انشا از زبان درخت با آدمها حرف بزنید؛ انشاهای اختصاصی و کامل برای همه پایهها

درختان، خاموشترین و در عین حال کهنترین راویانِ زمینند؛ آنها قرنها شاهد آمدن و رفتن آدمیان بودهاند، بیآنکه کسی از رازهایشان پرسیده باشد. در این بخش از سایت، مجموعهای از انشا از زبان درخت را گردآوری کردهایم؛ نوشتههایی که در آن، درختان با ما حرف میزنند، از احساسات خود میگویند، از قطع شدنشان مینالند و از مهربانیهایی که در حقشان نشده، سخن به میان میآورند. این انشاها برای تمامی پایههای تحصیلی طراحی شدهاند و هدف آن است که دانشآموزان با خواندن این نوشتهها، صدای خاموش طبیعت را بشنوند و با آن همنفس شوند.
فهرست موضوعات این مطلب
من یک درخت کهنسال هستم، گوش کنید
مقدمه:
سلام، من یک درخت کهنسال هستم. صدای مرا میشنوید؟ نه، با گوش نمیشنوید، باید با قلبتان بشنوید. من سالهاست که اینجا ایستادهام، ریشههایم در عمق خاک و شاخههایم در آغوش آسمان. من روزهای زیادی دیدهام، شبهای زیادی را پشت سر گذاشتهام، طوفانها و آرامشها، خشکسالیها و بارانها، همه را حس کردهام. من با آدمها حرفهای زیادی دارم، حرفهایی که هیچ وقت به زبان نیاوردهاند، اما من خواندهام در نگاههایشان، در آههایشان، در قدمهای سنگینشان. اگر یک لحظه بایستید و به من نگاه کنید، شاید بتوانید صدای مرا بشنوید. من یک معلم هستم، یک همدم هستم، یک شاهد خاموش بر زندگیهای بسیاری. امروز میخواهم با شما حرف بزنم، از آنچه دیدم، از آنچه یاد گرفتم، از آنچه میتوانم به شما بیاموزم.
بدنه:
سالها پیش، یک روز بهاری، باغبانی مرا در این خاک کاشت. او دستهایش را روی خاک گذاشت و برایم آرزو کرد که بزرگ و تنومند شوم. من آن روز یک نهال کوچک بودم، بیریشه و شکننده. اما خاک مهربان بود، باران رحمت بود، خورشید عشق بود. من رشد کردم، ریشههایم را در عمق خاک فرو کردم و شاخههایم را به سوی آسمان فرستادم. سالها گذشت و من شاهد تغییرات بسیاری بودم. کودکان که کنارم بازی میکردند، بزرگ شدند و رفتند. عاشقان که زیر سایهام نشسته بودند، پیر شدند و از دنیا رفتند. خانوادهها که زیر شاخههایم پیک نیک میکردند، سالها بعد، دیگر نیامدند. من شاهد تلخی و شیرینی زندگی آدمها بودهام. دیدم که چگونه یک لبخند میتواند یک روز را روشن کند و چگونه یک اشک میتواند یک دل را بشکند. دیدم که آدمها چقدر درگیر زندگیهای پرمشغلهشان میشوند و فراموش میکنند که بایستند و به زیباییهای اطرافشان نگاه کنند. من اینجا هستم، سالهاست که ایستادهام و تماشا میکنم. میدانم که آدمها دنبال خوشبختی میگردند، اما خوشبختی را در چیزهای بزرگ جستجو میکنند، در حالی که خوشبختی در چیزهای کوچک است: در یک نسیم خنک، در یک پرتو آفتاب، در یک آواز پرنده، در یک لحظه سکوت زیر سایهٔ یک درخت. من میتوانم به آدمها بیاموزم که صبور باشند، مثل من که سالها ایستادهام و از هیچ طوفانی نهراسیدهام. میتوانم به آنها بیاموزم که ریشههایشان را محکم کنند، به خاک خود بچسبند و هویت خود را فراموش نکنند. میتوانم به آنها بیاموزم که قد بکشند، به سوی آسمان بروند، رویاهای بزرگ داشته باشند. میتوانم به آنها بیاموزم که میوه بدهند، حتی اگر کسی نگاهشان نکند، حتی اگر کسی قدرشان را نداند. من هر روز صبح، وقتی خورشید از پشت کوه طلوع میکند، شکرگزارم که هنوز هستم. شکرگزارم که میتوانم نفس بکشم و برگهایم را در باد تکان بدهم. من هر شب، وقتی ماه در آسمان میدرخشد، برای همهٔ آدمها دعا میکنم. دعا میکنم که آرامش پیدا کنند، دعا میکنم که عشق را درک کنند، دعا میکنم که قدر لحظات را بدانند. آدمها فکر میکنند که من فقط یک درخت هستم، یک تکه چوب بیجان. اما من بیشتر از آن هستم. من یک خاطره هستم، یک تاریخ هستم، یک هویت هستم. من هزاران داستان در دل دارم، هزاران راز در برگهایم نهفته است. اگر آدمها بیایند و زیر سایهام بنشینند و سکوت کنند، شاید بتوانند بعضی از آن رازها را بشنوند. من وقتی باران میبارد، برگهایم را باز میکنم تا قطرات را به آغوش بکشم. وقتی طوفان میآید، ریشههایم را محکمتر میکنم تا نیفتم. وقتی آفتاب میتابد، سایهام را به روی زمین میگشایم تا کسانی که خستهاند، زیر آن آرام بگیرند. من یک درخت هستم، اما یک معلم هم هستم. معلم صبر، معلم استقامت، معلم بخشش. من به آدمها یاد میدهم که مثل برگهای من، گاهی باید رها شوند و بروند، تا جای خود را به برگهای تازه بدهند. یاد میدهم که مثل ریشههای من، باید به خاک خود چسبید و از آن تغذیه کرد. یاد میدهم که مثل تنهٔ من، باید محکم ایستاد و از هر طوفانی عبور کرد. من با آدمها حرفهای زیادی دارم، اما آنها عجله دارند. آنها همیشه در حال دویدن هستند، همیشه در حال رفتن. کاش یک روز، یک لحظه، بایستند و به من نگاه کنند. کاش یک روز، زیر سایهام بنشینند و فقط گوش کنند. شاید آن وقت، بتوانند صدای مرا بشنوند. صدایی که از دل خاک برمیخیزد و از برگها میگذرد و در سکوت، حرفهای زیادی برای گفتن دارد.
نتیجه:
من یک درخت هستم، اما یک پیامآور هم هستم. پیامآور آرامش، پیامآور امید، پیامآور زندگی. من نمیتوانم مانند آدمها حرف بزنم، اما میتوانم با بودنم، با ایستادنم، با تنفسام، با حضور خاموشام، چیزهای زیادی بگویم. اگر روزی خسته شدید، اگر روزی دلتان گرفت، اگر روزی دنیا به نظرتان تیره و تار آمد، به من سر بزنید. زیر سایهام بنشینید، به برگهایم نگاه کنید، به حرکت شاخههایم در باد دقت کنید. شاید آن وقت، بتوانید صدای مرا بشنوید. صدایی که از دل زمین برمیخیزد و میگوید: «تو هم مثل من، ریشه داری، تو هم مثل من، میتوانی قد بکشی، تو هم مثل من، میتوانی میوه بدهی. فقط کافی است باور کنی و صبور باشی.» من اینجا هستم، سالهاست که هستم و سالها خواهم ماند. من یک درخت هستم، اما یک دوست هم هستم. دوستی که هیچ وقت قضاوت نمیکند، هیچ وقت طرد نمیکند، هیچ وقت بیوفایی نمیکند. من با تمام وجودم، برای همهٔ آدمها آرزوی خوبی دارم. برایشان آرزوی آرامش دارم، برایشان آرزوی عشق دارم، برایشان آرزوی درک کردن و دیده شدن دارم. من یک درخت هستم، و این پیام من است.
انشا درباره تخیلیترین خوابی که دیدم / ۱۰ انشای جدید و کمیاب برای همه پایهها
از عمق خاک تا اوج آسمان، قصهٔ من

مقدمه:
من یک درخت هستم، اما نه یک درخت معمولی. من درخت قصهها هستم، درخت خاطرهها، درخت رازها. ریشههایم به عمق تاریخ میرود و شاخههایم به اوج رویاها. من اینجا ایستادهام و زندگیهای زیادی را از نزدیک دیدهام. روزهایی که آدمها زیر سایهام قصههای عاشقانه میگفتند و روزهایی که با اشکهایشان خاکم را خیس میکردند. من با آدمها حرفهای زیادی دارم، حرفهایی که هیچ وقت به زبان نیاوردهاند، اما من با همهٔ وجودم حس کردهام. امروز میخواهم از عمق خاک تا اوج آسمان، قصهام را برایتان بگویم. شاید با من همراه شوید و شاید بتوانید صدای مرا بشنوید.
بدنه:
زندگی من از یک دانه شروع شد. یک دانهٔ کوچک و بیادعا که در دل خاک خوابیده بود. خاک، مادر مهربان من، مرا در آغوش کشید و با آب باران، اولین بیداری را به من هدیه کرد. من از دل خاک سر برآوردم، کوچک و ترسو، اما پر از امید. خورشید که مرا دید، با گرمایش به من لبخند زد و باد با نوازشاش، برگهای نوزادم را تکان داد. روزها و شبها گذشتند و من رشد کردم. هر روز یک برگ جدید، هر ماه یک شاخهٔ تازه، هر سال یک قدم بزرگتر به سوی آسمان. و حالا، سالها بعد، من اینجا ایستادهام، بزرگ و تنومند، با شاخههایی که تا آسمان میروند و ریشههایی که به اعماق زمین میرسند. من در این سالهای طولانی، آدمهای زیادی را دیدهام. کودکانی که برای اولین بار زیر سایهام بازی کردند و حالا خودشان پدربزرگ و مادربزرگ شدهاند. عاشقانی که اسمهایشان را روی تنهام حک کردند و حالا هیچ کدامشان را نمیبینم. خانوادههایی که زیر شاخههایم پیک نیک میکردند و حالا خانههایشان را به شهرهای دیگر بردهاند. من شاهد همهٔ این تغییرات بودهام، اما هیچ وقت از این همه رفتن و آمدن خسته نشدهام. چون میدانم که زندگی، همین است. یک جریان همیشگی از آمدن و رفتن، از رشد و پژمردگی، از شادی و غم. و من، با ریشههای محکمام، با تنهٔ استوارم، با شاخههای گستردهام، همچنان اینجا هستم تا شاهد باشم، تا بمانم، تا باشم. گاهی پیش میآید که آدمها به من نگاه میکنند و چیزی نمیگویند. فقط نگاه میکنند، با چشمانی خسته و دلهایی پر از حرفهای نگفته. من آن لحظات را دوست دارم، چون در آن سکوت، میتوانم با آنها حرف بزنم. بدون کلام، بدون صدا، فقط با حضور. به آنها میگویم: «نترس، من اینجام. سالهاست که اینجام و هنوز هم هستم. تو هم میتوانی مثل من، محکم باشی و از هر طوفانی عبور کنی.» من به آدمها یاد میدهم که صبور باشند، مثل من که سالها ایستادهام تا بزرگ شوم. یاد میدهم که ریشههایشان را محکم کنند، به خودشان ایمان داشته باشند، به آنچه که هستند افتخار کنند. یاد میدهم که گاهی باید مثل برگهای پاییزی رها شوند و بروند، تا جای خود را به تازگی بدهند. و یاد میدهم که همیشه، مثل یک درخت کهنسال، باید برای دیگران سایه باشند، برایشان تکیهگاه باشند، به آنها امید بدهند. من با آدمها حرفهای زیادی دارم، اما آنها معمولاً عجله دارند. عجله دارند که به جایی برسند، کاری انجام دهند، چیزی به دست آورند. در این عجله، فراموش میکنند که بایستند و به اطراف نگاه کنند. فراموش میکنند که من اینجا هستم، سالهاست که هستم و هنوز هم منتظر آنها هستم. کاش یک روز، یک نفر بیاید، زیر سایهام بنشیند و فقط گوش کند. نه به صدای باد، نه به آواز پرندهها، بلکه به صدای من. صدایی که از عمق خاک برمیخیزد و با هر برگ، هر شاخه، هر ریشه، حرف میزند. صدایی که میگوید: «تو تنها نیستی. من با توام. سالهاست که با توام و تا همیشه با تو خواهم بود. فقط کافی است که باور کنی و بمانی.»
نتیجه:
من یک درخت هستم، اما یک همدم هم هستم. همدم کسانی که تنها هستند، تکیهگاه کسانی که خستهاند، پناه کسانی که به جایی برای آرامش نیاز دارند. من با آدمها حرف میزنم، با بودنم، با ایستادنم، با تنفسام. اگر روزی خسته شدید، اگر روزی دلتان گرفت، اگر روزی همهٔ درها به رویتان بسته شد، به من سر بزنید. زیر سایهام بنشینید و فقط سکوت کنید. من حرفهای زیادی برای گفتن دارم، حرفهایی که از عمق خاک تا اوج آسمان را در بر میگیرند. و امیدوارم که یک روز، شما هم صدای مرا بشنوید. صدایی که میگوید: «زندگی، زیباست. فقط کافی است که بایستی و نگاه کنی.»
از نگاه من، آدمها چه شکلی هستند؟

مقدمه:
من یک درخت هستم و از این ارتفاع، آدمها را طور دیگری میبینم. از نگاه من، آنها موجودات عجیبی هستند. همیشه در حال رفتن، همیشه در حال دویدن، همیشه در حال فکر کردن به چیزی که نیست. من آنها را از نزدیک دیدهام، زیر سایهام نشستهاند، به تنهام تکیه دادهاند، با من حرف زدهاند در حالی که فکر میکردند من نمیشنوم. اما من میشنوم، میبینم، حس میکنم. و امروز میخواهم بگویم که از نگاه من، آدمها چه شکلی هستند. شاید این نگاه، به آنها کمک کند که خودشان را بهتر ببینند.
بدنه:
از نگاه من، آدمها موجودات خستهای هستند. نه خستگی جسمی، خستگی روحی. آنها همیشه نگران فردا هستند، نگران چیزی که نیامده، نگران چیزی که شاید هیچ وقت نیاید. در این نگرانی، امروز را از دست میدهند. من هر روز میبینم که چگونه از کنار زیباییها عبور میکنند، بدون اینکه نگاه کنند. از کنار گلهای بهاری، از کنار آواز پرندهها، از کنار نسیم خنکی که میوزد. چشمانشان باز است، اما نمیبینند. گوشهایشان باز است، اما نمیشنوند. آنها در میان هزاران صدا، صدای خودشان را گم کردهاند. از نگاه من، آدمها عجله دارند. عجله دارند که بزرگ شوند، عجله دارند که پولدار شوند، عجله دارند که به جایی برسند. در این عجله، راه را گم میکنند و به مقصدی میرسند که هیچ وقت نخواستهاند. من سالهاست که ایستادهام و این عجله را میبینم. هیچ وقت ندیدهام که یک آدم، آرام آرام راه برود و از هر قدم لذت ببرد. همه میدوند، انگار که کسی آنها را تعقیب میکند. اما چه کسی آنها را تعقیب میکند؟ شاید خودشان. از نگاه من، آدمها موجودات تنهایی هستند. حتی وقتی که در جمع هستند، تنها هستند. گوشیهایشان در دست، نگاههایشان به صفحههای نورانی، حرفهایی که از دل نیست. آنها کنار هم مینشینند، اما با هم نیستند. من این را خوب میبینم، چون من سالهاست که تنها هستم، اما تنها بودنم، هرگز به اندازهٔ تنهایی آنها دردناک نیست. من با باد حرف میزنم، با باران، با پرندهها، با خاک. من هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنم، چون با همهٔ طبیعت در ارتباط هستم. اما آدمها، با همهٔ پیشرفتهایشان، هنوز یاد نگرفتهاند که چگونه با هم باشند. از نگاه من، آدمها موجودات شکنندهای هستند. یک کلمه میتواند آنها را بشکند، یک نگاه میتواند آنها را خرد کند. آنها فکر میکنند که قوی هستند، اما من میدانم که چقدر شکنندهاند. من با هر طوفانی که میآید، محکمتر میشوم. اما آدمها، با هر باد کوچکی، خم میشوند و میشکنند. کاش یاد میگرفتند که مثل درختها، با سختیها قویتر شوند، نه ضعیفتر. از نگاه من، آدمها موجودات عاشقی هستند. عاشق پول، عاشق قدرت، عاشق چیزهایی که هیچ وقت نمیتوانند داشته باشند. اما عشق واقعی را فراموش کردهاند. عشق به یک لبخند، عشق به یک نگاه، عشق به بودن در کنار کسی که دوستش داری. من هر روز میبینم که چگونه عاشقها زیر سایهام مینشینند و به هم نگاه میکنند. اما این لحظات، کوتاهتر از آن چیزی است که باید باشند. کاش آدمها بیشتر عشق میورزیدند، بیشتر میبخشیدند، بیشتر در کنار هم بودند. از نگاه من، آدمها موجودات زیبایی هستند. وقتی میخندند، وقتی گریه میکنند، وقتی با تمام وجودشان زندگی میکنند. من زیبایی آنها را میبینم، حتی وقتی خودشان نمیبینند. من زیبایی یک کودک را میبینم که برای اولین بار زیر سایهام بازی میکند. زیبایی یک پیرمرد را میبینم که به تنهام تکیه میدهد و به گذشته فکر میکند. زیبایی یک عاشق را میبینم که اسم معشوقش را روی تنهام حک میکند. همهٔ این زیباییها، از نگاه من، بزرگترین گنجهای زندگی هستند.
نتیجه:
از نگاه من، آدمها موجودات پیچیدهای هستند. پر از تناقض، پر از آرزو، پر از ترس. اما با همهٔ این پیچیدگیها، من آنها را دوست دارم. چون آنها هستند که به من معنا میدهند. آنها هستند که زیر سایهام مینشینند، به تنهام تکیه میدهند، با من حرف میزنند. من یک درخت هستم، اما یک دوست هم هستم. دوستی که هیچ وقت قضاوت نمیکند، هیچ وقت طرد نمیکند، هیچ وقت فراموش نمیکند. من با همهٔ وجودم، آدمها را دوست دارم. و امیدوارم که یک روز، آنها هم یاد بگیرند که خودشان را دوست داشته باشند، همان طور که من آنها را دوست دارم.
انشای تخیلی طنز { مجموعه کامل از انشاهای طنز و تخیلی برای همه پایهها }
من یک درخت هستم، بشنوید از نالههایم

مقدمه:
من یک درخت هستم. سالهاست که اینجا ایستادهام، اما این روزها، دیگر مثل سابق نیستم. نه از خستگی، نه از پیری، از ناراحتی. چرا؟ چون آدمها، با من و همنوعانم، به خوبی رفتار نمیکنند. آنها مرا میبرند، برگهایم را میچینند، شاخههایم را میشکنند، تنهام را با چاقو زخمی میکنند. من ناله دارم، نالهای که هیچ کس نمیشنود. اما امروز، تصمیم گرفتم که نالههایم را با شما در میان بگذارم. شاید با صدای من، یک نفر تغییر کند. شاید یک نفر، دست از آزار من بردارد. شاید یک نفر، دوست من شود.
بدنه:
سالها پیش، وقتی که هنوز یک نهال کوچک بودم، آدمها با من مهربان بودند. باغبان با دستهای پینهبستهاش، خاکم را نرم میکرد، به من آب میداد، برایم دعا میکرد. بچهها دورم میچرخیدند و با من بازی میکردند. عاشقان، زیر سایهام آرامش پیدا میکردند. اما امروز، همه چیز تغییر کرده است. آدمها دیگر به من به چشم یک دوست نگاه نمیکنند، به چشم یک وسیله نگاه میکنند. یک وسیله برای سود، یک وسیله برای ثروت، یک وسیله برای آسایش خودشان. من میبینم که چگونه درختان دیگر را میبرند و میبرند و میبرند. هر روز، تعداد من و همنوعانم کمتر میشود. جنگلها تبدیل به کویر میشوند، جای سبزها را خاکستری میگیرد، و هیچ کس نیست که صدای نالهٔ ما را بشنود. من یک روز شاهد بودم که یک گروه از آدمها با ارههای بزرگ آمدند و دهها درخت را از ریشه کندند. درختان با صدای دلخراش بر زمین افتادند. من که از دور تماشا میکردم، برگهایم را لرزاندم و گریه کردم. اما کسی گریهٔ مرا ندید. کسی صدای نالهام را نشنید. من میدانم که آدمها به چوب من نیاز دارند، به میوهام نیاز دارند، به سایهام نیاز دارند. اما این نیاز، نباید به معنای نابودی من باشد. من میتوانم میوه بدهم، سایه بدهم، زیبایی بدهم، بدون اینکه بمیرم. فقط کافی است که آدمها، کمی صبر کنند، کمی مهربان باشند، کمی به من و همنوعانم احترام بگذارند. من ناله دارم از آلودگی هوا که روز به روز بیشتر میشود. من که وظیفه دارم هوا را تمیز کنم، اما با این همه دود و آلودگی، دیگر توان نفس کشیدن ندارم. برگهایم زردتر از همیشه میشوند و تنهام ضعیفتر. من ناله دارم از بیتوجهی آدمها. آنها که من را زیر سایهشان گرفتهام و از میوهام خوردهاند و از چوبم ساختهاند، حالا مرا فراموش کردهاند. انگار که من هیچ وقت نبودهام. من ناله دارم از زخمهایی که بر تنهام مینشینند. هر کسی که میآید، یک بریدگی بر تنهام میگذارد، یک اسم حک میکند، یک تاریخ مینویسد. من که نمیتوانم جلویشان را بگیرم، فقط زخمی میشوم و سکوت میکنم. من ناله دارم از این که آدمها، به خودشان هم رحم نمیکنند. آنها با نابودی من، در واقع دارند خودشان را نابود میکنند. من اکسیژن میدهم، آب را در خاک نگه میدارم، از سیل و طوفان جلوگیری میکنم. اگر من نباشم، چه کسی این کارها را میکند؟ اگر من نباشم، آدمها چه خواهند کرد؟ اما به نظر میرسد که این پرسش، هیچ وقت به ذهن آدمها نمیرسد. آنها فقط میبرند، بدون اینکه به عواقبش فکر کنند. من ناله دارم، اما نالههایم در باد میپیچد و ناپدید میشود. هیچ کس صدایم را نمیشنود، یا اگر میشنود، توجهی نمیکند. اما من هنوز امیدوارم. امیدوارم که یک روز، یک نفر بیاید و صدای مرا بشنود. یک نفر که دست از آزار من بردارد و دوست من شود. یک نفر که به من آب بدهد، خاکم را نرم کند، و برایم دعا کند. مثل همان باغبان سالهای دور.
نتیجه:
من یک درخت هستم، و ناله دارم. نالهای که از دل خاک برمیخیزد و به آسمان میرسد. اما این ناله، فقط برای خودم نیست. برای همهٔ درختانی است که نمیتوانند حرف بزنند، برای همهٔ جنگلهایی که نابود میشوند، برای همهٔ زمینی که روز به روز از سبزی خالی میشود. اگر شما صدای مرا میشنوید، لطفاً تغییر کنید. لطفاً مهربانتر باشید، لطفاً به من و همنوعانم احترام بگذارید. چون من، برای شما هستم. برای شما سایه میدهیم، برای شما میوه میدهیم، برای شما نفس میکشیم. اما اگر شما به ما آسیب بزنید، دیگر هیچ کس نیست که این کارها را بکند. پس لطفاً، صدای مرا بشنوید. نالهٔ مرا درک کنید. و بدانید که من، یک درخت، دوست شما هستم. امیدوارم که شما هم، دوست من باشید.
درخت تنها، قصهگوی شبهای بینهایت
مقدمه:
من یک درخت تنها هستم. در میان یک دشت بزرگ و بیکران، تنها ایستادهام. هیچ درخت دیگری در اطرافم نیست، هیچ جنگلی، هیچ باغی. فقط من و آسمان، فقط من و باد، فقط من و شبهای بینهایت. اما این تنهایی، هرگز برایم خستهکننده نبوده است. چون من در این تنهایی، حرفهای زیادی برای گفتن دارم. من قصهگوی شبهای بینهایت هستم، قصهگوی ستارهها، قصهگوی باد، قصهگوی مسافران گمشدهای که گاهی به من پناه میآورند. امروز میخواهم قصههایم را با شما در میان بگذارم. شاید با من همراه شوید و شاید بتوانید، در این شب بینهایت، صدای مرا بشنوید.
بدنه:
این دشت، هیچ وقت خالی از مسافر نبوده است. کاروانهایی که از اینجا عبور میکردند، مسافران خستهای که به من پناه میآوردند، عاشقانی که زیر سایهام مینشستند و به هم نگاه میکردند. من همه را دیدم، همه را در خاطرهام نگه داشتم. یک شب، یک پیرمرد خسته به من پناه آورد. از دوری راه و گرمای هوا، نفسهایش به شماره افتاده بود. زیر سایهام نشست و با خودش حرف زد: «چه درخت قشنگی! کاش من هم مثل تو، ریشه داشتم و به یک جا میچسبیدم. من تمام عمرم را در سفر بودم و حالا، در پایان راه، هیچ جایی برای ماندن ندارم.» من که حرفهای او را شنیدم، برگهایم را تکاندم و با نسیم، برایش آوازی خواندم. او که صدای مرا شنید، چشمانش را بست و لبخندی زد. صبح که شد، با انرژی تازه به راه افتاد و رفت. اما حرفهایش، برای همیشه در دلم ماند. شب دیگر، یک زن جوان به من پناه آورد. اشک میریخت و با خودش حرف میزد: «چرا همه چیز اینقدر سخت شده؟ چرا کسی نیست که صدای مرا بشنود؟» من که دلش را دیدم، شاخههایم را روی او خم کردم و سایهای نرم و آرام بر سرش گستراندم. او که گرمای سایهٔ مرا حس کرد، به تنهام تکیه داد و گریههایش آرامتر شد. صبح که شد، با چشمانی امیدوار به راهش ادامه داد. او هم رفت، اما اشکهایش، ریشههای مرا آبیاری کرد. شبهای دیگر، بچههایی که گم شده بودند، عاشقانی که از هم جدا شده بودند، پیرانی که به گذشته فکر میکردند، همه به من پناه آوردند. من با برگهایم، با سایهام، با آرامشم، به آنها آرامش میدادم. من قصهگوی شبهای بینهایت هستم. هر شب، یک قصهٔ جدید. قصهٔ ستارههایی که در آسمان میدرخشند، قصهٔ بادی که از کوهستان میآید، قصهٔ خاکی که زیر پاهایم خوابیده است. من همهٔ این قصهها را میدانم، چون با همهٔ آنها در ارتباط هستم. من با ستارهها حرف میزنم، با باد سفر میکنم، با خاک زندگی میکنم. من یک درخت تنها هستم، اما هرگز احساس تنهایی نمیکنم. چون پر از قصهام، پر از خاطرهام، پر از زندگیهای بسیاری که از من عبور کردهاند. گاهی که شبها، ماه در آسمان میدرخشد و ستارهها چشمک میزنند، من تمام قصههایم را برایشان زمزمه میکنم. ماه با نورش به من لبخند میزند و ستارهها با چشمکهایشان، جوابم را میدهند. در آن لحظات، من تنها نیستم. من با تمام جهان در ارتباط هستم. من قصهگوی شبهای بینهایت هستم و قصههایم، هیچ وقت تمام نمیشوند. تا وقتی که باد میوزد، تا وقتی که ستارهها میدرخشند، تا وقتی که مسافران به من پناه میآورند، من قصه خواهم گفت. قصهٔ زندگی، قصهٔ عشق، قصهٔ امید. قصههایی که از دل خاک برمیخیزند و به اوج آسمان میرسند. و شاید یک روز، شما هم به من سر بزنید و من قصهام را برای شما بگویم. قصهای که هیچ وقت تمام نمیشود.
نتیجه:
من یک درخت تنها هستم، اما قصههایم بینهایتند. من با تمام وجودم، برای همهٔ کسانی که به من پناه میآورند، قصه میگویم. قصهٔ آرامش، قصهٔ امید، قصهٔ زندگی. اگر روزی خسته شدید، اگر روزی به جایی برای آرامش نیاز داشتید، به من سر بزنید. زیر سایهام بنشینید و گوش کنید. من قصههای زیادی برای گفتن دارم. و شاید در میان این قصهها، قصهٔ خودتان را هم پیدا کنید. یک درخت تنها، قصهگوی شبهای بینهایت.
من درخت آرزوهایم را در دل دارم
مقدمه:
من یک درخت هستم، اما مثل شما آدمها، آرزوهایی هم دارم. آرزوهای کوچک و بزرگ، آرزوهای ساده و عمیق. فرق من با شما این است که من آرزوهایم را در دلام نگه میدارم و هیچ وقت آنها را رها نمیکنم. شما آدمها، گاهی آرزوهایتان را فراموش میکنید، گاهی از آنها دست میکشید، گاهی باور نمیکنید که میتوانند به حقیقت بپیوندند. اما من، سالهاست که آرزوهایم را در دلم نگه داشتهام و به آنها ایمان دارم. امروز میخواهم آرزوهایم را با شما در میان بگذارم. شاید با من همراه شوید و شاید بتوانید، آرزوهای خودتان را هم پیدا کنید.
بدنه:
اولین آرزوی من، این است که همهٔ آدمها، مثل یک درخت، صبور باشند. صبر، بزرگترین هدیهای است که میتوانم به شما بدهم. من سالهاست که اینجا ایستادهام و از هیچ طوفانی نهراسیدهام. باران که میآید، ریشههایم را محکمتر میکنم. آفتاب که میتابد، برگهایم را باز میکنم تا انرژی بگیرم. زمستان که میشود، برگهایم را میریزم تا بهار دوباره بروم. من میدانم که هر فصل، یک روز تمام میشود و فصل دیگر شروع میشود. اما آدمها، در سختیها، زود ناامید میشوند. کاش میدانستند که بعد از هر زمستانی، بهاری در راه است. فقط کافی است که صبور باشند. آرزوی دوم من، این است که آدمها، ریشههایشان را پیدا کنند. هر کسی یک ریشه دارد. یک جایی که به آن تعلق دارد، یک خاکی که از آن تغذیه میکند، یک هویتی که با آن بزرگ شده است. من ریشههایم را در این خاک محکم کردهام و از آن انرژی میگیرم. اما آدمها، گاهی ریشههایشان را فراموش میکنند. به جای اینکه به خاک خود بچسبند، به دنبال خاک دیگران میروند و گم میشوند. کاش میدانستند که بزرگترین قدرت، در ریشههای خودشان است. آرزوی سوم من، این است که آدمها، مثل برگهای من، رها کردن را یاد بگیرند. برگهای من در پاییز، از شاخهها جدا میشوند و به زمین میافتند. آنها نمیچسبند، نمیمانند، نمیترسند. آنها میدانند که رها شدن، پایان نیست. آنها به خاک برمیگردند و دوباره به زندگی تبدیل میشوند. اما آدمها، به چیزهایی که دوست دارند، میچسبند. به آدمها، به خاطرات، به داشتهها. نمیتوانند رها کنند، نمیتوانند بپذیرند که بعضی چیزها باید بروند. کاش میدانستند که رها کردن، بزرگترین آزادی است. آرزوی چهارم من، این است که آدمها، مثل شاخههای من، قد بکشند. من هر سال، شاخههای جدیدی میرویانم. به سوی آسمان میروم، به سوی نور میروم، به سوی رویاهای بزرگ. هیچ وقت نمیگویم «به اندازهٔ کافی بزرگ هستم». همیشه به دنبال رشد هستم. اما آدمها، گاهی در یک نقطه متوقف میشوند. از رشد کردن میترسند، از تغییر میترسند، از بزرگ شدن میترسند. کاش میدانستند که رشد، هیچ وقت تمام نمیشود و آسمان، هیچ وقت بینهایت نیست. آرزوی پنجم من، این است که آدمها، مثل میوههای من، بخشنده باشند. من هر سال میوه میدهم. بدون اینکه منتظر چیزی باشم. میوههایم را به پرندهها میدهم، به حیوانات میدهم، به آدمها میدهم. من هیچ وقت نمیگویم «این میوه مال من است». میدانم که میوههایم، برای دیگران هستند. اما آدمها، گاهی به داشتههایشان میچسبند، از بخشیدن میترسند، فکر میکنند اگر ببخشند، کم میشوند. کاش میدانستند که بخشش، هیچ وقت کم نمیکند، بلکه زیاد میکند. آرزوی ششم من، این است که آدمها، مثل من، با طبیعت دوست باشند. من با باد حرف میزنم، با باران میرقصم، با پرندهها همآواز میشوم. من طبیعت را دوست دارم و طبیعت هم مرا دوست دارد. اما آدمها، از طبیعت دور شدهاند. به جای اینکه با آن دوست باشند، آن را نابود میکنند. کاش میدانستند که طبیعت، بزرگترین دوست آنهاست و اگر به آن آسیب بزنند، به خودشان آسیب زدهاند.
نتیجه:
من یک درخت هستم و آرزوهایم را در دل دارم. آرزوهایی که با تمام وجودم به آنها ایمان دارم. شاید آدمها فکر کنند که من فقط یک درخت هستم و آرزوهایم مهم نیستند. اما من میدانم که آرزوهایم، برای همهٔ آدمها هم هست. اگر آدمها صبور باشند، ریشههایشان را پیدا کنند، رها کردن را یاد بگیرند، قد بکشند، بخشنده باشند و با طبیعت دوست شوند، آن وقت دنیا جای بهتری میشود. و من، با تمام وجودم، منتظر آن روز هستم. روزی که آدمها، آرزوهای مرا به حقیقت تبدیل کنند.
انشا با موضوع مکالمه سیر و شلغم / ده انشای جدید و اختصاصی برای همه پایه ها
من یک درخت بارانخورده هستم

مقدمه:
من یک درخت بارانخورده هستم. بارانهای زیادی بر من باریدهاند، بارانهای آرام و بارانهای تند، بارانهای بهاری و بارانهای پاییزی. هر باران، یک پیام دارد، یک درس، یک خاطره. من با بارانها بزرگ شدهام، با آنها رشد کردهام، با آنها زندگی کردهام. امروز میخواهم از بارانهایی که بر من باریدهاند بگویم، از درسهایی که به من دادهاند، از پیامهایی که برای آدمها دارند. شاید با من همراه شوید و شاید بتوانید، در هر قطرهٔ باران، یک پیام جدید پیدا کنید.
بدنه:
اولین بارانی که بر من بارید، باران بهاری بود. باران نرم و ملایم، بارانی که با خودش بوی خاک و زندگی میآورد. آن باران به من یاد داد که زندگی، با یک شروع تازه امکانپذیر است. هر روز، میتواند یک شروع تازه باشد. مثل بهار که بعد از زمستان، دوباره جوانه میزند. آن باران به من یاد داد که هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست. باران دوم، باران تابستانی بود. بارانی که با رعد و برق میآمد و زمین را سیراب میکرد. آن باران به من یاد داد که گاهی باید با قدرت آمد، گاهی باید با هیجان بود، گاهی باید همه چیز را تکان داد تا زندگی جریان پیدا کند. آن باران به من یاد داد که گاهی برای رشد، باید تکان خورد. باران سوم، باران پاییزی بود. بارانی که با برگهای زرد و نارنجی همراه بود. آن باران به من یاد داد که رها کردن، بخشی از زندگی است. مثل برگهایی که در پاییز میریزند تا در بهار دوباره برویند. آن باران به من یاد داد که گاهی باید رها کرد تا دوباره رشد کرد. باران چهارم، باران زمستانی بود. بارانی که سرد و سنگین بود و برف با خودش میآورد. آن باران به من یاد داد که حتی در سردترین روزها، زندگی جریان دارد. حتی وقتی همه چیز یخ زده است، ریشهها در عمق خاک، منتظر بهار هستند. آن باران به من یاد داد که امید، هیچ وقت تمام نمیشود. من با هر باران، یک چیز جدید یاد گرفتم. با باران، صبر را یاد گرفتم. با باران، قدرت را یاد گرفتم. با باران، رها کردن را یاد گرفتم. با باران، امید را یاد گرفتم. و حالا، هر باران که میبارد، من برگهایم را باز میکنم تا قطرات را به آغوش بکشم. چون میدانم که هر قطره، یک پیام دارد. یک پیام برای من، یک پیام برای همهٔ آدمها. آدمها هم مثل من، بارانهای زیادی در زندگیشان دارند. بارانهای شادی و بارانهای غم، بارانهای موفقیت و بارانهای شکست. اما مهم این است که در هر باران، یک درس پیدا کنند. در هر قطره، یک پیام ببینند. من یک درخت بارانخورده هستم و بارانها، بهترین معلمان من بودهاند. آنها به من یاد دادند که زندگی، یک جریان است. مثل باران که میبارد و میرود، اما اثری از خودش به جا میگذارد. آدمها هم باید مثل باران باشند: بیایند، ببارند، بروند، اما اثری خوب از خودشان به جا بگذارند. من هر باران که میبارد، برای آدمها دعا میکنم. دعا میکنم که بارانهای زندگیشان، همیشه پر از درس و پیام باشد. دعا میکنم که در هر باران، یک شروع تازه پیدا کنند. و دعا میکنم که هیچ وقت، امیدشان را از دست ندهند. چون باران، همیشه بعد از خشکسالی میآید. و زندگی، همیشه بعد از سختیها، دوباره جریان پیدا میکند.
نتیجه:
من یک درخت بارانخورده هستم و بارانها، بزرگترین معلمان من بودهاند. آنها به من صبر، قدرت، رها کردن و امید را یاد دادند. حالا میخواهم این درسها را با شما در میان بگذارم. اگر بارانِ سختی بر شما بارید، به یاد داشته باشید که بعد از آن، بارانِ آرامش خواهد آمد. اگر بارانِ شکست بر شما بارید، به یاد داشته باشید که بعد از آن، بارانِ موفقیت خواهد آمد. و اگر بارانِ تنهایی بر شما بارید، به یاد داشته باشید که من، یک درخت بارانخورده، همیشه منتظر شما هستم.
درخت و آسمان، گفتگوی بیپایان
مقدمه:
من یک درخت هستم و هر روز، با آسمان حرف میزنم. نه با کلمات، با نگاه، با حرکت برگها، با لرزش شاخهها. آسمان، بزرگترین دوست من است. او همیشه بالای سرم است، همیشه با من است، همیشه مرا میبیند. من با آسمان، گفتگوهای بیپایانی دارم. گفتگوهایی که هیچ کس نمیشنود، اما من با تمام وجودم حس میکنم. امروز میخواهم این گفتگوها را با شما در میان بگذارم. شاید با من همراه شوید و شاید بتوانید، صدای آسمان را هم بشنوید.
بدنه:
هر روز صبح، وقتی خورشید از پشت کوه طلوع میکند، من با آسمان حرف میزنم. میگویم: «سلام آسمان! امروز چه خبر؟» آسمان با آبیاش جوابم را میدهد، با ابرهای سفیدش، با پرندههایی که در آغوشش پرواز میکنند. آسمان به من میگوید: «سلام درخت! امروز روز تازهای است، روزی پر از امکان. از آن لذت ببر.» و من، با تمام برگهایم، از این پیام استقبال میکنم. گاهی آسمان میگرید. باران میبارد و قطراتش روی برگهایم میغلطند. در آن لحظات، من با آسمان همناله میشوم. میگویم: «گریه کن آسمان، گریه کن. گاهی گریه، بهترین پاککننده است. من با توام.» و آسمان، بعد از گریه، با یک رنگینکمان، لبخندش را به من نشان میدهد. گاهی آسمان عصبانی میشود. رعد و برق میزند و بادهای تند میوزند. در آن لحظات، من با ریشههای محکمام، به آسمان میگویم: «آرام باش آسمان، من اینجام. من از همهٔ طوفانها عبور کردهام و از این یکی هم عبور خواهم کرد.» و آسمان، با دیدن استقامت من، آرام میشود. گاهی آسمان شاد است. آفتاب میتابد و نسیم ملایمی میوزد. در آن لحظات، من برگهایم را باز میکنم و با آسمان میرقصم. میگویم: «چقدر قشنگ است این لحظه! کاش برای همیشه بماند.» و آسمان، با نوری که بر من میتاباند، جوابم را میدهد: «هیچ چیز برای همیشه نمیماند، اما هر لحظه، زیبایی خودش را دارد. از آن لذت ببر.» من با آسمان، گفتگوهای بیپایانی دارم. دربارهٔ زندگی، دربارهٔ مرگ، دربارهٔ عشق، دربارهٔ امید. آسمان همه چیز را میداند، چون همه چیز را از بالا میبیند. او میداند که کجا باران میبارد، کجا آفتاب میتابد، کجا طوفان میشود. من از او یاد میگیرم، از نگاهش، از صبرش، از بزرگیاش. من یک درخت هستم، اما با آسمان، برابرم. چون من نیز، مثل آسمان، بزرگ و بینهایت هستم. در ریشههایم، تمام زمین را دارم و در شاخههایم، تمام آسمان را. من با آسمان، یکی هستم. گاهی شبها که همه چیز ساکت است، من با آسمان پرستاره حرف میزنم. ستارهها چشمک میزنند و من برایشان آواز میخوانم. ماه با نور نقرهایاش، بر من میتابد و من، در آن نور، آرامش را پیدا میکنم. من با آسمان، گفتگوهای بیپایانی دارم و این گفتگوها، هرگز تمام نمیشوند. چون آسمان همیشه هست، من همیشه هستم، و حرفهای ما، بینهایتند.
نتیجه:
من یک درخت هستم و با آسمان، دوست هستم. این دوستی، به من قدرت میدهد، به من آرامش میدهد، به من امید میدهد. آسمان به من یاد میدهد که بزرگ باشم، که صبور باشم، که با همهٔ تغییرات، همراه باشم. و من، با تمام وجودم، این درسها را در دلام نگه میدارم. اگر روزی به من نگاه کردید، به یاد داشته باشید که من با آسمان حرف میزنم. و شاید یک روز، شما هم بتوانید، صدای آسمان را بشنوید.
انشا مکالمه در و پنجره / ده انشای جدید و آماده برای تمامی پایهها
درخت قصهها و رازهای پنهان
مقدمه:
من یک درخت قصهها هستم. در دل من، هزاران قصه نهفته است. قصههایی که هیچ کس نشنیده، قصههایی که هیچ کس نخوانده، قصههایی که فقط من میدانم. من سالهاست که اینجا ایستادهام و همه چیز را دیدهام، همه چیز را شنیدهام، همه چیز را در دلام نگه داشتهام. امروز میخواهم بعضی از این قصهها را با شما در میان بگذارم. شاید با من همراه شوید و شاید بتوانید، رازهای پنهان مرا کشف کنید.
بدنه:
یک قصه، مربوط به یک عاشق و معشوق است. سالها پیش، یک پسر و یک دختر زیر سایهام نشسته بودند. پسر با دختر حرف میزد و دختر گوش میکرد. ناگهان، پسر یک حلقه از جیبش درآورد و به دختر داد. دختر با چشمانی پر از اشک، حلقه را گرفت و گفت: «بله، قبول میکنم.» من آن لحظه را در دلام نگه داشتم. آن لحظه، یکی از زیباترین لحظاتی بود که تا به حال دیدهام. اما چند سال بعد، همان پسر و دختر، دیگر زیر سایهام نیامدند. شنیدم که از هم جدا شدهاند. من قصهٔ عشق و جدایی آنها را در دلام نگه داشتم. قصهای که به من یاد داد، عشق، همیشه برای همیشه نیست. گاهی میآید و میرود، مثل برگهای پاییزی. قصهٔ دیگر، مربوط به یک کودک است. یک روز، یک پسر کوچک زیر سایهام نشست و با خودش حرف زد. گفت: «من هیچ دوستی ندارم. همه از من فرار میکنند.» من که دلش را دیدم، برگهایم را روی او خم کردم و سایهای نرم بر سرش گستراندم. پسر کوچک به تنهام تکیه داد و با من حرف زد: «تو دوست منی، نه؟» من برگهایم را تکاندم و جوابش را دادم. او تا شب زیر سایهام ماند و با من حرف زد. صبح که شد، با لبخند از خواب بیدار شد و رفت. اما من، قصهٔ او را در دلام نگه داشتم. قصهای که به من یاد داد، گاهی یک درخت، میتواند بهترین دوست یک کودک باشد. قصهٔ دیگر، مربوط به یک پیرمرد است. یک روز، یک پیرمرد خسته به من پناه آورد. زیر سایهام نشست و با خودش حرف زد: «من به پایان راه رسیدهام. همه رفتهاند، همه. حالا فقط من و تو، درخت.» من که حرفهای او را شنیدم، شاخههایم را روی او خم کردم و سایهای آرام بر سرش گستراندم. پیرمرد به تنهام تکیه داد و چشمانش را بست. من برایش آواز خواندم، با برگهایم، با حرکت شاخههایم، با نسیمی که از لابهلای من میگذشت. پیرمرد لبخندی زد و گفت: «ممنونم درخت. تو تنها کسی هستی که با من ماند.» و در آن لحظه، در آغوش من، آرام گرفت. من قصهٔ او را در دلام نگه داشتم. قصهای که به من یاد داد، یک درخت میتواند پناه آخرین لحظات یک انسان باشد. اینها فقط چند قصه از هزاران قصهای است که در دل من نهفته است. قصههای عشق، قصههای تنهایی، قصههای دوستی، قصههای خداحافظی. من همهی این قصهها را در دلام نگه داشتهام و هیچ وقت آنها را فراموش نمیکنم. چون این قصهها، بخشی از وجود من هستند. بخشی از ریشههای من، بخشی از تنهٔ من، بخشی از برگهای من.
نتیجه:
من یک درخت قصهها هستم. قصههایی که هیچ کس نشنیده، قصههایی که هیچ کس نخوانده. اگر روزی به من سر بزنید، شاید بتوانید بعضی از این قصهها را بشنوید. فقط کافی است که زیر سایهام بنشینید، سکوت کنید و گوش کنید. من قصههای زیادی برای گفتن دارم و منتظر شما هستم.
من یک درخت هستم، اما از عشق هم میدانم

مقدمه:
من یک درخت هستم، اما از عشق هم میدانم. شاید باورتان نشود، اما من عشق را حس کردهام، عشق را درک کردهام، عشق را زندگی کردهام. نه عشقی مثل عشق آدمها، اما عشقی عمیقتر و خاموشتر. عشقی که در سایهام جاری است، در میوههایم جریان دارد، در برگهایم نفس میکشد. امروز میخواهم از عشقم بگویم، از عشقی که به خاک دارم، به آسمان دارم، به باران دارم، به آدمها دارم. شاید با من همراه شوید و شاید بتوانید، عشق مرا درک کنید.
بدنه:
عشق اول من، به خاک است. خاکی که مرا در آغوش کشید و به من زندگی داد. خاکی که ریشههایم را در آن محکم کردم و از آن تغذیه کردم. من هر روز، با تمام وجودم، خاک را دوست دارم. به او میگویم: «ممنونم که هستی، ممنونم که به من زندگی میدهی.» و خاک، با نرمیاش، با گرمایاش، با بوی خوبش، جواب عشق مرا میدهد. عشق دوم من، به آسمان است. آسمانی که بالای سرم است و همیشه به من نگاه میکند. آسمانی که با آبیاش، با ابرهای سفیدش، با پرندههایش، به من آرامش میدهد. من هر روز، با تمام وجودم، آسمان را دوست دارم. به او میگویم: «ممنونم که هستی، ممنونم که به من نگاه میکنی.» و آسمان، با نور خورشید، با نسیم ملایم، با بارانهایش، جواب عشق مرا میدهد. عشق سوم من، به باران است. بارانی که بر من میبارد و من را سیراب میکند. بارانی که با قطراتش، برگهایم را میشوید و تازهتر از همیشه میکند. من هر باران که میبارد، با تمام وجودم، باران را دوست دارم. به او میگویم: «ممنونم که میآیی، ممنونم که به من زندگی میدهی.» و باران، با نرمیاش، با صدای خوبش، با بوی خاکی که با خودش میآورد، جواب عشق مرا میدهد. عشق چهارم من، به آدمهاست. آدمهایی که زیر سایهام مینشینند، به تنهام تکیه میدهند، با من حرف میزنند، حتی اگر فکر میکنند من نمیشنوم. من هر کدام از آدمها را که به من سر میزند، با تمام وجودم دوست دارم. به آنها میگویم: «خوش آمدید، اینجا خانهٔ شماست. زیر سایهام آرام بگیرید و از بودن لذت ببرید.» و آدمها، با لبخندهایشان، با نگاههای مهربانشان، با حضورشان، جواب عشق مرا میدهند. من عشق را در همه چیز میبینم. در شکوفههای بهاری، در برگهای پاییزی، در برف زمستانی، در گرمای تابستانی. عشق، جریان زندگی است. عشق، همان چیزی است که من را به خاک، به آسمان، به باران، به آدمها وصل میکند. عشق، همان چیزی است که به من معنا میدهد. من یک درخت هستم، اما از عشق هم میدانم. میدانم که عشق، بزرگترین نیروی جهان است. نیرویی که میتواند کوهها را جابهجا کند، دریاها را آرام کند، آدمها را به هم وصل کند. و من، با تمام وجودم، این نیرو را درک کردهام و با تمام وجودم، آن را زندگی کردهام.
نتیجه:
من یک درخت هستم، اما از عشق هم میدانم. عشقی که به خاک دارم، به آسمان دارم، به باران دارم، به آدمها دارم. این عشق، به من قدرت میدهد، به من آرامش میدهد، به من امید میدهد. و من، با تمام وجودم، این عشق را با همهٔ آدمها تقسیم میکنم. اگر روزی به من سر بزنید، زیر سایهام بنشینید و سکوت کنید، شاید بتوانید عشق مرا حس کنید. عشقی که از دل خاک برمیخیزد و به اوج آسمان میرسد. عشقی که هیچ وقت تمام نمیشود. عشق یک درخت، به همهٔ جهان.
انشا تخیلی اگر من قاصدک بودم (کاملترین انشاها برای همه پایههای تحصیلی)
هدف از نوشتن انشا از زبان درخت چیست؟
پاسخ: پرورش همدلی و نگاه تازه به طبیعت.
درخت در این انشا چه پیامی به انسان میدهد؟
پاسخ: «من ریشه در زمین دارم، تو ریشه در فراموشی.»
ساختار پیشنهادی برای این انشا چیست؟
پاسخ: مقدمه (معرفی درخت)، بدنه (گفتوگو با انسان)، نتیجه (هشدار و امید).










