داستان بچگانه شنگول و منگول | قصههای متنوع، جدید و به روزشده از داستان قدیمی

قصهی «شنگول و منگول»، یکی از محبوبترین و ماندگارترین داستانهای کودکانهی ایرانی است که نسلهاست از زبان مادربزرگها و پدربزرگها شنیده میشود. این قصه با پیامهای ساده و ارزشمند خود، مثل اهمیت گوش دادن به حرف بزرگترها و خطرات اعتماد به غریبهها، هنوز هم برای کودکان امروزی جذاب و آموزنده است . در این بخش، مجموعهای از روایتهای متنوع و بهروز شده از این داستان قدیمی را گردآوری کردهایم تا با زبانی جدید و خلاقانه، بار دیگر با شخصیتهای دوستداشتنیِ این قصه همراه شوید.
فهرست موضوعات این مطلب
قصه اصلی
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.
یه بزی بود سه تا بچه داشت یکی شنگولیکی منگول و یکی همحبه انگور. روزی از روزها مامان بزه به بچه هاش گفت : من می رم برای شما علف بیارم مبادا شیطونی بکنین. اگه گرگه اومد در زد در براش باز نکنین.اگه گفت من مادر شمام بگین دستت رو از لای درز در تو بکن اگه دیدین دستش سیاه است در رو باز نکنین اما اگه قرمز بود می فهمین که مادرتون برگشته.
نگو که گرگه گوش وایساده بود همچین که بزه رفت دستش رو با حنا قرمز رنگ کرد و اومد در زد بچه ها پرسیدند”کیه؟”
گرگه گفت :در رو واز کنین واسه شما علف آوردم.(البته تو متن نبود ولی حتما صداشو هم عوض کرده بوده).
بچه ها گفتند: دستت رو به ما نشون بده.
گرگه دستش رو از لای در در تو کرد . همین که دیدند دست قرمزه در را به روش باز کردند. گرگه هم پرید شنگول و منگول را جلو انداخت و برد اما حبه انگور دوید و رفت قایم شد.
بزه که برگشت دید در بازه و هیچکس خونه نیست. بچه هاشو صدا زد حبه انگور که صدای مادرشو شنید از آنجایی که قایم شده بود بیرون اومد و برای مادرش نقل کرد که چطور گرگه برادرهاشو ورداشت و برد. بزه گریه کرد و با خودش گفت «پدر گرگه رو در می آرم!» اومد رفت بالای پشت بام خونه آقا گرگه دید که گرگه آش بار کرده ،با سمش خاک تو آش گرگه پاچید. گرگه فریاد زد:
این کیه تاپ و تاپ می کنه؟
آش منو پر خاک می کنه؟
بزه جواب داد: منم،منم،بزک زنگوله پا
ورمیجم دوپا دوپا
دو سم دارم روی زمین
دو شاخ دارم رو به هوا
کی برده شنگول من؟
کی برده منگول من؟
کی می آد به جنگ من؟
گرگه گفت :من بردم شنگول تو
من بردممنگول تو
من می آم به جنگ تو!
بزه رفتیک انبانه گیر آورد پر کرد از شیرو سر شیر و ماست و کرهو بردپیش چاقو تیز کن و گفت: بیا شاخ های منو تیز کن
گرگه رفت یک انبانه ورداشت و باد کرد تاپر شد و برد پیش دلاک گفت: اینو بگیر دندونای منو تیز کن.
دلاکه در انبانه رو واز کرد و بادش در رفت(در نوشته شاملو آمده که یه نخود هم درش گذاشت که تا درشو باز کرد نخود پرید و یه چشمش رو کور کرد) دلاک به روی خودش نیاورد پیش خودش گفت “بلایی سرت بیارم که توی داستانها بنویسن!”
جای همه دندون های گرگه دندونهای چوبی گذاشت. بعد بزه اومد و باهم رفتند تا جنگ بکنند. رفتند کنار یک جوب آبی. بزه گفت”بیا اول آب بخوریم” خودش پوزه اش رو توی آب فرو کرد اما نخورد.گرگه تا می تونست آب خورد،شکمش باد کرد و سنگین شد.
بزه گفت :حالا من برای جنگ حاضرم. رفت عقب و اومد جلو شاخ هاش رو زد به شکم گرگه. همین که گرگه خواست پشت بزه رو گاز بگیره همه دندوناش که چوبی بود ریخت و شکمش رو بزه پاره کرد و کشتش.
بعد رفت شنگول و منگول را از خانه گرگه در آورد و برد خانه شان پیش حبه انگور.
قصه کودکانه ایرانی برای خواب (داستانهای شیرین و قشنگ بچگانه برای خوابیدن)
شنگول و منگول در شهر دیجیتال

شنگول و منگول دو برادر کوچک بودند که در یک شهر بزرگ و مدرن زندگی میکردند. شنگول عاشق گوشی و بازیهای کامپیوتری بود و منگول عاشق کتاب و نقاشی. یک روز، مادرشان به آنها گفت: «بچهها، من میروم خرید. تا یک ساعت دیگر برمیگردم. در خانه را به روی هیچ کس باز نکنید، حتی اگر بگوید من مادرتان هستم!» شنگول که داشت بازی میکرد، فقط سر تکان داد و منگول هم گفت: «چشم مامان!»
مادر که رفت، شنگول دوباره مشغول بازی شد و منگول کتابش را برداشت. ناگهان، زنگ در به صدا درآمد. شنگول با بیحوصلگی گفت: «منگول! برو ببین کیست.» منگول رفت دم در و از دریچهٔ کوچک نگاه کرد. یک خانم با لباسهای قشنگ و یک کیف بزرگ ایستاده بود. خانم گفت: «سلام پسرم! من دوست مادرتان هستم. مادرتان گفت بیایم و برایتان پیتزا بیاورم.»
منگول که حرف مادر را یادش بود، گفت: «متاسفم خانم! مامان گفت به هیچ کس در را باز نکنم.» خانم با ناراحتی گفت: «اما من واقعاً دوست مادرتان هستم! ببین، من حتی پیتزا هم آوردهام!» منگول باز هم قبول نکرد و رفت پیش شنگول. شنگول که داشت بازی میکرد، با بیحوصلگی گفت: «بابا! حتماً راست میگوید. برو در را باز کن!» منگول گفت: «نه! مامان گفت به هیچ کس باز نکنم.»
ناگهان، صدای مادر از پشت تلفن همراه شنگول آمد. مادر در واتساپ به شنگول پیام داد: «پسرم! یک خانم با لباس قرمز و کیف بزرگ دم در است؟» شنگول گفت: «بله!» مادر گفت: «به هیچ وجه در را باز نکن! او یک دزد است. من پلیس را خبر کردم.»
شنگول که فهمید اشتباه کرده، از منگول تشکر کرد و گفت: «منگول جان! تو زرنگترین برادری! من که حواسم نبود.» چند دقیقه بعد، پلیس رسید و خانم دزد را دستگیر کرد. مادر هم برگشت و از منگول تعریف کرد: «آفرین پسرم! تو مثل منگولِ خودت زرنگ بودی!» شنگول هم قول داد که دیگر اینقدر غرق بازی نشود و به حرفهای اطرافیان توجه کند. از آن روز، شنگول و منگول با هم یک رمز عبور جدید گذاشتند: هر کسی که دم در میآمد، باید کلمهٔ رمز را میگفت، وگرنه در را باز نمیکردند. و اینطوری، دیگر هیچ وقت خطر آنها را تهدید نکرد.
شنگول و منگول و مهمان ناخواندهٔ آنلاین
در یک روز بارانی، شنگول و منگول داشتند توی اتاقشان با تبلت بازی میکردند. مادرشان رفته بود سر کار و قرار بود تا عصر برگردد. ناگهان، یک پیام در بازی آنلاین شنگول ظاهر شد. یک نفر نوشته بود: «سلام! من دوست جدیدت هستم. میخواهی بیایم پیشتان و با هم بازی کنیم؟» شنگول که ذوقزده شده بود، گفت: «بله! بیا!» اما منگول که حواسش جمعتر بود، گفت: «صبر کن شنگول! مامان گفت هیچ وقت با غریبهها در فضای مجازی حرف نزنیم.»
شنگول با ناراحتی گفت: «اما او دوست جدید من است!» منگول گفت: «چطور میدانی او واقعاً یک بچه است؟ شاید یک آدم بزرگ باشد که میخواهد به ما آسیب بزند.» شنگول کمی فکر کرد و گفت: «راست میگویی. چطور میتوانیم بفهمیم؟» منگول گفت: «بیا از او سؤال کنیم که اسم مدرسهاش چیست و معلمش کیست.»
شنگول این سؤالها را پرسید. طرف مقابل جوابهای مبهم و عجیبی داد. مثلاً گفت مدرسهاش «مدرسهٔ آسمان» است و معلمش «خانم مهتاب»! شنگول و منگول با هم خندیدند و فهمیدند که طرف مقابل یک دروغگوست. آنها بازی را بستند و به مادر زنگ زدند. مادر گفت: «آفرین بچهها! شما خیلی زرنگ بودید. هیچ وقت با غریبهها در فضای مجازی حرف نزنید و اطلاعات شخصیتان را به کسی ندهید.»
از آن روز، شنگول و منگول یک قانون جدید گذاشتند: «هر کسی در فضای مجازی، غریبه است، مگر اینکه واقعاً او را بشناسی.» و این قانون را به همهٔ دوستانشان هم یاد دادند.
قصه های بچگانه قدیمی (مجموعه داستانهای کوتاه حال خوب کن بچگانه)
شنگول و منگول در پارک مجازی

یک روز، شنگول و منگول تصمیم گرفتند به پارک بروند. اما نه پارکِ واقعی، پارکِ مجازی! مادرشان یک برنامهٔ جدید روی تبلتشان نصب کرده بود که بچهها میتوانستند در یک پارکِ مجازی بازی کنند. شنگول با ذوق وارد برنامه شد و منگول هم دنبالش. آنها در پارک مجازی، یک دوست جدید پیدا کردند به اسم «گلپری». گلپری گفت: «سلام! من اینجا زندگی میکنم. بیایید با هم بازی کنیم!»
شنگول و منگول خوشحال شدند و با گلپری بازی کردند. اما منگول که همیشه حواسش جمع بود، به گلپری گفت: «چطور میتوانیم مطمئن باشیم که تو یک بچه هستی؟» گلپری با خنده گفت: «چون من در این پارک زندگی میکنم و همهٔ بچهها مرا میشناسند!» منگول گفت: «پس اسم واقعیات چیست؟» گلپری کمی مکث کرد و گفت: «نمیتوانم بگویم! اینجا اسمهای مجازی مهم است!»
شنگول که از این حرف خوشش نیامد، گفت: «منگول، فکر میکنم این برنامه خیلی امن نیست. بیا برویم بیرون و در پارکِ واقعی بازی کنیم.» منگول قبول کرد. آنها برنامه را بستند و به مادر گفتند که میخواهند بروند پارکِ واقعی. مادر خوشحال شد و گفت: «آفرین بچهها! بازیهای مجازی خوب هستند، اما هیچ چیز جای پارکِ واقعی و دوستانِ واقعی را نمیگیرد.»
آنها به پارک رفتند، تاب بازی کردند، با بچههای دیگر دوست شدند و حسابی خوشگذراندند. شنگول و منگول فهمیدند که دنیای واقعی، از هر دنیای مجازیای قشنگتر است.
شنگول و منگول و ماجرای درِ هوشمند
مادر شنگول و منگول یک درِ هوشمند جدید برای خانه خرید. در با اثر انگشت و تشخیص چهره باز میشد. مادر به آنها گفت: «بچهها، این در خیلی پیشرفته است. فقط اثر انگشت من و پدرتان را میشناسد. اگر کسی آمد، بدون اجازهٔ من در را باز نکنید.» شنگول که خیلی به تکنولوژی علاقه داشت، با ذوق گفت: «چه جالب! من میتوانم برنامهٔ آن را یاد بگیرم!»
یک روز، که مادر رفته بود خرید، زنگ در به صدا درآمد. شنگول به صفحهٔ نمایش در نگاه کرد. یک مرد با لباس پلیس ایستاده بود و گفت: «سلام بچهها! من پلیس هستم. یک خبر مهم دارم. در را باز کنید.» منگول که حرف مادر را یادش بود، گفت: «متاسفم آقا! بدون اجازهٔ مادر، در را باز نمیکنیم.» مرد پلیس با ناراحتی گفت: «اما کار خیلی مهمی دارم! باید با شما حرف بزنم!»
شنگول که به تکنولوژی اعتماد داشت، گفت: «منگول، این در اثر انگشت را میشناسد. اگر او پلیس واقعی باشد، اثر انگشتش در سیستم ثبت شده است.» منگول گفت: «اما مامان گفت فقط اثر انگشت خودش و بابا را ثبت کرده!» شنگول گفت: «پس چطور این مرد میگوید پلیس است؟ بیا با مامان تماس بگیریم.»
شنگول با مادر تماس گرفت. مادر گفت: «به هیچ وجه در را باز نکنید! من پلیس واقعی را خبر میکنم.» چند دقیقه بعد، یک ماشین پلیس واقعی آمد و آن مرد را دستگیر کرد. معلوم شد که او یک دزد است که با لباس پلیس قصد ورود به خانه را داشته است. شنگول و منگول از زرنگی خودشان خوشحال شدند و مادرشان با افتخار به آنها گفت: «شما بهترین بچههای دنیا هستید! همیشه حواستان جمع باشد که تکنولوژی هم میتواند فریبنده باشد.»
داستان بچگانه با موضوع بستنی / قصههای کودکانه قشنگ و آرام درباره بستنی
شنگول و منگول در فروشگاه اینترنتی
یک روز، شنگول توی گوشی مادرش یک فروشگاه اینترنتی دید که کلی اسباببازی تخفیف داشت. با ذوق به منگول گفت: «منگول! بیا از این فروشگاه یک اسباببازی جدید سفارش بدهیم!» منگول گفت: «اما مامان گفت بدون اجازهٔ او چیزی نخریم.» شنگول گفت: «اما این تخفیف فوقالعاده است! فقط یک بار!»
شنگول بدون اجازه، یک اسباببازی را به سبد خرید اضافه کرد و اطلاعات کارت مادر را وارد کرد. چند روز بعد، یک بستهٔ بزرگ رسید. شنگول و منگول با ذوق بسته را باز کردند. اما داخلش یک جعبهٔ خالی بود! هیچ اسباببازیای نبود! شنگول گریه کرد و گفت: «چه کار کردم! پول مامان را هدر دادم و هیچ چیزی هم گیرمان نیامد!»
منگول با مهربانی گفت: «ناراحت نباش شنگول. ما باید به مامان بگوییم و از او کمک بگیریم.» آنها ماجرا را برای مادر تعریف کردند. مادرشان که اول کمی ناراحت شد، بعد با مهربانی گفت: «بچهها، خرید اینترنتی بدون تحقیق و بدون اجازهٔ بزرگترها کار درستی نیست. بسیاری از فروشگاهها کلاهبردار هستند. از این به بعد، اگر چیزی خواستید، اول به من بگویید تا با هم بررسی کنیم.»
شنگول و منگول از مادر عذرخواهی کردند و قول دادند که دیگر این کار را نکنند. مادر هم به آنها یاد داد که چطور فروشگاههای اینترنتی معتبر را از نامعتبر تشخیص بدهند. و اینطوری، شنگول و منگول یک درس بزرگ دربارهٔ خرید اینترنتی یاد گرفتند.
شنگول و منگول و شبکهٔ اجتماعی جدید
یک روز، دوست شنگول به او گفت که یک شبکهٔ اجتماعی جدید برای بچهها راهاندازی شده است. شنگول با ذوق نامنویسی کرد و منگول هم دنبالش. در این شبکه، بچهها میتوانستند عکس و فیلم به اشتراک بگذارند و با هم حرف بزنند. شنگول کلی عکس از خودش و خانهشان گذاشت. منگول اما محتاطتر بود و فقط یک عکس از نقاشیاش گذاشت.
یک روز، یک فرد ناشناس به شنگول پیام داد: «سلام! من خیلی از عکسهایت خوشم آمد. کجا زندگی میکنی؟» شنگول که خوشحال شده بود، جواب داد: «در خیابان گلستان، پلاک ۱۲.» منگول که این را دید، با ناراحتی گفت: «شنگول! چطور اطلاعات خانهمان را به یک غریبه گفتی؟» شنگول گفت: «اما او خیلی مهربان بود!» منگول گفت: «ممکن است یک آدم بد باشد!»
منگول سریعاً به مادر زنگ زد و ماجرا را گفت. مادر به شنگول گفت: «پسرم، هیچ وقت اطلاعات شخصیات را در شبکههای اجتماعی به کسی نده. ممکن است از آن سوءاستفاده کنند.» شنگول که از اشتباهش پشیمان شده بود، حسابش را پاک کرد و قول داد که دیگر این کار را نکند. او فهمید که شبکههای اجتماعی میتوانند خطرناک باشند و باید خیلی مراقب بود.
شنگول و منگول در بازی واقعیت مجازی

مادر شنگول و منگول یک هدیهٔ جدید برایشان خرید: یک عینک واقعیت مجازی! شنگول با ذوق عینک را گذاشت و وارد یک دنیای شگفتانگیز شد. منگول هم دنبالش. آنها خود را در یک جنگلِ مجازی پیدا کردند. همه چیز واقعی به نظر میرسید، اما در واقع مجازی بود.
ناگهان، یک صدا گفت: «سلام بچهها! من راهنمای شما هستم. بیایید تا یک ماجراجویی هیجانانگیز داشته باشیم.» شنگول و منگول با شوق دنبال صدا رفتند. اما منگول که حواسش جمع بود، به شنگول گفت: «فکر میکنم این بازی خیلی طولانی شود. مامان گفت فقط نیم ساعت بازی کنیم.» شنگول گفت: «اما خیلی قشنگ است! فقط کمی بیشتر!»
ساعتی گذشت و شنگول و منگول هنوز در بازی بودند. ناگهان، صدای مادرشان را شنیدند که از بیرون عینک میگفت: «بچهها! نیم ساعت تمام شد! عینک را بردارید!» منگول عینک را برداشت، اما شنگول نمیخواست دست بکشد. تا اینکه مادر عینک را از سرش برداشت. شنگول ناراحت شد، اما مادر گفت: «عزیزم، بازیهای مجازی قشنگ هستند، اما نباید زمان واقعی را فراموش کنی. بیا برویم پارک، هوای تازه بخوریم.»
شنگول فهمید که حق با مادر است. آنها به پارک رفتند و حسابی خوشگذراندند. شنگول و منگول یاد گرفتند که بازیهای مجازی خوب هستند، اما نباید جای دنیای واقعی را بگیرند.
قصه بچگانه با موضوع سوپرمن / داستان های کودکانه قشنگ و جدید Superman
شنگول و منگول و بستهٔ مشکوک
یک روز، یک پیک جلوی در خانهٔ شنگول و منگول آمد و یک بستهٔ بزرگ تحویل داد. روی بسته نوشته بود: «برای شنگول و منگول، از طرف یک دوست ناشناس.» شنگول با ذوق گفت: «وای! یک هدیه برای ما!» و خواست بسته را باز کند. اما منگول گفت: «صبر کن! مامان گفت هیچ وقت بستهٔ ناشناس را بدون اجازه باز نکنیم.»
شنگول با ناراحتی گفت: «اما این هدیه است!» منگول گفت: «ممکن است خطرناک باشد. بیا اول به مامان زنگ بزنیم.» آنها با مادر تماس گرفتند. مادر گفت: «به هیچ وجه بسته را باز نکنید! من پلیس را خبر میکنم.» چند دقیقه بعد، پلیس آمد و بسته را بررسی کرد. داخل بسته یک مادهٔ خطرناک بود که میتوانست به آنها آسیب برساند.
شنگول و منگول از اینکه اینقدر زرنگ بودند، خوشحال شدند. پلیس از آنها تشکر کرد و به آنها مدال شجاعت داد. مادرشان به آنها گفت: «بچهها، هیچ وقت بستهٔ ناشناس را باز نکنید. همیشه اول با یک بزرگتر مشورت کنید.» شنگول و منگول این درس مهم را برای همیشه به خاطر سپردند.
شنگول و منگول و گوشی گمشده
یک روز، مادر شنگول و منگول گوشی خود را گم کرد. او کلی گشت، اما پیدا نکرد. به شنگول و منگول گفت: «بچهها، گوشی من را دیدید؟» شنگول گفت: «نه مامان!» منگول هم گفت: «نه!» اما شنگول یک چیز را به یاد آورد. چند ساعت پیش، وقتی داشت با گوشی بازی میکرد، یک پیام از طرف یک فرد ناشناس دریافت کرده بود: «گوشیات را گم کردهای؟ من پیداش کردم! به من پول بده تا برگردانمش!»
شنگول که این را به یاد آورد، به مادر گفت. مادر با تعجب گفت: «چطور کسی میداند که گوشی من گم شده؟» منگول گفت: «شاید خودش آن را دزدیده باشد تا از ما پول بگیرد!» مادر با پلیس تماس گرفت. پلیس به آنها گفت که این یک کلاهبرداری است و نباید به این پیامها پاسخ دهند.
چند روز بعد، مادر گوشی خود را زیر مبل پیدا کرد! اصلاً گم نشده بود، فقط جا مانده بود. شنگول و منگول با هم خندیدند و گفتند: «چه کلاهبرداران زرنگی! اما ما از آنها زرنگتر بودیم!» مادر به آنها گفت: «بچهها، اگر پیام مشکوکی دریافت کردید، هیچ وقت پاسخ ندهید و حتماً به من بگویید.» و اینطوری، شنگول و منگول یک درس دیگر دربارهٔ کلاهبرداری اینترنتی یاد گرفتند.
شنگول و منگول و رمز عبور جدید
یک روز، مادر شنگول و منگول تصمیم گرفت رمز عبور وایفای خانه را عوض کند. رمز جدید را به آنها گفت و از آنها خواست که آن را به کسی نگویند. شنگول که خیلی خوشحال بود، رمز را به دوستش گفت. دوستش هم به دوست دیگرش گفت، و اینطور شد که همهٔ بچههای محله رمز وایفای خانهشان را میدانستند!
یک روز، اینترنت خانه کند شد و مادر نتوانست کارهایش را انجام دهد. با تعجب گفت: «چرا اینترنت اینقدر کند شده؟» شنگول با خجالت گفت: «مادر، من رمز را به دوستم گفتم… و او هم به دیگران…» مادر با ناراحتی گفت: «شنگول! من از تو خواستم رمز را به کسی نگویی!»
منگول که همیشه حواسش جمع بود، گفت: «مامان، بیا رمز را عوض کنیم و این بار، یک قانون جدید بگذاریم.» مادر قبول کرد و رمز را عوض کرد. این بار، شنگول و منگول رمز را به هیچ کس نگفتند و اینترنت خانه همیشه سریع و خوب بود. شنگول از اشتباهش پشیمان شد و به منگول گفت: «منگول جان، تو همیشه زرنگتری! از این به بعد، من بیشتر به حرفهای تو گوش میکنم.» و از آن روز، شنگول و منگول با هم همکاری کردند تا هیچ وقت اسرار خانهشان را به کسی نگویند.
ریشهٔ داستان شنگول و منگول چیست؟
پاسخ: اقتباسی آزاد از افسانهٔ گرگ و هفت بزغاله
نسخهٔ جدید این داستان چگونه است؟
پاسخ: انیمیشن سینمایی با هنرهای رزمی و صلح در جنگل
شخصیتهای جدید انیمیشن کدامند؟
پاسخ: تکشاخ، مامانی، بیهراس و طباخیو
انیمیشن چه جوایزی کسب کرده است؟
پاسخ: برندهٔ جایزه از جشنوارههای کنیا و ساندنس










