غزل شماره ۱۰۰ از دیوان شمس مولانا | بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را
غزل شماره ۱۰۰ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ شورانگیز و دعوتکنندهٔ «بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را…»، یکی از غزلهای پرشور مولانا است که در آن، از رهایی از عقلِ خودبنیاد و دستیابی به حیاتِ نوینِ روحانی با یاریِ «جانِ نو داده» (معشوق یا مرادِ راهنما) سخن به میان آمده است. مولانا در این سروده، با لحنی صریح و شورانگیز، از «عقلِ کاردان» (عقلِ ابزاری و خودمحور) که در تکاپویِ دانشاندوزی است، میخواهد که کنار رود و راه را برای «بیخودی» و «شوریدگیِ عاشقانه» باز کند. این غزل، روایتی است از گذشتن از عقلِ جزئی و رسیدن به «عقلِ کل» از طریق عشق؛ همان نگاهِ عرفانی که در آن، «جانِ نو داده»، جهانِ کهنه را به جهانی تازه بدل میسازد و «بیخردی» را به «معرفتِ محض» ارتقا میدهد . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ نقدِ عقلِ خودبنیاد، دعوت به رهایی از قیدِ دانشِ ظاهری، و نگاهِ عرفانیِ مولانا به مقامِ «بیخودی» خواهیم پرداخت.

غزل زیبای مولانا
بیا ای جان نو داده جهان را
ببر از کار عقل کاردان را
چو تیرم تا نپرانی نپرم
بیا بار دگر پر کن کمان را
ز عشقت باز تشت از بام افتاد
فرست از بام باز آن نردبان را
مرا گویند «بامش از چه سوی است؟»
از آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جان روان است
به وقت صبح بازآرد روان را
از آن سو که بهار آید زمین را
چراغ نو دهد صبح آسمان را
از آن سو که عصایی اژدها شد
به دوزخ برد او فرعونیان را
از آنسو که تورا این جست و جو خاست
نشان خود اوست میجوید نشان را
تو آن مردی که او بر خر نشسته است
همیپرسد ز خر این را و آن را
خمش کن کاو نمیخواهد ز غیرت
که در دریا درآرد همگنان را
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۹ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۸ از دیوان شمس مولانا
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۷ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۶ از دیوان شمس مولانا
تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلالالدین محمد بلخی، یکی از پرشورترین، عارفانهترین و پررمزورازترین سرودههای اوست. مولانا در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از عشق الهی، از جان نو داده، از تیر و کمان، از بازگشت جان، و از نشانههای حق سخن میگوید. او با تکرار «از آن سویی که»، به نشانههای مختلفی از قدرت و لطف الهی اشاره میکند. در پایان، به خاموشی و رها کردن همگان در دریای عشق دعوت میکند.
فضای کلی غزل
مولانا در این غزل با لحنی وجدآمیز و ستایشآمیز، عشق الهی را ستایش میکند. او:
– از جان نو داده که جهان را تازه کرده است، سخن میگوید.
– از تیر و کمان عشق که جان را به پرواز درمیآورد، یاد میکند.
– از بازگشت جان به سوی خدا در شب و صبح سخن میگوید.
– از نشانههای حق، از عصای موسی، و از فرعونیان یاد میکند.
– در پایان، به خاموشی و رها کردن همه در دریای عشق دعوت میکند.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«بیا ای جان نو داده جهان را / ببر از کار عقل کاردان را»
– بیا، ای جانی که جهان را تازه و نو کردهای.
– عقل کاردان (عقل محاسبهگر) را از کار ببر (از کار بینداز).
نکته: مولانا از معشوق میخواهد که با آمدن خود، عقل محاسبهگر را از کار بیندازد و جهان را با جان نو، تازه کند.
بیت دوم:
«چو تیرم تا نپرانی نپرم / بیا بار دگر پر کن کمان را»
– من چون تیرم؛ تا تو پرتابم نکنی، نمیپرم.
– بیا و بار دیگر کمان را پر کن (تیر را بینداز).
نکته: عاشق چون تیری است که بدون پرتاب معشوق، نمیتواند حرکت کند.
بیت سوم:
«ز عشقت باز تشت از بام افتاد / فرست از بام باز آن نردبان را»
– از عشق تو، باز تشت (ظرف) از بام افتاد.
– از بام، آن نردبان را باز بفرست.
نکته: تشت از بام افتادن، نشان از بیقراری و شیدایی عاشق دارد. شاعر از معشوق میخواهد که نردبان را بفرستد تا دوباره بالا رود.
بیت چهارم:
«مرا گویند «بامش از چه سوی است؟» / از آن سویی که آوردند جان را»
– به من میگویند: «بامش (جایگاهش) از چه سوست؟»
– از آن سویی که جان را (از عالم بالا) آوردند.
نکته: جایگاه معشوق، از همان سویی است که جان از آن آمده است.
بیت پنجم:
«از آن سویی که هر شب جان روان است / به وقت صبح بازآرد روان را»
– از آن سویی که هر شب، جان روان (به سوی خدا) میرود،
– و به وقت صبح، روان را بازمیآورد.
نکته: جان در شب به سوی خدا میرود و در صبح بازمیگردد. این اشاره به سیر و سلوک روحانی دارد.
بیت ششم:
«از آن سو که بهار آید زمین را / چراغ نو دهد صبح آسمان را»
– از آن سویی که بهار به زمین میآید،
– و صبح، چراغ نو به آسمان میدهد.
نکته: بهار و صبح، نشانههای لطف الهی هستند که از آن سو میآیند.
بیت هفتم:
«از آن سو که عصایی اژدها شد / به دوزخ برد او فرعونیان را»
– از آن سویی که عصا (موسی) اژدها شد،
– و فرعونیان را به دوزخ برد.
نکته: اشاره به معجزهی موسی که عصایش اژدها شد و فرعونیان را نابود کرد.
بیت هشتم:
«از آنسو که تورا این جست و جو خاست / نشان خود اوست میجوید نشان را»
– از آن سویی که این جستوجو در تو پدید آمد،
– خود او (خدا) نشان خود را میجوید.
نکته: جستوجوی عاشق برای یافتن خدا، در واقع خود خداوند است که نشان خود را میجوید.
بیت نهم:
«تو آن مردی که او بر خر نشسته است / همیپرسد ز خر این را و آن را»
– تو آن مردی هستی که بر خر نشسته است،
– و از خر، این را و آن را میپرسد.
نکته: این تمثیل، اشاره به انسانهایی دارد که از ابزارهای ناقص (خر) برای یافتن حقیقت استفاده میکنند، در حالی که خودشان راه را نمیدانند.
بیت دهم (مقطع):
«خمش کن کاو نمیخواهد ز غیرت / که در دریا درآرد همگنان را»
– خاموش باش، زیرا او (خدا) از سر غیرت،
– نمیخواهد که همه را در دریا (عشق) درآورد.
نکته: مولانا در پایان، به خاموشی دعوت میکند، زیرا خداوند از سر غیرت، نمیخواهد که همگان را در دریای عشق غرق کند (این راز، فقط برای اهل آن است).
تحلیل عمیقتر
۱. جان نو داده
معشوق، جهان را با جان خود تازه کرده است. این اشاره به تجدید حیات و نور عشق دارد.
۲. تیر و کمان
عاشق چون تیر است که بدون پرتاب معشوق، نمیتواند حرکت کند. این نشان از وابستگی کامل عاشق به معشوق دارد.
۳. تشت از بام افتادن
تشت از بام افتادن، نشان از بیقراری و شیدایی عاشق دارد. شاعر از معشوق میخواهد که نردبان را بفرستد تا دوباره بالا رود.
۴. جان روان در شب
جان در شب به سوی خدا میرود و در صبح بازمیگردد. این اشاره به سیر و سلوک روحانی و بازگشت به اصل خود دارد.
۵. بهار و صبح
بهار و صبح، نشانههای لطف الهی هستند که از آن سو میآیند. این نشان از تجدید حیات و روشنایی دارد.
۶. عصا و اژدها
اشاره به معجزهی موسی که عصایش اژدها شد و فرعونیان را نابود کرد. این نشان از قدرت الهی دارد.
۷. جستوجوی خدا
جستوجوی عاشق برای یافتن خدا، در واقع خود خداوند است که نشان خود را میجوید. این اشاره به وحدت وجود دارد.
۸. خاموشی
در پایان، مولانا به خاموشی دعوت میکند، زیرا راز عشق را نباید برای همه آشکار کرد.
خلاصه به زبان ساده
مولانا میگوید:
بیا، ای جانی که جهان را تازه کردهای. عقل محاسبهگر را از کار بینداز.
من چون تیرم؛ تا تو پرتابم نکنی، نمیپرم. بیا و بار دیگر کمان را پر کن.
از عشق تو، تشت از بام افتاد. از بام، نردبان را بفرست تا دوباره بالا روم.
به من میگویند که بامش از چه سویی است؟ از آن سویی که جان از آن آمده است.
از آن سویی که هر شب جان روان میرود و صبح بازمیگردد.
از آن سویی که بهار به زمین میآید و صبح، چراغ نو به آسمان میدهد.
از آن سویی که عصا اژدها شد و فرعونیان را به دوزخ برد.
از آن سویی که این جستوجو در تو پدید آمد، خود خدا نشان خود را میجوید.
تو آن مردی هستی که بر خر نشسته و از خر سؤال میکند.
خاموش باش، زیرا خدا از سر غیرت، نمیخواهد که همه را در دریای عشق درآورد.
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس مولانا
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۳ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۲ از دیوان شمس مولانا
نکته پایانی
این غزل مولانا، سرود عشق الهی و سیر روحانی است. مولانا در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، از عشق الهی، از جان نو داده، از تیر و کمان، از بازگشت جان، و از نشانههای حق سخن میگوید. او با تکرار «از آن سویی که»، به نشانههای مختلفی از قدرت و لطف الهی اشاره میکند. در پایان، به خاموشی و رها کردن همگان در دریای عشق دعوت میکند. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر وجدآمیز و عرفانی مولانا است که در آن، عشق با مفاهیم کیهانی و الهی در هم آمیخته شده است.
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










