قصه های شیرین دخترانه؛ 10 قصه دلنشین و زیبا برای فرزند دختر

قصه های شیرین دخترانه؛ 10 قصه دلنشین و زیبا برای فرزند دختر

دنیای خاص و رنگارنگ دخترانه بسیار جذاب و دوست داشتنی است. نویسندگان بسیاری نیز درباره این دنیای جذاب قصه‌های شیرین بسیاری را نوشته‌اند. در ادامه با سایت روزانه همراه شده و این قصه‌های جذاب را بخوانید.

قصه کودکانه زیبای خفته

داستان دختر پادشاه

روزی بود روزی نبود. زن پادشاهی بود که بچه‌دار نمی‌شد. یک روز نذر کرد اگر بچه‌دار شود یک من عسل و یک من روغن بخرد بدهد به بچه‌اش ببرد برای ماهی‌های دریا.

از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسری زایید. پادشاه خیلی خوشحال شد. داد همه جا را چراغانی کردند و جشن بزرگی راه انداخت.

یک سال، دو سال، پنج سال گذشت و زن نذر و نیازش را به کلی فراموش کرد.

روزها همین طور آمدند و رفتند تا یک روز زن نگاهی انداخت به قد و بالای پسرش و به فکر فرو رفت. با خودش گفت: «ای دل غافل! پسرم بیست و یک ساله شده و من هنوز نذرم را ادا نکرده‌ام.»

پسر وقتی دید مادرش به فکر فرو رفته پرسید: «مادرجان! چه شده؟ انگار خیلی تو فکری.»

زن گفت: «پسرم! نذر کرده بودم اگر بچه‌دار شدم یک من روغن و یک من عسل بخرم و بدهم به بچه‌ام ببرد برای ماهی‌های دریا.»

پسر گفت: «اینکه غصه ندارد، بخر بده من ببرم.»

زن رفت یک من عسل و یک من روغن خرید داد به پسرش.

پسر عسل و روغن را ورداشت برد کنار دریا. دید پیرزنی نشسته آنجا. پیرزن پرسید: »پسرجان داری کجا می‌روی؟»

پسر جواب داد: «مادرم نذر کرده یک من عسل و یک من روغن بیارم برای ماهی‌های دریا.»

پیرزن گفت: «ننه جان! ماهی عسل و روغن می‌خواهد چه کار! آنها را بده به من پیرزن تا بخورم و به جانت دعا کنم.»

پسر دید پیرزن حرف درستی می‌زند و گفت: «باشد.»

عسل و روغن را داد به پیرزن و خواست برگردد که پیرزن گفت: «الهی که دختران انار نصیبت بشود پسرجان!»

پسر پرسید «ننه جان! دختران انار کی ها هستند؟»

پیرزن جواب داد: «سر راهت به باغی می‌رسی. همین که پایت را گذاشتی تو باغ صداهای عجیب و غریبی به گوشت می‌رسد. یکی می‌گوید نیا تو می‌کشمت! دیگری می‌گوید نیا تو می‌زنمت! پسرجان! از این حرف‌ها نترس. به پشت سرت نگاه نکن و یکراست برو جلو چند تا انار بچین و برگرد.»

پسر راه افتاد و در راه رسید به باغ. رفت چهل تا انار چید و برگشت. در راه یکی از انارها پاره شد. دختر قشنگی از توی آن درآمد و گفت: «نان بده به من! آب بده به من!»

پسر آب و نان نداشت که به او بدهد و دختر افتاد و مرد.

کمی بعد یک انار دیگر پاره شد. دختر قشنگی از توی آن در آمد و گفت: «نان بده به من! آب بده به من!»

این یکی هم افتاد و مرد.

در طول راه دخترها یکی یکی از انار آمدند بیرون و گفتند: « نان بده به من! آب بده به من!» و مردند.

پسر رفت و رفت تا رسید کنار چشمه‌ای. انار آخری پاره شد. دختر قشنگی از توش درآمد و نان و آب خواست.

پسر زود به دختر آب داد و با خود گفت: «این دختر لباساش کهنه است و فقط یک گردنبند زیبا به گردن دارد نمی‌توانم ببرم به شهر. باید اول بروم و برایش لباس بیارم.»

هر قدر دختر اصرار کرد که او را با خود ببرد، پسر قبول نکرد. به دختر گفت: «همین جا بمان زود می‌روم و بر می‌گردم.»

و تنها راه افتاد سمت شهر.

یک درخت نارنج کنار چشمه بود. دختر گفت: «درخت نارنجم! سرت را خم کن.»

درخت نارنج سرش را خم کرد. دختر پا گذاشت رو شاخه‌هاش و رفت بالا درخت نشست.

کمی که گذشت دده سیاهی که چشم‌هاش لوچ بود آمد سر چشمه کوزه‌اش را آب کند و عکس دختر را در آب دید. خیال کرد عکس خودش است. گفت: «من این قدر خوشگل باشم، آن وقت بیایم برای خانم کوزه آب کنم.»

و کوزه را زد به سنگ شکست و برگشت خانه.

خانم پرسید: «کوزه را چی کار کردی؟»

دده سیاه جواب داد: «از دستم افتاد و شکست.»

خانم گفت: «کهنه‌های بچه را وردار ببر بشور.»

دده سیاه کهنه‌ها را ورداشت رفت لب چشمه. باز عکس دختر را در چشمه دید و با خودش گفت: «حیف نیست من این قدر قشنگ باشم، آن وقت بیایم برای خانم کهنه بشورم.»

بعد کهنه‌ها را داد دم آب و برگشت خانه.

خانم پرسید: «کهنه‌ها را چی کار کردی؟»

دده سیاه جواب داد: «خانم! من این قدر خوشگل و قشنگ باشم، آن وقت بیایم برای تو کهنه بچه بشورم؟ حیف نیست؟»

خانم گفت: «مرده شور ترکیبت را ببرد با آن چشم‌های باباقوری و لب‌های کلفتت. برو تو آینه ببین چقدر خوشگلی و حظ کن. حالا بیا بچه را ببر بشور.»

دده سیاه بچه را گرفت برد لب چشمه. تا خواست بچه را بشورد باز عکس دختر را در آب دید گفت: «من این قدر قشنگ باشم، آن وقت بیایم بچه خانم را بشورم.»

بعد بچه را بلند کرد سر دست، خواست پرتش کند تو چشمه که دختر انار دلش سوخت و به صدا درآمد که «آهای دختر! چه کار داری می‌کنی؟ کاریش نداشته باش. امت محمد است.»

دده سیاه سر بلند کرد دید دختری مثل پنجه آفتاب نشسته بالای درخت نارنج.

زود بچه را برد سپرد به خانم و برگشت لب چشمه. گفت: «خانم بگذار من هم بیایم پهلوی تو.»

دختر انار جوابش را نداد.

دده سیاه آن قدر التماس کرد و قربان صدقه‌اش رفت که دل دختر انار به حالش سوخت و موهاش را از درخت آویزان کرد. دده سیاه موهای دختر انار را گرفت و از درخت رفت بالا. گفت: «خانم جان! تو کی هستی؟»

«من دختر انارم.»

«اینجا چه می کنی تک و تنها؟»

«شوهرم رفته لباس نو بیاورد تنم کند و من را ببرد.»

«این چه جور گردن بندی است که بسته‌ای به گردنت؟»

«جان من توی همین گردن بند است. اگر آن را از گردنم باز کنند می‌میرم.»

«خانم جان! قربانت برم بیا سرت را بجویم.»

«توی سر ما آن جور چیزهایی که تو فکر می‌کنی پیدا نمی‌شود.»

دده سیاه دست ورنداشت. آن قدر التماس کرد که آخر سر دختر نخواست دلش را بشکند و رضا داد.

دده سیاه دزدکی گردن بند را از گردن دختر انار واکرد و او را هل داد و انداخت توی آب. دختر شد یک بوته نسترن و ایستاد لب چشمه.

مطلب مشابه: قصه های آموزنده از مرزبان نامه [ 13 داستان جالب برای نوجوانان ]

مطلب مشابه: قصه کوتاه کودکانه جدید شاد و غمگین (7 قصه جالب و زیبا)

قصه کودکانه و دخترانه خاله سوسکه

قصه کودکانه و دخترانه خاله سوسکه

خاله سوسکه داستان ما دختر زیبایی بود که صورتی ماه با دو چشم سیا، قد نگو بالا بلند، مو نگو کمند و بلند اما این خاله سوسکه دختری فقیر بود. زمانی که تاجرای شهر اسم خاله سوسکه را شنیدند، همه یک دل نه صد دل عاشق او شدند. نامه پشت نامه برای پدر خاله سوسکه که می‌خواستند از دخترش خواستگاری کنند.

پدر خاله سوسکه هر کاری می‌کرد، دخترش عروسی نمی‌کرد. تا که یک روز پدر خاله سوسکه مریض شد. خاله سوسکه که می‌خواست به پدرش کمک کند، کفشاشو پوشید و رفت وسط بازار شهر.

خاله سوسکه به بازار رفت و به بقالی رسید. به بقالی گفت: سلام بقال چاق و تاسی . بقال گفت: سلام سلام خاله سوسکه. به به، به این قد و بالایی حال شما طوره؟

خاله سوسکه گفت: این حرفا رو به من نزن. به من بگو چه طوری خاله قزی، کفش قرمزی، کجا میری؟

بقال می‌گه: خیلی خوب. حالا کجا میری خاله سوسکه؟ زن من میشی؟

خاله سوسکه میگه: واه واه من زن بقال نمی‌شم.

بقال می‌گه: چرا نمی‌شی؟

خاله سوسکه می‌گه: اگه بشم کشته می‌شم، به خون آغشته می‌شم.

خلاصه خاله سوسکه میره و میره و به آدم‌های مختلفی از جمله قصاب، سبزی فروش … برخورد می‌کنه.

و این داستان به همین شکل ادامه پیدا می‌کند.

قصه سیندرلا

قصه سیندرلا

یکی بود ، یکی نبود. سالها پیش در کشوری کوچک دختر مهربان و زیبائی به نام سیندرلا با نامادری و دو دخترش زندگی می کرد .

 مادر او سالها پیش در گذشته بود و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده بود ولی پدر هم بزودی از دنیا رفت و دخترک تنها شده بود .

دخترک در خانه پدری خودش مانند یک خدمتکار کرد می کرد و دستورات مادر و خواهرهایش را انجام می داد . او بسیار زیباتر از دو خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین آنها خیلی به او حسودی می کردند .

ولی همه این ناراحتی ها و اذیت ها باعث نشده بود که او ناامید شود.سیندرلا همیشه با این امید از خواب بیدار می شد که یک روزی او هم خوشبخت خواهد شد . رفتار او با حیوانات خانه اینقدر خوب بود که تمام حیوانات نیز او را دوست داشتند فقط گربه خواهرها بود که مثل صاحبانش بدجنس بود و سیندرلا را اذیت می کرد .

 یک روز صبح که مثل همیشه سیندرلا مشغول تمیز کردن خانه بود زنگ در به صدا در آمد. وقتی در را باز کرد متوجه شد که  دعوتنامه ای از طرف حاکم شهر برایشان آمده است او نامه را به نامادریش داد.حاکم شهر جشنی به خاطر پسرش برپا کرده و از تمام دختر خانم های زیبا و متشخص دعوت کرده تا در این مهمانی شرکت کنند .خواهران سیندرلا خوشحال شدند در همین موقع سیندرلا از نامادریش خواست که  او را هم به مهمانی ببرند .

  نامادریش گفت  : ‘به شرطی می توانی همراه ما بیایی که تمام کارهایت را تمام کنی و بتوانی لباس مناسبی برای مهمانی فراهم کنی تا آنرا بپوشی ‘ .

 سیندرلا با خوشحالی به اتاقش رفت و لباس مادرش را از صندوق در آورد تا آنرا درست کند ولی در همان موقع خواهرنش او را صدا کردند تا کارهایشان را انجام دهد .خلاصه تا غروب سیندرلا مشغول آماده کردن لباسهای خواهرانش بود و نتوانست که لباسش را آماده کند. موشهای کوچولو که سیندرلا را خیلی دوست داشتند از همان صبح متوجه نقشه نامادری شدند. برای همین با کمک پرندگان کوچک لباس سیندرلا را آماده کردند .تا سیندرلا بتواند در مهمانی شرکت کند.

سیندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت و لباسش را آماده دید خیلی خوشحال شد و آنرا تنش کرد و  به کنار کالسکه آمد تا همراه بقیه به مهمانی برود .ولی خواهران سیندرلا که از این اتفاق خیلی ناراحت شدند با بدجنسی بهانه آوردند  و لباس سیندرلا را پاره کردند و خودشان تنهایی به مهمانی رفتند.

سیندرلا خیلی ناراحت شد و زد زیر گریه ، با خودش می گفت : دیگه من هیچ شانسی ندارم هر کاری می کنم باز هم موفق نمیشم  . در همین موقع صدایی شنید که به او می گفت : چرا عزیزم هنوز یک چیز برای تو باقی مانده است و آن امید تو به زندگی است اگر تو امید نداشتی که من الان اینجا نبودم .

 سیندرلا سرش را بلند کرد و پری مهربان را دید و خوشحال شد

 پری مهربان به او گفت : ‘ باید عجله کنیم ما فرصت زیادی نداریم او با عصای جادویی خود به کدو تنبلی که در باغ بود زد و وردی خواند و ناگهان آن کدو تبدیل به کالسکه زیبایی شد و چهار موشی که دوست او بودند تبدیل به چهار اسب زیبا کرد و سگ مهربان خانه را هم بصورت خدمتکار او در آورد . حالا نوبت خود سیندرلا بود . پری چرخی دور او زد و عصایش را به حرکت در آورد . ناگهان سیندرلا خود را در لباسی بسیار زیبا یافت وقتی چشمش به گفشهایش افتاد بیشتر تعجب کرد چون کفشهای او مثل شیشه بود .

سیندرلا با خود گفت : ‘ این مثل یک رویا است ‘ .

 پری به او گفت : ‘ درست است عزیزم این یک رویا است و مانند همه رویاها  نمی تواند زیاد طولانی باشد تو تا ساعت 12 شب فرصت داری و بعد از آن همه چیز به حالت اولش بر می گردد .سیندرلا از پری تشکر کرد و به سمت قصر به راه افتاد . وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا شگفت زده شدند و از هم می پرسیدند که این دختر غریبه کیست ؟پسر حاکم تا چشمش به سیندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد .

 آنها با هم رقصیدن و آواز خواندن  . پسر حاکم  از سیندرلا خوشش آمد چون متوجه شد  که او  دختر مهربانی  هست . زمان اینقدر زود گذشت که سیندرلا متوجه نشد ، یکدفعه صدای زنگ ساعت برج را شندید و دید ساعت 12 است .

نگران شد و  به سمت پلکان دوید تا از قصر خارج شود ولی در همین هنگام یک لنگه کفشش از پایش در آمد .سیندرلا با سرعت سوار بر کالسکه از قصر دور شد و وقتی ساعت 12 آخرین زنگ خودش را نواخت همه چیز مثل قبل شد ،ولی سیندرلا خوشحال بود که توانسته بود در این مهمانی شرکت کند .

 صبح روز بعد حاکم دستور داد که دنبال دختری بگردند که آن کفشش به پایش بخورد ، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب کفش ازداوج می کند .

 ماموران حاکم , کفش را به پای تمام دختران شهر امتحان کردند تا سرانجام به خانه سیندرلا رسیدند . خواهران سیندرلا هر کاری کردند تا کفش به پایشان برود، نشد که نشد .

 سیندرلا جلو آمد و از وزیر خواست که به او هم اجازه بدهد تا کفش را امتحان کند . خواهران سیندرلا خندیدند و گفتند این امکان ندارد چون او خدمتکار این خانه است ، ولی وقتی وزیر سیندرلا را با آن زیبایی دید اجازه داد تا کفش را بپا کند . پای سیندرلا به راحتی درون کفش جای گرفت.

آنها سیندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد . و سیندرلا بعد از تحمل اینهمه مشکلات به آرزوی خود رسید . و سالها به خوشی زندگی کرد

مطلب مشابه: قصه های کودکانه برای خواب [ 6 داستان جدید کودکانه قشنگ ]

مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)

قصه دخترانه سفید برفی

قصه دخترانه سفید برفی

در زمان های قدیم شاهزاده ای به نام سفید برفی با نامادری اش که به او ملکه می گفتند در قصری زیبا زندگی می کرد . پدر سفید برفی سال ها قبل مرده بود . قصر آن ها در جنگلی دوردست قرار داشت . سفید برفی خیلی زیبا بود و پوستی به سفیدی برف داشت . ملکه به زیبایی او حسادت می کرد . ملکه یک آیینه جادویی داشت که هرروز از آن می پرسید : چه کسی از همه زیباتر است ، و آینه می گفت : تو از همه زیباتری .

اما ملکه باز هم به سفید برفی حسادت می کرد ، به همین خاطر او را مجبور کرده بود که مانند یک کلفت در قصر کار کند . یک روز ملکه مثل همیشه از آینه پرسید که زیباترین زن دنیا کیست ؟ آینه جواب داد : تو زیبایی ولی سفید برفی از تو زیباتر است . ملکه عصبانی شد و تصمیم گرفت تا سفید برفی را از بین ببرد .در همان لحظه سفید برفی در حال آواز خواندن بود که شاهزاده ای جوان صدای او را شنید .

در همان لحظه که سفید برفی و شاهزاده یکدیگر را دیدند . هنگامیکه ملکه آن دو را با هم دید نفرت بیشتری نسبت به سفید برفی پیدا کرد . فردای آن روز ملکه دستور داد تا شکارچی سفید برفی را به جنگل ببرد و او را بکشد . تا دیگر او را نببیند . ملکه به شکارچی گفت تا قلب سفید برفی را در یک جعبه بگذارد و برای او ببرد تا به او اثبات شود که او مرده است .شکارچی او را به جنگل برد ولی او را نکشت و به او گفت : فرار کن و هیچ وقت برنگرد تا ملکه خیال کند تو مرده ای .

شکارچی قلب یک حیوان را برای ملکه برد . خیلی زود ، پرنده ها و حیوانات جنگل دور سفید برفی جمع شدند و او را به کلبه ای کوچک در اعماق جنگل بردند . همه جای کلبه نامرتب بود و او با کمک دوستان جنگلی اش همه وسیله های کلبه را مرتب کرد

وقتی غروب هفت کوتوله که در معدن الماس کار می کردند ، به خانه شان برگشتند از تمیزی خانه و بوی غذا خیلی تعجب کردند . همه جا را گشتند تا بالاخره سفید برفی را که در طبقه بالا به خواب رفته بود ، پیدا کردند . وقتی سفید برفی بیدار شد همه ماجرای زندگی خود را برای آنها تعریف کرد . سپس کوتوله ها خودشان را معرفی کردند . سفید برفی به آنها قول داد که اگر اجازه دهند تا او در آنجا بماند تمام کارهای آنها را انجام دهد .

در این فاصله که نامادری به خاطر مرگ سفید برفی جشن گرفته بود ، یک بار دیگر از آینه پرسید که زیباترین کیست ؟ آینه جواب داد : سفیدبرفی که با هفت کوتوله در کلبه انتهای جنگل زندگی می کند . ملکه با عصبانیت فریاد زد : پس شکارچی به من دروغ گفته و سفید برفی زنده است . سپس خود را به شکل یک پیرزن دوره گرد درآورد و یک سیب قرمز را سمی کرد تا سفیدبرفی را بکشد . اگر سفید برفی یک گاز از آن سیب می خورد به خوابی فرو می رفت که فقط نگاه عشق می توانست او را بیدار کند . فردای آن روز هنگامیکه کوتولو ها نبودند ، پیرزن دوره گرد به سراغ سفید برفی رفت و به او گفت : اگر یک گاز از این سیب بخوری تمامی آرزوهایت برآورده می شود . سفید برفی آرزو کرد که ای کاش دوباره آن شاهزاده را ببیند .

سفید برفی سیب را گاز زد و همانجا روی زمین افتاد . ملکه بدجنس فریاد زد : حالا من زیباترین زن روی زمین هستم . دوستان جنگلی سفید برفی ، ملکه را شناختند و برای کمک به سفید برفی به دنبال کوتوله ها رفتند . کوتوله ها ملکه را که به شکل یک پیرزن دوره گرد درآمده بود محاصره کردند . ملکه سنگ بزرگی به سمت کوتوله ها پرتاب کرد اما سنگ به سمت خود او برگشت و ملکه برای همیشه از بین رفت .وقتی کوتوله ها به کلبه برگشتند ، سفید برفی را دیدند که روی زمین افتاده است .

هر کاری کردند سفید برفی بیدار نشد . کوتولو ها سفید برفی را به داخل جنگل بردند و برای او تختخوابی از طلا و شیشه درست کردند و شب و روز از او مراقبت کردند . روزها و شبها به آرامی می گذشت و سفید برفی هنوز در خواب بود . روزی مرد زیبایی ، سوار بر اسب از آنجا عبور می کرد که متوجه کوتوله ها شد . آن مرد همان شاهزاده ای بود که عاشق سفید برفی شده بود . او از اسبش پایین آمد و کنار سفید برفی زانو زد و به آرامی به او نگاه کرد . چشمان سفید برفی باز شد . کوتوله با شادی فریاد زدند : او بیدار شد ، او بیدار شد !

قصه کودکانه زیبای خفته

قصه کودکانه زیبای خفته

سالها پیش، در یک امپراتوری زیبا، یک پادشاه و ملکه زندگی می کردن که فقط یک آرزو داشتن! اونا همیشه دعا می کردن:

اوه! خداوند عزیز! خواهش می کنم به ما یک فرزند بده و بعد از اون ما دیگه هیچی از تو نمیخواییم!

یه روز که ملکه در حال شنا کردن در رودخونه بود، قورباغه ای از راه رسید و گفت:

آرزوی تو برآورده میشه! تو بالاخره صاحب فرزند میشی!

و همونطور که قورباغه پیش بینی کرده بود، ملکه یک دختر زیبا به دنیا آورد. پادشاه اونقدر هیجان زده بود که نتونست جلوی خودش رو برای برگزاری یک مهمونی بزرگ برای جشن گرفتن بگیره. او نه تنها دوست‌ها و فامیل‌هاد، بلکه پری‌ها رو هم به مهمونی دعوت کرد چون فکر میکرد که اونا با شاهزاده کوچولو مهربون هستن و به اون هدیه میدن!

اون می‌دونست که سیزده تا پری در کشور زندگی میکنن، اما اون فقط دوازده بشقاب طلایی داشت، برای همین مجبور شد یکی از پری‌ها رو به مهمونی دعوت نکنه!

جشن با شکوه برگزار شد. وقتی که جشن به پایان رسید، پری‌ها دور شاهزاده خانم جمع شدن و شروع کردن تا به اون هدیه بدن. یکی بهش اخلاق خوب هدیه داد، یکی زیبایی، سومی ثروت، و هدایای دیگه! هرچیزی که شما بتونید فکرش رو بکنید!

ولی وقتی که پری یازدهم هدیه‌اش رو داد، سیزدهمین پری که دعوت نشده بود وارد قصر شد! اون خیلی عصبانی بود چون حس میکرد که بهش بی احترامی شده! اون شروع به داد و فریاد کرد:

شاهزاده خانم روز تولد پانزده سالگیش، دستش رو به یک دوک نخ ریسی میزنه و میمیره!

و بدون اینکه چیزدیگه‌ای بگه برگشت و از قصر بیرون رفت! پری دوازدهم، چون هنوز هدیه اش را نداده بود، جلو اومد. اون نمی تونست نفرین رو از بین ببره، اما هنوز یک کار بود که از دستش برمی‌اومد:

شاهزاده خانم با دست زدن به دوک نمی میره، بلکه صد سال به خواب میره!

پادشاه که از نجات دخترش ناامید شده بود، دستور داد تا تموم دوک های امپراتوری رو آتیش بزنن.

شاهزاده خانم بزرگ شد و تموم هدیه‌هایی که پری‌ها بهش داده بودن در صورت و رفتارش مشخص بود. اون آنقدر دوست داشتنی، متواضع، شیرین، و مهربون و باهوش بود که هر کس برای بار اول اونو میدید همون لحظه عاشقش میشد!

اما در پانزدهمین سالگرد تولدش، اون توی قلعه تنها بود و حوصله اش سر رفت و شروع کرد به راه رفتن دور قلعه کرد و توی اتاق‌ها سرک کشید که ناگهان چشمش به یک برج قدیمی افتاد. اون از پله‌های باریک پیچ در پیچرد شد و به یک در کوچیک رسید. یک کلید زنگ زده از قفل در بیرون زده بود. شاهزاده خانوم در رو بایز کرد و توی اتاق پیرزنی با دوک دوک نخ ریسی نشسته بود و داشت نخ میریسید! شاهزاده خانم گفت:

اوه! سلام مادربزرگ! داری چی کار می کنی؟

من دارم نخ میریسم!

من تا حالا همچین چیزی ندیدم! این چیه که اینقدر سریع میچرخه؟

و در همین حین دوک را در دست گرفت و شروع به چرخیدن کرد! اما درست در همون لحظه که دستش دوک رو لمس کرد، از حال رفت و در خوابی عمیق فرو رفت!

وهمه‌ی افراد قصر هم به خواب رفتن. پادشاه و ملکه که برگشته بودن و در تالار بزرگ بودن، و تمام دربار با آنها به خواب عمیقی فرو رفتن. اسب‌ها در اصطبل، سگ‌ها در حیاط، کبوترها روی پشت بام، مگس‌ها روی دیوار، همه با هم به خواب رفتن.

سپس دور قصر، پرچینی از خار که هر سال ضخیم تر می شد، درست شد! این پرچین اونقدر ضخیم شد که سرانجام کل قلعه از پنهان شد و چیزی از اون به جز پره روی سقف معلوم نبود!

از اون لحظه به بعد، شایعه ای در مورد زیبای خفته به کشورهای دیگه رسید و هر از گاهی، بسیاری از شاهزاده‌ها می‌اومدن و سعی می کردن به زور از پرچین عبور کنن. اما برای اونا غیرممکن بود که این کار رو انجام بدن، چون خارها به هم چسبیده بودن و شاهزاده‌ها در اونا گرفتار میشدن و به طور غم انگیزی از دنیا میرفتن!

سالها بعد، یک شاهزاده به اون کشور اومد. اون توی راه خود از پیرمردی شنید که صد سال است دختری زیبا در پشت اون خارها به خواب رفته! و پادشاه و ملکه و تمام دربار هم با اون به خواب رفتن. پیرمرد به شاهزاده گفته بود که بسیاری از شاهزاده‌ها می‌خواستن از پرچین عبور کنن، اما توی خارها گیر کرده و مرده و بودن!

اما شاهزاده جوان با شجاعت گفت:

من تموم تلاشم را میکنم، من حتما موفق میشم و شاهزاده خانم دوست داشتنی را ملاقات میکنم.

پیرمرد که خیلی مهربون بود، سعی کرد شاهزاده رو منصرف کنه، اما اون به حرف‌های پیرمرد گوش نداد. حالا دیگه صد سال گذشته بود و وقتش بود که شاهزاده خانم از خواب بیدار بشه!

وقتی که شاهزاده به نزدیکی پرچین رسید، اون به پرچینی از گلهای زیبا و دوست داشتنی تبدیل شد که به کناری خم شدن و به پرنس اجازه‌ی عبور دادن!

وقتی شاهزاده به حیاط قصر رسید، اسب‌ها و سگ‌ها را دید که خوابیدن و روی پشت بوم کبوترها سرشون رو زیر بالشون گذاشته بودن و خوابیده بودن. و وقتی به داخل قصر رفت، مگس‌های روی دیوار خواب بودن و آشپز آشپزخونه دستش رو بلند کرده بود تا غذا رو هم بزنه.

سپس جلوتر رفت و توی تالار دید که همه‌ی دربار خوابیدن و بالای سر اونا، پادشاه و ملکه روی صندلی پادشاهی خوابشون برده. اون به راه رفتن ادامه داد! همه جا اینقدر ساکت بود که شاهزاده میتونست صدای پای خودش رو بشنوه!

و سرانجام به برج رسید و از پله‌های پیچ در پیچ بالا رفت و در اتاق کوچیکی رو که شاهزاده خانم توی اون خوابیده بود باز کرد. و وقتی اون رو دید که توی خواب خیلی زیبا به نظر میرسه، دست اون رو بوسید!

و شاهزاده خانم از خواب بیدار شد و چشمانش رو باز کرد و با مهربونی به شاهزاده نگاه کرد. اونا با هم به تالار اصلی رفتن و دیدن که پادشاه و ملکه و همه‌ی درباریان از خواب بیدار شدن!

سپس عروسی شاهزاده و شاهزاده خانم با شکوه تمام برگزار شد و اونا تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردن!

مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات

مطلب مشابه: قصه تصویری برای کودک؛ 7 قصه ویدیویی زیبا و قشنگ برای کودکان

دیو و دلبر

دیو و دلبر

روزی روزگاری در یک سرزمین دور افتاده شاهزاده جوان و زیبایی در یک قلعه بزرگ و قشنگ زندگی می کرد . شاهزاده هر چه آرزو می کرد به دست می آورد ، ولی او بسیار ظالم و خود خواه بود . در یک شب سرد پیرزن فقیری که به دنبال پناهگاهی می گشت به قلعه آمد ، اما شاهزاده زشتی او را مسخره کرد و پیرزن را از در راند .

پیرزن که در واقع جادوگر بود تصمیم گرفت درس عبرتی به شاهزاده بدهد و او را به شکل یک حیوان زشت در آورد و قلعه را با تمام ساکنانش طلسم کرد . ولی دو هدیه هم برای شاهزاده به جا گذاشت : یک آینه سحر آمیز که می توانست با آن دنیای اطرافش را ببیند و دیگری یک غنچه رز جادویی بسیار زیبا .

طلسم فقط در صورتی باطل می شد که شاهزاده یاد بگیرد چگونه دیگری را دوست داشته باشد و عشق او را به خود جلب کند وگرنه برای همیشه زشت می ماند . در یک روستا در نزدیکی آن قلعه دختری دوست داشتنی به نام بلی با پدرش زندگی می کرد . پدر او موریس یک مخترع بود . بلی دختری مهربان و نجیب و بسیار زیبا بود . گاستون ، زیبا ترین و مغرورترین مرد روستا تصمیم گرفت با بلی ازدواج کند او درخواستش را رد کرد .

چرا که به نظر بلی او فرد متکبری بود . روزی پدر بلی سوار بر اسب با وفایش به نام فیلیپ شد تا آخرین اختراعش را برای عرضه در نمایشگاه ببرد . آنها وقتی از میان جنگل گذشتند مه سردی پایین آمد و آنها ناپدید شدند .

ناگهان موریس و فیلیپ صدای زوزه گرگها را شنیدند . فیلیپ که وحشت زده بود شیحه ای کشید و از جا پرید و موریس به پایین پرت شد اسب از شدت ترس پا به فرار گذاشت و موریس مجبور شد به تنهایی راهش را ادامه دهد که ناگهان پای او لیز خورد و به پایین تپه ای افتاد و خود را در مقابل قلعه بزرگی یافت و به خیال آنکه درون قلعه در امان خواهد بود وارد قلعه شد .

آقای موریس از خوش آمد گویی اشیای طلسم شده بسیار شگفت زده شد . آقای شمعدان خانم ساعت ، قوری و پسرش . آنها همگی مشتاق بودند موریس را کمک کنند ولی از ارباب خودشان می ترسیدند زیرا او اجازه نمی داد به هیچ عنوان مهمانی وارد قلعه بشود .

در همین موقع ارباب زشت وارد شد و با خشم فریاد زد : غریبه ها حق آمدن به اینجا را ندارند . سپس او را گرفت و زندانی کرد . وقتی فیلیپ تنها به خانه برگشت بلی فهمید که باید برای پدرش اتفاقی افتاده باشد و سوار بر فیلیپ شد و به او گفت مرا پیش پدرم ببر .

فیلیپ وفادار ، با وجود خستگی زیاد اطاعت کرد و بلی را به قلعه ارباب زشت برد بلی داخل قلعه شد و پس از مدتی سرگردانی در دالانهای قلعه پدرش که بسیار ترسیده بود و می لرزید ، درون سلول کوچکی پیدا کرد . ناگهان صدای خشنی را شنید که گفت او زندانی من است . بلی با شجاعت گفت : اجازه بدهید تا پدرم برود . شما می توانید مرا به جای او نگه دارید .

آن حیوان زشت قبول کرد و گفت : ولی باید قول بدهی تا برای همیشه اینجا بمانی . بلی نیز پذیرفت و بدین ترتیب پدرش آزاد شد . بلی از وضع اتاق حیوان زشت خشکش زد . اطاق بسیار کثیف و پر از لباسهای پاره و اشیای شکسته بود .

تنها چیز زیبا ، آن غنچه جادویی در زیر اتاقک بلوری بود . بلی وقتی خواست به گل دست بزند آن حیوان زشت با عصبانیت فریاد کشید : تو با چه جراتی به اطاقم آمدی ! فورا از اینجا برو ! بلی بر خلاف قولش برای ماندن در قلعه ، در آن شب برفی از آنجا گریخت .

بلی و فیلیپ به سرعت از آنجا دور شدند ولی در جنگل مخوف و مه آلود گرفتار گرگهای وحشی شدند . درست وقتی فکر می کردند کار آنها تمام شده است صدای غرش مهیبی در فضا پیچید . آری آن حیوان زشت برای نجات بلی آمده بود .

نبرد سختی سرگرفت و او تمام قدرتش را بر علیه آنها به کار برد و گرگهای شکست خورده ، ناله کنان گریختند . وقتی بلی دید که آن حیوان زشت مجروح شده است ، به قلعه برگشت و از او پرستاری کرد تا زخمهایش بهبود یابند . و این سرآغاز یک دوستی گرم بین آنها بود . ولی بلی بسیار دلتنگ پدرش بود.

حیوان زشت آینه جادویی را در اختیار او قرار داد و گفت : این آینه هر چه بخواهی به تو نشان خواهد داد . بلی وقتی در آینه نگاه کرد پدرش را دید که در سرمای جنگل مریض و سرگردان به دنبال او می گردد فریاد زد : من باید به پدرم کمک کنم آن حیوان زشت طاقت دیدن ناراحتی بلی را نداشت او بلی را رها کرد با وجود آنکه می دانست که وی تنها شانس او برای شکستن طلسم می باشد ولی به بلی گفت : برو پیش پدرت ، ولی آینه را با خود ببر تا به یاد من باشی .

بلی بوسیله آن آیینه پدرش را یافت و به خانه برد و از او مراقبت کرد تا خوب شود. یک روز گاستون به همراه کد خدا و اهالی ده به خانه موریس آمد و بلی را تهدید کرد و گفت : پدرت دیوانه شده است و دائم از حیوان مخوف و زشتی صحبت می کند که تو را زندانی کرده بود .

اگر با من ازدواج نکنی پدر دیوانه ات را در بند خواهم کرد ! بلی فریاد زد : پدرم دیوانه نیست آن حیوان زشت واقعیت دارد . خودتان در آیینه ببینید ! گاستون با عصبانیت آیینه را از دست بلی قاپید و روی به روستاییان کرد و گفت : این حیوان زشت بچه هایتان را می دزدد! او برای ما خطر دارد و باید او را از بین ببریم!

روستائیان خشمگین سلاحهایشان را برداشتند و به قلعه یورش بردند . آن حیوان زشت از وقتی بلی ترکش کرده بود آنقدر تنها و غمگین شده بود که وقتی گاستون او را وادار کرد تا به بالای قلعه بیاید مقاومت نکرد او وقتی صدای بلی را شنید به سویش دوید و گاستون از فرصت استفاده کرد و خنجر را به پشت حیوان زشت فرو کرد . با وجود درد زیاد به سمت گاستون حمله کرد و گاستون موقع فرار تعادلش را از دست داد و از بالای قلعه به پایین پرت شد .

اما دیگر دیر شده بود و حیوان وحشی از هوش رفت . بلی با صدای بغض گرفته گفت : لطفا نمیر ! من دوستت دارم ! ناگهان موجی سحرآمیز در آسمان تابید و حیوان زشت چشمانش را گشود و در مقابل چشمان حیرت زده بلی آن حیوان زشت به مرد جوان و زیبایی تبدیل شد .

بلی باور نمی کرد چه اتفاقی رخ می دهد . شاهزاده گفت : تعجب نکن ! این من هستم ! آنها به قلعه بازگشتند و با هم ازدواج کردند و تمامی اشیای طلسم شده یک به یک به شکل همان خدمتگزاران اولیه درآمدند . شاهزاده یاد گرفته بود که چگونه به دور از خودخواهی به دیگری عشق بورزد و به این علت از زندان طولانی آن طلسم رهایی یافت .

داستان دخترانه آلیس در سرزمین عجایب

داستان دخترانه آلیس در سرزمین عجایب

در یک روز گرم تابستان ، آليس و بچه گربه ی نازش ، دينا روي شاخه درختی نشسته بودند. و در زير درخت ،خواهر آليس در حال خواندن كتاب تاريخ با صداي بلند بود . ولی آليس به او گوش نمي كرد و در روياهای خود شناور بود. دنيايی كه در آن خرگوش ها لباس مي پوشند و در خانه های كوچك زندگی میكردند . آليس دينا را برداشت و از درخت پايين آمد، در همان لحظه، يك خرگوش سفيد را در حال فرار ديد كه يك ساعت بزرگ را محكم با پنجه هايش گرفته بود .خرگوش سفيد ، همان طور كه مي دويد زير لب مي گفت : ديرم شده ! ديرم شده ! آليس بهت زده گفت :«چقدر دقيق ! يك خرگوش براي چه ممكن است ديرش شده باشد !؟ » و فرياد زد خواهش میكنم صبر كن من هم باهات بیام .اما خرگوش به راه خود ادامه داد و همچنان با صدای بلند میگفت كه « ديرم شده ! ديرم شده ! » و در سوراخ بزرگی پای درخت ناپديد شد.

آليس كه حس كنجكاويش برانگیخته شده بود. به دنبال خرگوش با فشار و زحمت وارد سوراخ تنگ شد و چهار دست و پا داخل تونل شروع به حركت كرد. ناگهان آليس احساس كرد كه از جای بلندی افتاده است و با سرعت رو به پایين سقوط می كند . هر لحظه پائين و پائين تر اما خوشبختانه لباس او مثل بالن پر از بادی شد و مانند چتر نجات او را از سقوط نجات داد . او در فضاي تونل شناور بود و به آهستگی در طول تونل به جلو حركت میكرد بر روی ديوارهای تونل، تابلوهای عجيب و غريبی ديده مي شد اثاثيه و مبلمان داخل آن هم خيلي عجيب بودند بالاخره آليس به آخر تونل رسيد خرگوش سفيد در انتهای يك راهروی خيلی بلند كه در گوشه تونل قرار داشت دوباره پنهان شد ، آليس فرياد زد وایسا و به دنبال او دويد .در پایان راهروی بلند و باريك يك در بسيار كوچک قرار داشت . آليس دستگيره را تكان داد ، صدايي گفت : هي ! اين صدا از دستگيره در بود . آليس گفت :من دنبال خرگوش سفيدهستم ، خواهش مي كنم بگذاريد وارد شوم دستگيره پاسخ داد متأسفم تو خيلي بزرگی ، كمی از آن بطری را بخور.

آليس به اطراف نگاهی انداخت و يك بطری پيدا كرد كه روی آن نوشته شده بود  مرا بنوش آليس اول چند قطره از آن را امتحان كرد و بعد تا قطره اخر آن را خورد . در همان لحظه آليس شروع به كوچك شدن كرد . او به قدري كوچك شد كه از آن در كوچک به راحتی  توانسترد شود .آن طرف در آليس در ابتدای يك جنگل بزرگ بود ناگهان دوباره خرگوش سفيد را از دور لابه لای درختان ديد و شروع به دويدن به دنبال او كرد . اما هنوز چندی نگذشته بود كه دو مرد چاق و كوتوله كه كاملاً شبيه به هم بودند جلوی آلیس ایستادن که نام های مثل و مانند بود آليس هم اسم خود را گفت. من مي خواهم بدانم كه خرگوش سفيد از كدام طرف رفته !؟دو مرد كوتوله همزمان با هم شروع به صحبت كردند . آليس نمي توانست بفهمد كه آن ها چه مي گويند بنابراين تصميم گرفت كه جهت ديگري را برای ادامه حرکتش انتخاب كند .

آليس خيلی زود به خانه كوچكی رسيد همان طور كه به طرف خانه مي رفت خرگوش سفيد را ديد كه از در ورودی خانه بيرون پريد او لباس جديدی به تن داشت كه يك بلوز با يقه ای چين دار بود . خرگوش دوباره فرياد زدخداي من ديرم شده ! ديرم شده !و همواره  رو كرد به اليس و گفت : برو دستكش هاي من را بياو آليس از اين كه خرگوش با او صحبت كرده بود خيلی هيجان زده شد و فورا داخل خانه  رفت .آليس همه جا را دنبال دستكش گشت ولي به جای آن يك شيشه حاوی چند بسكويت پيدا كرد ، بسكويت ها به نظر خوردنی و خوشمزه می آمدند سپس يكی از انها را برداشت و خورد … ناگهان شروع كرد به بزرگ شدن ، بزرگ و بزرگتر و خيلي زود از حجم خانه بزرگتر شد ، دستهايش از پنجره ها و پاهايش از در بيرون زدند آليس با خود گفت : ممكن است اگر چيز ديگری پيدا كنم و بخورم دوباره كوچك بشوم . او دستهايش را تا آنجا كه میتوانست دراز كرد و از توي باغ روبروی خانه يك هويج كند و وقتي آن را خورد ، دوباره شروع كرد به كوچك شدن آليس خيلی زود دوباره به قدری كوچك شد كه می توانست از در ورودی خانه عبور كند .

خرگوش از اينكه مي ديد آن هيولا ناپديد شده است خيلي خوشحال بود و دوباره شروع به دويدن به سمت پایين باغ كرد آليس هم شروع به دويدن دنبال خرگوش كرد . اما حالا چون خيلي كوچك شده بود علف ها به نظرش جنگل عظيمی مي آمدند . كه ناگهان با شنيدن صداي خواب آلود درجا ميخكوب شد . آن صدای عجيب پرسيد اليس حالت چطور است ؟! آليس وقتی خوب نگاه كرد، كرمی را ديد كه زير سايه يك قارچ لم داده بود .آليس پاسخ داد من آليس هستم و آرزو دارم كه بلندتر شوم … كرم درخت ناگهان تبديل به يك پروانه زيبا شد و گفت : من مي توانم كمكت كنم و به يك قارچ اشاره كرد و ادامه داد :«يك طرف از اين قارچ تو را بلندتر و طرف ديگر تو را كوتاه تر مي كند » و بعد هم پروانه زيبا بال زده رفت . آليس نزديك قارچ رفت و با دقت به آن نگاه كرد .

او سعی كرد كه تصميم بگيرد كدام طرف آن ممكن است او را بلندتر كند . اما نتوانست بالاخره او يك تكه از هر دو طرف قارچ كند و يكي از تكه های كنده شده را خورد خوشبختانه آليس قطعه درست را انتخاب كرده بود و خيلي زود به قد طبيعي خودش بازگشت . او قطعه ديگر قارچ را در جيبش انداخت و در اطراف مشغول قدم زدن شد كه صداي اوازي به گوشش رسيد . به سمت صدا برگشت . او يك لب خندان كه دندانهايش نمايان بود و يك جفت چشم را ديد آليس دقيق تر نگاه كرد يك گربه عجيب با خطهاي ارغواني در برابرش ظاهر شد . آليس گفت : « من دنبال خرگوش سفيد هستم . از كدام راه بايد بروم ؟ گربه گفت : من گربه چشاير هستم ، اگر من دنبال خرگوش سفيد مي گشتم ، از « مدهتر » و « مارچ هر » مي پرسيدم از كدام طرف ؟ و به سوي جاده اي در جنگل اشاره كرد و سپس گربه ناپديد شد . بنابراين آليس آن جاده را دنبال كرد و خيلي زود صدای آواز مدهتر و مارچ هر را شنيد . آنها مشغول نوشيدن چای سر يك ميز بسيار مجلل بودند

مدهتر گفت :ما يك ميهماني غير تولد داريم ، چون ما فقط يك روز در سال مهمانی تولد داريم ، بنابراين 364 روز ديگر را مهمانی غير تولد مي گيريم  مارچ هر از آليس پرسيد از كجا امده است و آليس شروع كرد به توضيح دادن :همه چيز از ان جا شروع شد كه من و گربه ام دينا روي شاخه ي درخت نشسته بوديم و … ناگهان صداي جيغي بلند شد :واي گربه ؟! و بعد يك موش كوچولو از داخل فنجان چاي بيرون پريد و دور ميز شروع به دويدن كرد . مدهتر صدا زد :بگيريدش در همين موقع خرگوش سفيد دوباره ظاهر شد و باز هم گفت : وقت نيست ! ديرم شده! و دوباره كمی دورتر ناپديد شد . آليس فرياد زد صبر كن و از پشت ميز بلند شد و به دنبال او دويد .آليس ديگر از گذشتن راههاي عجيب غريب در اين سرزمين عجايب خسته شده بود و با خودش گفت : ديگر بهتر است به خانه برگردم اما ناگهان گربه دچشاير ظاهر شد و گفت : تو نمي توانی بدون اين كه ملكه را ملاقات كني به خانه برگردي  بعد از گفتن اين حرف يك در از ميان درخت نزديك آنها باز شد . آليس به طرف آن رفت و ناگهان خودش را در باغ يك قصر بزرگ ديد .

او از ديدن دو كارت بازی كه گلهای رز سفيد را با رنگ قرمز نقاشی مي كردند، متعجب مانده بود .كارت ها توضيح دادند كه ملكه آس دل ، رزهای قرمز سفارش داده است وآنها رزهاي سفيد را قرمز مي كنند به اين اميد كه متوجه نشود و اگر درست همان موقع در بزرگ قصر باز شد و خرگوش سفيد رژه كنان بيرون امد و اعلام كرد :ملكه دلها و پادشاه ملكه به سوی بوته گل رز قدم برداشت و با لحني جدی پرسيد :چه كسی رزهای من را قرمز كرده است ؟ سرش را بزنيد و بعد متوجه آليس شد آليس در حالي كه از ترس مي لرزيد گفت : من دنبال راه برگشت به خانه هستم  ملكه فرياد زد راه خانه تو ؟ تمام راه ها اين جا متعلق به من است سرش را بزنيد ولیملكه سريعاً تغيير عقيده داد و از آليس پرسيد : ببينم تو كريكت بازی مي كنی ؟ » اليس پاسخ داد :بله قربان و بعد ملكه دستور داد خوب بيا بازی را شروع كنيم .

آليس هرگز چنين بازي كريكت عجيبي نديد بود . توپ هاي بازي جوجه تيغی و راكت بازی هم فلامينگو ها بودند درست موقعی كه ملكه می خواست فلامينگوی خودش جوجه تيغی را پرتاب كند . گربه چشاير ظاهر شد و فلامينگو ملكه وحشت كرد در اين اوضاع در هم بر هم ملكه تعادلش را از دست داد و افتاد. او شديداً از كوره در رفت و رو به آليس كرد و نعره زد سرش را بزنيد پادشاه گفت : ملكه اجازه بدهيد اول او را دادگاهي كنيم ؟!

ملكه نفس عميقي كشيد و گفت : « بسيار خوب » سپس همه به دادگاه رفتند و آليس هم مجبور شد كه به دادگاه بيايد . ملكه در جايگاه قاضی نشست . خرگوش گفت : عاليجناب ، زندانی متهم به تقلب در بازی كريكت است ملكه داد كشيد : هيچ اهميت ندارد ! او مجرم است ، سرش را بزنيد ! در اين لحظه شاه پرسيد : ممكنه اجازه بدهيد چند تا شاهد به جايگاه دعوت كنيم ؟ ملكه سرش را به نشانه تأييد تكان داد و گفت: بسيار خوب ! اما دادگاه رسمی است و ادامه داد.

اولين شاهد ، مارچ هر بود بعد از و موش كوچولو و به دنبال او مدهتر امدند . در همان لحظه گربه چشاير هم ظاهر شد آليس گفت : قربان نگاه كنيد گربه  جادوي!همان موقع موش كوچولو از فنجانش بيرون پريد ! او دور اتاق دادگاه مي دويد و همه حضار هم جيغ كشيدند و به دنبال او دويدند ناگهان آليس به ياد قطعه ی باقي مانده از آن قارچ در جيبش افتاد و يك تكه از يكي از قسمتهای ان را خورد .

او ناگهان دوباره شروع به بزرگ شدن كرد ، بزرگ و بزرگتر ، طوری كه همه حاضرين وحشت زده شده بودند . ملكه فرياد زد سرش را …اما قبل از اينكه بتواند جمله اش را تمام كند آليس گفت : من از شما نميترسم ، شما فقط يك ملكه  پير بداخلاق هستيد ! چيزي از گفته آليس نگذشته بود كه دوباره احساس كرد دارد كوچك ميشود ملكه با حالت پيروزمندانه اي پرسيد : خوب حالا بگو ببينم ، توچه گفتی ، عزيزم ؟» آليس كه چاره ای ديگري نداشت پا به فرار گذاشت و به سرعت از دادگاه گريخت .

اما خيلي زود راهش را در پرچين هاي پر پيچ و خم گم كرد . او هنوز نمي توانست صداي ملكه را بشنود ولي به به نظر ميرسيد كه صدای ملكه از مسافت خيلي دوری مثل يك رويا به گوشش مي رسد . ناگهان آليس شنيد يكي او را صدا مي كند  آليس ، آليس لطفاً بيدار شو !

آن صدا متعلق به خواهرش بود :آليس تو خيلی خوابيدی، هيچ چيز از درس تاريخ به يادت مانده ؟آليس چشمانش را ماليد دينا زير دامن آليس خود را پيچ تابي داد و دوباره خواب رفت . آليس گفت :نمی دانی چه اوقات پر هيجاني داشتم ! يك خرگوش سفيدآن جا بود من دنبال او رفتم و … خواهر آليس گفت :خوب ديگر بهش فكر نكن ، حال بايد به خانه بر گرديم كه وقت خوردن چايی و عصرانه است . آليس بچه گربه اش را برداشت و گفت دينا ممكن است كه بعد از آن همه ماجرا ، من در دنيا حقيقی باشم ؟!

مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی

مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی

جوجه اردک زشت

جوجه اردک زشت

در یکی از روزهای گرم تابستان جوجه اردک ها یکی یکی سر از تخم بیرون آوردند به غیر از یکی که از بقیه یک کمی بزرگتر بود.

خانم اردک با کمی حوصله منتظر ماند تا اینکه جوجه اردک زشت هم از تخم بیرون آمد.

صبح روز بعد خانم اردک بچه هایش را برای آموزش شنا به برکه برد. جوجه اردک زشت از بقیه زودتر شنا کردن را یاد گرفت.

بعد از بیرون آمدن از آب وقتی به طرف مزرعه حرکت کردند پرندگانی که چشمشان به جوجه خاکستری رنگ افتاد شروع به مسخره کردن او کردند و گفتند: او نباید در بین ما زندگی کند و همه با نوک زدن به سر او حمله کردند و هرچه مادرش دفاع می کرد فایده نداشت.

جوجه اردک با چشمی گریان تک و تنها از مزرعه دور شد. یک روز در کنار برکه چشمش به یک سگ شکاری افتاد، جلو رفت و به او سلام کرد و ماجرا را برایش تعریف کرد و از او راهنمایی خواست.

 سگ شکاری گفت: قبل از اینکه به فکر پیدا کردن دوست باشی بهتر است تا زمستان از راه نرسیده است جایی برای خودت پیدا کنی که از سرما تلف نشوی.

 مدتی گذشت و هوا کم کم رو به سردی می رفت. جوجه اردک هم سرما را احساس می کرد.

 یک روز که در برکه بود مشاهده کرد که پرندگان دسته جمعی به طرف مناطق گرم در حال کوچ کردن هستند. با دیدن آنها با خود گفت ای کاش من هم می توانستم مثل آنها پرواز کنم و به هر جایی که دوست دارم بروم.

 بالاخره زمستان از راه رسید. آبها همه یخ زدند و برف همه جا را پوشاند و جوجه اردک از ناچاری به خانه ای پناه برد. در آن خانه یک مرغ و یک گربه زندگی می کرد. روز به روز جوجه اردک بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه از دست گربه و مرغ که با او بدرفتاری می کردند تصمیم گرفت از آنجا فرار کند.

 هوا گرم شده بود و فصل بهار رسیده بود به همین خاطر به طرف برکه به راه افتاد تا بعد از چند ماه شنا کند اما وقتی بالهایش را باز کرد از اینکه سفید شده بود تعجب کرد و فکر کرد که آب این برکه او را زیبا نشان می دهد.

 در این حین دو تا قوی دیگر به او نزدیک شدند و از او علت تنهاییش را سوال کردند. او هم ماجرا را برایشان تعریف کرد. ولی آنها گفتند تو که اردک نبودی آنها تخم قو را اشتباه گرفتند و به تصور خودشان تمام جوجه های دنیا باید مثل جوجه اردک باشد ولی جوجه های خاکستری بعدا سفید می شوند. تو از جنس ما هستی و با ما باید زندگی کنی به این ترتیب جوجه اردک زشت قصه ما به یک قوی زیبا تبدیل شد و باقی عمر خود را در کنار قوها زندگی کرد.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.