غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا؛ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ شورانگیزِ «زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا…»، یکی از پرشورترین سروده‌های مولانا در ستایشِ عشقِ حقیقی است . مولانا در این غزل، عشق را نه یک احساس، که ذاتِ هستی و جوهرِ حیات می‌داند که از «بالا» (عالمِ ملکوت) فرو می‌بارد و جانِ سالک را از قیدِ تن و زمانه رها می‌سازد. تکرارِ پرشورِ «زهی» و خطابِ مکرر به خداوند، فضایی از شوریدگی و شهودِ بی‌واسطهٔ حقیقت را بر غزل حاکم کرده است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ عشق به عنوان آبِ حیات، رهایی از قیدِ تن، و تعلقِ مولانا به شمس تبریزی به عنوان جلوه‌گاهِ عشق خواهیم پرداخت . هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود. پیشنهاد می کنیم غزل شماره ۹۶ از دیوان شمس مولانا | لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا با تفسیر را هم بخوانید.

غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا؛ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

غزل زیبای مولانا

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی بادهٔ همراه

که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران

زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا

فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم

ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون

دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابهٔ دل‌ها

غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید

که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس مولانا؛ زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا…

غزل شماره ۹۳ از دیوان شمس مولانا؛ میندیش میندیش که اندیشه گری‌ها

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، یکی از پرشورترین، وجدآمیزترین و سرشارترین سروده‌های عرفانی او در ستایش عشق الهی است. مولانا در این شعر با لحنی شورمند و حیرت‌زده، عشق را به عنوان نیرویی بی‌نظیر و فراگیر می‌ستاید که همه چیز را در برگرفته است. او از گرمای عشق چون خورشید، از پنهان و پیدایش، از ماه و باده‌ی همراه، از شور و شوق عالم، و از غوغای عشق سخن می‌گوید. در پایان، به عاشقان هشدار می‌دهد که خاموش باشند، زیرا اغیار (بیگانگان) چپ و راست را گرفته‌اند.

 فضای کلی غزل

این غزل را می‌توان سرود «شیدایی» و «بی‌خودی» در دیوان شمس دانست. مولانا:

– با تکرار «زهی» (چه عالی) عشق را ستایش می‌کند.

– عشق را گرم‌تر از خورشید، ماهی که جهان را آراسته، و شوری که عالم را برانگیخته می‌داند.

– از غوغا و گرد و خاک عشق، از افتادگی عاشقان، و از بستگی آنان به عشق سخن می‌گوید.

– از نقشی که بر تابهٔ دل‌ها نقش بسته، و از غریب بودن آن سخن می‌گوید.

– در پایان، عاشقان را به خاموشی دعوت می‌کند تا از اغیار در امان بمانند.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا / چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا»

– چه عالی و خوش است عشقی که ما داریم، خدایا!

– چه نغز (لطیف و ظریف)، چه خوب و چه زیباست، خدایا!

نکته: تکرار «زهی» و «خدایا» فضای شگفتی و ستایش را تقویت می‌کند. عشق، نغز، خوب و زیبا ستوده می‌شود.

 بیت دوم:

«چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید / چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا»

– چه گرمیم، چه گرمیم از این عشق که چون خورشید است!

– چه پنهان است (در دل عاشق) و چه آشکار است، خدایا!

نکته: عشق، گرمای خورشید را دارد و هم پنهان است (در دل) و هم آشکار (در رفتار عاشق). این تضاد، حیرت‌انگیز است.

 بیت سوم:

«زهی ماه زهی ماه زهی بادهٔ همراه / که جان را و جهان را بیاراست خدایا»

– چه ماهی، چه ماهی، چه باده‌ای که همراه است!

– که جان و جهان را آراست، خدایا!

نکته: ماه و باده، نماد زیبایی و مستی عشق هستند که جان و جهان را می‌آرایند.

 بیت چهارم:

«زهی شور زهی شور که انگیخته عالم / زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا»

– چه شوری، چه شوری که عالم را برانگیخته است!

– چه کاری، چه باری که در آنجاست، خدایا!

نکته: عشق، شوری است که عالم را به حرکت درآورده است. «کار و بار» کنایه از شور و غوغای عشق است.

 بیت پنجم:

«فروریخت فروریخت شهنشاه سواران / زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا»

– شهنشاه سواران (عاشقان و سالکان) فرو ریختند (از خود بیگانه شدند).

– چه گرد و خاکی که برخاست، خدایا!

نکته: عاشقان چون سوارانی در میدان عشق، از خود بیگانه و فرو ریخته‌اند و گرد و غبار عشق برخاسته است.

 بیت ششم:

«فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم / ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا»

– چنان افتادیم که برنخیزیم (از حال عشق بیرون نرویم).

– نمی‌دانیم، نمی‌دانیم که این چه غوغایی است، خدایا!

نکته: عاشقان چنان در عشق غرق شده‌اند که نمی‌توانند از آن برخیزند و نمی‌دانند این غوغا چیست.

 بیت هفتم:

«ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون / دگربار دگربار چه سوداست خدایا»

– از هر کوی، دودی برخاسته است (هر گروهی شوری دارد).

– باز هم، باز هم، این چه سودایی است، خدایا!

نکته: هر گوشه‌ای از عالم، شور و سودای عشق دارد. این کثرت، حیرت‌انگیز است.

 بیت هشتم:

«نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم / چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا»

– نه دامی است، نه زنجیری، اما همه بسته‌ایم. چرا؟

– این چه بند و زنجیری است که برپاست، خدایا!

نکته: عاشقان بدون دام و زنجیر، بسته‌ی عشقند. این بند، نادیدنی اما واقعی است.

 بیت نهم:

«چه نقشیست چه نقشیست در این تابهٔ دل‌ها / غریبست غریبست ز بالاست خدایا»

– چه نقشی است، چه نقشی است بر این تابه‌ی دل‌ها!

– غریب است، غریب است، از بالاست، خدایا!

نکته: نقشی که بر دل‌ها نقش بسته، غریب و از عالم بالاست. این نقش، همان عشق است که از عالم الهی آمده است.

 بیت دهم (مقطع):

«خموشید خموشید که تا فاش نگردید / که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا»

– خاموش باشید، خاموش باشید، تا فاش نگردید.

– زیرا اغیار (بیگانگان) چپ و راست را گرفته‌اند، خدایا!

نکته: مولانا در پایان، عاشقان را به خاموشی دعوت می‌کند، زیرا بیگانگان همه جا را گرفته‌اند و نباید راز عشق فاش شود.

 خلاصه به زبان ساده

مولانا می‌گوید:

چه عشق عالی و زیبایی که ما داریم، خدایا!

چه گرمیم از این عشق که چون خورشید است! چه پنهان و چه آشکار است، خدایا!

چه ماهی، چه باده‌ای که جان و جهان را آراسته است، خدایا!

چه شوری که عالم را برانگیخته است! چه کار و باری که در آنجاست، خدایا!

شهنشاه سواران فرو ریختند و گرد و خاک برخاست، خدایا!

چنان افتادیم که برنخیزیم و نمی‌دانیم این چه غوغایی است، خدایا!

از هر کوی دودی برخاسته است. باز هم این چه سودایی است، خدایا!

نه دامی است، نه زنجیری، اما همه بسته‌ایم. این چه بند و زنجیری است، خدایا!

چه نقشی بر تابه‌ی دل‌ها نقش بسته است که غریب و از بالاست، خدایا!

خاموش باشید، خاموش باشید، تا فاش نشوید. که اغیار چپ و راست را گرفته‌اند، خدایا!

 نکته پایانی

این غزل مولانا، نمونه‌ای کامل از «شعر وجد و بی‌خودی» در دیوان شمس است. مولانا در این شعر، عشق را به عنوان نیرویی بی‌نظیر و فراگیر ستایش می‌کند که همه چیز را در بر گرفته است. او با تکرار «زهی» و «خدایا»، فضای شگفتی و حیرت را تقویت می‌کند. عشق در این غزل، هم گرمای خورشید دارد، هم زیبایی ماه، هم مستی باده، و هم شوری که عالم را برانگیخته است. عاشقان چنان در عشق غرق شده‌اند که نمی‌دانند این غوغا چیست و بسته‌ی عشق شده‌اند، بی‌آنکه دام و زنجیری در کار باشد. در پایان، مولانا به عاشقان هشدار می‌دهد که خاموش باشند، زیرا اغیار (بیگانگان) چپ و راست را گرفته‌اند و نباید راز عشق فاش شود. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر «سکر» و «وجد» مولاناست که در آن، عاشق در برابر عشق الهی، همه چیز را از یاد می‌برد و تنها به ستایش و حیرت می‌پردازد.

غزل شماره ۹۲ از دیوان شمس مولانا (زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا)

غزل شماره ۹۱ از دیوان شمس مولانا؛ در آب فکن ساقی بط زاده آبی را… به همراه تفسیر

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.