قصه های پری دریایی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا درباره پری دریایی

قصه های پری دریایی را در روزانه آماده کردهایم. پری دریایی در فرهنگ عامه، یک موجود افسانهای آبزی است که سر و تنهای به شکل یک زن زیبا و دمی شبیه به ماهی دارد. پری دریایی، در بسیاری از افسانهها اینطور تصویر شدهاست که در کنار ساحل دریا میایستد و با یک دست در حال شانهکردن موهای بلندش و در دست دیگرش آینهای را نگاه داشتهاست. در قصههای بسیاری، پریان دریا، غالباً به پیشگویی اتفاقات آینده میپردازند، گاهی از روی اجبار، نیروهای فراطبیعی خود را به انسانها میبخشند و گاهی عاشق انسانها میشود. در ادامه با ما همراه شده و قصه های کودکانه پری دریایی را برای فرزندان خود بخوانید.
فهرست موضوعات این مطلب
داستان کودکانه پری دریایی کوچولو
سلام بچههای عزیزم! امروز میخوام قصه پری دریایی کوچولو رو براتون تعریف کنم! روزی روزگاری دور و در اعماق اقیانوس، جایی که آب خیلی براق و درخشنده است، یک پادشاه دریایی زندگی می کرد که شش دختر پری دریایی داشت. پنج نفر از آنها خوشحال و شاد بودن در حالی که کوچکترین آنها عمیقاً غمگین…
سلام بچههای عزیزم! امروز میخوام قصه پری دریایی کوچولو رو براتون تعریف کنم!
روزی روزگاری دور و در اعماق اقیانوس، جایی که آب خیلی براق و درخشنده است، یک پادشاه دریایی زندگی می کرد که شش دختر پری دریایی داشت. پنج نفر از آنها خوشحال و شاد بودن در حالی که کوچکترین آنها عمیقاً غمگین بود و هیچ کس ندیده بود که او لبخند بزنه.
پری دریایی کوچولو می خواست جهان بیرون از آب را ببینه! او عاشق دیدن درختان سبز و آسمان آبی بود. به همین دلیل او همیشه تا بالای اقیانوس شنا می کرد تا از منظره جهان لذت ببر. وقتی نمیتونست دنیای روی خشکی رو ببینه خیلی خیلی احساس ناراحتی میکرد.
ماهیهای رنگارنگ، صدف های زیبا و همه موجودات شگفتانگیز دریا همیشه سعی می کردند اون رو بخندونن اما معمولاً شکست می خوردن. حتی داستان های قبل از خواب پدرش هم نمستونست اون رو خوشحال کنه.
یک شب، وقتی همه خواب بودن، پری دریایی شنا کرد و به سطح اقیانوس رسید. شب طوفانی بود و امواج به صخرهها می خوردن. رعد و برق به یک کشتی که روی امواج دریا بود، برخورد کرد. پری دریایی کوچولو مردی رو در کنار کشتی دید که داشت فریاد میزد:
کمک! کمک!
اون شنا کرد و به سرعت به کمک اون مرد رفت. اون رو به ساحل آورد و روی ماسه ها گذاشت. پری دریایی کوچولو در همین مدت کوتاه عاشق مرد جوان شد. برای همین با صدای جادوییاش، آهنگ خیلی زیبایی رو برای شاهزاده خوند و بعد هم به اقیانوس برگشت.
اون آنقدر عاشق مرد جوان بود که نمی تونست از فکر کردن به اون دست برداره. بنابراین تصمیم گرفت به دیدن جادوگر مکار دریا بره و از او بخواد که آرزوش رو برآورده کنه.
پری دریایی کوچولو می خواست بتونه برقصه و روی زمین راه بره. اون می خواست گرمای شنهای ساحل رو احساس کنه. جادوگر که مکار و حیله گر بود، لبخندی شیطانی زد و گفت:
من آرزوی تو رو برآورده می کنم! اما من یک شرط دارم! من به تو توانایی راه رفتن و رقص را میدم. اما در عوض تو دیگه نمیتونی حرف بزنی و آواز بخونی. اگر شاهزاده تا سه روز دیگه به عشق خودش به تو اعتراف نکنه، صدای تو تا ابد مال من میشه!
موافقم! من شرط تو رو قبول میکنم!
پس با این شرط، جادوگر بدجنس، یک جفت پا به پری دریایی کوچک داد.
اما حالا وقتشه که از شاهزاده براتون بگم. اون تنها یک چیز رو راجع به قهرمانی که نجاتش داده بود، یادش میومد! صدای جادویی و زیباش رو!
بعد از این که پری دریایی تییر شکل داد، رفت و روی شنهای گرم ساحل نشست. همونجایی که شاهزاده داشت به دنبال کسی میگشت که نجاتش داده بود. شاهزاده پری دریایی کوچولو رو دید اما اون رو به خاطر نمیآورد:
شما کی هستی؟ اوه! نمیتونی راه بری؟! بذار کمکت کنم.
بنابراین، شاهزاده پری دریایی کوچک را به قصر خودش برد! در روز دوم، زمانی که پری دریایی کوچولو و شاهزاده در اقیانوس، دریانوردی می کردن، شاهزاده تصمیم گرفت که به پری دریایی کوچولو بگه که دوستش داره اما همون لحظه مارماهیهای بدجنس جادوگر به کشتی حمله کردن!
جادوگر حیله گر که میدونست شاهزاده قصد داره به پری دریایی کوچولو چی بگه، صدای پری دریایی کوچک رو در یک صدف دریایی پنهان کرد و به گردنش آویخت. سپس خودش رو به یک زن جوان زیبا تبدیل کرد! بعد در ساحل دریا شروع به آواز خوندن کرد. وقتی شاهزاده اون صدای جادویی را شنید، متقاعد شد که جادوگر حیله گر، همون کسیه که نجاتش داده. بنابراین تصمیم گرفت که با اون ازدواج کنه!
اما پری دریایی کوچک ما دوستان خوب زیادی داشت! فوکها و ماهیها! اونا تصمیم گرفتن نقشه شیطانی جادوگر رو به هم بزنن! اونا به جادوگر حمله کردن و موفق شدن زنجیر بی گردن را بشکنن! حالا وقتش بود! پری دریایی کوچک ما صداش رو پس گرفته بود! اون حالا می تونست به شاهزاده بگه که واقعاً کیه!
اما در همون لحظه خورشید غروب کرد و روز سوم تموم شد! پاهای پری دریایی کوچولو تبدیل به دم شد و جادوگر اون رو گرفت و به اعماق آب اقیانوس برد!
شاهزاده شجاع که حالا داستان واقعی را می دونست، به دنبال جادوگر رفت و با اون جنگید و اون رو شکست داد!
اما دوستای عزیزم! شاهزاده و پری دریایی کوچولو دیگه نمیتونستن با هم باشن! چون پری دریایی کوچولو دیگه پا نداشت! اون واقعا ناراحت و افسرده بود!
وقتی پدرش، پادشاه توانا اقیانوس، دخترش رو در اون وضعیت دید، می دونست که باید چی کار کنه. اون عصای جادوییش رو حرکت داد و به دختر کوچکش دو پا داد!
خیلی زود یک عروسی بزرگ در کشتی سلطنتی برگزار شد! پری دریایی کوچک ما با خانواده و دوستانش خداحافظی کرد و اقیانوس را ترک کرد. اون و شاهزاده تا ابد با خوبی خوشی با هم زندگی کردن.
مطلب مشابه: معروف ترین قصه های کودکانه جهان شامل ۱۰ داستان جذاب طولانی
مطلب مشابه: قصه کودکانه زیبا و آموزنده مناسب برای کودک 3 تا 7 ساله
افسانهی پری دریایی

در روزگاران گذشته آسیابانی بود که با همسرش در خوشی و شادمانی زندگی میکرد. آنها پول فراوان و حتی پس انداز کافی داشتند که هر سال هم بر مقدار آن افزوده میشد. بدبختی همیشه در کمین آدمهاست و غالباً موقعی خود را نشان میدهد که اصلاً انتظارش را ندارند. آسیابان قصه ما هم بهتدریج سرمایه خود را از دست داد و دیگر حتی از آسیابش هم نشانی نماند.
اندوه بر زندگی او سایه افکنده بود. از فرط رنج و زحمت و از ناراحتی شبها خوابش نمیبرد و روی تختخوابش غلت میخورد.
روزی سپیده دم از خواب بیدار شد و با این فکر که هوای تازه سپیده دم قلب آدم را روشن میکند بیرون رفت. نخستین پرتو خورشید آسیاب را روشن کرده بود. همینطور که از کنار دیوار آسیاب رد میشد صدای عجیب شرشر آب را از پشت سر خود شنید.
سرش را برگرداند و دید زن زیبایی آهسته از دریاچه بیرون میآید. موهای بلندش روی شانههایش ریخته بود. با دستهای ظریف خود موهایش را جمع کرد و مانند حجابی بهطرف صورتش برد. آسیابان بیدرنگ متوجه شد که او پری دریایی است؛ ترس برش داشت و نمیدانست بایستد یا فرار کند.
ولی پری زیبا، با آن صدای ظریفش، او را به اسم صدا زد و پرسید چرا آن قدر غمگین است. آسیابان اول از تعجب خشکش زد، ولی بعد با شنیدن صدای نرم و مهربان پری، دلوجرئت پیدا کرد و برای او توضیح داد که سالها در ناز و نعمت و عزت و احترام زندگی کرده ولی اکنون آه در بساط ندارد.
پری گفت:
– نگران نباش. اگر قول بدهی اولین موجودی را که در خانهات به دنیا آمد به من بدهی، کاری خواهم کرد که از اول هم ثروتمندتر و خوشبخت تر شوی.
آسیابان با خود فکر کرد: «حتماً منظور او چیزی مثل یک توله سگ یا بچه گربه است.» به همین دلیل فوری قول داد و شرط را پذیرفت.
پری بیدرنگ در آب فرورفت، و آسیابان با شادی و امیدهای تازه به آسیاب برگشت.
هنوز به خانه نرسیده بود که زنی با خوشحالی به او خبر داد که همسرش پسری کاکل زری به دنیا آورده است. آسیابان از شنیدن این خبر خشکش زد و فهمید که پری ناجنس با آن شرط و شروط مرگ آور او را فریب داده است.
آسیابان غم زده سرش را پایین انداخت و وارد اتاق همسرش شد. زن که او را آنچنان ناراحت دید گفت:
– از اینکه صاحب یک پسرکوچولو شده ای خوشحال نیستی؟
آسیابان مجبور شد آنچه را اتفاق افتاده بود برای زنش تعریف کند و بگوید که چه قول وحشتناکی به پری داده است. او در ادامه حرفهایش گفت:
– اگر قرار باشد پسرم را از دست بدهم فایده این همه ثروت چیست؟
دیگر چارهای نبود. هیچ یک از آشنایان و فامیلهایی که برای تبریک گفتن آمده بودند نتوانستند راه و چارهای پیش پای او بگذارند. با وجود همه گرفتاریها از آن لحظهای که آسیابان با پری صحبت کرد و به او قول مساعد داد، پول و ثروت از هر طرف به او روی آورد و صندوقهایش پر از پول شد. طولی نکشید که آسیابان ثروتی بیش از قبل به چنگ آورد.
ثروت و مکنت برای آسیابان خوشبختی به ارمغان نیاورد و آن شرط مرگ آفرینی که پری بر او تحمیل کرده بود روزگارش را سیاه کرد. هر بار از کنار دریاچه میگذشت، منتظر بود که پری از آب سر در بیاورد و بچه را از او بخواهد. هیچگاه اجازه نمیداد پسرش به دریاچه نزدیک شود. بارها به او گفته بود:
– مواظب باش، مبادا به آب دریاچه دست بزنی! ممکن است دستی از توی آب تو را به درون بکشد.
روزها و سالها پشت سر هم سپری شدند ولی از پری خبری نشد، و خیال آسیابان تا حدی راحت شد.
پسرک کمکم بزرگ شد. وقتی به سن جوانی رسید او را به شکاربانی سپردند تا تیراندازی بیاموزد. او جوان زرنگ و باهوشی بود؛ طولی نکشید که در کار تیراندازی ورزیده شد و یکی از افراد متموّل شهر او را به عنوان شکاربان به خدمت خود در آورد.
بعد از مدتی جوان عاشق دختر بسیار زیبایی شد که در آن شهر زندگی میکرد. مردی که او را به خدمت گرفته بود پس از ازدواجش خانه کوچکی به او داد. زن و شوهر جوان در این خانه با آسایش زندگیشان را شروع کردند. آنها یکدیگر را خیلی دوست داشتند.
مدتی پس از ازدواج، روزی جوان به شکار رفت. وقتی با سرعت آهویی را تعقیب میکرد، حیوان از جنگل بیرون رفت و به دشتی وسیع رسید؛ شکار بوضوح در تیررس قرار گرفته بود و شکارچی با یک تیر او را از پای در آورد. او غرق در هیجان شکار بود و متوجه نشد نزدیک همان دریاچه ای است که پری در آن زندگی میکند.
بعدازاینکه آهو را کشت برای شستن دستهای خون آلود خود کنار دریاچه رفت. همینکه دستش به آب خورد، پری دریایی از میان آب برخاست، دستهایش را دور جوان حلقه کرد و با سرعت او را به درون آب کشید. این کار در یک چشم به هم زدن صورت گرفت و هیچ نشانی از پسر باقی نماند.
شب که شد همسر شکاربان از بازنگشتن شوهرش نگران شد و سرانجام تصمیم گرفت برود و او را پیدا کند. شکاربان چندین بار برای همسرش گفته بود که به خاطر قول پدرش به پری دریایی، آب دریاچه برایش خطرناک است و باید از آن پرهیز کند. زن هم نگران همین قضیه شده بود.
وقتی زن به ساحل دریاچه نزدیک شد و حیوان شکار شده را دید پی برد که این کار شوهرش است و متوجه شد که شکاربان به سرنوشت شومی دچار شده است. آنگاه درحالیکه به سر و سینه میزد و گریه و زاری میکرد با جیغ و فریاد همسرش را صدا زد. فریادزنان از این سو به آن سو میدوید و شکاربان را میخواند و با صدای بلند به پری آبی به خاطر ظلمی که در حق شوهرش کرده بود ناسزا میگفت، ولی جوابی نمیشنید. آب دریاچه مثل آینه صاف و شفاف بود و تصویر نیمهی قرص ماه روی آن افتاده بود. زن بیچاره همچنان کنار دریاچه نشسته بود؛ گاه از این طرف به آن طرف میرفت، گاه ساکت و آرام بود و گاه نیز از سر ناامیدی ضجه میزد.
دستآخر دیگر رمقی برای او باقی نماند و از شدت خستگی روی زمین افتاد. کمی بعد به خواب عمیقی فرورفت و رؤیای عجیبی دید. او در خواب دید که از صخرههای کوهی ناهموار بالا میرود و خار و گزنههای راه پایش را زخمی میکند. باران بر صورتش میبارید و باد موهای بلندش را افشان میکرد، ولی وقتی به نوک صخره رسید محیط دوروبر دگرگون شده بود. آسمان آبی و هوا گرم و لطیف بود. دامنههای دو طرف کوه تا مرغزاری سبز و خرم امتداد داشت که با گلهای تازه و شاداب تزئین شده بود. در وسط آن چشم انداز هم کلبه ای زیبا دیده میشد.
نزدیک شد و در را باز کرد. وقتی داخل کلبه رفت پیرزنی را دید که موهایی سفید و نگاهی مهربان داشت. اما همینکه خواست دهان باز کند و با او حرف بزند، از خواب بیدار شد.
وقتی بلند شد سپیده زده بود. تازه آنوقت بود که متوجه شد ساعات زیادی در خواب بوده. دیگر سرحال آمده بود. به یادش آمد کوهی که در خواب دیده بود چندان دور نیست؛ بهطرف آن راه افتاد، با زحمت از دامنه کوه گذشت و به قله آن رسید. در دو طرف کوه همان صحنههایی را دید که در خواب دیده بود.
پیرزن داخل کلبه، او را با مهربانی پذیرا شد و تعارف کرد روی صندلی بنشیند. بعد گفت:
– حتماً به گرفتاری یا مصیبتی دچار شده ای که گذارت به این طرفها افتاده است، وگرنه به این کلبه تک افتاده دور نمیآمدی. حالا بگو ببینم مشکل تو چیست؟
زن بیچاره درحالیکه اشک میریخت ماجرا را از سیر تا پیاز برای پیرزن تعریف کرد.
پیرزن گفت:
– فرزندم، نگران نباش! من به تو کمک میکنم. این شانه طلایی را بگیر و وقتی که قرص ماه به طور کامل در آسمان ظاهر شد به کنار آب نزدیک آسیاب برو، در ساحل بنشین، شانه را در بیاور و موهای بلند و سیاهت را شانه بزن. وقتی کارت تمام شد، شانه را کنار ساحل بگذار و منتظر بمان و ببین چه اتفاقی میافتد.
همسر شکاربان به خانهاش برگشت، مدتی طولانی منتظر ماند تا شبی قرص ماه تمام ظاهر شد. وقتی قرص درخشان ماه پیدا شد، از خانه بیرون رفت، کنار دریاچه نزدیک آسیاب نشست و شروع کرد به شانه زدن موهای بلندش. وقتی شانه زدن تمام شد، شانه را کنار آب گذاشت و منتظر ماند.
پس از مدتی کوتاه، آب ته دریاچه قل قل کنان بالا آمد و به یک موج مبدل شد. موج به سمت ساحل آمد و موقع برگشت شانه طلایی را با خود برد. هنوز شانه در آب فرو نرفته بود که شکافی در دریاچه باز شد و سر شکاربان ظاهر شد.
او فرصت نیافت تا باهمسرش سخنی بگوید، فقط نگاه غمگینی به او افکند. در همین لحظه موج دیگری در پی آن آمد و با غرشی دوباره مرد را در خود فرو برد. چند لحظه بعد آب آرام گرفت و موج فرو نشست. بر سطح آرام آب چیزی جز قرص شفاف ماه دیده نمیشد.
بیچاره همسر شکاربان که تیرش به سنگ خورده بود، ناامید به خانه برگشت. شب که خوابید دوباره آن رؤیای مرغزار، کوه و کلبه و پیرزن به سراغش آمد. صبح باعجله به دیدن پیرزن، آن پری خوب، رفت تا داستان یأس و اندوه خود را برایش بگوید.
پیرزن عاقل او را تسلی داد. این بار یک فلوت طلایی به او داد و گفت:
– تا در آمدن دوباره قرص کامل ماه صبر کن. وقتی ماه کامل ظاهر شد فلوت را بردار و برو کنار ساحل بنشین. بعد شروع کن به فلوت زدن و یکی از آهنگهایی را که بیشتر از همه به آن علاقه داری بنواز. وقتی نواختن تمام شد فلوت را کنار دریاچه بگذار و ببین چه اتفاقی رخ میدهد.
زن شکاربان دستورات پیرزن را مو به مو اجرا کرد و نواختن فلوت که تمام شد آن را در ساحل گذاشت. آب دریاچه قل قل کرد و با کفهایش به سمت ساحل آمد و موقع برگشت فلوت را با خود برد.
درست در همان زمان سطح آب دو قسمت شد و این بار نهتنها سر بلکه شانهها و نیمی از بدن شکاربان از میان شکاف آب ظاهر شد. شکاربان برای همسرش دست تکان داد. از چشمانش دوستی و عشق میبارید. چند لحظه بعد موج دوم آمد و غرش کنان بر سر او فرو ریخت و مرد را با خود برد. زن بخت برگشته فریاد زد:
– آه، چقدر بی فایده است که من هر بار با نگاهی گذرا، فقط در یک لحظه، همسر عزیزم را ببینم!
غم و غصه دوباره قلبش را فشرد، ولی همان شب دوباره همان رؤیای کلبه و پیرزن به سراغش آمد. دوباره نور امیدی در دلش تابید و به دیدن پیرزن رفت.
این بار پیرزن به او یک چرخ نخ ریسی طلایی داد، بعد هم تسلیاش داد و گفت:
– کارهایی که باید انجام بدهی هنوز تمام نشده است. وقتی دوباره قرص کامل ماه درآمد این چرخ نخ ریسی را ببر کنار ساحل، بنشین و شروع کن به ریسیدن. بعدازاینکه قرقره پر شد، چرخ را کنار آب بگذار و منتظر بمان.
همسر شکاربان دستور پیرزن را درست همانطور که او گفته بود اجرا کرد. وقتی چرخ نخ ریسی را کنار آب گذاشت، آب ته دریاچه قل قل کنان به سطح آمد، تبدیل به موج سهمگینی شد و در یک آن چرخ نخ ریسی را در کام خود فرو برد. همینکه این اتفاق افتاد، ناگهان تمام بدن شکاربان به طور کامل روی سطح آب ظاهر شد. او مثل برق به ساحل پرید، دست همسرش را گرفت و هر دو راه فرار را در پیش گرفتند.
هنوز چند قدمی نرفته بودند که تمامی آب دریاچه با غرشی ترسناک و نیرویی مقاومت ناپذیر به صورت موجی بزرگ در مزرعه و مرغزار جاری شد. زن و شوهر فراری مرگ را در دوقدمی خود میدیدند. وقتی کاملاً امید نجات را از دست دادند زن به قورباغه و مرد به وزغ تبدیل شد.
موج سیلاب که به آن دو رسید، از مرگ حتمی نجات یافته بودند ولی نیروی آب آنها را از هم جدا کرد و هرکدام را بهسویی انداخت.
وقتی امواج سیلاب عقب نشینی کرد آنها دوباره به شکل اول خود برگشتند ولی هیچ کدام خبر نداشت که دیگری کجاست.
آنها خود را در سرزمینی بیگانه، دور از زادگاه خود، و در میان مردمانی عجیب و غریب یافتند. کوههای بلند و درههای عمیق آنها را از سرزمین اصلی خود جدا کرده بود. آنها مجبور شدند برای کسب معیشت خود گوسفندداری کنند. سالها درحالیکه از جدایی رنج میبردند، گلههای گوسفند را در مراتع و چراگاهها نگاهداری کردند.
زمان سپری شده در آستانه یک بهار که گلها با نسیم بهاری شکوفه میدادند، زن و مرد قصه ما دور از هم سرگرم نگهداری از گلههای خود بودند که مرد در دامنه کوه، تپه سبز و پر علفی دید و گله خود را بهطرف آن تپه سرسبز برد. گله دیگری نیز در آنجا مشغول چرا بود. مدت زیادی طول نکشید که این دو گله به هم ملحق شدند. چوپانهای این گلهها یکدیگر را نشناختند، ولی هر دو خوشحال بودند که مصاحبی پیدا کردهاند و از تنهایی درآمدهاند. از آن روز به بعد آن دو گلههای خود را باهم به چراگاه میبردند. با یکدیگر چندان صحبت نمیکردند ولی باهم بودن برای آنها نوعی دلگرمی بود.
یکی از شبها که قرص کامل ماه در آسمان بود و گوسفندها هم استراحت میکردند، مرد از جیب خود فلوتی در آورد و شروع کرد به نواختن. او آهنگی جذاب و غم انگیز مینواخت. وقتی فلوت زدنش تمام شد نگاه کرد و زن را در حال گریستن دید.
مرد پرسید:
– چرا گریه میکنی؟
زن جواب داد:
– آه، یک بار که قرص کامل ماه در آسمان میدرخشید من فلوت زدم و عزیزترین گم روی سطح آب ظاهر شد.
مرد با شور و اشتیاق به زن نگاه کرد. انگار حجابی از برابر چشمهایش فرو افتاده بود. شکاربان زن گمشدهاش را شناخت. همانطور که به چهره همسرش نگاه میکرد ماه با درخشش بیشتر روی شکاربان تایید و زن نیز در پرتو نور ماه شوهرش را بازشناخت.
آن دو پس از آن همه دوری به یکدیگر رسیدند و از آن لحظه مسرت بخش به بعد، دیگر آرزوی پول و ثروتی بیشتر از آنچه داشتند نکردند.
….
مطلب مشابه: قصه پاییزی (قصههای کودکانه و نوجوانانه زیبا درباره پاییز)
مطلب مشابه: قصه های قشنگ برای بچه ها؛ 12 داستان و قصه فوق العاده زیبا و جالب
قصه کودکانه جشن تولد پری دریایی

روزی روزگاری در زمانهای قدیم در یک دریای آبی و آرام یک پری دریایی در قصر بزرگی در اعماق دریا زندگی می کرد. پری دریایی ظاهرش با بقیه ماهی ها فرق می کرد، قسمت بالای بدنش شبیه انسانها بود و پایین بدنش شبیه ماهیها .اون خیلی خوش قلب و مهربون بود و همه موجودات دریا یعنی ماهیها و نهنگ ها و دلفین ها اونو دوست داشتند.
روزها گذشت و گذشت تا یک روز مهم از راه رسید، روز تولد پری دریایی. همه ماهیها از همه جای دریا به سمت قصر دریایی حرکت کردند. چون همه اونها به جشن تولد پری دریایی دعوت بودند. وال ها، کوسه ها ، شیرماهی ها ، اختاپوس ها و ماهی های سه پا هم جز مهمانهای تولد بودند. همه اونها در حالی که هدیه هایی برای پری دریایی به همراه داشتند به سمت قصر می رفتند. در حیاط قصر یک میز پر از غذاهای خوشمزه برای مهمانها چیده شده بود پر از غذاهای لذیذ ، میوه های تازه و دسر و بستنی.
در طرف دیگه حیاط چند تا شیر ماهی ساز میزدند و آواز می خوندند. وسط حیاط هم یک میز گرد بود که با گل و بادکنک های رنگی تزیین شده بود و یک کیک بزرگ 7 طبقه شکلاتی هم روی میز بود.
همه ماهی ها خیلی خوشحال بودند و میخندیدند و کیف می کردند. همون موقع پری دریایی در حالی که لباس آبی زیبایی پوشیده بود و تاجی پر از نگین های درخشان روی سرش داشت وارد حیاط قصر شد. همه ماهیها برای پری دریایی دست زدند و شروع کردند به خوندن شعر ” تولد، تولد، تولدت مبارک مبارک، مبارک تولدت مبارک”
پری دریایی خیلی خوشحال بود و با لبخند از همه ماهی ها تشکر می کرد. اون به سراغ کیک رفت و شروع به بریدن کیک کرد.
همه چیز خیلی شاد و هیجان انگیز بود و همه از مهمونی لذت می بردند که ناگهان یک دلفین سوت بلندی کشید و به دنبالش بقیه دلفین ها هم سوت کشیدند.
بچه های عزیزم همونطور که میدونید دلفین ها از باهوش ترین حیوانات جهان هستند. دلفین ها می تونند انواع مختلفی از صداها رو از خودشون دربیارن تا بتونن پیامهای مختلفی بدند. در واقع هر صدای دلفین معنی خاص خودش رو داره. مهمونهای توی مهمونی هم میدونستند که این صدای دلفین ها نشون دهنده اینه که یک خطری در اون نزدیکی وجود داره. یکی از ماهی ها با ترس پرسید :”وای یعنی چه اتفاقی افتاده؟” یکی از دلفین ها گفت:” یک کشتی ماهیگیری بزرگ داره به این سمت حرکت میکنه و به زودی به اینجا میرسه”
همه ماهی ها ترسیده بودند و با سرعت به این طرف و اون طرف حرکت می کردند. همون موقع یک نهنگ آبی بزرگ با صدای بلند گفت: ” نترسید! آدمها نمی دونند که اگر من عصبانی بشم می تونم کل کشتی شون رو واژگون کنم! مگه نمیدونید که من بزرگترین و سنگین ترین موجود روی کره زمین هستم. من 4 برابر یه دایناسور غول پیکر هستم و چندین تن وزن دارم. حالا هم به مهمونی ادامه بدید تا من برم و یه درس درست و حسابی به اون ماهیگیرها بدم!”
پری دریایی که قلب مهربونی داشت و دلش نمیخواست به کسی آزاری برسه به آرومی گفت: ” نهنگ آبی لطفا بهشون آسیبی نزن، فقط کاری کن که از اینجا دور بشن” نهنگ آبی قبول کرد و به همراه یک کوسه بزرگ به سمت کشتی ماهیگیری راه افتادند.
بعد ازمدتی نهنگ و آبی و کوسه برگشتند. همه ماهیها دور اونها جمع شدند و مشتاق بودند که بدونند دقیقا چه اتفاقی افتاده. نهنگ آبی و کوسه آرواره هاشون رو باز کردند و همون موقع 4 تا مرد ماهیگیر در حالیکه در دستشون نیزه بود از دهان اونها بیرون اومدند.
همه ماهی ها از دیدن این صحنه شوکه شدند. نهنگ آبی گفت: ” پری دریایی همه ما باید از دلفین ها به خاطر اینکه به موقع به ما هشدار دادند تشکر کنیم وگرنه هممون در دام این ماهیگیرها اسیر شده بودیم. این ماهیگیرها اومده بودند تا حتی بزرگترین ماهی های دریا رو هم شکار کنند. اونها یک تور بزرگ و کلی نیزه همراه خودشون داشتند. من می تونستم همون موقع کارشون رو تموم کنم ولی به حرف شما گوش دادم و اونها رو اسیر کردم و پیش شماها اوردم تا درست و حسابی تنبیه شون کنیم”
کوسه هم با عصبانیت گفت: “پری دریایی به نظر من هم باید اونها رو مجازات شدیدی بکنیم تا دیگه توی این دریا پیداشون نشه ”
ماهیگیرها از دیدن اون همه ماهی عصبانی حسابی ترسیده بودند و مثل بید می لرزیدند. اونها به طرف پری دریایی رفتند و با ناراحتی گفتند: “ما رو ببخشید، ما قول میدیم که دیگه برای ماهیگیری به اینجا نیاییم. خواهش میکنیم ما رو آزاد کنید”
پری دریایی قصه ما که به مهربونی و خوش قلبی معروف بود با دقت به حرفهای ماهیگیرها گوش داد. اون دوست نداشت به هیچ موجود زنده ای آسیبی برسه به همین خاطر رو کرد به نهنگ و کوسه و گفت: ” امروز روز شادی و خوشحالیه ، دوست دارم امروز همه خوشحال و شاد باشند. اگر موافقید این ماهی گیر ها رو ببخشیم و مجازاتشون نکنیم. ”
نهنگ و کوسه که همیشه به حرفهای پری دریایی گوش می دادند و می دونستند که تصمیم درستی می گیره قبول کردند و از جلوی راه ماهی گیرها کنار رفتند.
پری دریایی به ماهیگیرها گفت: ” شما آزادید و می تونید برید ولی یادتون باشه که دیگه برای ماهی های اینجا دردسری درست نکنید”
ماهیگیرها که از لطف و مهربونی پری دریایی خیلی خوشحال شده بودند قبول کردند و داشتند دور می شدند که پری دریایی گفت: ” راستی شما هم می تونید تو جشن ما شرکت کنید و توی شادی و خوشحالی ما سهیم باشید و لذت ببرید ”
ماهیگیرها که این همه محبت رو باور نمی کردند با خوشحالی قبول کردند و توی جشن شرکت کردند و از کیک تولد پری دریایی خوردند. اون روز یک روز خوب و به یادموندنی برای همه موجودات دریا و ماهیگیرها شد و از اون روز به بعد دیگه هیچ ماهیگیری به سراغ اون دریا و ماهی هاش نیومد.
تولد و خاطره های آن، از مهم ترین رویداد های کودکی برای بچه هاست!
مطلب مشابه: قصه فانتزی کودکانه؛ 10 قصه با موضوعات فانتزی جالب برای کودک
مطلب مشابه: قصه شاد کودکانه قشنگ؛ 10 داستان و قصه کوتاه شاد حال خوب کن برای کودک
پری کوچولو
داستان پری کوچولو از این قراره که روزی روزگاری در زمانهای بسیار قدیم در دورترین نقطه دریا جایی که آبش از زلالی میدرخشید مردمان دریا زندگی میکردن.قصر پادشاه دریا در پایین ترین نقطه دریا قرار داشت.دیوارهای قصر از مرجان های قرمز و سقفش از صدفهای بزرگ بود.پادشاه دریا شش دختر داشت که جوان ترین اونها از همه دوست داشتنی تر بود.چشمانش همرنگ دریا آبی و دندانهاش همچون مروارید میدرخشید.گیسوانش طلایی رنگ وپایین بدنش مثل دیگران همچون دم ماهی بود.پری کوچولو از اینکه خودش رو هر روز توی باغچه دریایی سرگرم میکرد خوشحال بود ولی بزرگترین سرگرمیش شنیدن چیزهایی درباره خشکی بود.پری کوچولو پدربزرگش رو مجبور میکرد که براش راجع به حیوونا ، کشتی ها و آدمهای روی خشکی تعریف کنه.اون به سختی باور میکرد که تو خشکی پرنده ها روی شاخه درختا آواز میخونن و با خودش فکر میکرد که همچین جایی چقدر میتونه زیبا باشه.روزی پدربزرگش اون رو به داخل قصر صدا کرد و گفت: فرزندم وقتی که تو 15 ساله شدی میتونی دریا روترک کنی و عجایب دنیای خشکی رو ببینی.پری کوچولو نمیدونست که چه جوری میتونه تا 15 سالگی منتظر بمونه.هر روز از توی آب به بالا نگاه میکردو سایه کشتی هایی که از بالای سرش رد میشدنو میدید. عاقبت روز پانزدهمین سال تولد پری کوچولو فرا رسید.پدربزرگ اونو صدا کرد و بهش گفت : تو حالا دیگه 15 سال داری و وقتش رسیده که به خشکی بری.پدربرزگ تاجی از گل به سرش گذاشت و گردنبدی از مروارید هم به گردن پری کوچولو انداخت.پری کوچولو خیلی هیجان زده شده بود.بعد از اینکه خواهرانشو بوسید و از اونا خداحافظی کرد مثل حبابی بزرگ به سطح آب اومد .خورشید بسیار درخشان بود و پرنده ها به نظرش عجیب میرسدن.
در فاصله دوری یک کشتی که به آرامی حرکت میکرد توجهش رو جلب کرد.تصمیم گرفت به دنبالش شنا کنه.شب که شد به کشتی نزدیک شد و از پنجره کشتی به داخل نگاه کرد.داخل کشتی شاهزاده بسیار زیبا و مهربونی رو دید.پری کوچولو تا اون روز موجودی به اون زیبایی ندیده بود. همین موقع بود که ناگهان دریا طوفانی شد و بلافاصله بادها شدیدتر و شدیدتر شروع به وزیدن کردن. همین باعث شد که کشتی از پهلو شکاف بزرگی برداره و در هم شکسته بشه.شاهزاده به آب افتاد و اگر پری کوچولواونو از لا به لای امواج نجاتش نمیداد غرق میشد.پری کوچولو شاهزاده رو به خشکی رسوند و بعد شنا کنان از اونجا دور شد.صبح که شد چند نفر به دنبال شاهزاده اومدنو اونو با خودشون بردن. پری کوچولو که از شاهزاده مهربان خوشش اومده بود آرزومیکرد که ای کاش اون هم انسان آفریده میشد ولی پدربزرگش قبلا بهش گفته بود که راهی برای اینکه او تبدیل به انسان بشه وجود نداره.ولی علاقه پری کوچولو به شاهزاده باعث شد که اون فکری به ذهنش برسه.اون رفت تا جادوگر دریا رو ملاقات کنه.اون مطمئن بود که جادوگر میدونه چطوری یک پری دریایی رو میشه به انسان تبدیلکرد. جادوگر دریا در دورترین جای دریا ، جایی که هیچ گلی نمیرویید زندگی میکرد.پری کوچولو به خانه جادوگر رفت و ماجرا رو برای اون تعریف کرد.جادوگر به پری دریایی گفت : من به یک شرط آرزوی تو رو برآورده میکنم اون هم اینکه برای همیشه صداتو به من ببخشی.پری کوچولو قبول کرد و بعد از اینکه شربت جادویی رو از جادوگر گرفت از دور با قصر و خانوادش خداحافظی کرد و به سطح آب برگشت. وقتی به سطح آب رسید شربت جادویی که جادوگر بهش داده بود رو خوردو بیهوش شد وقتی بهوش اومد با تعجب دید که به جای دم ماهی شکلش دو تا پا شبیه به پای انسان داره. وقتی شاهزاده پری کوچولو رو تو ساحل دید نمی دونست که او چه کسیه و نامش چیه . بنابراین از او پرسید : تو نمی تونی صحبت کنی ؟! پس بذار تا کمکت کنم.
من تو را به قصر خودم میبرم و برات غذا و لباس میارم. وقتی پری کوچولو لباسای زیباشو پوشید بدون شک زیباترین دختراون سرزمین شد و همه از دیدن زیبایی اون به وجد اومده بودن. در دومین روز دیدار پری کوچولو ، شاهزاده اونو برای بازدید از قلمرو پادشاهی خود به گردش برد . آنها روی دریاچه مشغول قایق سواری بودند اما قبل از اینکه شاهزاده بتونه به پری کوچولو اظهار علاقه کنه مارماهی های بدجنس جادوگر دریا قایق رو واژگون کردن .جادوگر دریا خودش را به شکل دختر زیبایی در آرود و صدای پری دریایی را هم به همان شکل درون صدفی جا سازی کرد و به گردنش آویزون کرد . به محض اینکه شاهزاده اون صدای آشنا رو شنید مبهوت و خوشحال شد و به خیال اینکه این همون پری کوچولویی هست که جونشو نجات داده قبول کرد که همون روز روی عرشه کشتی با اون دختر زیبا ازدواج کنه .
خواهرای پری دریایی که از جاودوی جادوگر باخبر شده بودن تصمیم گرفتن که حقه ی جادوگر دریارو بر ملا کنن. اونا به همراه گروهی از پرندگان و جانوران مختلف دریایی به سوی کشتی حرکت کردند. اونا با جادوگر درگیر شدن و در این میان گردنبند جادوگراز گردنش پاره شد .
به این ترتیب بود که شاهزاده از طلسم جادوگر آزاد شد و پری کوچولو دوباره صدای خود ش رو پیدا کرد و حالا اون می تونست به شاهزاده بگه که واقعا چه کسی هست . اما درست همون موقع آفتاب غروب کرد و پری کوچولو دوباره به شکل پری دریایی در آمد . جادوگر دریا ظاهر شد و اونو به زور از روی عرشه کشتی گرفت و به زیر آبها فرو برد .
شاهزاده ، جادوگر دریا رو دنبال کرد و با تمام توان جسمی و ذهنی خود با اون جنگید و بالاخره اونو نابود کرد. پری کوچولو که دوباره به قصر پدرش برگشته بود بسیار غمگین بودچون دلش میخواست دوباره به انسان تبدیل بشه تا بتونه با شاهزاده مورد علاقش باشه. اون موقع بود که پادشاه فهمید که باید چی کارکنه.پادشاه دریا عصای سه شاخه ی خودشو تکون داد و پری کوچولو دوباره به انسان تبدیل شد و خیلی زود مراسم عروسی روی عرشه کشتی برگزار شد . پری کوچولو با دوستای زیر دریا خداحافظی کرد . او و شاهزاده برای همیشه در کنار هم زندگی کردند و آرزوی پری کوچک سرانجام به حقیقت پیوست .
مرجان پری دریایی

روزی روزگاری، در اعماق اقیانوس آبی، پری دریایی کوچکی به نام مرجان زندگی میکرد. مرجان دمی نقرهای و موهای سبز مثل جلبک داشت و عاشق ماجراجویی بود. او همیشه آرزو داشت دنیای بالای آب را ببیند، جایی که خورشید میدرخشید و پرندهها آواز میخواندند.
یک روز، مرجان شنید که صدف جادویی گمشدهای در غار تاریک وجود دارد که میتواند یک آرزو را برآورده کند. او تصمیم گرفت به دنبال آن برود. همراه با دوستش، ستارهدریایی بازیگوش به نام سامی، به سمت غار شنا کرد. راه پر از خطر بود؛ ماهیهای تیزدندان و جریانهای قوی سعی کردند جلوی آنها را بگیرند. اما مرجان با شجاعت و سامی با شوخیهایش، از همه موانع گذشتند.
وقتی به غار رسیدند، صدف جادویی را پیدا کردند که درخششی مانند ستاره داشت. مرجان صدف را باز کرد و آرزو کرد: «دلم میخواد فقط برای یک روز دنیای بالای آب رو ببینم!» ناگهان، موجی او را بالا برد و به ساحل برد. مرجان برای یک روز پاهایی پیدا کرد و روی شنها دوید، با پرندهها آواز خواند و حتی با بچههای روستا دوست شد.
وقتی خورشید غروب کرد، مرجان به دریا برگشت. او فهمید که هرچند دنیای بالای آب زیباست، اما خانهاش در اقیانوس، کنار دوستانش، قشنگترین جای دنیاست. از آن روز، مرجان هر وقت دلش برای ماجرا تنگ میشد، به صدف جادویی نگاه میکرد و لبخند میزد.
**پایان**
داستان کودکانه قشنگ پری دریایی
در عمق دریای نیلگون، پری دریایی جوانی به نام لونا زندگی میکرد. دم او مثل رنگینکمان میدرخشید و قلبش پر از کنجکاوی بود. لونا عاشق جمعآوری گنجهای گمشدهی کشتیهای غرقشده بود، اما همیشه از نزدیک شدن به ساحل میترسید، چون مادرش گفته بود: «انسانها خطرناکاند!»
یک شب، وقتی ماه کامل در آسمان میدرخشید، لونا یک بطری شیشهای پیدا کرد که داخلش نامهای بود. نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «هرکس این را پیدا کند، لطفاً به جزیرهی مرجانی بیاید. به کمک نیاز دارم!» لونا نمیتوانست بیتفاوت بماند. با همراهی خرچنگ کوچکی به نام کوکو، که همیشه غر میزد اما وفادار بود، به سمت جزیره شنا کرد.
در راه، با یک نهنگ مهربان به نام نوا برخورد کردند. نوا گفت: «جزیره پر از صخرههای تیز است، مراقب باش!» لونا با کمک نوا و کوکو از صخرهها گذشت و به جزیره رسید. آنجا پسر کوچکی را دید که قایقش شکسته بود و نمیتوانست به خانه برگردد. لونا با جادوی آوازش، موجها را آرام کرد و قایق را به سمت ساحل هدایت کرد.
پسر که نجات یافته بود، به لونا یک گردنبند صدفی هدیه داد و گفت: «تو بهترین دوست دریایی منی!» لونا با خوشحالی به دریا برگشت و گردنبند را به گردنش آویخت. از آن روز، او دیگر از انسانها نترسید و فهمید که دوستی میتواند بین دریا و خشکی هم باشد.
**پایان**
مطلب مشابه: داستان های جدید سرگرم کننده؛ 15 قصه و داستان کوتاه قشنگ خواندنی
مطلب مشابه: قصه های شیرین دخترانه؛ 10 قصه دلنشین و زیبا برای فرزند دختر
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی










