غزل شماره ۱۰۱ از دیوان شمس مولانا؛ بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را

بررسی غزل شماره ۱۰۱ مولانا با مطلع «بسوزانیم سودا و جنون را». شعری از دیوان شمس که در آن شاعر با زبانی آتشین و بی‌پروا از رهایی از عقلِ محدود و رسیدن به بی‌خودیِ عاشقانه سخن می‌گوید. 🌹

غزل شماره ۱۰۱ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ شورانگیز و پرتپشِ «بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را…»، یکی از غزل‌های پرشور و عارفانهٔ مولاناست که در آن، از رهایی از آتشِ سودا و جنون و نوشیدنِ موجِ خونِ عشق سخن به میان آمده است. مولانا در این سروده، با زبانی صریح و شورانگیز، از «سوزاندنِ سودا و جنون» (همه‌ی تعلقاتِ نفسانی و پندارهایِ باطل) و «درآشامیدنِ موجِ خون» (تجربه‌ی عشقِ حقیقی و فنا در عشق) سخن می‌گوید. این غزل، روایتی است از عبور از «سودا و جنون» (پندارهایِ عقلِ خودبنیاد) و رسیدن به «آشامیدنِ موجِ خون» (شهودِ عشقِ محض)؛ همان نگاهِ عرفانی که در آن، «سوزاندنِ عقلِ جزئی» و «نوشیدنِ خونِ عشق»، تنها راهِ رهایی از «پندارهایِ باطلِ نفس» است . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ نقدِ پندارهایِ باطل، دعوت به فنا در عشق، و نگاهِ عرفانیِ مولانا به مقامِ «بی‌خودی» خواهیم پرداخت.

غزل شماره ۱۰۱ از دیوان شمس مولانا؛ بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را

غزل زیبای مولانا

بسوزانیم سودا و جنون را

درآشامیم هر دم موج خون را

حریف دوزخ‌آشامان‌ِ مستیم

که بشکافند سقف سبزگون را

چه خواهد کرد شمع لایزالی

فلک را‌؟ وین دو شمع سرنگون را‌؟

فروبُرّیم دست دزد غم را

که دزدیده‌ست عقل صد زبون را

شراب صرف سلطانی بریزیم

بخوابانیم عقل ذوفنون را

چو گردد مست، حد بر وی برانیم

که از حد بُرد تزویر و فسون را

اگر چه زوبع و استاد جمله‌ست

چه داند حیلهٔ ریب المنون را‌؟

چنانش بی‌خود و سرمست سازیم

که چون آید‌، نداند راه چون را

چنان پیر و چنان عالِم فنا به

که تا عبرت شود لایعلمون را

کنون عالِم شود کز عشق جان داد

کنون واقف شود علم درون را

درون خانه دل او ببیند

ستون این جهان بی‌ستون را

که سرگردان بدین سرهاست گر نه

سکون بودی جهان بی‌سکون را

تنِ باسَر نداند سرّ کن را

تن بی‌سر شناسد کاف و نون را

یکی لحظه بنه سر ای برادر

چه باشد از برای آزمون را‌؟

یکی دم رام کن از بهر سلطان

چنین سگ را‌، چنین اسب حرون را

تو دوزخ دان خود آگاهی عالم

فنا شو کم طلب این سر‌فزون را

چنان اندر صفات حق فرورو

که برنایی نبینی این برون را

چه جویی ذوق این آب سیه را‌؟

چه بویی سبزه این بام تون را‌؟

خمش کردم نیارم شرح کردن

ز رشک و غیرت هر خام دون را

نما ای شمس تبریزی کمالی

که تا نقصی نباشد کاف و نون را

غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۱۰۰ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۹ از دیوان شمس مولانا

غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۸ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۷ از دیوان شمس مولانا

تفسیر این شعر

تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، یکی از پرشورترین، عارفانه‌ترین و پررمزورازترین سروده‌های اوست. مولانا در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از عشق الهی، از رهایی از عقل و جنون، از شراب صرف سلطانی، و از فنا در حق سخن می‌گوید. او با اشاره به «شمس تبریزی»، از او می‌خواهد که کمالی را نشان دهد تا نقصان از میان برود.

 فضای کلی غزل

مولانا در این غزل با لحنی وجدآمیز و عارفانه، به چند نکته اشاره می‌کند:

– سوزاندن سودا و جنون – رهایی از عقل محاسبه‌گر و شیدایی‌های دنیوی.

– نوشیدن موج خون – اشاره به عشق و شهادت.

– شراب صرف سلطانی – شراب عشق الهی که عقل را به خواب می‌برد.

– فنا در حق – نابودی نفس و رسیدن به کمال.

– شمس تبریزی – در پایان، از شمس می‌خواهد که کمالی را نشان دهد.

 تفسیر بیت‌به‌بیت

 بیت اول:

«بسوزانیم سودا و جنون را / درآشامیم هر دم موج خون را»

– سودا (اندیشه و شیدایی) و جنون (دیوانگی) را می‌سوزانیم.

– هر دم، موج خون (عشق و شهادت) را می‌نوشیم.

نکته: مولانا می‌گوید که از عقل محاسبه‌گر و شیدایی‌های دنیوی رها می‌شود و عشق را می‌نوشد.

 بیت دوم:

«حریف دوزخ‌آشامانِ مستیم / که بشکافند سقف سبزگون را»

– ما حریف (همنشین) مستان دوزخ‌آشام (کسانی که از عشق مستند) هستیم،

– که سقف سبزگون (آسمان) را می‌شکافند.

نکته: عاشقان چنان مست عشق هستند که آسمان را می‌شکافند.

 بیت سوم:

«چه خواهد کرد شمع لایزالی / فلک را؟ وین دو شمع سرنگون را؟»

– شمع لایزالی (نور ابدی خدا) با فلک (آسمان) و این دو شمع سرنگون (انسان‌ها) چه خواهد کرد؟

نکته: نور الهی، آسمان و انسان‌ها را دگرگون می‌کند.

 بیت چهارم:

«فروبُرّیم دست دزد غم را / که دزدیده‌ست عقل صد زبون را»

– دست دزد غم را می‌بریم،

– که عقل صد زبون (ضعیف) را دزدیده است.

نکته: غم، عقل را می‌دزدد و شاعر می‌خواهد دست آن را قطع کند.

 بیت پنجم:

«شراب صرف سلطانی بریزیم / بخوابانیم عقل ذوفنون را»

– شراب صرف سلطانی (شراب ناب الهی) می‌ریزیم،

– و عقل ذوفنون (عقل پرادعا) را به خواب می‌بریم.

نکته: شراب عشق، عقل را به خواب می‌برد و انسان را مست می‌کند.

 بیت ششم:

«چو گردد مست، حد بر وی برانیم / که از حد بُرد تزویر و فسون را»

– وقتی مست شد، حد (مجازات) بر او جاری می‌کنیم،

– زیرا تزویر و فسون را از حد برده است.

نکته: مستی عشق، تزویر و فریب را از بین می‌برد.

 بیت هفتم:

«اگر چه زوبع و استاد جمله‌ست / چه داند حیلهٔ ریب المنون را؟»

– هرچند او (عقل) زوبع (شعبده‌باز) و استاد همه چیز است،

– اما حیله‌ی ریب المنون (فریب مرگ) را چه می‌داند؟

نکته: عقل هرچند ماهر است، اما از فریب مرگ بی‌خبر است.

 بیت هشتم:

«چنانش بی‌خود و سرمست سازیم / که چون آید، نداند راه چون را»

– او را چنان بی‌خود و سرمست می‌کنیم،

– که وقتی بیاید، راه چگونه‌ها را نداند.

نکته: مستی عشق، انسان را از خود بیگانه می‌کند و راه عقل را گم می‌کند.

 بیت نهم:

«چنان پیر و چنان عالِم فنا به / که تا عبرت شود لایعلمون را»

– چنان پیر و عالم را فنا می‌کنیم،

– تا عبرتی شود برای نادانان.

نکته: فنا در عشق، عبرتی برای کسانی است که نمی‌دانند.

 بیت دهم:

«کنون عالِم شود کز عشق جان داد / کنون واقف شود علم درون را»

– اکنون عالمی می‌شود که از عشق جان داد،

– اکنون به علم درون واقف می‌شود.

نکته: کسی که در راه عشق جان می‌دهد، به علم درونی دست می‌یابد.

 بیت یازدهم:

«درون خانه دل او ببیند / ستون این جهان بی‌ستون را»

– درون خانه‌ی دل،

– ستون این جهان بی‌ستون (خدا) را می‌بیند.

نکته: دل عاشق، جایگاه دیدن خداوند است.

 بیت دوازدهم:

«که سرگردان بدین سرهاست گر نه / سکون بودی جهان بی‌سکون را»

– اگر سرگردان این سرها (ظواهر) نبود،

– جهان بی‌سکون (آرام) بود.

نکته: سرگردانی در ظواهر، مانع رسیدن به آرامش حقیقی است.

 بیت سیزدهم:

«تنِ باسَر نداند سرّ کن را / تن بی‌سر شناسد کاف و نون را»

– تن با سر (عقل)، سرّ کن (خدا) را نمی‌داند،

– اما تن بی‌سر (دل)، کاف و نون (راز هستی) را می‌شناسد.

نکته: عقل مانع شناخت خداست، اما دل به راز هستی پی می‌برد.

 بیت چهاردهم:

«یکی لحظه بنه سر ای برادر / چه باشد از برای آزمون را؟»

– ای برادر، یک لحظه سر (خودخواهی) را بگذار،

– برای آزمون، چه اشکالی دارد؟

نکته: برای آزمون عشق، باید خودخواهی را کنار گذاشت.

 بیت پانزدهم:

«یکی دم رام کن از بهر سلطان / چنین سگ را، چنین اسب حرون را»

– یک دم، این سگ (نفس) و این اسب حرون (سرکش) را رام کن،

– به خاطر سلطان (خدا).

نکته: نفس سرکش را باید برای خدا رام کرد.

 بیت شانزدهم:

«تو دوزخ دان خود آگاهی عالم / فنا شو کم طلب این سر‌فزون را»

– تو خود می‌دانی که دوزخ چیست. آگاهی داری از عالم.

– فنا شو (نابود شو) و از این سر فزون (خودخواهی) کمتر طلب کن.

نکته: برای رسیدن به خدا، باید نفس خود را فنا کرد.

 بیت هفدهم:

«چنان اندر صفات حق فرورو / که برنایی نبینی این برون را»

– چنان در صفات حق فرو رو (غرق شو)،

– که دیگر این برون (ظاهر) را نبینی.

نکته: غرق شدن در صفات حق، انسان را از ظواهر بی‌نیاز می‌کند.

 بیت هجدهم:

«چه جویی ذوق این آب سیه را؟ / چه بویی سبزه این بام تون را؟»

– چه می‌جویی طعم این آب سیاه (دنیا) را؟

– چه بویی می‌بری از سبزه‌ی این بام (دنیا) را؟

نکته: دنیا، آب سیاه و سبزه‌ی بی‌ارزشی است که نباید به آن دل بست.

 بیت نوزدهم:

«خمش کردم نیارم شرح کردن / ز رشک و غیرت هر خام دون را»

– خاموش کردم و یارای شرح ندارم،

– از رشک و غیرت هر نادان دون‌مایه.

نکته: راز عشق را نباید برای نادانان فاش کرد.

 بیت بیستم (مقطع):

«نما ای شمس تبریزی کمالی / که تا نقصی نباشد کاف و نون را»

– ای شمس تبریزی، کمالی را نشان بده،

– تا نقصی برای کاف و نون (راز هستی) نباشد.

نکته: مولانا در پایان، از شمس تبریزی می‌خواهد که کمال حقیقی را نشان دهد تا نقصان از میان برود.

 تحلیل عمیق‌تر

 ۱. سوزاندن سودا و جنون

مولانا می‌گوید که از عقل محاسبه‌گر و شیدایی‌های دنیوی رها می‌شود و عشق را می‌نوشد. این نشان از رهایی از قید عقل دارد.

 ۲. شراب صرف سلطانی

شراب عشق الهی، عقل را به خواب می‌برد و انسان را مست می‌کند. این نشان از قدرت عشق دارد.

 ۳. فنا در حق

فنا در عشق، انسان را به کمال می‌رساند و او را از ظواهر بی‌نیاز می‌کند.

 ۴. شمس تبریزی

مولانا در پایان، از شمس تبریزی می‌خواهد که کمال حقیقی را نشان دهد تا نقصان از میان برود. این نشان از ارادت او به شمس دارد.

 خلاصه به زبان ساده

مولانا می‌گوید:

سودا و جنون را می‌سوزانیم و هر دم موج خون (عشق) را می‌نوشیم.

ما حریف مستان عشق هستیم که آسمان را می‌شکافند.

شمع لایزالی (نور خدا) با آسمان و انسان‌ها چه خواهد کرد؟

دست دزد غم را می‌بریم که عقل را دزدیده است.

شراب ناب الهی می‌ریزیم و عقل پرادعا را به خواب می‌بریم.

وقتی مست شد، حد بر او جاری می‌کنیم، زیرا تزویر را از حد برده است.

عقل هرچند ماهر است، اما از فریب مرگ بی‌خبر است.

او را چنان بی‌خود و سرمست می‌کنیم که راه عقل را گم کند.

پیر و عالم را فنا می‌کنیم تا عبرتی برای نادانان باشد.

کسی که از عشق جان می‌دهد، به علم درونی می‌رسد.

درون دل، ستون جهان بی‌ستون (خدا) را می‌بیند.

اگر سرگردان ظواهر نبود، جهان آرام می‌شد.

تن با سر (عقل)، خدا را نمی‌داند، اما دل، راز هستی را می‌شناسد.

یک لحظه خودخواهی را بگذار و برای آزمون عشق، سر بگذار.

نفس سرکش را برای خدا رام کن.

خودت می‌دانی که دوزخ چیست. فنا شو و از خودخواهی کمتر طلب کن.

چنان در صفات حق غرق شو که ظاهر را نبینی.

چه می‌جویی طعم آب سیاه دنیا را؟

خاموش کردم و یارای شرح ندارم، از رشک و غیرت نادانان.

ای شمس تبریزی، کمالی را نشان بده تا نقصی نباشد.

غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۶ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا

غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۳ از دیوان شمس مولانا

 نکته پایانی

این غزل مولانا، سرود عشق الهی، فنا و کمال است. مولانا در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، از رهایی از عقل، از شراب عشق الهی، از فنا در حق، و از کمال سخن می‌گوید. او در پایان، از شمس تبریزی می‌خواهد که کمال حقیقی را نشان دهد. این غزل، یکی از بهترین نمونه‌های شعر وجدآمیز و عرفانی مولانا است که در آن، عشق و فنا و کمال به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.