غزل شماره ۸۸ از دیوان شمس مولانا / شاد آمدی ای مهرو ای شادیِ جان شاد آ…
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما علاقهمندان به شعر مولانا، غزل شماره ۸۸ از دیوان شمس مولانا را قرار دادهایم. غزلیات مولانا تأثیر بسیاری بر شاعران بعدی داشتهاند. بسیاری از شاعران بزرگ فارسیزبان تحت تأثیر اندیشهها و سبک شعری او قرار گرفتهاند و از مضامین او الهام گرفتهاند. پیشنهاد می کنیم شما عزیزان غزل شماره ۸۹ از دیوان شمس مولانا؛ یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا… را نیز بخوانید.

غزل 88 مولوی
شاد آمدی ای مهرو ای شادی جان شاد آ
تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا
ای صورتِ هر شادی اندر دل ما یادی
ای صورتِ عشق کل اندر دل ما یاد آ
بیرون پَر از این طفلی ما را بِرهان ای جان
از منّت هر دادو وز غصّه هر دادا
ما چنگ زدیم از غم در یار و رخان ما
ای دف تو بنال از دل وی نای به فریاد آ
ای دل تو که زیبایی شیرین شو از آن خسرو
ور خسروِ شیرینی در عشق چو فرهاد آ
غزل شماره ۸۷ از دیوان شمس مولانا / جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را…
غزل شماره ۸۶ از دیوان شمس مولانا | ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا…
تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلالالدین محمد بلخی، یکی از شادترین و پرانرژیترین سرودههای اوست که با لحنی وجدآمیز و شیدایی، از حضور معشوق (که میتواند خدا، انسان کامل یا شمس تبریزی باشد) استقبال میکند. سراسر شعر، آکنده از شادیِ بیپایان، رقص سماع، رهایی از غم و دعوت به عاشقیِ فرهادوار است.
فضای کلی غزل
مولانا در این غزل، معشوق را با عنوان «مهرو» (ماهچهره) و «شادی جان» خطاب میکند و از آمدن او شادمان است. او میخواهد از «طفلی» (کودکیِ نفس و دنیاگرایی) بیرون رود و از «منت هر داد و غصه هر دادا» (سختیها و غصههای دنیوی) رهایی یابد. سپس دف و نای را به فریاد و ناله دعوت میکند و در پایان، دل را به شیرینی و عشق فرهادگونه سفارش میدهد.
بیت اول:
«شاد آمدی ای مهرو ای شادیِ جان شاد آ / تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا»
– ای ماهچهره، شاد آمدی، ای شادی جان، خوش آمدی.
– آنگونه که بودهای (زیبا و شادیبخش) باش، و آنگونه که باد میوزد (یا روزگار میگذرد)، همان گونه باد.
نکته: «تا باد چنان بادا» هم آرزوی تداوم حال خوب است و هم اشاره به تسلیم در برابر جریان تقدیر و عشق. «باد» هم به معنای هواست و هم فعل دعایی (باشد که).
بیت دوم:
«ای صورتِ هر شادی اندر دل ما یادی / ای صورتِ عشقِ کل اندر دل ما یاد آ»
– ای که صورت هر شادی هستی، در دل ما یادگاری (خاطرهای) از خود به جا آور.
– ای صورتِ عشق مطلق (عشق کل)، در دل ما پدیدار شو و یادآور باش.
نکته: «عشق کل» اشاره به عشقی است که همه هستی را فرا گرفته است. مولانا معشوق را تجلیدهنده این عشق میداند.
بیت سوم:
«بیرون پَر از این طفلی ما را بِرهان ای جان / از منّت هر داد و از غصّه هر دادا»
– ای جان! ما را از این کودک (نادانی و دنیاگرایی) بیرون پران و رهایی بخش.
– از منت هر بخشش (سرباریِ هر عطایی) و از غصه هر فریاد و دادخواهی.
نکته: «پریدن از طفلی» یعنی بزرگ شدن و رها شدن از دلبستگیهای کودکانه. «داد» هم به معنای بخشش است (منتِ هر بخشش) و هم به معنای فریاد و دادخواهی (غصه هر دادا).
بیت چهارم:
«ما چنگ زدیم از غم در یار و رخان ما / ای دف تو بنال از دل وی نای به فریاد آ»
– ما از سر غم، چنگ (ساز) را در میان یاران و رخهای زیبا زدیم (نواختیم).
– ای دف، تو از دل ناله کن و ای نای، به فریاد بیا.
نکته: این بیت، دعوت به سماع و رقص و پایکوبی است. دف و نای از سازهای اصلی سماع مولویاند. «نالیدن دف و فریاد نای» کنایه از ابراز شور و شوق درونی است.
بیت پنجم:
«ای دل تو که زیبایی شیرین شو از آن خسرو / ور خسروِ شیرینی در عشق چو فرهاد آ»
– ای دل که زیبایی، شیرین شو از آن خسرو (یعنی به شیرینیِ معشوق برس، یا مانند شیرین محبوب خسرو پرویز شو).
– و اگر خود خسروِ شیرینی هستی، در عشق مانند فرهاد باش.
نکته: اشاره به داستان عشق خسرو و شیرین و فرهاد از نظامی. فرهاد نماد عشق یکسویه و فداکارانه است؛ خسرو نماد عشق دوسویه و پادشاهانه. مولانا میگوید: دل، یا به وصال شیرین برس، یا اگر خود مقام خسرو داری، در عشق فرهادگونه از خودگذشته باش.
خلاصه به زبان ساده
مولانا به معشوق ماهچهره میگوید:
– شاد آمدی، ای شادی جان! همانگونه که بودهای باش و روزگار هرگونه میخواهد بگذرد.
– تو صورت هر شادی هستی، در دل ما یادگاری بگذار. تو صورت عشق مطلق هستی، در دل ما پدیدار شو.
– ای جان، ما را از این کودکی و دنیاگرایی رها کن؛ از منت بخششها و غصه فریادها نجات بده.
– ما از سر غم، چنگ زدیم و نواختیم. ای دف از دل ناله کن و ای نای فریاد بزن.
– ای دل که زیبایی، یا مانند شیرین به خسرو برس (واصل شو) و اگر خود خسروی، در عشق فرهاد باش (ازخودگذشته و فداکار).
نکته پایانی
این غزل، نمونهای کامل از شادیِ عرفانی مولاناست؛ نه شادیِ سطحی، بلکه شادیِ رهایی از تعلقات و حضور در عشق کل. مولانا در این شعر، دف و نای و چنگ را به فریاد دعوت میکند، زیرا عشق را نمیتوان در سکوت نگه داشت. در پایان، او هر دلی را میان دو راهی میگذارد: وصال شیرینوار یا فداکاری فرهادگونه؛ اما در هر دو صورت، عشق پیروز است. این شعر، سرودی است برای سماع، رقص، رهایی و عاشقی بیپایان.
غزل شماره ۸۵ از دیوان شمس مولانا؛ از بَهرِ خدا بِنْگَر، در رویِ چو زَر جانا …
غزل شماره ۸۴ از دیوان شمس مولانا؛ چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها …










