غزل شماره ۹۸ از دیوان شمس مولانا؛ ای از نظرت مست شده اسم و مسمّا…
غزل شماره ۹۸ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ شورانگیزِ «ای از نظرت مست شده اسم و مسمّا…»، یکی از غزلهای پرشور مولاناست که در آن، از ناتوانیِ زبان در برابرِ «نظرِ بینهایتِ معشوق» و یکرنگیِ عشق با رازهای نهانِ هستی سخن به میان میآید. «اسم و مسمّا» که در فلسفه، به «لفظ» و «مصداقِ آن» اشاره دارد، در اینجا به نظریهای از عرفان بدل میشود که در آن «نظرِ یار»، مرزِ میانِ نام و حقیقت را برمیافکند و همه چیز را در نورِ جمالِ او مست میسازد . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ فنا در عشق، نقدِ عقلِ خودبنیاد، و نگاهِ عرفانیِ مولانا به نسبتِ «لفظ» و «معنا» خواهیم پرداخت.

غزل زیبای مولانا
ای از نظرت مست شده اسم و مسمّا
ای یوسف جان گشته ز لبهات شکرخا
ما را چه از آن قصّه که گاو آمد و خر رفت؟
هین وقت لطیف است از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراستهکن بزم
ای جان ولیِ نعمت هر وامق و عذرا
هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر
هم جنّت فردوسی و هم سدره خضرا
جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم
گویند خسیسان که محالست و علالا
خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
هر جا ترشی باشد اندر غم دنیا
میغُرّد و میبُرّد از آن جای دل ما
برخیز بخیلا نه درِ خانه فروبند
کان جا که توی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه روی است؟
این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدهست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
گر حاذق جدّ است وگر عشوه تیبا
غزلهای دیگر از مولانا: غزل شماره ۹۷ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۶ از دیوان شمس مولانا
غزلهای دیگر از مولانا: غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس مولانا
تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلالالدین محمد بلخی، یکی از پرشورترین، عارفانهترین و پررمزورازترین سرودههای اوست. مولانا در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از عشق الهی، از مستی اسم و مسمی، از یوسف جان، از نعمتهای معشوق، و از رقص چرخ و زهره سخن میگوید. او از جهان و غمهای آن روی میگرداند و به عشق و مستی روی میآورد. در پایان، به قدرت و جذبهی عشق اشاره میکند که هر لحظه او را از بالا فرا میگیرد.
فضای کلی غزل
مولانا در این غزل با لحنی وجدآمیز و ستایشآمیز، عشق الهی را ستایش میکند. او:
– از مستی اسم و مسمی (نام و نامبردار) در برابر نظر معشوق سخن میگوید.
– از یوسف جان و شکرخایی از لبهای او یاد میکند.
– از عربده و شورش دست میکشد و به وقت لطیف روی میآورد.
– از شاه و بزم آراسته، از دایهی جانها، از جنّت فردوس و سدرهی خضرا سخن میگوید.
– از جام صبوحی و رقص چرخ و زهرهها یاد میکند.
– در پایان، از قدرت و جذبهی عشق میگوید که هر لحظه او را از بالا فرا میگیرد.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«ای از نظرت مست شده اسم و مسمّا / ای یوسف جان گشته ز لبهات شکرخا»
– ای که از نگاهت، اسم و مسمی (نام و نامبردار) مست شده است.
– ای یوسف جان که از لبهایت، شکرخا (شکرخواه) شده است.
نکته: معشوق چنان قدرتمند است که حتی اسم و مسمی (نام و واقعیت) از نگاهش مست میشوند. او یوسفِ جان است که لبهایش شکر میبارد.
بیت دوم:
«ما را چه از آن قصّه که گاو آمد و خر رفت؟ / هین وقت لطیف است از آن عربده بازآ»
– ما را با آن قصه چه کار که گاو آمد و خر رفت؟
– هان! وقت لطیف است، از آن عربده و شورش بازگرد.
نکته: مولانا از قصههای پوچ و بیهوده (گاو و خر) روی میگرداند و به وقت لطیف (عشق و مستی) روی میآورد.
بیت سوم:
«ای شاه تو شاهی کن و آراستهکن بزم / ای جان ولیِ نعمت هر وامق و عذرا»
– ای شاه، پادشاهی کن و بزم را آراسته کن.
– ای جان، ولینعمت (سرور و بخشنده) هر وامق و عذرایی (داستانهای عاشقانه).
نکته: معشوق، شاه و سرور همهی عاشقان است. او بزم عشق را آراسته میکند.
بیت چهارم:
«هم دایه جانهایی و هم جوی می و شیر / هم جنّت فردوسی و هم سدره خضرا»
– هم دایهی جانها هستی، هم جوی می و شیر.
– هم بهشت فردوس هستی، هم سدرهی خضرا (درخت بهشتی).
نکته: معشوق، هم پرورشدهندهی جانهاست، هم سرچشمهی نوشیدنیهای لذیذ، هم بهشت و هم درخت مقدس.
بیت پنجم:
«جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم / گویند خسیسان که محالست و علالا»
– جز این (آنچه گفتم) نگوییم، و اگر هم بگوییم،
– مردم فرومایه میگویند که محال است و بیهوده.
نکته: مولانا میگوید که اگر بیش از این از عشق بگوید، مردم نادان آن را محال و بیهوده میخوانند.
بیت ششم:
«خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی / تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا»
– اگر میخواهی که (بیشتر) بگویم، آن جام صبوحی (بادهی صبحگاهی) را بده،
– تا چرخ (فلک) به رقص آید و صد زهره (سیاره) پدیدار شود.
نکته: شراب عشق، چرخ را به رقص درمیآورد و صدها ستاره را میافروزد.
بیت هفتم:
«هر جا ترشی باشد اندر غم دنیا / میغرّد و میبُرّد از آن جای دل ما»
– هر جا ترشی و تلخی در غم دنیا باشد،
– (عشق) میغرّد و آن را از جای دل ما میبُرّد.
نکته: عشق، ترشی و تلخی غم دنیا را از دل میزداید.
بیت هشتم:
«برخیز بخیلا نه درِ خانه فروبند / کان جا که توی خانه شود گلشن و صحرا»
– برخیز، ای بخیل، در خانه را فرو مبند،
– زیرا جایی که تو باشی، گلشن و صحرا میشود.
نکته: حضور معشوق، هر خانهای را به گلستان تبدیل میکند.
بیت نهم:
«این مه ز کجا آمد وین روی چه روی است؟ / این نور خداییست تبارک و تعالی»
– این ماه از کجا آمد و این چهره، چه چهرهای است؟
– این نور خدایی است، تبارک و تعالی.
نکته: معشوق، ماه و چهرهای الهی است که از عالم نور آمده است.
بیت دهم:
«هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر / اول غم و سودا و به آخر ید بیضا»
– هم قادر و هم قاهر (چیره) است، هم اول و هم آخر.
– آغازش غم و سوداست، و پایانش ید بیضا (دست روشن موسی).
نکته: عشق، هم قدرت و چیرگی دارد، هم آغاز و انجام. پایانش معجزه و روشنایی است.
بیت یازدهم:
«هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست / یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا»
– هر دلی که برایت نلرزید و هر چشمی که نگریست (به تو نگاه نکرد)،
– پروردگارا، او را از این عیش و تماشا آگاه کن.
نکته: مولانا از خدا میخواهد که دلهای بیخبر را به عیش و تماشای عشق آگاه کند.
بیت دوازدهم:
«تا شید برآرد وی و آید به سر کوی / فریاد برآرد که تمنیت تمنا»
– تا شید (شور و شیدایی) برآرد و به سر کوی (معشوق) آید،
– فریاد برآرد که «تمنیت تمنا» (آرزوی من، تمناست).
نکته: عاشق با شیدایی و فریاد، به سوی معشوق میرود و آرزوی وصال دارد.
بیت سیزدهم:
«نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد / شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا»
– آن عشق نمیگذارد که حتی سرش را بخاراند.
– شاباش بر این سلسله و جذب و تقاضا!
نکته: عشق چنان عاشق را در خود غرق میکند که حتی فرصت خاراندن سر هم ندارد. شاباش بر این جذبهی عشق!
بیت چهاردهم (مقطع):
«در شهر چو من گول مگر عشق ندیدهست / هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا»
– در شهر، مگر عشق کسی را چون من گول (بیخرد) ندیده است؟
– هر لحظه این عشق مرا از بالا فرا میگیرد.
نکته: مولانا خود را «گول» (بیخرد) مینامد، زیرا عشق او را بیخرد کرده است. عشق هر لحظه از بالا بر او نازل میشود.
بیت پانزدهم:
«هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست / گر حاذق جدّ است وگر عشوه تیبا»
– هر داد و گرفتی که از بالا (عالم غیب) باشد، لطیف است.
– چه باهوش و جدی باشد، چه عشوهای و فریبنده.
نکته: هر چه از عالم بالا (عشق) برسد، لطیف و زیباست، چه جدی باشد و چه عشوهآمیز.
خلاصه به زبان ساده
مولانا میگوید:
ای که از نگاهت، اسم و مسمی مست شده است، ای یوسف جان که لبهایت شکر میبارد.
ما را با آن قصهی گاو و خر چه کار؟ وقت لطیف است، از آن عربده بازگرد.
ای شاه، پادشاهی کن و بزم را آراسته کن. ای جان، ولینعمت هر وامق و عذرایی.
هم دایهی جانها هستی، هم جوی می و شیر، هم بهشت فردوس و هم سدرهی خضرا.
جز این نگوییم، و اگر هم بگوییم، مردم فرومایه میگویند که محال است.
اگر میخواهی بگویم، جام صبوحی را بده تا چرخ به رقص آید و صد زهره پدیدار شود.
هر جا ترشی و تلخی در غم دنیا باشد، عشق آن را از دل ما میبُرد.
برخیز، ای بخیل، در خانه را فرو مبند، زیرا جایی که تو باشی، گلشن میشود.
این ماه از کجا آمد و این چهره چیست؟ این نور خدایی است.
عشق هم قادر و هم قاهر است، هم اول و هم آخر. آغازش غم و سوداست و پایانش ید بیضا.
هر دلی که برایت نلرزید و هر چشمی که نگریست، خداوندا، او را از این عیش آگاه کن.
تا شید برآرد و به سر کوی آید و فریاد زند که آرزوی من، تمناست.
عشق نمیگذارد که حتی سرش را بخاراند. شاباش بر این سلسله و جذبه!
در شهر، مگر عشق کسی را چون من گول ندیده است؟ هر لحظه این عشق مرا از بالا فرا میگیرد.
هر داد و گرفتی که از بالا باشد، لطیف است، چه جدی باشد و چه عشوهآمیز.
نکته پایانی
این غزل مولانا، سرود عشق الهی و جذبهی بیپایان آن است. مولانا در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، عشق را به عنوان نیرویی بینظیر ستایش میکند که اسم و مسمی را مست میکند، چرخ را به رقص درمیآورد، و هر لحظه عاشق را از بالا فرا میگیرد. او از قصههای پوچ روی میگرداند و به عشق و مستی روی میآورد. در پایان، با اشاره به جذبهی عشق، خود را «گول» (بیخرد) مینامد و میگوید که عشق هر لحظه او را فرا میگیرد. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر وجدآمیز و عرفانی مولانا است که در آن، عشق با مفاهیم کیهانی و الهی در هم آمیخته شده است.
غزلهای دیگر از مولانا: غزل شماره ۹۳ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۲ از دیوان شمس مولانا
غزلهای دیگر از مولانا: غزل شماره ۹۱ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۰ از دیوان شمس مولانا










