انشای تخیلی طنز { مجموعه کامل از انشاهای طنز و تخیلی برای همه پایه‌ها }

انشای تخیلی طنز { مجموعه کامل از انشاهای طنز و تخیلی برای همه پایه‌ها }

طنز، یکی از قدرتمندترین ابزارهای ادبی است که با لبخند، تلخی‌ها را شیرین‌تر و سنگینیِ مسائل را سبک‌تر می‌کند. انشای تخیلی طنز، فرصتی است برای دانش‌آموزان تا با زبانی شوخ و خلاقانه، دنیای اطراف خود را به تصویر بکشند و از قیدِ جدیتِ همیشگی رها شوند. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از انشای تخیلی طنز را گردآوری کرده‌ایم تا با خواندن این نمونه‌ها، دانش‌آموزان نیز به نوشتن آثاری بامزه و خلاقانه ترغیب شوند.

روزی که معلم من شد

مقدمه:

همیشه فکر می‌کردم معلم‌ها فقط آدم‌ها هستند. تا اینکه یک روز صبح، وقتی کیفم را برداشتم تا بروم مدرسه، دیدم که تخته‌سیاهِ کلاس، جلوی در ایستاده و دارد به من لبخند می‌زند! باورم نمی‌شد. تخته‌سیاه داشت با من حرف می‌زد. گفت: «امروز من معلم تو هستم. بیا تا یک درس تازه بهت یاد بدهم.» من که از این ماجرا حسابی ذوق‌زده شده بودم، کیفم را زمین گذاشتم و با تخته‌سیاه همراه شدم.

بدنه:

تخته‌سیاه مرا به حیاط مدرسه برد و گفت: «درس اول: خط‌کشی!» بعد خودش را صاف کرد و با گچی که توی دستش بود، یک خطِ صافِ صاف روی زمین کشید. بعد به من گفت: «حالا تو هم یک خط بکش.» من یک خط کج و کوله کشیدم. تخته‌سیاه با ناراحتی گفت: «نه بابا! این که خط نیست، این مار است!» من گفتم: «چشم!» و دوباره امتحان کردم، این بار بدتر شد. تخته‌سیاه یک آه بلند کشید و گفت: «درس دوم: پاک‌کنی!» و با پاک‌کنی که رویش بود، خط مرا پاک کرد و گفت: «بعضی وقت‌ها، پاک کردن، بهتر از درست کردن است!»

بعد تخته‌سیاه مرا برد کلاس ریاضی. گفت: «درس سوم: جمع کردن!» چند تا عدد روی خودش نوشت: ۲+۲=؟ من گفتم: «۴». تخته‌سیاه پرید و از خوشحالی گچ‌هایش را توی هوا پخش کرد و گفت: «آفرین! اما حالا بگو چرا ۲+۲ می‌شود ۴؟» من که از این سؤال جا خورده بودم، گفتم: «چون مامان گفته!» تخته‌سیاه غش کرد و با صدای بلند گفت: «درس چهارم: گاهی جواب‌ها، ساده‌ترین دلیل را دارند!»

نوبت به درس انشا رسید. تخته‌سیاه به من گفت: «یک انشا دربارهٔ تخته‌سیاه بنویس!» من که داستان را می‌دانستم، شروع کردم: «تخته‌سیاه، سیاه است اما دلش سفید است. خط‌هایش صاف است اما شوخ‌طبع است. امروز معلم من شد و به من یاد داد که خطِ کج، همیشه بد نیست، گاهی می‌تواند یک مارِ بامزه باشد!» تخته‌سیاه که این را خواند، گریه کرد. از شوق. گچ‌هایش رنگین‌کمانی شدند و گفت: «تو بهترین دانش‌آموزی هستی که تا حالا داشته‌ام!»

نتیجه:

آن روز، تخته‌سیاه به من یاد داد که معلم فقط کسی نیست که پشت میز می‌نشیند. گاهی یک تخته‌سیاه، با شوخ‌طبعی و خلاقیتش، می‌تواند بزرگ‌ترین درس‌های زندگی را به تو بدهد. از آن روز، من دیگر به تخته‌سیاهِ کلاس‌مان فقط به چشم یک وسیله نگاه نمی‌کنم. می‌دانم که اگر حرف بزند، کلی خنده و کلی درس توی دلش دارد.

انشا با موضوع مکالمه سیر و شلغم / ده انشای جدید و اختصاصی برای همه پایه ها

گفتگوی من با ماهی قرمز سفره هفت‌سین

گفتگوی من با ماهی قرمز سفره هفت‌سین

مقدمه:

عید که می‌شود، همهٔ خانه‌ها یک ماهی قرمز توی تنگ می‌گذارند. اما هیچ کس نمی‌داند که ماهی قرمزها، شب‌ها که همه می‌خوابند، با هم حرف می‌زنند. من یک شب، با ماهی قرمزِ سفره‌هفت‌سین‌مان حرف زدم. نمی‌دانم چطور، اما یکدفعه زبان ماهی را فهمیدم. ماجرایی که برایم تعریف کرد، خیلی خنده‌دار بود.

بدنه:

ماهی قرمز با صدای بامزه‌ای گفت: «سلام! من ناصر هستم. هر سال می‌آیم اینجا، اما هیچ کس با من حرف نمی‌زند. همه فکر می‌کنند من فقط می‌چرخم و می‌چرخم. اما من یک برنامهٔ مخفی دارم: شب‌ها که شما می‌خوابید، من از تنگ بیرون می‌پرم و توی سفرهٔ هفت‌سین می‌چرخم! دیروز رفتم روی سمنو و لیز خوردم. افتادم توی سبزه!» من با تعجب گفتم: «واقعاً؟ پس چرا جای شما خیس نبود؟» ماهی قرمز خندید و گفت: «چون من یک ماهی قرمز حرفه‌ای هستم! خشک می‌شوم و برمی‌گردم توی تنگ، قبل از اینکه کسی بیدار شود. اما یک مشکل دارم: هر بار که روی سکه می‌پرم، فکر می‌کنم یک استخر طلایی است و می‌خواهم توی آن شیرجه بزنم!»

من از خنده روده‌بر شده بودم. ماهی قرمز ادامه داد: «یک شب، روی آینه رفتم و خودم را دیدم. فکر کردم یک ماهی قرمز دیگر است! با خودم گفتم: «چه ماهی قشنگی! حتماً از نژاد من است!» یک ساعت با آینه حرف زدم تا اینکه فهمیدم خودم هستم!» من گفتم: «پس تو تنها نیستی؟» ماهی قرمز گفت: «نه! من با سبزه حرف می‌زنم، با سمنو، حتی با سیب. اما سیب خیلی مغرور است، همیشه می‌گوید: «من از همه قرمزم!» من بهش می‌گم: «منم قرمزَم!» دعوایمان می‌شود و سبزه باید ما را آشتی بدهد.»

ماهی قرمز نفس‌نفس‌زنان گفت: «شب آخر عید، وقتی قرار است مرا به رودخانه ببرند، من یک جشن بزرگ برای همهٔ اجزای سفره می‌گیرم. سیر آواز می‌خواند، سمنو می‌رقصد، و من وسط تنگ، یک شیرین‌کاری می‌کنم! اما امسال، تو را هم دعوت می‌کنم. فقط کافی است شب عید، بیدار بمانی و به تنگ نگاه کنی.»

نتیجه:

از آن شب، من دیگر به ماهی قرمز سفره هفت‌سین فقط به چشم یک ماهی نگاه نمی‌کنم. می‌دانم که او یک مهمان‌دار حرفه‌ای، یک شوخ‌طبع و یک قصه‌گوی شب‌نشین است. اگر یک شب بیدار بمانید و به ماهی قرمز نگاه کنید، شاید صدای او را بشنوید که دارد با سیب دعوا می‌کند یا روی سمنو لیز می‌خورد. عید بدون ماهی قرمز، مثل سفره بدون خنده است.

روزی که مدادهای رنگی اعتصاب کردند

مقدمه:

همه چیز از یک صبح شروع شد. وقتی کیفم را باز کردم تا مشق‌هایم را بنویسم، دیدم مدادهای رنگی‌ام در گوشه‌ی کیف جمع شده‌اند و با هم حرف می‌زنند. قرمز داشت داد می‌زد: «من از این بی‌عدالتی خسته شدم! من همیشه برای کشیدن قلب و گل استفاده می‌شوم. کلی کار می‌کنم، اما هیچ کس به من «آفرین» نمی‌گوید!» آبی هم گفت: «من که فقط آسمان و دریا می‌کشم. همیشه تکراری! حوصله‌ام سر رفته است.» من که از این ماجرا جا خورده بودم، پرسیدم: «چه خبر است؟» مدادها یکصدا گفتند: «اعتصاب می‌کنیم!»

بدنه:

قرمز با عصبانیت گفت: «ما اعتصاب می‌کنیم تا وقتی که یک نقاشی واقعاً قشنگ با همهٔ ما بکشی! نه فقط من برای قلب و تو برای آسمان. همهٔ ما باید در کار باشیم!» من با ناراحتی گفتم: «اما من فقط بلدم با شما همین نقاشی‌های ساده را بکشم.» سبز با خنده گفت: «پس وقتش رسیده که چیزهای جدید یاد بگیری. مثلاً یک اسب بنفش بکش!» من تعجب کردم: «اسب که بنفش نیست!» سبز گفت: «مهم نیست! تخیلی باشد!»

من مدادها را برداشتم و شروع کردم به کشیدن یک دنیای عجیب: آسمان صورتی، درخت‌های آبی، اسب‌های بنفش و خورشید سبز! مدادها از ذوق و شوق وول می‌خوردند. زرد گفت: «این خورشید سبز من را حسابی خوشحال کرد! من تا حالا برای سبز شدن خورشید استفاده نشده بودم!» نارنجی هم گفت: «من برای درخت‌های آبی؟ عالی!»

نقاشی که تمام شد، مدادها در یک صف مرتب ایستادند و گفتند: «از امروز، ما دیگر اعتصاب نمی‌کنیم. تو به ما یاد دادی که خلاقیت یعنی چیزهای جدید امتحان کردن. حالا هر وقت خواستی، می‌توانی از ما برای کشیدن هر چیزی استفاده کنی، حتی یک فیل صورتی!» من نقاشی را به دیوار اتاقم چسباندم و هر روز به آن نگاه می‌کنم. مدادهای رنگی‌ام دیگر اعتصاب نمی‌کنند، چون می‌دانند که من از همه‌شان، به بهترین شکل استفاده می‌کنم.

نتیجه:

آن روز فهمیدم که خلاقیت، یعنی شکستن قواعد. مدادهای رنگی به من یاد دادند که آسمان می‌تواند صورتی باشد، اسب می‌تواند بنفش باشد، و خورشید می‌تواند سبز باشد. اگر یک روز مدادهای رنگی‌تان اعتصاب کردند، بدانید که دارند به شما می‌گویند: «خلاق‌تر باش!» و بهترین پاسخ، یک نقاشیِ عجیب و غریب اما قشنگ است.

انشا مکالمه در و پنجره / ده انشای جدید و آماده برای تمامی پایه‌ها

گفتگوی من با کفش‌هایم

گفتگوی من با کفش‌هایم

مقدمه:

همیشه فکر می‌کردم کفش‌ها فقط وسایل ساده‌ای هستند برای راه رفتن. تا اینکه یک شب، وقتی داشتم کفش‌هایم را کنار در می‌گذاشتم، صدای عطسه‌ای شنیدم. کفش راستم داشت می‌گفت: «ببین چقدر گرد و خاک روی من نشسته!» کفش چپم جواب داد: «آخه دیروز رفتیم تو گل! من هنوز خیسم!» من با تعجب گفتم: «شما… شما حرف می‌زنید؟» کفش‌ها یکصدا گفتند: «بله! فقط وقتی کسی پامان نیست!»

بدنه:

کفش راستم با ناراحتی گفت: «من از این همه راه رفتن خسته شده‌ام. دیروز سه کیلومتر دویدی! من نفس‌م بند آمده بود. کاش یک روز هم می‌نشستی تا من استراحت کنم.» کفش چپم خندید و گفت: «تو که چیزی نمی‌گویی! من دیروز رفتم توی یک چاله آب. یک ماهی کوچک توی من گیر کرده بود! مجبور شدم آن را تا خانه حمل کنم!» من از خنده روده‌بر شدم و گفتم: «ماهی؟ کجا؟» کفش چپم گفت: «آره! یک ماهی ریز. وقتی به خانه رسیدی، پرید بیرون و رفت توی حوض. من هنوز بوی ماهی می‌دهم!»

کفش راستم ادامه داد: «اما یک مشکل بزرگتر دارم: بندهایم همیشه باز می‌شوند! دیروز سه بار بستمشان و سه بار باز شدند. آخرش یک پیرزن مهربان آمد و بندهای مرا گره زد. اما یک گره کور! حالا من و کفش چپم به هم چسبیده‌ایم و نمی‌توانیم از هم جدا شویم.» من نگاه کردم و دیدم راست می‌گوید. بندهای کفش‌هایم به هم گره خورده بودند.

کفش چپم با ناراحتی گفت: «و یک چیز دیگر: من از این که همیشه پشتِ کفش راستم راه می‌روم خسته شده‌ام. من می‌خواهم یک روز جلو باشم! یک روز رهبر باشم!» کفش راستم با تعجب گفت: «اما همیشه من جلو هستم چون پای راست قوی‌تر است!» کفش چپم گفت: «پس از فردا، پای چپت را قوی‌تر کن! من می‌خواهم یک روز اول باشم!»

نتیجه:

از آن شب، من هر روز کفش‌هایم را تمیز می‌کنم و به حرف‌هایشان گوش می‌دهم. کفش راستم دیگر خسته نمی‌شود چون هر روز چند دقیقه استراحت می‌کند. کفش چپم هم دیگر ناراحت نیست چون یک روز در میان، جلو می‌رود. و بندهایشان را محکم می‌بندم که باز نشوند. کفش‌ها فقط وسیله نیستند، دوستانی هستند که هر روز با ما راه می‌روند.

روزی که ساعت زنگ‌دار خواب ماند

مقدمه:

همیشه ساعت زنگ‌دار، اول صبح مرا بیدار می‌کند. اما یک روز، خودش خواب ماند! صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم ساعت زنگ‌دار دارد خرخر می‌کند! باورم نمی‌شد. ساعت زنگ‌دار که همیشه اول صبح با آن صدای اعصاب‌خردکن مرا بیدار می‌کرد، حالا خودش خوابیده بود و من باید او را بیدار می‌کردم!

بدنه:

ساعت زنگ‌دار را برداشتم و تکانش دادم. گفت: «چقدر زود! بذار یک ربع دیگر بخوابم!» من با تعجب گفتم: «تو که ساعت هستی! مگر ساعت می‌خوابد؟» ساعت زنگ‌دار با صدای خواب‌آلود گفت: «من دیشب کلی کار داشتم. باید عقربه‌هایم را کوک می‌کردم، باید زنگم را تنظیم می‌کردم، باید… باید…» و دوباره خوابش برد.

من ساعت را روی میز گذاشتم و رفتم صبحانه خوردن. اما ناگهان، ساعت زنگ‌دار بلند شد و با صدای بلند گفت: «دیرت شد! دیرت شد!» من با عصبانیت گفتم: «تو که خودت خواب بودی! حالا چرا فریاد می‌زنی؟» ساعت زنگ‌دار با خجالت گفت: «ببخشید. من یک کابوس دیدم که عقربه‌هایم قفل شده‌اند. از ترس بیدار شدم و فکر کردم دیرت شده!»

من خندیدم و گفتم: «ساعت جان، تو خودت وقت را اندازه می‌گیری. چطور ممکن است یک ساعت، دیر شود؟» ساعت زنگ‌دار با ناراحتی گفت: «من هم مثل تو خسته می‌شوم! من هم شب‌ها بیدار می‌مانم تا صبح تو را بیدار کنم. یک شب هم من خوابم برد! مگر آدم نیستم؟» من با مهربانی گفتم: «تو ساعت هستی، نه آدم. اما می‌توانی یک شب استراحت کنی. از امشب، من یک زنگ دیگر می‌گذارم تا تو یک شب بخوابی.»

ساعت زنگ‌دار خوشحال شد و گفت: «ممنون! من از امشب می‌خوابم و فردا صبح، با یک صدای تازه و پرانرژی، تو را بیدار می‌کنم!»

نتیجه:

آن روز فهمیدم که حتی ساعت‌ها هم خسته می‌شوند و به استراحت نیاز دارند. از آن شب، من یک شب در میان، یک ساعت دیگر می‌گذارم تا ساعت زنگ‌دار استراحت کند. و او هم با انرژی بیشتر، مرا بیدار می‌کند. دوستی یعنی درک کردن، حتی با یک ساعت زنگ‌دار.

گفتگوی من با غذای باقیمانده در یخچال

مقدمه:

یک شب، وقتی داشتم در یخچال را باز می‌کردم تا یک خوراکی پیدا کنم، صدای غرغری از داخل شنیدم. غذای باقیمانده‌ای که دیشب نخورده بودم، داشت با غذاهای دیگر حرف می‌زد. می‌گفت: «ببینید چقدر من تنها هستم! هیچ کس مرا نمی‌خورد!» سالاد کناری اش گفت: «تو که چیزی نمی‌گویی! من یک هفته است اینجام!» من که این حرف‌ها را شنیدم، تعجب کردم و با آنها حرف زدم.

بدنه:

غذای باقیمانده، یک کوفتهٔ تنها بود که با ناراحتی گفت: «من دیشب برای مهمانی درست شدم. اما همه خوردند و من ماندم! فکر می‌کنم مزه‌ام خوب نبود!» سالاد با خنده گفت: «نه عزیزم، مهمان‌ها زیادی خورده بودند! تو خیلی خوشمزه بودی، اما جا نکردی!» کوفته خوشحال شد و گفت: «واقعاً؟ پس من بی‌مزه نیستم؟»

ماست هم که آن طرف بود، با صدای بامزه‌ای گفت: «من یک ماه است اینجام! فکر می‌کنم همه من را فراموش کرده‌اند. یک بار یک قاشق از من برداشتند، بعد گفتند: «تاریخش گذشته!» من که تازه بودم!» من با تعجب گفتم: «تو که تاریخ نداشتی!» ماست گفت: «دقیقاً! اما چشم‌ها اشتباه می‌بینند. یک خط ریز روی من بود که فکر کردند تاریخ انقضا است. اما آن خط، جای قاشق بود!»

پنیر که در گوشه‌ای پنهان شده بود، گفت: «من تازه وارد هستم. دیروز خریدم. اما هیچ کس مرا باز نکرده! فکر می‌کنم همه فکر می‌کنند که من یک پنیر ترش هستم. اما من تازه‌ترین پنیر این یخچالم!» من پنیر را برداشتم و باز کردم. بوی خوبی داشت. گفتم: «پس فردا صبح، من یک ساندویچ پنیر می‌خورم!» پنیر از خوشحالی پرید و گفت: «ممنون! من بالاخره دیده شدم!»

نتیجه:

آن شب، من با غذاهای باقیماندهٔ یخچال دوست شدم. فهمیدم که هر غذایی، یک داستان دارد و منتظر است که دیده شود. از آن روز، من هر شب یخچال را باز می‌کنم و با غذاها حرف می‌زنم. آنها خوشحال می‌شوند و من هم یک وعدهٔ غذایی خوشمزه و پر از قصه می‌خورم.

انشا تخیلی اگر من قاصدک بودم (کامل‌ترین انشاها برای همه پایه‌های تحصیلی)

سفر به سیارهٔ بدون جاذبه

سفر به سیارهٔ بدون جاذبه

مقدمه:

یک شب، وقتی داشتم به ستاره‌ها نگاه می‌کردم، یک سفینهٔ فضایی کوچک جلوی پنجره‌ام نشست. از داخلش یک موجود فضایی با سه چشم و یک شاخک بیرون آمد و گفت: «سلام! من سفیر سیارهٔ بی‌جاذبه هستم. می‌خواهی با من بیایی؟» من که از این ماجرا حسابی ذوق‌زده شده بودم، بدون فکر قبول کردم و سوار سفینه شدم.

بدنه:

وقتی به سیارهٔ بی‌جاذبه رسیدیم، اولین چیزی که دیدم، آدم‌هایی بودند که روی هوا راه می‌رفتند! یک خانم فضایی داشت با چترش پرواز می‌کرد! من با تعجب گفتم: «اینجا چطور راه می‌روید؟» سفیر گفت: «ما راه نمی‌رویم، شنا می‌کنیم! هوا مثل آب است!» من یک قدم برداشتم و یکدفعه پرت شدم بالا! سرم به یک ابر خورد و برگشتم پایین. سفیر خندید و گفت: «باید تعادل را یاد بگیری!»

من چند بار تلاش کردم تا تعادل را یاد گرفتم. اما یک مشکل داشتم: هر وقت می‌خواستم غذا بخورم، غذا پرواز می‌کرد! یک ساندویچ از دستم در رفت و رفت توی هوا! یک پرندهٔ فضایی آن را گرفت و خورد! سفیر گفت: «ما اینجا غذا را با نی می‌خوریم! همه چیز مایع است!» من یک سوپ مایع خوردم که توی هوا شناور بود.

بعد، سفیر مرا به مدرسهٔ فضایی‌شان برد. معلم داشت به بچه‌ها درس می‌داد که چطور از یک سیاره به سیارهٔ دیگر بپرند. بچه‌ها با ذوق و شوق می‌پریدند. یکی از بچه‌ها به من گفت: «تو از زمین آمدی؟ آنجا چطور است؟» من گفتم: «آنجا جاذبه داریم و همه چیز می‌افتد پایین.» بچهٔ فضایی با تعجب گفت: «پس چطور غذا می‌خورید؟» گفتم: «با قاشق و چنگال!» بچه فضایی گفت: «چه عجیب! اینجا همه چیز با نی و مکش است!»

نتیجه:

بعد از یک روز خوش‌گذرانی در سیارهٔ بی‌جاذبه، به زمین برگشتم. حالا هر وقت چیزی از دستم می‌افتد، یاد آن سیاره می‌افتم و لبخند می‌زنم. جاذبه، یک هدیه است. بی‌جاذبه هم یک ماجرای خنده‌دار. زمین، بهترین جای جهان است، حتی با همهٔ افتادن‌هایش.

من و آینه و یک راز بزرگ

مقدمه:

یک روز صبح، داشتم جلوی آینه دندان‌هایم را مسواک می‌زدم که یکدفعه دیدم آینه دارد به من چشمک می‌زند! اول فکر کردم اشتباه می‌بینم. اما دوباره نگاه کردم. آینه داشت با من حرف می‌زد: «سلام! من از خستگی حرف زدن با خودت خسته شده‌ام. بیا یک چیزی تازه امتحان کنیم!» من که از این ماجرا جا خورده بودم، گفتم: «تازه یعنی چی؟»

بدنه:

آینه گفت: «بیا من یک شکل جدید به تو نشان بدهم!» ناگهان، تصویر من در آینه عوض شد. من تبدیل به یک دایناسور شدم! با دمی بزرگ و دندان‌های تیز! من با تعجب گفتم: «این من هستم؟» آینه با خنده گفت: «نه، این یک دایناسور است! من فقط دارم به تو نشان می‌دهم که چقدر می‌توانی تغییر کنی!» دوباره تصویر عوض شد. من تبدیل به یک فضانورد شدم! با کلاه و لباس فضایی! گفتم: «این که بهتر است!» آینه گفت: «آدم‌ها همیشه دوست دارند چیزهای جدید باشند. اما خودشان را فراموش می‌کنند.»

بعد آینه تصویر واقعی مرا نشان داد. گفت: «ببین! تو با همین شکل ساده، قشنگ‌تری. چون خودت هستی.» من گفتم: «پس چرا من را دایناسور و فضانورد نشان دادی؟» آینه گفت: «برای اینکه بدانی هیچ چیز بهتر از خودت نیست. می‌توانی رویاهایت را دنبال کنی، اما هیچ وقت خودت را فراموش نکنی.»

من از آینه تشکر کردم و رفتم سراغ کارهایم. اما هر روز صبح، وقتی جلوی آینه می‌ایستم، یک دقیقه به خودم نگاه می‌کنم و می‌گویم: «خودم هستم. همین!»

نتیجه:

آینه به من یاد داد که هر کسی، یک نسخهٔ منحصر به فرد است. می‌توانی رویای دایناسور شدن یا فضانورد شدن داشته باشی، اما هیچ وقت خودت را فراموش نکنی. آینه، فقط یک وسیله نیست، یک معلم است. معلمی که هر روز صبح به تو می‌گوید: «خودت باش، همین!»

روزی که بادبادکم فرار کرد

مقدمه:

یک روز آفتابی، بادبادکم را برداشتم و رفتم پارک. باد خوبی می‌وزید و بادبادک حسابی بالا رفت. اما یکدفعه، بادبادک با من حرف زد! گفت: «من خسته‌ام! می‌خواهم بروم جهان را ببینم!» من که از این ماجرا جا خورده بودم، گفتم: «اما تو یک بادبادک هستی! نمی‌توانی بروی!» بادبادک با ناراحتی گفت: «پس چرا مرا به آسمان فرستادی؟»

بدنه:

بادبادک با اعتراض گفت: «من هر روز همین بالا و پایین می‌آیم. همیشه یک نخ به من بسته‌ای. من می‌خواهم آزاد باشم! می‌خواهم به کوه‌ها بروم، به دریا بروم، به جنگل‌های دور!» من با ناراحتی گفتم: «اما اگر بروی، دیگر نمی‌توانم با تو بازی کنم.» بادبادک گفت: «تو می‌توانی یک بادبادک جدید بخری. اما من یک عمر می‌خواهم ماجرا داشته باشم!»

ناگهان، یک باد شدید آمد و نخ بادبادک از دستم رها شد. بادبادک با خوشحالی فریاد زد: «آزادم!» و به طرف آسمان پرواز کرد. من دویدم دنبالش، اما او داشت دورتر و دورتر می‌شد. از یک درخت گذشت، از یک کوه، از یک ابر. ناپدید شد.

چند روز بعد، یک کارت پستال از طرف بادبادک به دستم رسید. روی آن نوشته بود: «سلام دوست! من به کوه‌های البرز رسیدم. اینجا خیلی قشنگ است! مرا ببخش که رفتم، اما من به آزادی نیاز داشتم. امیدوارم تو هم یک روز، مثل من آزاد باشی. دوستت دارم، بادبادک.»

من کارت پستال را روی دیوار اتاقم چسباندم و هر روز به آن نگاه می‌کنم. بادبادکم آزاد شد، اما من هنوز هم او را دوست دارم.

نتیجه:

گاهی باید رها کنیم، تا کسانی که دوستشان داریم، به آرزوهایشان برسند. بادبادک من آزاد شد و من یاد گرفتم که عشق، یعنی رها کردن برای خوشبختی دیگران.

ماموریت من در آشپزخانه (یک سفر فضایی!)

مقدمه:

یک روز، داشتم در آشپزخانه به مادرم کمک می‌کردم که یکدفعه، قاشق چوبی برداشت و گفت: «من سفینه‌ام! بیا بریم به ماه!» من که از این ماجرا جا خورده بودم، گفتم: «قاشق که سفینه نمی‌شود!» قاشق گفت: «اگر باور داشته باشی، همه چیز ممکن است!» من قاشق را گرفتم و یکدفعه، خودم را در یک سفینهٔ فضایی دیدم!

بدنه:

سفینهٔ قاشقی از آشپزخانه بیرون زد و رفت توی فضا. در سفینه، نمک‌دان کاپیتان بود و فلفل‌دان کمک‌خلبان! نمک‌دان با صدای جدی گفت: «به سفینهٔ آشپزخانه خوش آمدید! امروز ماموریت داریم به سیارهٔ غذا برویم.» من با تعجب گفتم: «سیارهٔ غذا؟» فلفل‌دان گفت: «بله! آنجا همه چیز خوراکی است! رودخانه‌ها شیر هستند، کوه‌ها پنیر هستند، و درخت‌ها پاستا هستند!»

وقتی به سیارهٔ غذا رسیدیم، من از خوشحالی پریدم. یک کوه پنیر را دیدم که بوی خوشی می‌داد. یک رودخانهٔ شیر که می‌توانستی توی آن شنا کنی. و درخت‌های پاستا که رشته‌هایشان را تکان می‌دادند. من یک تکه از کوه پنیر را برداشتم و خوردم. نمک‌دان گفت: «مواظب باش! زیاد نخور، وگرنه خودت تبدیل به غذا می‌شوی!» من با ترس گفتم: «یعنی چی؟» فلفل‌دان گفت: «یعنی اگر زیاد بخوری، تبدیل به یک کوفتهٔ بزرگ می‌شوی و دیگر نمی‌توانی برگردی زمین!»

من از ترس، پنیر را زمین گذاشتم. یکدفعه، چشمم به یک درخت پاستا افتاد که رویش یک یادداشت بود: «به زمینی‌ها خوش آمدید! امیدواریم از سیارهٔ غذا لذت ببرید. لطفاً قبل از برگشتن، یک سوغات با خود ببرید.» من یک رشته پاستا را کندم و توی جیبم گذاشتم.

نتیجه:

وقتی به زمین برگشتم، پاستا را به مادرم نشان دادم. او با تعجب گفت: «این که یک پاستای معمولی است!» من لبخند زدم و گفتم: «نه مامان، این یک پاستای فضایی است! از سیارهٔ غذا!» از آن روز، هر وقت در آشپزخانه به مادرم کمک می‌کنم، یاد آن سفر فضایی می‌افتم و لبخند می‌زنم.

انشا تخیلی درباره دریا (انشاهای جدید، کامل و عالی برای همه پایه‌ها)

انشا طنز کوتاه در مورد تلفن همراه

انشا طنز کوتاه در مورد تلفن همراه

وسایل زیادی هستند که می‌توانند همراه انسان باشند، یکی از ضروری‌ترین‌ها البته در دنیای امروز تلفن همراه است. در دنیای امروز که هیچ، تا حالا به این فکر کردید که اگر در زمان باستان هم تلفن همراه وجود داشت، چه اتفاقاتی می‌افتاد یا نمی‌افتاد؟

یکی از اتفاقاتی که قطعاً نمی‌افتاد، تراژدی رستم و سهراب است! داستان رستم و سهراب را که یادتان هست؟ اولِ کار، رستم خودش را به آن راه می‌زند، پسرش را نمی‌شناسد و سهراب را می‌کشد؛ بعد کولی‌بازی درمی‌آورد و توی سر خودش می‌زند که وای پسرم را کشتم!

حالا کاری به این نداریم که قبلش سهراب چندین بار می‌خواهد رستم را از جنگ بازدارد و رستم پافشاری می‌کند که باید جنگ کنیم. اصلاً باباها همه‌شان همین‌جوری هستند. به حرف حساب بچه‌هایشان گوش نمی‌کنند تا کار از کار بگذرد.

داستان رستم و سهراب آنجا به تلفن همراه نیاز پیدا می‌کند که رستم ضربه را به سهراب می‌زند و بعد تازه یادش می‌افتد که یکی را دنبال نوشدارو به دربار کیکاووس پادشاه ایران بفرستند!

کیکاووس نوشدارو را با تأخیر می‌دهد. ناز آمدن کیکاووس، باعث مرگ پسر و به وجود آمدن ضرب المثل «نوشدارو بعد از مرگ سهراب» می‌شود.

خب حالا اگر رستم تلفن همراه داشت که این مشکل پیش نمی‌آمد. اول اینکه نیاز به فرستادن پیک نبود. رستم شخصاً زنگ می‌زد که کیکاووس توی رودربایستی بیفتد و حتماً نوشدارو را بدهد.

دوم اینکه مگر قحطش بود که کیکاووس طاقچه بالا بگذارد؟ رستم به اینترنت تلفن همراه وصل می‌شد. در یکی از این اپلیکیشن‌هایی که خریدار و فروشنده را مستقیم به هم وصل می‌کنند، آگهی می‌زد: «خریدار نوشدارو فوری». احتمالاً یکی همان لحظه نوشدارو داشت و با ارزان‌ترین قیمت می‌توانست جان بچه‌اش را نجات دهد.

البته خوب که فکر می‌کنم رستم نمی‌توانست خیلی با برنامه‌های جدید و اپلیکیشن‌های تلفن همراه کار کند. چرا؟ چون از سهراب دور بود و همیشه این بچه‌ها هستند که برای بابایشان برنامه نصب می‌کنند و به او یاد می‌دهند چطوری باید از جدیدترین امکانات تلفن همراه استفاده کند. قصه این‌طوری تمام می‌شد که سهراب در حالی که خون زیادی ازش رفته بود، گوشی خودش را از زیر زره فولادین درمی‌آورد و به دست رستم می‌داد و با صدای زخمی و خسته می‌گفت: بابا! از گوشی من استفاده کن فقط لطفاً توی فایل‌های شخصی ام نرو.

نتیجه اینکه تلفن همراه خیلی خوب است و دست مخترعش را باید بوسید. اگر پیش از این‌ها اختراع شده بود، چه بسیار غصه‌ها که پیش نمی‌آمد.

داستان خنده دار درباره کمک به همسایه  ها

کمک کردن در نگاه اول یک رفتار پسندیده انسانی است و کمک کردن به همسایه ها اهمیت و ارزش بیشتری دارد. البته یکی از همسایگان ما که به قول خودش در زندگی به کمک کردن به دیگران بسیار اهمیت می‌دهد، تقریباً از این کارش پشیمان شد. چطوری؟

این همسایه تازه به ساختمان ما آمده بود که یک روز یعنی یک شب به طور ویژه کمکش شامل حال ما شد. ساعت یازده شب بود که زنگ به صدا درآمد. بابا خواب بود اما من تکلیف‌های عقب‌افتاده‌ام را انجام می‌دادم. اول بابا و بعد من دویدیم به طرف در. بابا با چشم‌های سرخ و ابروهای گره کرده در را باز کرد. آقای همسایه جدیدمان بود. گفت:«شما شام خوردید؟ در عالم همسایگی خوب نیست که من سیر بخوابم و شما گرسنه سر بر بالین بگذارید. برای بچه‌ها پیتزا گرفته بودم. برای شما هم…»

بابا نگذاشت حرفش تمام شود. با حرص و عصبانیت گفت: «گرسنه سر بر بالین بگذارید یعنی چه مرد حسابی؟ مگه من از کتاب تاریخ فرار کردم که سر بر بالین بگذارم؟ اصلاً مگه تو نمی‌دونی من اگه بدخواب بشم خوابم نمی‌برد؟» همسایه فداکار شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:«نه واللا من که عادت خواب شما دستم نیست.» بابا گفت:«خب حالا دستت اومد؟ زنگ خونه بی‌صاحب شده ما را ساعت ۱۰ به بعد نزن. من شب‌ها ساعت ۱۰ می‌خوابم». کم مانده بود بپرد و یقه مرد بیچاره را پاره کند.

بابا داشت در را می‌بست که دویدم تا جعبه را از دست آقای همسایه بگیرم. در همان حال گفتم:«زشت است دستشان را کوتاه کنیم. اتفاقاً ما شام نان و ماست داشتیم و من الان خیلی گرسنه‌ام. نزدیک بود که گرسنه سر بر بالین بگذارم». بابا چشم‌غره‌ای رفت و گفت:«کوفت بخوری که اینجوری آبروریزی نکنی». آقای همسایه با حالی بین خنده و خجالت جعبه را دستم داد، خداحافظی کرد و رفت.

کمک به همسایه خوب است ولی نه زوری، آن همسایه باید خواهان کمک باشد. همسایه ما از آن شب به بعد کمک‌هایش را کم کرد. البته من که مشکلی نداشتم اگر هرشب هم حس کمک دادنش گل می‌کرد، اشکالی نداشت فقط خودش از بابا می‌ترسید.

انشای طنز چه تأثیری بر خلاقیت دانش‌آموز دارد؟

پاسخ: قوهٔ تخیل را آزاد و ترس از قضاوت را کاهش می‌دهد

چه موضوعاتی برای انشای تخیلی طنز مناسب‌ترند؟

پاسخ: زندگی روزمره با نگاه غیرواقعی (مثل حرف‌زدن حیوانات یا وسایل خانه).

چطور انشای طنز به کاهش استرس مدرسه کمک می‌کند؟

پاسخ: با ایجاد فضای شاد و غیررسمی، فشار روانی کلاس را کم می‌کند.

تفاوت انشای طنز با انشای جدی در چیست؟

پاسخ: در طنز، مبالغه و تناقض جایگزین منطقِ محض می‌شود.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.