غزل شماره ۹۹ از دیوان شمس مولانا | دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ
غزل شماره ۹۹ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ رمزآمیزِ «دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ…»، یکی از غزلهای پرشور و عارفانهی مولاناست که در آن، از خلوتِ دل و پنهانشدنِ معشوق در پسپردهی هیاهوها، و نیز فراخوانیِ سالک به «برونآمدن» از ظاهرِ وجود سخن به میان آمده است. این غزل، با بهرهگیری از تصاویری چون «مه» و «آفتاب» و «گنج» و «غوغا»، فضایی از سکوتِ محض و تنهاییِ آگاهانه را به تصویر میکشد که در آن، «دلارام» (معشوق) در میانهای ازدحام، پنهان شده و تنها با «برونآمدن» از تعلّقات و «نقشزدایی از خود» است که میتوان به وصال او دست یافت . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تکبیتهای آن، به بررسی درونمایهٔ خلوت و جلوت، پنهانشدنِ معشوق، و نگاهِ عرفانیِ مولانا به مقامِ «بیخودی» خواهیم پرداخت.

غزل شماره نود و نه از مولوی
دلارام نهان گشته ز غوغا
همه رفتند و خلوت شد برون آ
برآور بنده را از غرقه خون
فرح ده روی زردم را ز صفرا
کنار خویش دریا کردم از اشک
تماشا چون نیایی سوی دریا
چو تو در آینه دیدی رخ خود
از آن خوشتر کجا باشد تماشا
غلط کردم در آیینه نگنجی
ز نورت میشود لا کل اشیاء
رهید آن آینه از رنج صیقل
ز رویت میشود پاک و مصفا
تو پنهانی چو عقل و جمله از تست
خرابیها عمارتها به هر جا
هر آنک پهلوی تو خانه گیرد
به پیشش پست شد بام ثریا
چه باشد حال تن کز جان جدا شد
چه عذر آرد کسی کز تست عذرا
چه یاری یابد از یاران همدل
کسی کز جان شیرین گشت تنها
به از صبحی تو خلقان را به هر روز
به از خوابی ضعیفان را به شبها
تو را در جان بدیدم بازرستم
چو گمراهان نگویم زیر و بالا
چو در عالم زدی تو آتش عشق
جهان گشتست همچون دیگ حلوا
همه حسن از تو باید ماه و خورشید
همه مغز از تو باید جدی و جوزا
بدان شد شب شفا و راحت خلق
که سودای توش بخشید سودا
چو پروانهست خلق و روز چون شمع
که از زیب خودش کردی تو زیبا
هر آن پروانه که شمع تو را دید
شبش خوشتر ز روز آمد به سیما
همیپرد به گرد شمع حسنت
به روز و شب ندارد هیچ پروا
نمییارم بیان کردن از این بیش
بگفتم این قدر باقی تو فرما
بگو باقی تو شمس الدین تبریز
که به گوید حدیث قاف عنقا
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۸ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۷ از دیوان شمس مولانا
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۶ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۵ از دیوان شمس مولانا
تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلالالدین محمد بلخی، یکی از پرشورترین، عارفانهترین و پررمزورازترین سرودههای اوست. مولانا در این شعر با زبانی شورمند و سرشار از تصاویر بدیع، از عشق الهی، از نهانشدن دلارام (معشوق) در میان غوغا، از اشکهای دریاگونه، از آیینه و نور، و از پروانههای عشق سخن میگوید. او به شمس تبریزی اشاره میکند و میگوید که باقی سخن را او بگوید. در پایان، به «قاف عنقا» (کوه قاف و پرندهی اساطیری) اشاره میکند.
فضای کلی غزل
مولانا در این غزل با لحنی وجدآمیز و ستایشآمیز، عشق الهی را ستایش میکند. او:
– از دلارام (معشوق) که در غوغا پنهان شده، سخن میگوید.
– از اشکهای خود که دریا شده است.
– از آیینهای که با نور معشوق، از رنج صیقل رها میشود.
– از پنهانی عقل و وابستگی همه چیز به او.
– از آتش عشق که جهان را چون دیگ حلوا کرده است.
– از پروانههایی که به گرد شمع حسن او میگردند.
– در پایان، به شمس تبریزی اشاره میکند و میگوید که باقی سخن را او بگوید.
تفسیر بیتبهبیت
بیت اول:
«دلارام نهان گشته ز غوغا / همه رفتند و خلوت شد برون آ»
– دلارام (معشوق) از غوغا (هیاهو و شلوغی) نهان شده است.
– همه رفتند و خلوت شد، پس بیرون بیا!
نکته: معشوق در میان هیاهو پنهان شده است. حال که همه رفتهاند و خلوت شده، از او خواسته میشود که ظاهر شود.
بیت دوم:
«برآور بنده را از غرقه خون / فرح ده روی زردم را ز صفرا»
– بندهی غرق در خون را برآور (نجات بده).
– روی زرد مرا از صفرا (اندوه و زردی) شاد کن.
نکته: شاعر خود را غرق در خون (رنج و عشق) میداند و از معشوق میخواهد که او را نجات دهد و روی زردش را شاد کند.
بیت سوم:
«کنار خویش دریا کردم از اشک / تماشا چون نیایی سوی دریا»
– از اشک، کنار خود را دریا کردهام.
– وقتی تو به سوی دریا نمیآیی، تماشا (دیدار) چگونه ممکن است؟
نکته: شاعر از شدت اشک، دریایی در کنار خود ایجاد کرده است. اما معشوق به سوی این دریا نمیآید.
بیت چهارم:
«چو تو در آینه دیدی رخ خود / از آن خوشتر کجا باشد تماشا»
– وقتی تو در آیینه، روی خود را دیدی،
– چه تماشایی از آن خوشتر میتواند باشد؟
نکته: دیدن روی خود معشوق در آیینه، خوشترین تماشاست.
بیت پنجم:
«غلط کردم در آیینه نگنجی / ز نورت میشود لا کل اشیاء»
– اشتباه کردم؛ تو در آیینه نمیگنجی.
– از نور تو، «لا کل اشیاء» (همه چیز غیر خداست) میشود.
نکته: معشوق چنان نورانی است که در آیینه نمیگنجد. نور او، همه چیز را نابود میکند.
بیت ششم:
«رهید آن آینه از رنج صیقل / ز رویت میشود پاک و مصفا»
– آن آیینه از رنج صیقل (پرداخت و جلا) رها شد.
– از روی تو، پاک و مصفا میشود.
نکته: آیینه با دیدن روی معشوق، بدون نیاز به صیقل، پاک و زلال میشود.
بیت هفتم:
«تو پنهانی چو عقل و جمله از تست / خرابیها عمارتها به هر جا»
– تو چون عقل پنهانی و همه چیز از توست.
– خرابیها و عمارتها (همه چیز) در هر جا از توست.
نکته: معشوق چون عقل پنهان است و همه چیز، چه خرابی و چه آبادی، از اوست.
بیت هشتم:
«هر آنک پهلوی تو خانه گیرد / به پیشش پست شد بام ثریا»
– هر کس در کنار تو خانه بگیرد،
– بام ثریا (ستارهی پرنور) در برابر او پست میشود.
نکته: همنشینی با معشوق، چنان ارزشی دارد که ستارهی ثریا در برابر آن پست میشود.
بیت نهم:
«چه باشد حال تن کز جان جدا شد / چه عذر آرد کسی کز تست عذرا»
– حال تنی که از جان جدا شده، چیست؟
– کسی که از تو عذرخواهی میکند، چه عذری میآورد؟
نکته: جدا شدن از جان (معشوق) سختترین حال است. هیچ عذری برای دوری از او پذیرفته نیست.
بیت دهم:
«چه یاری یابد از یاران همدل / کسی کز جان شیرین گشت تنها»
– کسی که از جان شیرین (معشوق) تنها شد،
– از یاران همدل چه یاری مییابد؟
نکته: کسی که معشوق را از دست داده، یاران دیگر نمیتوانند جای او را پر کنند.
بیت یازدهم:
«به از صبحی تو خلقان را به هر روز / به از خوابی ضعیفان را به شبها»
– تو برای مردم، هر روز از صبح بهتر هستی.
– تو برای ضعیفان، از خواب شبها بهتر هستی.
نکته: معشوق، از صبح و از خواب، برای انسانها بهتر و مفیدتر است.
بیت دوازدهم:
«تو را در جان بدیدم بازرستم / چو گمراهان نگویم زیر و بالا»
– تو را در جان دیدم و رستم (رهایی یافتم).
– مانند گمراهان، از زیر و بالا (چیزهای دنیوی) سخن نمیگویم.
نکته: دیدن معشوق در جان، عاشق را از تعلقات دنیوی رها میکند.
بیت سیزدهم:
«چو در عالم زدی تو آتش عشق / جهان گشتست همچون دیگ حلوا»
– وقتی تو آتش عشق را در عالم زدی،
– جهان مانند دیگ حلوا شد (شیرین و پرشور).
نکته: عشق، جهان را شیرین و پرشور کرده است.
بیت چهاردهم:
«همه حسن از تو باید ماه و خورشید / همه مغز از تو باید جدی و جوزا»
– ماه و خورشید، همه زیبایی را از تو باید.
– جدی و جوزا (صور فلکی)، همه مغز (جوهر) را از تو باید.
نکته: همهی زیبایی و جوهر هستی از معشوق است.
بیت پانزدهم:
«بدان شد شب شفا و راحت خلق / که سودای توش بخشید سودا»
– شب به همین دلیل برای خلق شفا و راحت شد،
– که سودای (عشق) تو، سودا (اندیشه و شور) را بخشید.
نکته: شب، شفا و راحت است، زیرا عشق معشوق در آن جاری است.
بیت شانزدهم:
«چو پروانهست خلق و روز چون شمع / که از زیب خودش کردی تو زیبا»
– خلق (مردم) چون پروانهاند و روز چون شمع.
– که تو آن را از زیبای خود زیبا کردی.
نکته: مردم چون پروانه به گرد روز (شمع عشق) میگردند و زیبایی آن از معشوق است.
بیت هفدهم:
«هر آن پروانه که شمع تو را دید / شبش خوشتر ز روز آمد به سیما»
– هر پروانهای که شمع تو را دید،
– شبش از روز خوشتر و زیباتر شد.
نکته: دیدن شمع عشق، شب را برای پروانه از روز خوشتر میکند.
بیت هجدهم:
«همیپرد به گرد شمع حسنت / به روز و شب ندارد هیچ پروا»
– پیوسته به گرد شمع حسن تو میپرد،
– و از روز و شب هیچ بیمی ندارد.
نکته: عاشقان به گرد شمع عشق میچرخند و از گذر زمان بیمی ندارند.
بیت نوزدهم:
«نمییارم بیان کردن از این بیش / بگفتم این قدر باقی تو فرما»
– بیش از این یارای بیان ندارم.
– این قدر گفتم، باقی را تو بفرما.
نکته: شاعر از بیان بیشتر عاجز است و باقی سخن را به معشوق واگذار میکند.
بیت بیستم (مقطع):
«بگو باقی تو شمس الدین تبریز / که به گوید حدیث قاف عنقا»
– ای شمسالدین تبریزی، باقی را تو بگو،
– زیرا تو حدیث قاف عنقا (رازهای والا) را میگویی.
نکته: مولانا در پایان، سخن را به شمس تبریزی واگذار میکند که او سخنگوی رازهای بلند (قاف عنقا) است.
خلاصه به زبان ساده
مولانا میگوید:
دلارام (معشوق) در میان غوغا پنهان شده است. همه رفتند و خلوت شد، بیرون بیا!
بندهی غرق در خون را نجات بده و روی زرد مرا شاد کن.
از اشک، کنار خود را دریا کردهام. وقتی تو به سوی دریا نمیآیی، تماشا چگونه ممکن است؟
وقتی تو در آیینه روی خود را دیدی، چه تماشایی از آن خوشتر است؟
اشتباه کردم؛ تو در آیینه نمیگنجی. از نور تو، همه چیز نابود میشود.
آیینه از رنج صیقل رها شد و از روی تو پاک و مصفا میشود.
تو چون عقل پنهانی و همه چیز از توست؛ خرابیها و عمارتها از توست.
هر کس در کنار تو خانه گیرد، بام ثریا در برابر او پست میشود.
حال تنی که از جان جدا شده، چیست؟ کسی که از تو عذرخواهی میکند، چه عذری میآورد؟
کسی که از جان شیرین تنها شد، از یاران همدل چه یاری مییابد؟
تو برای مردم از صبح بهتر هستی و برای ضعیفان از خواب شبها.
تو را در جان دیدم و رها شدم. مانند گمراهان از زیر و بالا سخن نمیگویم.
وقتی آتش عشق را در عالم زدی، جهان چون دیگ حلوا شد.
ماه و خورشید، زیبایی را از تو دارند و صور فلکی، جوهر را از تو.
شب شفا و راحت خلق شد، زیرا عشق تو، سودا بخشید.
خلق چون پروانهاند و روز چون شمع که تو آن را زیبا کردی.
هر پروانهای که شمع تو را دید، شبش از روز خوشتر شد.
به گرد شمع حسن تو میپرد و از روز و شب بیمی ندارد.
بیش از این یارای بیان ندارم. این قدر گفتم، باقی را تو بفرما.
ای شمسالدین تبریزی، باقی را تو بگو، که تو حدیث قاف عنقا را میگویی.
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۴ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۳ از دیوان شمس مولانا
غزلیات بیشتر از مولانا: غزل شماره ۹۲ از دیوان شمس مولانا | غزل شماره ۹۱ از دیوان شمس مولانا
نکته پایانی
این غزل مولانا، سرود عشق الهی و شمس تبریزی است. مولانا در این شعر، با زبانی شورمند و تصاویری بدیع، عشق را به عنوان نیرویی بینظیر ستایش میکند که جهان را چون دیگ حلوا کرده است. او از پنهانی معشوق، از اشکهای دریاگونه، از آیینه و نور، و از پروانههای عشق سخن میگوید. در پایان، با اشاره به شمس تبریزی، سخن را به او واگذار میکند و میگوید که او سخنگوی رازهای بلند (قاف عنقا) است. این غزل، یکی از بهترین نمونههای شعر وجدآمیز و عرفانی مولانا است که در آن، عشق با مفاهیم کیهانی و الهی در هم آمیخته شده است.










