انشا از زبان کفش | مجموعه جدید و خلاقانه برای همه پایه‌ها

در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از انشا از زبان کفش را گردآوری کرده‌ایم تا دانش‌آموزان با خواندن این نوشته‌ها، با فنون شخصیت‌پردازی، زبان حال و توصیف دقیق از منظر یک شیء آشنا شوند و بتوانند از یک کفش ساده، راویِ داستان‌های بزرگ و ماندگار بیافرینند.

انشا از زبان کفش | مجموعه جدید و خلاقانه برای همه پایه‌ها

انشا از زبان کفش، یکی از جذاب‌ترین و خلاقانه‌ترین موضوعات برای پرورش تخیل دانش‌آموزان است؛ زیرا در آن، نویسنده باید از دریچهٔ نگاهِ یک شیء بی‌جان، به جهان نگاه کند و با زبانِ حال، داستانِ زندگی، آرزوها، رنج‌ها و شادی‌های آن را روایت نماید. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از انشا از زبان کفش را گردآوری کرده‌ایم تا دانش‌آموزان با خواندن این نوشته‌ها، با فنون شخصیت‌پردازی، زبان حال و توصیف دقیق از منظر یک شیء آشنا شوند و بتوانند از یک کفش ساده، راویِ داستان‌های بزرگ و ماندگار بیافرینند. این انشاها، از زوایای گوناگون، به زندگی یک کفش پرداخته‌اند؛ از کفشی که در ویترین مغازه منتظر صاحب خود است تا کفشی که سال‌ها با یک کودک راه رفته و خاطرات بسیاری را در خود جای داده است.

فهرست موضوعات این مطلب

کفش ورزشی؛ دوست همیشه در حال دویدن

 مقدمه

سلام! من یک کفش ورزشی هستم. رنگم سفید و آبی است و روی پهلویم یک خط قرمز زیبا خودنمایی می‌کند. من در یک مغازه شلوغ به دنیا آمدم و بعد از چند روز، پسری به نام «امیر» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده امیر شدم و هر روز با او به مدرسه، پارک و زمین ورزش می‌روم. من کفش ورزشی هستم و زندگی‌ام پر از دویدن، پریدن و هیجان است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش ورزشی، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای دویدن ساخته شده‌ام. کفش‌های ورزشی مثل من، بدنه‌ای سبک و انعطاف‌پذیر دارند. زیر من یک لایه لاستیکی نرم است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره باعث می‌شود که وقتی امیر می‌دود، پاهایش اذیت نشود. روی من بندهایی هست که امیر هر روز صبح آن‌ها را محکم می‌بندد. وقتی بندهایم را می‌بندد، انگار مرا در آغوش می‌گیرد.

هر روز صبح، امیر مرا می‌پوشد و به مدرسه می‌رود. در راه مدرسه، من با زمین‌های مختلف آشنا می‌شوم. گاهی روی آسفالت داغ راه می‌روم، گاهی روی خاک نرم، گاهی روی چمن خیس. هر کدام از این زمین‌ها حس متفاوتی به من می‌دهند. وقتی امیر می‌دود، من هم با او می‌دوم. وقتی می‌پرد، من هم با او می‌پرم. وقتی می‌ایستد، من هم نفس‌نفس می‌زنم.

زنگ ورزش، بهترین زمان برای من است. امیر مرا می‌پوشد و به زمین فوتبال می‌رود. آنجا من با کفش‌های دیگر دوستانش آشنا می‌شوم. کفش «رضا» سیاه است و همیشه غر می‌زند که چرا صاحبش این‌قدر تند می‌دود. کفش «علی» قرمز است و خیلی مغرور. اما من سعی می‌کنم با همه دوست باشم. در زمین فوتبال، من با توپ‌ها هم آشنا می‌شوم. توپ‌ها خیلی خوش‌شانس هستند؛ همه به آن‌ها نگاه می‌کنند. اما من زیر پا هستم و کسی به من توجه نمی‌کند. با این حال، من وظیفه‌ام را دوست دارم. من باید از پای امیر محافظت کنم.

بعضی روزها، امیر مرا به پارک می‌برد. آنجا من با کفش‌های دیگری آشنا می‌شوم. یک بار با یک کفش کوهنوردی قهوه‌ای حرف زدم. او گفت که صاحبش او را به کوه می‌برد و او از صخره‌ها بالا می‌رود. من خیلی تعجب کردم. من فکر می‌کردم همه کفش‌ها مثل من هستند. اما آن روز فهمیدم که هر کفشی برای کاری ساخته شده است. کفش کوهنوردی برای کوه، کفش مجلسی برای مهمانی، کفش مدرسه برای مدرسه.

شب‌ها، وقتی امیر مرا در می‌آورد، من خسته و کثیف هستم. او مرا با یک دستمال تمیز می‌کند و در گوشه‌ای می‌گذارد. من آنجا با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش مجلسی امیر می‌گوید: «من فقط ماهی یک بار پوشیده می‌شوم.» کفش بارانی می‌گوید: «من فقط زمستان‌ها کار دارم.» اما من هر روز کار دارم. این را دوست دارم. من دوست دارم که هر روز با امیر به مدرسه بروم، بدوم، بپرم و بازی کنم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش ورزشی هستم و زندگی‌ام پر از حرکت و هیجان است. من هر روز با امیر به مدرسه می‌روم، در زمین فوتبال می‌دوم و در پارک بازی می‌کنم. من خسته می‌شوم، کثیف می‌شوم، اما خوشحالم. چون می‌دانم که برای امیر مهم هستم. من از پای او محافظت می‌کنم و او را در دویدن‌هایش همراهی می‌کنم. اگر روزی امیر مرا کنار بگذارد، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من با تمام قدرت می‌دوم و می‌پرم. من یک کفش ورزشی هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

انشا توصیف شخصیت دوست / مجموعه جدید و خلاقانه برای دانش‌آموزان

کفش مجلسی؛ زیبایی که در گوشه کمد خوابیده است

کفش مجلسی؛ زیبایی که در گوشه کمد خوابیده است

 مقدمه

سلام! من یک کفش مجلسی هستم. رنگم مشکی و براق است و روی من یک پاپیون کوچک زیبا خودنمایی می‌کند. من در یک مغازه بزرگ و شیک به دنیا آمدم و بعد از چند ماه، خانمی به نام «سارا» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده سارا شدم. اما برخلاف کفش‌های ورزشی که هر روز کار می‌کنند، من بیشتر وقتم را در گوشه کمد می‌گذرانم. من فقط برای مهمانی‌ها و جشن‌ها از کمد بیرون می‌آیم. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش مجلسی، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای زیبایی ساخته شده‌ام، نه برای دویدن. کفش‌های مجلسی مثل من، بدنه‌ای سخت و براق دارند. زیر من یک لایه نازک است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره نازک است و برای زمین‌های صاف ساخته شده، نه برای خاک و سنگ. روی من پاپیونی زیبا هست که سارا هر وقت مرا می‌پوشد، با دقت آن را مرتب می‌کند.

بیشتر روزها، من در گوشه کمد هستم. کنار من کفش‌های دیگر سارا هستند. کفش ورزشی‌اش هر روز از کمد بیرون می‌رود و خسته برمی‌گردد. کفش مدرسه‌اش هم همین‌طور. اما من فقط تماشا می‌کنم. گاهی از تنهایی حوصله‌ام سر می‌رود. با کفش‌های دیگر کمد حرف می‌زنم. کفش تابستانی می‌گوید: «من فقط تابستان‌ها کار دارم.» کفش زمستانی می‌گوید: «من فقط زمستان‌ها.» اما من هیچ‌وقت فصل خاصی ندارم. من فقط برای مهمانی‌ها هستم.

اما وقتی سارا مرا می‌پوشد، همه چیز عوض می‌شود. آن روزها، سارا مرا با یک لباس زیبا ست می‌کند. من با او به مهمانی می‌روم. آنجا من با کفش‌های مجلسی دیگر آشنا می‌شوم. کفش «مریم» قرمز است و خیلی مغرور. کفش «نازنین» طلایی است و خیلی شیک. اما من سعی می‌کنم با همه دوست باشم. در مهمانی، من زیر میز می‌نشینم و به حرف‌های آدم‌ها گوش می‌دهم. بعضی حرف‌ها خنده‌دار است، بعضی غمگین. من فقط تماشا می‌کنم و گوش می‌دهم.

شب‌ها، وقتی سارا مرا در می‌آورد، من خسته اما خوشحال هستم. او مرا با یک دستمال نرم تمیز می‌کند و در جعبه‌ام می‌گذارد. من آنجا با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش ورزشی سارا می‌گوید: «من امروز چقدر دویدم!» من می‌گویم: «من امروز چقدر زیبا بودم!» هر کدام از ما به یک شکل خوشحال هستیم.

بعضی روزها، سارا مرا در کمد می‌گذارد و فراموش می‌کند. آن روزها من غمگین می‌شوم. فکر می‌کنم شاید دیگر مرا نمی‌خواهد. اما بعد از چند روز، دوباره مرا بیرون می‌آورد. آن لحظه، من خیلی خوشحال می‌شوم. انگار دنیا را به من داده‌اند.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش مجلسی هستم و زندگی‌ام بیشتر در گوشه کمد می‌گذرد. من فقط برای مهمانی‌ها از کمد بیرون می‌آیم. من نمی‌دوم، نمی‌پرم، اما زیبا هستم. من به سارا کمک می‌کنم که در مهمانی‌ها زیبا به نظر برسد. من از این کار خوشحالم. اگر روزی سارا مرا فراموش کند، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من در جعبه‌ام می‌مانم و منتظر می‌مانم تا دوباره مرا بپوشد. من یک کفش مجلسی هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

کفش کوهنوردی؛ ماجراجویی در قلب صخره‌ها

 مقدمه

سلام! من یک کفش کوهنوردی هستم. رنگم قهوه‌ای و ضخیم است و روی من بندهای محکمی وجود دارد. من در یک مغازه کوچک کوهنوردی به دنیا آمدم و بعد از چند هفته، مردی به نام «کاوه» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده کاوه شدم. کاوه عاشق کوهنوردی است و هر آخر هفته مرا به کوه می‌برد. من کفش کوهنوردی هستم و زندگی‌ام پر از ماجراجویی، صخره و برف است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش کوهنوردی، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای کوه ساخته شده‌ام. کفش‌های کوهنوردی مثل من، بدنه‌ای ضخیم و سخت دارند. زیر من یک لایه ضخیم لاستیکی است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره آج‌دار است و باعث می‌شود که روی صخره‌ها و سنگ‌ها نلغزم. روی من بندهای محکمی هست که کاوه هر بار با دقت آن‌ها را می‌بندد. وقتی بندهایم را می‌بندد، انگار مرا برای یک ماجراجویی بزرگ آماده می‌کند.

هر آخر هفته، کاوه مرا می‌پوشد و به کوه می‌رود. در راه کوه، من با زمین‌های مختلف آشنا می‌شوم. گاهی روی خاک نرم راه می‌روم، گاهی روی سنگ‌های تیز، گاهی روی برف سرد. هر کدام از این زمین‌ها حس متفاوتی به من می‌دهند. وقتی کاوه از صخره‌ها بالا می‌رود، من هم با او بالا می‌روم. وقتی روی برف راه می‌رود، من هم در برف فرو می‌روم. وقتی به قله می‌رسد، من هم به قله می‌رسم.

در کوه، من با کفش‌های کوهنوردی دیگر آشنا می‌شوم. کفش «آرش» آبی است و خیلی باتجربه. کفش «سینا» سبز است و تازه‌کار. اما همه ما یک چیز مشترک داریم: عشق به کوه. در کوه، ما با سنگ‌ها، صخره‌ها و برف‌ها حرف می‌زنیم. سنگ‌ها می‌گویند: «شما چقدر محکم هستید!» برف‌ها می‌گویند: «شما چقدر گرم هستید!» من از این حرف‌ها خوشحال می‌شوم.

بعضی روزها، کوه خیلی سخت می‌شود. باد شدید می‌وزد، باران می‌بارد، برف می‌آید. آن روزها، من خیلی سردم می‌شود. اما کاوه مرا در می‌آورد و در کوله‌پشتی‌اش می‌گذارد. آنجا من با کفش‌های دیگر کوله حرف می‌زنم. کفش «دستی» می‌گوید: «من فقط برای شهر هستم.» من می‌گویم: «من برای کوه هستم!» و به این کارم افتخار می‌کنم.

شب‌ها، وقتی کاوه به خانه برمی‌گردد، من خسته و کثیف هستم. او مرا با یک برس تمیز می‌کند و در گوشه‌ای می‌گذارد. من آنجا با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش مجلسی کاوه می‌گوید: «من فقط ماهی یک بار پوشیده می‌شوم.» کفش ورزشی‌اش می‌گوید: «من هر روز کار دارم.» اما من می‌گویم: «من هر آخر هفته به کوه می‌روم!» و این را خیلی دوست دارم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش کوهنوردی هستم و زندگی‌ام پر از ماجراجویی و صخره است. من هر آخر هفته با کاوه به کوه می‌روم، از صخره‌ها بالا می‌روم و به قله می‌رسم. من خسته می‌شوم، سردم می‌شود، کثیف می‌شوم، اما خوشحالم. چون می‌دانم که برای کاوه مهم هستم. من از پای او در کوه محافظت می‌کنم و او را در ماجراجویی‌هایش همراهی می‌کنم. اگر روزی کاوه مرا کنار بگذارد، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من با تمام قدرت از کوه بالا می‌روم. من یک کفش کوهنوردی هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

انشا در مورد قار قار کلاغ | مجموعه جدید و خلاقانه برای دانش‌آموزان

کفش بارانی؛ دوست روزهای خیس

کفش بارانی؛ دوست روزهای خیس

 مقدمه

سلام! من یک کفش بارانی هستم. رنگم زرد و براق است و روی من یک لایه ضدآب وجود دارد. من در یک مغازه بزرگ به دنیا آمدم و بعد از چند هفته، پسری به نام «سام» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده سام شدم. سام در شهری بارانی زندگی می‌کند و هر وقت باران می‌بارد، مرا می‌پوشد. من کفش بارانی هستم و زندگی‌ام پر از آب، چاله و خیسی است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش بارانی، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای باران ساخته شده‌ام. کفش‌های بارانی مثل من، بدنه‌ای ضدآب دارند. روی من یک لایه پلاستیکی وجود دارد که آب را به داخل راه نمی‌دهد. زیر من یک لایه لاستیکی ضخیم است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره آج‌دار است و باعث می‌شود که روی زمین خیس نلغزم. روی من یک بند کشی وجود دارد که سام هر بار آن را محکم می‌کند.

بیشتر روزها، من در گوشه کمد هستم. کنار من کفش‌های دیگر سام هستند. کفش ورزشی‌اش هر روز از کمد بیرون می‌رود. کفش مدرسه‌اش هم همین‌طور. اما من فقط وقتی باران می‌بارد، از کمد بیرون می‌آیم. بعضی روزها، سام مرا فراموش می‌کند. آن روزها من غمگین می‌شوم. فکر می‌کنم شاید دیگر مرا نمی‌خواهد. اما بعد از چند روز، دوباره باران می‌بارد و سام مرا به یاد می‌آورد.

وقتی سام مرا می‌پوشد و به باران می‌رود، من خیلی خوشحال می‌شوم. در باران، من با چاله‌های آب آشنا می‌شوم. سام عاشق پریدن در چاله‌هاست. وقتی می‌پرد، من هم با او می‌پرم. آب به همه جا می‌پاشد، اما من ضدآب هستم و خیس نمی‌شوم. این را خیلی دوست دارم.

در باران، من با کفش‌های بارانی دیگر آشنا می‌شوم. کفش «نیما» آبی است و خیلی شاد. کفش «آوا» صورتی است و خیلی خجالتی. اما همه ما یک چیز مشترک داریم: عشق به باران. در باران، ما با قطره‌های باران حرف می‌زنیم. قطره‌ها می‌گویند: «شما چقدر براق هستید!» ما می‌گوییم: «شما چقدر خیس هستید!» و همه می‌خندیم.

بعضی روزها، باران خیلی شدید می‌شود. رعد و برق می‌آید. آن روزها، سام سریع به خانه برمی‌گردد. من خیس می‌شوم، اما سام پاهایش خیس نمی‌شود. این را خیلی دوست دارم. من از پای سام در برابر آب محافظت می‌کنم.

شب‌ها، وقتی سام به خانه برمی‌گردد، من خیس و براق هستم. او مرا با یک دستمال تمیز می‌کند و در گوشه‌ای می‌گذارد. من آنجا با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش ورزشی سام می‌گوید: «من امروز چقدر دویدم!» من می‌گویم: «من امروز چقدر در چاله‌ها پریدم!» هر کدام از ما به یک شکل خوشحال هستیم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش بارانی هستم و زندگی‌ام پر از آب و خیسی است. من فقط وقتی باران می‌بارد، از کمد بیرون می‌آیم. من در چاله‌ها می‌پرم، در باران می‌رقصم و از پای سام محافظت می‌کنم. اگر روزی سام مرا فراموش کند، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من در گوشه کمد می‌مانم و منتظر باران می‌مانم. من یک کفش بارانی هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

کفش مدرسه؛ همراه هر روز دانش‌آموز

 مقدمه

سلام! من یک کفش مدرسه هستم. رنگم مشکی و ساده است و روی من یک بند چسبی وجود دارد. من در یک مغازه بزرگ به دنیا آمدم و بعد از چند روز، پسری به نام «ماهان» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده ماهان شدم. ماهان هر روز مرا به مدرسه می‌برد. من کفش مدرسه هستم و زندگی‌ام پر از درس، زنگ تفریح و دویدن در حیاط است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش مدرسه، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای مدرسه ساخته شده‌ام. کفش‌های مدرسه مثل من، بدنه‌ای ساده و محکم دارند. روی من یک بند چسبی وجود دارد که ماهان هر روز صبح آن را محکم می‌کند. زیر من یک لایه لاستیکی است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره برای زمین‌های صاف و ناهموار مناسب است.

هر روز صبح، ماهان مرا می‌پوشد و به مدرسه می‌رود. در راه مدرسه، من با زمین‌های مختلف آشنا می‌شوم. گاهی روی آسفالت راه می‌روم، گاهی روی خاک، گاهی روی چمن. هر کدام از این زمین‌ها حس متفاوتی به من می‌دهند. وقتی ماهان می‌دود، من هم با او می‌دوم. وقتی می‌ایستد، من هم نفس‌نفس می‌زنم.

در مدرسه، من با کفش‌های مدرسه دیگر آشنا می‌شوم. کفش «بردیا» قهوه‌ای است و خیلی مغرور. کفش «پارسا» آبی است و خیلی شاد. اما همه ما یک چیز مشترک داریم: عشق به مدرسه. در زنگ تفریح، ما با هم حرف می‌زنیم. کفش بردیا می‌گوید: «صاحبم امروز ریاضی را نفهمید.» کفش پارسا می‌گوید: «صاحبم امروز در ورزش اول شد.» من هم می‌گویم: «صاحبم امروز در انشا بهترین نمره را گرفت.» و همه خوشحال می‌شویم.

بعضی روزها، ماهان مرا به کلاس‌های فوق‌برنامه می‌برد. آنجا من با کفش‌های دیگری آشنا می‌شوم. کفش نقاشی، کفش شنا، کفش فوتبال. هر کدام از آن‌ها برای کاری ساخته شده‌اند. اما من کفش مدرسه هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

شب‌ها، وقتی ماهان به خانه برمی‌گردد، من خسته و کمی کثیف هستم. او مرا با یک دستمال تمیز می‌کند و در گوشه‌ای می‌گذارد. من آنجا با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش مجلسی ماهان می‌گوید: «من فقط ماهی یک بار پوشیده می‌شوم.» کفش ورزشی‌اش می‌گوید: «من هر روز کار دارم.» اما من می‌گویم: «من هر روز با ماهان به مدرسه می‌روم!» و این را خیلی دوست دارم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش مدرسه هستم و زندگی‌ام پر از درس و زنگ تفریح است. من هر روز با ماهان به مدرسه می‌روم، در حیاط می‌دوم و در کلاس می‌نشینم. من خسته می‌شوم، کثیف می‌شوم، اما خوشحالم. چون می‌دانم که برای ماهان مهم هستم. من از پای او محافظت می‌کنم و او را در مسیر دانش همراهی می‌کنم. اگر روزی ماهان مرا کنار بگذارد، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من با تمام قدرت به مدرسه می‌روم. من یک کفش مدرسه هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

علت زرد و قرمز شدن برگ درختان در پاییز چیست؟ توضیح علمی کامل + ۸ انشا درباره برگ‌های پاییزی

کفش تابستانی؛ سبک و خنک برای روزهای گرم

کفش تابستانی؛ سبک و خنک برای روزهای گرم

 مقدمه

سلام! من یک کفش تابستانی هستم. رنگم سفید و سبک است و روی من بندهای نازکی وجود دارد. من در یک مغازه بزرگ به دنیا آمدم و بعد از چند هفته، دختری به نام «آوا» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده آوا شدم. آوا در شهری گرم زندگی می‌کند و هر تابستان مرا می‌پوشد. من کفش تابستانی هستم و زندگی‌ام پر از آفتاب، گرما و سبکی است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش تابستانی، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای تابستان ساخته شده‌ام. کفش‌های تابستانی مثل من، بدنه‌ای سبک و نازک دارند. روی من بندهای نازکی وجود دارد که آوا هر بار آن‌ها را می‌بندد. زیر من یک لایه نازک است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره نازک است و برای زمین‌های گرم و صاف ساخته شده.

بیشتر سال، من در گوشه کمد هستم. کنار من کفش‌های دیگر آوا هستند. کفش زمستانی‌اش ضخیم و گرم است. کفش مدرسه‌اش هر روز از کمد بیرون می‌رود. اما من فقط تابستان‌ها از کمد بیرون می‌آیم. بعضی روزها، آوا مرا فراموش می‌کند. آن روزها من غمگین می‌شوم. فکر می‌کنم شاید دیگر مرا نمی‌خواهد. اما بعد از چند ماه، دوباره تابستان می‌آید و آوا مرا به یاد می‌آورد.

وقتی آوا مرا می‌پوشد و به پارک می‌رود، من خیلی خوشحال می‌شوم. در پارک، من با چمن‌های سبز و گل‌های رنگی آشنا می‌شوم. آوا عاشق راه رفتن روی چمن است. وقتی راه می‌رود، من هم با او راه می‌روم. علف‌ها زیر من نرم هستند و این را خیلی دوست دارم.

در تابستان، من با کفش‌های تابستانی دیگر آشنا می‌شوم. کفش «سارینا» صورتی است و خیلی شاد. کفش «آرمین» آبی است و خیلی مغرور. اما همه ما یک چیز مشترک داریم: عشق به تابستان. در تابستان، ما با خورشید حرف می‌زنیم. خورشید می‌گوید: «شما چقدر سبک هستید!» ما می‌گوییم: «تو چقدر گرم هستی!» و همه می‌خندیم.

بعضی روزها، تابستان خیلی گرم می‌شود. آوا مرا به استخر می‌برد. آنجا من با کفش‌های استخری آشنا می‌شوم. آن‌ها پلاستیکی هستند و در آب راه می‌روند. من خیلی تعجب می‌کنم. من فکر می‌کردم همه کفش‌ها روی خشکی راه می‌روند. اما آن روز فهمیدم که کفش‌های استخری هم وجود دارند.

شب‌ها، وقتی آوا به خانه برمی‌گردد، من خسته و کمی گرد و خاکی هستم. او مرا با یک دستمال تمیز می‌کند و در گوشه‌ای می‌گذارد. من آنجا با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش زمستانی آوا می‌گوید: «من فقط زمستان‌ها کار دارم.» من می‌گویم: «من فقط تابستان‌ها کار دارم!» و به این کارم افتخار می‌کنم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش تابستانی هستم و زندگی‌ام پر از آفتاب و سبکی است. من فقط تابستان‌ها از کمد بیرون می‌آیم. من روی چمن راه می‌روم، در پارک بازی می‌کنم و از پای آوا در گرما محافظت می‌کنم. اگر روزی آوا مرا فراموش کند، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من در گوشه کمد می‌مانم و منتظر تابستان می‌مانم. من یک کفش تابستانی هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

کفش زمستانی؛ گرم و نرم برای روزهای سرد

 مقدمه

سلام! من یک کفش زمستانی هستم. رنگم قهوه‌ای و ضخیم است و روی من یک لایه خز گرم وجود دارد. من در یک مغازه بزرگ به دنیا آمدم و بعد از چند هفته، پسری به نام «آرش» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده آرش شدم. آرش در شهری سرد زندگی می‌کند و هر زمستان مرا می‌پوشد. من کفش زمستانی هستم و زندگی‌ام پر از برف، سرما و گرمی است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش زمستانی، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای زمستان ساخته شده‌ام. کفش‌های زمستانی مثل من، بدنه‌ای ضخیم و گرم دارند. روی من یک لایه خز وجود دارد که پاهای آرش را گرم نگه می‌دارد. زیر من یک لایه ضخیم لاستیکی است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره آج‌دار است و باعث می‌شود که روی برف و یخ نلغزم.

بیشتر سال، من در گوشه کمد هستم. کنار من کفش‌های دیگر آرش هستند. کفش تابستانی‌اش سبک و نازک است. کفش مدرسه‌اش هر روز از کمد بیرون می‌رود. اما من فقط زمستان‌ها از کمد بیرون می‌آیم. بعضی روزها، آرش مرا فراموش می‌کند. آن روزها من غمگین می‌شوم. فکر می‌کنم شاید دیگر مرا نمی‌خواهد. اما بعد از چند ماه، دوباره زمستان می‌آید و آرش مرا به یاد می‌آورد.

وقتی آرش مرا می‌پوشد و به برف می‌رود، من خیلی خوشحال می‌شوم. در برف، من با دانه‌های برف آشنا می‌شوم. آرش عاشق راه رفتن در برف است. وقتی راه می‌رود، من هم با او راه می‌روم. برف زیر من نرم است و این را خیلی دوست دارم. بعضی روزها، آرش مرا به پارک می‌برد و با دوستانش برف‌بازی می‌کند. آن روزها، من خیلی خیس می‌شوم، اما سردم نمی‌شود. چون من کفش زمستانی هستم و برای سرما ساخته شده‌ام.

در زمستان، من با کفش‌های زمستانی دیگر آشنا می‌شوم. کفش «کیان» سیاه است و خیلی محکم. کفش «رها» خاکستری است و خیلی نرم. اما همه ما یک چیز مشترک داریم: عشق به زمستان. در زمستان، ما با برف حرف می‌زنیم. برف می‌گوید: «شما چقدر گرم هستید!» ما می‌گوییم: «تو چقدر سرد هستی!» و همه می‌خندیم.

بعضی روزها، زمستان خیلی سرد می‌شود. آرش مرا در می‌آورد و در کنار شوفاژ می‌گذارد. آنجا من گرم می‌شوم و خوشحال می‌شوم. من از این گرمی لذت می‌برم.

شب‌ها، وقتی آرش به خانه برمی‌گردد، من خیس و سرد هستم. او مرا با یک دستمال تمیز می‌کند و در گوشه‌ای می‌گذارد. من آنجا با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش تابستانی آرش می‌گوید: «من فقط تابستان‌ها کار دارم.» من می‌گویم: «من فقط زمستان‌ها کار دارم!» و به این کارم افتخار می‌کنم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش زمستانی هستم و زندگی‌ام پر از برف و سرما و گرمی است. من فقط زمستان‌ها از کمد بیرون می‌آیم. من روی برف راه می‌روم، در پارک برف‌بازی می‌کنم و از پای آرش در سرما محافظت می‌کنم. اگر روزی آرش مرا فراموش کند، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من در گوشه کمد می‌مانم و منتظر زمستان می‌مانم. من یک کفش زمستانی هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

انشا در مورد صحنه ورود یک موش به خانه | مجموعه جدید و خلاقانه برای دانش‌آموزان

کفش نوزاد؛ کوچک‌ترین عضو خانواده

 مقدمه

سلام! من یک کفش نوزاد هستم. رنگم صورتی و نرم است و روی من یک پاپیون کوچک وجود دارد. من در یک مغازه بزرگ به دنیا آمدم و بعد از چند روز، مادری به نام «خانم رضایی» مرا خرید. او مرا برای دختر کوچکش «نیلا» خرید. نیلا فقط شش ماه دارد و تازه دارد راه رفتن را یاد می‌گیرد. من کفش نوزاد هستم و زندگی‌ام پر از نرمی، کوچکی و بامزه بودن است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش نوزاد، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای نوزادها ساخته شده‌ام. کفش‌های نوزاد مثل من، بدنه‌ای بسیار نرم و کوچک دارند. روی من یک پاپیون کوچک وجود دارد. زیر من یک لایه نرم است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره برای پای نرم نوزاد ساخته شده.

بیشتر روزها، من در گوشه کمد نیلا هستم. کنار من کفش‌های دیگر او هستند. کفش‌هایش همه کوچک و نرم هستند. اما من از همه کوچک‌تر و نرم‌تر هستم. بعضی روزها، نیلا مرا می‌پوشد و در خانه راه می‌رود. او تازه دارد راه رفتن را یاد می‌گیرد. وقتی راه می‌رود، من هم با او راه می‌روم. اما او خیلی کند و لرزان راه می‌رود. من از این لرزش خوشم می‌آید. انگار با هم داریم یک ماجراجویی جدید را شروع می‌کنیم.

در خانه، من با کفش‌های دیگر خانواده آشنا می‌شوم. کفش مادر نیلا، کفش پدرش، کفش برادر بزرگترش. همه آن‌ها بزرگ و سنگین هستند. آن‌ها می‌گویند: «تو چقدر کوچکی!» من می‌گویم: «شما چقدر بزرگید!» و همه می‌خندیم.

بعضی روزها، نیلا مرا در دهانش می‌گذارد. آن روزها من خیس و بامزه می‌شوم. مادرش مرا از دهانش می‌گیرد و می‌شوید. من از این کار خوشم نمی‌آید، اما می‌دانم که نیلا کوچک است و نمی‌فهمد. من صبر می‌کنم تا بزرگ شود.

بعضی روزها، نیلا مرا در می‌آورد و پرت می‌کند. آن روزها من زیر مبل یا تخت می‌روم. مادرش مرا پیدا می‌کند و دوباره در کمد می‌گذارد. من از این کار هم خوشم نمی‌آید، اما می‌دانم که نیلا کوچک است.

شب‌ها، وقتی نیلا می‌خوابد، من در گوشه کمد هستم. من با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش مادر نیلا می‌گوید: «من هر روز به بیرون می‌روم.» من می‌گویم: «من فقط در خانه راه می‌روم!» و به این کارم افتخار می‌کنم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش نوزاد هستم و زندگی‌ام پر از نرمی و کوچکی است. من فقط در خانه راه می‌روم. من با نیلا راه رفتن را یاد می‌گیرم، با او می‌لرزم، با او می‌افتم. من خیس می‌شوم، پرت می‌شوم، اما خوشحالم. چون می‌دانم که برای نیلا مهم هستم. من از پای کوچک او محافظت می‌کنم و او را در اولین قدم‌هایش همراهی می‌کنم. اگر روزی نیلا بزرگ شود و مرا فراموش کند، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من در گوشه کمد می‌مانم و منتظر می‌مانم. من یک کفش نوزاد هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

کفش کهنه؛ خاطره‌ای در گوشه کمد

 مقدمه

سلام! من یک کفش کهنه هستم. رنگم قهوه‌ای و پاره است و روی من لکه‌های زیادی وجود دارد. من سال‌ها پیش در یک مغازه کوچک به دنیا آمدم و بعد از چند روز، پسری به نام «کاوه» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده کاوه شدم. کاوه سال‌ها مرا پوشید. با من به مدرسه رفت، با من بازی کرد، با من بزرگ شد. اما الآن کاوه بزرگ شده و مرا در گوشه کمد گذاشته است. من کفش کهنه هستم و زندگی‌ام پر از خاطره، پیری و فراموشی است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش کهنه، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای دویدن ساخته شده‌ام. کفش‌های کهنه مثل من، روزی نو و براق بودند. اما حالا پاره و کثیف شده‌ام. زیر من یک لایه لاستیکی است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره حالا سوراخ شده. روی من بندهایی هست که پاره شده‌اند.

سال‌ها پیش، من با کاوه به مدرسه می‌رفتم. هر روز صبح، او مرا می‌پوشید و به مدرسه می‌رفت. در راه مدرسه، من با زمین‌های مختلف آشنا می‌شدم. گاهی روی آسفالت، گاهی روی خاک، گاهی روی چمن. هر کدام از این زمین‌ها حس متفاوتی به من می‌دادند. وقتی کاوه می‌دوید، من هم با او می‌دویدم. وقتی می‌پرد، من هم با او می‌پرم.

در مدرسه، من با کفش‌های دیگر آشنا می‌شدم. کفش «امیر» سیاه بود و خیلی مغرور. کفش «رضا» قرمز بود و خیلی شاد. اما همه ما یک چیز مشترک داشتیم: عشق به دویدن. در زنگ تفریح، ما با هم حرف می‌زدیم. کفش امیر می‌گفت: «صاحبم امروز ریاضی را نفهمید.» کفش رضا می‌گفت: «صاحبم امروز در ورزش اول شد.» من هم می‌گفتم: «صاحبم امروز در انشا بهترین نمره را گرفت.» و همه خوشحال می‌شدیم.

سال‌ها گذشت. کاوه بزرگ شد. او حالا یک مرد جوان است. کفش‌های جدید خرید. کفش ورزشی، کفش مجلسی، کفش کوهنوردی. من در گوشه کمد ماندم. بعضی روزها، کاوه مرا می‌بیند و لبخند می‌زند. می‌گوید: «یادش بخیر، چقدر با این کفش دویدم!» من از این حرف خوشحال می‌شوم. می‌دانم که کاوه مرا فراموش نکرده است.

بعضی روزها، کاوه مرا در دست می‌گیرد و به من نگاه می‌کند. آن روزها من خیلی خوشحال می‌شوم. فکر می‌کنم شاید دوباره مرا بپوشد. اما او مرا در گوشه کمد می‌گذارد و می‌رود. من غمگین می‌شوم. اما می‌دانم که این طبیعت زندگی است. کفش‌ها هم مثل آدم‌ها پیر می‌شوند و کنار گذاشته می‌شوند.

شب‌ها، من در گوشه کمد هستم. من با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش ورزشی جدید کاوه می‌گوید: «من هر روز کار دارم.» من می‌گویم: «من سال‌ها کار کردم!» و به خاطراتم افتخار می‌کنم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش کهنه هستم و زندگی‌ام پر از خاطره و پیری است. من سال‌ها با کاوه دویدم، بازی کردم و بزرگ شدم. حالا در گوشه کمد هستم. من پاره شده‌ام، سوراخ شده‌ام، اما خوشحالم. چون می‌دانم که برای کاوه مهم بودم. من از پای او محافظت کردم و او را در مسیر رشد همراهی کردم. اگر روزی کاوه مرا دور بیندازد، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من در گوشه کمد می‌مانم و به خاطراتم فکر می‌کنم. من یک کفش کهنه هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

کفش مسافر؛ همراه سفرهای دور و دراز

کفش مسافر؛ همراه سفرهای دور و دراز

 مقدمه

سلام! من یک کفش مسافر هستم. رنگم خاکی و محکم است و روی من بندهای محکمی وجود دارد. من در یک مغازه بزرگ به دنیا آمدم و بعد از چند هفته، مردی به نام «سینا» مرا خرید. از آن روز، من عضو خانواده سینا شدم. سینا عاشق سفر است و هر چند ماه مرا به یک جای جدید می‌برد. من کفش مسافر هستم و زندگی‌ام پر از جاده، شهر و ماجراجویی است. در این انشا می‌خواهم از زبان خودم، یعنی از زبان یک کفش مسافر، داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم.

 بدنه

من از روز اول فهمیدم که برای سفر ساخته شده‌ام. کفش‌های مسافر مثل من، بدنه‌ای محکم و راحت دارند. روی من بندهای محکمی وجود دارد که سینا هر بار آن‌ها را می‌بندد. زیر من یک لایه ضخیم لاستیکی است که به آن «زیره» می‌گویند. این زیره برای زمین‌های مختلف مناسب است.

هر چند ماه، سینا مرا می‌پوشد و به سفر می‌رود. در سفر، من با شهرهای مختلف آشنا می‌شوم. گاهی به شمال می‌رویم و من روی چمن‌های خیس راه می‌روم. گاهی به جنوب می‌رویم و من روی شن‌های داغ راه می‌روم. گاهی به غرب می‌رویم و من روی سنگ‌های کوهستان راه می‌روم. گاهی به شرق می‌رویم و من روی خاک کویر راه می‌روم. هر کدام از این زمین‌ها حس متفاوتی به من می‌دهند.

در سفر، من با کفش‌های مسافر دیگر آشنا می‌شوم. کفش «آرش» آبی است و خیلی باتجربه. کفش «نیما» سبز است و تازه‌کار. اما همه ما یک چیز مشترک داریم: عشق به سفر. در سفر، ما با جاده‌ها حرف می‌زنیم. جاده‌ها می‌گویند: «شما چقدر محکم هستید!» ما می‌گوییم: «شما چقدر طولانی هستید!» و همه می‌خندیم.

بعضی روزها، سفر خیلی سخت می‌شود. باران می‌بارد، باد می‌وزد، برف می‌آید. آن روزها، من خیس و سرد می‌شوم. اما سینا مرا در می‌آورد و در کوله‌پشتی‌اش می‌گذارد. آنجا من با کفش‌های دیگر کوله حرف می‌زنم. کفش «دستی» می‌گوید: «من فقط برای شهر هستم.» من می‌گویم: «من برای سفر هستم!» و به این کارم افتخار می‌کنم.

شب‌ها، وقتی سینا به هتل یا چادر می‌رسد، من خسته و کثیف هستم. او مرا با یک برس تمیز می‌کند و در گوشه‌ای می‌گذارد. من آنجا با کفش‌های دیگر خانه حرف می‌زنم. کفش مجلسی سینا می‌گوید: «من فقط ماهی یک بار پوشیده می‌شوم.» کفش ورزشی‌اش می‌گوید: «من هر روز کار دارم.» اما من می‌گویم: «من هر چند ماه به یک جای جدید می‌روم!» و این را خیلی دوست دارم.

 نتیجه

در پایان می‌توانم بگویم من یک کفش مسافر هستم و زندگی‌ام پر از جاده و ماجراجویی است. من هر چند ماه با سینا به یک جای جدید می‌روم، با شهرها و زمین‌های مختلف آشنا می‌شوم و از پای او در سفر محافظت می‌کنم. من خسته می‌شوم، کثیف می‌شوم، اما خوشحالم. چون می‌دانم که برای سینا مهم هستم. من از پای او محافظت می‌کنم و او را در سفرهایش همراهی می‌کنم. اگر روزی سینا مرا کنار بگذارد، غمگین می‌شوم. اما تا آن روز، من با تمام قدرت در جاده‌ها راه می‌روم. من یک کفش مسافر هستم و به این کارم افتخار می‌کنم.

انشا درمورد صدای لالایی مادر / ده انشای جدید و اختصاصی برای دانش آموزان

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.