انشا درباره سلام ( نگارش‌های جدید و متنوع درباره سلام کردن )

انشا درباره سلام ( نگارش‌های جدید و متنوع درباره سلاک کردن )

«سلام»؛ نخستین پلی که میان دو انسان ساخته می‌شود. کلمه‌ای کوتاه، اما چنان پر از معنا که می‌تواند آغازگر عشق باشد، التیام‌بخش دلتنگی، یا حتی پایان‌بخش یک خصومت کهنه. این واژه، بی‌آنکه بهایی داشته باشد، با ارزش‌ترین هدیهٔ ارتباط انسانی است. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از انشا درباره سلام را در ۱۰ عنوان جدید و متنوع، متناسب با تمامی پایه‌های تحصیلی، گردآوری کرده‌ایم. این انشاها، بازتابی از نگاهِ کودکانه تا عمیقِ فلسفی به قدرت یک سلام ساده هستند؛ از سلامِ صبحگاهیِ پدربزرگ گرفته تا سلامی که می‌تواند جنگ را تمام کند.

فهرست موضوعات این مطلب

 انشای اول: سلام، کوچکترین مهربانی

سلام. یک کلمه. پنج حرف. اما در همین کلمه کوچک، چه دنیای بزرگی نهفته است. سلام، اولین پلی است که بین دو انسان ساخته می‌شود. اولین گره از نخ ارتباط. اولین جرقه آشنایی.

چند بار در روز سلام می‌کنیم؟ شاید ده بار، شاید بیست بار، شاید بیشتر. اما چند بار از ته قلب سلام می‌کنیم؟ چند بار وقتی می‌گوییم «سلام»، واقعاً به معنایش فکر می‌کنیم؟ سلام یعنی «من تو را می‌بینم»، «تو برایم مهم هستی»، «می‌خواهم با تو ارتباط برقرار کنم». سلام یعنی درود، یعنی آرزوی سلامتی، یعنی اعلام صلح.

در فرهنگ ما، سلام جایگاه ویژه‌ای دارد. در روایات آمده است که سلام کردن سنت پیامبر است و جواب دادن آن واجب. سلام را باید به صدا بلند گفت، محکم، با لبخند. سلام کردن، نه تنها ثواب دارد، که دل‌ها را نرم می‌کند، کینه‌ها را می‌زداید، دیوارهای بیگانگی را فرو می‌ریزد.

من هر روز صبح که وارد مدرسه می‌شوم، به نگهبان سلام می‌کنم. او پیرمردی است با چشمانی خسته و دستانی پینه بسته. روز اول که سلام کردم، نگاهم کرد و لبخند زد. انگار که کسی به او گفته باشد «تو دیده می‌شوی». از آن روز، هر روز با هم سلام می‌کنیم. دیگر حرف زیادی نمی‌زنیم، اما همان سلام کوتاه، گرمای یک گفتگوی طولانی را دارد.

یک روز، در اتوبوس بودم. همه ساکت بودند، هر کسی به گوشی خودش خیره شده بود، هیچ کس به دیگری نگاه نمی‌کرد. کنارم خانم مسنی نشسته بود. نگاهش به بیرون بود. دلم گرفت از این سکوت سرد. برگشتم بهش و گفتم: «سلام، حالتان خوب است؟» یک لحظه نگاهم کرد، بعد اشک توی چشمانش حلقه زد. گفت: «دخترم، خیلی وقته کسی به من سلام نکرده. ممنونم.»

فقط یک سلام. همین. اما آن سلام، برای آن خانم مسن، تمام یک گفتگو بود. تمام یک ارتباط. تمام یک دلگرمی.

سلام کردن، هنر است. هنری که خیلی از ما بلد نیستیم. سلام کردن به راننده تاکسی، به فروشنده نان، به همسایه ای که در راه پله می‌بینیم، به کودک همسایه، به رهگذری که نگاهش می‌افتد. این سلام‌های کوچک، اگر از ته دل باشند، می‌توانند روز کسی را بسازند، دل کسی را شاد کنند، روح کسی را تازه کنند.

در دنیای امروز که همه درگیری خودشان هستند، که همه با گوشی‌هایشان حرف می‌زنند و با انسان‌ها نه، سلام کردن یک عمل مقاومت است. مقاومت در برابر بیگانگی، در برابر سردی، در برابر تنهایی. سلام کردن یعنی می‌گویم «من آدم‌ها را می‌بینم، من به آدم‌ها اهمیت می‌دهم، من می‌خواهم دنیا جای گرم‌تری باشد».

حالا که دارم این انشا را می‌نویسم، تصمیم گرفته‌م فردا صبح اول از همه به خودم در آینه سلام کنم. بگویم: «سلام، خوبی؟ چطور خوابیدی؟ امروز چه برنامه‌ای داری؟» شاید عجیب به نظر برسد، اما شاید خودمان هم نیاز داریم کسی به ما سلام کند. و آن کسی، گاهی باید خودمان باشیم.

سلام. یک کلمه، پنج حرف، اما تمام مهربانی دنیا را می‌شود در آن جا داد. سلام، کوچکترین و در عین حال بزرگترین هدیه‌ای است که می‌توانی به کسی بدهی. رایگان، ساده، اما بی‌نهایت ارزشمند.

پس از همین الان شروع کنیم. به هر کس که می‌بینیم، از ته دل سلام کنیم. با لبخند. با نگاه. با حضور. ببینیم که چطور دنیا گرم‌تر می‌شود، دل‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند، و زندگی رنگ دیگری پیدا می‌کند.

سلام.

انشا راه رسیدن به خوشبختی (۱۰ نگارش جدید برای تمامی پایه‌ها)

 انشای دوم: سلام به طبیعت

 انشای دوم: سلام به طبیعت

سلام. این بار نه به انسان، به طبیعت. به درختی که در کوچه مانده، به گلی که از میان آسفالت سرک کشیده، به آسمان آبی، به ابرهای سفید، به نسیمی که می‌وزد و صورتت را نوازش می‌کند.

چند بار به طبیعت سلام کرده‌ایم؟ چند بار از ته قلب گفتیم «سلام درخت، خوبی؟»، «سلام ابر، کجا می‌روی؟»، «سلام باران، خوش آمدی»؟ شاید هیچ وقت. شاید همیشه طبیعت را بدیهی گرفته‌ایم. مثل یک مبلمان رها شده در گوشه اتاق. اما طبیعت، مبلمان نیست. طبیعت، همدم است، مونس است، مادر است.

هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، اول می‌روم کنار پنجره. پرده را کنار می‌زنم و به درخت کاج حیاط سلام می‌کنم. می‌گویم: «صبح بخیر درخت جان. چه خوب که هستی. چه خوب که سبزی. چه خوب که نفس می‌دهی.» راستش، نمی‌دانم درخت جوابم را می‌شنود یا نه. اما می‌دانم بعد از این سلام، روزم بهتر شروع می‌شود. انگار که یک دوست قدیمی را دیده باشم.

یک بار، رفته بودم کوه. وقتی رسیدم به قله، باد می‌آمد. خنک و تازه. دهانم را باز کردم و باد را به ریه‌هایم دعوت کردم. گفتم: «سلام بادجان. خسته نباشی. چقدر راه آمده‌ای تا به من برسی؟» و باد، با تمام وجودش، جوابم را داد. با شاخ و برگ درختان، با خش خش علف‌ها، با احساس خنکی روی صورتم.

در شهر، فراموش می‌کنیم به طبیعت سلام کنیم. عجله داریم. به فکر کارهایمان هستیم. به فکر نمره، پول، موفقیت. طبیعت را نمی‌بینیم. از کنار درخت رد می‌شویم بدون اینکه نگاهش کنیم. از کنار گلدان گل رد می‌شویم بدون اینکه بویش کنیم. از کنار آسمان رد می‌شویم بدون اینکه به ستاره‌هایش چشمک بزنیم.

اما طبیعت بی‌اعتنا نیست. حتی اگر ما سلام نکنیم، او به ما سلام می‌کند. هر روز صبح، خورشید با پرتوهایش به ما سلام می‌کند. هر شب، ماه با نور آرامش‌بخشش به ما سلام می‌کند. هر باران، با قطره‌هایش. هر نسیم، با وزیدنش. طبیعت همیشه سلام می‌کند. فقط ما جواب نمی‌دهیم.

از امروز تصمیم گرفته‌ام به طبیعت سلام کنم. نه فقط به درخت کوچه، به هر گلی که می‌بینم، به هر پرنده‌ای که می‌شنوم، به هر قطره بارانی که روی صورتم می‌نشیند. سلام. سلام. سلام. تا شاید این سلام‌ها، بذر احترامی بشود در دلم. تا شاید دیگر به طبیعت به چشم یک وسیله نگاه نکنم، به چشم یک همدم.

آخرین باری که به کوه رفتم، پیش از رفتن ایستادم و به کوه سلام کردم. گفتم: «کوه جان، می‌آیم پیشت. بپذیر مرا.» کوه جوابم را نداد. اما وقتی رسیدم به قله، خسته و نفس‌زنان، ایستادم و به پایین نگاه کردم. تمام شهری که آن پایین بود، مثل یک قاب کوچک. و من آن بالا، در میان سکوت و صلح کوهستان، حس کردم کوه به من سلام کرده است. با حضور خودش، با عظمت خودش، با آرامش خودش.

طبیعت، بزرگ‌ترین معلم زندگی است. به شرطی که با او سلام و احوالپرسی کنیم. به شرطی که بنشینیم پای حرفش. به شرطی که چشم‌هایمان را باز کنیم و ببینیم. گوش‌هایمان را باز کنیم و بشنویم. دلمان را باز کنیم و احساس کنیم.

پس از همین امروز، وقتی از خانه بیرون می‌زنی، به اولین درختی که می‌بینی سلام کن. به آسمان نگاه کن و بگو «سلام». به باد اجازه بده صورتت را نوازش کند و جواب سلامش را بده. ببین چطور دنیا برایت رنگ دیگری می‌گیرد. ببین چطور از بودن در طبیعت لذت می‌بری. ببین چطور طبیعت، با همان سلام ساده تو، بهترین دوستت می‌شود.

سلام ای طبیعت زیبا، ای مادر مهربان. من از امروز، هر روز به تو سلام می‌کنم. چون تو لیاقت داری. چون تو هستی. چون بدون تو، ما هیچیم.

 انشای سوم: سلام بر خود

آخرین بار کی به خودت سلام کردی؟ نه شوخی نمی‌کنم. آخرین بار کی جلوی آینه ایستادی، به چشم‌های خودت نگاه کردی و گفتی «سلام، چطوری؟ خسته نباشی. دوستت دارم»؟

ما به همه سلام می‌کنیم. به همکلاسی، به معلم، به همسایه، به راننده تاکسی. اما به خودمان؟ کمتر. شاید هیچ وقت. انگار خودمان را نمی‌بینیم. انگار خودمان را فراموش کرده‌ایم. اما خودمان هم نیاز به سلام دارند. نیاز به دیده شدن. نیاز به شنیده شدن. و چه کسی بهتر از خودمان می‌تواند این کار را بکند؟

یک بار، روز سختی داشتم. همه چیز بد پیش می‌رفت. نمره امتحانم بد شده بود، با دوستم دعوا کرده بودم، و زیر باران خیس خورده بودم. خسته و ناراحت برگشتم خانه. رفتم جلوی آینه. به خودم نگاه کردم. موهایم ژولیده بود، صورتم خسته، چشم‌هایم قرمز. گفتم: «سلام. می‌دانم روز بدی داشتی. می‌دانم خسته‌ای. اما نگران نباش، فردا روز جدیدی است. من کنارت هستم. همیشه.»

اشک توی چشم‌هایم حلقه زد. اما نه از غم، از شادی. چون برای اولین بار، کسی به من سلام کرد. آن کسی، خودم بودم.

از آن روز، هر روز صبح اول کاری که می‌کنم، می‌روم جلوی آینه. با خودم سلام می‌کنم. می‌گویم: «سلام، خوب خوابیدی؟ امروز چه برنامه‌ای داری؟ یادت باشد قوی هستی، یادت باشد می‌توانی، یادت باشد تنها نیستی.» این سلام صبحگاهی، انرژی عجیبی به من می‌دهد. انگار که یک دوست مهربان کنارم باشد و مرا تشویق کند.

سلام به خود، یعنی پذیرش خود. یعنی گفتن «تو هستی، تو مهم هستی، تو لیاقت دیده شدن داری». در دنیایی که مدام به ما می‌گویند چه کم داریم، چه ایرادهایی داریم، چه باید باشیم که نیستیم، سلام به خود یعنی مقاومت. یعنی گفتن «من همان طور که هستم خوبم، من کافی هستم، من دوست‌داشتنی هستم».

تمرین ساده است. هر روز صبح، یک دقیقه جلوی آینه بایست. به چشم‌های خودت نگاه کن. نفس عمیق بکش. بعد با آرامش بگو: «سلام. امروز روز جدیدی است. من قدرتم. من می‌توانم. من دوستت دارم.» اولش شاید عجیب باشد. شاید احساس کنی احمقانه است. اما ادامه بده. کمکم می‌بینی که چطور این سلام ساده، اعتماد به نفست را بالا می‌برد، رابطه‌ات را با خودت بهتر می‌کند، و زندگی‌ات را تغییر می‌دهد.

ما با خودمان دعوا داریم. از خودمان انتقاد می‌کنیم. خودمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم. خودمان را تنبیه می‌کنیم. اما هیچ وقت با خودمان آشتی نمی‌کنیم. سلام، اولین قدم آشتی است. سلام یعنی می‌گویم «من تو را می‌پذیرم. من با تو صلح می‌کنم. من در کنار توام».

در فرهنگ ما، خودشناسی جایگاه والایی دارد. «من عرفت نفسه فقد عرف ربه» یعنی هر که خود را بشناسد، خدای خود را شناخته است. اما خودشناسی از کجا شروع می‌شود؟ از سلام. از دیده شدن. از پذیرفته شدن. از این که بگوییم «خودم، تو را می‌بینم. تو را می‌پذیرم. دوستت دارم».

شب که می‌خواهم بخوابم، دوباره می‌روم جلوی آینه. به خودم نگاه می‌کنم. می‌گویم: «سلام. امروز خوب بودی. خسته نباشی. ببخش اگر اشتباه کردی. فردا بهتر می‌شوی. شب خوبی داشته باشی.» بعد چراغ را خاموش می‌کنم و با آرامش می‌خوابم. انگار که کسی کنارم باشد و سرم را نوازش کند.

پس از امروز، به خودت سلام کن. جلوی آینه، یا توی دلت، یا با صدای بلند. بگو «سلام، من». شاید اولش خنده‌دار باشد. اما ادامه بده. می‌بینی که چطور این سلام ساده، بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که می‌توانی به خودت بدهی. هدیه حضور، هدیه پذیرش، هدیه عشق.

سلام بر من، سلام بر تو، سلام بر ما. سلام بر انسان کوچکی که درونمان زندگی می‌کند و منتظر دیده شدن است.

انشا درباره سالی که گذشت (۱۰ انشای جدید و ادبی برای تمامی پایه‌ها)

 انشای چهارم: سلام بر سختی‌ها

 انشای چهارم: سلام بر سختی‌ها

سلام. این بار نه به انسان، نه به طبیعت، نه به خود. به سختی‌ها. به مشکلات. به روزهایی که دلم گرفته. به اتفاقاتی که نقشه‌هایم را به هم ریختند.

عجیب است، نه؟ کسی به سختی‌ها سلام می‌کند؟ ما که معمولاً از آنها فرار می‌کنیم، آنها را نادیده می‌گیریم، از دستشان عصبانی هستیم. اما شاید وقتش رسیده که با سختی‌ها آشتی کنیم. شاید وقتش رسیده که به آنها سلام کنیم و بگوییم «خوش آمدی، بیا تا با هم روبه‌رو شویم».

یک سال پیش، یکی از نزدیکانم بیمار شد. روزهای سختی بود. بیمارستان، راهروها، بوی الکل، چشم‌های نگران مادرم. از خدا عصبانی بودم. از زندگی عصبانی بودم. از همه چیز. اما یک شب، نشستم و با خودم فکر کردم. گفتم: «سلام ای روزهای سخت. نمی‌گویم خوش آمدی، چون دلم خوش نیامد. اما می‌گویم سلام، می‌بینمت، می‌شناسمت، می‌خواهم از تو یاد بگیرم.»

از آن شب، نگاهم به سختی‌ها عوض شد. دیگر فرار نمی‌کردم. روبرویشان می‌ایستادم و می‌گفتم «سلام، بیا ببینیم چه درسی برایم داری». و راستش، هر سختی درسی داشت. بیماری به من صبر یاد داد. شکست به من تواضع یاد داد. تنهایی به من خودشناسی یاد داد. درد به من همدلی یاد داد.

در فرهنگ ما، به سختی‌ها «بلا» می‌گویند. اما گفته‌اند «بلا، وسیله امتحان است». یعنی سختی‌ها، آزمون‌هایی هستند برای رشد. نمی‌شود بدون سختی رشد کرد. همان طور که یک دانه باید از تاریکی خاک بگذرد تا به نور برسد، ما هم باید از تاریکی سختی‌ها بگذریم تا به روشنایی برسیم.

امام علی (ع) می‌فرمایند: «الصبر مفتاح الفرج» یعنی صبر کلید گشایش است. اما صبر از کجا می‌آید؟ از پذیرش. از سلام کردن به سختی. از این که بگوییم «می‌دانم سخت است، اما می‌مانم. می‌دانم درد دارد، اما تحمل می‌کنم. می‌دانم طولانی است، اما صبر می‌کنم».

هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، قبل از هر کاری، به مشکلاتی که ممکن است امروز بیایند سلام می‌کنم. می‌گویم: «سلام ای مشکلات. نمی‌دانم چه دارید برایم، اما می‌گویم سلام. چون می‌دانم شما معلمید. می‌دانم برای رشد من آمدید. می‌دانم بدون شما نمی‌شود.»

این سلام، ترسم را کم می‌کند. اضطرابم را کاهش می‌دهد. به من نیرو می‌دهد که روبروی مشکلات بایستم، نه اینکه فرار کنم. چون می‌دانم فرار، مشکلی را حل نمی‌کند. فقط آن را به تعویق می‌اندازد. اما سلام و پذیرش، اولین قدم حل مسئله است.

سختی‌ها مهمانان ناخوانده زندگی هستند. اما شاید اگر به آنها سلام کنیم، رفتارشان عوض شود. شاید دیگر آن قدر ترسناک نباشند. شاید دیگر آن قدر سنگین نباشند. شاید بتوانیم دستشان بگیریم و با هم راه برویم تا جاده هموارتر شود.

حالا هر وقت مشکلی می‌آید، نفس عمیق می‌کشم، لبخند می‌زنم و می‌گویم: «سلام، خوش آمدی. می‌دانستم می‌آیی. منتظرت بودم. حالا ببینیم چطور از تو عبور می‌کنم.» و عبور می‌کنم. شاید با سختی، شاید با درد، شاید با زمین خوردن. اما عبور می‌کنم. چون سلام کرده‌ام. پذیرفته‌ام. روبه‌رو شده‌ام.

پس اگر امروز با مشکلی روبه‌رو شدی، فرار نکن. ناامید نشو. قهر نکن. بایست. به چشم‌هایش نگاه کن. بگو «سلام». ببین چه می‌شود. شاید معجزه‌ای رخ دهد. شاید همان سلام، کلید گشایش باشد.

سلام بر سختی‌ها. سلام بر دردها. سلام بر روزهای سخت. شما معلمان بزرگ زندگی‌اید. ما برای یادگیری به شما نیاز داریم. خوش آمدید.

انشا در مورد سالمندان و دوران پیری ( ۱۰ انشای جدید برای تمامی پا‌یه‌ها )

 انشای پنجم: سلامی به بلندای یک لبخند

گاهی یک سلام، فقط یک کلمه نیست. گاهی یک سلام، یک لبخند است. یک نگاه. یک حرکت دست. یک سر تکان دادن. گاهی بدون یک کلمه هم می‌شود سلام کرد. با دل. با رفتار. با بودن.

در اتوبوس بودم. شلوغ بود و گرم. همه عجله داشتند، همه ناراحت بودند. یک خانم مسن سوار شد. با چشمانی خسته و دستانی لرزان. ایستاد. کسی بلند نشد. نگاهش کردم. نگاه کردم به آدم‌هایی که چشم‌هایشان را بسته بودند تا نبینند. دلم گرفت. بلند شدم و اشاره کردم بنشیند. لبخند زدم. بدون کلمه. خانم مسن نشست و نگاهم کرد. همان نگاه، یک سلام بود. یک دنیا سلام.

یک روز، در خیابان پسربچه‌ای را دیدم که گم شده بود. گریه می‌کرد. رفتم کنارش. چیزی نگفتم. فقط دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. نگاهش کردم. آرام آرام گریه‌اش بند آمد. همان دست روی شانه، یک سلام بود. یک «نترس، من هستم».

سلام، فقط با زبان نیست. سلام با چشم است، با دست است، با دل است. یک نگاه مهربان، می‌تواند سلامی باشد به کسی که سال‌هاست سلام نشنیده. یک لبخند ساده، می‌تواند سلامی باشد به کسی که از غم خم شده است. یک حرکت کوچک، می‌تواند سلامی باشد به کسی که فکر می‌کند هیچ کس او را نمی‌بیند.

من در مدرسه دوستی دارم که خیلی ساکت است. هیچ کس با او حرف نمی‌زند. یک روز تصمیم گرفتم کنارش بنشینم. چیزی نگفتم. فقط نشستم. نگاهم کرد. منتظر بود حرفی بزنم. اما من حرفی نزدم. فقط لبخند زدم. بعد از چند دقیقه، او هم لبخند زد. آن لبخند، جواب سلام من بود. از آن روز، هر روز بدون حرف زدن، کنار هم می‌نشینیم. شاید عجیب باشد، اما شاید عمیق‌ترین دوستی من، با همین سلام بی‌کلام شروع شد.

در فرهنگ ما، لبخند یک صدقه محسوب می‌شود. پیامبر اسلام (ص) می‌فرمایند: «تبسمک فی وجه اخیک صدقه» یعنی لبخند زدن به روی برادرت صدقه است. لبخند، همان سلام بی‌کلام است. همان پیام دوستی است. همان اعلام صلح است.

حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم بهترین سلام‌هایی که گرفته‌ام، بی‌کلام بوده‌اند. سلام مادرم با نگاه نگرانش وقتی مریض بودم. سلام پدرم با دستی که روی سرم می‌گذاشت. سلام دوستم با پیامی که بی‌مناسبت فرستاد. سلام معلمم با سری تکان دادن وقتی جواب درست دادم. همه این‌ها سلام بودند. قشنگ‌ترین سلام‌ها.

اما برای سلام بی‌کلام، باید حاضر باشی. باید ببینی. باید چشم‌هایت را باز کنی و به اطراف نگاه کنی. کسی هست که به یک لبخند نیاز دارد. کسی هست که به یک نگاه مهربان نیاز دارد. کسی هست که منتظر یک حرکت ساده است تا بفهمد تنها نیست.

از امروز، تمرین می‌کنم. هر روز، حداقل به یک نفر بدون کلام سلام می‌کنم. یک لبخند، یک نگاه، یک دست روی شانه. می‌خواهم ببینم دنیا چقدر می‌تواند گرم شود با همین سلام‌های کوچک بی‌کلام. می‌خواهم ببینم چند نفر را می‌شود با یک لبخند نجات داد.

سلام بر تو که این متن را می‌خوانی. سلامم را می‌بینی؟ در همین کلماتی که می‌نویسم، در همین احساسی که منتقل می‌شود، در همین لحظه‌ای که با هم شریکیم. سلام. بدون صدا. بدون لبخند (چون مرا نمی‌بینی). اما از ته قلب. سلام.

 انشای ششم: سلام بر خدا

هر صبح که بیدار می‌شوم، اول از همه به خدا سلام می‌کنم. نه با زبان، با دل. می‌گویم: «سلام ای خدای من. باز هم یک روز تازه. باز هم فرصتی دوباره. ممنونم که بیدارم کردی. ممنونم که نفس می‌کشم. ممنونم که هستی.»

نماز که می‌خوانم، سلام نماز را که می‌دهم، انگار دارم به خدا سلام می‌کنم. «السلام علیکم و رحمه الله و برکاته». راستش، من آن سلام را فقط به فرشته‌های دو طرفم نمی‌دهم. به خدا هم می‌دهم. شاید عجیب باشد، اما من با خدا این طور حرف می‌زنم. ساده، بی‌تکلف، مثل یک دوست.

یک روز، از مادرم پرسیدم: «مامان، با خدا چطور حرف بزنم؟» گفت: «هر جور دلت می‌خواهد. خدا رسم و رسوم ندارد. خدا دل را می‌خواند، نه زبان را.» از آن روز، من با خدا هر طور که دوست دارم حرف می‌زنم. گاهی با نماز، گاهی با دعا، گاهی فقط با یک سلام ساده از ته دل.

شب‌ها که می‌خواهم بخوابم، باز هم به خدا سلام می‌کنم. می‌گویم: «سلام ای خدای من. روز خوبی بود. ممنونم. ببخش اگر اشتباه کردم. از تو راضی هستم. امیدوارم تو هم از من راضی باشی.» بعد چشمانم را می‌بندم و با آرامش می‌خوابم. انگار که کسی کنارم باشد و مواظبم باشد.

در قرآن آمده است که وقتی کسی به شما سلام می‌کند، شما باید جوابی بهتر از آن بدهید. «و اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها». من با خدا این طور رفتار می‌کنم. او به من سلام می‌کند با هر نعمتی که می‌دهد، با هر صبحی که می‌فرستد، با هر نفس که به من هدیه می‌کند. من هم جوابش را می‌دهم با بهترین سلامم: با نماز، با دعا، با شکر.

گاهی پیش می‌آید که دلم می‌گیرد. هیچ کس نیست. تنها هستم. در آن تنهایی، رو به آسمان می‌کنم و می‌گویم: «سلام خدای من. تنهام. کسی نیست. فقط تو هستی. ممنونم که هستی.» و بعد از این سلام، دیگر احساس تنهایی نمی‌کنم. انگار که خدا دستش را گذاشته باشد روی شانه‌ام.

سلام به خدا، یعنی باور. یعنی ایمان. یعنی اینکه بدانی کسی هست که همیشه می‌شنود، همیشه می‌بیند، همیشه هست. حتی وقتی هیچ کس نیست. حتی وقتی همه درها بسته است. حتی وقتی تاریک‌ترین شب‌های زندگی.

ما در نماز روزانه‌مان بارها سلام می‌دهیم. به پیامبر، به بندگان صالح خدا، به فرشته‌ها. اما شاید باید یک سلام ویژه هم برای خدا داشته باشیم. نه که خدا نیاز به سلام ما دارد، خدا بی‌نیاز است. ما نیاز داریم. ما نیاز داریم که با او ارتباط برقرار کنیم. ما نیاز داریم که با او حرف بزنیم. ما نیاز داریم که به او سلام کنیم.

حالا هر وقت دلم می‌خواهد، هر جا که هستم، با خدا سلام می‌کنم. توی اتوبوس، توی خیابان، قبل از امتحان، بعد از موفقیت، در سختی، در آسانی. می‌گویم: «سلام». همین. یک کلمه. اما پر از معنا. پر از ارتباط. پر از عشق.

سلام بر تو ای خدای من. ای مهربان‌ترین مهربانان. ای آنکه همیشه هستی، همیشه می‌بینی، همیشه می‌شنوی. سلام. سلامی از ته قلب، از ته وجود، از تمام هستی من. سلام.

انشا در مورد جاده | چندین انشا درباره جاده برای تمامی پایه‌ها

 انشای هفتم: سلامی که جواب ندارد

گاهی سلام می‌کنی، اما جواب نمی‌شناسی. سکوت می‌شود. سنگینی می‌شود. یک حس بد. انگار که حرف تو نادیده گرفته شده، وجود تو دیده نشده، حضور تو انکار شده است.

یک بار، وارد کلاس شدم. با شوق و لبخند. گفتم: «سلام». هیچ کس جواب نداد. همه سرشان توی کتاب‌هایشان بود. ایستادم. چند ثانیه بعد دوباره گفتم: «سلام». باز هم جوابی نیامد. نشستم. دلم گرفت. نه به خاطر اینکه سلامم را نشنیدند، به خاطر اینکه نادیده گرفته شدم. انگار که نبودم.

آن روز فهمیدم که جواب ندادن به سلام، چقدر می‌تواند آزاردهنده باشد. از آن روز، تصمیم گرفتم همیشه به سلام دیگران جواب بدهم. حتی اگر صدا نشنوم، حتی اگر در شلوغی گم شده باشد، حتی اگر از سر ادب باشد. چون می‌دانم پشت آن سلام، یک انسان است با یک دنیا احساس.

اما یک نوع سلام هم هست که جواب ندارد. نه به خاطر بی‌ادبی طرف مقابل، به خاطر اینکه او نمی‌تواند جواب بدهد. مثل سلام به کسی که رفته. به کسی که دیگر نیست.

پدربزرگم را خیلی دوست داشتم. هر روز صبح که بیدار می‌شدم، می‌رفتم پیشش و می‌گفتم «سلام بابابزرگ». او هم می‌گفت «سلام علیکم، ننه جان». حالا پدربزرگ رفته. چند سالی می‌شود. اما من هنوز هر روز صبح به او سلام می‌کنم. نه با صدا، با دل. می‌گویم: «سلام بابابزرگ. خوبی؟ دلم برایت تنگ شده.» جوابی نمی‌شنوم. اما حس می‌کنم جوابم را داده است. با خاطراتش، با حضورش در قلبم، با عشقی که هنوز هست.

سلام به مرده‌ها، جواب ندارد. اما این سلام، خودش جواب است. جواب عشق است. جواب وفاداری است. جواب به یاد داشتن است.

گاهی به خودم در آینه سلام می‌کنم و جواب می‌شنوم. گاهی به خدا سلام می‌کنم و جواب را در دلم حس می‌کنم. گاهی به طبیعت سلام می‌کنم و جواب را در نسیم می‌بینم. گاهی به رفته‌ها سلام می‌کنم و جواب را در خاطره می‌یابم.

اما آن سلامی که جواب ندارد، سخت است. آن ایستادن مقابل در بسته، آن حرف زدن با دیوار، آن منتظر ماندن برای کسی که نمی‌آید. سخت است. اما شاید همین سلام‌های بی‌جواب، ما را قوی‌تر می‌کنند. شاید به ما یاد می‌دهند که ببخشیم، رها کنیم، ادامه دهیم.

من هنوز هم به کسانی که به سلامم جواب ندادند، سلام می‌کنم. شاید روزی جواب بدهند. شاید نه. اما من وظیفه خودم را انجام می‌دهم. من سلام می‌کنم. چون سلام کردن، کار من است. جواب دادن، کار دیگران.

پس اگر امروز به کسی سلام کردی و جواب نشنیدی، ناراحت نباش. شاید آن روزش نبود. شاید حواسش جای دیگر بود. شاید نتواست. تو فقط سلام کن. بدون چشمداشت. بدون توقع. سلام کن و برو. بگذار باری که برداشته‌ای، همان بار تو باشد. سبک یا سنگین، اما مال تو.

سلام بر تو که جواب دادی. و سلام بر تو که نداددی. هر دو، معلم من بودید.

 انشای هشتم: سلام در فرهنگ ما

 انشای هشتم: سلام در فرهنگ ما

در فرهنگ ایرانی، سلام جایگاه ویژه‌ای دارد. از قدیم‌ترین روزها، وقتی دو انسان به هم می‌رسیدند، اول سلام می‌کردند. با دست، با کلاه، با تعظیم، یا با زبان. سلام، نشانه ادب بود، نشانه احترام، نشانه صلح.

در شاهنامه فردوسی، وقتی قهرمانان به هم می‌رسند، اول سلام می‌کنند. رستم و سهراب، در آن لحظه غم‌انگیز که پسر را می‌کشد، باز هم سلام می‌کند. «سلامی بدو کرد رستم پاک». یعنی حتی در اوج دشمنی و جنگ، سلام هست. سلام، خط قرمز است. خطی که نباید از آن رد شد.

در فرهنگ اسلامی، سلام یکی از نام‌های خداوند است. «السلام» یعنی آن که سلامت‌بخش است. وقتی ما به هم سلام می‌کنیم، گویی نام خدا را بر زبان می‌رانیم. سلام، یک دعاست. آرزوی سلامتی برای طرف مقابل.

پیامبر اسلام (ص) می‌فرمایند: «لا تدخلون الجنه حتی تؤمنوا و لا تؤمنوا حتی تحابوا، افلا ادلکم علی شی اذا فعلتموه تحاببتم؟ افشوا السلام بینکم». یعنی داخل بهشت نمی‌شوید مگر ایمان بیاورید، و ایمان نمی‌آورید مگر همدیگر را دوست داشته باشید. آیا شما را به چیزی راهنمایی کنم که اگر انجام دهید همدیگر را دوست خواهید داشت؟ سلام را در میان خودتان منتشر کنید.

سلام منتشر کردن، یعنی به هر کس که می‌رسی، سلام کن. نه فقط دوستان، به غریبه‌ها هم. به پیر و جوان، به زن و مرد، به بزرگ و کوچک. سلام، مرز نمی‌شناسد. سلام، به همه تعلق دارد.

در گذشته، سلام کردن رسم‌های زیبایی داشت. بزرگترها به کوچکترها سلام می‌کردند و کوچکترها با احترام جواب می‌دادند. مردم کوچه و بازار به هم سلام می‌کردند. حتی رهگذران غریبه. سلام، نخ اجتماعی بود که آدم‌ها را به هم وصل می‌کرد. جامعه را گرم نگه می‌داشت.

اما امروز، انگار سلام کم شده است. همه با گوشی‌هایشان سرگرم‌اند. از کنار هم رد می‌شوند بدون اینکه نگاه کنند، بدون اینکه سلام کنند. آپارتمان‌های امروز، همسایه‌هایی دارند که اسم هم را نمی‌دانند. کوچه‌های امروز، رهگذرانی دارند که به هم لبخند نمی‌زنند. شهرهای امروز، پر از آدم‌های تنهاست. شاید چون سلام کم شده است.

ما می‌توانیم دوباره سلام را به زندگی‌مان برگردانیم. شروع کنیم از خودمان. امروز که از خانه بیرون می‌رویم، به اولین کسی که می‌بینیم سلام کنیم. به فروشنده، به راننده، به همسایه، به رهگذر. ببینیم چه می‌شود. شاید آن سلام، یک ارتباط جدید بسازد. شاید دل کسی را شاد کند. شاید روز کسی را بسازد. شاید جامعه را کمی گرم‌تر کند.

سلام، یک کلمه است. اما می‌تواند یک فرهنگ باشد. فرهنگ احترام، فرهنگ ارتباط، فرهنگ انسانیت. بیایید این فرهنگ را زنده نگه داریم. به بچه‌هایمان یاد بدهیم که سلام کنند. به دوستانمان یادآوری کنیم که سلام کنند. به خودمان یادآوری کنیم که هر روز، به هر کس، از ته قلب سلام کنیم.

سلام بر تو که این را می‌خوانی. سلام بر فرهنگ ایرانی-اسلامی که به ما یاد داد چگونه محترمانه زندگی کنیم. و سلام بر روزی که دوباره همه به هم سلام کنند، بدون منتظر ماندن برای جواب، فقط برای خوب بودن.

 انشای نهم: سلام از راه دور

همه سلام‌ها رو در رو نیست. گاهی سلام از راه دور می‌رسد. یک تماس تلفنی، یک پیام کوتاه، یک نامه، یا حتی یک سلام در دل. این سلام‌های دور، گاهی از سلام‌های رو در رو هم قشنگ‌ترند. چون برای رسیدن، راه زیادی آمده‌اند.

دوست دوران کودکی‌ام چند سال پیش مهاجرت کرد. رفت آن سوی دنیا. دیگر نه می‌بینمش، نه صدایش را می‌شنوم مگر گاهی. اما هر سال روز تولدم، برایم پیام می‌فرستد. فقط «سلام. تولدت مبارک. دلم برایت تنگ شده». همین. سلام کوچکی از آن سوی دنیا. اما تمام هستی من را گرم می‌کند. انگار که کنارم است، روبرویم ایستاده و دست می‌دهد.

یک بار، مادربزرگم برایم نامه نوشت. نامه کاغذی، با خط درشت و لرزان. اولش نوشته بود: «سلام ننه جانم». آن سلام، آنقدر مهربان بود، آنقدر واقعی، که انگار صدای مادربزرگ را می‌شنیدم که می‌گوید «سلام». نامه را بارها خواندم. هر بار که می‌خواندم، دوباره سلام مادربزرگ را می‌شنیدم.

گاهی سلام از راه دور، بدون کلام است. یک صبح، از خواب بیدار شدم. دلم می‌خواست با دوستم حرف بزنم. دقیقاً همان لحظه، گوشی‌ام زنگ خورد. او بود. گفت: «سلام. هیچی، فقط دلم برات تنگ شده بود.» باورم نمی‌شد. انگار که فکرم را خوانده بود. آن سلام، جادویی بود.

در زمان کرونا، سلام‌های دور خیلی مهم شدند. نمی‌شد دست داد، نمی‌شد رو در رو سلام کرد. اما از پشت ماسک، با چشم‌ها سلام می‌کردیم. از پشت پنجره، با دست تکان دادن. از پشت تلفن، با صدای گرم. یاد گرفتیم که می‌شود از دور هم سلام کرد. شاید نه به قشنگی رو در رو، اما به اندازه‌ای گرم و دوست‌داشتنی.

حالا هر وقت کسی از راه دور به من سلام می‌کند، حس خاصی دارم. انگار که در میان این همه شلوغی و روزمرگی، کسی مرا به یاد آورده است. کسی فکر من بوده است. کسی برایم وقت گذاشته است. این حس، شیرین است. عمیق است. ماندگار است.

من هم سعی می‌کنم از راه دور به دیگران سلام کنم. نه فقط در روز تولد یا عید، گاهی بی‌مناسبت. یک پیام کوتاه: «سلام، خوبی؟ فقط خواستم بگویم بهت فکر می‌کردم». نمی‌دانم برایشان مهم است یا نه. اما برای من مهم است که بگویم. چون می‌خواهم بدانند نیستند، اما هستند. دورند، اما نزدیک.

سلام از راه دور، پلی است بر فاصله‌ها. جاده‌ای است برای رسیدن دل‌ها به هم. فریادی است که می‌گوید «من هنوز هستم، تو هنوز هستی، ما هنوز هستیم».

پس اگر کسی را داری که دوستش داری اما دور است، امروز به او سلام کن. یک تماس، یک پیام، یک نامه. بگو «سلام». ببین چطور آن سلام، تمام کیلومترهای فاصله را کم می‌کند. ببین چطور دوباره نزدیک می‌شوید. ببین چطور یک کلمه می‌تواند معجزه کند.

سلام بر تو که دوری اما نزدیک. سلام بر این فناوری که ما را وصل می‌کند. سلام بر عشقی که از راه دور هم می‌رسد.

انشا صحبت های نیمکت مدرسه ( ۱۰ نگارش برای تمامی پایه‌ها )

 انشای دهم: سلام و خداحافظی

سلام و خداحافظی، دو روی یک سکه‌اند. یکی آغاز است، یکی پایان. یکی می‌گوید «می‌آیم»، یکی می‌گوید «می‌روم». اما هر دو، یک چیز مشترک دارند: ادب، احترام، و انسانیت.

ما در زندگی‌مان بارها سلام می‌کنیم و بارها خداحافظی. به آدم‌ها، به جاها، به روزها، به سال‌ها. اما آیا تا به حال فکر کرده‌ایم که چه می‌گوییم؟ «خداحافظ» یعنی «خدا حافظت باشد». یک دعا. آرزوی سلامتی و نگه‌داری از سوی خدا. همان طور که سلام، آرزوی سلامتی است، خداحافظ هم آرزوی حفاظت است.

دوستی دارم که همیشه وقتی می‌خواهد برود، به جای خداحافظی، می‌گوید «سلام بر روزهای آینده». یعنی نمی‌گوید تمام شد، می‌گوید بعداً می‌بینمت. خداحافظی او، یک سلام دیگر است. یک وعده دیدار.

من از خداحافظی خوشم نمی‌آید. مخصوصاً از آن خداحافظی‌هایی که می‌دانی دیگر سلامی در کار نیست. وقتی کسی می‌رود و برنمی‌گردد. وقتی یک دوره تمام می‌شود و دیگر تکرار نمی‌شود. وقتی باید بگویی خداحافظ، در حالی که دلت نمی‌خواهد.

پدربزرگم آخرین باری که مرا دید، قبل از رفتن، گفت: «خداحافظ ننه جانم». آن خداحافظی، مثل یک چاقو توی دلم فرو رفت. چون می‌دانستم دیگر سلامی در کار نیست. همان خداحافظی، آخرین حرف او بود. آخرین کلمه. بعد از آن، فقط سکوت.

اما یاد گرفتم که خداحافظی، پایان نیست. فقط یک تغییر است. یک جابه‌جایی. پدربزرگ رفته، اما سلامم را که می‌کنم، جوابش را می‌شنوم. در دلم، در یادم، در عشقم.

حالا هر وقت باید خداحافظی کنم، سعی می‌کنم مثل دوستم باشم. بگویم «سلام بر روزهای آینده». یعنی این پایان نیست. فقط «فعلاً» است. تا سلامی دیگر، تا دیداری دیگر، تا لبخندی دیگر.

سلام و خداحافظی، هر دو هنرند. هنر شروع کردن و هنر تمام کردن. بعضی شروع کردن بلدند اما تمام کردن نه. بعضی تمام کردن بلدند اما شروع کردن نه. خوشبخت کسی است که هر دو را بداند. که هم بتواند سلام کند با شوق، هم بتواند خداحافظی کند بدون افسوس.

من هنوز در حال یادگیری‌ام. یاد می‌گیرم چطور سلام کنم بدون ترس از خداحافظی. یاد می‌گیرم چطور خداحافظی کنم بدون تلخی. یاد می‌گیرم که هر خداحافظی، سلامی است برای شروع دوباره. هر پایان، آغازی است.

پس امروز، به هر کس که دوستش داری، سلام کن. و وقتی وقت رفتن شد، به او خداحافظی کن. اما نه با دل سرد، با امید دیدار دوباره. بگو «خداحافظ، اما نه برای همیشه. تا سلامی دیگر».

سلام بر همه شروع‌ها، و خداحافظ بر همه پایان‌ها. اما با این امید که هیچ پایانی، واقعاً پایان نباشد. فقط یک «تا بعد».

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.