قصه های آموزنده از مرزبان نامه [ 13 داستان جالب برای نوجوانان ]

در این بخش مجموعه 13 قصه آموزنده از کتاب مرزبان نامه را ارائه کرده ایم. در ادامه داستان های آموزنده مخصوص نوجوانان با مضامین پندآموز را بخوانید.

فهرست قصه های مرزبان نامه
قصه های آموزنده از مرزبان نامه [ 13 داستان جالب برای نوجوانان ]

قصه آموزنده‌ی سه دزد حریص

روزی بود و روزگاری بود. سه نفر دزد بودند که باهم شریک شده بودند و در دزدیدن مال مردم باهم کمک می‌کردند و باهم می‌خوردند. مثل بیشتر دزدها و جیب‌برها که دسته‌بندی دارند و حیله‌هایی به کار می‌برند تا چیزی از مال مردم بدزدند، آن‌ها هم در شهر کوچکی که زندگی می‌کردند دسته‌ای تشکیل داده بودند و بعضی از کارهایشان این بود که در کوچه‌ها مواظب مردم می‌شدند تا ببینند چه کسی پول زیادی همراه دارد. وقتی کسی چیزی می‌خرید و بقیه پولش را در جیب می‌گذاشت آن شخص را نشان می‌کردند دنبالش می‌رفتند تا به کوچه خلوتی برسد. آن‌وقت یکی از دزدها می‌رفت جلو آن شخص و محکم به او تنه می‌زد.

آن شخص می‌گفت: «آقا، این چطور راه رفتن است مگر جلو پای خودت را نمی‌بینی؟» دزد اولی جواب می‌داد: «فضولی موقوف، زیاد هم حرف بزنی با مشت توی مغزت می‌زنم.» آن شخص هم عصبانی می‌شد و می‌گفت: «عجب آدم بی‌تربیتی هستی!» دزد هم جواب می‌داد: «به من می‌گویی بی‌تربیت، بی‌تربیت خودتی، تو جرئت می‌کنی به من فحش بدهی؟» و جلو می‌رفت و با آن شخص به دعوا و کتک‌کاری می‌پرداخت.

آن‌وقت دو نفر دزد همدست او هم پیش می‌آمدند و مثل‌اینکه از موضوع خبر ندارند می‌پرسیدند: «چه شده؟ چرا دعوا می‌کنید» و از آن شخص که می‌دانستند پول همراه دارد پشتیبانی می‌کردند و می‌گفتند: «حق با آقا است، ولی حالا خواهش می‌کنیم یکدیگر را رها کنید» و کمک می‌کردند تا آن شخص را از دست دزد اول که همدست خودشان بود نجات بدهند. ولی در ضمن این حقه‌بازی پول‌های جیب او را می‌دزدیدند و چون آن شخص اوقاتش تلخ شده بود و در فکر دعوا بود نمی‌فهمید و بعدازاینکه آن‌ها می‌رفتند می‌فهمید آن‌ها جیب‌بر و همدست بوده‌اند. این یک حقه‌بازی‌شان بود.

یکی از حیله‌های دیگرشان این بود که می‌رفتند دکانی، مغازه‌ای را چشمگیر می‌کردند که اطراف آن خلوت باشد و صاحب مغازه تنها باشد؛ آن‌وقت دو نفرشان در خارج دکان به تماشای چیزی مشغول می‌شدند. یا مثل رهگذرها راه می‌رفتند و یکی از آن‌ها به مغازه وارد می‌شد و چیز کوچک و ارزانی می‌خرید و پول آن را می‌داد.

وقتی جای پول‌های مغازه را یاد می‌گرفت می‌رفت بیرون در گوشه‌ای می‌ایستاد. دزد دومی وارد می‌شد و چیزی می‌خرید ولی پولش را نمی‌داد و جنس را برمی‌داشت و از دکان خارج می‌شد، هر چه صاحب‌دکان او را صدا می‌زد محل، نمی‌گذاشت و می‌رفت. ناچار صاحب‌دکان دنبال او می‌دوید و می‌گفت: «آقا پول جنس را ندادی.» بازهم جوابی نمی‌داد و می‌رفت تا صاحب‌دکان از مغازه‌اش دور می‌شد و به او می‌رسید. آن‌وقت دزد دومی می‌ایستاد و می‌گفت: «ببخشید، فراموش کردم، پولش چقدر می‌شود؟» صاحب‌دکان می‌گفت مثلاً: «صد ریال» آن‌وقت دزد حقه‌باز پنج ریال می‌داد و می‌گفت: «بیشتر از این ارزش ندارد» و بازهم راه خود را می‌گرفت که برود. صاحب مغازه اوقاتش تلخ می‌شد و می‌گفت «آقا این‌که وضع چیز خریدن نیست، قیمتش همین است که گفتم…» باز دزد دومی چیزی می‌گفت و صاحب‌دکان را معطل می‌کرد و در این هنگام دزد اولی که جای پول‌های مغازه را یاد گرفته بود می‌رفت پول‌ها را برمی‌داشت و می‌رفت و بعدازاینکه او می‌رفت دزد سومی پیش می‌آمد و صاحب مغازه را با دزد دومی آشتی می‌داد و جنسش را پس می‌دادند و می‌رفتند.
صاحب‌دکان‌ هم به مغازه‌اش برمی‌گشت و جنس را سر جایش می‌گذاشت و بعد از مدتی می‌فهمید که پول‌هایش را برده‌اند و آن‌وقت می‌فهمید که آن مشتری‌ها دزد بوده‌اند و همدست بوده‌اند و با این حقه‌بازی‌ها دخل مغازه را برده‌اند.

سه دزد حریص بسیاری حیله‌های دیگر هم به کار می‌زدند و آن‌قدر از این کارها در شهر کوچک خودشان کردند تا چند بار گیر افتادند و چون چند بار هم به زندان رفتند و بازهم دست از دزدی برنداشته بودند حاکم شهر دستور داده بود آن‌ها را وارونه سوار الاغ کنند و دور شهر بگردانند تا مردم هم آن‌ها را بشناسند. این بود که دیگر همه‌جا رسوا شده بودند و مردم آن‌ها را شناخته بودند و ناچار باهم قرار گذاشته بودند بروند در خارج شهر و در دهات دزدی کنند.

سه دزد همدست از شهر خارج شدند و به دهات رفتند. اما در دهات همه مردم یکدیگر را می‌شناسند و چراغ دروغ و دغل زودتر خاموش می‌شود. باوجوداین سه دزد همدست که سواد و تربیت نداشتند و تن خود را به کار عادت نداده بودند بازهم دزدی می‌کردند و رسم دنیا این است که کار بد رسوایی را همراه می‌آورد و رسوایی بدبختی را. این بود که در ده هم آن‌ها را شناختند و وقتی دیدند در دهات هم با دزدی نمی‌شود زندگی کرد قرار گذاشتند بروند در بیابان‌ها و راهزنی کنند.

چند بار از رهگذران و مسافران چیزهایی گرفتند و مدتی گذشت تا یک روز که دکاندار یکی از دهات برای خرید جنس به شهر می‌رفت، خودش بود و الاغش و مقداری پول نقد که یک سال جمع کرده بود و می‌برد تا از شهر جنس بخرد و به ده برگردد.

دزدها در خرابه‌های بر سر راه کمین کرده بودند. همین‌که مرد مسافر مقابل خرابه رسید راهش را بستند، پول‌هایش را گرفتند و می‌خواستند خودش را هم بکشند اما التماس کرد که: «زن و بچه دارم و گناهی ندارم.» گفتند: «بسیار خوب، چون دیگر چیزی نداری کشتن تو هم دردی از ما دوا نمی‌کند اما برای اینکه ما را گیر نیندازی باید در همین خرابه بمانی.» دست‌وپایش را بستند و در خرابه انداختند و الاغش را و خورجین پولش را برداشتند و ازآنجا رفتند تا دور از آن جاده بر در غار کوهی که بیشتر مخفیگاهشان بود منزل کردند. پول‌ها را شمردند و چون چیزی از خوردنی باقی نمانده بود قرار گذاشتند یکی از آن‌ها به آبادی برود و خوراکی بخرد و بیاورد.
در این موقع بر سر این‌که کدام‌یکی برود اختلاف پیدا کردند. یکی می‌گفت «تو برو» آن دیگری می‌گفت «تو برو»، عاقبت دو نفر که قوی‌تر بودند یکی را که ضعیف‌تر بود وادار کردند به آبادی برود و خوراک بخرد اما او گفت: «حالا که بعد از مدتی به پول‌وپله‌ای رسیدیم می‌ترسم وقتی من برمی‌گردم شما پول‌ها را برداشته باشید و رفته باشید و باید پول‌ها را من همراه ببرم.»

دو دزد دیگر گفتند: «معلوم می‌شود تو خودت غرضی داری و می‌خواهی با این بهانه پول‌ها را برداری و فرار کنی.» چون رسم دنیا این است که اشخاص نادرست و بدکار باید همیشه در عذاب و ناراحتی باشند. خودشان ‌هم به یکدیگر اعتماد ندارند. آن‌ها هم همه از مردم می‌ترسیدند و خودشان‌ هم هریکی از دوتای دیگر می‌ترسید.

عاقبت دزد اولی پیشنهاد کرد: «حالا که این‌طور است و شما به من اعتماد ندارید پس پول‌ها را قسمت کنیم و من سهم خود را همراه برم تا خیال همه راحت باشد.» دو دزد دیگر گفتند: «مانعی ندارد اما ممکن است در آبادی کسی تو را بشناسد و وقتی ببیند پول زیادی همراه داری گرفتار شوی اما پول کم همیشه خطرش کم است و مفلس در امان است. به‌ناچار دزد ضعیف‌تر، این دلیل را قبول کرد و به راه افتاد که برود از شهر خوراک بیاورد.

وقتی او رفت و دو دزد دیگر باقی ماندند چون همیشه شخص غایب گناهکارتر است بنا کردند درباره او حرف زدن. یکی به دیگری گفت: «اصلاً معلوم نیست ما این آدم بی‌عرضه را برای چه با خودمان‌ همراه کرده‌ایم؟» دیگری جواب داد: «من هم داشتم همین فکر را می‌کردم، همیشه ما دوتا زحمت می‌کشیم و این‌یکی شریک می‌شود.»

اولی گفت: «در شهر هم همیشه او ما را گیر می‌انداخت.» دومی گفت: «بله، حالا می‌خواهد گردن‌کلفتی هم بکند.»

اولی گفت: «فقط این خوبی را دارد که قیافه‌اش رنجور است و وقتی به شهر می‌رود کسی نمی‌فهمد که ممکن است این آدم‌ دزد راهزن هم باشد و علاوه بر این می‌تواند خودش را به‌جای آدم‌های باتربیت جا بزند.»

دومی گفت: «این حرف‌ها کدام است؟ فکرش را بکن، اگر هر سه تا لاغر مردنی بودیم که نمی‌توانستیم با این وضع دزدی کنیم، گذشته از این، تو پول داشته باش، تربیت به چه درد می‌خورد. الآن آن دکاندار باتربیت توی خرابه افتاده و ما یک خورجین پول داریم.»
همین‌که به یاد پول‌ها افتادند و حرص پول‌ها بر آن‌ها غالب شد، هردو چشمشان برقی زد و به هم نگاهی معنی‌دار کردند و اولی گفت: «پس می‌گویی پول‌ها را دو قسمت می‌کنیم؟» دومی گفت: «همین را می‌خواهم بگویم، بگذار خوراک ما را بیاورد، با یک‌مشت به حسابش می‌رسیم و پول‌ها را برمی‌داریم می‌رویم به‌جایی که هیچ‌کس ما را نشناسد و آن‌وقت با داشتن سرمایه بیشتر می‌توانیم دزدی‌های بزرگ‌تر بکنیم.»

اولی گفت: «صحیح است، من اصلاً از ریخت این آدم بدم می‌آید.»

دومی گفت: «بله، خیلی بدجنس است. ندیدی چطور داشت نقشه می‌کشید که پول‌ها را تنهایی ببرد و بخورد، حالا ما داغ پول‌ها را به دلش می‌گذاریم.» خلاصه دو نفر قرار گذاشتند همین‌که سومی برگشت او را به کمک هم بکشند و پول‌ها را نصف و نصف تقسیم کنند.

آن دزد هم که رفته بود خوراک بخرد میان راه پیش خود فکر کرد: «الآن آن‌ها دارند استراحت می‌کنند و من باید خود را به خطر بیندازم، بی‌انصاف‌ها همیشه به من متلک می‌گویند که لاغر و مردنی هستم، البته من بیشتر دوندگی می‌کنم و آن‌ها سر بزنگاه خودشان را می‌رسانند و بیشتر می‌خورند و همیشه سهم مرا کمتر می‌دهند و به زور خودشان می‌نازند.

مرا به آبادی می‌فرستند که قیافه‌ام مناسب‌تر است اما قیافه خودشان برای خوردن و خوابیدن مناسب است. حالا یک خورجین پول رسیده ‌این پول‌ها آن‌ها را حریص‌تر می‌کند و آخر هم یک کاری دست من می‌دهند. من هم می‌دانم چه کنم. الآن می‌روم و مقداری زهر می‌گیرم در خوراک می‌ریزم و وقتی برگشتم می‌گویم من در شهر غذا خورده‌ام و خسته‌ام. می‌گیرم دراز می‌کشم، خودم را به خواب می‌زنم تا آن‌ها غذای زهرآلود را بخورند، آن‌وقت خورجین پول مال من می‌شود. یک خورجین پول…»

دزد لاغر همین کار را کرد، خوراک‌ها را به زهر آلوده ساخت و برگشت. همین‌که از راه رسید دو شریکش که هم قول شده بودند او را در میان گرفتند و آن‌قدر زدند تا هلاکش کردند و آن‌وقت با خیال راحت نشستند خوراک به زهر آلوده را خوردند و خوابیدند.

از طرف دیگر هم چند مسافر به خرابه رسیده بودند و دکاندار دهاتی را بسته یافته بودند و ماجرا را پرسیده بودند و دست و پای او را باز کرده بودند و دکاندار و همراهان رد پای الاغ را گرفتند و آمدند تا پشت کوه رسیدند و دیدند الاغ با خیال راحت مشغول علف خوردن است و خورجین پول در کناری گذاشته و سه دزد حریص هم به مکافات خود رسیده‌اند و هر سه نفر در برابر خورجین پول جان سپرده‌اند.

قصه آموزنده‌ی خرس حسود

روزی بود و روزگاری بود. یک شیر قوی‌هیکل بود که بر جنگل پهناوری‌ها حاکم بود و همه حیوانات زیر فرمان او بودند و همه‌جا معروف بود که این شیر بسیار نوع‌دوست و باانصاف است و او را حاکم بزرگ می‌گفتند.

یک خرس تنومند هم بود که بعد از سال‌ها خدمتگزاری از طرف شیر مقام صدراعظمی گرفته بود و خیلی هم زرنگ و پرکار بود؛ فرمان‌ها و دستورهای حاکم بزرگ را به حیوانات جنگل می‌رسانید و همه کارهای مهم را اداره می‌کرد.

غیر از خرس که پیش حاکم بزرگ خیلی عزیز بود دوتا شغال هم بودند که بسیار خوش‌سخن و ظریف و باادب و نکته‌سنج بودند و شیر آن‌ها را به هم‌نشینی و ندیمی خود برگزیده بود. یکی از شغال‌ها بزرگ‌تر بود و اسمش «دستان» بود و دیگری که کوچک‌تر بود اسمش «دادمه» بود.

این دو شغال همیشه همدم شیر بودند و همراه شیر گردش می‌رفتند، با او غذا می‌خوردند، با او می‌نشستند و از همه‌چیز و همه‌جا صحبت می‌کردند، قصه‌ها و داستان‌ها می‌گفتند و چون مدتی در آبادی‌ها زندگی کرده بودند و از احوال مردم و حیوانات اهلی باخبر بودند شیر در بعضی از کارهای خود با آن‌ها مشورت می‌کرد و سلیقه و رأی آن‌ها را می‌پسندید.

اما خرس از این موضوع ناراحت بود، و پیش خود فکر می‌کرد: «اگر صدراعظم منم پس این «دستان» و «دادمه» دیگر چرا باید این‌قدر عزیز باشند و در کارها دخالت کنند. همه زحمت‌ها را من می‌کشم و این دو تا بی‌بته می‌خورند و می‌خوابند و چون زبان ‌چرب و نرم دارند و قصه و حکایت زیاد بلدند خودشان را عزیز کرده‌اند و محرم اسرار حاکم بزرگ شده‌اند.»

این فکرها فقط برای حسودی نبود بلکه خرس در ضمن می‌ترسید روزی این دو شغال غرضی پیدا کنند و تهمتی به او بزنند و او را از کار بیندازند و خودشان جای او را بگیرند. البته «دستان» و «دادمه» هرگز نظر بدی نسبت به خرس نداشتند. اما خرس که هم حسود و هم ترسو بود می‌خواست که حاکم بزرگ به هیچ‌کس دیگر غیر از خودش اعتماد نداشته باشد تا او خیالش راحت‌تر باشد که همیشه صدراعظم خواهد بود. این بود که خرس مدت‌ها منتظر بود تا بهانه‌ای پیدا شود که بتواند دو شغال همدم شیر را بدنام کند و آن‌ها را در نظر شیر خوار و سرافکنده سازد تا تنها خودش عزیز باشد.

و یک روز این بهانه پیدا شد.

یک روز که شیر از شکار برگشته بود و خسته و کسل بود بر بالش استراحت تکیه داد و «دستان» و «دادمه» دو همدم خود را خواست و دستور داد مانند همیشه بنشینند و از سرگذشت‌های دیگران و قصه‌های خوبی که می‌دانند تعریف کنند تا زمان خواب برسد.

شغال بزرگ‌تر که نامش «دستان» بود گفتن افسانه‌ای را شروع کرد که بسیار مفصل بود و هنوز قصه به پایان نرسیده بود که شیر خوابش گرفت، خمیازه‌ای کشید و به خواب رفت و «دستان» همچنان دنباله افسانه را آهسته می‌گفت. در این هنگام ناگهان باد صداداری از شکم شیر خارج شد و چون خودش خواب بود نمی‌دانست اما شغال کوچک‌تر که اسمش «دادمه» بود بی‌اختیار خنده‌اش گرفت و قاه‌قاه خندید و زود ساکت شد.

دستان از گفتن قصه لب فروبست. شیر هم از صدای خنده «دادمه» بیدار شد. اما چون نمی‌دانست چه شده که دادمه می‌خندد همان‌طور خود را به خواب زد تا ببیند آن‌ها چه می‌گویند.

دستانه اول از خنده بیجای دادمه بسیار نگران شد. ولی وقتی دید که شیر خواب است آهسته به دادمه گفت: «چرا این‌طور بی‌ادبانه می‌خندی؟ اینکه خنده و مسخره ندارد. مگر نمی‌دانی که در کودک بی‌تمیز و شخص خواب تکلیفی نیست؟ اگر خودت هم خواب بودی نمی‌فهمیدی ولی این خنده تو دلیل بی‌تربیتی تو است شاید شیر بیدار شده بود و می‌فهمید، آن‌وقت بد می‌شد.»

دادمه جواب داد: «اگر کسی عیبی نداشته باشد و گناهی نکرده باشد و نادان و نفهم نباشد از خندیدن کسی باکی ندارد، خنده که چیز بدی نیست.»

دستان گفت: «چرا، بد است، کسی که به دیگری می‌خندد کسی است که عیب خودش را نمی‌بیند و از عیب دیگران خوشحال می‌شود. به مردم خندیدن، حیله خودپسندان است که می‌خواهند عیب‌های خود را در خنده پنهان کنند. اگر کسی بی‌اراده اشتباهی بکند و تو به او بخندی مثل این است که بگویی من هرگز اشتباه نمی‌کنم و بهتر از او هستم و عاقلان می‌دانند که همه گاهی اشتباه می‌کنیم، همه عیب‌هایی داریم و نباید مغرور و ازخودراضی باشیم. حالا که عیبی هم وجود نداشت، اگر هم داشت تو باید احترام بزرگ‌تر را نگاه بداری و از خنده خودداری کنی.»

دادمه جواب داد: «حقیقت این است که این خنده بی‌اختیار بود و نتوانستم خودداری کنم. حالا هم که شیر نفهمیده، از تو هم خواهش می‌کنم به کسی نگویی چراکه اگر شیر بفهمد برایم بد می‌شود.»

دستان گفت: «من دعوایی ندارم. اما اینکه می‌گویی خنده بی‌اختیار بود درست نیست. تو که می‌خواهی بگویی حیوان باادب و تربیت شده‌ای هستی و لیاقت هم‌نشینی با شیر را داری نمی‌توانی این عذر را بیاوری، پس ادب و تربیت را برای چه یاد می‌گیرند و تو با فلان حیوان وحشی چه فرقی داری؟ تربیت یعنی این‌که همیشه و درهرحال اختیار خودت و زبان خودت را داشته باشی وگرنه حیوانات بی‌تربیت هم همیشه که نمی‌خندند، گاهی کارهایی می‌کنند که معلوم می‌شود تربیت نشده‌اند. اما اینکه می‌گویی شیر نفهمیده و به کسی نگویم، این هم حرف درستی نیست. کسی که یکرنگ باشد از اظهار عیب خود نمی‌ترسد، باید عذرخواهی کرد نه اینکه پرده‌پوشی کنی و دل‌خوش باشی که کسی نفهمیده است، پس دورویی و دورنگی چیست، دورویی که شاخ و دم ندارد.

دیگر این‌که از من خواهش می‌کنی به کسی نگویم؛ بزرگان گفته‌اند یکی از نشانی‌های نادان این است که راز خود را به کسی دیگر بسپارد و آن‌وقت التماس کند که دیگران نفهمند. زیرا هرکسی اول باید خودش دلش برای خودش بسوزد. خوب، بدبخت اگر نمی‌خواهی حرف تو را دیگران بدانند خودت چرا می‌گویی و بعد قسم و آیه می‌دهی و التماس می‌کنی؟ تو هم خوب بود این سبک‌سری را از خودت نشان نمی‌دادی تا حالا مجبور نشوی پیش من گردن کج کنی و خواهش و تمنا کنی که کسی نفهمد.»

دادمه از شنیدن این نصیحت‌ها حوصله‌اش سر رفت و جواب داد: «حالا می‌گویی چکار کنم، خندیده‌ام که خندیده‌ام، او یک غلطی کرد و من هم خندیدم. حالا که نمی‌توانم خودم را بکشم، خوب است که تو شیر نیستی وگرنه از شیر بی‌انصاف‌تر بودی.»

در این هنگام شیر که خود را به خواب زده بود غضبناک از جای خود برخاست و دستور داد «دادمه» را به زندان بردند و به بند کشیدند. به دستان‌ هم گفت او را تنها بگذارد.

دستان که بزرگ‌تر و داناتر بود وقتی از پیش شیر برگشت آمد پشت پنجره زندان و به «دادمه» گفت: «دوست عزیز، حالا تو گرفتار شده‌ای و من نیامده‌ام به تو زخم‌زبان بزنم و با سرزنش غصه‌ات را دو برابر کنم. اما بسیاری از گرفتاری‌ها نتیجه کم‌حوصلگی و بدزبانی است. حرف مرا نشنیدی و دوباره رازی را که گذشته بود بر زبان آوردی و بدگویی کردی و این‌طور شد. اگر خونسرد بودی و اگر ناگهان اوقات‌تلخی نکرده بودی و جواب مرا ملایم می‌دادی کار به اینجا نمی‌کشید. حرف‌های رکیک و زشت بر زبان آوردی و شیر از تو رنجید. حالا آمده‌ام چاره‌ای بکنیم.»

دادمه جواب داد: «ای دستان می‌دانم که تو خیرخواه من هستی. اما امروز بخت از من برگشته است، آن خندیدن و آن حرف زشت گفتن هم دلیل بدبیاری من بود. اصلاً بعضی از روزها برای کسی بد می‌آید و بعضی از روزها خوب، امروز روز بد آوردن من است. خوب است امروز بروی و فردا بیایی صحبت کنیم شاید فردا دوباره بخت با من یار باشد و چاره‌ای بشود.»

دستان گفت: «این حرف‌ها چرند است، بخت و طالع و بدبیاری و این چیزها اصلاً معنی ندارد. کار دنیا حساب دارد و هر کاری که با همه شرایط آن درست انجام ندهی نتیجه‌اش هم بد می‌شود. آن‌وقت گناهش را نباید به گردن بخت گذاشت. حیوان عاقل باید گناهش را قبول کند و عذرش را بیاورد. باید عیب خودش را بشناسد و آن را علاج کند. اول حسابش را بکند تا نتیجه غلط نگیرد. اگر هم حسابش را نکرد نباید تقصیر را از گردن خودش بردارد و به گردن بخت و طالع بگذارد. همه روزهای دنیا مثل هم است؛ روز بد و خوب و ساعت بد و ساعت خوب معنی ندارد، تمام روزها و ساعت‌ها برای کار خوب، خوب است و تمام روزها و ساعت‌ها برای کار بد بد است.»
دادمه جواب داد: «بنابراین حالا چه باید کرد؟»

دستان گفت: «به عقیده من وقتی کسی اشتباهی کرد هیچ راه علاجی بهتر از این نیست که برود به اشتباه خود اعتراف کند و تقاضا کند او را ببخشند. این یکرنگی و راستی را همه مردم می‌پسندند و بزرگان‌ هم همین‌که بدانند کسی به‌راستی از کار بدی پشیمان شده او را می‌بخشند. اگر تو حاضری خودت هم همین حرف را بزنی من می‌روم پیش شیر و همین ماجرا را می‌گویم و ضمانت می‌کنم که تو قصد بدی نداشتی و از شیر می‌خواهم که تو را عفو کند.»

دادمه گفت: «همین است. من قصد بدی نداشتم و اگر باادب بودم و زبان خود را نگاه می‌داشتم به اینجا نمی‌رسید. حالا به تو وکالت می‌دهم از قول من هر چه می‌دانی بگویی.»

دستان رو به منزل شیر روانه شد. موقعی رسید که شیر با صدراعظم خود خرس مشغول گفت و شنید بودند و خرس بااینکه خیلی نسبت به دو شغال حسود بود و در پی بهانه برای بدنام کردن آن‌ها بود ولی هنوز از زندانی شدن دادمه خبر نداشت.

وقتی دستان وارد شد و دید خرس هم حضور دارد نمی‌دانست چکار کند. آیا بهتر است در حضور خرس حرف بزند یا اگر شیر تنها باشد؟ شغال پیش خود فکر کرد که: «از دو حال خارج نیست: یا خرس دوست است یا دشمن است. اگر دوست باشد که در حضورش بگویم بهتر است و ممکن است کمکی هم بکند اما اگر دوست نباشد بازهم بهتر است حرف خود را با حضور او بزنم. زیرا اگر بخواهد خودشیرینی کند می‌توانم جوابی به او بدهم و اگر هم خاموش بماند بعد نمی‌تواند حرفی بزند و آتش غضب شیر را تندتر کند. ولی اگر به‌تنهایی با شیر حرف بزنم عاقبت، خرس هم می‌فهمد و وقتی من اینجا نیستم ممکن است چیزهایی بگوید و شیر را بیشتر بدبین کند. پس درهرحال سخن بی‌پرده گفتن بهتر است و زیر پرده کار کردن از گمراهی است.»

این بود که تصمیم گرفت همان‌جا مقصود خود را بگوید. بعدازاینکه اجازه سخن گرفت شیر را دعا کرد و گفت: «ای حاکم باانصاف، اینک از پشت دیوار زندان می‌گذشتم و دیدم دادمه دارد گریه می‌کند، گفتم چرا گریه می‌کنی؟ گفت این غصه را چگونه بر خود هموار کنم که هرگز به کسی بدی نکرده و بد کسی را نخواسته‌ام و یک‌عمر هم‌نشین شیر بودم و حالا با گفتن یک کلمه حرف زشت روزگارم سیاه شد و می‌خواهم زبان خود را داغ کنم تا دیگر زبان‌درازی نکنم… اینک ای شیر آمده‌ام تقاضای عفو کنم. اگرچه او گناهکار است اما وقتی گناهکار پشیمان شد اگر بخشیده شود بیشتر شرمنده می‌شود و چون همه حیوانات هم دادمه را حیوان بی‌آزار و خوبی می‌دانند اگر بخشیده شود دشمنان ‌هم نمی‌توانند بگویند که شیر زیردستان خود را به خاطر یک کلمه حرف نابود می‌کند و بهترین چیزها برای حاکم بزرگ نیکنامی است. مقصود من هم از این شفاعت ثابت کردن بزرگواری حاکم بزرگ است. حالا صلاح کار را شما بهتر می‌دانید.»

شیر بعد از شنیدن این حرف‌ها فهمید که دستان راست می‌گوید و پیش خود فکر کرد حیوان که فرشته آسمانی نیست، همه مردم گناه‌هایی دارند و باز این دوتا شغال خیرخواه‌تر و راست‌گوتر از دیگران هستند. شیر هنوز جوابی نداده بود و سر خود را پایین انداخته و در فکر فرورفته بود.

خرس وقتی شیر را در این حال دید با خود گفت: «ممکن است اکنون شیر دادمه را عفو کند و برای بدنام کردن شغال‌ها دیگر فرصتی بهتر از این به دست نیاید. خوب است حالا این‌یکی را رسوا کنم تا بعد نوبت به آن‌یکی هم برسد.» این بود که گفت: «ای شیر بزرگوار، من نمی‌دانم دادمه امروز چه کرده است اما این را می‌دانستم که دستان باهوش‌تر است و دادمه حیوان بدجنسی است که لیاقت هم‌نشینی حاکم بزرگ را ندارد. من همیشه در چشم‌های دادمه آثار بدجنسی را می‌دیدم و حالا معلوم می‌شود که باطن خود را نشان داده و حالا که به زندان افتاده و کینه هم پیدا کرده دیگر بخشیدن او روا نیست. دادمه تا حالا هم خطرناک بود؛ اما حالا درست، شده مثل پلنگ و مار زخمی که باید یک‌باره او را نیست و نابود کرد تا دشمنان حساب کار خودشان را بکنند و بدانند که حاکم بزرگ فریب زبان‌بازی و چاپلوسی را نمی‌خورد.»

بعد خرس رو به دستان کرد و گفت: «ای دستان، از تو هم این انتظار را نداشتم که بیایی و گناه دادمه را کوچک بشماری و برای عفو او میانجیگری کنی. چون تو می‌دانی که دادمه گناه دارد و اگر به سزای گناهش نرسد پررو می‌شود و دیگران‌ هم در بد کردن جرئت پیدا می‌کنند و این نوعی از خیانت است که تو عفو او را طلب کنی. من عقیده دارم دادمه را باید کشت، او را به دار باید زد و زمین را از خون کثیفش رنگین باید کرد.»

دستان جواب داد: «ای خرس، من نمی‌گویم دادمه گناه ندارد. اما گناه داریم تا گناه. دادمه کسی را نکشته، مال کسی را به‌ناحق نبرده و خیانتی نکرده که سزاوار مرگ و زندان باشد. گناه او گناه کوچکی است آن‌هم از روی بدخواهی نبوده. پس بخشش را کجا باید به کار برد و دوست را چگونه نگاه باید داشت؟ تو می‌گویی یک اشتباه کوچک را نباید بخشید. مردم هم همه فرشته آسمانی نیستند و هرکسی گناه‌های کوچکی دارد. پس همه را باید کشت، همه را باید به زندان انداخت و آن‌قدر سختگیری باید کرد تا همه دوستان‌ هم برنجند و دشمن بشوند؟ آیا این خیانت نیست؟ پس چطور زندگی باید کرد. آیا تو هرگز اشتباه نمی‌کنی و آیا در گفتن این حرف حسودی و غرض به کار نبردی؟»

خرس وقتی این حرف‌ها را شنید قدری نرم شد و فهمید که با شغال باهوش نمی‌تواند گفتگو کند. این بود که کمی حرف خود را عوض کرد و گفت: «مقصود من این است که باید احتیاط کرد؛ مبادا دادمه بعدازاین حیله‌ای به کار برد و دشمنی کند. چون‌که من در کتاب‌ها خوانده‌ام که سلطان باید از چند جور مردم پرهیز کند و از بدخواهی آن‌ها تعجب نکند: یکی کسی که به زندان افتاده باشد و کینه پیدا کرده باشد؛ دیگر کسی که با دشمن او دوست باشد؛ دیگر کسی که بسیار خدمت کرده و پاداش نیافته یا کسی که گناهی کرده و مکافات ندیده باشد؛ دیگر کسی که راز دوست را نگاه ندارد و آن را به دیگران بگوید. و من می‌ترسم که دادمه یکی ازاین‌گونه اشخاص باشد و بعدازاین بدتر شود.»

دستان جواب داد: «آنچه من می‌دانم دادمه همیشه خدمت کرده و پاداش گرفته و با دشمنان حاکم دوستی نداشته و سودی هم در زیان شیر ندارد و حالا هم خودش می‌داند که گناهی و اشتباهی کرده و به زندان افتاده. بنابراین بهتر است تو هم کوشش نکنی که جان او به خطر بیفتد. چون او هم بدتر از دیگران نیست. دیگران‌ هم بهتر از او نیستند.»

شیر تا این موقع در فکر بود و حرفی نمی‌زد. در این هنگام سر برداشت و گفت: «شما امروز بروید تا من در اطراف این موضوع فکر کنم و ببینم صلاح کار در کدام است و فردا بیایید تا نتیجه را بگویم.»

دستان و خرس بیرون رفتند. دستان آمد پشت پنجره زندان و آنچه گذشته بود به دادمه خبر داد و گفت: «حالا حاکم بزرگ کمی بر سر لطف آمده است. اما خرس با ما لج دارد. ما را بگو که همیشه خرس را دوست خود می‌دانستیم.»

دادمه گفت: «بله، وقتی کسی گرفتار می‌شود آن‌وقت می‌تواند دوست و دشمن خود را بشناسد وگرنه تا کسی خوشبخت است همه دشمنان‌ هم مانند دوستان به او احترام می‌گذارند، ولی ما که هرگز به خرس بدی نکرده‌ایم!»

دستان گفت: «لازم نیست به کسی بدی کرده باشی. بعضی هستند که چون از کسی طمعی دارند و سودی نمی‌برند با او دشمن می‌شوند، برخی هستند که حسودند و نمی‌توانند خوشی دیگران را ببینند و دشمنی می‌کنند، کسانی هستند که بیهوده از کسی می‌ترسند و با او دشمن می‌شوند. اما هنگامی‌که طرف دستش به مقامی بند است به او چاپلوسی می‌کنند و همین‌که زیر پایش سست شد و دیدند که می‌توانند ضرب دستی به او بزنند آن‌وقت دشمنی خود را آشکار می‌کنند. درهرحال فردا قرار است با خرس برویم پیش شیر و نتیجه را خواهیم دید و چون گناه تو آن‌قدرها بزرگ نیست امیدوارم خرس هم از دشمنی خود نتیجه‌ای نگیرد.»
اما شیر؛ شیر بعدازآن گفت و شنیدها، وقتی تنها شد پیش خود فکر کرد که «ما هرگز از دادمه بدی ندیده بودیم و بهتر این است که دوستی او و دستان را نگاه داریم. گناه دادمه هم آن‌قدرها بزرگ نیست، شاید اگر خود من هم به‌جای او بودم و شیر نبودم و شغال بودم، بهتر از او نبودم و حالا که خودش به گناه خود اقرار کرده و معذرت خواسته باید او را ببخشم.» بعد شیر به فکر حرف‌های خرس افتاد و با خود گفت: «خوب، خودم او را می‌بخشم، اما مردم چه می‌گویند. اگر خرس راست گفته باشد که این شغال‌ها اسرار ما را به دشمن می‌گویند آن‌وقت حق با خرس است و باید شغال را از میان برداشت. همه‌چیز را می‌شود بخشید اما خیانت را نمی‌شود بخشند. پس بهتر است جاسوسی بفرستم تا در زندان با دادمه صحبت کند و ببیند دادمه چگونه از ما سخن می‌گوید؟»

با این فکر، شیر یکی از جاسوسان خود را که روباهی مکار بود احضار کرد و به او گفت: «می‌خواهم بدانم که دادمه درباره من چه می‌گوید. اکنون دستور می‌دهم تو را ببرند در همان زندان زندانی کنند، باید خودت را کتک‌خورده و مظلوم نشان بدهی و اجازه داری که هر چه به فکرت می‌رسد از من بدگویی کنی و از دادمه حرف بکشی و چند ساعت دیگر که تو را آزاد می‌کنند خبر بیاوری.»

روباه را به زندان بردند. روباه پای خود را لنگ نمود و آه و ناله‌کنان وارد زندان شد و پیش دادمه آمد و گفت: «آخ که عجب دوره و زمانه بدی شده. لابد تو هم بی‌گناه هستی. همان‌طور که مرا بی‌گناه کتک زده‌اند و به زندان آورده‌اند. این شیر هم خیلی ظالم و بی‌انصاف است. به من گفتند که فردا مرا و تو را می‌کشند. من هم گناهی ندارم؛ گناهم این است که چرا حرف حسابی زده‌ام. اما تو چه گناهی کرده بودی که می‌خواهند تو را بکشند؟»

دادمه به یاد حرف دستان افتاد که گفته بود راز گذشته را دوباره به زبان نباید آورد و از کسی بدگویی نباید کرد. این بود که جواب داد: «من بی‌گناه نیستم و حالا هم پشیمانم و هر چه باید بشود می‌شود.»

روباه گفت: «آخر تو را به چه گناه به اینجا آورده‌اند؟»

دادمه جواب داد: «گناه مرا خود شیر بهتر می‌داند.»

روباه پرسید: «آخر چه تهمتی به تو زنده بودند؟ فردا می‌خواهند تو را بکشند و هنوز هم دست از چاپلوسی برنمی‌داری؟»

دادمه گفت: «کسی به من تهمت نزده بود. من بد کرده بودم اما قصد بد نداشتم. حالا هم امیدوارم که کشته نشوم. زیرا شیر اگرچه خشمناک می‌شود اما بی‌انصاف نیست.»

روباه را بعد از ساعتی آزاد کردند و آنچه گذشته بود خبر داد و شیر دانست که خرس به دادمه تهمت زده و دادمه بدگویی نکرده و عیب دیگران را سر زبان‌ها نمی‌اندازد و از گناه خود پشیمان ‌هم هست. و شیر تصمیم گرفت دادمه را عفو کند.

فردا صبح دستان و خرس حاضر شدند. شیر پرسید: «خوب، دستان درباره دادمه چه عقیده داشتی؟» دستان گفت: «حاکم بزرگ به‌سلامت باشد. می‌گفتم که دادمه از تقصیر خود پشیمان است و بخشیدن او باعث نیکنامی شیر خواهد بود و همه دانایان ‌هم مانند شما، عفو را بهتر از انتقام می‌دانند و اگر حیوانات به انصاف و جوانمردی شما امیدوار باشند بهتر از این است که از خشم شما بترسند، خدا هم توبه را بعد از پشیمانی قبول می‌کند و صفت بزرگش مهربانی و رحم است.»

خرس که این حرف را شنید باز آتش حسد در دلش زبانه کشید و می‌خواست حرف بزند که شیر هم به او نگاه کرد. خرس گفت: «ای حاکم بزرگ، به عقیده من بخشیدن یک گناهکار باعث پیدا شدن ده گناهکار دیگر می‌شود. اکنون همه می‌دانند که دادمه چه‌کار بدی کرده و اگر امروز او به مکافات عملش نرسد فردا دیگر همه بدکار می‌شوند.»

شیر که پیش‌ازاین دادمه را آزمایش کرده بود و می‌دانست که خرس هم از راز آن‌ها خبر ندارد از خرس پرسید: «پس تو می‌گویی دادمه را بکشم؟»

خرس جواب داد: «بلی، سزای گناه او مرگ است.»

شیر پرسید: «چه کسانی را باید کشت؟»

خرس جواب داد: «کسی که دیگری را کشته باشد، کسی که فتنه و فسادی برپا کرده باشد و باعث مرگ دیگران شده باشد و کسی که گناه بزرگی مثل دادمه داشته باشد.»

شیر پرسید: «بسیار خوب، دادمه چه گناه بزرگی کرده است؟»

خرس جواب داد: «خیانت کرده، جنایت کرده، آبروی شما را برده، خیلی بد کرده، اما من نمی‌دانم چه‌کاری کرده.»

آن‌وقت شیر خشمگین شد و گفت: «نمی‌دانی چه‌کاری کرده؟ اگر نمی‌دانی پس چرا حرف می‌زنی؟ کسی که نمی‌داند رأی نمی‌دهد و حکم نمی‌کند، کسی که نمی‌داند اول می‌پرسد و تحقیق می‌کند و بعد داوری می‌کند. تو نمی‌دانی؛ اما من می‌دانم که گناه دادمه چیست و می‌دانم که گناه او کوچک‌تر از آن است که خون او ریخته شود. همچنین می‌دانم که تو هم از این سخن غرضی نداری و می‌خواهی هرکسی اندازه خود را بشناسد و کارها مرتب باشد. پس بهتر است تو هم انصاف را نگاه داری و غرض‌های خصوصی را کنار بگذاری و باهم یکدل باشیم تا بتوانیم دشمن را با دوست گناهکار اشتباه نکنیم. دشمن را باید کوبید اما دوست گناهکار را باید بخشید. حالا بروید. فردا دادمه را آزاد خواهم کرد. سعی کنید همه باهم مهربان باشید و باهم حسودی نکنید.»

بعد دستان رفت. خرس هم به خانه برگشت. اما سخت ناراحت و غمناک بود. فکر می‌کرد: «حالا چه خاکی به سرم بریزم، حسودی کردم و سخن نسنجیده گفتم، حالا فردا که دادمه از زندان آزاد می‌شود از بدخواهی من باخبر می‌شود و اول گرفتاری است.» خرس از عاقبت کار خود نگران شده بود و نمی‌دانست چگونه دوباره دوستی خود را با دستان و دادمه برقرار سازد.

در این هنگام بود که خرس فهمید چقدر به کمک دوست خود خرگوش محتاج است. این خرگوش نامش فرخ بود و با خرس عهد برادری بسته بود و خرس هم با همه قدرتی که داشت و صدراعظم بود بازهم هر وقت کار بر او سخت می‌شد با این برادرخوانده خود مشورت می‌کرد و به حرف‌های او گوش می‌داد، چون خرس عقیده داشت که هراندازه هم کسی زیرک و هوشیار باشد بازهم نمی‌تواند همه‌چیز را همیشه به‌تنهایی بفهمد و خرگوش هم چون علف خوار بود و غرضی در کارهای خرس نداشت هرگز چاپلوسی نمی‌کرد و هر چه می‌دانست همان را می‌گفت و وقتی هم که خرسی را از کار بدی سرزنش می‌کرد خرس نمی‌رنجید و می‌گفت دوست من فرخ است که عیب مرا به خودم می‌گوید و مرا در کارهای سخت راهنمایی می‌کند.

این بود که خرس برای مشورت به سراغ فرخ رفت و بعد از سلام و علیک و احوال‌پرسی شرح‌حال را گفت و گفت: «حالا که حاکم بزرگ دادمه را عفو می‌کند من از کینه‌ این شغال می‌ترسم و نمی‌دانم چگونه تقصیر خودم را بپوشانم.»

خرگوش همه حکایت را شنفت و گفت: «بله، هرکسی که عاقبت کارها را حساب نکند و ناگهان هر چه بر زبانش می‌آید بگوید همین‌طور گرفتار می‌شود. تو خیال کردی به‌محض اینکه شیر از دادمه رنجشی پیدا کرد تو می‌توانی تقصیر دادمه را بزرگ کنی و او را نابود کنی و بااینکه گناه او را نمی‌دانستی در بدگویی و داوری شتاب کردی و برای خودت دشمن درست کردی و فکر نکردی که شیر هم برای خودش فکر و تدبیری دارد و اگر این‌قدر دهن بین باشد نمی‌تواند بر حیوانات سروری کند.»

خرس گفت: «می‌دانم که اشتباه کرده‌ام و اگر دادمه دشمن من هم نبود حالا خودم او را دشمن کرده‌ام و دشمن را دوباره دوست کردن بسیار دشوار است. فرصت هم خیلی کم است و فردا دادمه آزاد می‌شود و دیگر تا آخر عمر با من بد است.»

خرگوش گفت: «من هم نمی‌خواهم تو را زیاد سرزنش کنم. چون از سرزنش تنها نتیجه‌ای به دست نمی‌آید. ولی می‌خواستم ببینم آیا قبول می‌کنی که خودت تقصیر داری یا نه؟ وقتی کسی قبول کرد که نفهمیده و اشتباه کرده راهنمایی و علاج کارش آسان است. حالا گوش بده: باید برویم دستان را ببینیم و به او بفهمانیم که مخالفت تو با دادمه ظاهری و مصلحتی بوده وگرنه تو از آن‌ها هیچ بدی ندیده‌ای و حالا هم دوست آن‌ها هستی و اگر هم چیزی در حضور شیر گفته‌ای برای این بوده که دستان جواب بدهد و بیشتر حرف زده شود و خشم شیر از میان برود. و این‌طور دوباره با آن‌ها دوستی کنی تا موقع دشمنی برسد.»
خرس گفت: «ممکن است این حرف مرا باور نکنند و بیشتر بدگمان بشوند.»

خرگوش گفت: «نه، تو هنوز مردم را نمی‌شناسی. اگر مردم این‌قدر چیزفهم بودند هیچ‌کس در عمر خود دو بار فریب نمی‌خورد. ولی می‌بینی که مردم صدبار هم فریب می‌خورند منتها هر بار به رنگی دیگر و حیله‌ای دیگر، و اگر تو زبان گرم و گفتار نرم داشته باشی می‌توانی آب‌وآتش را باهم جمع کنی. یک‌چیزی به تو بگویم: هرکسی در دل خود قدری خودپسندی و غرور دارد و خودش را خوب‌تر می‌داند و دیگران را بهتر و اگر بدترین اشخاص را ببینی و به‌صورت حق‌به‌جانب به او بگویی من شما را آدم باانصافی می‌دانم خوشش می‌آید و سعی می‌کند باانصاف بشود و دست‌کم از دشمنی با تو دست بردارد. درهرحال اگر تو خودت بی‌تقصیر بودی شجاعت و شهامت هم داشتی و از یک شغال نمی‌ترسیدی. ولی حالا که می‌ترسی چاره‌ای نیست جز اینکه خودت را کوچک کنی و عذرهایی بیاوری، آن‌ها هم باور می‌کنند.»

خرس گفت: «بله، چاره‌ای ندارم و باید همین حیله را به کار بزنم.» خرگوش گفت: «من هم از دنبال تو می‌آیم تا اگر لازم باشد کمکی بکنم.»

خرس آمد به خانه دستان و مانند کسی که خدمتی به کسی کرده باشد بی‌مقدمه گفت: «آمدم ببینم که حالا از رفتار من خوشت آمد یا بازهم می‌گویی خرس بد است.»

دستان گفت: «عجب رویی داری که باآن‌همه بدزبانی و بدخواهی بازهم دم از رفاقت می‌زنی و اظهار دوستی و یگانگی می‌کنی.»

خرس گفت: «من دیگر بهتر از این نمی‌توانستم به شما خدمت کنم. خودت فکرش را بکن، دادمه گناهی کرده بود، شیر اوقاتش تلخ شده بود و خشمگین بود. تو آمده بودی از دادمه دفاع کنی. اگر من هم با تو همراهی می‌کردم شیر بیشتر بدگمان می‌شد و خیال می‌کرد همه ماها باهم همدست شده‌ایم. علاوه بر این، من آن حرف‌ها را زدم که تو ساکت نشوی و بازهم بتوانی درباره دادمه سخن بگویی تا اندک‌اندک شیر بر سر لطف و رحم بیاید و دیدی که نتیجه هم خوب شد»

دستان گفت: «پس چرا آن‌قدر به دادمه تهمت زدی و می‌خواستی خون او را بریزی.»

خرس گفت: «آخر عزیز من، جان من، اگر من این حرف‌ها را نمی‌زدم که نمی‌توانستم خیرخواهی خود را به شیر ثابت کنم. و اگر من این فوت‌وفن‌ها را بلد نبودم که نمی‌توانستم همه‌کاره جنگل بشوم. حالا از خودت انصاف می‌خواهم آیا ممکن نبود که من روبروی تو هیچ حرف نزنم و بعد در تنهایی شیر را بدگمان کنم؟»

– «چرا، ممکن بود.»

– «آیا ظاهراً شرط عقل نبود که با تو درنیفتم و به هم دشنام و ناسزا نگوییم و آیا آن‌وقت تو به من خوش‌بین‌تر نمی‌شدی؟»

– «چرا!»

خرس گفت: «پس بدان که من خیلی خوب درس خودم را خوانده‌ام. ظاهراً خودم را بدخواه شما نشان دادم تا بعد بتوانم خشم و غضب شیر را آرام کنم و به‌طوری‌که دیدی کردم و حتی خودم را هم تقصیرکار کردم تا بتوانم به شما خدمت کنم. این را هم بدان که من قوی هستم و شما ضعیف؛ من بی‌گناه هستم و شما گناهکار. من که احمق نبودم بیایم خودم را توی دردسر بیندازم و اگر من دخالت نمی‌کردم حالا دادمه بالای دار بود. من همه این بازی‌ها را درآوردم تا بتوانم به شما که حیوان‌های بی‌آزار و خوش‌رفتاری هستید کمک کنم و حتی در زندان به دیدن دادمه نرفتم تا کسی نفهمد که من با شما دوست هستم و حالا آمده‌ام که برویم این خبر خوش را به دادمه بدهیم. طفلک بی‌زبان خیلی در زندان غصه خورده.»

دستان ‌وقتی این حرف‌ها را شنید با همه زیرکی که داشت باور کرد. در این موقع خرگوش هم رسید و دید همه نقشه‌ها مرتب شده و باهم به‌طرف زندان روانه شدند

دادمه وقتی خرس را دید روی خود را از او برگردانید، اما خرس پیش‌دستی کرد و گفت: «ای دادمه، همه حرف‌ها را دستان به تو خواهد گفت. من باید زود برگردم. فقط آمده‌ام بگویم که تا چند روز دیگر در حضور شیر با من کمتر حرف بزنی و خودت را رنجیده‌خاطر نشان بدهی و من اگر خدمتی کرده باشم وظیفه جوانمردی خود می‌دانستم و تو نباید از من شرمنده باشی.»

دادمه از این حرف‌ها چیزی نمی‌فهمید و یک کلمه هم جواب نداد. اما بعد خرگوش به سخن آمد و بعد از تعارف و احوال‌پرسی از مژده‌ی آزادی او اظهار خوشحالی کرد و از خیرخواهی خرس سخن گفت و از آن حیله‌ها که به خرس آموخته بود خودش هم به کار برد و دل دادمه را نرم کرد. دستان ‌هم ازآنچه شنیده بود و باور کرده بود تعریف کرد و دادمه یقین کرد که خرس در مخالفت خود «حسن نیت» داشته و در دل به او دعا کرد.

بعد دستان و خرگوش و خرس همه باهم نزد شیر رفتند و خرگوش هم بعد از دعا و ثنا گفت: «من هم دادمه را می‌شناسم، خرس را هم می‌شناسم و هر دو را دوست حاکم می‌دانم و چون بدگمانی پیدا شده بود مخصوصاً امروز همراه خرس به زندان رفتیم و یقین پیدا کردم که دادمه از تقصیر خود پشیمان است و به عفو شما امیدوار است.» خرس هم شرمنده و ساکت بود.

در این موقع دادمه را که از زندان آزاد کرده بودند به حضور آوردند. او هم عذرخواهی کرد و شیر را دعا کرد و شرمنده ایستاد. روباه هم حاضر شد.

اما شیر یک‌چیز می‌دانست که دیگران خیال می‌کردند نمی‌داند و آن این بود که وقتی خرس به سراغ خرگوش رفته و با او مشورت کرده بود کلاغی روی درخت نشسته بود و همه حرف‌های آن‌ها را شنیده بود و چند تا هم رویش گذاشته بود و برای شیر خبر برده بود. حالا شیر می‌دانست که در بیشتر حرف‌های آن‌ها راست و دروغ، هردو هست، می‌دانست که هیچ‌کدام بدخواه شیر نیستند اما دلشان باهم یکی نیست و هریکی به خیال خودش یک‌جور زرنگی می‌کند و به زیان دیگران تمام می‌شود.

این بود که شیر پس از قدری فکر سر برداشت و در حضور جمع گفت: «یاران من، من تقاضای شما را پذیرفتم و دادمه را بخشیدم و بر سر کار خود بازگشت. از گفتگوی خرس و خرگوش هم خبر دارم و می‌دانم که حسودی خرس نزدیک بود کار را مشکل‌تر کند. باوجوداین خرس را و خرگوش را هم عفو می‌کنم. زیرا هیچ‌کدام بدخواه من و گروه حیوانات نیستند. دادمه گناه داشت و به سبب ترس از زندان و نصیحت دستان بود که پشیمان شد؛ خرس به علت ترس بیجا و حسودی بود که آن حرف‌ها را می‌زد؛ خرگوش برای نشان دادن زبردستی و تیزهوشی خودش بود که به خرس آن حیله‌ها را یاد می‌داد. دستان می‌خواست بر سر دادمه منتی بگذارد و هم‌زبان خود را نجات بدهد که از او دفاع می‌کرد؛ روباه از زیرکی و عزیز شدن خود خوشحال است که کار خودش را انجام داد؛ کلاغ کارش خبرکِشی است و از قارقار خودش لذت می‌برد که بی دعوت و تقاضا خبر آورد؛ هیچ‌کدام بی‌گناه و بی‌عیب نیستند و همه این دردسرها به سبب آن است که هرکسی به فکر خودش است. اگر همه کوشش کنید و این عیب‌ها را هم نداشته باشید و همه باهم مهربان باشید و همه باهم خوبی کنید همه باهم دوست‌تر و همه خوشبخت‌تر خواهیم بود.

حاضران گفتند: «صحیح است، آفرین بر انصاف و عدالت.»

شیر گفت: «بروید، کینه‌ها را فراموش کنید، خوب‌تر باشید و خوشبخت‌تر باشید.»

همه گفتند: «زنده‌باد حرف حسابی.» و رفتند که خوب‌تر باشند و خوشبخت‌تر باشند.

مطلب مشابه: حکایت از کتاب مرزبان نامه؛ 7 داستان فوق العاده قشنگ و آموزنده

قصه آموزنده‌ی روباه و خروس

روزی بود و روزگاری بود. یک خروس بود که قصه گفتن و داستان شنیدن را دوست می‌داشت و هر وقت مرغ‌ها و کبوترها و گنجشک‌ها را می‌دید از آن‌ها می‌خواست که سرگذشت‌های دیده یا شنیده را تعریف کنند. آن‌ها هم هر وقت کار واجب‌تری داشتند دعوت خروس را قبول می‌کردند و دورهم می‌نشستند و قصه می‌گفتند. هر چه را خودشان دیده بودند و هر چه را شنیده بودند از حیله‌ها و حقه‌هایی که شغال‌ها و روباه‌ها و شکارچی‌ها برای گرفتن مرغ‌ها به کار می‌برند و از بلاهایی که بر سر خودشان یا دوستانشان آمده بود سخن می‌گفتند و خروس از این راه خیلی خبرها به دست می‌آورد.

یک روز خروس تنها مانده بود و باغچه‌ای هم که در آن زندگی می‌کرد درش باز بود. خروس هم آمد توی کوچه و قدم‌زنان از کوچه به صحرا رسید. فصل بهار بود و صحرا سبز و خرم بود، درخت‌ها شکوفه کرده و بوی گل در هوا پاشیده بود. خروس دلش به شوق آمد و به صدای بلند آوازی خواند. روباهی در آن نزدیکی بود صدای خروس را شنید و هوس گوشت خروس کرد، پا به دویدن گذاشت و به‌سرعت به‌طرف خروس پیش آمد. خروس همین‌که روباه را دید از ترس پرید روی دیوار و ازآنجا به روی شاخه درختی پرید و همان‌جا نشست.

روباه وقتی دید خروس از دسترس او دور شده بنای زبان‌بازی را گذاشت و به خروس گفت: «چرا رفتی بالای درخت؟ مگر از من هم می‌ترسی؟ من که با تو دشمنی ندارم. من وقتی آواز تو را شنیدم حظ کردم و دیدم آواز خوبی داری آمدم از دیدار تو و رفاقت با تو بهره‌مند شوم. هوا هم خیلی خوب است، گل‌ها هم شکفته است صحرا هم سبز است، آواز تو هم غم را از دل می‌برد، من هم از اشخاص هنرمند بسیار خوشم می‌آید و چه خوب است که قدری باهم در این صحراگردش کنیم.»
خروس که داستان‌های بسیاری از حیله روباه شنیده بود و می‌دانست این حرف‌ها همه برای پایین آوردن او از درخت است جواب داد: «بله، هوا خوب است، صحرا هم سبز است، گل‌ها هم شکفته است، آواز من هم بد نیست ولی من تو را نمی‌شناسم و همیشه پدرم مرا نصیحت می‌کرد که با مردم ناشناس رفاقت نکنم و با کسی که از من قوی‌تر است در جاهای خلوت و تنها گردش نروم. من همیشه پند پدر را به یاد دارم و می‌دانم که بسیاری از جوجه‌ها از رفاقت با مردم ناشناس پشیمان شده‌اند.»

روباه گفت: «بله، بله، من هم با پدرت دوست هستم، چه مرد خوبی است. من از موقعی که تو بچه بودی هرروز به خانه شما می‌آمدم، اتفاقاً همین دیروز با پدرت باهم بودیم. از تو هم تعریف می‌کرد و می‌گفت پسرم خیلی باهوش و زیرک است و بعد پدرت از من خواهش کرد که در صحرا و بیابان مواظب تو باشم تا کسی نتواند نگاه چپ به تو بکند.»

خروس جواب داد: «پدرم هیچ‌وقت از تو صحبتی نکرده و من هرگز یاد ندارم که روباهی در خانه ما رفت‌وآمد داشته باشد. علاوه بر این پدر من پارسال مرحوم شده و تعجب می‌کنم که تو می‌گویی دیروز با او صحبت می‌کردی.»
روباه گفت: «ببخشید، مقصود من مادرت بود. دیروز مادرت سفارش می‌کرد که تو را تنها نگذارم، اصلاً من با همه خویشان شما دوستی دارم و همه از من تعریف می‌کنند، حالا اگر میل نداری گردش کنی حرفی است ولی اگر از راه رفتن با من احتیاط می‌کنی خیلی متأسفم که هنوز دوست و دشمن خود را نشناخته‌ای و نمی‌دانم چه کسی ممکن است از من بدگویی کرده باشد.»

خروس گفت: «من درباره تو حرفی از کسی نشنیده‌ام اما این را می‌دانم که خروس و روباه نباید باهم رفاقت کنند چون‌که روباه از خوردن خروس خوشش می‌آید و خروس عاقل باید خودش دلش بسوزد و با دشمن خود دوستی نکند.»

روباه با خنده جواب داد: «گفتی دشمن؟ دشمن کدام است؟ مگر خبر نداری که دشمنی از میان حیوانات برداشته‌شده و سلطان حیوانات حکم کرده است که تمام حیوانات باهم دوست باشند و هیچ‌کس به هیچ‌کس آزاری نرساند. اینک توی این بیابان گرگ و گوسفند باهم دوست شده‌اند، مرغ خانگی روی پشت شغال سوار می‌شود و در صحرا گردش می‌کند، شاهین دیگر کبوتر را نمی‌گیرد و سگ به روباه کاری ندارد. خیلی عجیب است که تو هنوز از اختلاف حیوانات حرف می‌زنی، این حرف‌ها دیگر قدیمی شده و همه حیوانات مثل شیر و شکر باهم می‌جوشند.»

وقتی روباه داشت این حرف‌ها را می‌زد خروس گردن خود را دراز کرده بود و توی راهی که به آبادی می‌رسید نگاه می‌کرد و جواب روباه را نمی‌داد. روباه پرسید: «کجا را نگاه می‌کنی که حواست اینجا نیست؟»
خروس گفت: «یک حیوانی را می‌بینم که از طرف آبادی دارد می‌آید. نمی‌دانم کدام حیوانی است اما از روباه کمی بزرگ‌تر است و گوش‌ها و دم بزرگ دارد و پاهایش باریک و بلند است و مثل برق و باد می‌دود و می‌آید.»

روباه از شنیدن این حرف ترسید و دست از فریب دادن خروس برداشت و در فکر بود که به کجا بگریزد و چگونه پناهگاهی پیدا کند و پنهان شود و شروع کرد به‌طرف صحرا رفتن.

خروس که روباه را خیلی وحشت‌زده دید گفت: «حالا کجا رفتی؟ صبر کن ببینیم این حیوان که می‌آید چه جانوری است؟ شاید او هم روباه باشد.»

روباه گفت: «نه، از نشانی‌هایی که تو می‌دهی معلوم می‌شود که این یک سگ شکاری است و ما میانه خوبی باهم نداریم. می‌ترسم مرا اذیت کند.»

خروس گفت: «پس چطور خودت الآن می‌گفتی سلطان حکم کرده است که همه باهم دوست باشند و گرگ و گوسفند و روباه و خروس رفیق شده‌اند و کسی را با کسی کاری نیست.»

روباه گفت: «بله، اما می‌ترسم این سگ هم مثل تو فرمان سلطان را هنوز نشنیده باشد و ماندن من صلاح نیست.» روباه این را گفت و خروس را آسوده گذاشت و فرار کرد.

قصه آموزنده‌ی مرغ آتشخوار

روزی بود و روزگاری بود، یک جنگل بود مثل همه جنگل‌ها با درخت‌ها و حیواناتش. یک شیر هم بود که مثل همه شیرها پادشاه آن‌ها بود؛ اما این شیر را شیر پرهیزکار می‌نامیدند. دلیلش هم آن بود که هیچ حیوان بی‌گناهی را شکار نمی‌کرد و نمی‌گذاشت حیوانات درنده دیگر هم به کسی آزاری برسانند و همه گیاه و میوه می‌خوردند و همه باهم به خوشی زندگی می‌کردند.

یک روز شیر پرهیزکار با گروهی از درندگان برای گردش و تماشا به صحرا رفته بودند و ناگهان یک شتر را دیدند که سرگردان و تنها در بیان می‌رود. گرگ و پلنگ و خرس و درندگان دیگر که همراه شیر بودند و مدتی بود گوشت نخورده بودند گفتند: «این شتر از جنس ما نیست و گوشتش بر ما حلال است.» دور شتر را گرفتند و خواستند او را بخورند؛ اما شیر پرهیزکار گفت: «نه، شتر حیوان زحمتکش و نجیبی است. حالا هم که از قافله‌اش گم شده و به چنگ ما افتاده باید او را گرامی بداریم تا او در پناه عدالت ما به خوشی زندگی کند.»

بعدازاینکه شتر ترسیده و دست از جان خود کشیده بود به‌فرمان شیر او را آزاد گذاشتند و شیر احوالش را پرسید و گفت: «جان تو در امان است. تو هم اگر می‌خواهی نزد ما بمان و راحت باش.» شتر هم قبول کرد و با آن‌ها به جنگل رفت و چون احوال آدم‌ها و شهرها و آبادی‌ها را بهتر از همه می‌دانست و حیوان بی‌آزار و بزرگواری بود روزبه‌روز نزد شیر عزیزتر شد. شیر هرروز او را به حضور خود می‌پذیرفت و در کارها با او مشورت می‌کرد و از همه‌چیز و همه‌جا صحبت می‌کردند و این موضوع باعث ناراحتی خرس شد.

خرس که مدت‌ها خدمتگزاری و فداکاری کرده بود تا با شیر هم‌نشین شده بود، نسبت به این شتر حسودی می‌کرد و خیلی دلش می‌خواست شتر گناهی بکند تا بهانه‌ای به دست بیاید و شیر او را محکوم کند و دستور کشتن او را بدهد و خرس و دیگران از گوشت او شکمی از عزا دربیاورند. اما شتر ازبس آرام و پاک‌دل و مهربان بود هیچ‌کس نمی‌توانست ایرادی از رفتار او بگیرد.

خرس هم به‌ظاهر با شتر دوستی می‌کرد؛ اما در دل برای بدنام کردن شتر نقشه می‌کشید و هر چه شتر بیشتر چاق می‌شد و به حال می‌آمد اشتهای خرس هم بیشتر می‌شد. عاقبت یک روز خرس فکری کرد و وقتی شتر را در گوشه‌ای تنها یافت نزد او رفت و گفت: «ای برادر یک موضوع مهمی هست که در عالم دوستی باید به تو بگویم؛ اما چون تو ساده و بی‌تجربه هستی می‌ترسم نتوانی آن راز را پنهان داری و هم خودت و هم ما را به دردسر بیندازی زیرا بزرگان گفته‌اند که اسرار بزرگان را با کودک بی‌تمیز و مرد شراب‌خوار و مردم پرحرف نباید گفت که ممکن است راز فاش کنند و گروهی را گرفتار کنند.؛ اما از طرفی می‌بینم حیوان خوبی هستی و باید این موضوع مهم را بدانی، این است که نمی‌دانم چه‌کار کنم.»

شتر دلش به شور افتاد و گفت: «بسیار خوب، خودت بهتر می‌فهمی. اگر به من اعتماد نداری آن را پیش خودت نگاهدار؛ اما اگر لازم است که من هم بدانم بگو. من هم نه پرحرفم و نه شراب‌خوارم و می‌توانم اسرار را پنهان دارم و هرگز به زبان نیاورم.»

خرس گفت: «چون موضوع با سرنوشت تو بستگی دارد لازم است بدانی و در کار خودت احتیاط کنی، اما آیا می‌توانی قول مردانه بدهی که هرگز این حرف را تا دم مرگ به کسی نگویی؟ آیا خودت از زبان خودت خاطرجمع هستی؟»

شتر وقتی شنید این حرف با سرنوشت خودش مربوط است بیشتر به دانستن آن رغبت پیدا کرد و جواب داد: «خاطرجمع باش، من قول می‌دهم تا دم مرگ این راز را در دل نگاه دارم و به هیچ‌کس بروز ندهم، اگر هم اعتماد نداری به هر چه مقدس و محترم است قسم می‌خورم.»

بعد از قول و قسم‌هایی که در میان آمد خرس قبول کرد که راز بزرگ را به شتر بگوید و اطراف خودشان را خوب نگاه کرد و وقتی یقین کرد کسی حرفشان را نمی‌شنود شروع به حرف زدن کرد و گفت: «موضوع این است که این شیر مدتی است به‌ظاهر پرهیزکار شده و دست از گوشت خوری کشیده و تا کسی گناهی نکرده باشد به او آزاری نمی‌رساند، اما چیزی که هست شیر هر چه باشد شیر است و از جنس درندگان است و بسیار باقدرت و زورمند است و اگر روزی با کسی دربیفتد بهانه‌ای از او می‌گیرد و گناه کوچک او را بزرگ می‌کند و دستور کشتن او را می‌دهد. این را هم بدان که حیوانات جنگل تو را مانند یک بیگانه حساب می‌کنند و اگر شیر

میانه‌اش با تو بد شود هیچ‌کس به تو رحم نخواهد کرد. بنابراین باید شب و روز مواظب رفتار و گفتار خودت باشی و هشیار باشی که شیر نسبت به تو بدگمان نشود. چون من خیرخواه تو هستم لازم دانستم این را بگویم تا در نظر داشته باشی که هم‌نشینی با زورمندان خالی از خطر نیست، همین را می‌خواستم بدانی چون‌که من یک‌چیزهایی هم شنیده‌ام.»

شتر که دل پاک و ساده‌ای داشت از این حرف‌ها توی ترس افتاد و جواب داد: «متشکرم، من هم می‌دانم که شیر اگرچه به‌ظاهر پرهیزکار و خوش‌قلب است ولی همیشه نمی‌تواند میوه و علف بخورد و حالا که تو می‌گویی یک‌چیزهایی هم شنیده‌ای من هم باید خیلی به هوش باشم.»

خرس گفت: «بله، باید مواظب باشی، چون‌که اخلاق هیچ‌کس همیشه یک‌جور نیست، یک روز خوشحال است با همه خوش‌رفتاری می‌کند، یک روز ناراحت است حرف‌های درشت می‌زند و اگر یک گربه هم از موش گرفتن توبه کرده باشد همیشه این احتمال وجود دارد که ناگهان توبه خود را بشکند. من سربسته حرف می‌زنم و می‌خواهم پیش‌ازاین که اتفاقی بیفتد فکری برای خودت بکنی.»

شتر گفت: «با این وضع گمان می‌کنم اگر من زودتر از این جنگل فرار کنم و بروم به‌جایی که هیچ‌کس از آدمیزاد و حیوانات درنده نباشد بهتر است. چون‌که زندگی کردن با ترس و نگرانی بسیار ناگوار است و اگر کسی به جان خود بیم داشته باشد دیگر از خوراک و خواب و آسایش بهره‌ای نخواهد برد.»

خرس گفت: «نه، نه، این کار صحیح نیست چراکه دنیا همه‌جایش همین‌طور است، هر جا بروی تنها نیستی و ناچار باید با دیگران زندگی کرد و ممکن است در جای دیگر گرفتار شیر درنده‌ای بشوی. حالا که ما در زیر سایه شیر پرهیزکار هستیم می‌بینی که آرامش نداری، وای به وقتی‌که با یک شیر ناشناس روبرو شوی.»

شتر گفت: «پس اینکه زندگی نشد؟ از چنگ آدم‌ها دررفتیم که راحت باشیم، اینجا هم باید از حیوانات رنج بکشیم. مثل این است که بی‌گناهی کافی نیست و حیوان حتماً باید درنده باشد تا ازش بترسند و اذیتش نکنند.»

خرس گفت: «آهان، اصل مطلب اینجاست. به عقیده من باید نترس باشی و در برابر پیشامدها ایستادگی کنی. می‌دانی، شیر هم یک حیوان است مثل من و تو، و ما خودمان او را بزرگ می‌کنیم و آن‌وقت از او می‌ترسیم، پس این هیکل بزرگ را خدا برای چه به تو داده؟ باید گوش به صدا باشی و همین‌که خطر را از نزدیک دیدی خودت شیر را سر جایش بنشانی، ما هم هستیم و کمک می‌کنیم ولی چون تو درخطر هستی باید حمله را شروع کنی و آن‌قدر این پا آن پا نکنی تا وقت بگذرد.»
شتر جواب داد: «شاید درست باشد؛ اما حقیقت این است که من از چنین کاری وحشت دارم و از جان خودم هم می‌ترسم و نمی‌توانم به این زودی تصمیم بگیرم. باید فکر کنم و ببینم چه پیش می‌آید. من نمی‌خواهم بی‌گناه کشته شوم، اما جنگ کردن با شیر هم کار من نیست و وقتی کسی نمی‌داند چه کند بهتر است صبر کند و با پیشامدها بسازد.»

خرس گفت: «این درست است؛ اما وقتی خطری پیش بیاید نباید دست روی دست گذاشت؛ مثل‌اینکه اگر دامن لباس کسی آتش بگیرد و در خاموش کردن آن شتاب نکند و صبر کند، تمام بدنش خواهد سوخت.»

شتر گفت: «این صحیح است؛ اما گنجشک نمی‌تواند با گربه جنگ کند و من اگر هم زورم به شیر برسد این کار را بد می‌دانم. من آن روز که بار می‌بردم و خار می‌خوردم هرگز با کسی جنگ نمی‌کردم. حالا که در اینجا راحت‌تر هم هستم، نمی‌توانم بیخود به کسی حمله کنم. باید فکر دیگری بکنم، من اهل جنگ نیستم.»

خرس گفت: «پس می‌گویی من بیخود این راز را با تو گفتم و تو حاضری کشته بشوی و دست به روی شیر بلند نکنی؟»

شتر گفت: «نه، از تو ممنونم که مرا از خطری که درراه من هست باخبر کردی تا به فکر خود باشم و اگرچه با شیر جنگ نمی‌کنم ولی این حرف را به کسی نمی‌گویم و همان‌طور که قول دادم تا دم مرگ این راز را نگاه می‌دارم.»

در تمام این مدت که خرس و شتر باهم صحبت می‌کردند موشی در سوراخ خود حرف‌های آن‌ها را می‌شنید و موقعی که حرفشان به اینجا رسید کلاغی هم در بالای سر آن‌ها روی درخت نشست و خرس و شتر از هم جدا شدند. موش هم که فهمیده بود خرس می‌خواهد شتر را گول بزند دنبال کار خود رفت و از این موضوع با کسی صحبت نکرد تا ببیند عاقبت کار به کجا می‌کشد.

اما شتر از آن روز به بعد فکرش ناراحت بود و پیوسته در ترس و نگرانی به سر می‌برد و شب خواب‌های وحشتناک می‌دید و هرروز می‌ترسید که شیر بهانه‌ای از او بگیرد و خون او را بریزد. این بود که کمتر حرف می‌زد و دائم در فکر بود و از خواب و خوراک افتاد و روزبه‌روز لاغرتر و ضعیف‌تر می‌شد ولی از زندگی خود با کسی شکایتی نمی‌کرد. مدتی که گذشت شیر پرهیزکار فهمید که شتر بسیار ناراحت است و لاغری او باید علتی داشته باشد. این بود که شیر یک زاغ را که در کارها محرم بود خواست و به او گفت: «این شتر روزبه‌روز دارد لاغر می‌شود و همیشه غمگین است و نمی‌دانم سبب چیست. چون‌که این حیوان گوشت‌خوار نبوده که در اینجا از گیاهخواری ناراحت باشد. من تصور می‌کنم یا از دشمنی می‌ترسد یا خیال بزرگی در سر دارد که توانایی انجام آن را در خود نمی‌بیند و از فکر و خیال زیاد لاغر می‌شود. می‌خواهم بروی و علت آن را محرمانه و دوستانه تحقیق کنی و نتیجه را به من بگویی.»

زاغ رفت و چند روزی با شتر نزدیک شد و اظهار دوستی کرد و احوالش را پرسید؛ اما چیز تازه‌ای نفهمید تا یک روز که زاغ در کنار جوی آب به تماشا نشسته بود و شتر آمد آب بخورد. زاغ خود را بالای درختی رسانید و پنهان شد. شتر آمد و مدتی در آب نگاه کرد و ماهی‌ها را تماشا کرد. آن‌وقت شتر آهی کشید و به ماهی‌ها گفت: «خوشا به حال شما که نه از بزرگان ترسی دارید و نه در میان دوستان، دشمنی دارید و راحت و آسوده در آب زندگی می‌کنید و بیچاره من که جانم درخطر است و نمی‌دانم کی و کجا نابود خواهم شد.»

زاغ این حرف را شنید و به شیر خبر داد. شیر غمگین شد و با خود گفت: «گویا یک اتفاقی افتاده که شتر از من می‌ترسد. شاید هم کسی چیزی به او گفته باشد. حالا اگر از خودش این موضوع را بپرسم ممکن است بیشتر ترس پیدا کند، اگر هم نپرسم همین‌طور ترسان و هراسان می‌ماند.» آخر فکری کرد و یک روز چند نفر از نزدیکان و بزرگان را دعوت کرد و شتر را هم خواست و در حضور همه با شتر بسیار مهربانی کرد و بعد گفت: «دوستان عزیز، به‌طوری‌که همه می‌دانید باآنکه من شیر هستم و قدرت و زور بازو برای جنگ و خونریزی دارم ولی چون دارای قلب پاکی هستم می‌خواهم هرگز از من آزاری به کسی نرسد و هرگز کسی از من ترس و شکایتی نداشته باشد. باوجوداین چون هیچ‌کس تمام عیب‌های خود را نمی‌تواند بفهمد امروز شما را خواستم تا از شما بپرسم و به شما اجازه می‌دهم که هرکدام درباره رفتار و اخلاق من گله‌ای دارید یا ضرری دیده‌اید یا خبری شنیده‌اید که گفتن آن مفید است بی‌پرده بگویید تا من هم عیب خود را بهتر بدانم و بیشتر خود را اصلاح کنم و چون هرقدر من خوب‌تر و مهربان‌تر باشم مردم بیشتر مرا دوست خواهند داشت بنابراین معلوم است که هرکس عیب‌هایی در من بیابد و به خودم بگوید به من خدمتی کرده است و از او خوشحال و ممنون خواهم شد. اگر کسی از من ترس دارد بگوید تا او را امان بدهم و آسوده باشد. اگر هم کسی درباره من کار بد یا فکر بدی کرده است بگوید تا او را در حضور همه عفو کنم و همه بدانند که باید باهم مهربان باشیم. حالا هرچه می‌دانید بگویید.»

حاضران ‌همه یک زبان شیر را دعا کردند و گفتند: «مردم همه از شیر راضی هستند و هیچ‌کس چنین حرف‌هایی ندارد که بگوید.» شتر هم ساکت بود. خرس هم حاضر بود و فهمید که شیر از دیدن حال شتر به این فکر افتاده. پس ترسید که شتر چیزی از گفتگوی آن روز به زبان بیاورد و خرس را رسوا کند و ازآنجاکه گناهکار همیشه ترسان است، با خود فکر کرد: «خوب است امروز که فرصتی به دست آمده گناه را به گردن شتر بگذارم و خود را آسوده کنم.» این بود که به سخن درآمد و درحالی‌که با گوشه چشم شتر را نگاه می‌کرد در جواب شیر گفت: «ای شیر پرهیزکار! به نظر می‌رسد که کسی درباره تو فکر نابجایی کرده باشد و قلب تو که مثل آینه پاک است آن را احساس کرده. وگرنه همه می‌دانند که شیر پرهیزکار به کسی آزاری نمی‌رساند. من هم همین عقیده را دارم. ولی یک‌چیزی شنیده بودم که بازگفتن آن را لازم نمی‌دانستم و اگر اجازه هست امروز که تو به این فکر افتاده‌ای به‌طور خصوصی بگویم شاید فایده‌ای داشته باشد.»


شیر فرمان داد مجلس خلوت شود و به خرس گفت: «هر چه داری بگو.»

خرس گفت: «ای شیر، از قدیم گفته‌اند همان‌قدر که نادان در چشم دانا حقیر است دانا هم به چشم نادان حقیر می‌آید. حقیقت این است که این شتر معرفتی ندارد که تو را آن‌طور که هستی بشناسد و چون با شتر خیلی مهربانی کرده و به او احترام گذاشته‌ای تصور کرده است که خودش از همه بزرگ‌تر و مهم‌تر است و مهربانی تو را دلیل ضعف تو می‌داند و من یک روز از او یک حرفی شنیدم که گفتن آن از ادب دور است.»

شیر گفت: «تعارف را بگذار کنار و هر چه می‌دانی تمام و کمال بگو.»

خرس گفت: «بله، یک روز شتر می‌گفت: این شیر خودش اصلاً چیزی نیست و پرهیزکار هم نیست و اگر می‌دانستم که دیگران با من همراهی می‌کنند یک روز به شیر حمله می‌کردم و… حرف‌های دیگر… آن‌وقت من او را نصیحت کردم و گفتم: این‌ها فکر باطل است و شیر اگر این را بفهمد تو را بیچاره می‌کند و شیر به‌قدری قدرت دارد که می‌تواند با صد تا مثل تو بجنگد و همه را نابود کند. این بود که شتر خیلی ترسید و ساکت شد و من چون نمی‌خواستم دشمنی در میانه پیدا شود این حرف را پس نگفتم تا امروز که خودتان خواستید.»

شیر پرهیزکار وقتی این حرف را شنید خرس را بیرون فرستاد و زاغ را خواست و از او پرسید: «به نظر تو نقل خرس چگونه می‌آید؟»

زاغ جواب داد: «قلب پاک تو بهتر گواهی می‌دهد. اما آنچه به عقل من می‌رسد این است که شتر حیوانی بردبار و آرام و سنگین و مهربان است و چنین حرفی از او باورکردنی نیست. علاوه بر این، اگر شتر این‌طور گناهی داشت خودش از ترس فرار می‌کرد بخصوص که کسی افساری بر سرش و بندی بر پایش نگذاشته و آزاد است. به نظر من هر چه هست زیر سر خود خرس است و گویا او می‌خواهد شتر را بدنام کند. اگر موضوع را در خلوت از شتر بپرسی حقیقت روشن می‌شود.»

شیر، شتر را حاضر کرد و گفت: «ای شتر، بدان که من خوبی‌های تو را بهتر از هر کس می‌دانم و هرگز قصد بدی به تو نداشته‌ام. همچنین می‌دانم که تو مدتی است ناراحت و ترسان و هراسان هستی. اینک باید راست بگویی که سبب این لاغری و غمگینی تو چیست. این را هم بدان که اگر گناهی هم کرده باشی پیش‌ازاین که اعتراف کنی تو را بخشیدم. اما باید راست بگویی تا من تکلیف کار خودم را با دیگران بدانم.»

شتر از سادگی خود فکر کرد که اگر راستش را بگوید برخلاف قولی است که به خرس داده و خرس به دردسر خواهد افتاد و اعتمادی که به قول و قسم هست از میان خواهد رفت، پس بهتر است گناه نداشته را به خودش ببندد تا رفیق خود را بدنام نکرده باشد. این بود که جواب داد: «ای شیر من از بس فکر می‌کنم و می‌خواهم عاقبت همه کارها را بدانم این است که اصولاً همیشه کم‌حرف و پراندیشه هستم و اثر آن‌هم همین رنجوری است که در من ظاهر شده. ولی روزهای اول خیالم راحت‌تر بود، بعد کم‌کم از قدرت و زورمندی تو آگاه شدم و فکر می‌کردم من شترم و شیر هم شیر است و ممکن است یک روز خطری برای من پیش بیاید. سبب لاغری من همین بدگمانی بود و چیز دیگری نیست. حالا هم حکم حکم شماست. من این گناه را دارم.»

شیر گفت: «بسیار خوب، صحیح است. حالا بگو ببینم این بدگمانی تو از کجا پیدا شده؟ آیا علتش رفتار خود من بود یا گفتار دیگران بود؟»

شتر در برابر این پرسش نتوانست جوابی بدهد و ساکت ماند

زاغ به شتر گفت: «اینجا سخن راست باید گفت و حرف راست را خیلی زود می‌توان گفت. اگر دیر جواب بدهی معلوم است که می‌خواهی دروغ بسازی وگرنه راست گفتن فکر لازم ندارد. اگر خودت چیزی دیده‌ای بگو و اگر هم از کسی حرفی شنیده‌ای بگو. اگر هم نگویی شیر تحقیق می‌کند و از حقیقت باخبر می‌شود. پس چه‌بهتر که خودت بگویی.»

در این موقع خارپشتی که سربه‌زیر انداخته و این گفتگو را شنیده بود خبر به خرس برد و خرس چیزی را بهانه کرد و خود را به نزد شیر رسانید. موقعی رسید که هنوز شتر جوابی نداده بود. خرس فکر کرد که شاید اینک شتر آبروی او را ببرد یا فرصت بدجنسی از دست برود این بود که خرس پیش‌دستی کرد و رو به شتر کرد و

گفت: «حالا زیانت لال شده؟ پس چرا آن روز که قصد جان شیر داشتی بلبل‌زبانی می‌کردی؟ تو که می‌گفتی شیر را نابود می‌کنی و به گردن دراز خودت می‌نازیدی… حالا ای شیر ببین چگونه گناهکار خودش می‌ترسد و گنگ می‌شود. البته باید هم بترسد.»

شیر از این حرف تعجب کرد و حرفی نزد تا شتر جوابی بدهد و حقیقت معلوم شود.

شتر وقتی وضع را چنین دید فکر کرد که حالا دیگر خود خرس احترام قول و قرار را از میان برده پس باید حقیقت را روشن کرد. آن‌وقت شتر رو به خرس گرد و گفت: «حالا که به من تهمت می‌زنی اگر راست می‌گویی بگو بینم من چه وقت و چه روزی این حرف را با تو زدم؟»

خرس گفت: «دو ماه پیش، زیر درخت بید مجنون.»

شتر جواب داد: «بسیار خوب، ای بی‌انصاف ناپاک، اینک جواب بده که اگر راست می‌گویی آیا من این حرف را درباره شیر با تو تنها در میان گذاشتم یا کسی دیگر هم غیر از تو شنیده است؟ اگر کسی دیگر هم شنیده باشد باید او هم بیاید و مانند تو رو به روی من گواهی بدهد تا بدخواهی من معلوم شود و اگر جز تو کسی نبوده و نشنیده پس چرا تو که این حرف را شنیدی به شیر خیانت کردی و تا امروز سکوت کردی و همان روز این حرف را به شیر نگفتی تا شیر جان خودش را حفظ کند؟»

در این موقع شیر دستور داد خرس و شتر هر دو را به زندان بردند و روباهی که نامش جادو بود به پاسبانی زندان گماشته شد. و در این هنگام موش که گفتگوی آن روز خرس و شتر را شنیده بود از زندان می‌گذشت. در سر راه خود روباه جادو را دید و از او پرسید که کار شتر و خرس به کجا رسید. جادو گفت: «هردوشان زندانی شده‌اند و حقیقت هنوز روشن نیست.» موش گفت: «پس خواهش می‌کنم هر وقت نزدیک است کار یکسره شود مرا خبر کن تا در محاکمه آن‌ها حاضر شوم.» جادو گفت: «از حرف تو چنین برمی‌آید که از این کار نفعی می‌بری یا خبری داری که تو را به کنجکاوی واداشته» که موش گفت: «سودی ندارم اما خبری دارم و می‌خواهم ببینم عاقبت کار گناهکار و بی‌گناه چه می‌شود.»

روباه جادو گفت: «این کار بدی است که تو گناهکار را بشناسی و خاموش بمانی، وقتی خبری داری باید گواهی بدهی و کار محاکمه را آسان کنی.»
موش گفت: «نه، من حیوان ضعیفی هستم و از دخالت در کارهای بزرگ می‌ترسم، می‌ترسم حرفی بزنم و برای خودم دشمن درست کنم و کسی هم حرف مرا باور نکند.»

روباه گفت: «نه، این اشتباه است. اگر همه مردم مثل تو فکر کنند و از گواهی خودداری کنند همیشه شناختن حقیقت دشوار می‌شود چون‌که گناهکاران‌ هم خود را بی‌گناه جلوه می‌دهند و کسی هم غیب نمی‌داند. به عقیده من حرف خیر را باید گفت و وقتی تو در کاری نفع و ضرری نداشته باشی و برای آزادی بی‌گناه گواهی بدهی دلیل جوانمردی و نیکی تو است و اگر یک نفر با تو دشمن می‌شود در برابر، تو چند نفر دوست حق‌پرست پیدا خواهی کرد و خود شیر هم با تو دوست خواهد شد.».

موش گفت: «راست می‌گویی، حرف حق را نباید پنهان داشت. اما این را می‌دانم که حرف حق تلخ است و چون همه مردم گناهی دارند از کسی که بیهوده برای حق گواهی بدهد هیچ‌کسی خوشش نمی‌آید و همه با من دشمن می‌شوند. چون می‌ترسند یک روز هم به ضرر آن‌ها گواهی بدهم، باوجوداین چون تو را روباه خوبی می‌دانم حاضرم حقیقت را به تو بگویم به‌شرط اینکه تو نام مرا پیش حیوانات نبری و خودت اگر توانستی گناهکار را رسوا کنی.»

روباه قبول کرد. موش هم آنچه از گفتگوی خرس و شتر شنیده بود به روباه گفت و گفت: «من به گوش خود شنیدم که خرس شتر را گمراه می‌کرد و او را به دشمنی با شیر تحریک می‌کرد و وقتی دید شتر قبول نمی‌کند او را قسم داد که این راز را فاش نکند و بنابراین شتر بی‌گناه است.»

روباه دوید پیش شیر و گفت: «من این مدت مشغول بررسی و تحقیق بودم و حالا یقین کردم که شتر بی‌گناه است.»

شیر پرسید: «از کجا فهمیدی؟» روباه گفت: «کسی که گفتگوی خرس و شتر را در زیر درخت بید شنیده بود به من گفت و از من قول گرفت که نام او را نبرم. چون حیوان ضعیفی است و از زورمندان می‌ترسد. ولی چون من نباید به تو دروغ بگویم او را معرفی می‌کنم. او موش است که باید نامش پنهان بماند.»

شیر گفت: «کسی که از دوستی کسی سودی نمی‌برد از دشمنی او هم زیانی نمی‌برد و چون همه می‌دانند که موش نمی‌تواند غرضی با خرس داشته باشد باید گواهی خود را بگوید و بعد هم گناهکار زنده نمی‌ماند که موش از او بترسد.» بعد شیر، زاغ را حاضر کرد و گفت: «عقیده‌ی تو درباره خرس چیست و با این حیوان حسود بدخواه چه باید کرد!»

زاغ گفت: «برای اینکه هیچ‌کس نگوید شیر خشمگین بود و به بی‌انصافی حکمی کرد بهتر آن است که گروهی از حیوانات بی‌آزار جمع شوند و سرگذشت را تمام و کمال بشنوند و هر کس رای خود را بگوید و مجازات خرس معلوم شود.»

آن روز گذشت و فردا گروهی از حیوانات را حاضر کردند. روباه و زاغ و موش را هم حاضر کردند. بعد شیر گفت: «یاران عزیز، من امروز شما را برای معلوم کردن کیفر یک بدکار دعوت کردم، به‌طوری‌که می‌دانید بنای کار ما بر یگانگی و برادری و بی‌آزاری است. ما می‌خواهیم همه حیوانات باهم به خوشی زندگی کنند و هیچ‌کس به هیچ‌کس ظلم نکند. اینک می‌خواهم از شما بپرسم مکافات کسی که این گناه‌ها را داشته باشد چیست:»

اول اینکه، حسود باشد و برای اینکه دیگری عزیز نباشد با حیله او را به گناه وادار کند؛

دوم اینکه، با دورنگی درصدد برآید که دست ما را به خون بی‌گناهی آلوده کند؛

سوم اینکه، به‌جای مصلحتی همگانی غرض شخصی به کار برد و با گمراه کردن دیگری نفاق و دودستگی فراهم کند؛

چهارم اینکه، برای رسیدن به مقصود خود توطئه ترتیب داده باشد و تا آنجا که جان مرا به خطر بیندازد دیگری را به خیانت راهنمایی کرده باشد؛

پنجم اینکه، قانون رسمی را که پرهیز از گوشت‌خواری بوده به هم زده و برای یک‌لقمه گوشت که خودش هوس آن را داشته می‌خواسته دیگری را نزد حیوانات بدنام کند و او را به کشتن بدهد،

ششم اینکه گذشته از ما و دیگران قولی را که خودش به رفیق خود داده عمل نکرده یعنی دیگری را به پنهان داشتن راز سفارش کرده ولی خودش برای نابود کردن دوستش همین راز را فاش کرده و کسی که تا این اندازه به قول و قرار و قسم خود بی‌اعتنا باشد شخص خطرناکی است. حالا به عقیده شما با این‌چنین شخص چه باید کرد؟»

حاضران گفتند: «اگر چنین کسی در میان ما پیدا شود سزای او مرگ است و این لکه ننگ را باید با خون شست تا دیگری به فکر بدخواهی دیگران نیفتد و فتنه و فساد برپا نکند، اما نمی‌دانیم کدام بدجنس ناپاکی چنین کاری کرده است.»

روباه گفت: «این گناهکار خرس است و گناه او به‌خوبی بر ما ثابت شده، اما برای اینکه همه شاهد آن را هم ببینید اینک موش حاضر است تا هر چه را شنیده است بگوید.» موش ناچار شد برخیزد و شهادت بدهد و آنچه از خرس و شتر شنیده بود به‌تفصیل بازگفت و گفت: «من جز گربه که دشمن من است با هیچ‌یک از حیوانات دشمنی ندارم و اگر تا امروز راز خرس را به کسی نگفتم سببش آن بود که می‌دانستم شتر نمی‌تواند به شیر آزاری برساند اما حالا که شتر به زندان افتاد ترسیدم بی‌گناه محکوم شود و این بود که گواهی خود را دادم و بعدازاین اگر هم مرا به دشمنی نابود کنند می‌دانم که درراه حق مرده‌ام.»

حاضران گواهی موش را صحیح شمردند؛ پس به خرس گفتند: «اگر جوابی داری بگو.»

خرس گفت: «جواب من این است که من این موش را ندیده‌ام و نمی‌شناسم و هرگز با او حرفی نزده‌ام و او در این شهادتی که می‌دهد دلیلی و سندی و مدرکی ندارد.»

روباه گفت: «آری سندی و مدرکی ندارد. گناهکاران ‌همیشه سعی می‌کنند سند و مدرکی به دست کسی ندهند تا بتوانند کارهای بدشان را حاشا کنند اما از هر سند و دلیل بزرگ‌تر، عقل است؛ عقل به ما می‌گوید که موش حیوان ضعیفی است که زندگی‌اش با زندگی خرس مربوط نیست و هیچ غرض شخصی نمی‌تواند داشته باشد. عقل به ما می‌گوید که موش هم‌نشین شیر نبوده و در شمار بزرگان نیست تا نسبت به همکاران خود حسودی کند! عقل می‌گوید شتر حیوانی است که همیشه خار می‌خورد و بار می‌برد و چون گوشت‌خوار نیست نسبت به دیگران طمعی ندارد و چون درنده نیست نمی‌تواند با شیر بجنگد؛ عقل می‌گوید که خرس به طمع گوشت شتر می‌خواسته است او را بدنام کند و شتر را به کشتن بدهد.»

حاضران گفتند: «صحیح است.» و چون خرس به مرگ محکوم شده بود درندگان به جان او افتادند و او را به مکافات بدخواهی‌اش رساندند.

مطلب مشابه: قصه کوتاه کودکانه جدید شاد و غمگین (7 قصه جالب و زیبا)

مطلب مشابه: قصه های کودکانه برای خواب [ 6 داستان جدید کودکانه قشنگ ]

قصه آموزنده‌ی گربه و موش

روزی بود و روزگاری بود. یک گربه بود که در خانه مرد توانگری بزرگ شده بود و چون به آن خانه عادت کرده بود هیچ‌وقت از خانه بیرون نمی‌رفت. یک سال صاحب‌خانه، همسایه تنگدست و بینوای خود را در خانه منزل داد و خود به سفر دورودرازی رفت.

گربه در خانه ماند و مرد درویش گاهی غذایی به او می‌داد. اما کم‌کم از بی‌غذایی لاغر و رنجور شد و چنان ضعیف شده بود که یک روز خواسته بود یک موش را بگیرد و نتوانسته بود و موش هم این را فهمیده بود.

گربه برای اینکه موش به ضعف و ناتوانی او نخندد از آن روز دیگر در کمین موش نمی‌نشست و چنین وانمود می‌کرد که به او کاری ندارد، بعد هم گربه ناخوش شد به‌طوری‌که راه رفتن هم برایش دشوار بود.

آن موش هم که در آن خانه بود، موشی بود که سال‌ها در آنجا مانده بود و سوراخی بزرگ و تودرتو ساخته بود و اسباب زندگی خود را فراهم کرده بود و مقدار زیادی خوراکی‌ها در آنجا پنهان کرده بود و هر وقت به یاد انبارهای خودش می‌افتاد خوشحال می‌شد و از زندگی خود بسیار راضی بود، فقط وجود گربه او را ناراحت می‌کرد. آن‌هم که دیگر توانایی موش گرفتن را نداشت.

اما یک روز موش با خودش فکر کرد که این گربه همان گربه‌ای است که من سه روز سه روز از ترس او در سوراخ زندانی بودم و همان‌طور که قدرت او همیشگی نبود ضعف او هم دائمی نیست و دنیا از این پستی‌وبلندی‌ها بسیار دارد. موش با خودش حساب کرد که: «اگر فردا اتفاقی بیفتد و گربه خوراک خوب پیدا کند و زور و قدرت خودش را به دست بیاورد دوباره وضع خطرناک می‌شود، پس بد نیست حالا که گربه این‌طور لاغر و ناتوان است و من هم خانه‌ام پر از خوراکی است برای او خوراک‌های خوشمزه ببرم و با او طرح دوستی بریزم، چون حالا او به من احتیاج دارد شاید این کار باعث شود که گربه با من دوست شود و بعد هم که قوی می‌شود قصد جانم نکند و از قدیم گفته‌اند: «دوستی را هرقدر گران بخرند بازهم ارزان است.»

موش این فکر را کرد و رفت مقداری از خوراکی‌های خوب که می‌دانست گربه آن را می‌پسندد آماده کرد و پیش گربه برد و بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت:

«ای همسایه عزیز، من و تو هر دو ساکن این خانه‌ایم و خودمان باید به کار هم برسیم، اگرچه ما از جنس هم نیستیم و دانایان گفته‌اند با ناجنس رفاقت نباید کرد. اما چون تو گربه نجیب و کم‌آزاری هستی و هرگز به من بدی نکرده‌ای بر من واجب بود که برای قدرشناسی به عیادت تو بیایم و احوالت را بپرسم.»

گربه گفت: «متشکرم، من هم می‌دانم که تو موش فهمیده‌ای هستی.»

موش گفت: «خوبی از خودتان است، حالا چون می‌دانم کسالت شما از بی خوراکی است و علت دیگری ندارد این هدیه ناقابل را هم که خوراک مخصوص گربه‌های خوب است برای ناهارتان آورده‌ام، البته ناقابل است ولی، امیدوارم با قبول آن مرا خوشحال کنید. فردا هم برای دیدار خدمت می‌رسم.»

موش هدیه را گذاشت جلو گربه و بعدازاینکه تشکر گربه را شنید خداحافظی کرد و رفت توی سوراخش.

گربه که هرگز از یک موش این‌طور مهربانی یا دلیری ندیده بود بسیار خوشش آمد و هدیه خوراکی را که قبول کرده بود خورد و خیلی به دهانش مزه کرد و با خود گفت: «عجب موش بامعرفتی است، راستی که این‌طور موش‌ها را نباید اذیت کرد.»

آن روز گذشت و فردا بازهم موش خوراک خوشمزه‌ای فراهم کرد و پیش گربه آورد و باز احوالش را پرسید و گفت: «شکی نیست که کسالت شما از نداشتن بنیه و از بی‌غذایی است و من وظیفه خود می‌دانم که هرروز هرچه ممکن باشد برای شما خوراک قوت‌دار بیاورم تا سلامتی و قدرت شما دوباره بازگردد.»

گربه که از خوراک دیروز لذت برده بود خشنودی خود را اظهار کرد و گفت: «چنین کاری کمال خوبی و خیرخواهی تو را نشان می‌دهد و نمی‌دانم چرا پیش‌ازاین از من دوری می‌کردی و با یکدیگر دوست نمی‌شدیم.»
موش گفت: «آخر من شنیده بودم که گربه‌ها موش‌ها را می‌گیرند و می‌خورند. به من گفته بودند که موش نباید با گربه رفیق بشود زیرا گربه قویی‌تر است و موش را فقط برای خوردن می‌خواهد نه برای دوستی، گفته بودند که گربه وقتی گرسنه باشد دیگر انصاف سرش نمی‌شود. اما حالا می‌بینم که تو از بی خوراکی لاغر شده‌ای و بازهم فکر آزار موش‌ها نیستی. این است که فهمیدم بزرگ‌ترها اشتباه کرده‌اند و بیخود ما را ترسانده‌اند و گربه هم حیوان خوش‌خط‌وخال و مهربانی است و به کسی کاری ندارد.»

گربه گفت: «بله همین‌طور است، من هیچ‌وقت از خودم تعریف نمی‌کنم. اما آن چیزهایی که بزرگ‌ترها به شما گفته‌اند اصلاً صحیح نیست. می‌بینی که دو بار اینجا آمدی و رفتی و من نه تو را گرفتم، نه خوردم، نه کشتم، بار سوم هم همین‌طور است و همیشه همین‌طور است، ما می‌خواهیم باهم دوست باشیم، من هم از نداشتن رفیقی مثل تو خیلی رنج کشیده‌ام و جز دوستی هیچ‌چیز از تو نمی‌خواهم.»

موش گفت: «بعضی از گربه‌ها هم هستند که موش‌ها را اذیت می‌کنند.»

گربه گفت: «بله، بله، آن‌ها گربه‌های بد هستند، اگر یکی کار بدی کرد که نمی‌شود گفت همه مردم بدند. البته ممکن است کسانی باشند که مرا هم حیوان بدی بدانند. اما آن‌ها مرا نمی‌شناسند، آن‌ها موش‌های قدیمی و نادان هستند که معنی دوستی را نمی‌دانند و از همه‌چیز می‌ترسند، من اصولاً از آشنایی و دوستی و آمدورفت با موش‌ها خوشحال می‌شوم و هیچ‌وقت در فکر خوردن موش نیستم، خوردن موش چه فایده دارد؟ موش چیست، یک‌مشت گوشت و خون، ولی دوستی و صفا سرمایه خوشی و شادکامی است. من همین‌که می‌بینم یک موش با من رفیق است و از من فرار نمی‌کند مثل این است که بهشت را به من داده‌اند، من فقط می‌خواهم بنشینیم و حرف بزنیم و از دیدار یکدیگر لذت ببریم، به عقیده من گربه‌هایی که می‌خواهند موش‌ها را بخورند اشخاص بی‌بندوباری هستند که معنی دوستی را نفهمیده‌اند و تو که موش چیزفهم و باهوشی هستی می‌دانی که چه می‌گویم.»

موش گفت: «تمام حرف‌های تو حسابی است، من هم از کسانی هستم که برای داشتن یک رفیق خوب جان می‌دهم ولی همیشه از گربه‌ها می‌ترسیدم و خیال می‌کردم گربه فقط می‌خواهد موش را بخورد و حالا می‌بینم که ممکن است گربه هم دل پاک و نظر پاک داشته باشد،. اما یک خواهش دارم و آن این است که من کمی وسواسی دارم و برای اینکه موش‌های دیگر مرا سرزنش نکنند و من هم کاملاً به تو اعتماد کنم خوب است و هم از روی شرافت و وجدان قول بدهی و قسم بخوری که نه حالا و نه بعدها هیچ‌وقت به من نظر بدی نداری. اینکه می‌گویم برای آرامش خاطر است وگرنه از حرف‌های تو معلوم است که دلت پاک است و هیچ غرضی نداری.»

گربه گفت: «من از قسم خوردن خوشم نمی‌آید چون قسم و آیه مال کسانی است که از خودشان شک دارند.. اما برای اینکه خیال تو راحت باشد به وجدان خودم قسم یاد می‌کنم که من تا آخر عمر به دوستی و یکرنگی با تو وفادار باشم و بعدازاینکه قدرت و قوت خود را بازیافتم بازهم مانند برادری نسبت به خواهر و برادر خود با تو دوست خواهم بود و خدا را شاهد می‌گیرم که من از آن گربه‌ها نیستم که بخواهند موش‌ها را گول بزنند و دلم می‌خواهد با دست خودم این نقل شیرین را هم دردهن تو بگذارم تا شیرینی دوستی را چشیده باشی.»

موش که از خوشحالی به گربه افتاده بود نزدیک‌تر رفت و گربه یک نقل در دهان موش گذاشت. موش هم بااینکه از ترس می‌لرزید دست گربه را بوسید و از هم خداحافظی کردند تا فردا که بازهم به هم برسند.

موش رفت تا خوراک فردای گربه را هر چه بهتر آماده کند و گربه هم از خوشحالی دلش می‌خواست برقصد و آواز بخواند… چند روز هم گذشت و گربه با خوراک‌هایی که موش می‌آورد قدری حالش به‌جا آمد و تاب‌وتوانی پیدا کرد و روزها در حیاط قدم می‌زد و گاهی هوس می‌کرد موش را بگیرد ولی باز با خود می‌گفت: «نه، صلاح نیست، بگذار خوراک‌ها را بیاورد و این خبر به موش‌های دیگر هم برسد، این‌طور صرفه‌اش بیشتر است.»
ازقضا یک خروسی هم در آن خانه منزل داشت که با گربه آشنا بود. چند روز بود که خروس گربه را ندیده بود و فهمیده بود که گربه با موش رفیق شده و او را فراموش کرده است. این بود که خروس تصمیم گرفت به هر حیله‌ای هست میانه موش و گربه را به هم بزند. اولین روزی که خروس دوباره گربه را دید با مهربانی احوالش را پرسید و از هر چیزی سخن گفتند و کم‌کم رشته محبت را به دوش کشید و به گربه گفت: «من همیشه خوشی و شادی تو را آرزو دارم. اما شنیده‌ام که مدتی است با موش آشنا شده‌ای و خیلی گرم گرفته‌ای!»

گربه گفت: «بله، من از این موش خیلی خوشم می‌آید. این موش، موش بامعرفتی است. مگر دوستی ما چه عیبی دارد؟»

خروس گفت: «عیب در این است که این موش برای تو آبرو و حیثیت باقی نمی‌گذارد.»

گربه پرسید: «چرا، مگر چه شده؟»

خروس گفت: «هیچی، هرروز می‌رود پیش همسایه‌ها و آشناها از زرنگی خود حرف‌ها می‌زند و می‌گوید: «من زندگی گربه را نجات دادم وگرنه گربه از گرسنگی می‌مرد» و می‌گوید: «می‌خواهم با این حیله ‌گربه را گول بزنم و از آزار او آسوده باشم. اما باوجوداین از او می‌ترسم زیرا گربه حیوان بی‌وجدان و بی‌انصافی است.»

گربه گفت: «فکر نمی‌کنم موش چنین حرف‌هایی بزند زیرا با باهم پیمان دوستی و برادری بسته‌ایم و او هرروز مدتی پیش من می‌نشیند و از وفا و یکرنگی حرف می‌زنیم.»

خروس گفت: «این حرف‌ها را موش از ترسش می‌زند وگرنه پیش مردم آن‌قدر از تو بدگویی کرده است که اگر یک روز یک گرفتاری برای تو پیدا شود هیچ‌کس به تو کمکی نمی‌کند. من تعجب می‌کنم که چرا باید گربه به این بزرگی از موش به این کوچکی فریب بخورد، البته تو اختیار خودت را داری که با او دوست باشی یا نباشی ولی می‌خواستم بدانی که موش خیلی بدجنس است و کم‌کم خودت می‌فهمی… و تا فردا خداحافظ.»

خروس این را گفت و رفت. آن‌وقت ازآنجاکه حرف مردم حق یا ناحق در گوش شنونده اثری به‌جا می‌گذارد گربه به فکر افتاد و با خود گفت: «خروس در این حرف‌ها غرضی نمی‌تواند داشته باشد و تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.» گربه‌ قدری تردید پیدا کرد. اما فردا هم در موش اثری از دورنگی ندید.

فردا باز خروس و گربه به هم رسیدند. گربه که از حرف‌های دیروز هنوز ناراحت بود از خروس پرسید: «ببینم. این حرفی که دیروز درباره موش گفتی که با من یکرنگ نیست و حقه‌باز است آیا دلیلی هم داری؟»

خروس خنده را سر داد و گفت: «دلیل آن را خودت می‌توانی بفهمی و ببینی. اخلاق هر کس را از حالت قیافه‌اش می‌شود شناخت. اگر حرف مرا قبول نداری فردا که موش پیش تو می‌آید خوب در رفتار او دقت کن، دروغ‌گویی و دورنگی از سر و رویش می‌بارد و من خوشحالم که وظیفه خود را در دوستی انجام دادم و این موضوع را به تو گفتم.»

ازآنجاکه طبیعت گربه هم برای پیدا کردن بهانه آماده بود این بدگویی خروس اثر کرد و گربه به فکر افتاد و با خود گفت: «سال‌هاست که این خروس را می‌شناسم و هرگز به من بدی نکرده، حالا هم ممکن است یک‌چیزهایی بداند که من نمی‌دانم. اما موش، موش هم هرروز از دوستی و مهربانی حرف می‌زند و نمی‌توانم حقیقت را بفهمم.» بعد گربه از خروس پرسید: «خوب، من چطور می‌توانم از رفتار موش، دورنگی و دروغ‌گویی او را بفهمم؟»

خروس گفت: «نشانی‌هایش این است که وقتی موش پیش تو می‌آید با همه حرف‌های دوستانه که می‌زند بازهم از تو می‌ترسد و به قول تو اعتماد ندارد، مثل کسی که بخواهد فرار کند دائم گوش‌هایش را می‌جنباند، به چپ و راست نگاه می‌کند، به تو نزدیک نمی‌شود و اگر تو دست و پای خودت را تکان بدهی خودش را بیشتر جمع‌وجور می‌کند و آماده فرار می‌شود و ترس علامت گناه است.»

گربه گفت: «باشد، امروز من این علامت‌ها را امتحان می‌کنم و فردا فکری می‌کنیم.»

خروس گفت: «اگر چیزی دیدی سعی کن اوقاتت تلخ نشود و موش از تو بدگمان نشود وگرنه خودش را پنهان می‌کند. تو فردا نتیجه را به من بگو و من ترتیب کار را می‌دهم.»
خروس رفت و ساعتی بعد موش خوراک‌هایی را که آماده کرده بود برای گربه آورد و احوال‌پرسی کرد. اما گربه در فکر حرف‌های خروس بود و کمتر حرف می‌زد. موش هم وقتی دید گربه مثل روزهای دیگر خوشحال نیست و کمی خشمگین است احتیاط کرد و قدری دورتر نشست. گربه یکی‌یکی علامت‌ها را به یاد آورد و دید که به‌راستی موش هم ناراحت است و مثل این است که می‌خواهد فرار کند. این بود که در چشمان گربه آثار خشم ظاهر بود و موش هم به دلش اثر کرده بود. اما گربه خشم خود را نگاه داشت و به‌طور آرام به موش گفت: «امروز خروس هم اینجا می‌آید. اگر بخواهی می‌توانی بمانی و با او دیدنی کنی.»

موش گفت: «می‌خواهم او را ببینم ولی امروز قدری کار دارم و زودتر می‌روم.»

گربه گفت: «بسیار خوب، دوست عزیز، اختیار با تو است.»

موش رفت و گربه با خود گفت: «حق با خروس است، این موش نیم‌وجبی ما را به بازی گرفته و حیف از گربه است که با یک موش رفیق باشد، آن‌هم موشی که می‌رود پشت سر ما حرف می‌زند و بدوبیراه می‌گوید.»

فردا که خروس آمد گربه گفت: «حق با تو بود. این موش بازهم به من دوست عزیز می‌گفت و بازهم خوراک آورده بود. اما از رفتارش معلوم بود که گناهکار است و می‌ترسد، اصلاً نزدیک من نیامد و هرچه گفتم بنشین صحبت کنیم گفت کار دارم.»

خروس گفت: «حالا دیدی؟ موش چه‌کاری می‌تواند داشته باشد؟ کارش این است که برود اینجاوآنجا بنشیند و بگوید گربه‌های این سال و زمانه پخمه و هالواند و مثل گربه‌های قدیم شخصیت ندارند و با چند کلمه حرف و خوشامدگویی می‌شود سرشان شیره مالید و موش‌ها هم از این حرف می‌خندند.»

گربه گفت: «چون تو گفته بودی خشم خود را ظاهر نکن من دیروز دست از پا خطا نکردم. اما امروز ناراحتم، عیب کار اینجاست که من به موش قول داده‌ام که به او آزار نرسانم وگرنه به حسابش می‌رسیدم.»

خروس گفت: «این قول و قرارها در دنیا زیاد است. ولی احترام آن تا وقتی است که کسی به کسی احتیاجی دارد. علاوه بر این، موش‌ها با دیگران ‌هم همین حرف‌ها را می‌زنند و کار خودشان را پیش می‌برند، اگر هم او بفهمد که بدجنسی او را شناخته‌ای فرار می‌کند و دیگر نمی‌آید و دشمن را باید پیش از آنکه از چنگ در برود کوبید. عقیده من این است که امروز امتحان موش را کامل کنیم، من اینجا می‌مانم. وقتی موش آمد تو چند کلمه حرف دوستانه بزن و بعد برخیز چند قدم راه برو و پشتت را به موش بکن تا تصور نکند که می‌خواهی او را بگیری. اگر من دیدم موش همان‌جا که نشسته حرکت نکرد، معلوم می‌شود که به تو اعتماد دارد و هنوز دشمن خطرناکی نیست و باید زنده بماند. اما اگر از جای خود تکان خورد و خیال فرار داشت معلوم می‌شود گناهکار است و من با یک صدای خروسی خبرت می‌کنم و باید فوری او را نابود کنی.»

گربه گفت: «همین‌طور است چون اگر این دفعه هم فرار کند دیگر به چنگ نمی‌آید.»

در این صحبت بودند که موش هم آمد. مانند همیشه با مهربانی احوال‌پرسی کرد، به خروس هم تعارفی کرد و باادب نشست. قدری صحبت کردند. اما در چشم‌های گربه آثار غضب پیدا بود، چند دقیقه که گذشت خروس اشاره‌ای کرد و گربه از جای خود برخاست و پشت به موش چند قدم راه رفت و آماده حمله بود. موش از جای خود حرکتی نکرد. اما ناگهان خروس صدای خروسی خود را سر داد و گربه به خیال اینکه موش می‌خواهد بگریزد به یک حمله برجست و موش را به دندان گرفت.

موش گفت: «مگر به من قول داده بودی که باهم دوست و یکدل هستیم.»

گربه گفت: «چرا، قول داده بودم، حالا هم دوست و یکدل هستیم. اما نتیجه دوستی گربه و موش همین است که می‌بینی.»

قصه آموزنده‌ی الاغ سواددار

روزی بود و روزگاری بود. یک روز در زمان خسرو انوشیروان میان گروهی از مردم گفتگویی پیدا شد و باهم زدوخورد کردند. وقتی آن‌ها را به دیوان عدالت بردند معلوم شد دو نفر باهم اختلاف داشته‌اند و یکی از آن‌ها دیگری را کتک زده، آن‌وقت چند نفر از دوستان به کمک آن‌یکی آمده‌اند، چند نفر هم به کمک این‌یکی و دعوای بزرگی پیدا شده.

در حضور انوشیروان از کسی که باعث دعوا شده بود برسیدند: «چرا این مرد را کتک زدی؟» جواب داد: «این مرد به من ظلم کرده بود، مال مرا خورده بود، من هم او را زدم.»

گفتند: «به تو ظلم کرده بود خوب بود شکایت می‌کردی و حق خود را می‌گرفتی نه اینکه خودت با او دعوا کنی. پس دیوان عدالت را برای چه درست کرده‌اند؟»

آن مرد گفت: «من هم چند بار برای گفتن شکایت خود آمدم. ولی چون دشمن من با دربان‌ها آشنایی داشت هیچ‌کس به حرف من گوش نداد و مرا به دیوان و دربار راه ندادند. من هم عاجز شدم، دست از جان خود برداشتم و خواستم انتقام خود را بگیرم.»

انوشیروان فرمان داد، داد او را بگیرند و حق او را بدهند. و بعدازاین که. چند بار چنین اتفاقی افتاد و معلوم شد که کسانی به دیوان و دربار راه نیافته‌اند. خسرو فرمان داد طنابی از ابریشم ببافند و زنگ‌هایی بر آن آویزان کنند و یک سر طناب را بر بالای ایوان بارگاه و یک سر آن را در میان میدان عمومی شهر به زنجیری استوار کنند تا هر کس ظلمی دیده و شکایتی دارد آن زنجیر را بکشد و زنگ‌ها به صدا درآید و انوشیروان از آن باخبر شود و دادخواه را احضار کنند و به حرفش گوش بدهند و دربان‌ها نتوانند از ورود وی جلوگیری کنند.

همین کار را کردند و جارچی‌ها در شهر جار زدند که هر کس ظلمی دیده و شکایتی داشته باشد زنجیر عدل را در میدان کاخ عدالت تکان دهد تا انوشیروان به داد او بپرسد، و از آن زمان زنجیر عدل انوشیروان معروف شد. مردم هم هر وقت شکایت بزرگی داشتند زنجیر را می‌کشیدند و به‌فرمان خسرو انوشیروان به شکایت آن‌ها رسیدگی می‌شد.

مدتی گذشت و یک روز صبح طناب ابریشمین تکان خورد و زنگ‌های آویخته بیشتر از همیشه صدا کرد. خسرو گفت: «بروید دادخواه را بیاورید.»

فرمان‌بران رفتند، دیدند هیچ‌کس در میدان نیست ولی یک الاغ رنجور و برهنه در کنار زنجیر ایستاده و گردن زخم دار خود را به زنجیر می‌کشد و تن خود را می‌خاراند. گفتند: «عجب خر احمقی است که آمده اینجا با زنجیر عدالت بازی می‌کند.» الاغ را ازآنجا دور کردند و برگشتند گفتند: «هیچ‌کسی در میدان نیست.»
خسرو گفت: «اینک زنگ‌ها به صدا درآمده بود و شما می‌گویید هیچ‌کس نیست؟»

گفتند: «نه هیچ‌کس نبود ولی یک الاغ که پشتش زخم داشتن خود را با زنجیر می‌خارانید.» خسرو پرسید: «الاغ مال کی بود؟» گفتند: «خری بی‌صاحب بود و کسی همراهش نبود.»

بزرگمهرِ حکیم حاضر بود؛ گفت: «خوب، اگر این الاغ صاحب داشت و پالان داشت و طویله داشت و خوراک داشت و کسی همراهش بود که به زنجیر کاری نداشت. ناچار شکایتی دارد. خوب است الاغ را بیاورید تا معلوم شود که چرا صاحبی ندارد.»

فرمان‌بران درحالی‌که می‌خندیدند رفتند و طنابی به گردن خر بستند و او را کشان‌کشان به بارگاه آوردند. خسرو نگاهی به الاغ انداخت و به وزیر گفت: «خوب، بزرگمهر، حالا که چنین است بگو ببینم این الاغ چه می‌خواهد.»

بزرگمهر جواب داد: «این الاغ می‌گوید من چند سال در خانه ارباب خودم رنج بردم و از زمان جوانی تا حالا که به پیری رسیده‌ام هرروز کار کرده‌ام. هیچ‌وقت برای مصاحبم الاغ بدی نبوده‌ام، درباره خوراک حرفی نزده‌ام، هر باری که بر پشتم گذاشته‌اند کشیده‌ام و هر جا دستور داده‌اند رفته‌ام و هر چه پیشم گذاشته‌اند خورده‌ام. اما حالا مدتی است پیر و شکسته شده‌ام و دیگر آن نیروی جوانی را ندارم و از بس بارهای سنگین بارم کرده‌اند پشتم زخم شده و کم‌کم از وقتی فهمیده‌اند نمی‌توانم خوب بار بکشم از خوراک و آب‌وعلف من کم گذاشته‌اند و در اثر کم‌خوراکی بیمار و لاغر شده‌ام، امروز هم از طویله و خانه و زندگی‌ام بیرونم کرده‌اند و حالا نه شب خانه‌ای دارم که آسایش کنم و نه خوراکی دارم که بخورم و چون هیچ گناهی و تقصیری ندارم خودم را مظلوم می‌دانم.»

حاضران خندیدند و گفتند: «راستی اگر این خر زبان داشت همین چیزها را می‌گفت.» پس خر را به طویله بردند و جو و کاه دادند و خسرو دستور داد صاحب خر را پیدا کنند و حاضر کنند.

جارچی در شهر آواز در داد: «حکم حکم شاه است، هر کس الاغی به این نشانی گم کرده یا در شهر رها کرده است باید فردا برای کار مهمی در دیوان عدالت حاضر شود و اگر حاضر شود فایده خواهد برد وگرنه شناخته خواهد شد و گناهکار خواهد بود. وای بر کسی که فرمان خسرو را بشنود و فرمان نبرد.»

مرد آسیابانی که صاحب خر بود آن را شنید و فردا صبح در بارگاه حاضر شد و خودش را معرفی کرد. خسرو از او پرسید: «این خر را چرا در شهر رها کرده‌ای؟»

آسیابان جواب داد: «این الاغ پیر و بیمار شده و دیگر نمی‌تواند کار کند؛ من هم مردی تهی‌دستم و نمی‌توانم کاه و جو او را بدهم. حالا هم الاغی ندارم که با آن کارهای آسیاب را بکنم و خود را گناهکار نمی‌دانم و عذر من ناتوانی و نداری است.»
خسرو گفت: «اما اگر ما یک الاغ سالم و جوان به تو ببخشیم تا به کارهایت برسی و برای این الاغ پیر هم کاه و جو به تو بدهیم آیا حاضری الاغ را نگاهداری کنی و تیمار کنی و زخم‌هایش را خوب کنی و بگذاری در طویله‌ای که جوانی خود را به سر برده استراحت کند؟»

آسیابان گفت: «چرا حاضر نباشم، البته که حاضرم.» و از بس خوشحال شده بود این حرف هم از زبانش پرید و در دنبال حرف خود گفت: «او را تیمار می‌کنم، زخم‌هایش را هم خوب می‌کنم و اگر کاه و جو باشد حتی حاضرم سواددارش هم کنم.»

حاضران از شنیدن این حرف به خنده افتادند و فهمیدند از روی خوشحالی این حرف را می‌زند. خسرو دستور داد یک خر چابک به آسیابان ببخشند و برای هر شش ماه خوراک الاغ پیر هم کاه و جو به او بدهند و قرار شد الاغ پیر را هم همراه ببرد، معالجه کند و تیمار کند و شش ماه بعد نتیجه را خبر بدهد و اگر دستور را درست رفتار کرده بود انعام بگیرد و بازهم کاه و جو برای آن‌ها دریافت کند.

وقتی پیرمرد از در خارج می‌شد خسرو به شوخی به او گفت: «فراموش نشود که قرار شد سواددارش هم بکنی.» و باز چاکران خندیدند و پیرمرد خسرو را دعا گفت و رفت. اما بعد آسیابان پیش خود فکر کرد «عجب حرفی زدم، الاغ که سواددار نمی‌شود و حالا شش ماه دیگر جواب خسرو را چه بدهم.»

آسیابان ساده‌دل آمد به خانه و بااینکه کارش روبه‌راه شده بود چون شوخی خسرو را جدی گرفته بود دائم در فکر بود و می‌ترسید که شش ماه بعد بی‌سواد بودن الاغ را از او ایراد بگیرند.

آسیابان دختری داشت باهوش و درس‌خوانده. وقتی پدرش را متفکر و غمگین دید علت را پرسید و پدر موضوع سواددار کردن الاغ را گفت و برای اینکه دخترش ترس او را بیجا نداند. قدری هم موضوع را لفت‌ولعاب داد و گفت: «خلاصه گفته‌اند اگر خر سواددار نشود بیچاره‌مان می‌کنند و اگر سواددار بشود صد سکه طلا جایزه می‌دهند.»

دختر گفت: «نه پدر هیچ‌وقت چنین ظلمی نمی‌کنند که سواددار نبودن الاغ را ایراد بگیرند. اما حالا که چنین قولی داده‌ای سواددار شدن الاغ با من، من از امروز به او درس می‌دهم و درست سر شش ماه می‌توانی الاغ سواددار را به حضور خسرو ببری تا امتحان پس بدهد. آن‌وقت جایزه‌اش مال من. اگر هم سواددار نشد جوابش را من می‌دهم، اما شرطش این است که از امروز خوراک الاغ به عهده من باشد.»

آسیابان ‌هم خوشحال شد و قبول کرد و قرار شد خوراک دادن الاغ, به عهده دختر باشد.
آن‌وقت دختر آسیابان پنهانی دو جلد دفتر بزرگ درست کرد که هرکدام ده ورق داشت و به‌جای کاغذ، ورق‌های آن از چرم سفید و محکم بود و هر دو یک اندازه و یک‌شکل بود و روی صفحه‌های آن چیزهایی نوشت و یکی را برای امتحان کنار گذاشت و یکی را هم برای عادت دادن الاغ دم دست گذاشت.

دختر کارش این بود که روزها به الاغ خوراک دیر می‌داد تا خوب گرسنه شود آن‌وقت لابه‌لای ورق‌های چرمی دفتر را جو می‌ریخت و صفحه اول آن را جلو الاغ می‌گذاشت، الاغ جوها را می‌خورد و چون گرسنه بود و بوی جو می‌شنید با پوز خود یک ورق چرمی را کنار می‌زد و جوهای زیر آن را می‌خورد و بازهم صفحه دیگر را با پوز خود ورق می‌زد و جوهای زیر آن را می‌خورد.

دختر آسیابان در مدت شش ماه هر چه خوراک به خر می‌داد همین‌طور لای ورق‌های دفتر می‌ریخت و خر هم یاد گرفته بود که دفتر چرمی را ورق بزند و جو بخورد و بعد از شش ماه الاغ کاملاً عادت کرده بود که خوراک خود را لای ورق‌های کتاب پیدا کند. وقتی سر شش ماه شد دختر آسیابان به پدرش گفت: «الاغ سواددار برای امتحان حاضر است و این کتاب را می‌تواند بخواند، این کتاب چرمی کتاب مخصوص الاغ است.» دفتر نو را که پاکیزه مانده بود به پدر داد و شب هم الاغ را گرسنه نگاه داشت و فردا صبح آسیابان الاغ را با کتابش برداشت و به بارگاه خسرو آمد و گفت: «من همان آسیابانم. اینک امروز روز وعده است، زخم‌های الاغ را معالجه کرده‌ام، تیمارش هم کرده‌ام و سواد هم یادش داده‌ام و آمده‌ام جایزه بگیرم.»

حاضران خندیدند و بزرگمهر و خسرو انوشیروان‌ هم از این حرف تعجب کردند و گفتند: «چطور سواد یادش داده‌ای؟»

آسیابان گفت: «اینک در حضور خودتان او را امتحان کنید، این الاغ است این هم کتابش است که می‌تواند بخواند.»

مرد آسیابان کتاب را باز کرد و صفحه اولش را جلو الاغ گذاشت و الاغ گرسنه در جستجوی گاه و جو برحسب عادتی که داشت تند تند کتاب را ورق زد تا به آخر رسید و وقتی دید از کاه و جو خبری نیست عرعر خود را سر داد.

همه حاضران از دیدن این وضع به خنده افتادند و خسرو از زیرکی و هوشیاری آسیابان که در تربیت خر به کار برده بود خوشحال شد و جایزه‌ای را که وعده کرده بود به مرد آسیابان دادند و آسیابان خوشحال به خانه برگشت.

مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)

مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)

قصه آموزنده‌ی ماهی‌خوار توبه‌کار

روزی بود و روزگاری بود. یک مرغ ماهی‌خوار بود که پیر شده بود و چون از زرنگی و چابکی افتاده بود دیگر نمی‌توانست زود زود ماهی بگیرد. مدت‌ها کنار جویباری بی‌حرکت می‌نشست و انتظار می‌کشید تا ماهی‌ها به نزدیک او برسند. اما همین‌که می‌خواست آن‌ها را غافلگیر کند، تا به خودش می‌جنبید و خود را آماده حمله می‌کرد ماهی‌ها فرار می‌کردند. کم‌کم از بی خوراکی لاغر و رنجور شده بود و فهمید که دیگر نمی‌تواند به تردستی و زور خود بنازد و با خودش قرار گذاشت که وضع رفتار خود را تغییر بدهد.

این بود که یک روز آمد کنار جویبار، همان‌جا که همیشه ماهی می‌گرفت خوابید و گردن خود را آویزان کرد و بنا کرد زیر لب دعا خواندن و زاری کردن که: «خدایا خداوندا مرا ببخش، این بنده روسیاه گناهکار را ببخش، خدایا من به ماهی‌های بیچاره رحم نکردم اما تو به من رحم کن و توبه‌ام را قبول کن…» و ازاین‌گونه حرف‌ها…

ماهی‌خوار همان‌طور که خوابیده بود و توی آب نگاه می‌کرد این حرف‌ها را زمزمه می‌کرد تا اینکه یک ماهی که ازآنجا می‌گذشت صدایش را شنید. ماهی خوب گوش داد و دید مرغ ماهی‌خوار است که آنجا خوابیده و دارد مناجات می‌کند و دیگر مانند همیشه در کمین ماهی‌ها نیست.

ماهی جرئتی به خود داد و پیش‌تر آمد و دید که ماهی‌خوار بازهم توجهی به او ندارد و دارد با خودش حرف می‌زند. این بود که ماهی او را صدا زد و پرسید: «چه شده؟ چرا گربه و زاری می‌کنی؟ مگر بلایی به سرت آمده؟»

ماهی‌خوار جواب داد: «اگر بلایی از آسمان بر سرم آمده بود باز بهتر بود. اما من خودم بلا را به خود خریده‌ام، من دیگر پیر شده‌ام، گوش‌هایم درست نمی‌شنود، چشم‌هایم خوب نمی‌بیند، زانوهایم می‌لرزد و از بس به ماهی‌ها بدی کرده‌ام امروز یار و یاوری و پرستاری هم ندارم، همه مرا مرغ گناهکار و مردم‌آزار می‌دانند، همه از من می‌ترسند و حالا که می‌بینم نزدیک است عمرم تمام بشود از بدی‌های خود شرم دارم و از خدا آمرزش می‌خواهم.»

ماهی کمی دلش سوخت. ولی از کینه‌ای که داشت گفت: «راست می‌گویی، خیلی در حق ماهی‌ها ظلم کرده‌ای. تا موقعی که جوان بودی فقط به فکر خوشی خودت بودی و خیال می‌کردی هرچه از هر جا به دستت افتاد باید بخوری، چرا مرغ‌های دیگر این کار را نمی‌کنند؟ مگر مرغ در صحرا کم است و مگر روزی حلال کم است که می‌آمدی ماهی‌های بیچاره را می‌گرفتی؟ اما خوب، حالا هم زیاد غصه نخور، اگر به‌راستی پشیمان شده باشی و دیگر مردم‌آزاری نکنی خدا خودش تو را می‌بخشد.»
ماهی‌خوار گفت: «بله خدا می‌بخشد. اما خدا حق خودش را می‌بخشد حق مردم را که نمی‌تواند ببخشد. من از روی نادانی به ماهی‌ها بدی کرده‌ام، الآن ماهی‌های زیادی توی آب هستند که من پدر یا پسر یا دختر یا عمه و خاله آن‌ها را خورده‌ام و آن‌ها مرا نمی‌بخشند، من از این می‌ترسم که آن‌ها از گناه من صرف‌نظر نکنند و روز قیامت گرفتار شوم.»

ماهی گفت: «خوب، حالا می‌خواهی چه‌کار کنی، آیا می‌خواهی دوباره آن ماهی‌ها را زنده کنی و تحویل بدهی؟»

ماهی‌خوار گفت: «نه، این کار را نمی‌توانم. ولی امروز برای همین به اینجا آمدم که به ماهی‌ها پیغام بدهم، همه بیایند و جمع شوند تا من عذری که دارم بگویم و از آن‌ها طلب عفو کنم، آن‌وقت اگر قبول کردند آن‌قدر از صحرا برایشان گندم و برنج و میوه و خوراکی بیاورم تا حق آن‌ها ادا شود و عوض بدی‌های گذشته خوبی‌های بسیار بکنم تا ایشان از من راضی شوند.»

ماهی حرف‌های ماهی‌خوار را باور کرد و گفت: «حالا که این‌طور است من می‌روم این خبر را می‌برم و جوابش را می‌آورم.»

ماهی رفت چند تا از ماهی‌ها را صدا زد و گفت: «یک مرغ ماهی‌خوار آمده لب آب و می‌گوید توبه کرده و می‌خواهد از همه عذرخواهی کند و خون‌بهای عزیزان ما را بدهد تا خدا او را ببخشد. حالا بیایید برویم تا عذرخواهی کند.»

ماهی‌ها گفتند: «اگر راست بگوید و به‌راستی پشیمان شده باشد حرفی است، اما خیلی مشکل است کسی که یک‌عمری مردم‌آزاری کرده و خون و مال مردم را خورده و عادت کرده، حالا به این آسانی دست از کارهای زشت خود بردارد. اصلاً مرغ ماهی‌خوار همیشه مرغ ماهی‌خوار است. ما این حرف‌ها را باور نمی‌کنیم.»

ماهی گفت: «نه، کینه نداشته باشید. وقتی کسی پشیمان شد و توبه کرد باید توبه‌اش را قبول کرد وگرنه وقتی از بخشش مأیوس بشود دوباره لج می‌کند و مردم‌آزاری را از سر می‌گیرد و آن‌وقت ما هم گناه داریم که برای توبه کردن به او کمک نکرده‌ایم.»

ماهی‌ها گفتند: «تو هنوز مردم را نمی‌شناسی. توبه و پشیمانی آن است که وقتی کسی توانایی دارد بدی نکند وگرنه وقتی کسی زور مردم‌آزاری ندارد توبه‌اش توبه نیست، این توبه یک‌جور حیله است که باز یک‌طور دیگر استفاده کند، همه گناهکارها وقتی پیر می‌شوند توبه می‌کنند و همان حرف‌هایی را که در زمان جوانی از پیرها قبول نمی‌کردند همان حرف‌ها را می‌زنند، چطور ماهی‌خوار تا حالا نمی‌دانست این کارها گناه دارد و حالا که پایش لب گور است حالا فهمید؟»
ماهی گفت: «حالا بعد از همه این حرف‌ها آیا اگر همه جمع شویم و او عذرخواهی کند و گناهان خود را پاک کند چه عیبی دارد؟»

ماهی‌ها جواب دادند: «عیبش این است که ما حرف ماهی‌خوار را باور نمی‌کنیم و فکر می‌کنیم این هم یک‌جور حیله است که می‌خواهد ما را به دام بیندازد. ولی اگر تو خیلی دلت می‌سوزد برو به او بگو ماهی‌ها می‌گویند سخنرانی و عذرخواهی لازم نیست، توبه کردن هم جنجال و هیاهو نمی‌خواهد، تو اگر راست می‌گویی تا آخر عمرت ماهی نگیر ما از تو راضی هستیم. گندم و برنج هم خودت بخور که از گرسنگی نمیری.»

ماهی که دلش به حال ماهی‌خوار سوخته بود برگشت و به ماهی‌خوار گفت: «من رفتم و پیغام تو را بردم. راستش این است که ماهی‌ها به تو اعتماد ندارند و می‌گویند اگر تا آخر عمر دیگر ماهی‌ها را اذیت نکنی از تو راضی می‌شوند و دیگر آمدن آن‌ها پیش تو لازم نیست.» و ماهی‌خوار شروع کرد به گربه کردن و گفت: «دیدی من چقدر بدبختم که حالا هم که توبه کرده‌ام باور نمی‌کنند، من این درد دل را به کجا ببرم و به چه کسی بگویم که مردم حتی یک پیر پشیمان را هم نمی‌بخشند. ای‌وای که چه دوره‌ای و چه روزگاری شده! هیچ‌کس حرف هیچ‌کس را باور نمی‌کند، می‌بینی مردم چقدر بی‌انصاف شده‌اند، آن‌ها خودشان قبول دارند که من زور مردم‌آزاری ندارم. ولی بازهم حاضر نمی‌شوند با من روبرو شوند و دو کلمه حرف مرا بشنوند، من اگر می‌خواستم ماهی بگیرم که دیگر این عجز و التماس لازم نبود.»

ماهی بیشتر متأثر شد و گفت: «راست می‌گویی. من هم هیچ‌وقت ندیدم مرغ ماهی‌خوار این‌طور به ماهی‌ها احترام بگذارد. معلوم است که نیت بدی نداری. ولی خوب، ماهی‌ها احتیاط می‌کنند، مارگزیده از ریسمان سیاه‌وسفید می‌ترسد.»

ماهی‌خوار گفت: «معلوم است که تو ماهی چیزفهمی هستی و خوب به درد دل من می‌رسی، اگر همه مثل تو بودند دنیا گلستان می‌شد. حالا برای اینکه خوب خاطرجمع بشوند، من در اینجا در حضور تو قسم می‌خورم و خدا را شاهد می‌گیرم که هیچ قصد بدی ندارم و فقط می‌خواهم چند کلمه با ماهی‌ها حرف بزنم تا این عقده از دلم بیرون برود و راحت باشم، حالا خوب شد؟ قسم هم خوردم.»
ماهی گفت: «من پیغام تو را بردم و جواب را آوردم، اما آن‌ها از هیکل تو وحشت دارند، از گردن بلند و نوک دراز تو می‌ترسند، چه باید کرد، آن‌ها می‌گویند ما و ماهی‌خوار از جنس هم نیستیم و ماهی خوراک ماهی‌خوار است و کسی که عقل دارد با ناجنس راه نمی‌رود. زیرا ممکن است ناگهان طبیعت ماهی‌خواری تو به جنبش بیاید و کار خود را بکند.»

ماهی‌خوار گفت: «خوب، یک کار می‌کنیم از همه کارها بهتر، تو که با باانصافی هستی برو از ته آب یک رشته از آن علف‌های محکم بیار تا بگویم چه باید کرد.»

ماهی رفت یک رشته دراز علف آورد.

ماهی‌خوار گفت: «حالا من سرم را می‌گذارم کنار جوی آب، تو هم این رشته را بیار و محکم بر گلوی من ببند که اصلاً هیچ ماهی نتواند از گلوی من پایین برود و فقط دهان من برای حرف زدن آزاد باشد، آن‌وقت برو ماهی‌ها را خبر کن تا بیایند و با خاطرجمع و خیال راحت به حرف‌های من گوش بدهند. من هم عذرخواهی کنم و توبه خود را بگویم و بعد بروم خوراک‌ها را بیاورم توی آب بریزم و بدانیم که در این چند روز عمر باقیمانده دیگر ما باهم یکرنگ و مهربان هستیم.»

ماهی فکری کرد و با خود گفت: «بد نیست، دیگر هیچ بهانه‌ای باقی نمی‌ماند، گردنش را محکم می‌بندم و بعد ماهی‌ها بی ترس و واهمه می‌آیند باهم آشتی می‌کنند و بعد ما و او هر دو طرف راحت می‌شویم، ثواب هم دارد.» ماهی رشته را برداشت و آمد که گردن ماهی‌خوار را ببندد ماهی‌خوار هم فرصت را غنیمت شمرد و ماهی را گرفت و خورد و قدری هم آب رویش خورد و زیر لب گفت: «خوب، این خوراک امروزمان، تا فردا هم خدا بزرگ است. شاید بازهم یک ماهی احمق پیدا شود و حرف ما را باور کند.»

قصه آموزنده‌ی موش و مار

روزی بود و روزگاری بود. یک موش جوان بود که از صحرا به ده آمده و پس از جستجو، راه مطبخ خانه کدخدا را پیدا کرده بود و چون چند روز خوراک خود را به‌تنهایی به دست آورده بود حساب زندگی خود را از پدر و مادرش که در صحرا زندگی می‌کردند جدا کرده بود. اما پس از چند روز صاحب‌خانه از وجود موش باخبر شده بود و برای گرفتار کردن موش تله‌ای گذاشته بود.

یک‌شب که در آشپزخانه صدای آمدورفتی نمی‌آمد موش جوان از سوراخ بیرون آمد و بوی خوراک خوشمزه‌ای به دماغش خورد. وقتی کمی بیشتر رفت دید یک جعبه توری و به قول خود موش «اتاقک پنجره سیمی» در گوشه‌ای گذاشته و یک مغز گردوی بوداده در وسط آن آویزان است و فهمید که بوی اشتهاآور از همان مغز گردو است. چون موش جوان هرگز در هیچ آشپزخانه‌ای ظرف خوراک آن طوری ندیده بود و مادرش هم به او سفارش کرده بود که همیشه از جاهای غریب و چیزهای ندیده و نشناخته پرهیز کند اطراف آن را خوب نگاه کرد و به دیوار اتاقک دست زد و دید محکم است و تکان نمی‌خورد و چون بوی مغز گردوی نیم‌سوخته دلش را برده بود از آن‌طرف که درِ جعبه باز بود وارد شد. آهسته‌آهسته پیش رفت و قدری سیم‌ها و دیوارها را تکان داد و وقتی خاطرجمع شد که خطری در میان نیست راحت در وسط جعبه نشست و شروع به خوردن مغز گردو کرد.

همین‌که موش مغز گردو را به دندان گرفت، ناگهان صدای وحشتناکی برخاست و اتاقک مانند موقع زمین‌لرزه تکان خورد و دم موش در تله گیر کرد. موش از ترس و درد جیرجیری کرد و خود را به خارج پرتاب کرد. خوب شد که فقط کمی از دم موش گیر کرده بود و سر دمش زخم شد اما توانست خود را از تله آزاد کند.

موش جوان گریه‌کنان و وحشت‌زده خود را به خانه مادرش رسانید و شرح‌حال را گفت و پرسید: «این جعبه لعنتی چگونه چیزی است؟ و مادرش دم او را چرب کرد و گفت: «این‌که تو می‌گویی تله‌موش بوده. آدم‌ها مخصوصاً خوراک‌های خوشمزه و خوشبو را توی آن می‌گذارند تا موش‌ها را در تله بیندازند. نگفتم در جاهای غریب و در برابر چیزهای ندیده و نشناخته احتیاط کن؟»

موش جوان گفت: «چرا، سفارش کرده بودی. اما اگر من بخواهم از همه‌چیز بترسم که هیچ‌وقت نمی‌توانم زندگی کنم. زندگی پر از خطر است و اگر کسی بخواهد از خطر بترسد باید پایش را روبه‌قبله دراز کند و بمیرد. چیزی که هست من هرگز تله‌موش را ندیده بودم. فقط اسم آن را شنیده بودم و حالا دیگر تله را هر جا ببینم می‌شناسم،»

مادرش گفت: «نه فرزند، هنوز تله‌موش را نمی‌شناسی، تله‌موش هزار جور است. تو تازه یک‌جورش را دیده‌ای و هرکسی تا آخر عمرش هرروز باید چیزهای تازه ببیند و هرروز چیز تازه‌ای یاد بگیرد، هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که من بعدازاین اشتباه نمی‌کنم یا بعد از این همه‌چیز و همه‌کس را می‌شناسم. اما سلامت در قناعت است. اگر از خوراک پخته و آماده چشم بپوشی و به گندم و برنج خام و خوراک ساده قناعت کنی و همین‌جا بمانی خطرش کمتر است و خیالت راحت‌تر است.»

موش جوان گفت: «بسیار خوب، فهمیدم که تله هزار جور است. این را قبول دارم که باید حواس خود را بیشتر جمع کنم، اما قناعت؟ من این کلمه را نمی‌پسندم، اگر بنا بود همه به قوت بخورونمیر قناعت کنند هنوز آدم‌ها هم در غارهای کوه زندگی می‌کردند و گندمِ آرد نکرده می‌خوردند. من عقیده دارم که همیشه باید کوشش کرد و زندگی بهتر و خوش‌تر را جستجو کرد، یک‌بار گربه در کمین است، یک‌بار هم تله در سر راه است. بسیار خوب، همیشه که این‌طور نیست، دنیا که همه‌اش تله‌موش نیست و همه‌اش گربه نیست، چیزهای خوب هم دارد و یقین داشته باش دیگر در تله نمی‌افتم.» موش جوان این را گفت و از مادرش خداحافظی کرد و راه خانه کدخدا را پیش گرفت.
چند روز دیگر آنجا ماند و تله‌موش را می‌شناخت و از آن پرهیز می‌کرد تا اینکه یک روز از پشت دیوار خانه صدای پایی شنید و دانست که از آن‌طرف هم خبری هست. کنج خانه را سوراخ کرد و به انبار سر درآورد. انبار خانه کدخدا اتاق بزرگی بود که رفت‌وآمد در آن کمتر بود و خوراک‌های گوناگون بیشتر و از طرفی به باغ هم راه داشت. ازآن‌پس، موش زندگی آسوده و خوشی پیدا کرده بود. سوراخ خانه‌ی خود را با چند سوراخ دیگر وصل کرد و خانه‌ای وسیع و مرتب شد. ازیک‌طرف به مطبخ و ازیک‌طرف به انبار و باغ راه داشت و مدتی در آن خانه به‌راحتی به سر می‌برد. از تکه‌های پارچه، فرش و بالش ساخته بود و در گوشه‌های سوراخ انبارهای کوچکی فراهم آورده و برای روز مبادا گندم و برنج ذخیره کرده بود. گاهی در باغ گردش می‌کرد و گاه در انبار خلوت آواز می‌خواند و گاه در سوراخ استراحت می‌کرد و برای خودش شده بود یک موش خوش‌گذران و دیگر هیچ غصه‌ای نداشت.

اما رسم دنیا این است که زحمت و راحتش همیشگی نیست و زندگی همیشه پر از تصادف‌ها و پیشامدهای خوب و بد است. موش هم یک روز بعدازظهر به چنین پیشامدی گرفتار شد

آن روز یک مار سیاه وحشتناک از صحرا رمیده بود و به باغ رسیده بود و در انبار چریده بود و خوراک‌ها را چشیده بود و سوراخ موش را دیده بود و در آن خزیده بود و جایگاه موش را پسندیده بود و در آنجا خوابیده بود که موش سر رسید و مار را در خوابگاه خود خفته یافت.

موش خیلی ترسید و چون جرئت نزدیک شدن نداشت چاره‌ای جز صبر کردن ندید. ساعتی اینجاوآنجا صبر کرد تا مار از خواب بیدار شد و به‌طرف انبار به راه افتاد. موش خود را در پشت یک کیسه برنج مخفی کرد تا مار به‌طرف باغ رفت. آن‌وقت موش وارد شد و دید خانه‌اش دست نخورده است و می‌خواست بخوابد اما دل توی دلش نبود و از ترس خوابش نمی‌برد. ترسش هم بیجا نبود چون ساعتی بعد دوباره صدای خش‌خش آمدن مار را شنید.

موش در گوشه‌ای پنهان شد. مار هم آمد دوباره همان‌جا روی بستر موش چنبره زد و نشست. چون فهمیده بود که آنجا محل آسایش است. هم نزدیک باغ است، هم خوراک، فراوان است، هم سوراخی امن است و گویی می‌خواست همیشه در آنجا منزل کند.

موش وقتی وضع را این‌طور دید رفت به خانه مادرش و شرح‌حال واگفت و از مادر کمک خواست.

مادر موش گفت: «به نظرم پا را از گلیم خود درازتر کرده‌ای و به مردم خیلی ظلم کرده‌ای و خواست خدا چنین است که خانه ظلم، آباد نمی‌ماند. به عقیده من باید از مردم‌آزاری توبه کنی و خانه را به مار واگذاری و این دفعه گوشه دیگر بگیری و به انبار مردم دست‌درازی نکنی و با قناعت زندگی کنی.»

موش گفت: «نه مادر جان، هیچ ظلمی نکرده‌ام، نه کسی را کشته‌ام، نه خانه کسی را خراب کرده‌ام، نه مال کسی را برده‌ام، نه آزاری به کسی رسانیده‌ام. مگر من یک شکم بیشتر دارم و از یک موش بیشتر می‌خورم؟ چطور است که وقتی قطار شتر با بارهای گندم و برنج می‌آید در خانه صاحب انبار، بارش را زمین می‌گذارد اما وقتی مار جان‌شکار می‌آید به خانه من وارد می‌شود؟ به عقیده من آن مار یک تصادف است و باید علاجش را کرد.»
مادر موش گفت: «هرچه هست بلایی رسیده و باید با آن ساخت. اگر بخواهی ما بیاییم با مار بجنگیم از عقل دور است. صدتا موش نمی‌توانند با یک مار بجنگند و وقتی دشمن قوی باشد باید صبر کرد تا بلایی بر سرش بیاید.»

موش جوان گفت: «چی‌چی را صبر کنم، شاید هیچ‌وقت بلایی به سرش نیاید، من هم که نمی‌توانم خانه و زندگی‌ام را رها کنم و بروم. اگر این‌طور باشد فردا همه مارها خانه موش‌ها را ویران خواهند کرد. من اگر شده خودم را هم به کشتن بدهم یا مار را از خانه بیرون می‌کنم یا خانه را بر سر مار خراب می‌کنم. چطور ما می‌توانیم آدم‌های به این بزرگی را از دست خود عاجز کنیم آن‌وقت نمی‌توانیم مار به این کوچکی را از خانه بیرون کنیم؟»

مادر موش گفت: «حق با تو است. من هم می‌خواستم دل‌وجرئت تو را آزمایش کنم، اما این را بدان که مار را صاحب‌خانه باید بکشد و تو نباید جان خود را به خطر بیندازی.»

موش جوان گفت: «من که نمی‌توانم بروم خودم را به صاحب‌خانه نشان بدهم. او دشمن من هم هست.»

مادر موش گفت: «نه. دشمنی موش با دشمنی مار تفاوت دارد. موش فقط به آش و نان مردم صدمه می‌زند اما مار به جان مردم صدمه می‌زند و مردم همیشه اول با دشمن ضعیف‌تر مدارا می‌کنند تا دشمن قویی‌تر را از میان بردارند. تازه، من نمی‌گویم بروی با صاحب‌خانه رفیق بشوی و درد دل کنی، همین اندازه که بتوانی مار را به باغبان نشان بدهی باغبان او را نابود می‌کند. اما بازهم اول باید مار را نصیحت کنی. اگر رفت که بهتر اگر نرفت آن‌وقت جانش را به خطر بیندازی. چون‌که جان هرکسی برای خودش عزیز است و همیشه باید انصاف داشت. شاید مار هم انصاف داشته باشد و وقتی فهمید خانه مال تو است برود.»

موش جوان گفت: «فهمیدم، برای همین آمدم که مشورت کنم تا راه درست را پیدا کنم. وگرنه هنوز خود را به مار نشان نداده‌ام. حالا می‌روم و چون زور ندارم، یا با نصیحت یا با تدبیر شر او را از سر خود دفع می‌کنم.»

موش شب را در خانه مادرش ماند و همه فکرهایش را جمع کرد و صبح زود روانه شد. وقتی به خانه رسید از پشت روزنه‌ای که مار نمی‌توانست از آن بگذرد نگاه کرد و دید مار در خوابگاه خفته است. موش او را صدا زد و گفت: «ای مار، همان‌جا که هستی راحت باش، چند کلمه حرف دارم! بشنو، و اگر جوابی داری بگو تا تکلیف خود را بدانم.»

مار که صدای موشی را شنید ازآنجاکه به قدرت خود مغرور بود به‌طور مسخره جواب داد: «حالا دیگر بیا و آقای موش را ببین که موی دماغ ما شده! خوب، فرمایش خودتان را بفرمایید.»

موش گفت: «ای مار توانا، این جایگاه که تو خوابیده‌ای خانه من است. تو دیروز از راه دور رسیده بودی و من فرض کردم که مهمان من هستی. اما چون ما از جنس هم نیستیم و نمی‌توانیم در یکجا زندگی کنیم ناچار خواهش می‌کنم خانه‌ام را به خودم واگذاری و به‌جای دیگری بروی. چون‌که هرکسی حق دارد در خانه خود آسایش داشته باشد.»

مار شروع کرد به خندیدن و جواب داد: «عجب، عجب، این جمله‌ها را از توی کدام کتاب خوانده‌ای و از بر کرده‌ای؟ موش نیم‌وجبی را ببین چه‌حرف‌های بزرگ بزرگی می‌زند. حالا جوابت را هم با همان وضع قلمبه‌سلمبه بشنو: «ای موش ناتوان، این جایگاه که من خوابیده‌ام جایگاه خودم است، و من تا عمر دارم همین‌جا منزل خواهم داشت و چون من از موش ترسو بیزار هستم ناچار خواهش می‌کنم فوری دو پای دیگر هم قرض کنی و ازاینجا فرار اختیار کنی.»
موش اوقاتش تلخ شد و گفت: «مار مردم‌آزار، من که با تو شوخی ندارم، من می‌گویم مدت‌ها زحمت کشیدم و خانه و لانه درست کردم و می‌خواهم در خانه خودم راحت باشم. تو که همیشه کارت نیش زدن و مردم گزیدن است حق نداری به من ضعیف زور بگویی، باید بروی. اگر هم نروی روزگارت را سیاه می‌کنم.»

مار جواب داد: «زنده ماندیم و دیدیم که موش هم به ما گفت مردم‌آزار. بدبخت بی‌شعور! مگر خودت غیر از دزدی هنری داری یا مگر خانه ارث پدرت است یا کاری برای کسی انجام می‌دهی؟ یک سوراخی اینجا هست، چند روز تو تویش زندگی کرده‌ای حالا هم ما زندگی می‌کنیم. زیاد هم حرف بزنی یک لقمه من هستی، اگر هم دعوا داری از در خانه بیا تا حسابت را کف دستت بگذارم.»

موش گفت: «حالا که حرف حسابی نمی‌شنوی دعوا دارم؛ اما توی این سوراخ نه بلکه اگر مردی و از دعوا نمی‌ترسی فردا بعدازظهر که باغ خلوت است بیا وسط باغ، نزدیک درخت بید مجنون، تا باهم دست‌وپنجه نرم کنیم.»

مار هم بر سر غیرت آمد و گفت: «بسیار خوب، این شد حرف حسابی، حالا برو صدتا موش جمع کن با خودت بیار.»

موش رفت و در گوشه‌ای مخفی شد و مار هم بعدازظهر آمد زیر درخت بید مجنون و منتظر موش نشست. هوا گرم بود و همه‌جا را آفتاب گرفته بود و هرچه مار انتظار کشید از موش خبری نشد. نیم ساعت، یک ساعت گذشت و موش نیامد. مار با خود گفت لابد موش ترسیده و رفته است. کم‌کم مار خوابش گرفت و همان‌جا

زیر درخت بید حلقه زد و به خواب رفت.

موش در گوشه‌ای منتظر فرصت بود تا اینکه باغبان ناهار خود را خورد و در گوشه‌ای از باغ زیر درخت گردو گرفت خوابید. همین‌که باغبان خوب گرم خواب شد موش آهسته‌آهسته پیش رفت و ناگهان جستی زد روی سینه باغبان و فرار کرد. باغبان بیدار شد و چیزی ندید، با خود گفت: «لابد برگ درختی، چیزی، افتاده یا خواب دیده‌ام.» دوباره خوابید و همین‌که به خواب رفت باز موش آمد روی سینه باغبان جستی زد و خود را نشان داد و فرار کرد… یک‌بار دیگر هم باغبان را از خواب بیدار کرد.

باغبان از دست موش اوقاتش تلخ شد و بلند شد و چوب‌دستی کلفت و گره‌دار خود را به دست گرفت و دراز کشید و خود را به خواب زد تا این دفعه اگر موش بیاید او را بکشد. همین‌که دوباره باغبان در گرماگرم خواب بود موش خود را به‌پای باغبان رسانید و کف پایش را قلقلک داد و طوری که باغبان او را ببیند فرار کرد و قدری دورتر ایستاد. باغبان از جا برجست، موش به‌طرف درخت بید مجنون فرار کرد و باغبان‌ هم خشمگین دنبال او می‌دوید تا موش را بزند. موش هم خود را نشان می‌داد و گاهی آهسته و گاهی تندتر می‌رفت تا نزدیک درخت بید رسیدند و همین‌که باغبان چشمش به مار افتاد موش در سوراخی پنهان شد و با خود گفت: «حالا بفرمایید آقای مار!» باغبان ‌هم مار خفته را با چند ضرب چوب کشت و لاشه‌اش را پای درخت، زیر گل کرد و بعدازآن خوشحال به‌جای خود برگشت تا آسوده بخوابد و با خود می‌گفت: «این موش نبود که مرا از خواب بیدار کرد، فرشته آسمانی بود که جان مرا از شر مار نجات داد.» و بعدازآن در مطبخ دیگر تله‌موش هم نگذاشتند.

مطلب مشابه: قصه تصویری برای کودک؛ 7 قصه ویدیویی زیبا و قشنگ برای کودکان

مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی

قصه آموزنده‌ی درخت مراد

روزی بود و روزگاری بود. در یکی از شهرهای چین در زمان قدیم درختی بود که آن را درخت «مردم پرست» یا «درخت مراد» می‌گفتند و آن درختی بود بسیار بلند با شاخ و برگ فراوان که همیشه سبز بود و تنه آن درخت هم به‌قدری کلفت بود که بایستی شش نفر دست‌به‌دست هم بدهند تا اولی بتواند از پشت درخت، دست ششمی را بگیرد.

مردم شهر هم بت‌پرست بودند و این درخت را مانند بت می‌پرستیدند و هر هفته یک روز دور آن جمع می‌شدند و دعاهایی می‌خواندند و کسانی که حاجتی و مطلبی داشتند نذرونیاز می‌کردند و پول و جواهرات نذری را در سوراخ‌هایی که بر بالای تنه درخت بود می‌ریختند و عقیده داشتند که درخت مراد حاجت ایشان را برآورده می‌کند و مرادشان را می‌دهد.

یک روز مرد مسافری که جهانگرد و دنیادیده بود گذارش به آن شهر افتاد و دید همه درها بسته است و کوچه‌ها خلوت است و بیشتر مردم دارند از یک دروازه شهر بیرون می‌روند. مرد مسافر از کسی پرسید: «مگر امروز چه خبر است که مردم به صحرا می‌روند و شهر را تعطیل کرده‌اند؟» جواب دادند: «خبر تازه‌ای نیست، امروز روز جشن درخت مراد است و مردم برای طلب حاجت به زیارت درخت مراد رفته‌اند. مگر تو درخت مراد را نمی‌شناسی؟»

مرد مسافر گفت: «نه، من مسافرم و غریبم، تازه به این شهر وارد شده‌ام و درخت مراد را ندیده‌ام.» گفتند: «بسیار خوب، تازه آمدی خیلی خوش‌آمدی، تو هم همراه ما بیا و اگر مرادی و مطلبی داری از درخت مراد بخوام.»

مرد مسافر همراه یک دسته از مردم به راه افتاد آمد بیرون دروازه و دید در میان میدان بزرگی که زمین آن را چمن‌کاری کرده‌اند، درخت بسیار عظیمی هست و اطراف میدان در فاصله هزار قدمی درخت ساختمان‌هایی هست و بیشتر مردم شهر از زن و مرد و کوچک و بزرگ در این میدان جمع شده‌اند و غلغله و هلهله‌ای برپاشده و مردم دسته‌به‌دسته دعاهایی می‌خوانند، درخت را زیارت می‌کنند، آن را می‌بوسند و پرستش می‌کنند و از آن حاجت طلب می‌کنند.

مرد مسافر از تماشای این وضع تعجب کرد و از پیرمردی پرسید: «شما چه دینی و چه عقیده‌ای دارید؟» پیرمرد نگاه غضبناکی به مرد مسافر انداخت و جواب داد: «ما درخت مراد را می‌پرستیم، مگر نمی‌بینی و مگر تو دین نداری که این حرف را می‌زنی؟»

مرد مسافر گفت: «چرا، من هم عقیده‌ای دارم اما من مردی غریب و مسافرم و از اهل دین شما و شهر شما نیستم. آیا ممکن است مرا نزد پیشوای خودتان ببرید تا بعضی چیزها بپرسم و بفهمم؟»

پیرمرد گفت: «بیا تا تو را پیش کاهن بزرگ ببرم و او همه‌چیز را به تو خواهد گفت.»

مرد مسافر را به چادری که در گوشه میدان برپا شده بود بردند و اجازه گرفتند و او را نزد کاهن بزرگ که پیشوای مذهبی شهر بود بردند. مرد مسافر رسم ادب را به‌جا آورد و خودش را معرفی کرد و گفت: «من مردی مسافرم و غریبم و جهانگردی می‌کنم، بیشتر شهرهای دنیا و مردم دنیا را دیده‌ام و با بعضی از پیروان دین‌ها و مذهب‌ها گفتگو کرده‌ام. ولی هرگز چیزی عجیب‌تر از شهر شما و درخت مراد ندیده‌ام این است که می‌خواهم چیزهایی بپرسم و از راه و روش شما هم باخبر شوم.»

کاهن بزرگ که موهای سرش به سفیدی برف بود و پیرمردی مهربان و خوش‌زبان بود جواب داد: «از دیدار شما خوشوقتم و حاضرم تو را راهنمایی کنم. هرچه می‌خواهی بپرس.»

مرد مسافر گفت: «می‌خواهم بدانم شما چرا این درخت را می‌پرستید؟» پیر کاهن گفت: «برای اینکه این درخت، درخت مراد است و محترم و مقدس است ما هم آن را می‌پرستیم.»

مرد مسافر که می‌ترسید اگر با عقیده آن‌ها مخالفت کند او را اذیت کنند گفت: «می‌دانید که من هیچ دشمنی با شما ندارم و اگر از رفتار شما گفتگو می‌کنم علتش آن است که من دین دیگری دارم و می‌خواهم چیزهای بیشتری بفهمم، ولی بسیار تعجب می‌کنم که شما همه‌چیز را گذاشته‌اید و درخت را پرستش می‌کنید، آخر درخت که از خودش اختیاری و اراده‌ای ندارد و روح ندارد و حرف نمی‌زند و چیزی نمی‌فهمد و کاری از دستش برنمی‌آید و از خود شما عاجزتر است و اگر کسی بخواهد آن را بشکند و بسوزاند خودش را هم نمی‌تواند نگاهداری کند، چگونه از او مراد می‌خواهید و انتظار دارید که درخت برای شما کاری انجام دهد؟»
پیر کاهن جواب داد: «خیلی چیزها هست که ما نمی‌دانیم و اگر تو بخواهی این‌قدر بددل باشی که به هیچ‌چیز عقیده نداشته باشی کسانی که آفتاب و ماه و چیزهای دیگر هم می‌پرستند نمی‌توانند به تو جوابی بدهند، اما چیزی که هست این درخت را ما درست نکرده‌ایم، این درخت همیشه بوده و پدران ما آن را می‌پرستیدند ما هم می‌پرستیم، علاوه بر این، این درخت اراده دارد، حرف می‌زند و خیلی کارهای بزرگ هم از دستش برمی‌آید که از دست هیچ‌کس برنمی‌آید، این درخت حاجت مردم را روا می‌کند و هیچ درخت دیگری هم در دنیا نیست که این کارها را بکند، دیگر چه می‌خواهی؟»

مرد مسافر گفت: «ممکن است من هم حرف زدن درخت را ببینم؟» پیر کاهن گفت: «چرا ممکن نباشد، این درخت راهنمای مردم است و هرچه بخواهی به تو جواب می‌دهد. اما باید احترام آن را نگاه داری و آداب آن را بجا بیاوری و همراه ما باشی.»

مسافر گفت: «بسیار خوب، برویم چیزی از درخت بپرسیم.»

پیر کاهن همراه مسافر آمد و آدابی که می‌دانست به‌جا آورد و بعد به درخت گفت: «ای درخت مقدس، این مرد مسافر است و غریب است و می‌خواهد صدای تو را بشنود و با تو سخن بگوید.»

از درخت صدایی در آمد و گفت: «ما غریب را گرامی می‌داریم. اما تا ایمان نیاورد و به دین ما درنیاید با او سخن نمی‌گوییم، او بیگانه است و باید اول دین ما را قبول کند.»

مرد مسافر به پیر کاهن گفت: «بسیار خوب، بس است، برگردیم، حرف زدن درخت را دیدم. اما من در دنیا حیله‌بازی زیاد دیده‌ام و به این آسانی به چیزی ایمان نمی‌آورم و باید درخت را امتحان کنم، باید مقداری روغن چراغ بیاورم و درخت را روغن‌مالی کنم و آن را آتش بزنم. آن‌وقت اگر درخت آتش نگرفت و نسوخت قبول می‌کنم، یا اینکه اره می‌آورم اگر درخت را نبرید ایمان می‌آورم.»

پیر کاهن گفت: «نه، چنین امتحانی ممکن نیست. خاموش باش که اگر مردم بفهمند تو این‌قدر بددل هستی و به درخت مراد بی‌احترامی می‌کنی تو را قطعه‌قطعه خواهند کرد.»

مرد مسافر گفت: «بسیار خوب، پس من هم ایمان نمی‌آورم و مرا به خیر شما امیدی نیست. با شما هم دشمنی ندارم و چند روز در شهر شما گردش می‌کنم و می‌روم.»

مرد مسافر فهمید که درخت مراد یک رازی دارد و حیله‌ای در کارش هست، اما از مردم می‌ترسید که چیزی بگوید و مخالفتی بکند. آن روز گذشت و مردم به شهر بازگشتند و مرد مسافر فکر کرد که «خوب است شب بروم این درخت را با تبر بشکنم و راز آن را بفهمم و مردم را هم از این نادانی که گرفتار آن هستند نجات بدهم.»

نیمه‌شب که دیگر هیچ‌کس در میدان درخت مراد نبود اره‌ای و تبری به دوش گرفت‌وآمد پیش درخت و خواست درخت را بشکند و همین‌که اره را به آن کشید از صدای آن فهمید که میان درخت پوک است. پس تبر را برداشت تا تنه درخت را با تبر بشکند.

در این موقع صدایی از درخت بلند شد و گفت: «ای مرد کیستی و چه می‌خواهی، اره را برای چه آورده‌ای؟»

مسافر گفت: «اره که چیزی نیست، تبر هم دارم و می‌خواهم تو را بشکنم و از بیخ و بن براندازم.»

درخت گفت: «مگر از من چه بدی دیده‌ای که با من دشمنی داری؟» مسافر گفت: «به من بدی نکرده‌ای. اما تو مردم را فریب می‌دهی و از یاد خدا غافل می‌کنی و من می‌دانم که رازی و حیله‌ای در کار تو هست. می‌خواهم تو را رسوا کنم و مردم را از گول خوردن آسوده سازم چون می‌دانم که از تو هیچ کاری ساخته نیست و ایمانی که مردم به تو دارند از نادانی و بی‌خبری آن‌ها است.»

درخت گفت: «اشتباه می‌کنی، من درخت مردم پرستی هستم و مردم هم برای خوبی‌های من است که به من عقیده دارند. تو هم اگر حاجتی داشته باشی روا می‌کنم و اگر دست از من برداری و مرا به حال خود بگذاری هرروز صبح پیش‌ازاین که آفتاب سر از کوه برآورد یک سکه طلا به تو می‌دهم تا به‌زودی پولدار و توانگر بشوی و قدر بزرگی و بزرگواری ما را بدانی، حالا راضی شدی؟»
مرد مسافر قدری تعجب کرد و گفت: «پول را چگونه می‌دهی؟» درخت گفت: «هرروز صبح پیش از برآمدن آفتاب از دروازه شهر بیرون بیا، در طرف راست تو رودخانه‌ای هست، بر روی رودخانه پلی هست، دو طرف پل دیوارهای کوتاهی هست که پنجره‌هایی دارد. در طرف راست، ردیف اول پنجره را از بالا به پایین بشمار، در خانه چهارم یک سکه طلا هست بردار و به‌سلامت برو، هرروز همین کار را بکن تا ببینی درخت مراد چگونه مراد می‌دهد و به دشمن خودش هم خوبی می‌کند.»

مرد مسافر حیرت‌زده، اره و تبر خود را برداشت و رفت و فردا به همان نشانی سکه طلا را یافت و برداشت و با خود گفت: «اگر درخت مراد برای همه بد باشد برای ما بد نیست و مراد ما را می‌دهد تا ببینیم چه می‌شود.» روز بعد هم رفت سکه طلا را برداشت و فکر کرد که: «بد نشد، پولی به ما می‌رسد، مردم شهر هم خودشان می‌دانند، عیسی به دین خود موسی به دین خود، آنچه معلوم است مردم بدی نیستند و آزارشان به کسی نمی‌رسد. درخت مراد هم برای ما ضرری ندارد.»

هفت روز گذشت و هرروز صبح مرد مسافر پیش از آفتاب می‌رفت سکه طلای مفت را از خانه چهارم پنجره دیوار پل برمی‌داشت و می‌رفت دنبال گردش و تماشایش. اما روز هشتم که رفت از سکه طلا خبری نبود، این سوراخ را نگاه کرده آن‌یکی را جستجو کرد، خانه سوم، خانه پنجم، ردیف دوم و همه‌جا را کشت و آه در بساط نبود. آن‌وقت اوقاتش تلخ شد و گفت: «تا حالا درخت مراد به ما باج می‌داد باهم حرفی نداشتیم. اما حالا معلوم می‌شود که درخت ما را فراموش کرده است امشب می‌روم به حسابش می‌رسم.»

نیمه‌شب اره و تبر خود را برداشت و به‌طرف میدان درخت مراد به راه افتاد. آمد و آمد تا وارد میدان درخت مراد شد اما همین‌که قدم روی زمین چمن‌کاری گذاشت از دو گوشه تاریکی میدان دو نفر فریاد زدند: «آهای، سیاهی… ایست؟ بی‌حرکت! اگر از جایت تکان بخوری نابود می‌شوی!»

مرد مسافر از ترس همان‌جا ایستاد و آن دو مرد قوی‌هیکل پیش آمدند و گفتند: «دیوانه خیره‌سر، نصف شب کجا می‌روی؟»

مرد مسافر از جان خود ترسید و گفت: «می‌روم درخت را زیارت کنم.»

گفتند: «این وقت شب موقع زیارت نیست، موقع خواب است. تازه اگر هم به زیارت می‌روی اره و تبر را کجا می‌بری؟»

جواب داد: «من مردی هیزم‌شکنم و اره و تبر اسباب کار من است که همه‌جا همراه می‌برم.»

گفتند به همراه داشتن اره و تبر در حضور درخت ممنوع است. آن‌ها را همین‌جا بگذار برو مرادت را بگیر و برگرد.

ناچار مرد مسافر اره و تبر را گذاشت و تنها رفت پیش درخت و صدا زد: «ای درخت مراد.»

صدایی جواب داد: «چه می‌خواهی؟»

مسافر گفت: «من همان مرد غریبم که قرار بود هرروز صبح یک سکه طلا بگیرم و امروز سکه طلا در خانه چهارم پنجره دیوار پل نبود.»

درخت گفت: «بله، سکه طلا تمام شد و ممه را لولو برد، اگر هم جیک بزنی و به کسی از این موضوع حرف بزنی دستور می‌دهم مردم شهر، تو را ریزریز کنند، تو آدم بی‌دین و گناهکاری هستی که به ما بی‌احترامی کرده‌ای.»

مرد مسافر گفت: «پس چطور تا حالا گناهکار نبودم و حالا گناهکار شدم؟»

درخت گفت: «تا حالا غریب بودی و مسافر بودی و مهمان بودی و ما می‌خواستیم در این شهر راحت باشی و یاد خیری از ما ببری، اما حالا که می‌خواهی اینجا بمانی باید ایمان بیاوری و طمع پول هم نداشته باشی،»

مسافر گفت: «پس چرا روز اول این حرف را نزدی که تکلیف خود را همان شب اول که اره و تبر داشتم بدانم؟»

درخت گفت: «شب اول تو قصد خیر داشتی و برای خدا آمده بودی. ما هم به عقیده تو احترام گذاشتیم. زیرا عقیده هرکسی محترم است. اما حالا دین خودت را به سکه‌های طلا فروخته‌ای و برای پول آمده‌ای و مردی طمع‌کار هستی. دیگر اینکه آن روز ناشناس بودی و حالا ما تو را به مردم شهر شناسانده‌ایم. این را هم بدان که درخت مراد ریشه‌اش خیلی محکم است و توانا و هوشیار است و همان‌طور که در دوستی می‌تواند سکه طلا ببخشد هنگام دشمنی هم می‌تواند جان تو را بگیرد و اگر قصد دشمنی داشته باشی جان سالم از این شهر به درنخواهی برد. حالا خود دانی.»
مرد مسافر فهمید که دیگر زورش به درخت نمی‌رسد. زیرا نمی‌گذارند اره و تبر را همراه بیاورد. ازآنجا بازگشت، اره و تبر خود را به خانه آورد و فردا از آن شهر بیرون رفت و به جهان گردی خود ادامه داد و به شهر دیگری رسید که مردمش خداپرست بودند. روزی در آن شهر پیشوای مردم را دید که او را مرشد می‌نامیدند و ازآنچه در شهر بت‌پرستان دیده بود سخن گفت و گفت که «راز درخت مراد را نفهمیدم که چگونه حرف می‌زد و چگونه مردم را دور خودش جمع کرده بود.»

مرشد گفت: «اگر می‌خواهی بدانی راز آن خیلی ساده است: این درخت صدها سال در اینجا بوده و درختی بود، مثل همه درخت‌ها قدری بزرگ‌تر و کهن‌سال‌تر. چون تنه درخت بسیار کلفت بوده و نزدیک دروازه شهر بوده حاکم قدیم شهر از داخل شهر دالانی از زیر زمین کنده و تا میان درخت نَقب زده و میان درخت هم مثل بیشتر درخت‌های کهن‌سال پوک است. حاکم دیده‌بانی در آنجا گماشته تا وقتی جنگ می‌شود و از شهرهای دیگر لشکر دشمن به آنجا می‌آید از وضع صحرا و حرف‌های آن‌ها خبر بیاورد. یک روز مثلاً دیده‌بان توی درخت از سوراخی که بالای درخت هست با مردی دهاتی به شوخی حرف زده و گفته من درخت مراد هستم، مرد روستایی ساده‌دل باور کرده و نذرونیازی به سوراخ درخت انداخته و مراد خواسته، اتفاقاً حاجت او به تصادفی روا شده، روستایی به دیگران گفته، دیگران ‌هم باور کرده‌اند و برای درخت نذرونیاز برده‌اند، آن‌ها هم که توی درخت بوده‌اند دیده‌اند از این کار فایده می‌برند پول‌ها را گرفته‌اند و حرف‌هایی زده‌اند، کم‌کم چند نفر حیله‌گر و حقه‌باز این درخت و راهرو زیرزمینی آن را برای فریب دادن مردم در دست گرفته‌اند و پول جمع کرده‌اند و چون کسی از راز درخت و نقب زیرزمین خبر ندارد خیال کرده‌اند که درخت چیز مقدسی است، برایش نذر کرده‌اند و درد دل‌های خود به آن گفته‌اند و گاهی مراد خود را یافته‌اند، کسانی هم که درخت را در اختیار دارند توانگر و قوی شده‌اند و از این راه استفاده می‌کنند. مردم هم به پرستیدن درخت عادت کرده‌اند و پسر از پدر یاد گرفته تا به امروز رسیده. این است راز درخت مراد.»

مرد مسافر گفت: «پس چرا شب اول به من وعده سکه طلا داد و بعد مرا ترسانید.»

مرشد گفت: «سبب آن بود که تا آن روز کسی نخواسته بود درخت را بشکند و حیله‌گران راحت بودند. آن شب ترسیدند رسوا شوند و دکانشان تخته شود و به تو وعده سکه طلا دادند. هفته بعد که مردم به آنجا رفتند درخت گفت «دشمنی در شهر ما پیدا شده و شب‌ها به درخت بی‌احترامی می‌کند…، و بعدازآن شب‌ها چند نفر را آنجا گماشتند و چون دیگر از رسوایی نمی‌ترسیدند سکه طلا را ندارند. اگر هم می‌خواستی حرف بزنی کسانی که از این کار نان می‌خوردند تو را نابود می‌کردند.»

مرد مسافر گفت: «حالا فهمیدم، خوب، چرا دیگران نمی‌روند مردم شهر را باخبر کنند و درخت را رسوا کنند؟»

مرشد گفت: «مردم آن شهر نادان‌اند و به‌آسانی باور نمی‌کنند و به پرستش درخت عادت کرده‌اند و دیگران را بی‌دین و دشمن درخت مراد می‌دانند. اگر هم کسی به‌قصد دشمنی با درخت به آنجا برود باید با حاکم شهر بجنگد زیرا او کسی است که حالا صاحب درخت مراد هم هست.»

مرد مسافر دیگر حرفی نداشت. اسرار شهر بت‌پرستان را هم فهمیده بود و بازهم می‌رفت که شهرهای دیگر دنیا را ببیند.

قصه آموزنده‌ی پیاده و سوار

روزی بود و روزگاری بود. یک مرد بزاز بود که کارش جامه فروشی در دهات بود. هرچند وقت یک‌بار از شهر پارچه‌های گوناگون می‌خرید و به ده‌های اطراف می‌برد و می‌فروخت و باز به شهر می‌آمد.

یک روز این بزاز دوره‌گرد داشت از یک ده به ده دیگر می‌رفت که چندین فرسخ دور بود و وقتی از آبادی خارج شد و به راه بیابانی رسید به مردی اسب‌سوار برخورد که آهسته‌آهسته از میان راه می‌رفت. مرد بزاز که بسته پارچه‌ها را به دوش داشت بسیار خسته شده بود و وقتی دید اسب‌سوار هم آرام‌آرام می‌رود و می‌توانند باهم همراهی کنند به سوار گفت: «آقا، من خیلی خسته شده‌ام و این کوله‌بار من هم بر دوشم سنگینی می‌کند. حالا که ما هر دو از یک‌راه می‌رویم اگر ممکن باشد این بسته را نیم ساعتی روی اسب جلو خودت بگیری تا من از خستگی دربیایم. از جوانمردی تو خوشحال و دعاگو خواهم شد.»
سوار جواب داد: «نمی‌دانم عذری که دارم چطور بگویم، حق با تو است که کمک کردن به همنوع کار پسندیده‌ای است و ثواب هم دارد. اما از این متأسفم که اسب من دیشب تیمار ندیده و کاه و جو هرروزی خود را نخورده و چون تاب‌وتوان راه رفتن ندارد سربار گذاشتن روی او از بی‌انصافی است و می‌ترسم خدا را خوش نیابد.»

مرد بزاز گفت: «بله، حق با شماست.» و دیگر حرفی نزد. همین‌که چند قدم دیگر پیش رفتند ناگهان از زیر یک بته خار کنار جاده خرگوشی بیرون دوید و پا به فرار گذاشت و رفت صد قدم دورتر نشست. اسب‌سوار وقتی خرگوش را دید اسب خود را هی ‌زد و بنا کرد دنبال خرگوش تاختن؛ خرگوش دوباره شروع کرد به دویدن، او از جلو و اسب‌سوار از دنبال او رفتند تا به‌قدر دو میدان از مرد پارچه‌فروش دور شدند.

مرد بزاز وقتی دویدن اسب را دید به فکر افتاد و در دل گفت: «چه خوب شد که سوار کوله‌بار مرا نگرفت وگرنه وقتی می‌خواست اسبش را بدواند من نمی‌توانستم پیاده همراه او بروم و ممکن بود سوار هم به فکر بدی بیفتد و پارچه‌های مرا ببرد و دیگر دستم به او نرسد.»
اتفاقاً اسب‌سوار هم پس‌ازاینکه مقداری رفته بود به همین فکر افتاد و با خود گفت: «اسبی به این خوبی دارم که هیچ سواری هم نمی‌تواند به او برسد، خوب بود بسته بار بزاز را می‌گرفتم و برمی‌داشتم و می‌زدم به بیابان و می‌رفتم…»

سوار این فکر را کرد و سر اسب را برگردانید و آهسته‌آهسته برگشت تا به نزدیک مرد جامه فروش رسید و به او گفت: «خیلی معذرت می‌خواهم، تو را تنها گذاشتم و رفتم خرگوش بگیرم. آن‌هم قسمت نبود و نشد، راستی چون هنوز تا آبادی خیلی راه داریم دلم راضی نشد تنها بروم و دیدم خدا را خوش نمی‌آید که تو پیاده و خسته باشی و من هم اسب داشته باشم و به تو کمک نکنم، حالا بسته پارچه را بده تا برایت بیاورم و خودت از خستگی دربیایی. اسب هم برای این ده من بار نمی‌میرد. به منزل می‌رسد و جو می‌خورد و خستگی از تنش در می‌رود.»
مرد بزاز گفت: «از لطف تو متشکرم اما دیگر راضی به‌زحمت شما نیستم. زیرا من اشتباه کرده بودم و بعد از پیدا شدن خرگوش و دویدن اسب من هم درس خودم را یاد گرفتم که باید بار خودم را به دوش خودم بکشم و اگر کمی خسته می‌شوم در عوض خاطرم آسوده‌تر خواهد بود.»

قصه آموزنده‌ی شغال خرسوار

روزی بود و روزگاری بود. یک شغال مردم‌آزار بود که در غاری در زیر تل خاکی در کنار یک باغ انگور خانه داشت و هرروز از سوراخ راه‌آب برای انگور خوری به باغ می‌رفت و چون نمی‌توانست از رنگ و شکل انگورها بفهمد که کدام خوشه رسیده و شیرین است و کدام هنوز نرسیده و ترش است این بود که انگورها را خوشه خوشه با دهانش امتحان می‌کرد؛ هر خوشه‌ای که رسیده و شیرین بود می‌خورد و هرکدام که ترش بود با دست و دهانش له می‌کرد و پای درخت می‌ریخت. به خیال خودش کار خودش را آسان می‌کرد که دیگر فردا وقت خود را صرف آزمایش آن‌ها نکند و عقلش نمی‌رسید که انگورهای ترش هم چند روز بعد رسیده و شیرین خواهند شد.

صاحب باغ که هرروز می‌دید مقداری انگورهای شیرین خورده شده و انگورهای ترش هم له و پنجه‌کش شده از دست شغال به تنگ آمد و چند بار درصدد برآمد شغال را بزند ولی شغال تا بودن باغبان را حس می‌کرد از همان راهی که آمده بود فرار می‌کرد.

باغبان که می‌دانست شغال راه دیگری ندارد و از سوراخ راه‌آب می‌آید فکری کرد و یک تخته‌ی سنگین به انداز سوراخ راه‌آب تهیه کرد؛ یک میخ بلند هم بالای سوراخ به دیوار کوبید! نخ محکمی به تخته بست‌ و یک روز صبح زود به باغ رفت. در باغ را محکم بست، نخ را روی سیخ انداخت و تخته را بر بالای آن آویزان کرد و سر نخ را که خیلی دراز بود خودش گرفت و بی‌حرکت و بی‌صدا پشت درختی در کمین نشست. همین‌که شغال آهسته‌آهسته از سوراخ راه‌آب توی باغ رسید و هر طرف را نگاه کرد و با خیال راحت خواست به سراغ انگور برود باغبان نخ را رها کرد و تخته پایین افتاد و سوراخ راه‌آب بسته شد. آن‌وقت چوبی برداشت و دنبال شغال دوید و چون راه فرار نبود عاقبت به شغال رسید و آن‌قدر او را زد تا شغال از تاب‌وتوان افتاد. شغال وقتی دید از فرار نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود خود را به مردن زد و بی‌حرکت افتاد. باغبان چند بار لاشه شغال را به این پهلو و آن پهلو انداخت و

چون خیال کرد مرده او را با بیل برداشت و از باغ بیرون انداخت.

شغال کوفته و خسته ساعتی بی‌حرکت افتاده بود و بعد که دید از باغبان اثری نیست پای‌کشان از باغ دور شد و به سراغ گرگی که در جنگلی دورتر زندگی می‌کرد و با او آشنایی داشت رفت تا اندکی استراحت کند و به کمک گرگ از باغبان انتقام بکشد.

گرگ همین‌که شغال را به این حال‌وروز دید تعارف کرد و پرسید: «چه عجب شد که یاد ما کردی، این چه حالی است که می‌بینم، انشاء الله که بلا دور است.»

شغال سرگذشت خود را شرح داد و گفت: «حالا می‌خواهم انتقام خود را از باغبان بگیرم و تو در عالم دوستی باید به من کمک کنی.»

گرگ که نمی‌خواست جان خود را برای یک شغال به خطر بیندازد ولی می‌خواست دوستی او را برای روز مبادا نگاه دارد بنای زبان‌بازی را گذاشت و پس‌ازاینکه از دیدار شغال اظهار خوشحالی بار کرد گفت: «ای دوست عزیز، در برابر دوستی و محبت تو جان من ارزشی ندارد، من خود را به آب‌وآتش خواهم زد و پوست از تن باغبان خواهم کند، اگر باغبان از آهن و پولاد هم باشد با چنگ و دندان او را پاره‌پاره خواهیم کرد…»

در این موقع گرگ با خود فکر کرد که: «با این ترتیب دارد زیادی می‌شود. بهتر است قدری هم شغال را سرزنش کنم تا توقع زیادی از من نداشته باشد.» این بود که صدای خود را کمی آهسته کرد و با ملایمت گفت: «اما ای شغال عزیز حالا که کسی اینجا نیست و خودمانیم، راستی تو هم کمی بی‌انصافی کرده‌ای و باغبان را سر لج انداخته‌ای وگرنه خوردن چند خوشه انگور چیز مهمی نیست. تو به قول خودت یک خوشه را خورده‌ای و ده خوشه را له کرده‌ای و من بااینکه گرگم و زورم به همه می‌رسد وقتی توی گله گوسفند می‌افتم فقط یکی را می‌برم و دیگر مثل تو دوتای دیگر را بی‌جان نمی‌کنم. باوجوداین باید فکری برای این باغبان کرد، اصلاً این آدم‌ها خیلی پررو شده‌اند. همین باغبان یک طویله گاو و گوسفند دارد ولی نمی‌تواند ببیند که یک‌کاسه ماستش را گربه خودش بخورد. پس ما چه‌کارهایم؟ گرگ که نمی‌تواند چوب درخت بخورد، شغال هم که نمی‌تواند. سنگ و کلوخ بخورد، آدم‌ها همین بلدند دور باغشان را دیوار بکشند و گوسفندها را در طویله حبس کنند و آن‌وقت برای یک خوشه انگور چوب را بردارند و شغال را بزنند…»
حالا دیگر شغال کاملاً به دوستی و همدردی گرگ امیدوار شده بود. گرگ هم برای اینکه عذری آورده باشد و مجبور نشود کاری برای شغال انجام دهد رفت صحبت را عوض کرد و گفت: «ای دوست عزیز، می‌بینی که من در فداکاری و جان بازی حاضرم. اما یک موضوعی هست که باید به تو بگویم و آن این است که غذای سه روز خود را خورده و روزه گرفته‌ام. اما امروز که تو میهمان عزیز بر من واردشده‌ای باید غذایی پیدا کنم و از تو پذیرایی کنم و خودم هم روزه را بگشایم. ناچار باید تو در اینجا بمانی و من به صحرا بروم بلکه شکاری به چنگ بیاورم و خود را آماده کنم. بعد نقشه انتقام را بکشیم زیرا با شکم گرسنه نمی‌شود به جنگ رفت.»

شغال گفت: «البته فرمایش شما صحیح است، با شکم گرسنه جنگ نمی‌توان کرد. ولی فکر تازه‌ای به خاطر من رسیده ببین چطور است: من در این نزدیکی با خری آشنا هستم که به‌قدر کافی چاق است و برای خوراک دو سه روز ما بس است و این خر مال همان باغبان است، من می‌روم او را گول می‌زنم و با وعده‌های خوش او را به این جنگل می‌آورم. آن‌وقت تو او را شکار می‌کنی و با یک تیر دو نشان زده‌ایم، هم خوراکی به دست آورده‌ایم و هم انتقام کوچکی از باغبان گرفته شده است.»

گرگ گفت: «بسیار خوب است، کار از این بهتر نمی‌شود. هم خر را می‌خوریم هم بعد حساب صاحب خر را می‌رسیم، اما باید مواظب باشی که خیال بدی در دل درراه نیابد زیرا خر آن‌قدرها هم که مردم می‌گوید خر نیست، ببین چگونه با همه خر بودنش بهتر از ما زندگی می‌کند، روز کار می‌کند و شب می‌خوابد، باغبان‌ هم او را تیمار می‌کند و خانه مرتب دارد و مثل ما دربه‌در و آواره نیست.»

شغال گفت: «یعنی می‌خواهی بگویی که چون ما کار نمی‌کنیم و مفت می‌خوریم بدبخت‌تر از خر هستیم؟ حالا صبر کن و ببین که همین من که شغال بیکاری هستم چگونه خرسواری هم خواهم کرد. تو فقط منتظر باش تا من همراه خر برگردم.» این را گفت و رو به آبادی روانه شد.

شغال آمد تا نزدیک آبادی بر در آسیایی که گندم‌های مردم ده را آرد می‌کرد خر را دید. خر تازه از راه رسیده بود و دو لنگه گندم را از پشت او برداشته بودند و از رنج راه و بار سنگین خسته‌وکوفته بود. شغال همچنان که می‌لنگید بیشتر رفت و به خر گفت: «ای برادر حالت چطور است امیدوارم احوالت خوب باشد. اما به نظرم پکر و غمگینی، چرا؟ مگر چه غصه‌ای داری؟

خر جواب داد: «چیز تازه‌ای نیست. خلی خسته‌ام، از راه دور آمده‌ام، گندم به آسیاب آورده‌ام، زیاد راه رفتم، نمی‌دانم. حالم خوش نیست، همین است، قسمت ما همیشه بار کشیدن و خسته شدن است.»

شغال گفت: «نه عمو جان، اختیارداری، چطور همیشه همین است. این حرف‌ها کدام است؟ حیوان که همه‌اش برای بار کشیدن درست نشده، تو خودت به خودت ظلم می‌کنی، پس این‌همه حیوان که توی صحرا ورجه‌ورجه می‌کنند و خوش می‌خورند و خوش می‌خوابند مگر از آسمان آمده‌اند، آن‌ها هم مثل من و تو هستند.. اصلاً تو از روز اول خودت آدم‌ها را بدعادت کرده‌ای. کسی که از روز اول بار کشید و حرف نزد می‌خواهند تا آخر بار بارش کنند. حیوان باید خودش بفهمد چکار کند. وگرنه این‌همه حیوان وحشی، این‌همه گورخر و آهو و حیوان صحرایی که توی بیابان هستند، این‌همه حیوان که توی خشکی و دریا زندگی می‌کنند مگر برای مردم حمالی می‌کنند؟ تازه آخرش چه؟ آخرش هم می‌گویند خر است، الاغ است و نمی‌فهمد، هیچ‌کس نمی‌گوید شغال خر است چون‌که شغال بار نمی‌کشد. اما الاغ که بار می‌کشد تازه می‌گویند خر هم هست، نفهم هم هست!»

خر جواب داد: «بله، درست است، اما من دیگر چاره‌ای ندارم، راه علاجی ندارم، من اسیر و ذلیل آدم‌ها شده‌ام، دیگر مردم همیشه الاغ‌ها را خر حساب می‌کنند. اما مقصود تو را هم نمی‌فهمم؟ تو که هرگز بار نمی‌کشی و کار نمی‌کنی چطور شده که امروز به درد من رسیده‌ای! راست است که من هرگز از تو بدی ندیده‌ام. اما بعضی از حیوانات هم خیلی بدجنس هستند و من بااینکه از آدم‌ها خیری ندیده‌ام به حیوانات هم زیاد امیدوار نیستم و تعجب می‌کنم که چطور شده امروز تو برای من همدردی می‌کنی.»
شغال گفت: «بیچاره خر، خیلی دلم برایت می‌سوزد، ببین حیوان بیچاره را از بس بار روی پشتش گذاشته‌اند دیگر اصلا عقل از کله‌اش پرواز کرده. آخر عمو جان، من که از تو طمعی ندارم، من که حیوان درنده نیستم؛ اگر مرغ بودی، خروس بودی می‌گفتی خوب شاید شغال قصدی و غرضی داشته باشد. اما من که اصلاً مدتی است گیاه‌خوارم چه غرضی می‌توانم داشته باشم، می‌دانی من چه می‌خورم؟ میوه جنگل، گاهی هم انگور، اصلاً با مرغ و خروس هم کاری ندارم چون‌که آن‌ها هم بدبخت هستند و نباید در حقشان ظلم کرد. اما می‌دانی چرا این حرف‌ها را می‌زنم؟ علتش این است که من سال‌هاست توی جنگل زندگی می‌کنم، همین‌جا است، نزدیک است، یک جنگل پر از درخت میوه و یک صحرای پر از علف است، من آنجا زندگی می‌کنم، خیلی هم خوشحالم و اینکه می‌بینی گاهی توی آبادی می‌آیم برای این است که فقط از تنهایی دلم می‌گیرد. آخر هر چه باشد من حیوان اهلی هستم. چون مدتی توی آبادی بوده‌ام به خرها، گربه‌ها، گوسفندها و حیوانات اهلی دل‌بستگی دارم. گاهی می‌خواهم آن‌ها را ببینم، اما وقتی می‌آیم و می‌بینم مثلاً تو این‌قدر کار می‌کنی و زحمت می‌کشی و در عوض، کاه خشک و علف خشک می‌خوری دلم می‌سوزد، غصه می‌خورم که چرا شماها این‌طور بدبخت هستید. دلم می‌خواست همه را ببرم توی جنگل، بخوریم و بخوابیم و بازی کنیم و حرف بزنیم و خوش باشیم؛ وقتی ظلم آدم‌ها را می‌بینم، این کوچه‌های تنگ، این باغ‌های دیوار کشیده، این طویله‌های سربسته و تاریک را می‌بینم وحشت می‌کنم و باز به صحرای سبز و جنگل پر ناز و نعمت خودم برمی‌گردم… امروز اتفاقاً به تو رسیدم و صحبت به اینجا کشید. اگر تو هم تصمیم می‌گرفتی خودت را از بند اسیری و حمالی آدم‌ها آزاد می‌کردی و می‌آمدی برویم توی جنگل سبز، دیگر همیشه آنجا خوش بودیم. آخ که نمی‌دانی چقدر خوراکی‌های تروتازه توی این بیابان و جنگل ریخته و آزاد بودن و بیکار بودن و ول گشتن توی صحرا چه عالم خوشی دارد. حالا اگر دلت می‌خواهد بیایی تا آسیابان نیامده بیا از همین‌جا باهم برویم و یک‌عمر راحت و آسوده زندگی کنیم.»

خر از این حرف‌ها دلش به شوق آمد و دهنش آب افتاد و دلش برای سبزه‌ها و علف‌های تروتازه غش رفت و دیگر طاقت سؤال و جواب نیاورد، باغبان و آسیابان را فراموش کرد و با شغال به راه افتاد. چند قدم که رفتند شغال گفت: «می‌بینی پای من می‌لنگد؟ دیروز هوس کردم گردو بخورم. از یک درخت گردو بالا رفتم ولی افتادم پایین و پایم درد گرفت، اگر تو آنجا بودی، روی پشت تو می‌ایستادم و صدتاصدتا گردو از درخت می‌چیدم، حالا هم اگر من را نیم ساعت روی پشت خودت سوار کنی تا برای لنگیدن من معطل نشویم می‌توانیم زودتر به مقصد برسیم.»

خر گفت: «خواهش می‌کنم، بفرما سوار شو من هرروز صدبار می‌برم تو که از یک توبره گاه هم سبک‌تری، چه‌بهتر که من هم خدمت کوچکی کرده باشم. اصلاً وقتی خر هست پیاده نباید رفت.»

شغال جستی زد و بر پشت خر سوار شد و رفتند و رفتند تا به نزدیکی جنگل و سبزه‌زار رسیدند. منظره جنگل و درخت‌ها و سبزه‌ها بسیار زیبا بود. اما خر که چشم از درخت‌های روبه‌رو برنمی‌داشت ناگهان نگاهش به گرگ قوی‌هیکلی افتاد که پهلوی درختی ایستاده و از دور آن‌ها را نگاه می‌کند. خر دلش فروریخت و از ترس دست‌وپایش لرزید و مقصود شغال را از این‌همه زبان‌بازی فهمید و جان خود را درخطر دید و فکر کرد که به قول شاعر «علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد»، این بود که برای نجات خودش حیله‌ای به خاطرش رسید و همان‌جا ایستاد.

شغال که چرب‌زبانی خود را کارگر افتاده و مراد خود را نزدیک می‌دید پرسید: «پس چرا نمی‌روی؟ اگر خسته شدی من پیاده شوم و باهم برویم.»

خر گفت: «نه، خواهش می‌کنم همان بالا بنشین ولی یک موضوعی هست که یادم می‌آید و باید برای آن فکری بکنم.»

شغال کمی دلواپس شد و گفت: «بگو، چه موضوعی؟»

خر گفت: «موضوع این است که هر چه فکر می‌کنم این صحرا و این جنگل از بهشت هم بهتر است و من خیلی نادان بودم که تا حالا در ده کار می‌کردم و به اینجا نمی‌آمدم. راستش این است که من اول از حرف‌های تو شک داشتم ولی حالا یقین کردم که در اینجا تا آخر عمر به ما خوش خواهد گذشت.»

شغال گفت: «بسیار خوب، من هم که گفتم، حالا چرا پیش نمی‌روی؟»
خر گفت: «عیب کار در این است که من یک‌چیز خیلی مهم و خیلی عزیز را که واجب است همراه خودم بیاورم فراموش کرده‌ام و می‌بینم اگر یک روز در آبادی نباشم و فردا بخواهم بروم آن را بیاورم آن‌وقت باغبان از قصد فرار من خبردار می‌شود و مرا در طویله زندانی می‌کند و دیگر تنهایم نمی‌گذارد. پس بهتر این است که همین امروز تا باغبان قصد مرا نفهمیده برگردم و امانت عزیز خود را بردارم و یک‌باره با خیال راحت به این جنگل کوچ کنم و دیگر هرگز احتیاجی به ده و آبادی نداشته باشم.»

شغال گفت: «عجب است که تو می‌خواهی ناز و نعمت نقد و موجود را به هوای یک‌چیز موهوم از دست بگذاری. شاید در آبادی اتفاق بدی بیفتد. مگر آن چیز عزیز که می‌گویی به چه‌کار می‌آید؟»

خر گفت: «آن چیز مهم چیزی است که آسایش و آرامش و خواب و راحت من به آن مربوط است و آن پندنامه ارثی و خانوادگی من است که باید همیشه همراهم باشد و شب موقع خوابیدن زیر سرم بگذارم و اگر نگذارم خواب‌های پریشان می‌بینم و تا آن نسخه خط پدرم همراه من نباشد در بهشت هم خیالم راحت نیست. باید بروم آن وصیت‌نامه را بردارم و بیاورم و دیگر هیچ کاری در آبادی ندارم.»

شغال در دل گفت: «هر چه باشد خر است و اسمش همراه خودش است، حالا که چنین عقیده‌ای دارد کاری نمی‌شود کرد. اما اگر تنها برود ممکن است برنگردد، من هم همراهش می‌روم تا به برگشتن وادارش کنم.» این بود که به خر گفت: » بسیار خوب، فکر خوبی داری، عمل کردن به نصیحت پدران دلیل عقل است و اگر از آن پندها و نصیحت‌ها به من هم بگویی خوشحال می‌شوم.»

خر گفت: «پندنامه دارای چند نصیحت است: اول اینکه همیشه این پندنامه را همراه خود داشته باش تا از عمر خود خیر ببینی. اما سه نصیحت دیگر را فراموش کرده‌ام چون‌که حافظه من کم است و وقتی پندنامه را آوردم برایت می‌خوانم.»

شغال گفت: «بسیار خوب، پس برویم و زود برگردیم.»

خر مانند مرغی که از قفس پریده باشد یا اسب چموشی که افسار بریده باشد با شتاب به‌طرف آبادی برگشت. آمد و آمد و همین‌که نزدیک ده رسید گفت: «حالا بقیه آن سه پند هم یادم آمد.» شغال با اشتیاق بسیار گفت: «خواهش می‌کنم آن‌ها را به من هم یاد بده.»

خر گفت: «پند دوم آن است که در زندگی هر بدی یک بدتری هم دارد و چون وضع بدی داشته باشی مواظب باش به بدتر گرفتار نشوی.»

شغال گفت: «حرف بدی نیست، خوب پند سوم چیست؟» خر گفت: «پند سوم آن است که اگر دوست دانا پیدا نکردی باز دشمن دانا از دوست نادان بهتر است. زیرا دشمن دانا ممکن است عیب تو را بگوید و خودت را اصلاح کنی. اما دوست نادان بد و خوب کار خودش را هم نمی‌داند تا چه رسد به این‌که برای تو فایده‌ای داشته باشد.»

شغال گفت: «این حرف‌ها را همه بلد هستند. دیگر پندنامه آوردن لازم نبود.»

خر گفت: «موضوع مهم این است که نسخه خطی آن گران‌بها است و یادگار خانوادگی است و حالا می‌فهمی که فایده هم دارد.»

شغال گفت: «بسیار خوب، پند چهارم چیست؟»

در این موقع به دم دروازه ده رسیده بودند و خر گفت: «خوب گوش‌هایت را باز کن که پند چهارم بسیار مهم است: پند چهارم این است که از همسایگی گرگ و دوستی شغال پرهیز کن که کسی از گرگ، رحم و انصاف و از شغال وفا و یکرنگی ندیده است.» و برای همین بود که من وقتی گرگ را در جنگل دیدم از دورویی و بدجنسی تو باخبر شدم و فهمیدم که خانه و زندگی و کار خودم از آن ولگردی و خوش‌گذرانی که تو وعده آن را می‌دادی بهتر است.»

شغال وقتی این حرف را شنید فهمید که خر حرف‌های او را باور نکرده و دروغ‌های او را فهمیده و آوردن پندنامه بهانه‌ای بوده که خر به آبادی برگردد و حالا خودش با همه زیرکی فریب خر را خورده است. این بود که زود از پشت خر به زمین جست و پا به فرار گذاشت. اما دیگر دیر شده بود. سگ‌های ده او را دنبال کردند و او را به مکافات مرغ‌ها و خروس‌ها و انگورهایی که دزدیده بود رساندند.

مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی

مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ

قصه آموزنده‌ی گربه شکاری

روزی بود و روزگاری بود. یک جوان روستایی بود که در اسب‌سواری چابک بود و شکار را بسیار دوست می‌داشت. شب و روز در فکر این بود که فرصتی به دست آورد و بر اسب ‌سوار شود و به شکار برود. یک سگ شکاری هم داشت که در دویدن و جستن مثل برق و باد معروف بود و هر وقت صاحبش او را به دنبال شکاری می‌فرستاد تا شکار را نمی‌گرفت دست برنمی‌داشت. این بود که جوان شکارچی هیچ‌وقت دست‌خالی از شکار برنمی‌گشت و از سگش خیلی راضی بود.

بود تا یک روز که رفتند شکار و جوان شکارچی آهویی را با تیر زخمی کرد و سگ را به دنبال آهو فرستاد. آهو از جلو و سگ از دنبال و جوان سوار اسب از پی آن‌ها آن‌قدر در صحرای پست و بلند دویدند تا خسته شدند و آخر هم آهو از چنگ آن‌ها دررفت و آن روز هیچ شکار دیگری هم به دست نیاوردند و خسته‌وکوفته به خانه بازگشتند

جوان شکارچی یک گربه درشت و زیبا هم در خانه داشت که چند بار موش گرفتن او را دیده بود و از زرنگی گربه هم خوشش می‌آید. بارها دیده بود که گربه خودش را به خواب می‌زد و موشی را غافل می‌کرد و ناگهان مثل آهنربا به‌طرف موش می‌پرید و در چنگال خود می‌گرفت، دوباره ولش می‌کرد و همین‌که موش به خیال فرار می‌افتاد جستی می‌زد و باز او را به چنگ می‌آورد.

آن روز جوان شکارچی خسته‌وکوفته با دست خالی از صحرا برگشته و در اتاق نشسته بود و گربه هم در کنار او بازی می‌کرد که یک‌وقت از پنجره اتاق یک گنجشک وارد اتاق شد و خودش را به دیوار زد و خواست دوباره از پنجره بیرون برود. گربه هم تا گنجشک را دید آماده حمله شد و همین‌که گنجشک آمد از پنجره بیرون بپرد گربه با یک خیز خود را به او رسانید و از وسط هوا گنجشک را گرفت‌وآمد نزدیک صاحبش نشست که با گنجشک بازی کند و آن را روی زمین ول کرد اما گنجشک که زخمی شده بود همان‌جا افتاد و نتوانست پرواز کند.
گربه خیال می‌کرد گنجشک هم مثل موش است و می‌شود او را دوباره گرفت.

اما جوان شکارچی خیال کرد گربه گنجشک را برای صاحبش گرفته. این بود که جوان از گربه خود خیلی خوشحال شد و او را نوازش کرد. گربه هم گنجشک را خورد و همان‌جا نشست.

جوان شکارچی که از زرنگی گربه به شوق آمده بود با خود گفت: «این گربه از هر سگ شکاری بهتر شکار می‌کند و هیچ سگی نمی‌توانست به این چالاکی گنجشک را میان هوا و زمین بگیرد. باید از گربه خوب پرستاری کنم و به‌جای سگ او را به شکار ببرم.» و با خود قرار گذاشت که فردا گربه را به صحرا ببرد و امتحان کند.

فردا که آماده رفتن صحرا شد گربه را در بغل گرفت و سوار اسب شد که بروند.

سگ شکاری وقتی گربه را در بغل صاحبش دید از جوان پرسید: «گربه را کجا می‌بری؟»

شکارچی گفت: «این گربه خیلی زرنگ است. می‌خواهم شکار صحرا یادش بدهم و او را ببریم مرغ‌های صحرا را برای ما بگیرد.»
سگ خندید و گفت: «من تا حالا هرگز نشنیده بودم گربه را به‌جای سگ به شکار ببرند. هرکسی را برای یک کاری ساخته‌اند؛ گربه باید در خانه موش بگیرد و سگ باید شکار کند. گربه اصلاً به درد این کار نمی‌خورد.»

شکارچی گفت: «تو نمی‌دانی، دیروز تردستی عجیبی از این گربه دیدم. یک گنجشک را طوری میان هوا و زمین گرفت که باز شکاری هم نمی‌توانست به این خوبی بگیرد. من فکر می‌کنم هیچ سگ شکاری هم نمی‌تواند با این گربه برابری کند. حالا امروز می‌بینی.»

سگ جواب داد: «بسیار خوب من حرفی ندارم. اما هر کاری کار هرکسی نیست و گرفتن یک گنجشک دلیل نمی‌شود که گربه بتواند مثل سگ شکار بگیرد. شکار بیابان کار سگ است.»

شکارچی گفت: «خوب است، دیروز دیدم چطور آهو را گرفتی، این گربه دیروز گنجشک بالدار پرنده را در هوا گرفت و تو آهوی گریزپای دونده را نتوانستی بگیری.»

سگ وقتی این را شنید با خود فکر کرد: «من دیروز یک اشتباهی کرده‌ام، این گربه هم یک شیرین‌کاری کرده و حالا دیگر حرف زدن فایده‌ای ندارد و اگر جن و انس جمع شوند نمی‌توانند این فکر را در مغز این جوان فروکنند که گربه شکارچی نیست.» این بود که سگ دیگر حرفی نزد و گذاشت تا موقع کار و عمل خودبه‌خود نتیجه معلوم شود.

اسب‌سوار گربه را در بغل گرفت، سگ هم همراهشان راه افتاد و راه صحرا را پیش گرفتند. رفتند تا رسیدند به دامنه کوهی که در آنجا چند تا کبک داشتند دانه می‌جستند و می‌چریدند.
همین‌که اسب‌سوار نزدیک شد کبک‌ها یکی‌یکی پنهان شدند و یکی که از همه ناتوان‌تر بود خود را زیر بته خاری کشید. سگ هم همراه اسب راه می‌رفت. شکارچی دید بهترین فرصت برای نشان دادن هنر گربه است. گربه را نزدیک به خار به زمین رها کرد تا کبک را بگیرد اما گربه همین‌که به زمین رسید و چشمش به سگ افتاد از ترس دست و پای خود را گم کرد و خواست دوباره توی بغل صاحبش ببرد. همین‌که خیز برداشت تا از سگ فرار کند و روی اسب بپرد با پنجه‌های خود به سر و پیشانی اسب بند شد. اسب هم از چنگال گربه اذیت شد و روی دو پای خود بلند شد و سوار را به زمین زد و دست‌وپایش را شکست. گربه هم بیشتر ترسید و پا به فرار گذاشت و قدری دورتر از درختی بالا رفت و بالای درخت نشست.

سگ وقتی این را دید دوید کبک را به نیش گرفت آورد به صاحبش داد و گفت: «امروز دیگر بس است، بلند شو سوار شو برگردیم.»

شکارچی گفت: «گربه کجا رفت؟ می‌رود و بیابان مرگ می‌شود.»

سگ گفت: «نه، هیچ نمی‌شود. گربه شکارچی نیست اما راه خانه را گم نمی‌کند. نیم ساعت دیگر ترسش از یادش می‌رود و برای خوردن و خوابیدن به خانه برمی‌گردد.»

قصه آموزنده‌ی زشت و زیبا

روزی بود و روزگاری بود. یکی از پادشاهان زمان قدیم رغبت زیادی به شکار داشت و هرچند روز یک‌بار با چند تن از نزدیکان به شکار می‌رفت.

یک روز پادشاه و همراهان به‌قصد شکار از شهر بیرون رفتند و مردی روستایی که در صحرا هیزم جمع می‌کرد با دیدن سواران آمد نزدیک جاده ایستاد تا آن‌ها را تماشا کند.

اتفاقاً این مرد لباسش کهنه و رنگ‌رفته و خاک‌آلوده بود و سرووضعی ژولیده و پریشان داشت، صورتش هم آبله‌رو و لاغر بود، چشمش هم چپ بود و بر روی‌هم آدمی زشت‌رو بود، اما از دیدن سواران و همراهان پادشاه خوشش آمد و به تماشا ایستاد.

همین‌که پادشاه و همراهان به نزدیک آن مرد زشت‌روی رسیدند یکی از ندیمان بر سر آن مرد داد زد که «زود ازاینجا دور شو و به ما نگاه نکن.» پادشاه به ندیم گفت: «چرا می‌گویی برود؟ تماشا کردن او که برای ما ننگی نیست.»

ندیم جواب داد: «زشت‌رویی نشان ناکامی است و دیدار زشت‌رویان شوم است. دیدن زشتی‌ها دل را پریشان می‌کند و پیشامد کارهای بد می‌شود.» این را گفت و دل مرد هیزم کن را شکستند و تند بر او گذشتند و رفتند. مرد زشت‌رو از شنیدن این حرف تااندازه‌ای غمگین شد. اما چون دلی پاک و معرفتی کامل داشت با خود گفت: «باید جوابی به این مرد پرادعا بدهم. زیرا معلوم است که این مردک خود را ستارہ شناس و غیب‌گو می‌داند و مانند فالگیرها و رمال‌ها کارش این است که یک‌مشت حرف بی‌مایه تحویل بدهد و با این زبان‌بازی‌ها شکمش را سیر کند.»

مرد هیزم کن بار هیزمش را به پشت گرفت و به خانه آمد و آنچه دیده بود با برادرش گفت. برادرش هم فکر او را پسندید و گفت: «آری، این‌که می‌گویی حتماً خودش را منجم و غیب‌گو می‌داند. بعضی از بزرگان‌ هم مانند اشخاص نادان به خرافات پایبند هستند و فریب این‌گونه حقه‌بازها را می‌خورند و چون یک‌بار حرفی از آن‌ها شنیده‌اند که تصادفی درست درآمده خیال می‌کنند که این‌ها چیزی می‌دانند و حال‌آنکه ستارہ شماری و رمالی و فالگیری و طالع بینی و طلسم نویسی و این چیزها غیر از حقه‌بازی چیزی نیست و هیچ‌کدام از حرف‌هایشان ‌هم روی حساب نیست. دلیلش هم این است که بیشتر فالگیرها و کتاب‌بین‌ها که دم از غیب‌گویی و کارگشایی می‌زنند خودشان از همه مردم بدبخت‌تر و بیچاره‌ترند و اگر چیزی می‌فهمیدند اول زندگی خودشان را درست می‌کردند. حالا که این‌طور شد باید این‌یکی را پیش پادشاه رسوا کنی یا دست‌کم جوابی به او داده باشی.»
گفت: «آری گناهی نکرده‌ام که از کسی بترسم؛ می‌روم و هنگام بازگشتن پادشاه از شکار سر راه می‌ایستم و چند کلمه حرف حسابی می‌زنم و دروغ‌گویی غیب‌گو را آشکار می‌کنم.» پس لباسی پاکیزه‌تر به تن کرد و یک کاغذ سفید برداشت و چند خط کج و راست روی آن کشید و کاغذ را چهار تا کرد در یخة پیراهنش گذاشت و آمد همان‌جا که صبح بود، سر راه شکارگاه نشست. وقتی پادشاه و همراهان برگشتند پیرمرد مانند کسی که می‌خواهد نامه‌ای بدهد و عرض حالی داشته باشد آن کاغذ را به دست گرفت و دست خود را جلو آن‌ها دراز کرد.

همین‌که سواران مقابل او رسیدند آن ندیم غیب‌گو پیش‌دستی کرد و خواست او را دور کند، ولی پادشاه که کاغذی در دست پیرمرد دیده بود اسب خود را نگاه داشت و گفت «نامه‌اش را بیاورید ببینم چه می‌خواهد» و همه ایستادند.

پیرمرد کاغذ را داد و خود همان‌جا ایستاد. وقتی کاغذ را باز کردند دیدند چیزی ننوشته و فقط چند خط کشیده. پادشاه از ندیم پرسید: «چه می‌خواهد؟» ندیم گفت: «معلوم است که اگر هم شکایتی یا کاری دارد مردی دیوانه است و چیزی ننوشته، از این خط‌ها هم چیزی فهمیده نمی‌شود.»
پادشاه گفت: «ممکن است مقصودی داشته باشد.» و او را به نزدیک خود خواست و پرسید: «چه می‌خواهی؟»

پیرمرد گفت: «خسرو به‌سلامت باشد. من مردی زحمتکش و هیزم‌شکنم. از کسی شکایت ندارم و به کسی هم محتاج نیستم. کار می‌کنم و نان می‌خورم و مقصود از این کاغذ این بود که بتوانم به نزد شما بیایم و چند سؤال دارم بپرسم تا بر معرفتم افزوده شود.»

پادشاه نگاهی به ندیم غیب‌گو کرد. ندیم گفت: «بازهم به نظرم دیوانه می‌آید.» پیرمرد گفت: «تهمت زدن و بی‌دلیل کسی را محکوم کردن کار آسانی است. اما کار پسندیده‌ای نیست. اگر پرسش‌هایم را بشنوید و جواب بدهید ثابت می‌شود که دیوانه نیستم؛ من از پادشاه جواب می‌خواهم نه از دیگران، اگر اجازه هست بپرسم؟»

پادشاه گفت: «بپرس، هر چه می‌خواهی بپرس.»

پیرمرد گفت: «می‌خواهم بدانم امروز تماشای صحرا و کار شکار چطور بود؟ آیا خوب بود؟»

پادشاه گفت: «بسیار خوب بود. شکار فراوان بود و همان‌طور که می‌خواستیم خوش گذشت.»

پیرمرد: «آیا اسباب خوشی و شادکامی پادشاه و همراهان همه برقرار هست؟»

پادشاه گفت: «همه برقرار است.»

– «آیا از هیچ طرف سخن بدی و خبر ناگواری نشنیده‌اید؟»

– «نه، جز سخن خوب و خبر خوش چیزی نشنیده‌ام.»

– «آیا از همراهان به کسی آفتی نرسیده و در شکارگاه اتفاق بدی نیفتاده؟»

– «نه، همه سالم و خوب‌اند، به هیچ‌کس صدمه‌ای نرسیده‌.»

– «آیا امروز هیچ ناراحتی و غم و غصه تازه‌ای برای شما پیش نیامده؟»

– «خیر، هیچ غمی به ما نرسیده از هرروز خوشحال‌تریم: مقصودت از این حرف‌ها چیست؟»
پیرمرد گفت: «مقصودم این است که امروز صبح چرا مرا از سر راه خودتان دور کردید و مرا از تماشا کردن و دیدار خودتان مانع شدید؟»

ندیم غیب‌گو گفت: «عجب مرد خیره‌سر پرحرفی هستی! حقا که راست گفته‌اند زشتی ظاهر، آیینه زشتی باطن است. حالا که خیلی فضول هستی بدان که دیدار مردم زشت‌روی شوم است و من تو را دور کردم که دیدار تو خوشی ما را ضایع نکند.»

پیرمرد گفت: «این آخرین سؤال من است. اگر دیدار کسی می‌تواند برای کسی اثر داشته باشد، پس امروز دیدار من برای شما مبارک بوده چون به همه شما خوش گذشته، اما دیدار شما برای من شوم بوده چون شما مرا به خواری از سر راه خود دور کردید و من دل‌شکسته شدم و از صبح تا حالا غصه‌دارم و دلخورم. حالا از خودتان انصاف می‌خواهم آیا دیدار من برای شما بدتر بود یا دیدار شما برای من؟ و آیا ازاینجا معلوم نمی‌شود که تمام حرف‌های این آقای غیب‌گو همین‌طور بی‌پایه و مایه است؟»

پادشاه با شنیدن این حرف انصاف داد که پیرمرد راست می‌گوید. بعد پیرمرد پادشاه را دعا گفت و گفت: «من این کار را کردم تا ندیم غیب‌گو دست از ادعاهای دروغ خود بردارد و بداند که زشتی و زیبایی صورت و لباس، آیینه باطن مردم نیست. بلکه کارها و حرف‌های زشت و زیبا است که ظاهر است و آیینه باطن است.»

آن‌وقت پادشاه پیرمرد را آفرین گفت و جایزه‌ای شایسته به او بخشید تا او هم از دیدار پادشاه خوشحال باشد…و بعدازآن روز کسی ندیم غیب‌گو را همراه پادشاه ندید.

مطلب مشابه: داستان های شیرین کوتاه؛ 30 قصه و داستان زیبا با موضوعات جالب

مطلب مشابه: داستان کودکانه برای خواب ؛ 10 قصه کودکانه با تصاویر زیبا

سعید لک
نویسنده: سعید لک

مدیر روزانه، نویسنده، ویراستار و تهیه‌کننده محتوا در روزانه با بیش از ۱۷ سال سابقه فعالیت در زمینه تولید و ویرایش محتوای فارسی. تمرکز اصلی من تولید مطالب کاربردی، خوانا و قابل اعتماد در حوزه‌های سبک زندگی، متن و جملات، فرهنگ، سرگرمی، خانواده و موضوعات عمومی است. در روزانه تلاش می‌کنم محتواها با زبانی ساده، ساختاری منظم و بر اساس نیاز واقعی کاربران آماده شوند.