غزل شماره ۹۱ از دیوان شمس مولانا؛ در آب فکن ساقی بط زاده آبی را… به همراه تفسیر
غزل شماره ۹۱ از دیوان شمس تبریزی (دیوان کبیر) مولانا جلالالدین محمد بلخی، با مطلعِ طلبآمیز و شورانگیز «در آب فکن ساقی بط زاده آبی را…»، یکی از غزلهای پرشور و مستانهٔ این شاعر بزرگ عرفانی است. مولانا در این غزل، خطاب به ساقی (که نماد معشوق ازلی، مراد و پیرِ راه حق است)، تقاضای «آبِ حیات» میکند و از «بطّ زادهٔ آبی» (نوعی پرنده یا نماد روحِ پاک) سخن میگوید که در میان آب و تشنگیِ عشق، غرق در شور و مستی است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ رهایی از خود، مستیِ الهی، و وصال معشوق خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایههای پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم شما همراهان عزیز غزل شماره ۹۲ از دیوان شمس مولانا (زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا) را هم بخوانید.

غزل زیبای مولانا
در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
بشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را
ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و می
پر کن ز شکر چون نی بوبکر ربابی را
ای ساقی شور و شر هین عیش بگیر از سر
پر کن ز می احمر سغراق و شرابی را
بنما ز می فرخ این سو اخ و آن سو اخ
بربای نقاب از رخ معشوق نقابی را
احسنت زهی یار او شاخ گل بیخار او
شاباش زهی دارو دلهای کبابی را
صد حلقه نگر شیدا زان باده ناپیدا
کاسد کند این صهبا صد خمر لعابی را
مستان چمن پنهان اشکوفه ز شاخ افشان
صد کوه چو که غلطان سیلاب حبابی را
گر آن قدح روشن جانست نهان از تن
پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
ماییم چو کشت ای جان سرسبز در این میدان
تشنه شده و جویان باران سحابی را
چون رعد نهای خامش چون پرده تست این هش
وز صبر و فنا میکش طوطی خطابی را
غزل شماره ۹۰ از دیوان شمس مولانا | ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا…
غزل شماره ۸۹ از دیوان شمس مولانا؛ یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا…
تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلالالدین محمد بلخی، یکی از شورانگیزترین و رازآمیزترین سرودههای او در ستایش ساقی (که نماد خدا، پیر یا معشوق ازلی است) و شراب عرفانی است. مولانا در این غزل با لحنی وجدآمیز و مستانه، از ساقی میخواهد که «بط زاده آبی» (مرغابی زمینی) را در آب بیندازد و به مستان شباب (نوجوانان مست الهی) شتاب بخشد. سپس از بهار و دی، از حاتم سخن و می، و از رباب (ساز عرفانی) میگوید. در ادامه، از جام می احمر، از برداشتن نقاب معشوق، و از درمان دلهای کبابی (دلهای سوخته) سخن میرود. در پایان، به پنهان نبودن مستی خرابی، و به طوطی خطابی (انسان سخنگو) اشاره دارد که با صبر و فنا باید سخن بگوید.
فضای کلی غزل
غزل در فضایی کاملاً عرفانی و سماعی جریان دارد. مولانا با زبانی استعاری و پارادوکسیکال، از شرابی سخن میگوید که نه از جنس میهای دنیوی، بلکه از جنس «شور و شر» و «مستی خرابی» است. «بط زاده آبی» نماد نفس یا انسان زمینی است که باید با آب (طهارت و رهایی) از قیدها رها شود. «ساقی» همان مرشد یا خود خداست که جام شراب معرفت میدهد. «مستان چمن پنهان» عارفانی هستند که از چشم مردم نهانند.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«در آب فکن ساقی، بط زاده آبی را / بشتاب و شتاب اولی، مستان شبابی را»
– ای ساقی، آن مرغابی آبی (زاده آب) را در آب بینداز.
– بشتاب و شتاب را سزاوارتر بدان، به مستان جوانی و طراوت.
نکته: «بط زاده» مرغابی است که ذاتاً آبزی است. انداختن او در آب، نه غرق کردن، که به عنصر اصلی خود بازگرداندن است. «مستان شباب» عارفانی که مستی آنان تازه و جوان است.
بیت دوم:
«ای جان بهار و دی، وی حاتم نقل و می / پر کن ز شکر چون نی، بوبکر ربابی را»
– ای جانِ بهار و زمستان (مسلط بر همه فصول)، ای حاتم طایی در بخشش نقل و شراب،
– رباب (ساز عرفانی) ابوبکر را مانند نی، از شکر پر کن (نغمههای شیرین به آن بده).
نکته: «بوبکر ربابی» احتمالاً اشاره به بوبکر ربابنواز (از مریدان مولانا) است. مولانا از ساقی میخواهد که ساز او را از نغمههای شیرین (شکر) پر کند.
بیت سوم:
«ای ساقی شور و شر، هین عیش بگیر از سر / پر کن ز می احمر، سغراق و شرابی را»
– ای ساقی شور و شر (شراب شورانگیز و پرشور)، بنگر که عیش و خوشی را از سر بگیر.
– سغراق (جام یا کاسه بزرگ) و شراب را از می سرخ (می احمر) پر کن.
نکته: «شور و شر» به معنای شورانگیزی و جوشش عرفانی. «می احمر» شراب سرخ، کنایه از عشق و مستی الهی.
بیت چهارم:
«بنما ز می فرخ، این سو اخ و آن سو اخ / بربای نقاب از رخ، معشوق نقابی را»
– از می فرخنده و مبارک، در این سو و آن سو اخ (آه و ناله) بنما (یا اخ به معنای برادر؟).
– نقاب از چهره معشوق نقابپوش بربای.
نکته: «اخ» میتواند آه و ناله عاشقانه باشد یا مخفف «اخوی» (برادر). شاعر از ساقی میخواهد که با جام می، نقاب از رخ معشوق بردارد.
بیت پنجم:
«احسنت زهی یار او، شاخ گل بیخار او / شاباش زهی دارو، دلهای کبابی را»
– آفرین، چه یار خوبی است، و چه شاخ گلی است بیخار او.
– شاباش (براوو)، چه داروی خوبی است برای دلهای کبابی (دلهای بریان و سوخته از عشق).
نکته: «دل کبابی» یعنی دلی که بر آتش عشق کباب شده (سوخته و بریان). این دلها به داروی عشق نیاز دارند.
بیت ششم:
«صد حلقه نگر شیدا، زان باده ناپیدا / کاسد کند این صهبا، صد خمر لعابی را»
– صد حلقه زنجیر را شیدا و شیفته آن باده ناپیدا بنگر.
– این صهبا (شراب) صد خمر لعابی (شرابهای لعابی و ظاهری) را کساد و بیرونق میکند.
نکته: «باده ناپیدا» شراب معنوی و پنهان که حلقههای زنجیر (قیدها) را شیفته خود میکند. شراب ظاهری در برابر آن بیارزش است.
بیت هفتم:
«مستان چمن پنهان، اشکوفه ز شاخ افشان / صد کوه چو که غلطان، سیلاب حبابی را»
– مستان پنهان چمن (عارفان نهانی)، شکوفههای ریخته از شاخ را (یا اشکوفهها را از شاخ میافشانند).
– سیلاب حبابی (موج کوتاهعمر) را چون که (کوه) میغلطانند.
نکته: قدرت مستان الهی چنان است که سیلاب را چون کوه میغلطانند و حباب (ناچیز) را عظیم میکنند.
بیت هشتم:
«گر آن قدح روشن جانست نهان از تن / پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را»
– اگر آن قدح (جام) روشنگر جان است و از تن نهان است،
– نمیتوان مستی و خرابی (رهایی از خود) را پنهان کرد.
نکته: مستی عارف نهانی نیست؛ اگر چه جان از تن نهان است، اما آثار مستی آشکار است.
بیت نهم:
«ماییم چو کشت ای جان، سرسبز در این میدان / تشنه شده و جویان، باران سحابی را»
– ای جان، ما چون کشت سرسبزی در این میدان هستیم.
– تشنه شدهایم و جویای باران ابر (سحاب) هستیم.
نکته: عاشقان چون کشتی تشنه در انتظار باران رحمت الهیاند.
بیت دهم (مقطع):
«چون رعد نهای خامش، چون پرده تست این هش / وز صبر و فنا میکش طوطی خطابی را»
– (ای ساقی، یا ای عارف) مانند رعد خاموش نیستی (فریاد میزنی). چون پرده نزد تو این هشیاری است.
– از صبر و فنا، طوطی خطابی (طوطی سخنگو) را میکش (مست و بیخود کن).
نکته: «هش» به معنای هوشیاری و عقل است. مولانا میگوید هوشیاری در نزد عارف چون پردهای است (باید کنار رود). «طوطی خطابی» انسانی که سخن میگوید. از صبر و فنا، او را به سخن گفتن وادار.
خلاصه به زبان ساده
مولانا میگوید:
ای ساقی، آن مرغابی آبی را در آب بینداز و به مستان جوان و شتابان فرصت بده.
ای جان بهار و زمستان، ای حاتم طایی در بخشش نقل و شراب، ساز رباب ابوبکر را از شکر (نغمه شیرین) پر کن.
ای ساقی شورانگیز، عیش را از سر بگیر و جام بزرگ را از می سرخ پر کن.
با می مبارک، در این سو و آن سو آه و ناله برانگیز و نقاب از چهره معشوق نقابپوش بردار.
آفرین بر آن یار و آن شاخ گل بیخار. شاباش بر آن داروی دلهای کبابی.
صد حلقه زنجیر را شیدای آن باده ناپیدا ببین که شراب ظاهری را کساد میکند.
مستان پنهان چمن، شکوفهها از شاخ میافشانند و سیلاب حباب را چون کوه میغلطانند.
اگر آن جام روشنگر جان است و از تن نهان، مستی و خرابی را هرگز نمیتوان پنهان کرد.
ما چون کشت سرسبز در این میدان، تشنه و جویای باران ابر هستیم.
(ای ساقی) تو چون رعد خاموش نیستی، این هوشیاری نزد تو پرده است. از صبر و فنا، طوطی سخنگو را مست و بیخود کن.
نکته پایانی
این غزل مولانا، نمونهای کامل از «سماع عرفانی» به زبان شعر است. «بط زاده آبی» که در بیت اول میآید، شاید اشاره به خود انسانِ اسیر در آب (دنیا) باشد که باید با عنایت ساقی (حق) غرق شود تا از خود رها گردد. شراب عرفانی نه از جنس انگور، که از جنس «شور و شر» و «بیخودی» است. عارفانِ «مستان چمن پنهان» در ظاهر نهانند، اما قدرتشان کوهها را میغلطاند. در پایان، مولانا به ما یادآوری میکند که از صبر و فنا باید طوطی خطابی را کشت – یعنی سخن گفتن ناب و عارفانه، محصول صبر بر آتش عشق و فنا شدن در معشوق است.
غزل شماره ۸۸ از دیوان شمس مولانا / شاد آمدی ای مهرو ای شادیِ جان شاد آ…
غزل شماره ۸۷ از دیوان شمس مولانا / جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را…










