم، بعد کارهایِ کم اهمیت.» بچه ها دیگر صبح ها سراسیمه نبودند. دیگر هیچ کاری را نیمه کاره رها نمی کردند. مامان ها و باباها هم خوشحال بودند، چون دیگر مجبور نبودند پشتِ سرِ بچه ها را تمیز کنند.
هوپو که حالا دیگر یک خرگوشِ دانا و منظم شده بود، یک تابلو در وسطِ چمنزار نصب کرد که روی آن نوشته بود: «ده دقیقه تمرکز، بهتر از یک روزِ بی هدفی است. اولویت بندی کن، بعد لذت ببر.»
و هر روز صبح، بچه های چمنزار، قبل از شروعِ کارهایشان، سه بار این جمله را با هم تکرار می کردند:
– «کارهایِ مهم را اول انجام می دهم. کارهایِ کم اهمیت را بعد.»
– «برای هر کار، زمان می گذارم و تا تمام شدنِ زمان، فقط همان کار را می کنم.»
– «اگر یک کار را درست انجام دهم، از ده تا کارِ نیمه کاره بهتر است.»
حتی بزرگ ترها هم از این روش استفاده کردند. آقای خروس، به جای این که هر پنج دقیقه یک بار فریاد بزند و همه را بترساند، صبح ها یک بار اعلامِ وقت می کرد و بقیه ی روز را آرام می گرفت. خانم جغد، به جای این که تمامِ شب را بی هدف پرواز کند، یک ساعت مشخص را برای شکار و بقیه ی شب را برای استراحت انتخاب کرد.
و هوپو، آن خرگوشِ شلوغ و بی قرارِ سابق، حالا معلمِ کوچکِ چمنزار شده بود. هر هفته، یک جلسه ی دوستانه با بچه های کوچک تر برگزار می کرد و به آن ها یاد می داد که چطور کارهایشان را مرتب کنند. او می گفت: «بچه ها، زندگی مثل یک باغچه است. اگر همه ی دانه ها را یک جا بپاشی، هیچ کدام رشد نمی کنند. اما اگر هر دانه را سرِ جای خودش بکاری و به موقع بهش آب بدهی، یک باغچه ی پر از گل خواهی داشت.»
نتیجه ی آموزنده برای بچه های عزیز:
– همیشه یک لیست از کارهایت تهیه کن. کارهایِ مهم را اول بنویس، کارهایِ کم اهمیت را بعد.
– برای هر کار، یک زمان مشخص بگذار. مثلاً ده دقیقه یا پنج دقیقه. در آن زمان، فقط به همان کار فکر کن.
– اگر وسطِ کار، پیشنهادِ بازی آمد، به خودت بگو: «اول این کار را تمام می کنم، بعد می روم بازی.»
– کارهایِ مهم را اول انجام بده. اگر اول بازی کنی، ممکن است دیگر وقتِ کارهایِ مهم را نداشته باشی.
– اگر خسته شدی، می توانی زمان را کوتاه تر کنی. مثلاً به جای ده دقیقه، پنج دقیقه کار کن و بعد استراحت کن.
– تمرکز، یک عادت است. هر روز که تمرین کنی، راحت تر می شود، درست مثل مسواک زدن.
– وقتی همه ی کارهایِ مهم را انجام دادی، آن وقت با خیالِ راحت بازی کن. لذتِ بازی وقتی شیرین تر است که بدانی هیچ کاری را نیمه کاره نگذاشته ای.
حالا برو و یک کاغذ بردار. کارهایِ امروزت را بنویس. اول کارهایِ مهم، بعد کارهایِ کم اهمیت. بعد یک ساعت بگذار و شروع کن. قول می دهم که اگر تا آخرِ هر کار بروی، امروز بهترین روزِ زندگیِ ات خواهد بود، درست مثلِ هوپو.
نهِ جادویی و طوطیِ پر سر و صدا
در لبه ی جنگلِ «نغمه خوان»، جایی که هر صبح با آوازِ پرنده ها جان می گرفت، یک طوطیِ رنگی و بامزه به اسم «رنگارنگ» زندگی می کرد. رنگارنگ از آن دسته بچه هایی بود که به هر پیشنهادی، فوری «بله» می گفت. هر کسی هر کاری از او می خواست، رنگارنگ می گفت: «بله! حتماً! الان می آیم!»
این «بله» گفتنِ همیشگی، رنگارنگ را حسابی شلوغ کرده بود. یک روز، از صبح تا شب، اتفاق هایِ زیر برایش افتاد:
صبح که چشم باز کرد، مامانش گفت: «رنگارنگ، می توانی بروی و تخم مرغ ها را از مرغداری بیاوری؟» رنگارنگ گفت: «بله!» دوید طرفِ مرغداری. اما وسطِ راه، خاله سنجاب به او گفت: «رنگارنگ، می توانی این سبدِ گردو را برای من به خانه ی مادربزرگم ببری؟» رنگارنگ گفت: «بله!» سبدِ گردو را گرفت و رفت. اما هنوز چند قدم نرفته بود که عمو روباه گفت: «رنگارنگ، می توانی این نامه را به اداره ی پست برسانی؟» رنگارنگ گفت: «بله!» نامه را هم گرفت.
حالا رنگارنگ با سه تا کارِ متفاوت، مانده بود کدام را اول انجام بدهد. اول رفت تخم مرغ ها را آورد، اما یادش آمد که سبدِ گردو را باید می برد. سبدِ گردو را برد، اما یادش رفت نامه را کجا ببرد. تا ظهر، هیچ کدام از کارها را درست انجام نداده بود. تخم مرغ ها را نصفه راه انداخته بود، سبدِ گردو را به جایِ مادربزرگ، پیشِ عمو روباه برده بود و نامه را هم گم کرده بود.
مامانش با ناراحتی گفت: «رنگارنگ، تو چرا به همه چیز «بله» می گویی؟ مگر می توانی همه ی کارها را یک جا انجام بدهی؟» رنگارنگ با چشمانِ پر از اشک گفت: «اما مامان، من دوست ندارم کسی ناراحت بشود! می ترسم اگر «نه» بگویم، دیگر مرا دوست نداشته باشند!»
مامانش او را بغل کرد و گفت: «عزیزم، «نه» گفتن یک هنر است. یک کلمه ی جادویی که به تو کمک می کند انرژیِ ات را برای کارهایِ درست حفظ کنی. اگر به هر کسی «بله» بگویی، هیچ کاری را درست انجام نمی دهی و همه از دست تو ناراحت می شوند. اما اگر گاهی «نه» بگویی، می توانی کارهایِ مهم را به بهترین شکل انجام بدهی.»
رنگارنگ که حسابی گیج شده بود، از مامانش پرسید: «پس من چطور بفهمم کی «بله» بگویم و کی «نه»؟» مامانش یک تکه کاغذ برداشت و روی آن سه تا سوال نوشت:
۱- این کار، مهم است یا نه؟
۲- من الان وقت دارم یا نه؟
۳- اگر این کار را انجام بدهم، کارِ مهم تری را از دست می دهم یا نه؟
مامانش گفت: «هر وقت کسی از تو کاری خواست، اول این سه تا سوال را از خودت بپرس. اگر جوابِ هر سه تا «بله» بود، برو و آن کار را انجام بده. اما اگر یکی از جواب ها «نه» بود، با مهربانی به آن شخص بگو که الان نمی توانی، اما شاید بعداً بتوانی.»
رنگارنگ گفت: «اما اگر «نه» بگویم، آن شخص ناراحت می شود!» مامانش خندید و گفت: «نه عزیزم، اگر با مهربانی «نه» بگویی، هیچ کس ناراحت نمی شود. مثلاً می توانی بگویی: «متأسفم، الان کارِ مهمی دارم، اما بعداً حتماً به تو کمک می کنم.» یا بگویی: «الان وقتش را ندارم، اما فردا صبح می توانم.» اینطوری، هم به خودت احترام گذاشته ای، هم به طرف مقابل.»
رنگارنگ تصمیم گرفت این روش را امتحان کند. روز بعد، صبح که از خواب بیدار شد، مامانش گفت: «رنگارنگ، می توانی بروی و نان تازه از نانوایی بیاوری؟» رنگارنگ اول سه تا سوال را از خودش پرسید: این کار مهم است؟ بله، چون همه صبحانه می خواهند بخورند. من الان وقت دارم؟ بله. کارِ مهم تری هست؟ نه. پس گفت: «بله مامان، الان می روم.»
اما همین که خواست از خانه بیرون بزند، دوستش، آقا کلاغ، گفت: «رنگارنگ! بیا با هم برویم توی مزرعه و تخم هایِ کبوترها را جمع کنیم!» رنگارنگ دلش خواست برود، اما یادِ سه تا سوال افتاد. از خودش پرسید: این کار مهم است؟ نه، فقط یک بازی است. من الان وقت دارم؟ بله، اما برای کارِ مهم تر. اگر این کار را انجام بدهم، کارِ مهم تری را از دست می دهم؟ بله، نان را نمی رسم بیاورم و صبحانه خراب می شود. پس با مهربانی به آقا کلاغ گفت: «متأسفم، الان باید بروم نان بیاورم. اما بعد از صبحانه، حتماً با هم بازی می کنیم.»
آقا کلاغ اول کمی ناراحت شد، اما وقتی رنگارنگ توضیح داد که نان برای صبحانه لازم است، گفت: «آهان! پس اشکالی ندارد! بعداً می آییم!» رنگارنگ با خیالِ راحت رفت نان را آورد و تا صبحانه، هیچ کارِ دیگری انجام نداد.
بعد از صبحانه، خاله سنجاب آمد و گفت: «رنگارنگ، می توانی این سبدِ میوه را برای مادربزرگم ببری؟» رنگارنگ باز سه تا سوال پرسید: این کار مهم است؟ بله، مادربزرگ مریض است و به میوه نیاز دارد. من الان وقت دارم؟ بله. کارِ مهم تری هست؟ نه، همه ی کارهایِ صبح را انجام داده ام. پس گفت: «بله خاله، با خوشحالی می برم.»
اما وقتی سبد را برداشت، دوستش، جوجه تیغی، گفت: «رنگارنگ! بیا برویم توی رودخانه و سنگریزه هایِ رنگی جمع کنیم!» رنگارنگ باز سه تا سوال پرسید: این کار مهم است؟ نه، فقط یک بازی است. من الان وقت دارم؟ بله، اما برای کارِ مهم تر. اگر این کار را انجام بدهم، کارِ مهم تری را از دست می دهم؟ بله، میوه به مادربزرگ نمی رسد. پس به جوجه تیغی گفت: «متأسفم، الان باید میوه را به مادربزرگ برسانم. اما بعد از ظهر، حتماً می آییم رودخانه.»
جوجه تیغی هم ناراحت نشد، چون دید که رنگارنگ کارِ مهمی دارد. رنگارنگ میوه را به مادربزرگ رساند و مادربزرگ از او تشکر کرد. بعد از ظهر، با خیالِ راحت رفت کنارِ رودخانه و با جوجه تیغی و آقا کلاغ، کلی سنگریزه ی رنگی جمع کرد و بازی کرد.
آن شب، رنگارنگ پیش مامانش رفت و گفت: «مامان! امروز بهترین روزِ زندگیِ من بود! من همه ی کارهایِ مهم را انجام دادم و همه ی بازی هایِ قشنگ را هم کردم. اما این بار، هیچ کاری را نیمه کاره نگذاشتم. چون یاد گرفتم که به بعضی از کارها «نه» بگویم.»
مامانش بغلش کرد و گفت: «آفرین رنگارنگ! حالا فهمیدی که «نه» گفتن، یعنی «بله» گفتن به کارهایِ مهم تر. وقتی به بازیِ بی موقع «نه» می گویی، داری به کارِ مهم تات «بله» می گویی. این یعنی مدیریتِ انرژی و زمان.»
خبرِ روشِ سه سوال، کمکم در تمامِ جنگل پیچید. بچه های دیگر هم از رنگارنگ یاد گرفتند که قبل از هر «بله» گفتنی، سه تا سوال از خودشان بپرسند. یک روز، بچه خرسِ کوچک، «بخم»، پیش رنگارنگ آمد و گفت: «رنگارنگ، من هم مثلِ تو بودم. به همه چیز «بله» می گفتم و آخرِ روز، هیچ کاری را درست انجام نمی دادم. اما حالا می خواهم یاد بگیرم که چطور «نه» بگویم.»
رنگارنگ یک کاغذ به بخم داد و روی آن سه تا سوال را نوشت و گفت: «ببین، این سه تا سوال را هر وقت خواستی «بله» بگویی، از خودت بپرس. اگر جوابِ هر سه «بله» بود، برو و انجام بده. اما اگر یکی از جواب ها «نه» بود، با مهربانی بگو که الان نمی توانی.»
بخم این کار را کرد. یک روز، مامانش گفت: «بخم، می توانی بروی و هیزمِ شومینه را بیاوری؟» بخم سه تا سوال پرسید: مهم است؟ بله، شومینه باید روشن شود. وقت دارم؟ بله. کارِ مهم تری هست؟ نه. پس گفت: «بله مامان، الان می روم.» اما وسطِ راه، دوستش او را به بازی دعوت کرد. بخم سه تا سوال پرسید: این بازی مهم است؟ نه، فقط یک تفریح است. وقت دارم؟ بله، اما برای کارِ مهم تر. اگر بروم بازی، کارِ مهم تری را از دست می دهم؟ بله، هیزم نمی رسم بیاورم و شومینه روشن نمی شود. پس با مهربانی گفت: «متأسفم، الان باید هیزم بیاورم. بعداً می آیم.»
دوستانش هم ناراحت نشدند، چون دیدند که بخم کارِ مهمی دارد. بخم هیزم را آورد و شومینه روشن شد. بعد از آن، با خیالِ راحت رفت و با دوستانش بازی کرد.
کم کم، جنگلِ نغمه خوان به جایی تبدیل شد که همه ی بچه ها می دانستند چه زمانی «بله» بگویند و چه زمانی «نه». دیگر کسی از «نه» گفتن ناراحت نمی شد، چون همه می دانستند که «نه» یعنی احترام به خود و به وقتِ خود.
رنگارنگ یک تابلو در وسطِ جنگل نصب کرد که روی آن نوشته بود: «نه گفتن، یعنی بله گفتن به کارهایِ مهم تر. سه سوال بپرس، بعد تصمیم بگیر.» و هر روز صبح، بچه های جنگل، قبل از شروعِ کارهایشان، سه تا سوال را با هم تکرار می کردند:
– «این کار مهم است؟»
– «الان وقت دارم؟»
– «اگر این کار را انجام بدهم، کارِ مهم تری را از دست می دهم؟»
حتی بزرگ ترها هم از این روش استفاده کردند. آقای خروس، به جای این که به هر دعوتی برای مسافرت «بله» بگوید، اول فکر می کرد که آیا وقتش را دارد یا نه. خانم جغد، به جای این که به هر درخواستی برای جلسه ی شبانه پاسخِ مثبت بدهد، اول بررسی می کرد که آیا کارِ مهم تری ندارد یا نه.
و رنگارنگ، آن طوطیِ پر سر و صدایی که به هر چیزی «بله» می گفت، حالا معلمِ کوچکِ جنگل شده بود. او هر هفته، یک جلسه برای بچه های کوچک تر برگزار می کرد و به آن ها یاد می داد که چطور با مهربانی «نه» بگویند. او می گفت: «بچه ها، «نه» گفتن یعنی دوست داشتنِ خودتان. وقتی به کارهایِ بی اهمیت «نه» می گویید، دارید به کارهایِ مهم تان «بله» می گویید. و این یعنی شما یک بچه ی باهوش و مسئول هستید.»
نتیجه ی آموزنده برای بچه های عزیز:
– قبل از هر «بله» گفتنی، سه تا سوال از خودت بپرس: این کار مهم است؟ الان وقت دارم؟ کارِ مهم تری هست؟
– اگر جوابِ یکی از سوال ها «نه» بود، با مهربانی «نه» بگو. مثلاً بگو: «متأسفم، الان نمی توانم، اما بعداً حتماً کمک می کنم.»
– «نه» گفتن یعنی احترام به خودت و به وقتِ خودت. نه یعنی دوست نداشتنِ طرف مقابل.
– اگر به هر کاری «بله» بگویی، هیچ کاری را درست انجام نمی دهی. اما اگر گاهی «نه» بگویی، می توانی کارهایِ مهم را به بهترین شکل انجام بدهی.
– همیشه اول کارهایِ مهم را انجام بده، بعد برو سراغِ کارهایِ کم اهمیت.
– اگر کسی از «نه» گفتنِ تو ناراحت شد، ناراحت نباش. تو کارِ درستی کرده ای. طرف مقابل بالاخره متوجه می شود که حق با تو بوده است.
– یادت باشد: «نه» گفتن، یک هنر است. هر چه بیشتر تمرین کنی، راحت تر می شود.
حالا برو و امروز، قبل از اینکه به هر کاری «بله» بگویی، سه تا سوال را از خودت بپرس. قول می دهم که اگر این کار را بکنی، هم کارهایت درست می شود، هم وقتِ بازی داری، هم هیچ کس از دست تو ناراحت نمی شود، درست مثلِ رنگارنگِ باهوش.
داستان بچگانه شنگول و منگول | قصههای متنوع، جدید و به روزشده از داستان قدیمی
پسری که باد بود

در یک شهر کوچک و آرام، پسری به اسم «طوفان» زندگی میکرد. اسمش را به خاطر جنبوجوش زیادش گذاشته بودند. طوفان هیچ وقت یک جا نمینشست. مدام میدوید، میپرید، از این دیوار به آن دیوار میرفت و هیچ چیز نمیتوانست جلوی انرژی بیپایانش را بگیرد. توی مدرسه، معلمها از دستش خسته میشدند. توی خانه، مادرش تا شب به دنبالش میدوید و هیچ کاری از دستش برنمیآمد. طوفان واقعاً مثل یک طوفان بود: همه جا را به هم میریخت و هیچ چیز سر جایش نمیماند. یک روز، مادربزرگ طوفان که پیرزنی دانا و مهربان بود، به دیدنشان آمد. طوفان مثل همیشه داشت توی حیاط میدوید و داد میزد. مادربزرگ با لبخند به او نگاه کرد و گفت: «طوفان جان، بیا پیش من، یک قصه برایت بگویم.» طوفان که عاشق قصه بود، یک لحظه ایستاد و پیش مادربزرگ نشست. مادربزرگ شروع کرد: «روزی روزگاری، یک پسر کوچک بود که مثل تو پرانرژی بود. او نمیتوانست یک جا بنشیند و همیشه در حال دویدن بود. یک روز، یک پیرمرد دانا به او گفت: «پسرم، انرژی تو مثل باد است. باد اگر کنترل نشود، طوفان میشود و همه چیز را خراب میکند. اما اگر کنترل شود، میتواند آسیابها را بچرخاند، درختها را تکان دهد و به همه جا زندگی ببرد. تو هم باید یاد بگیری که انرژیات را کنترل کنی، نه اینکه بگذاری انرژیات تو را کنترل کند.»» طوفان که از این قصه خیلی خوشش آمده بود، پرسید: «چطور میتوانم انرژیام را کنترل کنم؟» مادربزرگ لبخندی زد و یک بادکنک قرمز به او داد و گفت: «این بادکنک را بگیر. هر وقت احساس کردی داری از جا کنده میشوی و نمیتوانی یک جا بمانی، یک نفس عمیق بکش و این بادکنک را باد کن. همهٔ انرژیات را بریز توی این بادکنک. وقتی بادکنک پر شد، آن را رها کن و ببین که چطور انرژیات با باد پرواز میکند و تو آرام میشوی.» طوفان که از این ایده خیلی خوشش آمده بود، بادکنک را گرفت و شروع کرد به دویدن. هر بار که حس کرد انرژی زیادی دارد و نمیتواند یک جا بماند، بادکنک را باد میکرد و رهایش میکرد. بادکنکها با انرژی او پرواز میکردند و طوفان آرامتر میشد. روز اول، ده تا بادکنک باد کرد. روز دوم، هشت تا. روز سوم، پنج تا. کمکم طوفان یاد گرفت که انرژیاش را کنترل کند. دیگر مثل طوفان نبود، مثل یک باد ملایم و مفید بود. به جای اینکه همه جا را به هم بریزد، به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد، به معلمش در مرتب کردن کلاس کمک میکرد و به دوستانش در انجام تکالیف کمک میکرد. انرژی بالایش حالا به جای خراب کردن، میساخت. یک روز، معلم طوفان به مادرش گفت: «طوفان دیگر مثل قبل نیست. او یاد گرفته که انرژیاش را به کارهای مفید ببرد. حالا او یکی از بهترین دانشآموزان کلاس است.» مادرش با خوشحالی طوفان را بغل کرد و گفت: «پسرم، تو دیگر یک طوفان نیستی. تو یک باد مفید هستی که میتواند دنیا را بهتر کند.» طوفان لبخند زد و فهمید که زیاد بودن انرژی، یک هدیه است، نه یک نفرین. فقط باید یاد بگیری که آن را در مسیر درست قرار بدهی. و تا همیشه، طوفان هر وقت حس کرد انرژی زیادی دارد، یک بادکنک باد میکرد و رهایش میکرد و یادش میآمد که باد، اگر کنترل شود، میتواند آسیابها را بچرخاند، درختها را تکان دهد و زندگی را به همه جا ببرد.
دخترکی که پر از برق بود
در یک خانهٔ کوچک و گرم، دختری به اسم «برقا» زندگی میکرد که واقعاً پر از برق بود. هر جا میرفت، انرژی عجیبی با خودش میبرد. نمیتوانست یک جا آرام بنشیند، همیشه در حال جنبیدن بود، پاهایش را تکان میداد، دستهایش را حرکت میداد و هیچ وقت خسته نمیشد. مادرش که از این همه انرژی بیپایان برقا خسته شده بود، یک روز به او گفت: «برقا جان، تو مثل یک باتری پر از انرژی هستی. اما باتری اگر کنترل نشود، زود خالی میشود و خراب میشود. تو باید یاد بگیری که انرژیات را درست مصرف کنی، نه اینکه همه اش را یکجا خالی کنی.» برقا که حرف مادرش را میفهمید اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد، با ناراحتی گفت: «اما مامان، من نمیتوانم یک جا بنشینم! این انرژی توی وجودم میجوشد و اگر بیرون نریزد، میترکم!» مادرش لبخندی زد و گفت: «پس بیا یک راه به تو یاد بدهم تا انرژیات را کنترل کنی. یک دفتر نقاشی بزرگ برایت میآورم. هر وقت حس کردی انرژی زیادی داری و نمیتوانی یک جا بمانی، برو توی اتاقت و یک نقاشی بزرگ بکش. بگذار تمام انرژیات از طریق مدادهای رنگی بیرون بریزد. ببین چه نقاشیهای قشنگی میتوانی بکشی.» برقا که از این ایده خیلی خوشش آمده بود، دفتر نقاشی را گرفت و شروع کرد به کشیدن. روز اول، یک جنگل بزرگ کشید. روز دوم، یک اقیانوس پر از موج. روز سوم، یک آسمان پر از ستاره. هر روز که نقاشی میکشید، انرژیاش کمتر میشد و آرامتر میشد. یک روز، معلم برقا، خانم مهری، نقاشیهایش را دید و با ذوق گفت: «برقا! این نقاشیها فوقالعاده هستند! تو یک هنرمند واقعی هستی! میخواهی نقاشیهایت را در نمایشگاه مدرسه بگذاری؟» برقا که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود، قبول کرد. نمایشگاه برپا شد و همه از نقاشیهای برقا تعریف کردند. برقا فهمید که انرژی زیادش اگر در مسیر درست قرار بگیرد، میتواند هنر خلق کند، نه فقط خرابی. از آن روز، برقا دیگر خودش را یک دختر شلوغ و بیقرار نمیدانست. میدانست که انرژی او یک هدیه است، یک استعداد است، یک قدرت است. فقط باید بداند که آن را کجا و چطور خرج کند.
میمون کوچولو و مسابقهٔ آرامش
در یک جنگل بزرگ و سرسبز، یک میمون کوچولو به اسم «جیغو» زندگی میکرد که هیچ وقت یک جا نمینشست. از این شاخه به آن شاخه میپرید، از این درخت به آن درخت میدوید و هیچ چیز نمیتوانست او را آرام کند. بقیهٔ میمونها از دستش خسته شده بودند و هیچ کس با او بازی نمیکرد. جیغو خیلی ناراحت بود و نمیدانست چطور میتواند آرامتر شود. یک روز، یک میمون پیر و دانا به جیغو گفت: «جیغو جان، من یک مسابقه برایت میگذارم. مسابقهٔ آرامش. قانونش این است: هر کس بتواند پنج دقیقه روی یک شاخه بنشیند و هیچ حرکتی نکند، برنده است.» جیغو که عاشق مسابقه بود، با ذوق قبول کرد. اما هر بار که مینشست، بعد از چند ثانیه شروع میکرد به تکان خوردن. روز اول، فقط ده ثانیه دوام آورد. روز دوم، بیست ثانیه. روز سوم، سی ثانیه. کمکم جیغو یاد گرفت که چطور خودش را کنترل کند. یک روز که به درخت مورد علاقهاش رفته بود، پرندهای را دید که داشت آرام و بیصدا روی شاخهای نشسته بود و به آسمان نگاه میکرد. جیغو کنارش نشست و گفت: «چطور میتوانی اینقدر آرام باشی؟» پرنده با مهربانی گفت: «چون من یاد گرفتم که به صداهای اطرافم گوش کنم. به جای اینکه تکان بخورم، گوش میدهم. به آواز باد گوش میدهم، به صدای برگها، به آواز پرندههای دیگر. وقتی گوش میکنی، آرام میشوی.» جیغو که حرف پرنده را باور کرده بود، چشمانش را بست و شروع کرد به گوش کردن. کمکم آرام شد و برای اولین بار، پنج دقیقه کامل روی شاخه نشست. مسابقه را برد. اما مهمتر از بردن، این بود که جیغو یاد گرفت چطور آرام باشد. از آن روز، جیغو دیگر آن میمون شلوغ و بیقرار نبود. او یک میمون آرام و متفکر شده بود که به صداهای جنگل گوش میداد و از سکوت لذت میبرد.
پسری که مثل موشک بود
در یک شهر بزرگ و پر از ساختمان، پسری به اسم «موشک» زندگی میکرد که واقعاً مثل یک موشک بود. هیچ وقت یک جا نمینشست، مدام در حال دویدن بود و همه چیز را زیر و رو میکرد. پدرش که مهندس بود، یک روز به او گفت: «موشک جان، موشکها هم انرژی زیادی دارند، اما آنها مسیر دارند. آنها میدانند که باید به کجا بروند. تو هم باید مسیر خودت را پیدا کنی.» موشک با تعجب گفت: «مسیر؟ یعنی چه بابا؟» پدرش لبخندی زد و گفت: «یعنی تو باید یک هدف برای انرژیات پیدا کنی. یک کاری که دوست داری انجام بدهی و همهٔ انرژیات را توی آن بگذاری.» موشک فکر کرد و گفت: «من عاشق دویدن هستم. میتوانم در مسابقات دو شرکت کنم؟» پدرش با خوشحالی گفت: «چه ایدهٔ عالی! بیا ثبتنام کنیم.» موشک در مسابقات دو ثبتنام کرد و هر روز تمرین میکرد. انرژی بالایش که قبلاً همه جا را خراب میکرد، حالا به سرعت و استقامت تبدیل شده بود. در مسابقه، موشک اول شد. همه به او تبریک گفتند و او فهمید که اگر انرژیاش را در مسیر درست قرار بدهد، میتواند به قهرمان تبدیل شود.
دخترک و بادکنکهای رنگی
در یک خانهٔ بزرگ، دختری به اسم «بادکنک» زندگی میکرد که مثل یک بادکنک پر از هوا بود. هیچ وقت یک جا نمینشست و همیشه در حال پریدن بود. مادرش یک روز به او گفت: «بادکنک جان، بیا یک بازی کنیم. هر وقت که انرژی زیادی داری و نمیتوانی یک جا بنشینی، یک بادکنک بردار و آن را باد کن و بعد رهایش کن. ببین چطور با انرژی تو پرواز میکند.» بادکنک این کار را کرد. هر بار که پر از انرژی میشد، یک بادکنک باد میکرد و رهایش میکرد. کمکم یاد گرفت که انرژیاش را کنترل کند و آرامتر شود.
زرافهٔ گردندراز و کلاس رقص
در یک ساوانای بزرگ، زرافهای به اسم «گردندراز» زندگی میکرد که از شلوغی و جنبوجوشش خسته شده بود. هر جا میرفت، گردن درازش همه چیز را به هم میریخت. یک روز، یک رقصندهٔ حرفهای به ساوانا آمد و به گردندراز گفت: «بیا به تو رقص یاد بدهم. رقص، بهترین راه برای کنترل انرژی است.» گردندراز قبول کرد و شروع کرد به یادگیری رقص. هر روز تمرین میکرد و انرژیاش را در حرکات موزون خرج میکرد. کمکم از یک زرافهٔ شلوغ و بیقرار، به یک رقصندهٔ ماهر تبدیل شد.
ماهی قرمز و حلقههای شنا
در یک آکواریوم بزرگ، ماهی قرمزی به اسم «گرداب» زندگی میکرد که هیچ وقت آرام نمیگرفت. مدام دور آکواریوم میچرخید و آب را به هم میزد. یک روز، یک لاکپشت پیر به او گفت: «گرداب جان، انرژی تو مثل آب است. آب اگر راکد بماند، میگندد. اگر زیاد حرکت کند، گرداب میشود. تو باید تعادل را پیدا کنی.» گرداب یاد گرفت که گاهی آرام شنا کند و گاهی سریع. تعادل را پیدا کرد و دیگر آکواریوم را به هم نمیریخت.
گربهٔ بازیگوش و توپ پشمی
در یک خانهٔ کوچک، گربهای به اسم «بازیگوش» زندگی میکرد که هیچ وقت خسته نمیشد. مدام توپ پشمی را میگرفت و پرت میکرد و دنبالش میدوید. صاحبش، دختر کوچکی به اسم «سارا»، یک روز به او گفت: «بازیگوش جان، بیا یک بازی جدید کنیم. هر وقت انرژی زیادی داری، به جای اینکه توپ را پرت کنی و دنبالش بدوی، بیا یک گره جدید روی توپ بزنیم و بعد باز کنیم. این کار هم انرژیات را خرج میکند و هم تمرکزت را بالا میبرد.» بازیگوش این کار را کرد و کمکم یاد گرفت که انرژیاش را با تمرکز کنترل کند.
خرس کوچولو و عسلهای رنگارنگ
در یک جنگل بزرگ، خرس کوچکی به اسم «عسلی» زندگی میکرد که هیچ وقت یک جا نمینشست. مدام میدوید و همه چیز را به هم میریخت. یک روز، مادرش به او گفت: «عسلی جان، بیا به جای دویدن، عسل درست کنیم. عسل درست کردن نیاز به صبر و آرامش دارد.» عسلی شروع کرد به درست کردن عسل با مادرش. هر روز یاد میگرفت که چطور آرام باشد و صبر کند. کمکم از یک خرس شلوغ، به یک خرس آرام و صبور تبدیل شد.
جوجهاردک و استخر آب
در یک مزرعهٔ بزرگ، جوجهاردکی به اسم «شناگر» زندگی میکرد که هیچ وقت از آب بیرون نمیآمد. مدام توی استخر میپرید و آب را به هم میزد. یک روز، اردک پیر به او گفت: «شناگر جان، به جای اینکه آب را به هم بزنی، بیا یاد بگیر که چطور آرام شنا کنی. شنا کردن آرام، بهترین ورزش برای کنترل انرژی است.» شناگر آرام شنا کردن را یاد گرفت و کمکم از یک جوجهاردک شلوغ، به یک شناگر ماهر و آرام تبدیل شد.
این قصهها برای چه سنی مناسباند؟
پاسخ: ۳ تا ۹ سال.
قصه چگونه به کاهش شلوغی کمک میکند؟
پاسخ: با همذاتپنداری و آموزش مهارت خودکنترلی.
یک نمونه قصه برای کودکان شلوغ؟
پاسخ: «پسرکی که باد درونش بود.»










