قصه درباره مدرسه رفتن | ۷ داستان کوتاه آموزنده کلاس درس و مدرسه

قصه درباره مدرسه رفتن در سایت بزرگ روزانه برای شما والدین عزیز و بچه های خوب ایران زمین آماده شده است. قصهها به کودکان کمک میکنند تا واژگان جدید یاد بگیرند و مهارتهای شنیداری و گفتاری خود را تقویت کنند. وقتی کودکان داستانها را میشنوند یا میخوانند، با ساختارهای زبانی و نحوه بیان احساسات آشنا میشوند.
فهرست قصه درباره مدرسه رفتن
داستان سارا به مدرسه مي رود
اواخرفصل تابستان بود. مرتب سارا به مادرش می گفت: مادر جان پس کی به مدرسه می رویم ؟مادر می گفت: دختر گلم عجله نکن بگذار چند روز دیگر بگذرد ؛آن وقت به مدرسه می روی سارا چند روزی آرام می گرفت ؛ولی دوباره همین سوال را از مادر پرسید .
مادر که متوجه علاقه بسیار زیاد دخترش به مدرسه شد تصمیم گرفت خاطره اولین روز ی را که خود به مدرسه رفته بود برای دخترش تعریف کند . برای همین وقتی موضوع را به سارا کوچولوگفت :سارا خیلی خوشحال شد وزود کنار مادر نشست واز مادر خواست هرچه زودتر خاطره را برایش تعریف کند .
مادر که چشمش را برای یک لحظه بست آهی کشید و گفت:یادش بخیر آن شبی که فرداش به مدرسه می رفتم از خوشحالی خواب به چشمم نمی رفت؛ مرتب از مادرم سوال می کردم پس کی صبح می شود که من به مدرسه برم. بلاخره هر جوری بود شب را در کنار مادر خوابیدم صبح زود از خواب بیدار شدم آنقدر خوشحال بودم که نمی دانستم چه کار کنم مادر که قبل از من بیدار شده بود. صبحانه را آماده کرده بود من هم با سرعت صبحانه خوردم.لباس هایم راپوشیدم کیف تازه ام را برداشتم. وبا مادر به طرف مدرسه رفتیم وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم. مرتب از مادر درمورد همه چیز سوال می کردم. مادر برام توضیح می داد. دختر گلم اینجا حیاط مدرسه است ببین چقدر زیباست. از این به بعد تو با دوستات در این جا بازی می کنید در همین بگو مگو بودیم که خود را جلو در کلاس دیدیم یک خانم زیبا با لباسهای روشن انگار منتظر من بود با روی بسیار باز به من خوش آمد گفت و یک شکلات به من داد .
-دختر گلم خیلی خوش آمدی از مامان جونت خداحافظی کن تا تو را به دوستات معرفی کنم .من هم از مامانم خداحافظی کردم و در حالی که خانم معلم دستم را گرفته بود؛ وارد کلاس شدیم .ولی چه کلاسی ! آنقدر کلاس را زیبا کرده بودند. که نگو ونپرس .بادکنک های زیبا،اسباب بازیهای جالب ،عروسک ،ماشین،تلویزیون ،سی دی ورادیو ضبط برای چند لحظه فکر کردم شاید اشتباهی اومده باشیم آخر بیشتر کلاس به یک مجلس جشن تولد شباهت داشت . خانم معلم در گوشم گفت:
– دختر گلم اسمت چیه من هم خیلی یواش گفتم :شیوا خانم معلم رو به شاگردان کرد وگفت بچه ها ی گل نگاه کنید، یک دوست برای ما اومده .
بچه ها گفتند :کیه کیه خوش آمده .
در حالی که دست من در دست خانم معلم بود گفت: خودش با صدای بلند اسمشو به شما میگه .
– شیوا محمدی
خانم معلم گفت برای شیوا که دوست تازه ماست یک کف بلند بزنید . بچه ها یک کف بلند زدند. هر کدام از بچه ها می گفت: بیا کنار من بشین وقتی به بچه ها نگاه کردم. فاطمه همسایه خودمان را شناختم فوری رفتم و کنار او نشستم .بچه های دیگر هم یکی یکی آمدند وخانم معلم با همه مثل من رفتار می کرد وقتی همه آمدند خانم معلم گفت: به نام خدای مهربان بچه های گل سلام حالتون خوبه همگی خیلی خوش آمدید. اینجا کلاس ماست .اسم من شهلا ابراهیمی است من را فقط خانم معلم صدا کنید .
– بچه های گل دوست دارید با هم یک بازی انجام دهیم . همه با صدای بلند گفتیم : بله
– هرکدام از شما همدیگر را بگیرید با هم دیگر قطار بازی می کنیم .صف گرفتیم خانم معلم جلوتر از همه ایستاده بود.وهمه او را گرفتیم خانم معلم بلند گفت : بچه ها می دانید قطار وقتی راه می ره چه می گه؟ همه گفتیم :
– هوهو چی چی
با همین صدا راه افتادیم به طرف حیاط مدرسه. رفتیم ورفتیم تا جلو دستشویها رفتیم خانم گفت قطارایست .
– بچه های گل اینجا دستشویی است. هر وقت کار دستشویی داشتید. باید این جا بیاید واین جا را کثیف نکنید وآب را نیز از آبخوری بخورید..بعد هوهوچی چی کنان به طرف اتاق دفتر رفتیم .در آنجا دو خانم خیلی مهربان بودند .خانم معلم گفت: بچه ها می دانید اینها کی هستند.
– خانم مدیر
– آفرین به شما
خانم مدیر د رحالی که لبخند به لب داشتند آمدند وگفتند: بچه ها سلام من خانم مدیر هستم اگر کاری با من داشتید من اکثرا” در اتاق دفتر هستم. در این حال یک خانم مهربان دیگر آمد .وسلام کرد .وگفت: بچه ها من هم خانم ناظم هستم. اگر در داخل حیاط مدرسه برای شما مشکلی پیش آمد بیاید پیش من .بعد از آنجا خداحافظی کردیم وبه نمازخانه وآبدار خانه رفتیم در آبدار خانه آقای خدمتگذار بود.او گفت :بچه ها من کلاس ها را نظافت می کنم شم در این کار من را کمک میکنید. همه گفتیم : بله بعد ابه کتابخانه وفروشگاه هم رفتیم .در فروشگاه بسکویت ،کیک،ساندیسوچیزهای دیگری هم بود. همه با ما مهربان بودند .آن روز ما بازی کردیم.نقاشی کشیدیم. وبا مدرسه وبچه ها آشنا شدیم. در آخر وقت مادر به دنبالم آمد وبعد از خداحافظی به خانه رفتیم واز این که همه با ما در مدرسه اینقدر مهربان بودند خیلی خوشحال بودم .خدا خدا می کردم. که زود روز بعد بیاد و من دوباره به مدرسه برم . در همین موقع سارا گفت: خوش به حالت مادر فکر می کنی مدرسه ما هم مثل مدرسه شما باشه مادر دستی به سر وروی ساراکشید وگفت: آره عزیزم شاید هم بهتر!
سارا در حالی که به مادر و مدرسه اش فکر می کرد؛ مرتب دعا می کرد. خدایا زودتر مدرسه ها باز بشن .تا من بتوانم به مدرسه برم.
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آینده ایران؛ داستان وطن، میهن و کشور ایران
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع زمستان { ۸ داستان بچگانه سرما و برف }
قصه کودکانه: من دوست ندارم که به مدرسه بیایم

لاکی یک لاک پشت کوچک بود که چندان مدرسه رفتن را دوست نداشت.نشستن در کلاس و گوش کردن به معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد.
اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می گرفتند یا او را هل می دادند، او بسیار خشمگین می شد. گاهی برای مقابله، او هم بچه ها را هل می داد یا حرف های بد به آن ها می زد و طبعاً مدتی بچه ها با او بازی می کردند.
اما زیاد طول نمی کشید که دوباره لاکی سر چیزهای کوچک عصبانی می شد و یا شروع به دعوا می کرد و دوستانش را از خود می رنجاند.
چی شده که رفته ای توی لاک خودت؟!
یک روز لاک پشت کوچولو، تنها و غمگین و عصبانی در گوشه ای از حیاط مدرسه ایستاده بود و به بازی کردن بچه ها نگاه می کرد.
در این لحظه، آقا معلم که لاک پشت پیر و مهربانی بود، آرام به او نزدیک شد و از او پرسید:
« چرا با بچه ها بازی نمی کنی و گوشه ای تنها ایستاده ای؟ انگار زیاد از آمدن به مدرسه خوشحال نیستی؟ »
لاکی به صورت مهربان معلمش که لبخند می زد نگاهی کرد و گفت: « من دوست ندارم که به مدرسه بیایم. هر کاری که می کنم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. خیلی زود عصبانی می شوم و بچه ها هم، دیگر با من بازی نمی کنند. »چی شده که رفته ای توی لاک خودت؟!
معلم دانا گفت: « ولی تو همیشه راه حل مشکلت را با خود داری. راه حل تو همین لاکی است که بر پشت خودت حمل می کنی! وقتی خیلی عصبانی و خشمگین هستی و نمی توانی خودت را کنترل کنی، بر توی لاک.
توی لاک می توانی آرامش پیدا کنی و وقتی آرام شدی بیا بیرون.
من هم هر وقت لازم است که به لاکم بروم، به خود می گویم لحظه ای صبر کن.
یک نفس خیلی بلند می کشم و گاهی هم دو سه نفس عمیق، و بالاخره از خودم می پرسم: «مشکل چیه؟
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آلودگی هوا (داستان های بچگانه جالب)
مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)
قصه “اولین روز مدرسه”
در یک صبح زود و آفتابی، پسری به نام علی برای اولین بار به مدرسه میرفت. قلبش از هیجان و ترس میتپید. او همیشه از مدرسه شنیده بود، اما هیچوقت آن را ندیده بود و نمیدانست چه چیزی انتظارش را میکشد. مادرش دستش را گرفت و با لبخند گفت: “علی جان، امروز اولین روز مدرسهات است. شاید کمی نگران باشی، اما مطمئن باش که همهچیز خوب پیش خواهد رفت.”
علی با دل نگرانی به سمت مدرسه حرکت کرد. وقتی به مدرسه رسید، نگاهش به ساختمان بزرگ و کلاسهای پر از بچهها افتاد. همه چیز جدید و متفاوت به نظر میرسید. بچهها با کیفهای رنگارنگ در حیاط مدرسه بازی میکردند، اما علی اصلاً احساس راحتی نمیکرد. او نمیدانست با چه کسی صحبت کند یا چطور به جمع دوستان جدید بپیوندد.
معلم مهربان کلاس، خانم معینی، به استقبال بچهها آمد و همه را به داخل کلاس برد. علی با دلی پر از نگرانی وارد کلاس شد. خانم معینی به همه بچهها گفت که امروز باید خودشان را معرفی کنند. وقتی نوبت علی رسید، کمی ترسید و به سختی گفت: “سلام، من علی هستم، خیلی خوشحال نیستم که اولین روز مدرسه است.”
خانم معینی با لبخندی به علی نگاه کرد و گفت: “علی عزیز، خیلی خوب است که احساساتت را با ما به اشتراک میگذاری. همهی ما در اولین روز مدرسه احساس نگرانی میکنیم، اما مدرسه جایی است که میتوانیم چیزهای جدید یاد بگیریم و دوستان جدید پیدا کنیم.”
بعد از معرفی، خانم معینی بچهها را به گروههای مختلف تقسیم کرد و علی با چند نفر از بچهها همگروه شد. خیلی زود، علی متوجه شد که مدرسه جای ترسناک و ناآشنا نیست. او با دوستان جدیدش شروع به بازی کرد و از این که با بچههای دیگر آشنا میشد، احساس راحتی کرد.
روز به پایان رسید و وقتی مادرش او را از مدرسه تحویل گرفت، علی با لبخند گفت: “مامان، امروز خیلی خوش گذشت! مدرسه خیلی خوب بود. من دوست دارم هر روز به مدرسه بیایم.”
مادرش با خوشحالی او را در آغوش گرفت و گفت: “دیدی؟ وقتی اولین قدم را برداری، همهچیز آسانتر میشود.”
این قصه به ما یاد میدهد که مدرسه در ابتدا ممکن است کمی ترسناک به نظر برسد، اما با آشنایی بیشتر و باز کردن قلب خود، میتوانیم از آن لذت ببریم و دوستان خوبی پیدا کنیم.
قصه «کیف آبی کوچولو»

شب قبل از شروع مدرسه، آرین کیف آبیِ نویش را کنار تخت گذاشته بود، اما خوابش نمیبرد. هر بار به کیف نگاه میکرد، دلش کمی میلرزید. با خودش فکر میکرد: «نکنه تو مدرسه تنها بمونم؟ نکنه معلم سختگیر باشه؟»
صبح که شد، مادرش او را بیدار کرد. آرین با آرامی لباسش را پوشید و کیف آبی را روی دوشش انداخت. کیف کمی سنگین بود، اما انگار به آرین دلگرمی میداد. وقتی به مدرسه رسیدند، حیاط پر از بچههایی بود که بعضی میخندیدند و بعضی مثل آرین ساکت و نگران بودند.
در کلاس، معلم مهربان گفت: «هر کسی اسمش را بگوید و بگوید چه چیزی را بیشتر دوست دارد.» وقتی نوبت آرین شد، با صدای آرام گفت: «من آرین هستم و نقاشی را دوست دارم.» ناگهان پسری از ته کلاس گفت: «من هم نقاشی دوست دارم!» آرین لبخند زد و دلش کمی قرص شد.
زنگ تفریح، آرین و دوست جدیدش کنار هم نشستند و با مدادهای رنگی نقاشی کشیدند. دیگر مدرسه برایش جای ترسناکی نبود. وقتی زنگ آخر خورد، آرین با خوشحالی کیف آبیاش را برداشت.
در راه خانه به مادرش گفت: «مدرسه مثل همون کیفمه؛ اولش سنگینه، ولی چیزای قشنگ زیادی توشه.»
🌈 پیام قصه:
مدرسه رفتن شاید در اول کمی سخت باشد، اما با شجاعت و دوستیابی، میتواند به یکی از قشنگترین تجربههای زندگی تبدیل شود.
مطلب مشابه: قصههای بچگانه با موضوع مرد آهنی (داستان فانتزی ابرقهرمانی)
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع سگ 🐶؛ ۸ داستان جالب و بامزه درباره سگ ها
برای مدرسه رفتن آماده بشیم!
اسم این دختر، سارا است. سارا دختر خوبی است. او دلش میخواهد که هر چه زودتر بزرگ شود و به مدرسه برود. چون مدرسه را خیلی دوست دارد. مادر و پدرش دربارۀ مدرسه برای او حرفهای زیادی گفته اند. او میداند که در مدرسه میتواند درس بخواند و باسواد شود. خودش بهتنهایی میتواند کتابهای داستان و تابلوهای توی خیابان را بخواند.
سارا میداند که برای رفتن به مدرسه، باید صبح زود از خواب بیدار شود. او دوست دارد وقتی صبح از خواب بیدار میشود، شاد و سرحال باشد، خوابآلود و کسل نباشد؛ سر کلاس خمیازه نکشد. مادر و پدر به او گفته اند: «اگر میخواهی صبح، شاد و سرحال از خواب بیدار شوی، باید شبها زود بخوابی.»
برای همین، سارا هر شب زود میخوابد تا عادت کند که وقتی میخواهد به مدرسه برود، زود بیدار شود.
سارا میداند که شبها قبل از خواب باید وسایل توی کیفش را مرتب کند. باید مراقب باشد که چیزی را جا نگذارد. او میداند که وسایلی مانند کتاب، دفتر، مداد، مدادتراش، پاک کن، مداد رنگی، دفتر نقاشی، خط کش و لیوانش را باید داخل کیفش بگذارد. مادر و پدر سارا گفته اند اگر او بخواهد صبح، قبل از رفتن به مدرسه وسایل داخل کیفش را مرتب کند، ممکن است دیر به مدرسه برسد. پس باید آنها را از شب قبل آماده کند.
سارا میداند برای این که سرِ کلاس بتواند سرحال باشد، باید صبحها حتماً صبحانه بخورد. مادر و پدرش به او گفته اند که اگر صبح صبحانه نخورد، سر کلاس کِسِل و بی حال میشود. حتی ممکن است حرفهای معلم را بهخوبی متوجه نشود و درس هایش را بهدرستی یاد نگیرد. سارا صبحها همیشه یک لیوان شیر، چای شیرین، کره، پنیر و یا مربا میخورد. او صبحانه را خیلی دوست دارد. مخصوصاً اگر نان تازه هم باشد.
سارا اولین روز مدرسه را خیلی دوست دارد. او میداند که روز اول مدرسه، باید با خوشحالی با مادرش به مدرسه برود. سارا میداند که وقتی مادرش او را به مدرسه میرساند، او باید از مادرش خداحافظی کند و برایش دست تکان بدهد. سارا میداند که نباید از مدرسه بترسد و یا در مدرسه گریه کند. چون مدرسه هیچ ترسی ندارد و گریه کردن، کار بچه های ترسو است.
سارا به خودش گفته است: «وقتی مامان میخواهد به خانه برگردد، به او نمیگویم که من را هم با خودش به خانه برگرداند.» چون او میداند که باید در مدرسه بماند و درس بخواند. مادرش هم باید برگردد و به کارهایش برسد.
سارا میداند که در مدرسه باید با بچه های دیگر دوست شود و بازی کنند. سارا تصمیم گرفته است با بچه هایی که گریه میکنند و مادرشان را میخواهند، صحبت و آنها را آرام کند تا گریه نکنند.
سارا میداند که در اولین روز مدرسه، مدیر یا ناظم به او میگوید که باید به کدام کلاس برود. او باید از آن روز به بعد، در صفِ همان کلاس بایستد و همراه با بقیه بچه ها به داخلِ همان کلاس برود.
سارا میداند که نباید در صف، شلوغ کند، نباید از صف بیرون برود، نباید با پشت سریِ خود و یا کسی که جلوی او ایستاده است صحبت کند. بلکه باید خیلی آرام سر جایش بایستد و به صحبتهای ناظم و یا مدیر گوش بدهد. سارا میداند که وقتی وارد کلاس شد، نباید سروصدا و یا شلوغ کند، بلکه باید آرام روی نیمکت بنشیند و وقتی خانم معلمِ مهربان وارد کلاس شد، همراه با بچه های دیگر برای احترام گذاشتن به خانم معلم بایستد و وقتی، خانم معلم گفت: «بفرمایید!» او هم همراه با بچه های دیگر بنشیند و به صحبتهای معلم گوش بدهد.
سارا میداند که نباید سر کلاس با کسی صحبت کند و یا چیزی بخورد. او میداند که اگر بخواهد از کلاس بیرون برود، باید دستش را بلند کند و از خانم معلم اجازه بگیرد. اگر او اجازه داد، آن وقت میتواند از کلاس بیرون برود. سارا میداند که اگر سر کلاس صحبت کند و حواسش به درس و حرفهای خانم معلم نباشد، درس
را خوب یاد نمیگیرد و آن وقت نمرههای خوبی هم نمیگیرد؛ اما سارا دوست دارد شاگرد زرنگی باشد.
سارا زنگ های تفریح را خیلی دوست دارد. او میداند که در زنگ های تفریح میتواند با دوست هایش بازی کند و خوراکی بخورد. او میداند که خوب است خوراکیهایش را با دوستانش تقسیم کند.
سارا میداند که در زنگ های تفریح نباید در حیاط بدود. چون ممکن است با بچه های دیگر برخورد کند. سارا میداند که وقتی از مدرسه به خانه برمیگردد، باید ناهار بخورد و کمی استراحت کند. بعد تکالیفش را انجام بدهد. اگر تکالیفش را زود انجام ندهد، مجبور میشود دیر بخوابد و آن وقت نمیتواند صبح زود از خواب بیدار شود.
سارا به مادر و پدر خود میگوید: «مامان جان! بابا جان! من مدرسه را خیلی دوست دارم. دلم میخواهد زودتر بزرگ شوم و به مدرسه بروم.»
بابا میگوید: «سارا جان! مطمئن هستم که اگر تو به مدرسه بروی، شاگرد خیلی خوبی میشوی.»
مامان هم میگوید: «من مطمئن هستم که سارا شاگرد مؤدب، مرتب، درسخوان و منظمی میشود. چون او بهخوبی میداند که در مدرسه باید چهکارهایی انجام دهد و چهکارهایی انجام ندهد.»
قصه «اولین روز مدرسه»

سارا همیشه از مدرسه رفتن میترسید. او تا حالا به مدرسه نرفته بود و نمیدانست چه چیزی در انتظارش است. او همیشه در خانه با مادرش و برادرش بازی میکرد، اما حالا مادرش او را برای اولین بار به مدرسه میبرد.
صبح روز اول مدرسه، سارا با چشمان خوابآلود از تخت پایین آمد. مادرش لبخند زد و گفت: «سارا جان، امروز روز بزرگی است. تو بزرگ شدی و باید به مدرسه بروی.»
سارا هنوز نگران بود، اما وقتی وارد حیاط مدرسه شد، چیزهایی دید که کمی دلش را آرام کرد. خیلی از بچهها در حال بازی بودند و صدای خندههایشان در فضا میپیچید. کمی از ترسش کم شد.
معلم مهربان به استقبالش آمد. اسمش خانم حسینی بود. او به سارا گفت: «سلام سارا جان! خوش آمدی. من معلم جدیدت هستم و مطمئنم که روزهای خوبی خواهیم داشت.»
سارا کمی دستپاچه شد، اما وقتی خانم حسینی یک برگه رنگی و مداد رنگی به او داد، لبخند زد و به سرعت با دیگر بچهها آشنا شد. وقتی زنگ تفریح خورد، سارا به جمع بچهها پیوست و بازیهای شاد انجام داد. به زودی یاد گرفت که مدرسه جای دوستان جدید، بازیهای هیجانانگیز و یاد گرفتن چیزهای تازه است.
شب وقتی به خانه برگشت، سارا با هیجان به مادرش گفت: «مامان، مدرسه خیلی خوب بود! همه چیز قشنگ بود و من از فردا دوباره میروم.»
مادرش با محبت گفت: «دیدی که؟ هیچ وقت نباید از چیزهای جدید بترسی. وقتی وارد میکنی، دنیای جدیدی به رویت باز میشود.»
پیام قصه:
گاهی اوقات ورود به دنیای جدید و ناشناخته ترسناک به نظر میآید، اما با شجاعت و گامهای کوچک میتوانیم به راحتی آن را تجربه کنیم و از چیزهای جدید لذت ببریم.
مطلب مشابه: قصه با موضوع ماهی 🐟؛ ۸ داستان کوتاه و دلنشین ماهی و دریا
مطلب مشابه: قصه پاییزی (قصههای کودکانه و نوجوانانه زیبا درباره پاییز)
قصه «کتاب جادویی»
روز اول مدرسه، مهسا با دلی پر از نگرانی به مدرسه رفت. او همیشه از مدرسه میترسید، چون فکر میکرد هیچکس او را دوست نخواهد داشت و شاید نتواند دوستان خوبی پیدا کند. وقتی وارد کلاس شد، همه بچهها در حال صحبت و خندیدن بودند، اما مهسا احساس میکرد که هیچ جایی در این جمع ندارد.
معلم جدیدشان خانم رفیعی بود، یک خانم مهربان که همه بچهها را با لبخند و آرامش میپذیرفت. خانم رفیعی با لبخند به مهسا نگاه کرد و گفت: «امروز میخواهم کتابی جادویی به شما معرفی کنم. این کتاب، نه تنها داستانهای شگفتانگیز دارد، بلکه میتواند شما را به دنیای جدیدی ببرد.»
همه بچهها با هیجان به کتاب نگاه کردند، اما مهسا کمی شک داشت. خانم رفیعی کتاب را باز کرد و صفحه اولش را نشان داد. کتاب رنگارنگ و پر از تصاویر جذاب بود. خانم رفیعی گفت: «هرکسی که این کتاب را باز کند، میتواند وارد داستان شود و ماجراهایش را تجربه کند.»
مهسا با کمی تعجب، دستانش را دراز کرد و کتاب را گرفت. در همان لحظه، ناگهان یک حس عجیب در دلش ایجاد شد. او به سرعت صفحات کتاب را ورق زد و متوجه شد که هر صفحه از کتاب، یک دنیای جدید را به رویش باز میکند.
برای اولین بار، مهسا در مدرسه احساس کرد که دنیای جدیدی در پیش رویش است؛ دنیایی پر از دوستان جدید، داستانهای جالب، و لحظات شگفتانگیز. او در کلاس فهمید که مدرسه یک کتاب جادویی است که هر روز صفحه جدیدی از آن را میخواند.
وقتی زنگ مدرسه به صدا درآمد، مهسا با خوشحالی از کلاس بیرون آمد. دیگر از مدرسه نمیترسید، بلکه هر روز منتظر روزهای جدید بود. او به خانه برگشت و با هیجان به مادرش گفت: «مامان، مدرسه مثل یک کتاب جادویی است که هر روز داستانهای جدیدی به من میدهد!»
پیام قصه:
مدرسه نه تنها محلی برای یادگیری است، بلکه یک دنیای جادویی است که هر روز میتواند ما را به سمت کشفهای جدید، دوستیهای تازه و لحظات شگفتانگیز ببرد. نباید از شروعی تازه ترسید، چون هر روز یک صفحه جدید از داستان زندگیمان است.
مطلب مشابه: قصه های بچگانه برای خوابیدن؛ 10 داستان کوتاه شیرین خواب آور کودک










