انشا تخیلی درباره دریا (انشاهای جدید، کامل و عالی برای همه پایهها)

دریا، همیشه رؤیاییترین و الهامبخشترین عنصر طبیعت برای نویسندگان و شاعران بوده است. اما وقتی تخیل به کمک قلم میآید، دریا از محدودهٔ جغرافیا خارج میشود و به سرزمینی بیکران تبدیل میگردد که در آن ماهیها حرف میزنند، موجها راز نگه میدارند، و صدفها آوازهای کهن را زمزمه میکنند. در این بخش از سایت، مجموعهای از انشا تخیلی درباره دریا را در ۱۰ عنوان جدید، کامل و عالی، متناسب با تمامی پایههای تحصیلی، گردآوری کردهایم. این انشاها، بازتابی از جهانِ خیالانگیز کودکانی است که دریا را نه فقط در نقشه، که در رویاهایشان دیدهاند؛ از ماجراجویی در اعماق اقیانوس تا کشف شهرهای زیرآبی و دوستی با موجودات اسرارآمیز. هدف آن است که دانشآموزان با خواندن این نمونهها، جرأت پیدا کنند قلم به دست بگیرند و جهانِ خیالی خود را روی کاغذ بیاورند.
فهرست موضوعات این مطلب
انشای اول: دریای ستارههای افتاده
میگویند شبها، وقتی ماه پشت ابرها قایم میشود، ستارهها برای استراحت به دریا میآیند. من این حرف را باور نداشتم تا آن شب که با چشمان خودم دیدم.
ساحل خلوت بود. موجها آرام به ساحل میخوردند، انگار که میترسیدند کسی را بیدار کنند. من روی شنها نشسته بودم و به آسمان نگاه میکردم. ستارهها مثل الماس میدرخشیدند. ناگهان، یکی از ستارهها شروع کرد به پایین آمدن. نه، شهاب سنگ نبود. آرام بود، مثل یک برگ پاییزی که از درخت جدا میشود.
ستاره آمد پایین و فرو رفت توی آب. موجی به راه نیفتاد، صدایی نیامد. فقط یک نور سرد و آبی زیر آب پخش شد. بعد ستاره دوم، سوم، چهارم. یکی یکی، آرام آرام، همه ستارههای آسمان به دریا آمدند.
نفسهایم بند آمده بود. بلند شدم و آهسته رفتم سمت آب. کفشهایم را درآوردم. پاهایم را گذاشتم توی آب. آب سرد بود، اما نه سرد معمولی، سردی ستارهای. نور آبی زیر پاهایم میپیچید، مثل اینکه هزاران کرم شبتاب در آب شنا میکنند.
ناگهان، صدایی شنیدم. آرام، دور، اما واضح. مثل آواز. مثل آواز یک زن از ته دریا. نتها روی آب غلطیدند و به گوشم رسیدند. آواز میگفت: ای پسر خاک، نترس. ما هر شب به اینجا میآییم. برای اینکه به ماه استراحت بدهیم. برای اینکه به آب جان بدهیم. برای اینکه به تو رویا بدهیم.
آواز که تمام شد، ستارهها از آب بیرون آمدند. هر کدام مثل یک توپ نورانی، دوباره به آسمان رفتند. نشستند سر جای خودشان. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما من تا صبح همان جا ماندم. نشستم و به دریای ستارههای افتاده فکر کردم. به آوازی که شنیدم. به نوری که دیدم. و فهمیدم که دریا فقط یک توده آب نیست. دریا، گهواره رازهاست. جایی که ستارهها برای استراحت به آن پناه میبرند. جایی که آوازهای ناشنیده در عمقش پیچیده است. جایی که اگر خوش شانس باشی، میتوانی برای یک شب، پرده از رازش برداری.
از آن شب، هر وقت به دریا نگاه میکنم، دیگر مثل قبل نیست. میدانم زیر آن پوست آبی و آرام، دنیایی نهفته است که هیچ کس ندیده. دنیایی از جنس نور و رویا. دریای ستارههای افتاده، برای همیشه در قلبم جا خوش کرده است.
انشا درباره روزی که دوست دارم تکرار شود | ۱۲ انشای جدید و کامل برای همه پایهها
انشای دوم: دریایی که حرف میزد

پدربزرگم میگفت دریا جان دارد، حرف میزند، فقط باید گوش شنوا داشت. من حرفش را باور نمیکردم تا یک روز که دریا با من حرف زد.
تابستان بود. رفته بودیم شمال. تنها بودم، روی اسکله چوبی. ماهیها را نگاه میکردم که میپریدند و میافتادند توی آب. ناگهان، موجی بلندتر از بقیه آمد و به پای اسکله خورد. آب پاشید روی صورتم. شور بود و گرم.
– نترس، منم دریا.
چرخیدم. کسی نبود. صدا از آب میآمد.
– ت… تو دریا هستی؟ دریا که حرف نمیزند.
– میزنم، اما خیلی کم. فقط با کسانی حرف میزنم که گوش شنوا دارند.
ترس کم کم از دلم بیرون رفت. کنجکاو شدم. پرسیدم: از چه چیزی حرف میزنی؟
– از همه چیز. از ماهیهایی که زیر آبم زندگی میکنند. از کشتیهایی که از رویم عبور میکنند. از ستارههایی که در من میافتند. از تو.
– از من؟
– بله. تو هر روز میآیی روی اسکله مینشینی و نگاهم میکنی. یک روز غمگینی، یک روز شادی. من همهاش را میبینم.
دلم لرزید. این دریا بود که داشت با من حرف میزد. موجودی که هزاران سال قدمت داشت، با من، یک بچه ده ساله، حرف میزد.
گفتم: دوست داری من چه کار کنم؟
دریا گفت: همین. بیا و نگاهم کن. حرفهایم را بشنو. من خیلی حرف دارم که تا حالا به کسی نگفتهام. چون کسی گوش نداده. تو گوش دادی. پس میشویم دوست؟
گفتم: میشویم.
از آن روز، هر روز میرفتم اسکله. دریا با من حرف میزد. از دنیای زیر آبش میگفت. از شهرهای گمشده، از موجودات افسانهای، از گنجهای غرق شده. من هم برایش از زندگی بالای آب میگفتم. از مدرسه، از دوستان، از آرزوهایم. ما دوست شدیم، من و دریا.
بعد از آن تابستان، دیگر به سفر نرفتیم. دریا و من، دوستیمان از راه دور ادامه پیدا کرد. من هر شب به ماه نگاه میکردم و فکر میکردم دریا زیر نور ماه چه شکلی است. و دریا، از دور، موجهایش را برایم میفرستاد. آرام، بیصدا، اما پر از حرف. حرفهایی که فقط من میشنیدم.
حالا هر کس میگوید دریا حرف نمیزند، لبخند میزنم و چیزی نمیگویم. میدانم که دریا حرف میزند. فقط باید گوش شنوا بود. و من، آن گوش را دارم. برای همیشه.
انشای سوم: عمیقترین نقطه دریا

همیشه میخواستم بدانم ته دریا چه خبر است. آن جایی که نور خورشید به آن نمیرسد. آن جایی که ماهیهای عجیب و غریب زندگی میکنند. یک شب در خواب، به آنجا رفتم.
خواب دیدم دارم شنا میکنم. زیر آب. اما نه مثل همیشه. نفس میکشیدم! ماهیها شده بودم. نه شوخی نمیکنم. دستهایم باله شده بود، پاهایم دم شده بود، و پوستم پولکهای آبی داشت.
رفتم پایین، پایینتر، پایینتر. نور کمکم کم میشد. آبی تیره میشد، بعد سیاه. اما من میتوانستم ببینم. انگار که چشمهایم چراغ داشته باشند.
در اعماق، شهری دیدم. شهری از صخرههای مرجانی. ساختمانهای مرجانی، خیابانهای مرجانی، حتی چراغهای خیابان از مرجان میدرخشید. ماهیها در رفت و آمد بودند. بعضی از آنها شبیه آدم بودند. دست داشتند، پا داشتند، حرف میزدند.
– خوش آمدی به پادشاهی عمق. صدایی از دور آمد.
نگاه کردم. یک پیرمرد دریایی با ریش بلند سفید و دم ماهی به سمتم آمد. تاجی از صدف روی سرش بود.
– تو کی هستی؟ پرسیدم.
– من شاه عمقم. هزار سال است در این شهر زندگی میکنم. تو اولین آدمی هستی که به اینجا میرسد.
پیرمرد دستم را گرفت و شهر را نشانم داد. یک کتابخانه بزرگ دیدم. کتابهایی که پوست ماهی بود. یک مدرسه دیدم. بچهماهیها مشق مینوشتند با جوهر هشتپا. یک بیمارستان دیدم. دلفینها دکتر بودند و به ماهیهای مریض واکسن میزدند.
– چقدر قشنگ است. گفتم.
– بله. اما خیلی از شما آدمها به ما آسیب میزنند. زباله میریزند توی ما. آب را آلوده میکنند. اگر ادامه بدهید، شهر ما نابود میشود.
دلم گرفت. گفتم: برمیگردم بالای آب، به همه میگویم. دریا را تمیز نگه دارید. به ماهیها آسیب نزنید.
پیرمرد لبخند زد. گفت: تو دوست خوبی هستی. حالا باید برگردی. اما یک هدیه به تو میدهم: یک صدف. هر وقت حرفی داری، صدف را بگذار روی گوشت. من صدایت را میشنوم.
صدف را گرفتم و برگشتم بالا. صبح که بیدار شدم، صدف روی میزم بود. خواب نبود. واقعی بود.
از آن روز، هر وقت حرفی دارم، صدف را میگذارم روی گوشم و با شاه عمق حرف میزنم. و او جوابم را میدهد. از ته دریا، از عمیقترین نقطه.
انشا درباره امید ( ۱۰ انشای جدید برای تمامی پایهها درباره امید داشتن )
انشای چهارم: دریا، گنجیاب من
پدربزرگم قبل از مرگش گفت: دریا گنج دارد. نه گنج طلا و جواهر، گنجی از جنس حافظه. هر چیزی که در آب میافتد، خاطرهاش در دریا میماند. اگر حافظه دریا را باز کنی، تمام تاریخ را میخوانی.
من حرفش را باور کردم. با خودم گفتم: پس من میروم حافظه دریا را میخوانم.
سفری به دریا رفتم. نه با قایق، نه با زیردریایی. با تخیل. روی موجها نشستم و اجازه دادم به هر کجا میخواهد ببرد. اول به دوران دایناسورها رفتم. دریا پر از موجودات غولپیکر بود. ماهیهای بزرگ، خزندههای دریایی، همه چیز.
بعد به دوران باستان رفتم. کشتیهای یونانی و رومی را دیدم که در حال جنگ بودند. یکی از کشتیها غرق شد و بار طلاهایش توی آب ریخت. طلاها آرام گرفتند ته دریا. خاطره آنها تا ابد در آب ماند.
بعد به دوران قرون وسطی رفتم. دزدان دریایی را دیدم. کاپیتان کامیابی که کلاهش پر از پر طوطی بود. داشت نقشه گنج را دنبال میکرد. دنبال جزیرهای میگشت که هیچ کس پیدا نکرده بود.
بعد به دوران مدرن رفتم. غواصانی را دیدم که زیر آب به دنبال گنج میگشتند. یکی از آنها یک صندوقچه چوبی پیدا کرد و بالا آورد. پر از جواهر بود.
اما من گنجی که دنبالش بودم، آن طلاها و جواهرها نبود. من دنبال حافظه بودم. دنبال خاطرهها. یک کشتی غرق شده را پیدا کردم. روی بدنهاش اسمی نوشته بود: آرزو. فهمیدم این کشتی پر از آرزوهای آدمهاست. آرزوهایی که به دریا انداخته بودند.
یکی از آرزوها را خواندم: کاش مادرم خوب شود. یکی دیگر: کاش دیگر تنها نباشم. یکی دیگر: کاش دنیا جای بهتری شود.
آن آرزوها را جمع کردم و با خودم بالا آوردم. برای اینکه روزی، شاید کسی بیاید و آنها را برآورده کند.
دریا گنج دارد. نه طلا و جواهر، گنجی از جنس آدمها. از جنس دلها. از جنس آرزوها. و من، گنجیاب دریا شدهام. تا همیشه.
انشای پنجم: مهمانی زیر آب
دعوت شده بودم به یک مهمانی. نه روی زمین، زیر آب. یک هشتپا دعوتنامه را برایم آورد. نوشته بود: شما را به جشن ماهیها دعوت میکنیم. شب چهارشنبه، ساعت ۹، ته دریا. لباس: راحت. همراه داشتن اکسیژن ممنوع (ما به شما اکسیژن میدهیم).
نمیدانستم چطور باید بروم. اما هشتپا گفت: نگران نباش. شب چهارشنبه، به ساحل بیا. ما میآییم دنبالت.
شب چهارشنبه، رفتم ساحل. هوا تاریک بود، ماه کامل میتابید. ناگهان، یک دلفین بزرگ از آب بیرون پرید. سلام کرد و گفت: سوار شو. مهمانی شروع شده است.
سوار دلفین شدم. رفتیم زیر آب. نفس میکشیدم! دلفین گفته بود درست است. آنها به من اکسیژن داده بودند. زیر آب، پر بود از نور. صدفهای بزرگ مثل چراغ میدرخشیدند. ماهیهای رنگارنگ در حال رقص بودند. یک نهنگ بزرگ داشت پیانو میزد (با دمش). یک اختاپوس داشت بادکنک توزیع میکرد.
به محض ورود، همه به من سلام کردند. یک پیرمرد لاکپشت (که خیلی پیر بود، پشتش جلبک بسته بود) آمد پیشم و گفت: خوش آمدی، پسر کوچولو. اولین بار است که یک انسان به مهمانی ما میآید.
غذاهایی که سرو شد: جلبک دریایی با سس مرجان، پوره عروس دریایی (که میدرخشید)، و دسر صدف با طعم مروارید. همه چیز خوشمزه بود. مخصوصاً دسر که مزهاش شبیه بستنی وانیلی بود.
بعد از غذا، رقص شروع شد. ماهیها توی آب میچرخیدند و میپریدند. دلفینها آواز میخواندند. نهنگها آهنگهای غمگین و زیرآبی مینواختند. من هم رفتم وسط. ماهیها دستم را گرفتند و با خودشان چرخاندند. تا صبح رقصیدیم.
ساعت ۶ صبح، مهمانی تمام شد. دلفین دوباره آمد و مرا به ساحل برگرداند. خسته بودم اما خوشحال. رفتم خانه، مادرم پرسید: کجا بودی؟ گفتم: مهمانی زیر آب. خندید و گفت: باز هم خواب دیدهای. اما من میدانستم خواب نبود. چون هنوز بوی دریا از لباسهایم میآمد. و توی جیبم، یک صدف کوچک بود. یادگاری از آن شب جادویی.
قرار شد مهمانی هر سال تکرار شود. و من اولین مهمان همیشگیاش شدم. حالا هر چهارشنبه، کفشهایم را برمیدارم و به ساحل میروم. منتظر دلفین. منتظر مهمانی. منتظر دریا. چون دریا فقط آب نیست. دریا، خانه بهترین دوستان من است.
انشای ششم: دریای بینهایت

روزی روزگاری، دریایی بود به اسم بینهایت. اسمش را به این دلیل گذاشته بودند که نه آغازی داشت و نه پایانی. نه ساحلی میشد برایش پیدا کرد، نه جزیرهای. فقط آب بود و آب، تا هر جا چشم کار میکرد.
من در خواب به آن دریا رفتم. شناور بودم روی آب. نه موجی بود، نه بادی. فقط سکوت. سکوت عمیق و سنگین.
– کسی هست؟ گفتم.
صدایی آمد. از ته آب، از دور دست، از همه جا. گفت: من هستم. دریا. چه میخواهی؟
– میخواهم بدانم چقدر عمقی؟ چقدر وسیعی؟ مرزت کجاست؟
دریا خندید. صدای خندهاش مثل برخورد موجها به صخره بود. گفت: نه آغازی دارم، نه پایانی. نه عمقی دارم، نه ارتفاعی. من بینهایتم. این را فقط میشود حس کرد، نه اندازه گرفت.
دستهایم را توی آب کردم. آب از لای انگشتانم رد شد. سرد بود، اما نه از جنس یخ، از جنس حضور. انگار که بینهایت را لمس کرده باشم.
– چه حسی دارد بینهایت بودن؟ پرسیدم.
– مثل آزادی. هیچ مرزی نمیشناسی. هیچ محدودیتی نمیبینی. میتوانی هر جور که دوست داری باشی. گاهی آرام، گاهی طوفانی. گاهی عمیق، گاهی کمعمق. گاهی شور، گاهی شیرین. همه چیز میتوانی باشی.
– پس چرا بعضی وقتها آدمها حس میکنند در یک استخر کوچک گیر افتادهاند؟ نه دریا.
– چون خودشان را محدود میکنند. میترسند. فکر میکنند بینهایت فقط مال خداست. اما بینهایت درون هر کسی هست. فقط باید بگذارندش بیرون.
آن شب، در دریای بینهایت شنا کردم. ساعتها. خسته نشدم. چون بینهایت هرگز خسته نمیشود. وقتی صبح از خواب پریدم، هنوز حس آب روی پوستم بود. حس آزادی. حس بینهایت.
از آن روز، هر وقت احساس محدودیت میکنم، چشمانم را میبندم و به دریای بینهایت فکر میکنم. یادم میآید که هیچ مرزی وجود ندارد، جز مرزهایی که خودمان ساختهایم. و آن مرزها را میشود شکست. با یک باور ساده: که من، مثل دریا، بینهایتم.
انشا درباره سیب ✍️ (۱۰ نگارش زیبا و ادبی درباره سیب از زبان خودش )
انشای هفتم: شهر گمشده زیر آب
همه چیز از یک تابستان شروع شد. رفته بودیم غواصی. زیر آب، میان صخرههای مرجانی، چیزی دیدم که شبیه یک ستون بود. ستون سنگی با نقش و نگار. نزدیکتر رفتم. دستم را کشیدم روی سنگ. نقشها حکایت از یک تمدن باستانی داشتند.
آن شب، خواب شهر گمشده را دیدم. شهری زیر آب، با خیابانهای سنگفرش، خانههای سنگی، میدان بزرگ، و یک کاخ بزرگ در مرکز. مردمش ماهی نبودند، آدم بودند. اما زیر آب زندگی میکردند. آبشش داشتند و میتوانستند نفس بکشند.
در خواب، وارد شهر شدم. مردم به من خیره شدند. یک پیرزن به سمتم آمد و گفت: تو از بالای آبی؟ چند هزار سال است کسی از آنجا نیامده.
گفتم: بله. امروز ستونهای شهرتان را دیدم. میخواستم بدانم چه بلایی سرتان آمد؟
پیرزن گفت: روزگاری، ما در خشکی زندگی میکردیم. شهری آباد و بزرگ. اما یک روز، زمین لرزید و شهر فرو رفت توی آب. کسانی که توانستند فرار کنند، رفتند. اما ما ماندیم. یاد گرفتیم زیر آب زندگی کنیم. آبشش درآوردیم. حالا اینجا خانه ماست.
– چرا برنمیگردید بالا؟
– دیگر نمیتوانیم. بدنمان عادت کرده. بیرون آب، خفه میشویم. اینجا خانه ماست. و ما آن را دوست داریم.
پیرزن مرا به کاخ برد. پادشاه شهر، مردی با موهای بلند و تاج مرجانی، از من استقبال کرد. گفت: تو اولین سفیر ما به دنیای بالا هستی. برو و به آدمها بگو که ما اینجاییم. و بگو که به ما آسیب نزنند. آب را آلوده نکنند. خانه ما را خراب نکنند.
قول دادم. برگشتم بالا. از آن روز، هر جا میروم، قصه شهر گمشده را تعریف میکنم. به همه میگویم که زیر آب، شهری هست با هزاران سال قدمت. مردمی که از خشکی به آب پناه بردند و حالا در اعماق زندگی میکنند.
بعضیها مرا مسخره میکنند. میگویند دروغگو، اینها افسانه است. اما من میدانم که راست میگویم. چون ستونهای سنگی را با چشم خودم دیدم. و هنوز هم هر وقت غواصی میکنم، امید دارم دوباره آن شهر را ببینم. شاید یک روز، همه مردم جهان بدانند که زیر این آبهای آبی و آرام، شهری خوابیده است. شهری زنده، با مردمی زنده. شهر گمشده زیر آب.
انشای هشتم: دختری که با نهنگها حرف میزد
در دهکده ساحلی، دختری بود به نام نرگس. از بچگی عاشق دریا بود. اما یک خصوصیت عجیب داشت: با نهنگها حرف میزد. نه با زبان، با دل. میگفت صدایشان را میشنود، از ته دریا، از کیلومترها دورتر.
بزرگترهای دهکده به او میخندیدند. میگفتند این بچه خیالاتی است. نهنگ که حرف نمیزند. اما نرگس میدانست که حرف میزند. یک روز، تصمیم گرفت ثابت کند.
قایقی برداشت و به دل دریا زد. همه دنبالش دویدند، اما او رفت. رفت تا جایی که دیگر ساحل دیده نمیشد. آنجا قایق را متوقف کرد. چشمانش را بست و به نهنگها سلام کرد.
چند دقیقه بعد، آب شروع کرد به تلاطم. نهنگها از عمق آمدند بالا. یک نهنگ غولپیکر، بزرگتر از همه، سرش را از آب بیرون آورد. به نرگس نگاه کرد و گفت: چرا ما را صدا زدی، دختر کوچولو؟
نرگس ترسی نداشت. گفت: میخواهم به آدمها ثابت کنم که شما حرف میزنید. با من به ساحل بیایید.
نهنگ بزرگ خندید. گفت: اگر به ساحل بیاییم، آدمها میترسند. فکر میکنند میخواهیم بهشان حمله کنیم. اما خوب، برای تو، یک بار امتحان میکنیم.
نهنگ بزرگ جلو افتاد، بقیه نهنگها دنبالش. نرگس هم قایق را هدایت میکرد. وقتی به ساحل رسیدند، همه مردم جمع شده بودند. نهنگها را دیدند که به آرامی به ساحل نزدیک میشوند. اول ترسیدند، اما وقتی دیدند نهنگها بیآزارند و فقط نگاه میکنند، آرام گرفتند.
نهنگ بزرگ بلند شد و گفت: سلام مردم. ما نهنگها سالهاست که زیر آب زندگی میکنیم. شما را از بالا میبینیم، اما شما ما را نمیبینید. این دختر، نرگس، اولین کسی است که صدای ما را شنید. از او شکرگزار باشید. و از ما هم شکرگزار باشید که آب را برایتان تمیز نگه میداریم. بدون ما، دریا مرده بود.
همه مات و مبهوت مانده بودند. نهنگ حرف میزد! نرگس راست میگفت! نهنگ بزرگ بعد از آن حرفها، دوباره رفت زیر آب و نهنگهای دیگر هم دنبالش. ناپدید شدند. اما آن روز، همه چیز عوض شد.
از آن روز، مردم دهکده دیگر به دریا زباله نمیریختند. دیگر ماهیها را بیرو حساب صید نمیکردند. به نهنگها احترام میگذاشتند. و نرگس، قهرمان دهکده شد. هر روز میرفت ساحل و با نهنگها حرف میزد. از آنها برای مردم پیغام میآورد. و مردم، حرفهای نهنگ را مثل کلام وحی، گوش میکردند.
دوستی بین انسان و نهنگ، با یک دختر کوچک شروع شد. دختری که باور داشت نهنگها حرف میزنند. و راست میگفت. چون دوستی، فراتر از صداهاست. فراتر از زبانها. دوستی یعنی دل به دل راه دارد. و نرگس، این راه را پیدا کرده بود.
انشا در مورد جاده | چندین انشا درباره جاده برای تمامی پایهها
انشای نهم: دریاچه اشکها
در میان یک جنگل انبوه، دریاچهای بود به اسم اشکها. میگفتند آب این دریاچه شور نیست، شور است، اما نه شوری مثل دریا. شوری اشک. اشک انسانهایی که رنج کشیدهاند و گریه کردهاند و اشکهایشان توی این دریاچه جمع شده.
من برای پیدا کردن این دریاچه، هفتهها در جنگل گشتم. پیرمردی راه را نشانم داد: از رودخانه رد شو، از کوه بالا برو، از غار بگذر. میرسی به دریاچه اشکها.
رفتم. از رودخانه رد شدم. از کوه بالا رفتم. از غار گذشتم. بالاخره رسیدم. دریاچه کوچکی بود، با آب زلال و آبی. کنارش نشستم. آب را لمس کردم. بله، شور بود. شور اشک. اما گرم بود. اشک که از دل آدم میآید، گرم است.
کنار دریاچه، تخته سنگی بود. رویش نوشته: اینجا، اشکهای همه آدمها جمع است. اشک شادی، اشک غم، اشک امید، اشک ناامیدی. تو هم میتوانی اشکت را به دریاچه بدهی. اما نمیتوانی پس بگیری.
خیلی فکر کردم. بعد اشکهایم را چکیدم توی دریاچه. اشکهایی که سالها در دلم مانده بود. اشک دلتنگی، اشک تنهایی، اشک ناامیدی. آب دریاچه یک لحظه تیره شد، بعد دوباره زلال.
ناگهان، صدایی از ته دریاچه آمد: ممنونم. تو هم یک قطره به ما اضافه کردی. حالا سبکتری؟ گفتم: بله. خیلی سبک. صدا گفت: اشک، داروی خوبی است. اگر نریزش، میپوسد درونت. اگر بریزی، درمان میشوی. تو درمان شدی.
برگشتم از آن سفر. دیگر از گریه کردن نمیترسم. چون میدانم اشکهایم به جایی میرود. به دریاچهای که در دل جنگل است. دریاچه اشکها. جایی که همه رنجهای بشر در آن جمع شده. و هر کس یک قطره به آن اضافه میکند، سبک میشود. برای همیشه.
حالا هر وقت دلم میگیرد، به جای اینکه اشکهایم را پنهان کنم، میریزمشان. میدانم دارند میروند به دریاچه اشکها. و آنجا، با اشکهای دیگران مخلوط میشوند. و تبدیل میشوند به آب. آبی که زندگی میبخشد. آبی که پاک میکند. آبی که التیام میدهد.
انشای دهم: دریای فردا

آینده را کسی نمیداند. اما من یک بار به دریای فردا سفر کردم. دریایی که آبش نه از مولکول، از زمان بود. هر قطرهاش یک روز بود. هر موجاش یک سال. و هر طوفانش یک قرن.
در خواب دیدم روی ابری نشستهام و دارم به دریا نگاه میکنم. اما این دریا آبی نبود. نقرهای بود، براق، مثل جیوه. پرسیدم: این چیست؟ صدایی گفت: دریای فردا. آبش از روزهای آینده ساخته شده. هر قطره، یک فرداست. هر موج، یک سال. اگر شنا کنی، به آینده میروی.
ترسیدم. اما کنجکاوی غلبه کرد. پریدم توی آب. سرد نبود. گرم نبود. بیحس بود. شنا کردم. هر دستی که میزدم، یک روز به جلو میرفتم. چشمهایم را باز کردم. چه دیدم؟ نه ماهی بود، نه مرجان، نه صخره. آینده بود. انسانهایی که هنوز به دنیا نیامده بودند، ماشینهایی که ساخته نشده بودند، خانههایی که بنا نشده بودند.
یک لحظه، به یک پسر نوجوان رسیدم. شبیه خودم بود، اما بزرگتر. گفتم: تو کی هستی؟ گفت: تو هستم. ده سال دیگر. نفسم بند آمد. من ده سال دیگر را میدیدم. خودم را. گفتم: خوشحالی؟ گفت: بله. صبر کن. خواهی دید.
بعد جلوتر رفتم. به دختری رسیدم. موهای بلند، لبخند مهربان. گفتم: تو کی هستی؟ گفت: من آینده توام. نه آینده دور، آینده نزدیک. بگو به دلت گوش کنی، خوشبخت میشوی.
بیشتر از این نتوانستم ببینم. از آب بیرون آمدم. نشستم روی ساحل. به دریای فردا نگاه کردم. فهمیدم آینده را نباید دانست. رمزش در همین است. دانستن آینده، آینده را میکشد. آن که زیباست، ندانستن است. بودن در مسیر. قدم زدن در جاده بدون اینکه بدانی به کجا میرسی.
از آن شب، دیگر از آینده نمیترسم. چون میدانم هر چه هست، خوب است. اگر صبور باشم، اگر امید داشته باشم، اگر به دلم گوش کنم. دریا فردا را دیدهام، اما نمیگویم چیست. فقط میگویم: زیباست. اگر صبر کنی، میبینی.
و من، هر روز صبح که بیدار میشوم، به پنجره نگاه میکنم و میگویم: سلام فردا. آمادهام. چون دریا را دیدهام. و میدانم فردا، قشنگترین روز زندگی من است. تا بیاید و برود و تبدیل شود به امروز. و امروز، هدیهای است که باید قدرش را دانست. هدیهای از دریای فردا.
انشا در مورد سالمندان و دوران پیری ( ۱۰ انشای جدید برای تمامی پایهها )










