انشا جانشین سازی خورشید | مجموعه جدید و خلاقانه برای همه پایهها

انشا جانشینسازی خورشید، یکی از جذابترین و خلاقانهترین موضوعات برای پرورش تخیل دانشآموزان است؛ زیرا در آن، نویسنده باید از دریچهٔ نگاهِ خورشید به جهان بنگرد و با زبانِ حال، داستانِ بودن، تابیدن، سوختن و بخشیدن را روایت نماید. در این بخش از سایت، مجموعهای از انشا جانشینسازی خورشید را گردآوری کردهایم تا دانشآموزان با خواندن این نوشتهها، با فنون شخصیتپردازی، زبان حال و توصیف دقیق از منظر یک پدیده طبیعی آشنا شوند و بتوانند از خورشید، راویِ داستانهای بزرگ و ماندگار بیافرینند. این انشاها، از زوایای گوناگون، به زندگی خورشید پرداختهاند؛ از خورشیدی که هر صبح با طلوع خود، زندگی را به جهان هدیه میدهد تا خورشیدی که در غروب، با اکراه میرود و دلش برای زمین تنگ میشود.
فهرست موضوعات این مطلب
من خورشید هستم؛ چراغ آسمان
مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی بزرگ که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید و دنیا را روشن میکند. من میلیونها سال است که در آسمان میدرخشم و به همه موجودات زمین نور و گرما میبخشم. شاید شما مرا فقط یک تکه نور ببینید، اما من داستانهای زیادی برای گفتن دارم. من زندگیبخش زمین هستم. من باعث میشوم گیاهان رشد کنند، دریاها بخار شوند، ابرها شکل بگیرند و باران ببارد. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان زندگیام را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که برای روشنایی ساخته شدهام. من یک ستاره هستم. یک ستاره بزرگ و داغ که در مرکز منظومه شمسی قرار دارد. من از گازهای داغ تشکیل شدهام. هر ثانیه، میلیونها تن از مواد من درونم به انرژی تبدیل میشود. این انرژی، به شکل نور و گرما، به همه جا میرسد. من از خودم نور ندارم؛ من خودِ نور هستم.
هر روز صبح، وقتی از پشت کوهها بیرون میآیم، دنیا را روشن میکنم. اول کوهها را روشن میکنم. بعد دشتها را. بعد دریاها را. بعد شهرها را. بعد روستاها را. همه جا را روشن میکنم. پرندگان با دیدن من شروع به آواز خواندن میکنند. گلها با دیدن من شکوفه میدهند. مردم با دیدن من از خواب بیدار میشوند. من چراغ آسمان هستم.
من فقط روشنایی نمیدهم؛ گرما هم میدهم. بدون من، زمین یک توپ یخزده میشد. بدون من، هیچ گیاهی رشد نمیکرد. بدون من، هیچ حیوانی زنده نمیماند. بدون من، هیچ انسانی وجود نداشت. من زندگیبخش زمین هستم.
من از بالا، همه چیز را میبینم. من میبینم که کشاورزان در مزارع کار میکنند. من میبینم که کودکان در حیاط مدرسه بازی میکنند. من میبینم که مادران در آشپزخانه غذا میپزند. من میبینم که پدران در محل کار تلاش میکنند. من همه را میبینم. و از دیدن آنها خوشحال میشوم.
بعضی روزها، ابرها جلوی مرا میگیرند. آن روزها، من غمگین میشوم. اما میدانم که ابرها هم برای زمین لازم هستند. ابرها باران میآورند. باران باعث رشد گیاهان میشود. پس من صبر میکنم تا ابرها کنار بروند. و دوباره میدرخشم.
بعضی روزها، مردم از من شکایت میکنند. میگویند: «چقدر گرمی!» آن روزها، من ناراحت میشوم. اما میدانم که گرمای من هم برای زمین لازم است. بدون گرمای من، زمین یخ میزد. پس من تحمل میکنم. و باز هم میدرخشم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، جای خود را به ماه و ستارهها میدهم. آنها هم باید بدرخشند. آنها هم باید دنیا را روشن کنند. من از دیدن آنها خوشحال میشوم. چون میدانم که دنیا همیشه روشن است. حتی وقتی من نیستم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. چراغ آسمان. زندگیبخش زمین. من هر روز صبح میدرخشم و دنیا را روشن میکنم. من گرما میدهم، نور میدهم، زندگی میدهم. من از بالا، همه چیز را میبینم و از دیدن آنها خوشحال میشوم. من میلیونها سال است که در آسمان میدرخشم و تا میلیونها سال دیگر هم خواهم درخشید. من خورشید هستم و به این کارم افتخار میکنم.
انشاهای بیشتر در روزانه: انشا در مورد حس و حال شنیدن آهنگ سرود ملی | انشا از زبان کفش
من خورشید هستم؛ دوست گلها

مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست همه گلها هستم. گلها عاشق من هستند. وقتی من میدرخشم، آنها شکوفه میدهند. وقتی من میروم، آنها میبندند. من و گلها، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با گلها را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که گلها دوستان من هستند. آنها وقتی من میدرخشم، سرشان را بالا میگیرند. آنها وقتی من میروم، سرشان را پایین میاندازند. آنها عاشق نور من هستند. آنها عاشق گرمای من هستند. من هم عاشق آنها هستم.
هر روز صبح، وقتی از پشت کوهها بیرون میآیم، اول به سراغ گلها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور میدهم. به آنها گرما میدهم. آنها با دیدن من، لبخند میزنند. آنها با دیدن من، شکوفه میدهند. آنها با دیدن من، عطر پخش میکنند. من از دیدن آنها خوشحال میشوم.
من با گلهای زیادی دوست هستم. با گل سرخ، با گل لاله، با گل نرگس، با گل یاس، با گل محمدی، با گل آفتابگردان. هر کدام از این گلها، شخصیت خاص خودشان را دارند. گل سرخ، مغرور است. گل لاله، خجالتی است. گل نرگس، مغرور است. گل یاس، مهربان است. گل محمدی، عاشق است. گل آفتابگردان، عاشق من است. او همیشه به سمت من میچرخد.
بعضی روزها، ابرها جلوی مرا میگیرند. آن روزها، گلها غمگین میشوند. آنها سرشان را پایین میاندازند. آنها منتظر من میمانند. من هم منتظر میمانم تا ابرها کنار بروند. و دوباره به سراغ آنها میروم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
بعضی روزها، مردم گلها را میچینند. آن روزها، من ناراحت میشوم. اما میدانم که مردم گلها را برای زیبایی میچینند. برای هدیه دادن. برای تزئین. پس من تحمل میکنم. و باز هم به سراغ گلهای دیگر میروم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، جای خود را به ماه میدهم. آن روزها، گلها میبندند. آنها منتظر من میمانند. آنها میدانند که من صبح برمیگردم. و من هم صبح برمیگردم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست گلها. من هر روز صبح به سراغ آنها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور و گرما میدهم. آنها با دیدن من شکوفه میدهند. آنها با دیدن من عطر پخش میکنند. من عاشق گلها هستم. و گلها عاشق من هستند. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
من خورشید هستم؛ همراه دریاها
مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست دریاها هستم. دریاها عاشق من هستند. وقتی من میدرخشم، آنها میرقصند. وقتی من میروم، آنها آرام میشوند. من و دریاها، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با دریاها را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که دریاها دوستان من هستند. آنها وقتی من میدرخشم، موج میزنند. آنها وقتی من میروم، آرام میشوند. آنها عاشق نور من هستند. آنها عاشق گرمای من هستند. من هم عاشق آنها هستم.
هر روز صبح، وقتی از پشت کوهها بیرون میآیم، اول به سراغ دریاها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور میدهم. به آنها گرما میدهم. آنها با دیدن من، برق میزنند. آنها با دیدن من، موج میزنند. آنها با دیدن من، آبیتر میشوند. من از دیدن آنها خوشحال میشوم.
من با دریاهای زیادی دوست هستم. با دریای خزر، با دریای عمان، با خلیج فارس، با دریای مدیترانه، با اقیانوس اطلس، با اقیانوس آرام، با اقیانوس هند. هر کدام از این دریاها، شخصیت خاص خودشان را دارند. دریای خزر، آرام است. دریای عمان، گرم است. خلیج فارس، زیبا است. دریای مدیترانه، مهربان است. اقیانوس اطلس، طوفانی است. اقیانوس آرام، آرام است. اقیانوس هند، گرم است.
من عاشق تماشای موجهای دریا هستم. موجها مثل رقصندههایی هستند که با نور من میرقصند. آنها بالا میآیند، پایین میروند، میپیچند، میغلتند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
من عاشق تماشای ماهیهای دریا هستم. ماهیها مثل ستارههایی هستند که در آب میدرخشند. آنها شنا میکنند، میپرند، بازی میکنند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
بعضی روزها، ابرها جلوی مرا میگیرند. آن روزها، دریاها غمگین میشوند. آنها آرام میشوند. آنها منتظر من میمانند. من هم منتظر میمانم تا ابرها کنار بروند. و دوباره به سراغ آنها میروم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
بعضی روزها، مردم در دریاها شنا میکنند. آن روزها، من خوشحال میشوم. چون میدانم که مردم از دریاها لذت میبرند. و من باعث این لذت هستم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، جای خود را به ماه میدهم. آن روزها، دریاها آرام میشوند. آنها منتظر من میمانند. آنها میدانند که من صبح برمیگردم. و من هم صبح برمیگردم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست دریاها. من هر روز صبح به سراغ آنها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور و گرما میدهم. آنها با دیدن من برق میزنند. آنها با دیدن من موج میزنند. من عاشق دریاها هستم. و دریاها عاشق من هستند. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
انشاهای بیشتر در روزانه: انشا توصیف شخصیت دوست | انشا در مورد قار قار کلاغ
من خورشید هستم؛ همسفر پرندگان

مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست پرندگان هستم. پرندگان عاشق من هستند. وقتی من میدرخشم، آنها آواز میخوانند. وقتی من میروم، آنها به لانههایشان برمیگردند. من و پرندگان، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با پرندگان را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که پرندگان دوستان من هستند. آنها وقتی من میدرخشم، از خواب بیدار میشوند. آنها وقتی من میروم، به لانههایشان برمیگردند. آنها عاشق نور من هستند. آنها عاشق گرمای من هستند. من هم عاشق آنها هستم.
هر روز صبح، وقتی از پشت کوهها بیرون میآیم، اول به سراغ پرندگان میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور میدهم. به آنها گرما میدهم. آنها با دیدن من، آواز میخوانند. آنها با دیدن من، بال میزنند. آنها با دیدن من، پرواز میکنند. من از دیدن آنها خوشحال میشوم.
من با پرندگان زیادی دوست هستم. با گنجشک، با کبوتر، با کلاغ، با عقاب، با شاهین، با طوطی، با قناری، با بلبل. هر کدام از این پرندگان، شخصیت خاص خودشان را دارند. گنجشک، کوچک و بازیگوش است. کبوتر، مهربان است. کلاغ، باهوش است. عقاب، مغرور است. شاهین، تیزپرواز است. طوطی، رنگارنگ است. قناری، خوشآواز است. بلبل، عاشق است.
من عاشق تماشای پرواز پرندگان هستم. آنها مثل آزادی هستند که در آسمان میرقصند. آنها بالا میروند، پایین میآیند، میپیچند، میغلتند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
من عاشق تماشای آواز پرندگان هستم. آنها مثل موسیقی هستند که در آسمان پخش میشود. آنها چهچه میزنند، آواز میخوانند، نغمه سر میدهند. من از شنیدن آنها لذت میبرم.
بعضی روزها، ابرها جلوی مرا میگیرند. آن روزها، پرندگان غمگین میشوند. آنها ساکت میشوند. آنها منتظر من میمانند. من هم منتظر میمانم تا ابرها کنار بروند. و دوباره به سراغ آنها میروم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
بعضی روزها، پرندگان مهاجرت میکنند. آن روزها، من ناراحت میشوم. اما میدانم که آنها برای زمستان به جای گرم میروند. آنها برمیگردند. پس من صبر میکنم. و دوباره آنها را میبینم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، جای خود را به ماه میدهم. آن روزها، پرندگان به لانههایشان برمیگردند. آنها منتظر من میمانند. آنها میدانند که من صبح برمیگردم. و من هم صبح برمیگردم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست پرندگان. من هر روز صبح به سراغ آنها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور و گرما میدهم. آنها با دیدن من آواز میخوانند. آنها با دیدن من پرواز میکنند. من عاشق پرندگان هستم. و پرندگان عاشق من هستند. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
من خورشید هستم؛ همدم کوهها
مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست کوهها هستم. کوهها عاشق من هستند. وقتی من میدرخشم، آنها میدرخشند. وقتی من میروم، آنها سایه میشوند. من و کوهها، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با کوهها را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که کوهها دوستان من هستند. آنها وقتی من میدرخشم، بلند میشوند. آنها وقتی من میروم، سایه میشوند. آنها عاشق نور من هستند. آنها عاشق گرمای من هستند. من هم عاشق آنها هستم.
هر روز صبح، وقتی از پشت کوهها بیرون میآیم، اول به سراغ کوهها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور میدهم. به آنها گرما میدهم. آنها با دیدن من، طلایی میشوند. آنها با دیدن من، برفهایشان برق میزند. آنها با دیدن من، زیبا میشوند. من از دیدن آنها خوشحال میشوم.
من با کوههای زیادی دوست هستم. با دماوند، با سبلان، با زاگرس، با البرز، با تفتان، با سهند، با الوند، با شیرکوه. هر کدام از این کوهها، شخصیت خاص خودشان را دارند. دماوند، مغرور است. سبلان، مهربان است. زاگرس، مقاوم است. البرز، بلند است. تفتان، آتشین است. سهند، سرد است. الوند، زیبا است. شیرکوه، تنها است.
من عاشق تماشای قلههای کوه هستم. آنها مثل تاجهایی هستند که بر سر زمین گذاشته شدهاند. آنها بلند، استوار و باشکوه هستند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
من عاشق تماشای برفهای کوه هستم. آنها مثل الماسهایی هستند که در آفتاب میدرخشند. آنها سفید، نرم و زیبا هستند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
من عاشق تماشای درههای کوه هستم. آنها مثل آغوشهایی هستند که زمین را در بر گرفتهاند. آنها عمیق، سرسبز و پر از زندگی هستند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
بعضی روزها، ابرها جلوی مرا میگیرند. آن روزها، کوهها غمگین میشوند. آنها سایه میشوند. آنها منتظر من میمانند. من هم منتظر میمانم تا ابرها کنار بروند. و دوباره به سراغ آنها میروم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
بعضی روزها، کوهنوردان از کوهها بالا میروند. آن روزها، من خوشحال میشوم. چون میدانم که آنها از کوهها لذت میبرند. و من باعث این لذت هستم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، جای خود را به ماه میدهم. آن روزها، کوهها سایه میشوند. آنها منتظر من میمانند. آنها میدانند که من صبح برمیگردم. و من هم صبح برمیگردم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست کوهها. من هر روز صبح به سراغ آنها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور و گرما میدهم. آنها با دیدن من طلایی میشوند. آنها با دیدن من برق میزنند. من عاشق کوهها هستم. و کوهها عاشق من هستند. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
انشاهای بیشتر در روزانه: انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه | انشا درمورد صدای لالایی مادر
من خورشید هستم؛ همسفر ابرها
مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست ابرها هستم. ابرها عاشق من هستند. وقتی من میدرخشم، آنها رنگینکمان میشوند. وقتی من میروم، آنها تیره میشوند. من و ابرها، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با ابرها را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که ابرها دوستان من هستند. آنها وقتی من میدرخشم، سفید میشوند. آنها وقتی من میروم، تیره میشوند. آنها عاشق نور من هستند. آنها عاشق گرمای من هستند. من هم عاشق آنها هستم.
هر روز صبح، وقتی از پشت کوهها بیرون میآیم، اول به سراغ ابرها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور میدهم. به آنها گرما میدهم. آنها با دیدن من، سفید میشوند. آنها با دیدن من، برق میزنند. آنها با دیدن من، زیبا میشوند. من از دیدن آنها خوشحال میشوم.
من با ابرهای زیادی دوست هستم. با ابرهای سفید، با ابرهای خاکستری، با ابرهای تیره، با ابرهای بارانی، با ابرهای برفی، با ابرهای طوفانی. هر کدام از این ابرها، شخصیت خاص خودشان را دارند. ابرهای سفید، مهربان هستند. ابرهای خاکستری، غمگین هستند. ابرهای تیره، عصبانی هستند. ابرهای بارانی، بخشنده هستند. ابرهای برفی، سرد هستند. ابرهای طوفانی، قدرتمند هستند.
من عاشق تماشای ابرها هستم. آنها مثل نقاشیهایی هستند که در آسمان کشیده میشوند. آنها شکل عوض میکنند. گاهی شبیه حیوانات میشوند. گاهی شبیه آدمها. گاهی شبیه قلعهها. من از دیدن آنها لذت میبرم.
من عاشق تماشای رنگینکمان هستم. وقتی من با ابرها و باران همکاری میکنم، رنگینکمان شکل میگیرد. آن هفت رنگ زیبا، در آسمان میدرخشند. من از دیدن آن لذت میبرم.
بعضی روزها، ابرها جلوی مرا میگیرند. آن روزها، من غمگین میشوم. اما میدانم که ابرها هم برای زمین لازم هستند. ابرها باران میآورند. باران باعث رشد گیاهان میشود. پس من صبر میکنم تا ابرها کنار بروند. و دوباره میدرخشم.
بعضی روزها، ابرها باران میآورند. آن روزها، من پشت آنها پنهان میشوم. اما بعد از باران، دوباره بیرون میآیم. و دوباره میدرخشم. و دوباره رنگینکمان میسازم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، جای خود را به ماه میدهم. آن روزها، ابرها تیره میشوند. آنها منتظر من میمانند. آنها میدانند که من صبح برمیگردم. و من هم صبح برمیگردم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست ابرها. من هر روز صبح به سراغ آنها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور و گرما میدهم. آنها با دیدن من سفید میشوند. آنها با دیدن من برق میزنند. من عاشق ابرها هستم. و ابرها عاشق من هستند. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
من خورشید هستم؛ همراه کودکان

مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست کودکان هستم. کودکان عاشق من هستند. وقتی من میدرخشم، آنها بازی میکنند. وقتی من میروم، آنها به خانه برمیگردند. من و کودکان، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با کودکان را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که کودکان دوستان من هستند. آنها وقتی من میدرخشم، از خواب بیدار میشوند. آنها وقتی من میروم، به خانه برمیگردند. آنها عاشق نور من هستند. آنها عاشق گرمای من هستند. من هم عاشق آنها هستم.
هر روز صبح، وقتی از پشت کوهها بیرون میآیم، اول به سراغ کودکان میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور میدهم. به آنها گرما میدهم. آنها با دیدن من، لبخند میزنند. آنها با دیدن من، بازی میکنند. آنها با دیدن من، میخندند. من از دیدن آنها خوشحال میشوم.
من با کودکان زیادی دوست هستم. با کودکانی که در تهران زندگی میکنند، با کودکانی که در مشهد زندگی میکنند، با کودکانی که در اصفهان زندگی میکنند، با کودکانی که در شیراز زندگی میکنند، با کودکانی که در تبریز زندگی میکنند، با کودکانی که در اهواز زندگی میکنند، با کودکانی که در کرمان زندگی میکنند، با کودکانی که در یزد زندگی میکنند. همه آنها دوستان من هستند.
من عاشق تماشای بازی کودکان هستم. آنها مثل پروانههایی هستند که در باغ میرقصند. آنها میدوند، میپرند، میخندند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
من عاشق تماشای درس خواندن کودکان هستم. آنها مثل گلهایی هستند که در باغ دانش میشکفند. آنها میخوانند، مینویسند، یاد میگیرند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
من عاشق تماشای خواب کودکان هستم. آنها مثل فرشتههایی هستند که در آسمان میخوابند. آنها آرام، زیبا و معصوم هستند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
بعضی روزها، ابرها جلوی مرا میگیرند. آن روزها، کودکان غمگین میشوند. آنها به خانه میروند. آنها منتظر من میمانند. من هم منتظر میمانم تا ابرها کنار بروند. و دوباره به سراغ آنها میروم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
بعضی روزها، کودکان مریض میشوند. آن روزها، من ناراحت میشوم. اما میدانم که آنها خوب میشوند. آنها برمیگردند. پس من صبر میکنم. و دوباره آنها را میبینم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، جای خود را به ماه میدهم. آن روزها، کودکان به خانه برمیگردند. آنها منتظر من میمانند. آنها میدانند که من صبح برمیگردم. و من هم صبح برمیگردم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست کودکان. من هر روز صبح به سراغ آنها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور و گرما میدهم. آنها با دیدن من بازی میکنند. آنها با دیدن من میخندند. من عاشق کودکان هستم. و کودکان عاشق من هستند. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
انشاهای بیشتر در روزانه: انشا درباره تاثیر رباتها بر زندگی انسان | انشا درباره موسیقی مورد علاقه من
من خورشید هستم؛ همخانه ماه
مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست ماه هستم. ماه عاشق من است. وقتی من میدرخشم، او پشت کوهها پنهان میشود. وقتی من میروم، او بیرون میآید. من و ماه، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با ماه را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که ماه دوست من است. او وقتی من میدرخشم، پشت کوهها پنهان میشود. او وقتی من میروم، بیرون میآید. او عاشق نور من است. او عاشق گرمای من است. من هم عاشق او هستم.
هر روز صبح، وقتی از پشت کوهها بیرون میآیم، ماه به پشت کوهها میرود. ما همدیگر را نمیبینیم. اما میدانیم که همدیگر را دوست داریم. ما همدیگر را در آسمان جابهجا میکنیم. من روزها میدرخشم، او شبها.
من عاشق تماشای ماه هستم. او مثل یک نگین نقرهای است که در آسمان میدرخشد. او گاهی کامل است، گاهی نیمه، گاهی هلال. او زیبا، آرام و مرموز است. من از دیدن او لذت میبرم.
من عاشق تماشای ستارهها هستم. آنها دوستان ماه هستند. آنها مثل الماسهایی هستند که در آسمان میدرخشند. آنها کوچک، زیبا و بیشمار هستند. من از دیدن آنها لذت میبرم.
من عاشق تماشای کهکشان هستم. آن مثل یک رودخانه شیری است که در آسمان جاری است. آن بزرگ، زیبا و اسرارآمیز است. من از دیدن آن لذت میبرم.
بعضی روزها، ماه و من همدیگر را در آسمان میبینیم. آن روزها، من در یک طرف آسمان هستم و او در طرف دیگر. ما به هم نگاه میکنیم. ما به هم لبخند میزنیم. ما به هم میگوییم: «سلام دوست من!»
بعضی روزها، ماه جلوی من را میگیرد. آن روزها، ماهگرفتگی اتفاق میافتد. آن روزها، مردم به آسمان نگاه میکنند. آن روزها، من و ماه با هم بازی میکنیم. و مردم از دیدن ما لذت میبرند.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، ماه بیرون میآید. ما همدیگر را در آسمان جابهجا میکنیم. من به او میگویم: «خوب بدرخش!» او به من میگوید: «خوب استراحت کن!» و ما از هم جدا میشویم. تا صبح فردا.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست ماه. ما همدیگر را در آسمان جابهجا میکنیم. من روزها میدرخشم، او شبها. من عاشق ماه هستم. و ماه عاشق من است. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
من خورشید هستم؛ همسفر فصلها
مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست فصلها هستم. فصلها عاشق من هستند. وقتی من میدرخشم، آنها عوض میشوند. وقتی من میروم، آنها میخوابند. من و فصلها، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با فصلها را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که فصلها دوستان من هستند. آنها وقتی من میدرخشم، عوض میشوند. آنها وقتی من میروم، میخوابند. آنها عاشق نور من هستند. آنها عاشق گرمای من هستند. من هم عاشق آنها هستم.
من با فصلهای زیادی دوست هستم. با بهار، با تابستان، با پاییز، با زمستان. هر کدام از این فصلها، شخصیت خاص خودشان را دارند. بهار، مهربان است. تابستان، گرم است. پاییز، غمگین است. زمستان، سرد است.
من عاشق بهار هستم. بهار وقتی من میدرخشم، شکوفه میدهد. او گلها را بیدار میکند. او پرندگان را برمیگرداند. او زمین را سبز میکند. من از دیدن او لذت میبرم.
من عاشق تابستان هستم. تابستان وقتی من میدرخشم، گرم میشود. او دریاها را گرم میکند. او میوهها را میرساند. او کودکان را به بازی وا میدارد. من از دیدن او لذت میبرم.
من عاشق پاییز هستم. پاییز وقتی من میدرخشم، برگها را زرد میکند. او باد را میآورد. او باران را میآورد. او زمین را برای زمستان آماده میکند. من از دیدن او لذت میبرم.
من عاشق زمستان هستم. زمستان وقتی من میدرخشم، برف میآورد. او زمین را سفید میکند. او درختان را خفته میکند. او کودکان را به برفبازی وا میدارد. من از دیدن او لذت میبرم.
بعضی روزها، فصلها با هم دعوا میکنند. آن روزها، هوا عوض میشود. آن روزها، مردم گیج میشوند. اما من میدانم که آنها بالاخره آشتی میکنند. آنها برمیگردند. پس من صبر میکنم. و دوباره آنها را میبینم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، فصلها میخوابند. آنها منتظر من میمانند. آنها میدانند که من صبح برمیگردم. و من هم صبح برمیگردم. و دوباره آنها را نوازش میکنم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست فصلها. من هر روز صبح به سراغ آنها میروم. آنها را نوازش میکنم. به آنها نور و گرما میدهم. آنها با دیدن من عوض میشوند. آنها با دیدن من زیبا میشوند. من عاشق فصلها هستم. و فصلها عاشق من هستند. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
انشاهای بیشتر در روزانه: انشا درباره بزرگترین دستاورد من | انشا درباره آزادی و محدودیت های آن
من خورشید هستم؛ همسفر زمین

مقدمه
سلام! من خورشید هستم. همان گوی طلایی که هر روز صبح از پشت کوهها بیرون میآید. من دوست زمین هستم. زمین عاشق من است. وقتی من میدرخشم، او زنده میشود. وقتی من میروم، او میخوابد. من و زمین، دوستان قدیمی هستیم. در این انشا میخواهم از زبان خودم، یعنی از زبان خورشید، داستان دوستیام با زمین را برایتان تعریف کنم.
بدنه
من از روز اول فهمیدم که زمین دوست من است. او وقتی من میدرخشم، زنده میشود. او وقتی من میروم، میخوابد. او عاشق نور من است. او عاشق گرمای من است. من هم عاشق او هستم.
من عاشق زمین هستم. او مثل یک مادر است. او همه موجودات را در آغوش میگیرد. او به همه غذا میدهد. او به همه خانه میدهد. من از دیدن او لذت میبرم.
من عاشق کوههای زمین هستم. آنها مثل تاجهایی هستند که بر سر زمین گذاشته شدهاند. من عاشق دریاهای زمین هستم. آنها مثل آینههایی هستند که در زمین میدرخشند. من عاشق جنگلهای زمین هستم. آنها مثل ریههایی هستند که زمین نفس میکشد. من عاشق دشتهای زمین هستم. آنها مثل فرشهایی هستند که زمین پهن کرده است. من عاشق کویرهای زمین هستم. آنها مثل طلاهایی هستند که زمین پنهان کرده است.
من عاشق موجودات زمین هستم. من عاشق گیاهان هستم. آنها مثل موهای زمین هستند. من عاشق حیوانات هستم. آنها مثل فرزندان زمین هستند. من عاشق انسانها هستم. آنها مثل مغز زمین هستند.
من هر روز صبح زمین را نوازش میکنم. به او نور میدهم. به او گرما میدهم. او با دیدن من، سبز میشود. او با دیدن من، زنده میشود. او با دیدن من، زیبا میشود. من از دیدن او خوشحال میشوم.
بعضی روزها، زمین مریض میشود. آن روزها، من ناراحت میشوم. اما میدانم که او خوب میشود. او برمیگردد. پس من صبر میکنم. و دوباره او را نوازش میکنم.
بعضی روزها، انسانها زمین را آزار میدهند. آن روزها، من ناراحت میشوم. اما میدانم که آنها بالاخره میفهمند. آنها برمیگردند. پس من صبر میکنم. و دوباره زمین را نوازش میکنم.
شبها، وقتی به پشت کوهها میروم، زمین میخوابد. او منتظر من میماند. او میداند که من صبح برمیگردم. و من هم صبح برمیگردم. و دوباره او را نوازش میکنم.
نتیجه
در پایان میتوانم بگویم من خورشید هستم. دوست زمین. من هر روز صبح به سراغ او میروم. او را نوازش میکنم. به او نور و گرما میدهم. او با دیدن من زنده میشود. او با دیدن من زیبا میشود. من عاشق زمین هستم. و زمین عاشق من است. ما دوستان قدیمی هستیم. و تا میلیونها سال دیگر هم دوست خواهیم ماند. من خورشید هستم و به این دوستی افتخار میکنم.
سؤال ۱: جانشینسازی خورشید در انشا یعنی چه؟
پاسخ: یعنی نویسنده خود را به جای خورشید بگذارد و از زبان آن سخن بگوید؛ احساسات، دغدغهها و تأثیراتش بر زمین و موجودات را روایت کند.
سؤال ۲: چگونه یک انشای جانشینسازی خورشید را شروع کنیم؟
پاسخ: با جملاتی مثل «من خورشیدم، چشمی همیشه بیدار در آسمان…» یا «هر صبح با نگاهم زمین را بیدار میکنم…» که مخاطب را وارد دنیای خورشید میکند.
سؤال ۳: خورشید در این انشا چه موضوعاتی را میتواند روایت کند؟
پاسخ: گرمای بخشیدن به زمین، رویش گیاهان، روشن کردن روز، تماشای زندگی انسانها، احساس تنهایی در آسمان و غم غروب.










