داستان بچگانه با موضوع بستنی / قصه‌های کودکانه قشنگ و آرام درباره بستنی

داستان بچگانه با موضوع بستنی / قصه‌های کودکانه قشنگ و آرام درباره بستنی

بستنی، فقط یک خوراکی خوشمزه نیست. برای کودکان، بستنی یعنی یک جایزه، یک لبخند، یک خاطره‌ی قشنگ با خانواده، و گاهی یک ماجراجوییِ یخ‌زده در یک روزِ گرمِ تابستان. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از داستان بچگانه با موضوع بستنی و قصه‌های کودکانه قشنگ و آرام درباره بستنی را گردآوری کرده‌ایم. این قصه‌ها را برای کودکانتان بخوانید و بگذارید آنها نیز با شخصیت‌های داستان، به دنیای شیرین و رنگارنگ بستنی سفر کنند.

ماجرای بستنیِ گمشده

تابستان بود و هوا آنقدر گرم بود که حتی گنجشک‌ها هم زیر سایه درخت‌ها نشسته بودند و زبان از دهان بیرون آورده بودند. آرمان پسر کوچولویی بود که عاشق بستنی بود. آن روز، مادرش به او یک اسکناس داد و گفت: «برو از بستنی‌فروشی، یک بستنی برای خودت و یک بستنی برای خواهرت بخر.»

آرمان با ذوق و شوق دوید سمت بستنی‌فروشی. بستنی‌فروش، آقای نادری، یک پیرمرد مهربان با سبیل‌های سفید و کلاه کاغذی بود. آرمان دو بستنی قیفی خرید: یکی وانیلی برای خودش، یکی توت‌فرنگی برای خواهرش.

اما در راه برگشت، یک اتفاق بد افتاد. یک سگ ولگرد که بوی بستنی را حس کرده بود، دوید سمت آرمان و پارس کرد. آرمان ترسید، دستش لرزید و بستنی‌ها افتادند روی زمین!

– وای! بستنی‌ها! آرمان گریه کرد.

بستنی‌ها آب شدند و روی آسفالت کشیده شدند. آرمان ناراحت بود. نه بستنی برای خودش مانده بود، نه برای خواهرش.

آرمان نشست کنار خیابان و گریه کرد. ناگهان، خانم همسایه از پنجره صدایش کرد: «آرمان جان، چرا گریه می‌کنی؟»

– بستنی‌ها افتادند و آب شدند. پول ندارم دوباره بخرم.

خانم همسایه لبخند زد و گفت: «صبر کن.» چند دقیقه بعد، با یک بستنی دست‌ساز بیرون آمد. یک بستنی بزرگ با تکه‌های میوه و خامه.

– این مال خودم بود. بگیر و به خواهرت بده.

آرمان تعجب کرد: «خانم همسایه، شما خودتان نمی‌خواهید؟»

– نه عزیزم، دیدن لبخند تو برایم از بستنی شیرین‌تر است.

آرمان با خوشحالی به خانه برگشت. بستنی را با خواهرش نصف کرد. هر کدام نصفی از آن بستنی بزرگ و قشنگ را خوردند. اما چیزی که از بستنی شیرین‌تر بود، مهربانی خانم همسایه بود.

آن شب، آرمان یک نقاشی کشید: یک بستنی بزرگ با کلی قلب روی آن. رفت در خانم همسایه را زد و نقاشی را به او داد. روی نقاشی نوشته بود: «ممنونم که شیرین‌ترین مهربانی را به من هدیه دادید.»

خانم همسایه نقاشی را روی یخچال چسباند. هر وقت به آن نگاه می‌کرد، یاد لبخند آرمان می‌افتاد. و آرمان فهمید که گاهی یک بستنی زمین خورده، می‌تواند یک مهربانی تازه به دنیا بیاورد. اگر آن را با قلب ببینی، نه با شکم.

داستان بچگانه درباره موفقیت | ۱۰ داستان در مورد تلاش و موفقیت کودکانه

بستنی‌فروشی روی ابرها

بستنی‌فروشی روی ابرها

لیلا کوچولو عاشق بستنی بود، اما نه هر بستنی‌ای. او آرزو داشت یک بستنی ابری بخورد. یک بستنی که از ابرها درست شده باشد، سفید و نرم و سبک. هر شب قبل از خواب، به ابرها نگاه می‌کرد و می‌گفت: «ای کاش یک بستنی ابری بود!»

یک شب، خواب عجیبی دید. در خواب، یک نردبان رنگین‌کمان از آسمان آویزان بود. لیلا از نردبان بالا رفت و بالا رفت تا به بالای ابرها رسید. آنجا یک بستنی‌فروشی بود! بستنی‌فروش یک پیرزن مهربان با کلاه ابری بود.

– خوش آمدی لیلا! به بستنی‌فروشی ابرها خوش آمدی!

– چطور اسم من را می‌دانید؟ لیلا تعجب کرد.

– چون هر شب آرزوی بستنی ابری می‌کنی. من صدایت را می‌شنوم. بیا، بستنی ات را انتخاب کن.

پیرزن هفت طعم بستنی به لیلا نشان داد که هیچ کدام روی زمین نبودند:

۱. طعم رنگین‌کمان (که هر قاشقش یک رنگ و یک مزه جدید داشت)

۲. طعم مهتاب (که می‌درخشید و بوی شب می‌داد)

۳. طعم باران (که مثل قطره‌های باران توی دهان آب می‌شد)

۴. طعم خنده (که وقتی می‌خوردی، بی‌اختیار می‌خندیدی)

۵. طعم آرزو (که هر کسی یک مزه خاص برایش داشت)

۶. طعم دوستی (که با هر کس می‌خوردی، طعمش عوض می‌شد)

۷. طعم باد (که توی دهانت می‌پیچید و بعد ناپدید می‌شد)

لیلا همه را چشید. اما طعم آرزو را بیشتر از همه دوست داشت. وقتی آن را خورد، طعم شیرینی داشت که یادآور روزی بود که مادرش به او گفت «دوستت دارم».

پیرزن به لیلا یک بستنی ابری هدیه داد و گفت: «این مال توست. هر وقت دلت گرفت، یک قاشق از آن بخور. یادت می‌آید که ابرها همیشه بالای سرت هستند.»

لیلا از نردبان پایین آمد. وقتی چشم باز کرد، روی تخت خوابش بود و یک بستنی ابری کنار دستش بود. خوردش. طعمش شبیه رویا بود، شبیه آرزو، شبیه همه چیزهای قشنگ دنیا.

از آن شب، لیلا هر شب قبل از خواب به ابرها نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. چون می‌دانست که یک جایی بالای ابرها، یک بستنی‌فروشی هست که منتظر اوست. و هر وقت خوابش می‌برد، به آنجا می‌رفت و یک بستنی جدید را امتحان می‌کرد.

قصه کودکانه درباره آینده (داستان بچگانه انگیزشی درباره آینده نگری)

بستنی‌فروش کوچک

بستنی‌فروش کوچک

در یک روز گرم تابستانی، برادرها، رضا و حسین، تصمیم گرفتند یک غرفه بستنی در حیاط خانه‌شان راه‌اندازی کنند. یک میز کوچک گذاشتند، یک تابلو درست کردند با ماژیک قرمز، و چندتا بستنی که مادرشان درست کرده بود را چیدند.

تابلو نوشته بود: «بستنی‌فروشی برادرها – هر طعمی که دوست داری!»

اولین مشتری‌شان، همسایه کوچکشان، سارا بود. سارا یک بستنی توت‌فرنگی خواست. رضا یک قیف برداشت و بستنی را توی آن گذاشت. سارا یک لقمه خورد و گفت: «چه بستنی قشنگی!»

خبر به همه بچه‌های کوچه رسید. همه آمدند و بستنی خریدند. رضا و حسین حسابی ذوق کرده بودند.

بعد از ظهر، یک مشتری خاص آمد: آقای صادقی، پیرمرد محله که هیچ وقت لبخند نمی‌زد. همه از او می‌ترسیدند. آقای صادقی آمد جلو و گفت: «یک بستنی می‌خواهم. ساده، بدون هیچ چیز اضافی.»

رضا یک بستنی وانیلی ساده درست کرد و به او داد. آقای صادقی یک لقمه خورد. ناگهان، لبخند زد! اولین بار بود که کسی لبخندش را می‌دید.

– این بستنی یادآور بستنی‌های دوران بچگی‌ام است. آقای صادقی گفت.

– خوشحالم که خوشتان آمد. حسین گفت.

آقای صادقی یک اسکناس بزرگ روی میز گذاشت و گفت: «بقیه پول، برای بستنی‌های بچه‌هایی که پول ندارند.»

از آن روز، رضا و حسین هر روز غرفه‌شان را باز می‌کردند. اما این بار، برای بچه‌هایی که پول نداشتند، بستنی رایگان داشتند. آقای صادقی هم هر روز می‌آمد و یک بستنی ساده می‌خورد و لبخند می‌زد.

یک روز، آقای صادقی به برادرها گفت: «می‌دانید چرا هیچ وقت لبخند نمی‌زدم؟ چون فکر می‌کردم هیچ چیز نمی‌تواند مرا خوشحال کند. اما شما با این غرفه کوچکتان، به من یادآوری کردید که ساده‌ترین چیزها، شیرین‌ترین‌اند. یک بستنی ساده، یک لبخند، یک مهربانی کوچک.»

رضا و حسین غرفه‌شان را تا آخر تابستان باز نگه داشتند. در آخرین روز تابستان، یک جشن کوچک برگزار کردند و به همه بچه‌های کوچه بستنی رایگان دادند. چون فهمیدند که شیرین‌ترین بستنی، بستنی‌ای است که با مهربانی تقسیم می‌شود.

بستنی رنگین‌کمان

در یک شهر کوچک، یک بستنی‌فروش عجیب بود به اسم «آقای شادمان». او بستنی‌هایی می‌فروخت که هیچ کس تا حالا ندیده بود. یک روز، آقای شادمان یک بستنی جدید درست کرد: بستنی رنگین‌کمان! هفت رنگ، هفت لایه، هفت طعم.

در تابلو نوشته بود: «بستنی رنگین‌کمان – هر کسی یک طعم خاص دارد.»

بچه‌ها صف کشیدند. اولین نفر، پریا بود. یک قاشق از لایه قرمز خورد. ناگهان، شروع کرد به خندیدن. خندید و خندید تا همه نگاهش کردند.

– چه طعمی داشت؟ دوستش پرسید.

– طعم خوشحالی! پریا گفت.

نفر بعدی، امیر بود. لایه آبی را خورد. اشک توی چشم‌هایش حلقه زد، اما از خوشحالی. گفت: «طعم آرامش. مثل روزی که باران می‌بارد و من کنار پنجره می‌نشینم.»

نفر بعدی، رها بود. لایه زرد را خورد. گفت: «طعم آفتاب! مثل روز اول بهار.»

همه بچه‌ها یک طعم خاص داشتند. تا اینکه نوبت به نیما رسید. نیما پسر غمگینی بود. پدر و مادرش دعوا داشتند و نیما همیشه ناراحت بود. نیما لایه سبز را خورد. هیچ اتفاقی نیفتاد. طعمی نداشت.

نیما ناراحت شد. گفت: «من هیچ طعمی ندارم. شاید من بد هستم.»

آقای شادمان آمد پیش نیما و گفت: «بستنی تو طعم ندارد، چون دل تو پر از غم است. اما ناراحت نباش. من یک بستنی دیگر دارم. بستنی امید. آن را بخور، شاید طعمش را حس کنی.»

نیما بستنی امید را خورد. یک طعم تازه و شیرین توی دهانش پیچید. طعمی که یادآور روزهایی بود که پدر و مادرش با هم مهربان بودند. نیما گریه کرد، اما از شادی.

چند روز بعد، پدر و مادر نیما آشتی کردند. نیما دوباره به بستنی‌فروشی رفت. این بار، یک بستنی جدید خواست. آقای شادمان همان بستنی رنگین‌کمان را به او داد. این بار، نیما لایه قرمز را خورد و خندید. لایه آبی را خورد و آرام شد. همه طعم‌ها را حس کرد.

آقای شادمان گفت: «دیدی؟ وقتی دل شاد باشد، همه چیز شیرین می‌شود. حتی یک بستنی ساده.»

نیما فهمید که شادی درون آدم است، نه در بستنی. بستنی فقط یادآور آن است. و از آن روز، هر وقت دلتنگ می‌شد، یک بستنی می‌خورد و یاد آن روز می‌افتاد که طعم شادی را دوباره پیدا کرد.

قصه کودکانه با موضوع زمستان { ۸ داستان بچگانه سرما و برف }

بستنی و گنجشک کوچولو

پریا داشت توی پارک بستنی می‌خورد. یک گنجشک کوچولو کنارش نشست و به بستنی نگاه کرد. پریا یک تکه کوچک از بستنی را کف دستش ریخت. گنجشک آمد و نوک زد. بستنی برای گنجشک خیلی شیرین بود. چشمانش گرد شد و پر زد.

– وای! خوشش آمد! پریا ذوق کرد.

پریا تکه‌های بیشتری ریخت. گنجشک دوباره آمد. چند تا گنجشک دیگر هم جمع شدند. پریا بستنی‌اش را با همه تقسیم کرد. دیگر بستنی برای خودش نمانده بود، اما خوشحال بود.

از آن روز، هر وقت پریا به پارک می‌آمد، گنجشک‌ها دورش جمع می‌شدند. او برایشان خرده نان و دانه می‌آورد. گنجشک‌ها روی دستش می‌نشستند و آواز می‌خواندند.

یک روز، یکی از گنجشک‌ها بیمار شد. نمی‌توانست پرواز کند. پریا آن را برد خانه. به او آب و غذا داد، کنارش نشست و مراقبتش کرد. چند روز بعد، گنجشک خوب شد و پرواز کرد. اما قبل از رفتن، دور سر پریا چرخید و روی شانه‌اش نشست.

چند روز بعد، پریا یک لانه کوچک زیر درخت پارک پیدا کرد. توی لانه، یک مدال کوچک بود! مدال براقی که رویش نوشته بود: «به مهربان‌ترین دختر دنیا». پریا باور نمی‌کرد. گنجشک‌ها این مدال را برایش آورده بودند.

پریا مدال را به گردنش آویزان کرد و هر روز به پارک می‌رفت. گنجشک‌ها هر روز دورش جمع می‌شدند و آواز می‌خواندند. پریا فهمید که مهربانی، حتی با کوچک‌ترین موجودات، بزرگ‌ترین پاداش را دارد. و آن پاداش، چیزی نیست جز لبخند و عشق.

و تا سال‌ها بعد، هر وقت کسی پریا را با مدالش می‌دید، قصه گنجشک‌ها و بستنی را می‌گفت. قصه‌ای که یادآور این بود که یک تکه بستنی می‌تواند یک دوستی بزرگ بسازد. اگر با مهربانی تقسیم شود.

روزی که بستنی بارید

روزی که بستنی بارید

یک روز صبح، مردم شهر از خواب بیدار شدند و دیدند که آسمان عوض شده است. ابرها صورتی شده بودند و بوی وانیل می‌دادند! همه تعجب کردند. تلویزیون گفت: «پیش‌بینی هوای عجیب: امروز احتمال بارش بستنی وجود دارد!»

بچه‌ها از خوشحالی پریدند. به حیاط دویدند و دهان‌هایشان را باز کردند. ناگهان، اولین قطره… یک قطره بستنی وانیلی! بعد دومی، سومی. بعد یکدفعه، آسمان شروع کرد به باریدن بستنی! بستنی نعنایی، توت‌فرنگی، شکلاتی، موزی، همه رنگ‌ها و طعم‌ها.

– وای! بستنی بارید! داد زدند.

همه با کاسه و قاشق دویدند. بچه‌ها در حال رقصیدن بودند. بزرگ‌ترها هم ذوق کرده بودند. یک روز کامل، بستنی بارید.

اما بعد از چند ساعت، مشکل شروع شد. خیابان‌ها پر از بستنی آب شده بود. ماشین‌ها نمی‌توانستند حرکت کنند. مردم گیر کرده بودند. بستنی‌ها حسابی کثیف کرده بودند.

پدر آرمان گفت: «باید جلوی این باران را گرفت. اگر ادامه پیدا کند، شهر غرق بستنی می‌شود.»

آرمان گفت: «اما بستنی که قشنگ است!»

– قشنگ است، اما اگر زیاد شود، تبدیل به مشکل می‌شود. مثل همه چیزهای خوب. باید تعادل باشد.

آرمان و دوستانش تصمیم گرفتند کمک کنند. با سطل و بیل، بستنی‌های خیابان را جمع کردند. آن را بردند به فریزر بزرگ شهر. تا شب، همه خیابان‌ها تمیز شد. باران بستنی هم بند آمده بود.

شب، آرمان به آسمان نگاه کرد. یک بستنی بزرگ در آسمان بود! مثل ماه! ولی بستنی بود. آرمان خندید. فهمید که بعضی چیزها اگر کم باشند، خوبند. اگر زیاد شوند، دردسر می‌شوند. حتی بستنی.

مردم شهر آن شب یک جشن بزرگ گرفتند. با بستنی‌هایی که جمع کرده بودند، بستنی درست کردند و همه با هم خوردند. و قول دادند که اگر باز هم بستنی بارید، زودتر جمعش کنند تا خیابان‌ها کثیف نشود.

و آرمان یاد گرفت که در زندگی، همه چیز باید به اندازه باشد. نه کم، نه زیاد. درست مثل بستنی که اگر یک قیف باشد، عالی است. اما اگر یک سطل باشد، خیلی زیاد است. اندازه، رمز خوشبختی است.

قصه های کودکانه با موضوع پلنگ صورتی (۷ داستان بچگانه جالب)

مخفی‌گاه بستنی

تابستان آن سال خیلی گرم بود. آنقدر گرم که آسفالت خیابان نرم شده بود، و بچه‌ها فقط به یک چیز فکر می‌کردند: بستنی. اما بدشانسی بزرگ: بستنی‌فروشی محله تعطیل بود! آقای بستنی‌فروش به سفر رفته بود.

ساسان و دوستانش ناراحت بودند. نشسته بودند زیر سایه درخت و عرق می‌ریختند. ساسان گفت: «کاش یک جای خنک بود که پر از بستنی باشد.»

یکدفعه، یادشان افتاد که پدربزرگ ساسان یک یخچال قدیمی در زیرزمین خانه دارد. دویدند سمت زیرزمین. در را باز کردند. زیرزمین خنک و تاریک بود. یخچال قدیمی هنوز کار می‌کرد. آن را باز کردند…

– وای! پر از بستنی است!

یخچال پر از بستنی‌های دست‌ساز بود. بستنی‌های طعم‌های عجیب: طعم دارچین، طعم زعفران، طعم گل سرخ. همه با لیبل‌های قدیمی. ساسان یادش آمد که مادربزرگش عاشق درست کردن بستنی بود. این‌ها یادگارهای او بودند.

– می‌توانیم بخوریم؟ سارا پرسید.

– نمی‌دانم. این‌ها مال مادربزرگ است. ساسان شک داشت.

اما همان موقع، مادر ساسان آمد پایین. گفت: «مادربزرگ همیشه می‌گفت این بستنی‌ها را برای روزهای خاص نگه دارید. امروز یک روز خاص است. چون شما یادش کردید.»

بچه‌ها بستنی‌ها را برداشتند بالا. یک جشن کوچک در حیاط گرفتند. ساسان برای همه بستنی کشید. همه چشیدند و تعریف کردند. بستنی مادربزرگ خیلی خوشمزه بود. اما چیزی که از بستنی خوشمزه‌تر بود، خاطرات بود. ساسان برای دوستانش از مادربزرگ گفت، از روزهایی که بستنی‌های خوشمزه درست می‌کرد و همه را مهمان می‌کرد.

آن روز، ساسان فهمید که بستنی فقط یک خوراکی نیست. گاهی یک خاطره است، یک عشق است، یک یادگار از کسانی که رفته‌اند. و هر قاشق از آن، طعم محبت دارد.

پس از آن روز، ساسان هر تابستان بستنی‌های مادربزرگ را درست می‌کرد. با همان دستور قدیمی. و هر بار که بستنی می‌خورد، لبخند می‌زد و به مادربزرگ فکر می‌کرد که از آسمان نگاهش می‌کند و می‌گوید: «خوشمزه است، نه؟»

بستنی و دوستی شکلاتی

در یک روز گرم، دو تا دوست، نازنین و مهسا، به بستنی‌فروشی رفتند. نازنین بستنی توت‌فرنگی گرفت، مهسا بستنی شکلاتی. روی نیمکت پارک نشستند و شروع کردند به خوردن.

نازنین یک قاشق از بستنی مهسا خواست. مهسا داد. مهسا هم یک قاشق از بستنی نازنین خواست. نازنین داد. بستنی‌ها کم کم مخلوط شدند. توت‌فرنگی و شکلات، یک طعم جدید!

– وای! این طعم خیلی قشنگ است! نازنین گفت.

– بله! مخلوط توت‌فرنگی و شکلات، بهترین طعم دنیاست! مهسا ذوق کرد.

آن‌ها بستنی‌هایشان را با هم مخلوط کردند و یک بستنی جدید درست کردند: بستنی توت‌فرنگی شکلاتی.

چند روز بعد، نازنین و مهسا دعوا کردند. سر یک مسئله کوچک. هر کدام رفتند خانه‌شان و با هم قهر کردند. نازنین دلتنگ مهسا بود، اما نمی‌خواست اول آشتی کند. مهسا هم همین طور.

یک روز، مادر نازنین به او گفت: «چرا با بهترین دوستت قهر کرده‌ای؟ یادت هست آن روز که بستنی‌ها را مخلوط کردید و طعم جدید درست کردید؟ دوستی هم مثل همان بستنی است. هر کدام یک طعم دارید. وقتی با هم مخلوط می‌شوید، طعم جدیدی درست می‌کنید که خیلی قشنگ‌تر از هر کدام به تنهایی است.»

نازنین حرف مادرش را فهمید.

نازنین یک بستنی توت‌فرنگی و یک بستنی شکلاتی خرید. رفت دم خانه مهسا. زنگ زد. مهسا در را باز کرد. نازنین بستنی‌ها را نشان داد و گفت: «بیا دوباره مخلوطشان کنیم. مثل دوستی خودمان.»

مهسا خندید و بغلش کرد. نشستند و بستنی‌ها را مخلوط کردند. خوردند و خندیدند. دعوایشان را فراموش کردند. و فهمیدند که دوستی، مثل بستنی است. گاهی باید طعم‌ها را با هم مخلوط کرد تا چیز جدید و قشنگی بسازیم. و این مخلوط، از هر طعمی به تنهایی قشنگ‌تر است.

از آن روز، نازنین و مهسا هر وقت دعوا می‌کردند، یک بستنی می‌خریدند و مخلوطش می‌کردند. و می‌دانستند که طعم دوستی، از همه بستنی‌ها شیرین‌تر است.

قصه بچگانه با موضوع سوپرمن / داستان های کودکانه قشنگ و جدید Superman

بستنی‌فروش روی ماه

بستنی‌فروش روی ماه

پویا پسر کوچکی بود که هر شب رویای ماه را می‌دید. یک شب، از خواب پرید و دید یک پرتو نور از ماه به سمت اتاقش آمده. یک نردبان نورانی. پویا از نردبان بالا رفت. بالا و بالا، تا رسید به ماه.

روی ماه، یک بستنی‌فروشی بود! ولی نه یک بستنی‌فروشی معمولی. بستنی‌ها از جنس نور و ستاره بودند. بستنی‌فروش یک فضانورد بود با کلاه نقره‌ای.

– خوش آمدی پویا! من بستنی‌فروش ماه هستم.

– بستنی ماه چه طعمی دارد؟ پویا پرسید.

– طعم‌های مختلف. یکی طعم ستاره‌ها، یکی طعم کهکشان، یکی طعم سیاره‌ها. کدام را می‌خواهی؟

پویا بستنی ستاره‌ها را انتخاب کرد. یک قاشق خورد. طعمش شبیه آرزو بود. آرزوهایی که شب‌ها می‌کرد. حس کرد سبک شده، انگار دارد شناور می‌شود. بستنی‌فروش گفت: «این بستنی قدرت پرواز می‌دهد. حالا می‌توانی با ستاره‌ها حرف بزنی.»

پویا شروع کرد به حرف زدن با ستاره‌ها. یکی از ستاره‌ها به او گفت: «پویا، از زمین چه خبر؟»

– هوا گرم است. همه دنبال بستنی هستند.

ستاره خندید و گفت: «ما اینجا هم بستنی داریم. اما بستنی‌های ما از جنس رویا هستند. هر کسی یک رویا دارد. ما رویاها را جمع می‌کنیم و تبدیل به بستنی می‌کنیم.»

صبح که شد، پویا روی تختش بود. اما یک چیز عوض شده بود: یک بستنی کوچک و براق کنار دستش بود. بستنی ستاره‌ها. پویا آن را خورد و تمام روز حس پرواز داشت. نه با بدن، با قلب.

از آن شب، هر وقت پویا به ماه نگاه می‌کرد، می‌دانست که آن بالا یک بستنی‌فروشی هست که منتظر اوست. و هر وقت یک ستاره چشمک می‌زد، می‌دانست که دارد به او سلام می‌کند. و پویا فهمید که گاهی خوشمزه‌ترین چیزها، چیزهایی هستند که نمی‌توانی ببینی، فقط می‌توانی حسشان کنی. مثل بستنی ماه.

بستنی که گریه کرد

در بستنی‌فروشی محله، یک بستنی خاص بود. یک بستنی رنگ‌ارنگ با یک شکلک غمگین روی آن. هیچ کس آن را نمی‌خرید. بچه‌ها از شکلک غمگین می‌ترسیدند. بستنی غمگین توی ویترین نشسته بود و گریه می‌کرد.

یک روز، امیر کوچولو آمد بستنی‌فروشی. به بستنی غمگین نگاه کرد و دلش سوخت. به آقای بستنی‌فروش گفت: «آن بستنی را می‌خواهم.»

– اما عزیزم، این بستنی غمگین است. هیچ کس آن را نمی‌خواهد.

– من می‌خواهم. شاید اگر یک نفر آن را بخرد، خوشحال شود.

امیر بستنی را خرید. یک قاشق از آن خورد. طعمش تلخ بود. امیر ناراحت شد. اما یک قاشق دیگر خورد. این بار کمی شیرین‌تر. قاشق سوم، شیرین‌تر. کمکم بستنی داشت خوشمزه می‌شد.

امیر از آقای بستنی‌فروش پرسید: «چرا این بستنی تلخ بود؟»

آقای بستنی‌فروش گفت: «این بستنی نماد غم‌های آدم‌هاست. هر کسی یک غم دارد. بعضی‌ها غمشان را پنهان می‌کنند، بعضی مثل این بستنی، نشانش می‌دهند. اما اگر کسی به آنها محبت کند، غمشان شیرین می‌شود.»

امیر نگاهی به بستنی کرد. دیگر غمگین نبود. شکلکش داشت لبخند می‌زد. امیر همه بستنی را خورد. طعم آخرش شیرین بود، مثل یک آغوش گرم.

از آن روز، امیر هر روز می‌آمد و یک بستنی غمگین می‌خرید. کمکم بستنی‌ها دیگر غمگین نبودند. شکلک‌شان خندان شده بود. بچه‌های دیگر هم شروع کردند به خریدنشان.

آقای بستنی‌فروش به امیر گفت: «تو به این بستنی‌ها زندگی دادی. حالا دیگر غمگین نیستند، چون کسی هست که آنها را دوست دارد.»

امیر فهمید که همه غم‌ها، اگر با محبت روبرو شوند، شیرین می‌شوند. و گاهی یک بستنی ساده می‌تواند به ما یاد بدهد که قدر عشق و محبت را بدانیم.

و تا آخر تابستان، بستنی‌فروشی پر بود از بستنی‌های خندان. و امیر، با یک دل پر از محبت، هر روز به آنجا می‌رفت. نه فقط برای خوردن بستنی، برای اینکه لبخند بزند و لبخند ببیند. چون فهمیده بود که شیرین‌ترین چیز دنیا، محبت است. و بستنی، فقط یک بهانه است برای آن.

قصه بچگانه طولانی { مجموعه داستان های کودکانه طولانی برای خواب شب }

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.