غزل شماره ۹۷ از دیوان شمس مولانا / رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را با تفسیر
غزل شماره ۹۷ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ شورانگیز و تمثیلیِ «رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را…»، یکی از غزلهای پرشور مولانا است که در آن، با زبانی نمادین و تصاویری از سفر به مصر و خریدن شکری از «ساقیِ شکرستان»، به رازِ عشقِ بیپایان، تشنگیِ وصال و رنجِ دوری از یار اشاره شده است . «شکر» در این غزل، نه فقط یک خوراکی، که نمادِ لذتِ محض و وصالِ روحانی است و «مصر» نیز سرزمینی کهن و پررازوراز در ادبیات عرفانی، که گاه نمادِ عالمِ معناست. شاعر با تاکید بر «خریدن شکری» و «ترشروییِ ساقی» در برابر آن، به ناتوانیِ زبان در وصفِ عشقِ حقیقی اشاره میکند و در میانهٔ غزل، از دست بریدن از وصف و رسیدن به حال سخن میگوید . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ عشقِ عارفانه، ناتوانیِ زبان در وصفِ عشق، و نگاهِ مولانا به وصالِ الهی خواهیم پرداخت.

غزل شماره 97 مولوی
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را؟
در بر که کشیدهست سهیل و قمری را؟
بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را
بِخْرید به گوهر کرمش بیگهری را
خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست
کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
از بهر زبردستی و دولتدهی آمد
نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را
شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی
مه بوسه دهد هر شبِ انجمشمری را
آثار رسانَد دل و جان را به مؤثّر
حمّالِ دل و جان کند آن شه، اثری را
اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا
هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
جانهایِ چو عیسی به سوی چرخ برانند
غم نیست اگر ره نبوَد لاشه خری را
هر چیز گمان بردم در عالم و این نی
کاین جاه و جلالست خدایی نظری را
سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید
تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
ما عقل نداریم یکی ذرّه وگر نی
کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را!؟
بیعقل چو سایه پیَت ای دوست دوانیم
کان رویِ چو خورشیدِ تو نبوَد دگری را
خورشید همه روز بدان تیغ گذارد
تا زخم زند هر طرفی بیسپری را
بر سینه نهد عقل چنان دلشکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذی را
دُر هدیه دهد چشم، چنان لعلِ لبی را
رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را
رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو
کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را
ای پاکدلان با جزِ او عشق مبازید
نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
خاموش که او خود بکَشد عاشق خود را
تا چند کَشی دامن هر بیهنری را؟
از همین شاعر: غزل شماره ۹۶ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا
از همین شاعر: غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۳ از دیوان شمس مولانا
تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلالالدین محمد بلخی، یکی از پرشورترین، عارفانهترین و پررمزورازترین سرودههای اوست. مولانا در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از عشق الهی و وصال معشوق ازلی سخن میگوید. او با اشاره به داستان یوسف و مصر، از «شکر» (شیرینی عشق) و «یوسف زرینکمر» (معشوق) یاد میکند. سپس از قدرت اکسیروار عشق، از جانهای عیسیوار، از خورشید و سحر، و از بیعقلی عاشقانه سخن میگوید. در پایان، به خاموشی و تسلیم در برابر معشوق دعوت میکند.
فضای کلی غزل
مولانا در این غزل با لحنی وجدآمیز و ستایشآمیز، عشق الهی را ستایش میکند. او:
– عشق را به «شکر» و «یوسف» تشبیه میکند که از مصر (عالم معنا) آمده است.
– از قدرت اکسیروار عشق سخن میگوید که هر سنگی را زر سرخ میکند.
– جانهای عیسیوار را به چرخ میفرستد.
– از بیعقلی عاشقانه و تسلیم در برابر معشوق میگوید.
– در پایان، به خاموشی و رهایی از هر بیهنری دعوت میکند.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را / خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را»
– به سوی مصر (عالم معنا) رفتم و شکری (شیرینی عشق) خریدم.
– خود آشکارا بگو که یوسف زرینکمر (معشوق) را.
نکته: مصر، نماد عالم معنا و یوسف، نماد معشوق زیبا و عزیز است. «شکر» یعنی شیرینی عشق. شاعر از معشوق میخواهد که خود را آشکار کند.
بیت دوم:
«در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را / در بر که کشیدهست سهیل و قمری را»
– در کدام شهر، چنین بت شهرهای (معشوق معروف) دیده شده است؟
– در آغوش که، سهیل (ستارهی جنوب) و قمر (ماه) را کشیده است؟
نکته: معشوق چنان زیباست که در هیچ شهری مانندش دیده نشده است. آغوش او، سهیل و ماه را در بر گرفته است.
بیت سوم:
«بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را / بِخْرید به گوهر کرمش بیگهری را»
– پادشاهی، بندهی بد (ناچیز) را به ملکت نشاند (او را بزرگ کرد).
– با گوهر کرمش، بیگوهر (بیارزش) را خرید.
نکته: خداوند (پادشاه) با کرم خود، بندهی ناچیز را بزرگ میکند و بیگوهر را با گوهر کرمش میخرد.
بیت چهارم:
«خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست / کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را»
– او خضر خضران (خضرِ خضرها، بزرگترین خضر) است و از او هیچ عجیب نیست.
– زیرا از چشمهی جان، جگری (دلی) را تازه میکند.
نکته: معشوق، خضرِ خضران است که از چشمهی جان، دلها را تازه و زنده میکند.
بیت پنجم:
«از بهر زبردستی و دولتدهی آمد / نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را»
– برای زبردستی و دولتدهی (بخشیدن قدرت و خوشبختی) آمد.
– نه برای زیر و زبر کردنِ زیر و زبری (بازی با چیزها).
نکته: معشوق آمده تا به عاشق قدرت و دولت بخشد، نه اینکه او را در بازی باطل گرفتار کند.
بیت ششم:
«شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی / مه بوسه دهد هر شبِ انجمشمری را»
– شاید که شب نخسپیم، زیرا تو نهانی (پنهان).
– ماه هر شب به کسی که ستارهها را میشمارد، بوسه میدهد.
نکته: عاشق در شب بیدار میماند تا معشوق پنهان را بیابد. ماه به شبزندهداران بوسه میدهد.
بیت هفتم:
«آثار رسانَد دل و جان را به مؤثّر / حمّالِ دل و جان کند آن شه، اثری را»
– آثار (نشانهها) دل و جان را به مؤثر (خدا) میرساند.
– آن شاه، اثری را حملکنندهی دل و جان میکند.
نکته: عشق، دل و جان را به خدا میرساند. خداوند، اثر عشق را حملکنندهی دل و جان میکند.
بیت هشتم:
«اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا / هر لحظه زر سرخ کند او حجری را»
– این (عشق) اکسیر خدایی است که اینجا آمده است.
– هر لحظه، او سنگی را زر سرخ میکند.
نکته: عشق، اکسیر الهی است که هر چیزی را به ارزش و کمال تبدیل میکند.
بیت نهم:
«جانهایِ چو عیسی به سوی چرخ برانند / غم نیست اگر ره نبوَد لاشه خری را»
– جانهای عیسیوار (پاک و زنده) به سوی چرخ (آسمان) میروند.
– غم نیست اگر لاشهی خر (بدن و ظاهر) راهی نداشته باشد.
نکته: جانهای پاک، به آسمان عروج میکنند و بدن ظاهری اهمیتی ندارد.
بیت دهم:
«هر چیز گمان بردم در عالم و این نی / کاین جاه و جلالست خدایی نظری را»
– هر چیزی را در عالم گمان بردم، اما این را نه.
– که این جاه و جلال، خدایی (معبود) یک نظر است.
نکته: شاعر هرگز گمان نمیکرد که عظمت و جلال، با یک نظر به معشوق حاصل شود.
بیت یازدهم:
«سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید / تا سرمه کشد چشم عروس سحری را»
– سوز دل شاهانهی خورشید لازم است.
– تا چشم عروس سحر (صبح) را سرمه بکشد.
نکته: برای درک عشق، سوز و حرارت خورشیدوار لازم است. این سوز، چشم بیداران سحر را روشن میکند.
بیت دوازدهم:
«ما عقل نداریم یکی ذرّه وگر نی / کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را!؟»
– ما یک ذره عقل نداریم، وگرنه
– کی آهوی عاقل، شیر نر را میطلبد؟!
نکته: عاشق بیعقل است، زیرا اگر عاقل بود، مانند آهو به سوی شیر (معشوق) نمیرفت.
بیت سیزدهم:
«بیعقل چو سایه پیَت ای دوست دوانیم / کان رویِ چو خورشیدِ تو نبوَد دگری را»
– بیعقل، چون سایه به دنبال تو ای دوست میدویم.
– زیرا آن روی خورشیدگونهی تو، برای دیگری نیست.
نکته: عاشق چون سایه، بیعقل و بیاختیار، به دنبال معشوق میدود.
بیت چهاردهم:
«خورشید همه روز بدان تیغ گذارد / تا زخم زند هر طرفی بیسپری را»
– خورشید (معشوق) تمام روز، آن تیغ را میگذارد.
– تا هر طرف بیسپری را زخم زند.
نکته: معشوق چون خورشید، با تیغ عشق، هر بیپناهی را میزند.
بیت پانزدهم:
«بر سینه نهد عقل چنان دلشکنی را / در خانه کشد روح چنان رهگذی را»
– عقل چنان دلشکنی را بر سینه مینهد.
– روح چنان رهگذری را به خانه میکشد.
نکته: عشق، عقل را میشکند و روح را به خانهی حقیقت میکشاند.
بیت شانزدهم:
«دُر هدیه دهد چشم، چنان لعلِ لبی را / رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را»
– چشم، دری (مروارید) به لعل لب چنین هدیه میدهد.
– رخ (چهره) زر میزند برای چنین سیمبری (معشوق).
نکته: چشم عاشق، اشک (در) را به لب معشوق هدیه میدهد و چهرهاش از شرم زر میشود.
بیت هفدهم:
«رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو / کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را»
– ای خواجه، مانند ابرو، صاحب آن چشم شو.
– زیرا آن چشم، چشم کژ (کجنگر) را راست میکند.
نکته: باید با معشوق همراه شد تا چشم کجنگر را راست کند.
بیت هجدهم:
«ای پاکدلان با جزِ او عشق مبازید / نتوان دل و جان دادن هر مختصری را»
– ای پاکدلان، با غیر او عشق مبازید (عشق نورزید).
– نمیتوان دل و جان را به هر بیارزشی داد.
نکته: عشق را باید به معشوق حقیقی داد، نه به هر چیز ناچیز.
بیت نوزدهم (مقطع):
«خاموش که او خود بکَشد عاشق خود را / تا چند کَشی دامن هر بیهنری را؟»
– خاموش باش، زیرا او خود عاشق خود را میکشد.
– تا چند دامن هر بیهنری را میکشی؟
نکته: معشوق خود عاشق را به فنا میرساند. پس از هر بیهنری دست بردار و به او بسپار.
خلاصه به زبان ساده
مولانا میگوید:
به سوی مصر رفتم و شکری (شیرینی عشق) خریدم. آشکارا بگو که یوسف زرینکمر را.
در کدام شهر چنین بت شهرهای دیده شده است؟ در آغوش که سهیل و ماه را کشیده است؟
پادشاهی، بندهی ناچیز را به ملکت نشاند و بیگوهر را با گوهر کرمش خرید.
او خضر خضران است و از او عجیب نیست که از چشمهی جان، دلی را تازه کند.
برای زبردستی و دولتدهی آمد، نه برای بازی با چیزها.
شاید که شب نخسپیم، زیرا تو نهانی. ماه به شبزندهداران بوسه میدهد.
عشق، دل و جان را به خدا میرساند. خداوند، اثر عشق را حملکنندهی دل و جان میکند.
عشق، اکسیر الهی است که هر سنگی را زر سرخ میکند.
جانهای پاک به آسمان میروند و بدن ظاهری اهمیتی ندارد.
هر چیزی را گمان بردم، اما این را نه: که جاه و جلال، با یک نظر به معشوق حاصل میشود.
سوز خورشیدوار لازم است تا چشم عروس سحر را سرمه کشد.
ما یک ذره عقل نداریم، وگرنه کی آهوی عاقل به سوی شیر میرفت؟
بیعقل چون سایه به دنبال تو میدویم، زیرا روی خورشیدگونهات برای دیگری نیست.
خورشید تمام روز، تیغ عشق را میگذارد تا هر بیسپری را زخم زند.
عشق، عقل را میشکند و روح را به خانهی حقیقت میکشاند.
چشم عاشق، اشک را به لب معشوق هدیه میدهد و چهرهاش از شرم زر میشود.
ای خواجه، مانند ابرو، صاحب آن چشم شو تا چشم کج را راست کند.
ای پاکدلان، با غیر او عشق نورزید. نمیتوان دل و جان را به هر بیارزشی داد.
خاموش باش، زیرا او خود عاشق را میکشد. تا چند دامن هر بیهنری را میکشی؟
نکته پایانی
این غزل مولانا، سرود عشق الهی و تسلیم در برابر معشوق است. مولانا در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، عشق را به عنوان اکسیری الهی ستایش میکند که هر چیزی را به کمال تبدیل میکند. او عاشق را بیعقل و بیاختیار میداند که چون سایه به دنبال معشوق میدود. در پایان، به خاموشی و رهایی از هر بیهنری دعوت میکند و میگوید که معشوق خود عاشق را به فنا میرساند. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر عرفانی-وجدآمیز مولانا است که در آن، عشق با مفاهیم کیهانی (خورشید، خضر، مصر، یوسف) در هم آمیخته شده است.
از همین شاعر: غزل شماره ۹۲ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۱ از دیوان شمس مولانا
از همین شاعر: غزل شماره ۹۰ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۸۹ از دیوان شمس مولانا










