قصه با موضوع ماهی 🐟؛ ۸ داستان کوتاه و دلنشین ماهی و دریا

قصه با موضوع ماهی را در روزانه بخوانید. قصههای کودکانه از فرهنگها و سنتهای مختلف نمایندگی میکنند. این داستانها به کودکان کمک میکنند تا با تنوع فرهنگی آشنا شوند و احترام به تفاوتها را یاد بگیرند.
فهرست موضوعات این مطلب
قصه کودکانه ماهی و ماه
یکی بود، یکی نبود. در یک حوض پر از آب، ماهی کوچکی زندگی می کرد.
حوض در حیاط خانه ای بود که هیچ کس در آن خانه زندگی نمی کرد.
ماهی کوچولو خیلی تنها و گرسنه بود. کسی نبود که برایش غذا بریزد.
یک شب، وقتی که ماه به حوض نگاه کرد، ماهی را دید که بازی نمی کند و شاد نیست. ماه پرسید: چرا بازی نمی کنی؟
ماهی گفت: همه مرا فراموش کرده اند و من تنها و گرسنه مانده ام.
ماه گفت: خدا هرگز کسی را فراموش نمی کند. تو تنها نیستی. او همیشه به تو نگاه می کند. خوشحال باش و خدا را خوشحال کن.
فردای آن روز کلاغی به کنار حوض آمد. تکه نان خشک بزرگی را به منقار گرفته بود.
کلاغ تکه نان را در آب فرو کرد تا نان خشک، نرم شود. کمی از نان خیس شد و افتاد توی آب.
ماهی کوچولو با خوشحالی به طرف آن رفت و نان خیس شده را با لذت خورد. نان خیلی خوشمزه بود و ماهی حسابی سیر شد. کلاغ هم بقیه نان را خورد و رفت.
از آن روز به بعد، کلاغ، هر روز با تکه ای نان خشک به کنار حوض می آمد و آن را در آب حوض خیس می کرد. ماهی سهم خود را می خورد و کلاغ هم سهم خود را.
ماه به ماهی نگاه می کرد، می دانست که خدا به او نگاه می کند. ماهی تنها نبود، همان طور که کلاغ تنها نبود. خدا همیشه با آنها بود.
مطلب مشابه: قصه با موضوع موسیقی 🎹؛ قصه های دلنشین درباره هنر موسیقی
مطلب مشابه: قصه با موضوع فداکاری؛ ۱۰ داستان زیبا و آموزنده از خودگذشتگی
قصه کوتاه ماهی کوچولوی تنها برای کودکان

روزی توی یک مرداب قشنگ چند تا ماهی کوچولو در کنار هم زندگی می کردند. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدند با هم بازی می کردند تا شب که آنقدر خسته می شدند و نمی دانستند که کجا خوابشان می برد. بین این ماهی ها یک ماهی کوچولویی بود که خیلی با بقیه تفاوت داشت و همیشه بهانه گیری می کرد و با بقیه قهر بود. یک روزی از این روزها بچه ماهی ها تصمیم گرفتند که ماهی کوچولو را به بازی راه ندهند تا شاید درس خوبی برایش شود.
در آن روز قبل از این که ماهی کوچولو بهانه گیری کند، دوستانش بهانه گرفتند و با او قهر کردند. ماهی کوچولو هم سرش را پایین انداخت و از بازی بیرون رفت. مدتی در گوشه ای نشست و به دوستانش نگاه کرد ولی خیلی زود حوصله اش سر رفت و به سمت ساحل حرکت کرد.
نزدیک ساحل که شد قورباغه ای را دید که روی یک بلندی نشسته و گریه می کرد. از قورباغه پرسید: چرا گریه می کنی؟ چرا تنهایی؟ تو را هم دوستانت توی بازی راه ندادند؟ قورباغه گفت: من از بلندی می ترسم. همه پریدند توی آب ولی من نتوانستم. بنابراین آن ها همه رفتند و من را تنها گذاشتند.
ماهی کوچولو فکری کرد و گفت: خب قورباغه عزیز، من کمکت می کنم تا بیایی توی آب. ولی به این شرط که من و تو دوستان خوبی برای همدیگر باشیم. قورباغه گفت: باشه… ولی تو چطوری می خواهی به من کمک کنی؟
ماهی کوچولو رفت و از لاک پشت پیر خواهش کرد که به لب مرداب و زیر بلندی برود تا قورباغه پشت او سوار شود و به داخل آب بیاید. لاک پشت هم این کار را کرد و قورباغه داخل آب پرید. هر دو از لاک پشت تشکر کردند و به وسط مرداب رفتند و مدتی با هم شنا و بازی کردند.
قورباغه یک دفعه دوستانش را دید و آنقدر خوشحال شد که به کل ماهی کوچولو که کمکش کرده بود به داخل آب بیاید را فراموش کرد و به سمت قورباغه های دیگر دوید و رفت. ماهی کوچولو در آن روز سراغ هر جانوری رفت، آن جانور بعد از مدتی او را رها کرد و به سراغ دوستان خودش رفت.
ماهی کوچولو تنها شده بود و در گوشه ای نشسته بود و به اطرافش نگاه می کرد. در این هنگام چند تا اسب آبی را دید که با همدیگر شاد و خوشحال بازی می کردند و به یاد دوستانش افتاد و با خودش گفت: مثل این که هر کسی باید با همجنس خودش دوست باشد. منم باید بروم پیش دوستانم و قدر آن ها را بدانم تا هیچ وقت تنها نباشم.
نتیجه اخلاقی داستان ماهی کوچولوی تنها
از داستان ماهی کوچولوی تنها نتیجه می گیریم که ما بچه ها باید قدر دوستهای خوبی را که داریم بدانیم و با قهر و بهانه گیری های بی خود دوستامون را ناراحت نکنیم و هیچ وقت کار انجام ندهیم که دوستانمون از ما دور بشوند.
آرزوی ماهی کوچولو
یکی بود، یکی نبود، در یک دریاچۀ آبی و قشنگ، کنار جنگلی بزرگ و سبز، ماهی کوچولوی قرمزی زندگی میکرد. ماهی کوچولوی قصه ما با لاکپشت مهربانی دوست بود. خانۀ لاکپشت در جنگلِ کنار دریاچه بود و هرروز برای آبتنی به دریاچه میآمد، برای همین هم با ماهی کوچولو دوست شده بود. آنها ساعتها باهم بازی میکردند. وقتی هم که از بازی خسته میشدند روی سنگهای ته دریاچه مینشستند و باهم حرف میزدند. لاکپشت از جنگل میگفت، از درختان سبز و بزرگ، از خورشید، گلهای رنگارنگ، حیوانات قشنگ و زرنگ. آنقدر میگفت و میگفت که ماهی کوچولوی قصه ما حسابی میرفت توی فکر جنگل.
ماهی کوچولو در دلش یک آرزو داشت و آرزوش این بود که یک روز جنگل را ببیند. شبها خواب جنگل را میدید و روزها منتظر آمدن لاکپشت میشد.
عاقبت یک روز به لاکپشت گفت: «تو میتوانی مرا به جنگل ببری؟»
لاکپشت مهربان گفت: «تو یک ماهی هستی و ماهیها فقط در آب زندگی میکنند. من نمیتوانم تو را با خودم به جنگل ببرم.»
ماهی کوچولو حسابی غصهدار شد. در گوشهای نشست و چشمان قشنگش را بست تا دوباره به جنگل فکر کند و خواب جنگل را ببیند.
لاکپشت مهربان وقتیکه دید ماهی کوچولو چقدر دلش میخواهد همراه او به جنگل بیاید، تصمیم گرفت تا راجع به ماهی کوچولو با دوستانش صحبت کند. این بود که باعجله با ماهی قرمز غمگین خداحافظی کرد و روی آب آمد و خودش را به جنگل رساند، به پرندهها گفت که فوراً همۀ حیوانات را خبر کنند. آنها هم بیمعطلی رفتند به سراغ حیوانات جنگل. چند دقیقه نگذشته بود که آهو خانم و خالهخرسه و خرگوشها و پروانهها و عنکبوتها و خلاصه همه و همه جمع شدند کنار لاکپشت مهربان.
خالهخرسه گفت: «چرا با این عجله ما را خبر کردی؟»
عنکبوتها گفتند: «لاکپشت مهربان، ما چه کمکی میتوانیم به تو بکنیم؟»
لاکپشت گفت: «ما باید به یک دوست خوب کمک کنیم تا به آرزویش برسد.»
همه با تعجب گفتند: «دوست خوب؟ یک آرزو! خوب، این دوست خوب کیست و آرزویش چیست؟»
لاکپشت گفت: «ماهی کوچولوی توی دریاچه دلش میخواهد به جنگل بیاید. دلش میخواهد شما دوستان خوب و گلها و درختان را ببیند. ما باید به او کمک کنیم.»
همۀ حیوانات شروع کردند به پچپچ کردن. بعضیها هم ساکت بودند و فکر میکردند.
ناگهان عنکبوتها گفتند: «ما برایش تور محکمی میبافیم، او را در تور میگذاریم و به جنگل میآوریم.»
لاکپشت گفت: «نه، نه، نه، ماهی باید در آب باشد، مگر شما نمیدانید که ماهی بدون آب نمیتواند زندگی کند»
خالهخرسه دوید و رفت یک کوزۀ خالی عسل آورد و گفت: «توی کوزه آب میریزیم، ماهی کوچولو را در آن میگذاریم و به جنگل میآوریم.»
لاکپشت گفت: «توی کوزه تاریک است و او نمیتواند جایی را ببیند، خسته میشود و حوصلهاش سر میرود.»
آهو خانم با یک جَست از جمع دور شد و رفت به خانه و خیلی زود برگشت. توی دستش یک ظرف بلوری بود، آن را به لاکپشت داد و گفت: «این ظرف را پر از آب کن و ماهی کوچولو را در آن بگذار. او میتواند از توی این ظرف شیشهای همهجا را ببیند.»
لاکپشت، ظرف شیشهای را بغل گرفت و رفت ته آب. ماهی کوچولو روی سنگی نشسته بود و دم کوچولویش را شلپ شلپ میزد به آب.
لاکپشت گفت: «عجله کن، برو توی این ظرف شیشهای، من تو را با خود به جنگل میبرم.»
ماهی کوچولو رفت توی ظرف آب و لاکپشت مهربان او را با خود به جنگل آورد. ماهی کوچولو تا چشمش به گلها و درختان افتاد خیلی تعجب کرد. همۀ حیوانات منتظرش بودند، همه با صدای بلند گفتند: «ماهی کوچولو، دوست خوب ما، خوشآمدی به جنگل ما.»
ماهی کوچولو توی ظرف آب میرقصید و شادی میکرد. بعد هم میمون کوچولوها شروع کردند به جستوخیز کردن و تاب خوردن روی شاخههای درخت. عنکبوتها بندبازی میکردند و خرس کوچولو روی دستهایش راه میرفت. همۀ حیوانات سعی کردند ماهی کوچولو را خیلی خوشحال کنند. آنقدر به ماهی کوچولو خوش گذشته بود که دلش نمیخواست از جنگل برود. ولی با خودش فکر کرد حتماً دوستانش در آب منتظرش هستند. این بود که از همه خداحافظی کرد و همراه لاکپشت مهربان به ته آب برگشت. او چیزهای زیادی داشت تا برای ماهیهای کوچولو تعریف کند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع شجاعت؛ ۹ داستان آموزنده شجاع بودن و اعتماد به نفس
مطلب مشابه: قصه های پری دریایی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا درباره پری دریایی
قصه سه ماهی برای کودکان

در آبگیر کوچکی ، سه ماهی زندگی می کردند . ماهی سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش کمتری داشت و ماهی قرمز ، کودن و کم عقل بود. یک روز دو ماهیگیر از کنار آبگیر عبور کردند و قرار گذاشتند که تور خود را بیاورند تا ماهیها را بگیرند.
سه ماهی حرف های ماهیگیران را شنیدند. ماهی سبز ، که زرنگ و باهوش بود بدون اینکه وقت را از دست بدهد از راه باریکی که آبگیر را به جوی آبی وصل می کرد ، فرار کرد.
فردا ماهیگیران رسیدند و راه آبگیر را بستند. ماهی نارنجی که تازه متوجه خطر شد ، پیش خودش گفت، اگر زودتر فکر عاقلانه ای نکنم بدست ماهیگیران اسیر می شوم .
پس خودش را به مردن زد و روی سطح آب آمد. یکی از ماهیگیران که فکر کرد این ماهی مرده است ، او را از داخل آبگیر گرفت و به طرف جوی آب پرت کرد، و ماهی از این فرصت استفاده کرد و فرار کرد.
ماهی قرمز که از عقل و فکر خود به موقع استفاده نکرد ، آنقدر به این طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهیگیران افتاد.
قصه کودکانه ماهی پرنده
یکی بود یکی نبود در یک دریای بزرگ یک دریای گود یک ماهی کوچولوی رنگی با پدربزرگش زندگی می کرد.پدر بزرگ ماهی کوچولوی رنگی یه چاقوی خیلی تیز داشت.کار ماهی پدر بزرگ این بود که تمام روز توی دریا می گشت و با چاقوی خیلی تیزش تورهای ماهیگیری رو پاره می کرد وماهی های گرفتار رو نجات می داد.اما ماهی کوچولوی رنگی هیچ کاری نداشت.صبح تا شب همش تو فکر وخیال بود.
صبح که از خواب بلند می شد به سطح دریا میومد.سرش رو از آب بیرون می برد ، به پرنده هایی که بالای دریا پرواز می کردن نگاه میکرد و می گفت :” کاش من هم بال داشتم و تو آسمون پروازمی کردم آخه من پرواز رو خیلی دوست دارم”
یک روز ماهی پدربزرگ وقتی از خواب بیدار شد دید که خیلی خسته ست و دلش می خواد همش استراحت کنه و باز هم بخوابه. ماهی کوچولوی رنگی رو صدا زد و گفت :” من خیلی خستم دلم می خواد یه مدت طولانی ای بخوابم ، از این به بعد پاره کردن تورهای ماهیگیری به عهده تو ا.”
ماهی کوچولوی رنگی صورت پدربزرگش رو بوسید و چاقوی تیزش رو برداشت . پدربزرگ گفت:” باید به من قول بدی هر روز همه جای دریا رو بگردی و ماهی های گرفتار رو نجات بدی”
ماهی کوچولوی رنگی گفت :” قول می دم همه ماهی هارو نجات بدم”
پدربزرگ که خیالش راحت شده بود دوباره خوابید تا خستگیش در بره. از اون روز به بعد ماهی کوچولو به جای پدربزرگش توی دریا می گشت و تورهای ماهی گیری رو پاره می کرد.اون دیگه خیلی کم روی سطح آب می رفت تا پرنده ها رو نگاه کنه و بگه ” من پرواز رو خیلی دوست دارم”
روزهای زیادی گذشت و ماهی کوچولوی رنگی تورهای زیادی رو پاره کرد و ماهی های زیادی رو نجات داد.حالا اون با خیلی از ماهی ها دوست شده بود.
یک روز یک لاک پشت دریایی بزرگ توی تور گیر افتاد و شروع به فریاد زدن کرد.ماهی کوچولوی رنگی وقتی صدای فریاد اون رو شنید،شناکنان به طرف لاک پشت رفت و با چند ضربه چاقو تور رو پاره کرد. لاک پشت بزرگ که باورش نمیشد نجات پیدا کرده با تعجب ماهی کوچولوی رنگی رو نگاه کرد و گفت :” وای دوست خوب من تو چقدر شجاع هستی تو یک کوچولوی قهرمانی”
ماهی کوچولو از اینکه می دید یک حیوان بزرگ دریایی اون رو قهرمان صدا می زنه خیلی خوشحال شد.لاک پشت به ماهی کوچولو گفت :” تو جون منو نجات دادی و من دوست دارم به جای اون یک کاری برات انجام بدم”
ماهی کوچولوی رنگی گفت:” این وظیفه من بود که تو رو نجات بدم، من به پدربزرگم قول دادم که به ماهی ها و جانوران گرفتار توی تور کمک کنم”
لاک پشت بزرگ گفت:” من یک گیاه شناس دریایی هستم،همه گیاهان دریایی رو می شناسم و میدونم که هر کدوم چه خاصیتی دارن.تو هم حتما مثل هر کس دیگه ای یک آرزویی داری، شاید من بتونم تو رو به آرزوت برسونم”
ماهی کوچولو گفت :” من آروز دارم پرواز کنم اما این ممکن نیست ، چون فقط پرنده ها می تونن پرواز کنن”
لاکپشت بزرگ از ماهی خواست تا منتظر بمونه، بعد به اعماق دریا شنا کرد و ازنظر ناپدید شد.ماهی کوچولوی رنگی مدتی صبر کرداما از لاک پشت خبری نشد، داشت حوصله ش سرمی رفت که ناگهان لاک پشت از ته دریا شنا کنان به طرف اون اومد.چند برگ دریایی سبز در دهان لاک پشت بود، برگ ها توی آب می رقصیدن و این طرف و اون طرف می رفتن.
لاکپشت برگ ها رو به ماهی کوچولو داد.ماهی کوچولو هم برگ ها رو تند و تند خورد.
چند روز بعد دو بال کوچولوی آبی رنگ روی پشت ماهی دراومد.بال ها اول کوچیک بودن اما کم کم بزرگ شدن.یک روز ماهی کوچولوی رنگی با اونا تو آسمون پرواز کرد.
ماهی کوچولوی رنگی که حالا یک ماهی پرنده بود ، هر روز بالای دریا به هر طرف پرواز می کرد و با پرنده ها مسابقه می داد.وقتی هم که تشنه ش می شد خودش رو به آب می زد و نفسی تازه می کرد.
خلاصه روزها و ماه های زیادی گذشت .کار ماهی کوچولوی رنگی حالا دیگه فقط پرواز بود.وقتی پرنده ها رو توی آسمون می دید زیر آب چند نفس عمیق می کشید و بعد به طرف اونا پرواز می کرد.پرنده ها وقتی اونو می دیدن با تعجب می گفتن:” چه پرنده عجیبی، چه بال های آبی قشنگی داره چقدر خوب پرواز می کنه”
ماهی پرنده وقتی اینارو می شنیدخیلی ذوق می کرد.دوست داشت بالاتر و بالاتر بره.
تا اینکه یک روز وقتی که داشت زیر آب نفس های عمیق می کشید تا این بار خیلی بالاتر پرواز کنه ، صدای گریه شنید.بله بچه ها در یک گوشه ی دریا یک ماهی خیلی کوچولو داشت گریه می کرد. ماهی پرنده پیش ماهی کوچولو رفت و پرسید:”ای کوچولو چرا داری گریه می کنی؟”
ماهی خیلی کوچولو گفت :” من و پدرم و مادرم توی تور یک ماهی گیر افتادیم.من چون خیلی کوچیک بودم از سوراخ تور بیرون اومدم و نجات پیدا کردم اماپدر و مادرم توی تور موندن و ماهی گیر اونا رو با خودش برد.حالا من تنهای تنها هستم.ماهی های دریا خیلی کم شدن.ماهی گیرها هر روز میان و اونا رو شکار می کنن و با خودشون می برن”
ماهی پرنده وقتی این حرف ها رو شنید خیلی ناراحت شد و گفت :” من قولی رو که به پدربزرگم داده بودم از یاد بردم، من خیلی خودخواه و خودپسند بودم و دوستان خودم رو فراموش کردم”
ماهی پرنده رفت تا دوستان دریایی ش یعنی ماهی ها رو بینه.اما بیشتر دوستانش رو ماهی گیرا شکار کرده بودن.در یا کم کم داشت از ماهی ها خالی می شد.ماهی پرنده از دریا بیرون پرید و تو آسمون پرواز کرد.از اون بالا به سطح آب نگاه کرد.قایق های ماهیگیری زیادی روی آب بودن و تند و تند توی دریا تور می نداختن.ماهی پرنده به دریا برگشت ، چاقوی پدربزرگش رو برداشت و تورهای ماهیگیری رو یکی یکی پاره کرد.
ازاون روز به بعد ماهی پرنده هر روز توی آسمون پرواز می کردو وقتی که یک قایق ماهی گیری می دید به داخل آب بر می گشت و تور ها رو با چاقوی تیزش پاره می کرد.حالا اون به کمک بال های اّبی زیباش می تونست بهتر از روزهای پیش دوستانش رو نجات بده.
نویسنده : کامبیز کاکاوند
مطلب مشابه: قصه های بچگانه زیبا { ۱۱ داستان جذاب برای کودکان با هر سنی }
مطلب مشابه: قصه های بچگانه مرد عنکبوتی { ۷ داستان جالب اسپایدرمن }
قصه کودکانه ماهیگیر و همسرش

روزی روزگاری یک ماهیگیر و همسرش با هم در یک کلبه کوچک کنار دریا زندگی می کردند. ماهیگیر هر روز با قلاب و نخ ماهیگیریش برای صید ماهی بیرون میرفت ساعتها تلاش میکرد تا بتونه یه ماهی بگیره.
یک روز از همین روزها، ماهیگیر قلابش رو در دستش گرفته بود و به آب زلال دریا خیره شده بود. بعد از یک مدت خیلی زیاد، حس کرد چیزی به قلابش گیر کرده! اون طناب و بالا کشید و یک ماهی رو دید که داشت به سختی توی آب دست و پا میزد. اون با گریه و التماس به ماهیگیر گفت:
ماهیگیر، به من گوش کن، بذار من برم، من یک ماهی واقعی نیستم! من یه شاهزادهی طلسم شدهام. اگه منو ببری و کباب کنب و بخوری چه فایدهای برات داره؟ من اصلا خوشمزه نیستم! پس منو ول کن تا برگردم به آب و شنا کنم و برم!
ماهیگیر گفت:
خب نیازی نیست که این همه توضیح بدی! تو یه ماهی سخنگویی و برای همین من تو رو نمیخورم و میذارم که بری!
و بعد ماهیگیر ماهی رو دوباره توی آب زلال رها کرد. ماهی هم شنا کنان به دریا برگشت. بعد ماهیگیر بلند شد و به خونه کنار همسرش برگشت!
همسرش سریع بهش گفت:
خب شوهر عزیزم، امروز چیزی نگرفتی؟
ماهیگیرگفت:
نه، یعنی من یک ماهی سخنگوی جادویی گرفتم اما همونطور که خودش بهم گفت، اون یه شاهزادهی طلسم شده بود! برای همین من اونو رها کردم!
زن گفت:
پس هیچ آرزویی نکردی؟
مرد گفت:
نه! آخه چه آرزویی باید میکردم؟!
اوه عزیزم! زندگی توی این کلبهی بدبو خیلی وحشتناکه! بهتره که ما یه کلبه خوب و تمیز داشته باشیم! برو از ماهی بخواه که یه کلبه خوب بهمون بده!
وقتی ماهیگیر برگشت، دریا اصلا آروم نبود. اون روی ساحل ایستاد و گفت:
ای خدا ای خدا! ماهی سخنگو برو بفرس برای من! چون همسر من یه چیزی میخواد که ندارم من!
ماهی شنا کنان بالا اومد و گفت:
حالا اون چی میخواد؟
مرد گفت:
اوه! ماهی جادویی! همسرم میگه که وقتی تو رو گرفتم باید یک آرزو میکردم! حالا اومدم که آرزو کنم! همسرم دیگه نمیخواد توی کلبه کوچیکمون زندگی کنه و یه کلبه خوب میخواد!
ماهی سخنگو گفت:
به خونه برگرد و ببین که یک کلبه نو دارید!
ماهیگیر به خونه برگشت و به جای کلبه کوچیک خودشون، یک کلبه قشنگ و بزرگ دید! همسرش که روی نیمکت جلوی کلبه نشسته بود، با خنده گفت:
اوه عزیزم! بیا تو و ببین! به نظرت این عالی نیست؟
کلبه زیبا، آشپزخونه و انباری، با انواع اثاثیه، و ظروف آهنی و برنجی خیلی خوبی داشت. و و پشت خونه، حیاط کوچیکی با پرندگان و اردکها و باغ کوچیکی پر از سبزیجات و میوههای تازه بود.
زن گفت:
نگاه کن! این عالیه!
مرد گفت:
بله! اگه این کلبه برای همیشه خمینجوری بمونه من خیلی راضیم!
همسرش گفت:
این رو باید صبر کنیم و ببینیم!
و بعد غذا خوردن و خوابیدن!
یکی رو هفته همه چیز خوب پیش رفت، تا وقتی که زن گفت:
اینجا را نگاه کن! کلبه واقعاً خیلی کوچیکه، و حیاط و باغش هم اصلا دلباز نیست! فکر میکنم ماهی سخنگو بهتره خونه بزرگتری برای ما بیاره؛ من خیلی دوست دارم توی یه قلعه سنگی بزرگ زندگی کنم. پس برو به ماهی بگو تا یه قلعه برای ما بیاره!
همسر عزیزم، کلبه به اندازه کافی خوبه، ما قلعه میخواییم چیکار؟
ما قلعه میخواییم! برو و به ماهی بگو که یدونه برامون بیاره!
همسر عزیزم! ماهی تا الان به ما یه کلبه داده! من دوست ندارم دوباره مزاحمش بشم! شاید اون عصبانی بشه!
به حرف من گوش بده و برو و ازش یه قلعه سنگی بخواه!
مرد ماهیگیر با این که میدونست این کار درست نیست، آماده شد و به سمت دریا رفت!!
این بار دریا کمی طوفانیتر بود! ماهیگیر کنار ساحل ایستاد و گفت:
ای خدا ای خدا! ماهی سخنگو برو بفرس برای من! چون همسر من یه چیزی میخواد که ندارم من!
ماهی گفت:
این دفعه اون چی میخواد؟
مرد با ترس و لرز گف:
اوه، اون می خواد که توی یک قلعه سنگی بزرگ زندگی کنه.
ماهی گفت:
برو خونه و ببین که اون داره توی قلعه زندگی میکنه!
مرد به سمت خونه راه افتاد، اما وقتی به اونجا رسید، به جای کلبه قبلی، قلعه سنگی بزرگی قرار داشت و همسرش روی پله ها ایستاده بود و می خواست بره داخل. همسر دست ماهیگیر رو گرفت و گفت:
بیا با هم بریم داخل!
اونا با هم وارد شدن. توی قلعه تالار بزرگی با سنگفرش مرمر وجود داشت و خدمتکاران بسیار زیادی توی قلعه در حال کار کردن بودن و درها با طلا و اتاق ها با پارچههای طلایی تزئین شده بود. صندلی و میز و لوسترهای کریستالی که از سقف آویزان شده بودند. و تمام اتاق ها فرش داشتند. و سفره ها با خوراکیها و بهترین نوشسیدنیها پر شده بودن. در پشت قلعه یک اصطبل بزرگ برای اسبها و کالسکههای مرغوب بود. علاوه بر این، باغ بزرگ و باشکوهی هم پش قلعه بود، که پر از گلهای زیبا و درختان بزرگ میوه، و چمنزاری بزرگ پر از آهو، گاو و گوسفند، بود.
همسرش گفت:عزیزم نگاه کن! این زیبا نیست؟
مرد گفت:
بله! اگر این همیشگی باشه ما میتونیم توی این قلعه با شادی و خوشحالی زندگی کنیم!
این بعدا معلوم میشه!
و بعد غذا خوردن و خوابیدن!
صبح روز بعد، همسر اول بیدار شده بود، درست در وقت استراحت، و به بیرون نگاه کرد و از روی تختش سرزمین زیبایی رو دید که تا دوردستها معلوم بود. مرد توجهی به اون نکرد. زن به ماهیگیر سیخونک زد و گفت:
شوهر، بلند شو و فقط از پنجره به بیرون نگاه کن. ببین، به نظرت ما میتونیم پادشاه این کشور باشیم. فقط برو پیش ماهیت و به اون بگو که ما دوست داریم پادشاه بشیم.
مرد گفت:
آخه همسر عزیزم، ما چرا باید پادشاه بشیم؟ من دوست ندارم پادشاه بشم!
زن گفت:
خوب، اگر تو نمیخوای پادشاه بشی، من پادشاه میشم.
مرد گفت:
آخه برای چی میخوای پادشاه بشی؟ من نمیتونم برم و از ماهی همچین چیزی بخوام!
چرا نمیتونی؟! تو باید همین الان بری! من میخوام که پادشاه بشم!
مرد با این که فکر میکرد این کار درستی نیست، رفت و تا از ماهی درخواست کنه!
وقتی به دریا رسید، دریا خیلی طوفانی بود و بوی بدی هم میداد! اون ایستاد و گفت:
ای خدا ای خدا! ماهی سخنگو برو بفرس برای من! چون همسر من یه چیزی میخواد که ندارم من!
ماهی گفت:
این بار دیگه چی میخواد؟
اون میخواد که پادشاه بشه!
ماهی گفت:
برو به قلعه و اون پادشاه شده!
وقتی مرد به قلعه برگشت، دید کاخ بسیار بزرگتر شده و برج های بزرگ و دروازه های باشکوهی داره. کلی خدمتکار جلوی در ایستاده بود و سربازها هم با طبی و شیپور آماده بودن. وقتی وارد شد دید که همه چیز از سنگ مرمر و طلا شاخته شده و پرده های زیادی با منگوله های طلایی بزرگ اونجا وجود داره. پس از درهای سالن رفت جایی که تخت سلطنتی بزرگ بود و همسرش رو دید که بر تختی از طلا و الماس نشسته بود و تاج طلایی بزرگی بر سر داشت و عصای دستش از جنس خالص بود. مرد پیش همسرش رفت و گفت:
خب همسر عزیزم، پس حالا تو پادشاهی!
بله من الان پادشاهم!
ماهیگیر مدتی به همسرش خیره شد و گفت:
خوبه که پادشاه شدی! حالا دیگه چیزی وجود نداره که بخوای آرزو کنی!
زن که کاملا بیقرار به نظر میرسید گفت:
من از این کار خسته شدم! برو به ماهی بگو که من میخوام امپراطور کل دنیا بشم!
مرد گفت:
آخه برای چی میخوای امپراطور بشی؟
تو چیکار داری؟ برو به ماهی بگو که من میخوام امپراطور بشم!
اوه همسر عزیزم! اون شاید اصلا نتونه تو رو امپراطور بکنه! چون فقط یک امپراطور تو کل دنیا وجود داره!
زن گفت:
ببین! من پادشاهم و تو شوهر منی وباید به حرف من گوش بدی! زود برو و به ماهی بگو و وقت منو تلف نکن!
ماهیگیر مجبور بود که بره اما واقعا این کار رو دوست نداشت! اون با خودش گفت:
این اصلا کار درستی نیست! این درخواست واقعا زیادهرویه و ماهی حتما از دست ما ناراحت میشه!
وقتی اون به دریا رسید، آب دریا سیاه شده بود و روش کف جمع شده بود و موجهای بزرگی داشت! اما مرد ایستاد و گفت:
ای خدا ای خدا! ماهی سخنگو برو بفرس برای من! چون همسر من یه چیزی میخواد که ندارم من!
ماهی گفت:
این دفعه دیگه چیه؟
اوه ماهی عزیز! همسرم میخواد که امپراطور کل دنیا بشه!
ماهی گفت:
برو به قلعه و ببین که اون امپراطور شده!
پس مرد به خونه رفت و قلعه رو دید که با مجسمههای سنگ مرمر و دروازه های طلایی تزئین شده بود. لشکریان جلوی در جمع شده بودن و در شیپور و طبل میزدن. و همه چیز از طلا ساخته شده بود!
پس مرد نزد همسرش رفت و گفت:
خب عزیزم! حالا دیگه امپراطور شدی!
اوه بله! من الان امپراطورم!
مرد به همسرش خیره شد و گفت:
خب دیگه حالا چیزی برای آرزو کردن نمونده! تو امپراطوری!
تو چی داری میگی؟ من الان امپراطورم و دوست دارم که پاپ بشم!
آخه عزیزم! این چه آرزوییه که تو میکنی؟! ما اصلا مسیحی نیستیم! ماهی که نمیتونه کاری کنه که تو پاپ بشی!
من حرف آخرم رو زدم! پیش ماهی برو و بهش بگو که من میخوام پاپ بشم!
آخه همسر عزیزم! من نمیتونم! این خیلی زیادهرویه! و اون شاید اصلا نتونه این کار رو انجام بده!
من امپراطورم و تو شوهر منی! پس مجبوری به من گوش بدی! برو و با ماهی حرف بزن!
پس مرد با ترس و لرز به سمت دریا رفت. وقتی به اونجا رسید باد شدیدی وزید، و ابرها توی آسمون رد شدن، و هوا بسیار تاریک شد، و دریا کوهها رو بلند کرد، و کشتیها به اطراف پرت شدند، و آسمان تاریک و قرمز بود! او بسیار ناامید شد و لرزان ایستاد و گفت:
ای خدا ای خدا! ماهی سخنگو برو بفرس برای من! چون همسر من یه چیزی میخواد که ندارم من!
دیگه چیه؟
اوه ماهی عزیز! همسر من میخواد که پاپ بشه!
به قلعه برو و اونو ببین که پاپ شده!
پس به خونه رفت و خودش رو در برابر کلیسایی بزرگ با قصرهایی در اطرافش دید. اون باید راه خودش رو از میان انبوهی از مردم طی میکرد. همسرش جامهای طلایی پوشیده بود و بر تختی بسیار بلند نشسته بود و سه تاج طلایی بر سر داشت.
مرد گفت:
خب همسر عزیزم! تو پاپ هستی!
بله من الان پاپ هستم!
مرد به همسرش خیره شد و بعد از مدتی گفت:
دیگه چیزی برای آرزو کردن وجود نداره! تو الان پاپ هستی!
زن گفت:
حالا معلوم میشه!
و بعد هر دو رفتن که بخوابن! اما زن هنوز راضی نشده بود! اون همش داشت فکر میکرد که دوست داره دوباره چی آرزو کنه!
صبح زود، زن که تازه فهمیده بود دوست داره چه آرزوی جدیدی داشته باشه، فریاد زد:
من میخوام که خورشید و ماه رو کترل کنم! برو به ماهی بگو که من میخوام خورشید و ماه رو کنترل کنم!
مرد چشماش رو باز کرد و گفت:
چی گفتی؟
اوه همسر عزیزم! من اگه نتونم خورشید و ماه رو کنترل کنم یه لحظه آروم نمیگیرم! برو و به ماهی بگو!
مرد با التماس و زاری گفت:
نه! همسر عزیزم! لطفا این کار رو نکن!
ولی زن فریاد زد:
دیگه نمی تونم صبر کنم، فورا برو!
ماهیگیر با وحشت زیاد به سمت دریا رفت. طوفان هولناکی شروع شد، به طوری که او به سختی تونست روی پاهاش بایسته. و خونهها و درختها منفجر شدن و کوهها لرزیدن و صخره ها در دریا فرو ریختن. آسمون کاملاً سیاه بود و رعد و برقها وحشتناکی توی آسمون بود. مرد فریاد زد:
ای خدا ای خدا! ماهی سخنگو برو بفرس برای من! چون همسر من یه چیزی میخواد که ندارم من!
دیگه چیه؟
اوه ماهی عزیزم! همسرم میخواد که خورشید و ماه رو کنترل کنه!
ماهی گفت:
دیگه کافیه! برو و توی کلبهی بد بوی قدیمیت زندگی کن!
و ماهیگیر و همسرش تا امروز توی همون کلبهی بدبوی قدیمی زندگی میکنن!
مطلب مشابه: قصه های جالب و خنده دار (۱۱ قصه و داستان بامزه و جذاب)
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه خواب شبانه (داستان های خواب آور دلنشین)
ماهی کوچولو و رودخانه قلقلکی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.
به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.
ماهی در رودخانه بسیار تنها بود، چون هیچ حیوانی در رودخانه زندگی نمی کرد. ماهی کوچولو سعی کرد با رودخانه صحبت کند اما رودخانه به او محل نمی گذاشت و به او می گفت:”از من دور شو.”
ماهی کوچولو یک موجود بسیار شاد و خوشحال بود و به این آسانی ها تسلیم نمی شد. او دوباره سعی کرد و سعی کرد، به این سمت و آن سمت شنا کرد و از آب به بیرون پرید.
بالاخره رودخانه از کارهای ماهی کوچولو خنده و قلقلکش گرفت.
کمی بعد، رودخانه که بسیار خوشحال شده بود، با ماهی کوچولو صحبت کرد. آن ها دوستان خوبی برای هم شدند.
رودخانه تمام شب را فکر می کرد که داشتن دوست چقدر خوب است و چقدر او را از تنهایی بیرون می آورد. او از خودش پرسید که چرا او هرگز دوستی نداشته، ولی چیزی یادش نیامد.
صبح روز بعد، ماهی کوجولو با آب بازی رودخانه را بیدار کرد و همان روز رودخانه یادش آمد چرا او هیچ دوستی ندارد.
رودخانه به یاد آورد که او بسیار قلقلکی بوده و نمی توانست اجازه بدهد کسی به او نزدیک شود.
اما حالا دوست داشت که ماهی در کنار او زندگی کند، چون ماهی کوچولو بسیار شاد بود و او را از تنهایی در می آورد.
حالا دیگر رودخانه می خواست کمی قلقلکی بودنش را تحمل کند، اما شاد باشد.
داستان ماهی سخنگو – دلی ها
یک روز در حین انجام کارهای روزانه، کارگر فقیری شغل جدیدی به عنوان کمک ماهیگیر پیدا کرد. با این کار، مقداری دستمزد می گرفت که او و همسرش با آن امرار معاش میکردند. در روزی از روزها این کارگر یک ماهی کوچک زیبا گرفت. وقتی این ماهی را دید از دیدن ماهی متعجب شد و ناگهان ماهی با صدای انسان با او صحبت کرد.
ماهی گفت: “به من نگاه کن آقا! چند دقیقه پیش داشتم با دوستانم بازی می کردم و در تور تو گیر کردم. الان دارم عذاب می کشم و احتمالاً می میرم! پدر و مادرم و همبازی هایم دنبالم میگردند و خیلی نگران میشوند. به من لطفی کن و من را به آب برگردان!»
کارگر بشدت تعجب کرد و فکر کرد که آیا این موضوع می تواند درست باشد؟ آیا ممکن است یک ماهی مانند ما زندگی پر از شادی و غم داشته باشد؟ او سریع ماهی را دوباره به آب انداخت و گفت: “خوب، ماهی کوچولوی زیبای من، تو آزاد هستی که بروی و دوباره بازی کنی. من نمی خواهم والدین و دوستانت دیگر نگران تو باشند!”
وقتی رئیس ماهیگیر این صحنه را دید، به شدت عصبانی شد و داد زد:
“تو آدم احمق و نادانی هستی! من تو را استخدام کردم تا ماهی را بگیری، نه اینکه آن را به آب برگردانی! برو هرگز نمی خواهم ببینمت!”
کارگر فقیر با تأسف به خانه رفت. او در مسیر باخود فکر میکرد: “به همسرم چه بگویم؟” او می ترسید بدون شغلش چه اتفاقی برای آنها می افتد.
او غرق در همین افکار بود که یکدفعه متوجه هیولایی به شکل یک انسان شد که به سمت او می آمد. همراه هیولا یک گاو بسیار بزرگ بود.
هیولا گفت: روز بخیر برادر. “چرا اینقدر غمگینی؟”
کارگر ماجرا را برای او تعریف کرد.
هیولا گفت: “اینجا را ببین دوست من. من می خواهم به تو لطفی بکنم. این گاو را می بینی؟ من به تو اجازه می دهم به مدت 3 سال از آن استفاده کنی. این گاو هر روز مقدار زیادی شیر تازه می دهد و همچنین تو و همسرت هرگز گرسنه نخواهید ماند. اما به یک شرط: وقتی 3 سال گذشت، من می آیم و سؤالات خاصی از تو می پرسم. اگر نتوانی آنها را پاسخ دهی گاو را با خودم میبرم و هرکاری که من میگویم تو انجام می دهی. آیا این شرط را می پذیری؟”
کارگر با خود فکر کرد: “بهتر است گاو را بگیرم تا گرسنه نمانیم. حداقل میتوانیم شیر را بفروشیم و تا سه سال منتظربمانیم، بعد از آن خواهیم دید چه میشود. شاید ما آنقدر خوش شانس باشیم که به این سؤالات پاسخ دهیم.» پس شرایط را پذیرفت، گاو را گرفت و آسوده و خوشحال به خانه رفت.
به راستی که گاو شیر بسیار خوبی می داد که برای نوشیدن و فروش کارگر و همسرش کافی بود و از این طریق مایحتاج زندگی را تامین می کردند.
عصرها، کارگر و همسرش اغلب به هیولا فکر می کردند. آنها سعی می کردند به این فکر کنند که چه راه حل هایی ممکن است وجود داشته باشد. اما از آنجایی که نمی دانستند هیولا چه نوع سؤالاتی می پرسد، همیشه جلسات خود را با آه ترک می کردند و با دلی پریشان به رختخواب می رفتند. روز به روز پایان 3 سال نزدیک تر و نزدیک تر می شد.
یک روز غروب جوانی خوش قیافه به سراغشان آمد.
او گفت: “عصر بخیر! من خیلی خسته ام و هوا رو به تاریکی است. اجازه می دهید من شب را زیر سقف شما بگذرانم؟”
مرد کارگر گفت: “البته، ممکن است، اما باید بدانید که امشب قرار است اتفاق وحشتناکی برای ما بیفتد! سه سال پیش، ما یک گاو را از یک هیولا گرفتیم. او به ما اطلاع داد که می توانیم گاو را به مدت 3 سال حفظ کنیم، اما در آخر آن زمان می آید و چند سؤال از ما می پرسد، اگر سؤالات را درست حل کنیم، گاو مال ما خواهد بود، اما اگر نتوانیم برای همیشه اسیر او خواهیم شد. امشب با ما زندگی کن، مواظب باش که ضرری به تو نرسد!»
جوان گفت: خب، اگر شما اجازه می دهید ،پس شب را خواهم ماند.”
دقیقاً در نیمه شب صدای کوبیدن در به گوش رسید.
مرد کارگر پرسید: “کی هستی؟”
هیولا جواب داد: “این من هستم، هیولا! سه سال گذشت. زمان پاسخگویی به سوالات من فرا رسیده است!”
کارگر بیچاره و همسرش گریه کردند و گفتند: “ما به هیچ وجه نمی توانیم به آنها پاسخ دهیم!”
ناگهان جوان به سمت در رفت. به آنها گفت: نگران نباشید، من به جای شما پاسخگو هستم. او به هیولا گفت من هم همین جا هستم.”
هیولا گفت: “بسیار خوب، تو اهل کجا هستی؟”
جوان جواب داد: من از آن سوی دریا آمدم.
هیولا پرسید: “چطور به اینجا رسیدی؟”
جوان گفت: “سواری کک لنگ!”
هیولا پرسید: “پس دریا باید خیلی کوچک بوده باشد؟”
جوان جواب داد: “به هیچ وجه. حتی یک عقاب نمی تواند از طریق آن پرواز کند!”
هیولا گفت: “پس آن عقاب باید نوپا بوده باشد؟”
مرد جوان پاسخ داد: “به هیچ وجه. سایه بال های او تمام شهر را می پوشاند!”
هیولا پرسید: “پس شهر باید خیلی کوچک بوده باشد؟”
جوان گفت: “به هیچ وجه. یک خرگوش نمی توانست از این سر به آن سر بدود.”
هیولا ساکت شد. نمیدانست چه سؤالات متفاوتی بپرسد. مدتی بدون حرف کنار در ایستاد، سپس در تاریکی ناپدید شد.
کارگر بیچاره و همسرش خوشحال شدند. آنها و آن جوان تا سحر جشن گرفتند.
وقتی آفتاب در حال طلوع بود، جوان گفت وقت رفتن او فرا رسیده است.
کارگر گفت: “اوه، نه، ما نمی توانیم شما را رها کنیم!” زن و شوهر با گریه ادامه دادند: “شما جان ما را نجات دادید. به ما بگویید چه کاری می توانیم انجام دهیم تا از شما تشکر کنیم.” جوان پاسخ داد: «لازم نیست از من تشکر کنی. من باید در راه باشم.” کارگر التماس کرد: حداقل به ما خبر بده که کی هستی!
جوان گفت: “اگر میخواهی بدانی، بدان مهربانی هرگز از بین نمی رود، حتی اگر آن را به آب بیندازی. من همان ماهی سخنگوی کوچکی هستم که تو دوباره به دریا انداختی!”
او با گفتن این کلمات ناپدید شد.
نتیجه اخلاقی:
از داستان ماهی سخنگو می توان فهمید که مهربانی روزی به عنوان پاداش می آید، تنها چیزی که باید داشته باشیم صبر است. مهربانی نتیجه می دهد.
مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)
مطلب مشابه: قصه کودکانه زیبا و آموزنده مناسب برای کودک 3 تا 7 ساله










