انشا مکالمه در و پنجره / ده انشای جدید و آماده برای تمامی پایه‌ها

انشا مکالمه در و پنجره / ده انشای جدید و آماده برای تمامی پایه‌ها

در و پنجره، دو عضو ساده اما همیشه حاضر در خانه‌های ما هستند. یکی در، ورود و خروج را ممکن می‌سازد و دیگری پنجره، راهی برای عبور نور، نسیم و تماشای جهان بیرون. اگر این دو بتوانند با یکدیگر حرف بزنند، چه می‌گویند؟ چه اعتراضی دارند؟ چه رازی را فاش می‌کنند؟ در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از انشا مکالمه در و پنجره را گردآوری کرده‌ایم که در آن، دانش‌آموزان با تخیل خود، به این دو عضو بی‌جان خانه جان بخشیده‌اند و گفت‌وگویی شیرین و پرمعنا را میان آن‌ها به تصویر کشیده‌اند. این انشاها برای تمامی پایه‌های تحصیلی مناسب هستند و می‌توانند الهام‌بخش نوشتنِ انشاهای تخیلی دیگر نیز باشند.

 انشای اول: گفتگوی در و پنجره در یک خانهٔ قدیمی

صدای جیرجیرِ لولای در، اولین صدایی بود که هر روز صبح در آن خانهٔ قدیمی شنیده می‌شد. در چوبی و سنگین بود، با دستگیره‌ای مسی که برق می‌زد. روبرویش، پنجرهٔ بزرگ و روشنی قرار داشت که نور خورشید را به مهمانی می‌خواند. یک روز، وقتی خانه خلوت بود و سکوت سنگینی بر فضا حاکم، در با آه سنگینی گفت: «پنجره جان، چرا همیشه اینقدر خوشحالی؟ هر روز با آن لبخند روشنت، نور را به خانه دعوت می‌کنی و به همه اجازه می‌دهی که از تو عبور کنند. اما من همیشه در بسته‌ام و تنها وقتی باز می‌شوم که کسی بخواهد وارد شود یا برود. مگر من چه کم از تو دارم؟»

پنجره که با نسیم ملایمی تکان می‌خورد، با مهربانی جواب داد: «در جان، تو خیلی مهم‌تری از من. من فقط نور و نسیم را راه می‌دهم، اما تو آدم‌ها را. تو هستی که اجازه می‌دهی دوستان، خانواده، و حتی غریبه‌ها وارد این خانه شوند. من فقط از دور نگاه می‌کنم، اما تو زندگی را به داخل می‌آوری و اجازه می‌دهی که بروند و بیایند، مثل نفس‌های یک موجود زنده. من هر روز خورشید را می‌بینم، اما تو هر روز دل‌ها را می‌بینی. کسی که پشت تو پنهان است، یا دارد می‌آید یا دارد می‌رود، و این یعنی تو بخشی از شروع‌ها و پایان‌ها هستی. چه چیزی از این مهم‌تر؟»

در با غرور لولای خود را کمی جابجا کرد و گفت: «راست می‌گویی، اما گاهی دلم می‌خواهد مثل تو باشم. تو همیشه باز هستی، حتی وقتی بسته‌ای، باز هم نور از تو عبور می‌کند. مردم از پشت شیشه‌ات به بیرون نگاه می‌کنند و دنیا را می‌بینند، اما من وقتی بسته‌ام، فقط یک تکه چوب بی‌جان هستم که هیچ کس به آن نگاه نمی‌کند. احساس می‌کنم گاهی فراموش می‌شوم. آیا کسی می‌داند که من اینجا هستم؟ آیا کسی قدر لولای من را می‌داند که هر روز صبح با آن صدای جیرجیر، به همه می‌گویم که روز شروع شده است؟»

پنجره لبخندی زد و شیشه‌اش در نور خورشید درخشید: «در جان، تو بزرگی و استواری. وقتی کسی پشت تو می‌ایستد و در را می‌زند، همه می‌دانند که یک مهمان در راه است. وقتی تو باز می‌شوی، همه دل‌ها خوشحال می‌شوند. تو نماد پذیرایی و مهمان‌نوازی هستی. من فقط نگاه می‌کنم، اما تو عمل می‌کنی. تو هستی که به آدم‌ها اجازه می‌دهی وارد زندگی هم بشوند. من نور را نشان می‌دهم، اما تو راه را نشان می‌دهی. یکی نیست که از تو عبور نکند و تو در خاطره‌اش نمانی. هر کسی که از این خانه وارد یا خارج شده، تو را لمس کرده و دستگیره‌ات را فشرده است. تو بخشی از لحظات شیرین و تلخ زندگی آدم‌ها هستی. من فقط شاهد هستم، اما تو شریک هستی. برای همین، تو از من مهم‌تری.»

در که از این حرف‌ها کمی نرم شده بود، با صدای آرام‌تری گفت: «ممنونم پنجره جان. من هیچ وقت این طور به خودم نگاه نکرده بودم. من همیشه فکر می‌کردم که تو مهم‌تری، چون نور را می‌آوری و همه چیز را روشن می‌کنی. اما حالا می‌فهمم که هر کدام از ما نقشی داریم که بدون دیگری کامل نمی‌شود. اگر من نباشم، کسی نمی‌تواند وارد شود و اگر تو نباشی، هیچ کس نمی‌تواند نور را ببیند. ما با هم این خانه را زنده نگه می‌داریم.»

پنجره با شوق گفت: «دقیقاً همین طور است! ما با هم یک تیم هستیم. من نور را دعوت می‌کنم، تو آدم‌ها را. من نسیم را راه می‌دهم، تو عشق را. من جهان بیرون را نشان می‌دهم، تو جهان درون را. با هم، این خانه را به یک پناهگاه تبدیل می‌کنیم. من شاهد رویاهای کسانی هستم که از من به بیرون نگاه می‌کنند، و تو شاهد بازگشت‌ها و رفتن‌های آنها. هیچ کدام از ما بدون دیگری نمی‌تواند این کار را بکند.»

در نفس عمیقی کشید و با اطمینان گفت: «از امروز، من دیگر به خودم افتخار می‌کنم. می‌دانم که هر بار که باز می‌شوم، یک داستان تازه شروع می‌شود. و هر بار که بسته می‌شوم، یک داستان دیگر به پایان می‌رسد. من شروع و پایان زندگی‌های کوچک در این خانه هستم. و تو، تو همان روشنایی و امیدی هستی که در میان این شروع‌ها و پایان‌ها، همیشه می‌درخشی. ممنونم که به من یادآوری کردی که هر کسی، حتی یک در چوبی کهنه، می‌تواند بخشی از یک قصهٔ بزرگ باشد.»

پنجره با محبت گفت: «همیشه یادت باشد، در جان، که من و تو، دو روی یک سکه هستیم. یکی بدون دیگری نمی‌تواند خانه را کامل کند. تو دریچهٔ ورود و خروج هستی و من دریچهٔ نور و دید. ما با هم، زندگی را به این خانه می‌آوریم. حالا بیا به کارمان ادامه دهیم و منتظر باشیم تا فردا صبح، دوباره با هم، یک روز تازه را شروع کنیم.»

و آن روز، برای اولین بار، در با لبخند بسته شد و پنجره با شوق تمام، نور خورشید را به خانه دعوت کرد. آنها فهمیدند که هر کدام جایگاه خودشان را دارند و هیچ کدام از دیگری کم‌تر نیست. یکی راه زندگی را باز می‌کند و دیگری نور آن را روشن می‌سازد.

انشا تخیلی اگر من قاصدک بودم (کامل‌ترین انشاها برای همه پایه‌های تحصیلی)

 انشای دوم: در و پنجره و راز شب

 انشای دوم: در و پنجره و راز شب

شب که می‌شد، خانه تاریک می‌گشت و در و پنجره تنها می‌ماندند تا با هم حرف بزنند. آن شب، ماه کامل بود و نور نقره‌ای‌اش از شیشهٔ پنجره به داخل می‌تابید. در که همیشه در طول روز شلوغ بود، حالا در سکوت شب آرام گرفته بود و با صدایی خسته گفت: «پنجره جان، راستش من از شب‌ها خوشم نمی‌آید. در طول روز، آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، من مشغولم و حوصله‌ام سر نمی‌رود. اما شب‌ها، همه چیز ساکت است. هیچ کس به سراغم نمی‌آید و من تنها می‌شوم. چطور تو این سکوت را تحمل می‌کنی؟»

پنجره که با دقت به ستاره‌ها نگاه می‌کرد، با آرامش جواب داد: «در جان، شب برای من قشنگ‌ترین وقت روز است. در طول روز، همه مشغول کارهای خودشان هستند و کسی وقت نمی‌کند که از من به بیرون نگاه کند. اما شب‌ها، ماه و ستاره‌ها را می‌بینم. می‌توانم به آسمان خیره شوم و به فکر فرو بروم. شب‌ها، کسانی که تنها هستند، پشت من می‌نشینند و به آسمان نگاه می‌کنند. من شاهد رویاها و آرزوهایشان هستم. بعضی‌ها کنار من می‌نشینند و برای ستاره‌ها آرزو می‌کنند. بعضی‌ها اشک‌هایشان را با من تقسیم می‌کنند. شب‌ها، من یک همدم می‌شوم برای کسانی که کسی را ندارند. تو نمی‌بینی که شب‌ها، چه داستان‌های قشنگی در سکوت اتفاق می‌افتد؟»

در با تردید گفت: «من هرگز به این شکل به شب نگاه نکرده بودم. برای من، شب یعنی خستگی، یعنی تمام شدن، یعنی بسته شدن. همیشه فکر می‌کردم شب، پایان همه چیز است. اما تو از شروع حرف می‌زنی. از رویاها و آرزوها. مگر می‌شود شب شروع باشد؟»

پنجره با حرارت گفت: «بله، شب شروع خیلی چیزهاست. شب، شروع رویاهای تازه است. شروع فکر کردن به فردا. شروع امیدواری. من هر شب، ستاره‌های جدیدی را می‌بینم که بعضی‌ها قبلاً ندیده‌ام. همین ماه که هر شب شکلش عوض می‌شود، به من یادآوری می‌کند که هیچ چیز ثابت نیست. شب، به من می‌آموزد که حتی در تاریکی هم، نور هست. تو که در طول روز این همه آدم را می‌بینی، شب را فرصتی بدان برای استراحت و تازه شدن. کسی که شب را دوست ندارد، قدر صبح را نمی‌داند.»

در آهسته گفت: «شاید حق با تو باشد. من همیشه به شب به عنوان یک پایان نگاه می‌کردم. اما اگر شب نباشد، صبحی در کار نیست. اگر من شب‌ها استراحت نکنم، صبح دیگر نمی‌توانم مثل یک درِ خوب، باز و بسته بشوم. شاید شب، فقط تاریکی نیست. شاید شب، همان سکوتی است که به صبح معنا می‌دهد.»

پنجره با خوشحالی گفت: «دقیقاً! شب، مادر صبح است. من شب‌ها به ماه نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم که این نور، همان نوری است که فردا صبح به خورشید تبدیل می‌شود. من به ستاره‌ها نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که هر کدام، یک آدمِ روی زمین را نگاه می‌کنند. شب، زمان ارتباط است. ارتباط با خود، با طبیعت، با کسانی که نیستند. تو هم اگر شب‌ها تنها هستی، بدان که من اینجام. ما با همیم. این سکوت، این شب، این نور مهتاب، همه مال ماست. بیا از شب لذت ببریم، چون فردا که صبح شد، باز هم مشغول می‌شویم و فرصت این حرف‌ها را نخواهیم داشت.»

در که آرام گرفته بود، گفت: «ممنونم پنجره جان. تو به من یاد دادی که شب، فقط تاریکی نیست. شب، فرصتی است برای دیدن چیزهایی که در روز دیده نمی‌شوند. من از امشب به شب نگاه دیگری خواهم داشت. دیگر از سکوت نمی‌ترسم. سکوت، یعنی فرصت حرف زدن با خودم. و تو، بهترین همدم این سکوت هستی.»

پنجره با عشق گفت: «همیشه یادت باشد، در جان، که من و تو، در روز همدم کارهاییم و در شب همدم سکوت. در روز، تو مشغول آدم‌ها و من مشغول نور. در شب، هر دو تنها می‌شویم تا با هم باشیم. این، زیبایی دوستی ماست. حالا بیا به ماه نگاه کنیم و فردای تازه را آرزو کنیم. مطمئن باش که صبح می‌شود و دوباره، روزی پر از رفت و آمد و نور شروع می‌شود.»

و آن شب، در و پنجره تا صبح به ماه نگاه کردند و فهمیدند که تاریکی، وقتی با کسی تقسیم شود، به روشنایی تبدیل می‌شود.

 انشای سوم: در و پنجره و تماشای انسان‌ها

 انشای سوم: در و پنجره و تماشای انسان‌ها

در طول روز، در و پنجره از پشتِ نگاه خود، آدم‌های زیادی را تماشا کرده بودند. اما همیشه بینشان بحث بود که کدام یک بیشتر از دیگری آدم‌ها را می‌شناسد. یک روز، در با اعتمادبه‌نفس گفت: «پنجره جان، من ادعا می‌کنم که آدم‌ها را بهتر از تو می‌شناسم. تو فقط آنها را می‌بینی که از پشت شیشه‌ات به بیرون یا درون نگاه می‌کنند. اما من آنها را لمس می‌کنم. دست‌هایی که مرا فشار می‌دهند، اشک‌هایی که روی من می‌چکد، خنده‌هایی که پشت سرم بوق می‌زنند… من همهٔ این‌ها را حس می‌کنم. تو فقط می‌بینی، اما من حس می‌کنم. بگو ببینم، چطور می‌توانی ادعا کنی که آدم‌ها را بهتر از من می‌شناسی؟»

پنجره که با دقت به یک پسر بچه که داشت در خیابان بازی می‌کرد نگاه می‌کرد، پاسخ داد: «در جان، درست است که تو آدم‌ها را حس می‌کنی، اما من آنها را می‌بینم. من چهره‌هایشان را در لحظات مختلف می‌بینم. وقتی فکر می‌کنند کسی نگاهشان نمی‌کند، وقتی غمگینند، وقتی به کسی که دوستش دارند خیره می‌شوند. من حالاتشان را می‌بینم و از روی نگاهشان می‌خوانم که چه می‌گذرد. تو دست‌هایشان را حس می‌کنی، اما من چشم‌هایشان را می‌بینم. و چشم‌ها، دریچهٔ دل‌اند. از نگاهشان می‌فهمم که امروز روز خوبی داشتند یا نه. کسی که از من به بیرون نگاه می‌کند، دارد به یک جایی خیره می‌شود. کسی که به من نگاه می‌کند، دارد رویاهایش را دنبال می‌کند. من آدم‌ها را در لحظات سکوتشان می‌شناسم. و سکوت، از هر فریادی بلندتر است.»

در با تعجب گفت: «سکوت؟ چه حرف قشنگی! اما من با آنها حرف می‌زنم. هر کسی که از من عبور می‌کند، چیزی به من می‌گوید. بعضی‌ها با ناراحتی در را می‌بندند، بعضی‌ها با شوق باز می‌کنند. بعضی‌ها آهسته و با احتیاط در را فشار می‌دهند، بعضی‌ها با محکمی. من می‌توانم از شدت فشار دست‌هایشان بفهمم که حالشان چطور است. دست‌هایی که می‌لرزند، دست‌هایی که عرق می‌کنند، دست‌هایی که مطمئن هستند… این‌ها چیزهایی است که فقط من می‌توانم حس کنم. تو با چشم‌هایت می‌بینی، اما من با تمام وجودم حس می‌کنم.»

پنجره با مهربانی گفت: «بیا قبول کنیم که هر کدام از ما یک بخش از آدم‌ها را می‌شناسیم. تو بخش فیزیکی آنها را می‌شناسی، بخشی که لمس می‌شود. من بخش روحی آنها را می‌شناسم، بخشی که دیده می‌شود. تو می‌دانی وقتی کسی عصبی است، چطور در را می‌کوبد. من می‌دانم وقتی کسی ناراحت است، چطور به بیرون خیره می‌شود. تو دست‌های لرزان را حس می‌کنی، من چشم‌های خیس را می‌بینم. هر کدام از ما یک نیمهٔ آدم‌ها را می‌شناسیم. اگر من نبودم، تو نمی‌توانستی بدانی آنها چه چهره‌ای دارند. اگر تو نبودی، من نمی‌توانستم بفهمم آنها چه حسی دارند.»

در که کمی نرم شده بود، گفت: «چقدر حرف‌هایت قشنگ است پنجره جان. راست می‌گویی، هر کدام از ما یک بخش از آنها را می‌شناسیم. من دست‌هایشان را می‌شناسم، تو چشم‌هایشان را. من صدای باز و بسته شدن را می‌شناسم، تو صدای سکوت را. من وقتی می‌آیند و می‌روند، می‌فهمم که چقدر عجله دارند. تو وقتی می‌نشینند و نگاه می‌کنند، می‌فهمی که چقدر تنها هستند. ما با هم، یک آدمِ کامل را می‌شناسیم. یک آدم با همهٔ خوبی‌ها و بدی‌هایش، با همهٔ شادی‌ها و غم‌هایش.»

پنجره با لبخند گفت: «پس بیا از این به بعد، با هم آدم‌ها را بشناسیم. تو دست‌هایشان را به من نشان بده تا بفهمم چه حسی دارند، و من چشم‌هایشان را به تو نشان بدم تا بدانی چه فکری می‌کنند. ما با هم، می‌توانیم بهترین ناظران زندگی باشیم. چون نگاه ما، از پشتِ این دیوار، به قلب آدم‌ها می‌رود. ما می‌توانیم از پشتِ چوب و شیشه، تمام زندگی را ببینیم، اگر با هم باشیم.»

در با خوشحالی گفت: «پس از امروز، ما شریک می‌شویم. من دست‌ها را به تو نشان می‌دهم و تو چشم‌ها را به من. ما با هم، قصه‌های این خانه را می‌نویسیم، نه فقط با نگاه، بلکه با همدلی. و این، بزرگ‌ترین هنر در و پنجره است. نه فقط تماشا کردن، بلکه فهمیدن.»

و از آن روز، در و پنجره هر بار که آدمی از کنارشان رد می‌شد، با نگاه‌هایشان به هم می‌گفتند که آن آدم چه کسی است و چه حسی دارد و چه فکری در سر دارد. و با هم، زندگی را از دو زاویهٔ متفاوت تماشا می‌کردند.

انشا تخیلی درباره دریا (انشاهای جدید، کامل و عالی برای همه پایه‌ها)

 انشای چهارم: در و پنجره و فلسفهٔ بودن

 انشای چهارم: در و پنجره و فلسفهٔ بودن

یک روز آرام و بارانی، در که از رطوبت هوا کمی ناراحت بود، با صدایی ملایم گفت: «پنجره جان، گاهی به این فکر می‌کنم که بودنِ ما چه معنی‌ای دارد. ما اینجا ایستاده‌ایم، سال‌ها، و فقط نگاه می‌کنیم. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، فصل‌ها عوض می‌شوند، خانه کهنه می‌شود، اما ما هنوز اینجا هستیم. گاهی فکر می‌کنم که آیا بودن ما واقعاً معنا دارد؟ آیا اگر نبودیم، فرقی می‌کرد؟»

پنجره که قطرات باران روی شیشه‌اش می‌لغزید، با تفکر جواب داد: «در جان، بودن یعنی شاهد بودن. ما شاهد زندگی هستیم. ما می‌بینیم، حس می‌کنیم، ثبت می‌کنیم. کسی که شاهد نیست، انگار که نبوده است. ما برای این اینجا هستیم که ببینیم و بفهمیم. شاید کار ما همین باشد: دیدن. آدم‌ها آنقدر درگیر زندگی‌شان هستند که فرصت نمی‌کنند بایستند و نگاه کنند. اما ما ایستاده‌ایم و نگاه می‌کنیم. ما حافظهٔ این خانه هستیم. ما همهٔ چیزهایی را که اینجا اتفاق افتاده، در خود داریم. بودن ما، یعنی زنده نگه داشتن خاطرات. اگر ما نبودیم، این خانه یک جعبهٔ بی‌روح بود. ما به آن جان می‌دهیم.»

در با حسرت گفت: «اما ما فقط می‌بینیم، خودمان تجربه نمی‌کنیم. ما نمی‌توانیم مثل آدم‌ها برویم و بیاییم. نمی‌توانیم عشق بورزیم، سفر کنیم، تغییر کنیم. ما اینجا گیر کرده‌ایم، ثابت و بی‌حرکت. آیا این واقعاً زندگی است؟ آیا بودن یعنی ایستادن و تماشا کردن؟»

پنجره با آرامش گفت: «آیا تا به حال به این فکر کرده‌ای که ما هر روز تغییر می‌کنیم؟ من در تابستان، نور بیشتری را راه می‌دهم و در زمستان، برف روی شیشه‌ام می‌نشیند. تو در روز باز و بسته می‌شوی و لولایت فرسوده می‌شود. ما تغییر می‌کنیم، اما برای دیگران. ما برای آدم‌ها اینجا هستیم. آنها از ما عبور می‌کنند و ما بخشی از زندگی‌شان می‌شویم. شاید معنی بودن ما، همین باشد: خدمت به زندگی دیگران. ما خودمان زندگی نمی‌کنیم، اما زندگی را برای دیگران ممکن می‌کنیم.»

در که به فکر فرو رفته بود، گفت: «پس ما مثل پلی هستیم که خودش هیچ جا نمی‌رود، اما دیگران را به مقصد می‌رساند. مثل چراغی که خودش نمی‌تابد، اما به دیگران نور می‌دهد. بودن ما، یعنی معنا دادن به رفت و آمد دیگران. یعنی بخشی از داستان آنها شدن، بدون اینکه داستان خودمان را داشته باشیم. شاید این، بزرگ‌ترین وظیفهٔ ما باشد.»

پنجره گفت: «دقیقاً. ما قهرمان داستان‌ها نیستیم، اما قاب داستان‌ها هستیم. ما پس‌زمینهٔ خاطرات شیرین و تلخ آدم‌ها هستیم. آدم‌ها ما را به یاد می‌آورند، وقتی به خانهٔ قدیمشان فکر می‌کنند. وقتی می‌گویند «یادت هست آن در که پشتش ایستاده بودیم؟» یا «یادت هست آن پنجره که از آن به باغچه نگاه می‌کردیم؟» ما در خاطراتشان زندگی می‌کنیم. ما بخشی از حافظهٔ جمعی آنها هستیم. بودن ما، یعنی ماندگار شدن. آدم‌ها می‌روند، اما ما می‌مانیم تا برای نسل‌های بعد، قصه بگوییم. برای همین، بودن ما، یعنی بودنِ خاطرات.»

در با اشک‌هایی که باران روی چوبش ریخته بود، گفت: «ممنونم پنجره جان. تو به من یاد دادی که بودن، فقط حرکت کردن نیست. بودن، یعنی شاهد بودن، یعنی ثبت کردن، یعنی ماندگار شدن. ما با بودنمان، به این خانه هویت می‌دهیم. ما با بودنمان، بخشی از زندگی همهٔ کسانی هستیم که از ما عبور کرده‌اند. این، زیباترین معنی برای بودن است.»

پنجره گفت: «پس بیا با افتخار باشیم. بیا با داناییِ اینکه هر روز، یک داستان جدید از ما عبور می‌کند و ما آن را در خود ثبت می‌کنیم. ما فراموش نمی‌شویم، چون ما، خودِ خاطره‌ایم. بودن ما، یعنی بودنِ زندگی. و زندگی، همیشه زیباست، حتی وقتی در یک در چوبی و یک پنجرهٔ شیشه‌ای خلاصه شده باشد.»

و آن روز، در و پنجره با نگاه جدیدی به خودشان نگاه کردند. آنها فهمیدند که بودنشان، یک هدیه است. هدیهٔ شاهد بودن، هدیهٔ ثبت کردن، هدیهٔ ماندگار شدن.

 انشای پنجم: در و پنجره و تعریف خانه

یک روز، در با کنجکاوی از پنجره پرسید: «پنجره جان، خانه یعنی چه؟ من این همه سال اینجا ایستاده‌ام، اما هیچ وقت نتوانسته‌ام درک کنم که خانه واقعاً چیست؟ آیا این چهار دیوار است؟ آیا این سقف است؟ یا چیز دیگری است؟»

پنجره که به حیاط و درخت‌هایش نگاه می‌کرد، با شوق جواب داد: «خانه، تو هستی و من. خانه، جایی است که در آن باز می‌شود و نور از پنجره می‌تابد. خانه، جایی است که آدم‌ها به آن پناه می‌برند. من هر روز می‌بینم که آنها با خستگی می‌آیند و با آرامش می‌روند. من می‌بینم که آنها در خانه، خودشان هستند. ماسک‌هایشان را کنار می‌گذارند و واقعی‌ترین نسخهٔ خودشان می‌شوند. خانه، جایی است که می‌توانی خودت باشی. و ما، بخشی از آن امنیت هستیم. من که شیشه‌ام، به آنها اجازه می‌دهم دنیا را ببینند، بدون اینکه دنیا آنها را ببیند. تو که در هستی، به آنها اجازه می‌دهی انتخاب کنند که چه کسی را به این امنیت راه بدهند.»

در با دقت گوش می‌کرد و سپس گفت: «پس خانه، فقط یک پناهگاه فیزیکی نیست. خانه، یک پناهگاه روحی است. من که در هستم، مرز بین بیرون و درون را مشخص می‌کنم. من تصمیم می‌گیرم که چه کسی وارد این پناهگاه بشود و چه کسی نه. من محافظ حریم آنها هستم. و تو، تو پنجره‌ای که به آنها اجازه می‌دهی نفس بکشند، بدون اینکه از امنیت بیرون بروند. تو به آنها نور می‌دهی، نسیم می‌دهی، چشم‌انداز می‌دهی، اما آنها را در امنیت نگه می‌داری.»

پنجره گفت: «دقیقاً! من و تو، دو روی یک سکهٔ امنیت هستیم. تو محافظی و من روشنی‌بخش. تو تعیین می‌کنی که چه کسی وارد شود و من تعیین می‌کنم که چه چیزی وارد شود. تو از آدم‌های بد محافظت می‌کنی و من از تاریکی. با هم، خانه را به یک پناهگاه واقعی تبدیل می‌کنیم. بدون من، خانه تاریک و خفه می‌شود. بدون تو، خانه بی‌امن و بی‌حریم می‌شود. ما برای کامل کردن خانه، به هم نیاز داریم.»

در با اشتیاق گفت: «پس ما تعریف خانه هستیم. ما اولین چیزی هستیم که کسی وقتی وارد می‌شود می‌بیند و آخرین چیزی که وقتی می‌رود، به یاد می‌آورد. من مهر ورود هستم و تو مهر نور. من سلام هستم و تو صبح بخیر. من خداحافظ هستم و تو شب بخیر. ما دو واژهٔ اول و آخر زندگی در این خانه هستیم. شاید به همین دلیل است که آدم‌ها، بعد از سال‌ها، هنوز در و پنجرهٔ خانهٔ کودکی‌شان را به یاد می‌آورند. چون ما، بخشی از تعریف خانه در ذهن آنها هستیم.»

پنجره با مهربانی گفت: «همیشه یادت باشد، در جان، که ما فقط چوب و شیشه نیستیم. ما خاطره‌ایم، ما امنیّتیم، ما خانه‌ایم. آدم‌ها وقتی به خانه فکر می‌کنند، به ما فکر می‌کنند. به صدای باز شدن در، به نور افتادن از پنجره، به گرمایی که از پشت شیشه حس می‌شود. ما تعریف خانه هستیم. و بودن در کنار هم، یعنی کامل کردن این تعریف. من نور را دعوت می‌کنم، تو امنیت را. من چشم‌انداز را نشان می‌دهم، تو حریم را حفظ می‌کنی. با هم، خانه را به یک کلمهٔ کامل تبدیل می‌کنیم.»

در با افتخار گفت: «پس من یک تعریف هستم. تعریف ورود، تعریف خروج، تعریف انتخاب، تعریف امنیت. و تو هم یک تعریف هستی. تعریف نور، تعریف چشم‌انداز، تعریف امید، تعریف ارتباط با بیرون. ما با هم، خانه را معنا می‌دهیم. این، بزرگ‌ترین افتخار ماست.»

و در و پنجره، با این درک جدید، به کار خود ادامه دادند. یکی پذیرای آدم‌ها بود و دیگری پذیرای نور و نسیم. و هر روز، خانه را به یک پناهگاه واقعی تبدیل می‌کردند، با بودنِ ساده‌شان.

انشا درباره روزی که دوست دارم تکرار شود | ۱۲ انشای جدید و کامل برای همه پایه‌ها

 انشای ششم: در و پنجره و گذر زمان

سال‌ها بود که در و پنجره در آن خانهٔ قدیمی نشسته بودند. رنگ در ریخته بود و لولایش زنگ زده بود. پنجره هم دیگر مثل سابق شفاف نبود و گرد و غبار روی شیشه‌اش نشسته بود. یک روز، در با صدایی گرفته گفت: «پنجره جان، ما پیر شده‌ایم. رنگم ریخته، لولایم صدا می‌دهد و دیگر آن استحکام سابق را ندارم. تو هم که شیشه‌ات کدر شده و قاب‌هایت ترک خورده. گاهی فکر می‌کنم که روزی ما را عوض می‌کنند. روزی یک درِ نو، یک پنجرهٔ نو، جای ما را می‌گیرند و ما را به انباری می‌اندازند تا فراموش شویم. آیا ما دیگر به کار هیچ کس نمی‌آییم؟ آیا بودنمان به پایان رسیده است؟»

پنجره با نگاهی به ترک‌های قاب خود، با آرامش گفت: «در جان، پیر شدن، پایان نیست. پیر شدن، یعنی پر شدن از خاطره. من هر روز صبح، وقتی آفتاب به ترک‌هایم می‌تابد، یاد روزهای خوبی می‌افتم که بچه‌ها پشت من به حیاط نگاه می‌کردند و آرزو می‌کردند. من هر شب، وقتی ماه از پشت شیشه‌ام می‌تابد، یاد شب‌هایی می‌افتم که کسی تنها نشسته بود و به ستاره‌ها نگاه می‌کرد. پیر شدن، یعنی خاطره شدن. تو هم که لولایت صدا می‌دهد، این صدا، آهنگ سال‌های گذشته است. هر بار که باز می‌شوی، یک خاطرهٔ قدیمی زنده می‌شود. ما کهنه می‌شویم، اما کهنگی ما، یعنی ارزشمند شدن. کسی کهنه و فرسوده می‌شود که چیزهایی برای گفتن داشته باشد. ما چیزهای زیادی برای گفتن داریم.»

در با ناراحتی گفت: «اما آدم‌ها کهنه‌ها را دور می‌اندازند. آنها دنبال چیزهای نو هستند. دنبال درهای براق، پنجره‌های دوجداره، چیزهایی که هیچ خاطره‌ای ندارند. آیا آنها می‌توانند جای ما را پر کنند؟ آیا یک درِ نو، می‌تواند صدای لولای من را داشته باشد؟ آیا یک پنجرهٔ نو، می‌تواند ترک‌های مرا که هر کدام یک قصه دارند، نشان دهد؟»

پنجره با محبت گفت: «یک درِ نو، فقط یک در است. اما ما، ما تاریخ هستیم. ما قصه هستیم. ما هر ترک، هر خش، هر لرزشی، یک خاطره داریم. کسی که ما را عوض کند، یک تکه از تاریخ خانه را عوض کرده است. شاید روزی بروند، اما هیچ چیز نمی‌تواند جای ما را پر کند. چون ما فقط یک در و پنجره نیستیم. ما شاهد بوده‌ایم. ما بخشی از زندگی‌های زیادی بوده‌ایم. این، چیزی نیست که با چوب و شیشهٔ نو عوض شود.»

در که دلگرم شده بود، گفت: «پس شاید پیر شدن، یعنی ارزشمند شدن. یعنی پر شدن. یعنی داشتن چیزهایی برای گفتن. من اگر روزی بروم، با خودم می‌برم صدای خندهٔ بچه‌هایی که از من رد شده‌اند، اشک‌های مادری که پشت من خداحافظی کرده، و دست‌های پدری که هر روز صبح مرا نوازش می‌کرده. این‌ها را هیچ درِ نویی نمی‌تواند داشته باشد. و من به این خاطره‌ها افتخار می‌کنم.»

پنجره گفت: «پس بیا به پیری خود افتخار کنیم. بیا به ترک‌ها و زنگ‌زدگی‌هایمان عشق بورزیم. این‌ها نشانهٔ زندگی ماست. نشانهٔ بودن ما. ما کهنه می‌شویم، اما کهنه‌هاییمان، یعنی تاریخچه‌ای که هیچ کس نمی‌تواند آن را از ما بگیرد. ما خاطره می‌شویم و خاطره، هیچ وقت نمی‌میرد.»

و در و پنجره، با درکی جدید از پیری، به روزهای باقی‌ماندهٔ خود نگاه کردند. می‌دانستند که هر روز، یک خاطرهٔ جدید به تاریخچهٔ آنها اضافه می‌شود و این، بزرگ‌ترین گنج آنهاست.

 انشای هفتم: در و پنجره و ارزش دیده شدن

 انشای هفتم: در و پنجره و ارزش دیده شدن

یک روز، در با ناراحتی گفت: «پنجره جان، گاهی حس می‌کنم کسی مرا نمی‌بیند. همه از من رد می‌شوند، مرا فشار می‌دهند، باز و بسته می‌کنند، اما هیچ کس به من نگاه نمی‌کند. من فقط یک وسیله‌ام. مثل یک قاشق یا یک بشقاب. هیچ کس قدر مرا نمی‌داند. اما تو را همه می‌بینند. مردم پشت تو می‌نشینند، به بیرون نگاه می‌کنند، از تو لذت می‌برند. تو دیده می‌شوی، اما من نه. آیا من ارزش دیده شدن ندارم؟»

پنجره با همدردی گفت: «در جان، تو دیده نمی‌شوی، چون تو وظیفهٔ مهم‌تری داری: تو حس می‌شوی. آدم‌ها تو را نمی‌بینند، اما تو را حس می‌کنند. وقتی کسی به خانه برمی‌گردد، اولین چیزی که حس می‌کند، دستگیرهٔ سرد توست. وقتی کسی می‌رود، آخرین چیزی که حس می‌کند، فشار پشتش به توست. تو دیده نمی‌شوی، اما لمس می‌شوی. تو در خاطرهٔ دست‌ها ماندگار می‌شوی، نه در خاطرهٔ چشم‌ها. شاید این، ارزشمندتر باشد. چشم‌ها زود فراموش می‌کنند، اما دست‌ها هرگز. دست‌ها، احساس را به یاد می‌آورند. من دیده می‌شوم، اما تو حس می‌شوی. و حس شدن، از دیده شدن عمیق‌تر است.»

در با تأمل گفت: «من هیچ وقت به این شکل نگاه نکرده بودم. من همیشه فکر می‌کردم که دیده شدن، یعنی ارزشمند بودن. اما شاید حق با تو باشد. شاید حس شدن، ارزشمندتر باشد. من در خاطرهٔ دست‌ها هستم. دست‌هایی که هر روز مرا لمس می‌کنند. آنها من را می‌شناسند. می‌دانند که من چقدر سنگین هستم، چقدر صدا می‌دهم، چقدر مقاوم هستم. من بخشی از حافظهٔ جسمی آنها هستم. این، واقعاً ارزشمند است.»

پنجره گفت: «دقیقاً! من فقط یک تصویر هستم. یک قاب که مردم از پشت آن نگاه می‌کنند. اما تو یک تجربه هستی. تو لمسی هستی، فشاری هستی، صدایی هستی. تو در حافظهٔ لمسی آنها ثبت می‌شوی. و حافظهٔ لمسی، از حافظهٔ دیداری قوی‌تر است. مردم ممکن است من را فراموش کنند، اما تو را هرگز. چون تو بخشی از حسِ بودن در این خانه شده‌ای. تو حضور داری، نه فقط ظاهر. و حضور، از ظاهر مهم‌تر است.»

در با خوشحالی گفت: «پس من نباید ناراحت باشم که دیده نمی‌شوم. من باید خوشحال باشم که حس می‌شوم. من باید به این افتخار کنم که در خاطرهٔ دست‌ها هستم. این، بزرگ‌ترین ارزش من است. ممنونم پنجره جان که به من یادآوری کردی که ارزش من در دیده شدن نیست، در حس شدن است.»

پنجره با عشق گفت: «همیشه یادت باشد، در جان، که من و تو، هر کدام یک نوع ارزش داریم. من ارزش دیداری دارم و تو ارزش لمسی. من با چشم‌ها حرف می‌زنم و تو با دست‌ها. ما با هم، یک تجربهٔ کامل از خانه را به آدم‌ها می‌دهیم. یکی دیده می‌شود و یکی حس می‌شود. و هر دو، به یک اندازه مهم هستیم. حالا بیا به کارمان ادامه دهیم و به آدم‌ها این تجربهٔ کامل را هدیه کنیم.»

و در و پنجره، با این درک تازه، به بودن خود افتخار کردند. یکی برای دیده شدن، و دیگری برای حس شدن.

انشا درباره سلام ( نگارش‌های جدید و متنوع درباره سلام کردن )

 انشای هشتم: در و پنجره و رابطه با بیرون

یک روز، در با کنجکاوی از پنجره پرسید: «پنجره جان، بیرون برای تو چیست؟ تو هر روز به آن نگاه می‌کنی. چه چیزی در بیرون است که تو اینقدر مجذوبش می‌شوی؟»

پنجره که به درخت‌های حیاط خیره شده بود، با شوق گفت: «بیرون، دنیاست، در جان. من هر روز، درخت‌ها را می‌بینم که رشد می‌کنند، پرنده‌ها را که پرواز می‌کنند، آسمان را که عوض می‌شود. بیرون، پر از زندگی است. من با نگاه کردن به بیرون، با تمام دنیا ارتباط دارم. تو که در هستی، فقط رفت و آمد را می‌بینی. اما من، تمام تغییرات را می‌بینم. فصل‌ها، آب و هوا، روز و شب. بیرون برای من، یک نمایشگاه دائمی است. یک نقاشی که هر روز عوض می‌شود. و من، تماشاگر این نقاشی هستم.»

در با حسرت گفت: «من هیچ وقت بیرون را ندیده‌ام. من فقط پشتِ خودم را حس می‌کنم که به بیرون وصل است. اما هرگز نتوانسته‌ام ببینم که بیرون چه شکلی است. گاهی دلم می‌خواهد مثل تو باشم و بتوانم نگاه کنم. بتوانم درخت‌ها، آسمان، و همهٔ زیبایی‌ها را ببینم. اما من فقط یک در هستم. فقط راه ورود و خروج. نه تماشاگر.»

پنجره با مهربانی گفت: «تو نمی‌توانی ببینی، اما می‌توانی اجازه بدهی. تو به آدم‌ها اجازه می‌دهی که به بیرون بروند و آن زیبایی‌ها را ببینند. تو خودت نمی‌توانی تماشا کنی، اما تماشا را ممکن می‌کنی. تو دریچهٔ ارتباط با بیرون هستی. آدم‌ها از تو عبور می‌کنند تا به آن چیزی که من می‌بینم، برسند. تو پل هستی، من مقصد. بدون تو، آنها نمی‌توانستند به بیرون بروند. و بدون من، بیرون را نمی‌دیدند. ما با هم، یک ارتباط کامل با بیرون را برای آدم‌ها فراهم می‌کنیم.»

در که کمی آرام شده بود، گفت: «پس من هم بخشی از دیدن هستم. من با آدم‌ها ارتباط دارم و آنها را به بیرون می‌فرستم. من دیدن را ممکن می‌کنم. شاید این، نقش من باشد. نه دیدن، بلکه امکان دیدن را فراهم کردن. و این، به اندازهٔ خود دیدن، ارزشمند است.»

پنجره گفت: «دقیقاً! من چشم هستم، تو پا. من نگاه می‌کنم، تو حرکت می‌دهی. من تماشا می‌کنم، تو راه می‌دهی. ما با هم، آدم‌ها را به تجربهٔ بیرون می‌رسانیم. یکی با نگاه، یکی با عبور. و هر دو، برای یک تجربهٔ کامل، ضروری هستیم. حالا بیا به کارمان ادامه دهیم و این ارتباط را برای آدم‌ها ممکن کنیم. تو راه بده، من نشان بدهم. با هم، بیرون را به درون می‌آوریم و درون را به بیرون می‌فرستیم.»

و در و پنجره، با این درک، به همکاری خود ادامه دادند. یکی راه ارتباط بود و دیگری چشم ارتباط. و خانه، با این دو، همیشه به بیرون وصل بود و بیرون همیشه به خانه.

 انشای نهم: در و پنجره و نقش در زندگی آدم‌ها

یک روز، در که خسته از باز و بسته شدن‌های پیاپی بود، با ناراحتی گفت: «پنجره جان، من خسته شده‌ام. هر روز، ده‌ها بار باز و بسته می‌شوم. بعضی‌ها با عصبانیت مرا می‌کوبند، بعضی‌ها با بی‌دقتی مرا می‌کشند. انگار که من هیچ احساسی ندارم. انگار که من فقط یک تکه چوب بی‌جان هستم. هیچ کس به من اهمیت نمی‌دهد. اما تو، تو همیشه محترمی. مردم با احتیاط کنار تو می‌نشینند، با دقت به بیرون نگاه می‌کنند. تو همیشه مورد احترامی، اما من همیشه مورد بی‌توجهی هستم. چرا این فرق؟»

پنجره با همدردی گفت: «در جان، من محترم هستم چون دور هستم. مردم مرا لمس نمی‌کنند، فقط نگاهم می‌کنند. اما تو را هر روز لمس می‌کنند. لمس کردن، گاهی بی‌احتیاطی می‌آورد. آنها تو را با دست‌های خسته، عصبانی، عجله‌دار لمس می‌کنند. آنها خستگی‌شان را روی تو خالی می‌کنند. اما این یعنی تو بخشی از لحظات واقعی آنها هستی. تو آنها را در لحظات بی‌پرده می‌بینی. من فقط ظاهرشان را می‌بینم، اما تو عمقشان را حس می‌کنی. تو می‌دانی که کی عصبانی است، کی خوشحال است، کی عجله دارد. تو همهٔ حالات آنها را تجربه می‌کنی. این، یک امتیاز بزرگ است. تو به قلب آنها نزدیک‌تری. من فقط چشم‌هایشان را می‌بینم، اما تو دست‌هایشان را حس می‌کنی. و دست‌ها، از چشم‌ها صادق‌ترند.»

در که کمی آرام شده بود، گفت: «پس شاید این بی‌احتیاطی، یعنی صمیمیت. یعنی آنها با من راحت هستند. یعنی من را بخشی از خودشان می‌دانند، نه یک شیء خارجی. شاید این، نشانهٔ نزدیکی باشد. من نباید از این رفتار ناراحت باشم. باید خوشحال باشم که آنها اینقدر با من راحت هستند که بدون فکر، مرا لمس می‌کنند.»

پنجره با خوشحالی گفت: «دقیقاً! تو عضوی از خانواده‌ای. تو بخشی از زندگی روزمرهٔ آنها هستی. آنها بدون تو نمی‌توانند وارد یا خارج شوند. تو برایشان ضروری هستی. من فقط یک زینت هستم، اما تو یک نیاز هستی. تو بخشی از حریم شخصی آنها هستی. آنها با تو راحت هستند، چون تو را مال خود می‌دانند. و این، بزرگ‌ترین افتخار است. اینکه کسی تو را مال خود بداند، یعنی تو را دوست دارد. حتی اگر با عصبانیت در را ببندد، باز هم تو را دوست دارد. چون تو را بخشی از خانه‌اش می‌داند.»

در با لبخند گفت: «پس من نباید از کوبیده شدن ناراحت باشم. باید خوشحال باشم که آنها مرا بخشی از خودشان می‌دانند. من یک نیاز هستم. یک همراه. یک شریک در زندگی روزمره. این، ارزشمندتر از هر احترام سطحی‌ای است. ممنونم پنجره جان که به من یادآوری کردی که جایگاه من در زندگی آنها چیست. من یک در هستم، اما یک درِ دوست‌داشتنی. یک درِ خانواده. یک درِ خانه.»

و از آن روز، در با عشق بیشتری به وظیفهٔ خود ادامه داد. می‌دانست که هر کوبیده شدن، یک ابراز صمیمیت است و هر باز و بسته شدن، یک لحظهٔ نزدیکی.

انشا راه رسیدن به خوشبختی (۱۰ نگارش جدید برای تمامی پایه‌ها)

 انشای دهم: در و پنجره و عشق پایدار

آخرین روز سال بود. در و پنجره در خانه‌ای که سال‌ها بود کنار هم زندگی می‌کردند، نشسته بودند و به شب سال نو فکر می‌کردند. در با صدایی پر از احساس گفت: «پنجره جان، سال‌هاست که کنار هم هستیم. سال‌هاست که با هم، روزها و شب‌ها را پشت سر گذاشته‌ایم. سال‌هاست که خنده و گریه، شادی و غم، آمدن و رفتن را با هم تماشا کرده‌ایم. من هیچ وقت فکر نمی‌کردم که یک در و یک پنجره بتوانند اینقدر به هم نزدیک شوند. اما ما شدیم. ما بهترین دوست‌ها شدیم. من تو را دوست دارم، پنجره جان. نه فقط به خاطر نور و نسیم‌ات، به خاطر خودت. به خاطر حرف‌هایت، به خاطر نگاه‌هایت، به خاطر حضورت.»

پنجره که تحت تأثیر این حرف‌ها قرار گرفته بود، با صدایی لرزان گفت: «در جان، من هم تو را دوست دارم. تو استواری و امنیت من هستی. تو به من جرات می‌دهی که باز باشم، چون می‌دانم که تو پشت من هستی و از من محافظت می‌کنی. تو به من یاد دادی که در سخت‌ترین شرایط هم می‌توان ایستاد. تو به من یاد دادی که وفاداری، یعنی بودن در کنار کسی، حتی وقتی هیچ کس نگاه نمی‌کند. ما با هم، سال‌های زیادی را پشت سر گذاشته‌ایم و من هر روز، بیشتر از دیروز به تو عشق می‌ورزم. تو فقط یک در نیستی. تو بهترین همدم من هستی. تو تکیه‌گاه من هستی. و من، همیشه به تو افتخار می‌کنم.»

در با اشک‌هایی که از باران شب بر چوبش نشسته بود، گفت: «ما با هم، یک قصهٔ عاشقانهٔ ساده اما عمیق هستیم. ما در سکوت با هم حرف می‌زنیم، در شلوغی با هم هستیم، در تنهایی به هم تکیه می‌کنیم. ما نیازی به کلمات نداریم. نگاه‌هایمان، لمس‌هایمان، حضورمان، همهٔ حرف‌ها را می‌زند. من تو را دوست دارم، پنجره جان، نه برای همیشه، بلکه برای همیشه‌های همیشه.»

پنجره با عشق گفت: «و من تو را دوست دارم، در جان. نه به خاطر روزهایی که باز هستی، نه به خاطر شب‌هایی که بسته‌ای. به خاطر همهٔ روزها و شب‌هایی که کنار من بوده‌ای. به خاطر اینکه همیشه بوده‌ای و همیشه خواهی بود. این، بزرگ‌ترین عشق ممکن است. عشقی که در سکوت می‌روید، در حضور معنا می‌گیرد و در وفاداری جاودانه می‌شود. ما برای هم ساخته شده‌ایم. من برای تو، تو برای من. و این، زیباترین قصه‌ای است که یک در و یک پنجره می‌توانند داشته باشند.»

و آن شب، در و پنجره در کنار هم، زیر نور مهتاب، به سال جدید خوش‌آمد گفتند. می‌دانستند که هر چه قدر هم زمان بگذرد، عشقشان پایدارتر می‌شود. چون عشق واقعی، با گذر زمان کهنه نمی‌شود، عمیق‌تر می‌شود. و آن‌ها، با این عشق پایدار، تا همیشه در کنار هم ماندند.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.