قصه های بچگانه قدیمی (مجموعه داستان‌های کوتاه حال خوب کن بچگانه)

قصه های بچگانه قدیمی (مجموعه داستان‌های کوتاه حال خوب کن بچگانه)

قصه های بچگانه قدیمی (مجموعه داستان‌های کوتاه حال خوب کن بچگانه) در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه آماده شده است. این قصه‌های زیبا دارای ابعاد حال خوب کنی هستند و می‌توانند در روحیه بچه‌ها تاثیرگذار باشند. پس اگر به دنبال چنین قصه‌هایی هستید، با ما همراه شوید.

فهرست موضوعات این مطلب

حسن کچل و گنج قارون

بخش اول: حسن و مادرش

روزگاری در یکی از روستاهای قدیم ایران، پسری بود به نام حسن. حسن کچل بود، یعنی موهایش کم بود و مردم به او می‌خندیدند. اما حسن دل پاکی داشت و از هیچ کس کینه‌ای به دل نمی‌گرفت. او با مادر پیرش در یک کلبه کوچک زندگی می‌کرد. کلبه‌ای که سقفش هر باران می‌بارید چکه می‌کرد، و دیوارهایش از گِل و کاه بود.

حسن هر روز صبح زود بیدار می‌شد و می‌رفت توی کوه تا هیزم جمع کند. هیزم‌ها را می‌آورد و در روستا می‌فروخت تا نانی برای مادرش بخرد. مادرش همیشه به او می‌گفت: «حسن جان، صبر داشته باش. روزی می‌رسد که خدا به تو پاداش می‌دهد.» حسن می‌گفت: «مادرجان، من فقط می‌خواهم تو شاد باشی. به پاداش کار ندارم.»

یک روز، وقتی حسن توی کوه مشغول جمع کردن هیزم بود، صدایی از ته یک غار شنید. صدا آرام بود، اما دلنشین. حسن جلو رفت. غار تاریک بود، اما از ته آن نوری می‌آمد. حسن ترسید، اما کنجکاوی اش را برد. به آرامی وارد غار شد.

بخش دوم: دیو و کلید جادویی

توی غار، یک دیو بزرگ نشسته بود. دیو موهای بلند و ریش پشمالو داشت و چشمانش مثل ذغال می‌درخشید. حسن از ترس خواست فرار کند، اما دیو با صدای مهربانی گفت: «نترس پسر جان. من سال‌هاست اینجا نشسته‌ام و منتظر کسی مثل تو هستم.» حسن ایستاد و پرسید: «منتظر من؟ چرا؟»

دیو گفت: «من نگهبان گنج قارون هستم. اما گنج فقط در دست کسی می‌افتد که دل پاکی داشته باشد و برای دیگران زندگی کند. تو حسن کچل هستی، نه؟» حسن با تعجب گفت: «بله، اما من کچلم و هیچ کس مرا دوست ندارد.» دیو خندید و گفت: «کچلی مو نیست، کچلی دل است. تو دلی پر از عشق داری. به خاطر همین، تو را انتخاب کرده‌ام.»

دیو یک کلید طلایی به حسن داد و گفت: «این کلید، درِ گنج قارون را باز می‌کند. اما یک شرط دارد: هر بار که در را باز کنی، باید یک آرزوی خوب برای کسی بکنی. اگر آرزویت برای خودت باشد، گنج ناپدید می‌شود.» حسن کلید را گرفت و از غار بیرون آمد. به خانه که برگشت، مادرش نگران بود. حسن ماجرا را برایش تعریف کرد. مادر گفت: «پسرم، مواظب باش که حرص و طمع دل تو را تیره نکند.»

بخش سوم: آرزوهای حسن

حسن کلید را برداشت و رفت به طرف کوهی که دیو گفته بود. آنجا، دری بزرگ از طلا پیدا کرد. کلید را در قفل چرخاند. در باز شد. داخلش پر از طلا و جواهر بود، اما حسن به آنها نگاه نکرد. چشمانش را بست و گفت: «خدایا، اولین آرزوی من این است که نانوا، نانش همیشه پخته و گرم باشد تا مردم گرسنه نمانند.» ناگهان، یک تکه نان داغ در دستش ظاهر شد.

حسن دومین آرزو را کرد: «خدایا، آرزوی دومم این است که آب چشمه روستا همیشه جاری باشد تا کشاورزان تشنه نمانند.» صدای جوشش آب از دور شنیده شد.

سومین آرزو: «خدایا، آرزوی سومم این است که مادرم خوب شود و دردهایش تمام شود.» نور سفیدی در اتاق پیچید و مادرش که سال‌ها بود از کمر درد رنج می‌برد، بلند شد و با خوشحالی راه رفت.

حسن هر روز به گنج می‌رفت و آرزویی برای مردم روستا می‌کرد. کمکم روستا آباد شد. مردم به حسن احترام گذاشتند و او را دیگر «کچل» صدا نمی‌زدند، بلکه «حسن بزرگوار» صدا می‌کردند. اما حسن هیچ وقت مغرور نشد و باز هم لباس کهنه می‌پوشید و به دیگران خدمت می‌کرد.

بخش چهارم: پایان داستان

یک روز، دیو دوباره در خواب به حسن آمد و گفت: «حسن، روزی می‌رسد که گنج تمام می‌شود. اما تا آن روز، تو قلب‌ها را آباد کرده‌ای. این بهترین گنجی است که می‌توانستی داشته باشی.» حسن لبخند زد و گفت: «من همین را می‌خواستم.»

سال‌ها گذشت، حسن پیر شد. اما مردم روستا هیچ وقت او را فراموش نکردند. هر سال، در روزی که حسن گنج را پیدا کرد، جشن می‌گرفتند و از بخشندگی او می‌گفتند. و حسن در آرامش و با لبخند بر لب، در میان کسانی که دوستش داشتند، از دنیا رفت. اما قصه او تا همیشه در دهان مردم ماند. قصه پسری که با دل پاکش، گنجی بزرگ‌تر از طلا و جواهر به دست آورد: عشق و احترام مردم.

داستان بچگانه با موضوع بستنی / قصه‌های کودکانه قشنگ و آرام درباره بستنی

ماهی‌گیر و سه آرزو

ماهی‌گیر و سه آرزو

بخش اول: ماهی‌گیر فقیر

در یک دهکده ساحلی، ماهی‌گیری زندگی می‌کرد به اسم «صادق». صادق هر روز صبح با قایق کوچکش می‌رفت به دل دریا و ماهی می‌گرفت. اما روزگار سختی داشت. صیدها کم بود و پول نان و آب هم به سختی درمی‌آمد. تنها دارایی صادق، یک قایق کهنه، یک تور پاره، و یک زن مهربان به اسم «فاطمه» بود.

فاطمه همیشه صادق را دلگرم می‌کرد و می‌گفت: «ناراحت نباش، خدا روزی‌رسان است.» اما صادق دلش پر از غم بود. یک روز، وقتی تور را از آب بیرون کشید، یک ماهی بزرگ و طلایی داخل تور بود. ماهی طلایی حرف زد! گفت: «ای ماهی‌گیر، مرا رها کن. من یک ماهی جادویی هستم. اگر مرا آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می‌کنم.»

صادق با تعجب به ماهی نگاه کرد. همیشه آرزو داشت که یک روز ثروتمند شود. با خودش فکر کرد: «حالا که این فرصت به دست آمده، نباید از دست بدهم.» ماهی را رها کرد و گفت: «آرزوی اولم این است که یک خانه بزرگ داشته باشم، با باغچه‌ای پر از گل.»

بخش دوم: آرزوهای اول و دوم

صادق به خانه برگشت. دید خانه‌شان تبدیل به یک عمارت بزرگ شده است! باغچه‌ای پر از گل‌های رنگارنگ، و حیاطی با حوض بزرگ. فاطمه با تعجب به صادق نگاه کرد. صادق ماجرا را گفت. فاطمه خوشحال شد، اما کمی نگران. گفت: «صادق جان، آرزوهایت را هدر نده. به فکر آخرت هم باش.»

صادق اما از ثروتش مست شده بود. چند روز بعد، دوباره به کنار دریا رفت و ماهی را صدا زد. ماهی طلایی ظاهر شد. صادق گفت: «آرزوی دومم این است که پادشاه این دهکده شوم. همه باید به من تعظیم کنند.» ماهی نگاهی به او کرد و گفت: «آرزویت برآورده شد.»

صادق ناگهان لباس شاهانه پوشید و تاجی بر سر داشت. همه مردم برایش تعظیم می‌کردند. اما کمکم دید که مردم از او می‌ترسند و هیچ کس با او دوست نیست. فاطمه هم ناراحت بود و می‌گفت: «صادق، این پادشاهی، تو را از من دور کرده است.»

صادق احساس تنهایی کرد. یک شب، تنها در کاخ بزرگش نشسته بود. به روزهای قدیم فکر کرد. به روزهایی که با فاطمه کنار آتش می‌نشستند و چای می‌خوردند. به خنده‌های ساده‌شان. به گرما و صمیمیت کلبه کوچکشان. دلش گرفت.

بخش سوم: آرزوی سوم و عبرت

صادق دوباره به دریا رفت و ماهی را صدا زد. ماهی طلایی آمد و گفت: «صادق، این آخرین آرزوی توست. خوب فکر کن.» صادق اشک توی چشم‌هایش حلقه زد و گفت: «آرزوی سومم این است که همه چیز به روز اول برگردد. من نمی‌خواهم پادشاه باشم. نمی‌خواهم خانه بزرگ داشته باشم. من فقط می‌خواهم با فاطمه، در کلبه کوچکمان، خوشبخت باشم.»

ماهی خندید و گفت: «آفرین صادق! تو سرانجام فهمیدی که خوشبختی در ثروت و قدرت نیست، در دل آدم‌هاست. آرزویت برآورده شد.»

صادق به خانه برگشت. دید دوباره کلبه کوچکشان همان جاست. فاطمه دم در نشسته بود و منتظر. صادق دوید سمتش و بغلش کرد. گریه کرد و گفت: «ببخش که رفتم. دیگر هیچ وقت رهایت نمی‌کنم.» فاطمه خندید و گفت: «تو همیشه اینجا بودی، فقط راه را گم کرده بودی.»

از آن روز، صادق دیگر دنبال ثروت نرفت. با فاطمه در کلبه کوچکشان زندگی کرد. صبح‌ها به دریا می‌رفت و ماهی می‌گرفت. شب‌ها کنار فاطمه می‌نشست و از روزهایی که پادشاه بود تعریف می‌کرد. و هر بار که قصه ماهی طلایی را برای بچه‌های دهکده تعریف می‌کرد، به آنها می‌گفت: «بچه‌ها، گنج واقعی در خانه‌تان است. در دل کسی که دوستش دارید. هیچ وقت آن را از دست ندهید.»

و قصه صادق و ماهی طلایی، برای همیشه در آن دهکده ساحلی ماند. قصه‌ای که به همه یاد می‌داد که حرص و آز، بزرگ‌ترین دشمن خوشبختی است. و قناعت، بزرگ‌ترین گنج.

قصه بچگانه با موضوع سوپرمن / داستان های کودکانه قشنگ و جدید Superman

دیو و کودک شجاع

دیو و کودک شجاع

بخش اول: ترس در روستا

در یک روستای کوهستانی، سال‌ها بود که مردم از دیوی بزرگ می‌ترسیدند. دیو در غار کوهستان زندگی می‌کرد و هر ماه یک گوسفند از روستاییان می‌گرفت. اگر کسی مخالفت می‌کرد، دیو با دم خود درخت‌ها را می‌کند و خروارها سنگ از کوه می‌انداخت. همه از دیو می‌ترسیدند و هر چه می‌خواست به او می‌دادند.

در آن روستا، کودکی زندگی می‌کرد به اسم «نادر». نادر ده ساله بود و از هیچ چیز نمی‌ترسید. یک روز، نادر دید که گوسفند خودش را می‌برند تا به دیو بدهند. دوید جلو و گفت: «گوسفند من را نبرید! من خودم می‌روم با دیو حرف بزنم.»

همه خندیدند. یکی گفت: «تو که بچه‌ای، دیو تو را یک لقمه می‌کند.» نادر گفت: «شاید من کوچک باشم، اما ترس بزرگ‌ترین دیو است. من می‌روم و با او حرف می‌زنم. اگر برنگشتم، بعداً گوسفند مرا ببرید.»

مردم نتوانستند جلوی نادر را بگیرند. نادر با یک کوله کوچک، که تویش مقداری نان و پنیر و یک مشت خاکستر گذاشته بود، به طرف کوهستان به راه افتاد.

بخش دوم: دیو و کودک

نادر به غار دیو رسید. دیو را دید که غول‌پیکر بود و چشمانش مثل دو آتش بزرگ می‌درخشید. دیو گفت: «کی هستی که جرأت کرده‌ای پیش من بیایی؟» نادر با شجاعت گفت: «من نادر هستم. آمده‌ام ببینم چرا تو این همه ترسناک هستی؟»

دیو خندید. صدایش مثل رعد بود. گفت: «من ترسناکم چون می‌توانم کوه را تکان بدهم و درخت‌ها را بکنم.» نادر گفت: «اما من از تو نمی‌ترسم. پس ترسناک بودن تو بی‌فایده است.» دیو تعجب کرد. گفت: «چطور از من نمی‌ترسی؟ همه از من می‌ترسند.»

نادر گفت: «چون من می‌دانم که تو تنها هستی. اگر کسی تو را دوست داشته باشد، دیگر ترسناک نیستی. تو هر ماه یک گوسفند می‌گیری تا کسی با تو حرف بزند. اما هیچ کس نمی‌آید، چون می‌ترسند. من آمده‌ام که با تو دوست شوم.»

دیو سکوت کرد. برای اولین بار در زندگی‌اش، کسی با او حرف زده بود و از او نترسیده بود. اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. گفت: «تو راست می‌گویی. من تنها هستم. سال‌هاست هیچ کس با من حرف نزده.»

بخش سوم: دوستی نادر و دیو

نادر نان و پنیر را از کوله بیرون آورد و به دیو داد. دیو خورد و گفت: «چقدر خوشمزه است! اولین بار است که کسی با من غذا می‌خورد.» نادر گفت: «از امروز، هر روز می‌آیم و با تو غذا می‌خورم. اما یک شرط: دیگر به روستا حمله نکن و گوسفندها را نگیر. به جای آن، تو می‌توانی نگهبان روستا باشی و از آنها در برابر خطرهای دیگر محافظت کنی.»

دیو قبول کرد. از آن روز، نادر هر روز می‌رفت به غار و با دیو حرف می‌زد و غذا می‌خورد. دیو دیگر تنها نبود. کم کم مردم روستا هم فهمیدند که دیو خطرناک نیست و شجاعت نادر، آنها را از ترس نجات داده است.

یک روز، سیل عظیمی آمد و می‌خواست روستا را ببرد. دیو با دستان بزرگش جلوی آب را گرفت و روستا را نجات داد. مردم شادی کردند و از دیو تشکر کردند. دیو گفت: «من این کار را برای نادر کردم. او به من یاد داد که دوستی، از دیوی بزرگ هم قدرتمندتر است.»

و تا آخر عمر، دیو و نادر بهترین دوست‌ها بودند. و مردم روستا یاد گرفتند که نباید از کسی فقط به خاطر ظاهرش ترسید. هر کسی ممکن است درونش یک دیو باشد، اما یک لبخند و یک کلمه محبت‌آمیز، می‌تواند آن دیو را به یک دوست مهربان تبدیل کند.

کلاه‌قرمزی و گرگ حیله‌گر

بخش اول: کلاه قرمز

روزگاری، در یک دهکده قدیمی، دختر کوچکی بود که همیشه کلاه قرمزی به سر می‌گذاشت. مادربزرگش برایش این کلاه را دوخته بود و از همان روز، همه او را «کلاه‌قرمزی» صدا می‌زدند. کلاه‌قرمزی دختر مهربانی بود و همه او را دوست داشتند. مادرش همیشه به او می‌گفت: «دخترم، مواظب باش توی جنگل تنها نروی. گرگ حیله‌گری آنجا زندگی می‌کند که وانمود می‌کند دوست است، اما در دلش نقشه‌های بد دارد.»

کلاه‌قرمزی حرف مادر را گوش می‌کرد، اما گاهی فکر می‌کرد مادرش زیادی نگران است. یک روز، مادربزرگش بیمار شد. مادر به کلاه‌قرمزی گفت: «دخترم، یک سبد غذا برای مادربزرگ ببر. اما قول بده که از جاده اصلی بروی و توی جنگل کوتاه نروی.»

کلاه‌قرمزی سبد را برداشت و به راه افتاد. جاده اصلی طولانی بود و خورشید داغ می‌تابید. کلاه‌قرمزی خسته شد. در میان راه، یک گرگ بزرگ از بوته‌ها بیرون آمد. گرگ خیلی خوش‌برخورد بود. گفت: «سلام کلاه‌قرمزی! کجا می‌روی؟»

کلاه‌قرمزی جواب داد: «سلام آقا گرگ. می‌روم پیش مادربزرگم. او مریض است و من برایش غذا می‌برم.» گرگ با حیله گفت: «چه خوب! اما مادربزرگت کجا زندگی می‌کند؟» کلاه‌قرمزی ساده‌لوحانه گفت: «آنجا، آن سوی جنگل، در کلبه سفید کنار درخت گردوی بزرگ.»

گرگ لبخند زد. نقشه‌اش را کشیده بود. گفت: «چرا از راه کوتاه نمی‌روی؟ سریع‌تر می‌رسی و مادربزرگ زودتر غذایش را می‌خورد.» کلاه‌قرمزی که خسته بود، حرف گرگ را گوش کرد و از راه کوتاه وارد جنگل شد. اما گرگ از راه دیگر دوید تا زودتر به خانه مادربزرگ برسد.

بخش دوم: حیله گرگ

گرگ به خانه مادربزرگ رسید. در را کوبید. مادربزرگ که شنید کسی پشت در است، گفت: «چه کسی است؟» گرگ با صدای نرمی گفت: «منم کلاه‌قرمزی! برایت غذا آورده‌ام.» مادربزرگ خوشحال شد و در را باز کرد. گرگ یک‌دفعه وارد شد و مادربزرگ را توی کمد حبس کرد! بعد لباس مادربزرگ را پوشید و توی تخت دراز کشید و منتظر کلاه‌قرمزی شد.

کلاه‌قرمزی با ذوق به کلبه رسید. در را باز کرد و گفت: «سلام مادربزرگ! برایت غذا آورده‌ام.» اما وقتی به تخت نگاه کرد، حس کرد مادربزرگ عوض شده است. چشم‌هایش درشت‌تر بودند. کلاه‌قرمزی گفت: «مادربزرگ، چه چشم‌های درشتی داری!» گرگ گفت: «برای اینکه تو را بهتر ببینم!» کلاه‌قرمزی کمی ترسید، اما ادامه داد: «چه دست‌های درشتی داری!» گرگ گفت: «برای اینکه تو را بهتر بغل کنم!» کلاه‌قرمزی گفت: «چه دندان‌های درشتی داری!» گرگ با صدای خشن گفت: «برای اینکه تو را بهتر بخورم!»

گرگ از تخت بیرون پرید و خواست کلاه‌قرمزی را بگیرد. کلاه‌قرمزی جیغ کشید و به طرف در دوید، اما گرگ جلوی در را گرفت. کلاه‌قرمزی توی اتاق گیر کرده بود.

بخش سوم: نجات و عبرت

در همین لحظه، یک شکارچی که از آن حوالی می‌گذشت، صدای جیغ کلاه‌قرمزی را شنید. دوید سمت کلبه. از پنجره نگاه کرد و دید گرگ دارد به کلاه‌قرمزی حمله می‌کند. شکارچی با تیر و کمانش، یک تیر محکمی به سمت گرگ پرت کرد و گرگ زخمی شد و فرار کرد.

شکارچی کلاه‌قرمزی را نجات داد و مادربزرگ را از کمد بیرون آورد. مادربزرگ خیلی خوشحال شد. کلاه‌قرمزی گریه کرد و گفت: «ببخشید که حرف مادر را گوش نکردم. دیگر هیچ وقت از راه کوتاه نمی‌روم و با غریبه‌ها حرف نمی‌زنم.»

مادربزرگ دستی به سر کلاه‌قرمزی کشید و گفت: «دخترم، دنیا جای قشنگی است، اما آدم‌های بد هم توی آن هستند. نباید به حرف هر کسی گوش کنی. باید حواس‌ات جمع باشد.»

از آن روز، کلاه‌قرمزی دیگر هیچ وقت راه کوتاه را انتخاب نکرد. و هر بار که به جنگل می‌رفت، با خودش زمزمه می‌کرد: «جاده اصلی، راه امن است. حیله‌گرها را باید شناخت. به غریبه‌ها اعتماد نکن، حتی اگر خوش‌برخورد باشند.»

و قصه کلاه‌قرمزی نسل‌ها در دهان مردم ماند، تا به همه یاد دهد که دنیا پر از آدم‌های خوب است، اما آدم‌های بد هم هستند. و برای همین، باید هوشیار باشی و به حرف بزرگ‌ترها گوش کنی.

قصه بچگانه با موضوع اسباب بازی (قصه های زیبا و کودکانه قشنگ اسباب بازی ها)

جوجه‌های زرنگ

جوجه‌های زرنگ

بخش اول: مامان مرغ و جوجه‌ها

در یک مزرعه قدیمی، مرغی بود با هفت جوجه. جوجه‌ها خیلی بازیگوش بودند. مامان مرغ هر روز به آنها می‌گفت: «بچه‌هایم، از حصار بیرون نروید. روباه حیله‌گری آنجا زندگی می‌کند که تظاهر به دوستی می‌کند، اما در دلش می‌خواهد شما را بخورد.» جوجه‌ها حرف مامان را گوش می‌کردند، اما یکی از جوجه‌ها، جوجه نارنجی، خیلی کنجکاو بود.

یک روز، جوجه نارنجی از سوراخ حصار بیرون رفت. بیرون از مزرعه، چمن سبز و گل‌های رنگارنگ بود. جوجه نارنجی ذوق‌زده شد. ناگهان، روباهی از پشت بوته‌ها بیرون آمد. روباه خیلی خوش‌برخورد بود. گفت: «سلام جوجه کوچولو! چه جوجه قشنگی! دوست داری با من بازی کنی؟»

جوجه نارنجی که از خوشحالی نمی‌دانست چه کند، گفت: «بله! خیلی دوست دارم.» روباه گفت: «بیا پیش من. یک جای قشنگ بهت نشان می‌دهم.» جوجه نارنجی با خوشحالی به طرف روباه رفت، اما در همان لحظه، مامان مرغ رسید و جوجه را عقب کشید. روباه عصبانی شد و فرار کرد.

بخش دوم: نقشه جوجه‌ها

مامان مرغ ناراحت شد و گفت: «چند بار بهت بگویم که از حصار بیرون نروی؟ روباه حیله‌گر است.» جوجه نارنجی گریه کرد و گفت: «ببخشید مامان. اما روباه خیلی خوش‌برخورد بود.» مامان مرغ گفت: «دقیقاً همین است که خطرناک است. بدها همیشه خودشان را خوب نشان می‌دهند.»

جوجه‌ها با هم نشستند و نقشه کشیدند. گفتند: «ما باید روباه را یک بار برای همیشه از مزرعه دور کنیم.» جوجه‌های زرنگ نقشه‌ای کشیدند. جوجه سفید گفت: «من می‌روم و روباه را به سمت چاله می‌کشانم.» جوجه زرد گفت: «من طناب را کنار چاله می‌گذارم.» جوجه قرمز گفت: «من از درخت بالا می‌روم و وقتی روباه نزدیک شد، فریاد می‌زنم تا همه بیدار شوند.»

بخش سوم: نقشه موفق

فردای آن روز، جوجه سفید به بیرون از حصار رفت. روباه را صدا زد و گفت: «روباه جان، بیا من یک جای قشنگ بهت نشان می‌دهم.» روباه که فکر کرد جوجه‌ها احمق هستند، دنبالش رفت. اما جوجه سفید که از همه زرنگ‌تر بود، او را به طرف چاله هدایت کرد. ناگهان، جوجه قرمز از درخت فریاد زد: «روباه آمد!» و جوجه زرد طناب را کشید. روباه افتاد توی چاله.

همه حیوانات جمع شدند. روباه از چاله خواهش کرد: «مرا نجات دهید. من دیگر به مزرعه نمی‌آیم.» مامان مرغ گفت: «قول بده.» روباه قول داد. جوجه‌ها روباه را از چاله بیرون آوردند. روباه که سرافکنده شده بود، رفت و دیگر هیچ وقت به مزرعه برنگشت.

جوجه‌ها در مزرعه جشن گرفتند و همه به شجاعت آنها افتخار کردند. مامان مرغ به آنها گفت: «بچه‌هایم، شما نشان دادید که با هم بودن، بزرگ‌ترین قدرت است. به جای اینکه فقط از دست روباه فرار کنید، با هم همکاری کردید و او را شکست دادید. این، زرنگی واقعی است.»

و جوجه‌ها یاد گرفتند که ترس، دشمن بزرگی است، اما با همبستگی و دوستی می‌توان بر هر ترسی غلبه کرد. و هر وقت روباهی می‌آمد، جوجه‌ها با هم متحد می‌شدند و او را فراری می‌دادند. و قصه جوجه‌های زرنگ، تا همیشه در مزرعه‌های ایران نقل می‌شد.

شتر و مورچه

بخش اول: شتر مغرور

در یک کاروانسرای قدیمی، شتری زندگی می‌کرد به اسم «گردن‌بلند». شتر از همه حیوانات بلندتر بود و فکر می‌کرد هیچ کس به پای او نمی‌رسد. هر روز با غرور از جلوی حیوانات دیگر رد می‌شد و می‌گفت: «ببینید چقدر بلندم. من شاه بیابانم. من می‌توانم هفته‌ها بدون آب و غذا راه بروم. شما نمی‌توانید.»

یک روز، شتر داشت از کنار لانه مورچه‌ها رد می‌شد. مورچه‌ها مشغول جمع‌آوری دانه بودند. شتر با نگاه‌های حقارت‌آمیز به آنها نگاه کرد و گفت: «شما این همه کوچک! یک قدم برمی‌دارم و همه شما را له می‌کنم.» مورچه‌ها ناراحت شدند، اما چیزی نگفتند. رئیس مورچه‌ها که پیرمرد دانایی بود، گفت: «ای شتر بزرگ، اندازه، همه چیز نیست. گاهی کوچک‌ها قدرت زیادی دارند.» شتر خندید و گفت: «کوچک‌ها؟ شما که ذره‌ای بیشتر نیستید.»

یک روز، سیل عظیمی در بیابان جاری شد. آب از هر طرف می‌آمد. شتر که همیشه مغرور بود، نتوانست از سیل فرار کند. آب او را گرفت و کوهی از گل و لای، او را در خود فرو برد. شتر فریاد می‌زد: «کمک! کسی هست؟» اما هیچ کس صدایش را نمی‌شنید.

بخش دوم: کمک مورچه‌ها

صدای فریاد شتر به گوش مورچه‌ها رسید. رئیس مورچه‌ها گفت: «بچه‌ها، برویم به کمک شتر.» برخی مورچه‌ها گفتند: «اما او به ما توهین کرد. چرا باید کمکش کنیم؟» رئیس مورچه‌ها گفت: «وقتی کسی نیازمند است، نباید کینه به دل گرفت. حتی اگر با ما بد کرده باشد.»

مورچه‌ها با سرعت به سمت شتر رفتند. دیدند شتر در گل و لای گیر کرده و نمی‌تواند حرکت کند. مورچه‌ها دور شتر جمع شدند و شروع کردند به کندن گل و لای. یکی از مورچه‌ها گفت: «ما باید یک طناب درست کنیم.» مورچه‌های دیگر برگ‌های خشک و الیاف گیاهی آوردند و طنابی بافتند. طناب را به شتر بستند و شروع کردند به کشیدن.

شتر خندید و گفت: «شما با آن جثه کوچکتان می‌خواهید من را از گل بیرون بیاورید؟» اما مورچه‌ها دست نکشیدند. یکی از مورچه‌ها بالای کوه رفت و فریاد زد: «ای کاروانیان، بیایید کمک کنید!» کاروانیان آمدند و کمک کردند تا شتر نجات یابد.

بخش سوم: عبرت شتر

وقتی شتر از گل بیرون آمد، شرمنده شد. به مورچه‌ها نگاه کرد و گفت: «ببخشید که به شما توهین کردم. شما کوچک بودید، اما بزرگ‌ترین کار را انجام دادید. من مغرور بودم و فکر می‌کردم هیچ کس به اندازه من قدرتمند نیست. اما شما به من یاد دادید که قدرت، در اندازه نیست. قدرت در همکاری و مهربانی است.»

رئیس مورچه‌ها گفت: «ما همه به هم نیاز داریم. بزرگ و کوچک، قوی و ضعیف. اگر کنار هم باشیم، می‌توانیم از هر مشکلی عبور کنیم.»

از آن روز، شتر دیگر مغرور نبود. هر وقت از جلوی مورچه‌ها رد می‌شد، سرش را پایین می‌آورد و با احترام سلام می‌کرد. و به همه حیوانات می‌گفت: «هیچ کس را تحقیر نکنید. شاید یک مورچه، روزی نجات‌دهنده شما باشد.»

و قصه شتر و مورچه، در بیابان‌های ایران نقل شد تا به همه یاد دهد که غرور، آفت بزرگی است و تواضع، نشانه بزرگی است.

قصه بچگانه طولانی { مجموعه داستان های کودکانه طولانی برای خواب شب }

گنجشک و طاووس

بخش اول: طاووس مغرور

در یک باغ بزرگ، طاووسی زندگی می‌کرد با پرهای رنگارنگ و دم قشنگ. طاووس همیشه جلوی دیگر پرنده‌ها راه می‌رفت و دمش را باز می‌کرد. همه پرنده‌ها به او نگاه می‌کردند و می‌گفتند: «چه پرهای قشنگی! چه خوش‌گلی!» طاووس از این تعریف‌ها خیلی خوشحال می‌شد و مغرورتر می‌شد.

یک روز، طاووس گنجشک کوچکی را دید که روی شاخه نشسته بود و آواز می‌خواند. طاووس با تحقیر به او نگاه کرد و گفت: «تو با این جثه کوچک و پرهای خاکستری، آواز می‌خوانی؟ ببین من چقدر قشنگم.» گنجشک ناراحت شد، اما چیزی نگفت.

گنجشک به دوستانش گفت: «طاووس خیلی مغرور است. اما من می‌توانم کاری کنم که بفهمد زیبایی فقط در ظاهر نیست.» دوستان گنجشک گفتند: «چطور؟» گنجشک گفت: «من یک آواز قشنگ می‌خوانم که همه پرنده‌ها را مجذوب کند. آن وقت طاووس می‌فهمد که زیبایی درون، از زیبایی ظاهر مهم‌تر است.»

بخش دوم: آواز گنجشک

فردای آن روز، گنجشک روی بلندترین شاخه باغ نشست و آواز خواند. آوازش چنان دلنشین بود که همه پرنده‌ها جمع شدند. حتی طاووس هم آمد و با تعجب گوش داد. آواز گنجشک پر از شادی و امید بود. پرنده‌ها همواره به آواز گوش می‌دادند و فراموش کرده بودند که طاووس چه پرهای قشنگی دارد.

طاووس ناراحت شد. نزدیک آمد و گفت: «چطور با این جثه کوچک و ظاهر ساده، توانستی این همه پرنده را به سوی خود بکشی؟» گنجشک پاسخ داد: «زیبایی فقط در ظاهر نیست. آواز من از قلبم می‌آید. تو زیبایی، اما سرد و مغروری. من زیبا نیستم، اما گرم و مهربانم. پرنده‌ها مرا دوست دارند چون من به آنها عشق می‌دهم، نه چون قشنگم.»

طاووس به فکر فرو رفت. برای اولین بار، کسی جرأت کرده بود به او حقیقت را بگوید. او همیشه فکر می‌کرد فقط ظاهرش مهم است، اما حالا فهمید که مهربانی و صداقت، ارزش بیشتری دارند.

بخش سوم: دوستی طاووس و گنجشک

طاووس نزدیک گنجشک رفت و گفت: «ببخش که به تو توهین کردم. تو یک معلم بزرگ هستی. من غرور داشتم و فکر می‌کردم فقط ظاهر مهم است. اما تو به من یاد دادی که زیبایی واقعی در دل ست، نه در پرها.»

گنجشک لبخند زد و گفت: «هر کسی یک زیبایی دارد. تو زیبایی ظاهر داری، من زیبایی صدا. اگر ما با هم باشیم، می‌توانیم زیباترین باغ را داشته باشیم.»

از آن روز، طاووس و گنجشک بهترین دوست‌ها شدند. طاووس دمش را باز می‌کرد و گنجشک آواز می‌خواند. پرنده‌ها می‌آمدند و از هر دو لذت می‌بردند. باغ پر از شادی و عشق شد.

و قصه طاووس و گنجشک، در باغ‌ها و کوچه‌ها نقل شد تا به همه یاد دهد که زیبایی حقیقی، در قلب آدم‌هاست، نه در ظاهرشان. و اینکه مغرور بودن، بزرگ‌ترین نقص است. و متواضع بودن، بزرگ‌ترین زیبایی.

روباه و لک‌لک مهمان‌نواز

روباه و لک‌لک مهمان‌نواز

بخش اول: دعوت روباه

روزگاری، روباه حیله‌گری در جنگلی زندگی می‌کرد. روباه خیلی خودخواه بود و دوست داشت دیگران را دست‌بیندازد. یک روز، روباه تصمیم گرفت لک‌لک را به شام دعوت کند. اما نقشه‌ای در سر داشت. می‌خواست لک‌لک را مسخره کند و به او بخندد.

روباه نزد لک‌لک رفت و گفت: «لک‌لک جان، فردا شب بیا خانه من، شام مهمانت هستم.» لک‌لک که پرنده‌ای مهربان و بی‌آزار بود، با خوشحالی قبول کرد.

فردا شب، لک‌لک به خانه روباه رفت. روباه یک کاسه سوپ خوشمزه درست کرده بود، اما کاسه آنقدر پهن و گود بود که منقار دراز لک‌لک نمی‌توانست از آن غذا بخورد. روباه با حیله گفت: «چطور است؟ سوپ خوشمزه است؟» و شروع کرد به لیسیدن سوپ با دهانش. لک‌لک که نمی‌توانست چیزی بخورد، گرسنه و ناراحت از خانه روباه بیرون رفت.

لک‌لک با خودش گفت: «روباه خیلی بی‌احترامی کرد. اما من تلافی می‌کنم. نه با بدی، با خوبی. به او یاد می‌دهم که مهمان‌نوازی یعنی چه.»

بخش دوم: دعوت لک‌لک

چند روز بعد، لک‌لک به سراغ روباه رفت و گفت: «روباه جان، فردا شب من تو را به شام دعوت می‌کنم. بیا خانه من.» روباه که از شام قبلی خوشش آمده بود، با خوشحالی قبول کرد.

فردا شب، روباه به خانه لک‌لک رفت. لک‌لک یک کاسه غذا درست کرده بود، اما کاسه را در ظرفی بلند و باریک ریخته بود که دهان پهن روباه نمی‌توانست داخل آن برود. لک‌لک با منقار درازش غذا را می‌خورد و می‌گفت: «چطور است؟ خوشمزه است؟» روباه گرسنه ماند و نتوانست چیزی بخورد.

روباه ناراحت شد و گفت: «چرا این کار را کردی؟» لک‌لک با مهربانی گفت: «می‌خواستم بهت یاد بدهم که مهمان‌نوازی یعنی به فکر مهمان بودن. تو با ظرف پهن، من را مسخره کردی. من با ظرف بلند، تو را مسخره نکردم، بلکه بهت درس دادم.»

بخش سوم: عبرت روباه

روباه سرافکنده شد. گفت: «ببخش لک‌لک جان. من اشتباه کردم. فکر می‌کردم باهوشم و می‌توانم دیگران را دست‌بیندازم. اما تو به من یاد دادی که احترام به مهمان، از هر چیزی مهم‌تر است.»

لک‌لک لبخند زد و گفت: «اشکال ندارد. حالا بیا یک غذای جدید درست کنیم که هم تو بتوانی بخوری و هم من.» لک‌لک دو کاسه معمولی آورد و غذا را تقسیم کرد. هر دو با هم نشستند و غذا خوردند و از دوستی‌شان لذت بردند.

از آن روز، روباه دیگر حیله‌گری نکرد. او فهمید که هر کسی ویژگی‌های خاص خودش را دارد و نباید دیگران را به خاطر تفاوت‌هایشان مسخره کرد. و بهترین راه برای دوستی، احترام گذاشتن به تفاوت‌هاست.

و قصه روباه و لک‌لک، برای همیشه در جنگل‌های ایران نقل شد تا به همه یاد دهد که اگر با کسی بد کنی، روزی همان بدی به خودت برمی‌گردد. و بهترین راه برای زندگی، مهربانی و احترام است.

قصه بچگانه برای رشد شخصیت بچه ها | ۱۰ داستان کودکانه آموزنده

مادر بزرگ و درخت انار

بخش اول: درخت تنها

در حیاط یک خانه قدیمی، یک درخت انار بزرگ بود. مادربزرگ هر سال از انارهایش مربا و شربت درست می‌کرد. بچه‌های محله دور درخت جمع می‌شدند و انار می‌خوردند. اما یک سال، درخت انار دیگر میوه نداد. هیچ اناری روی شاخه‌هایش نبود. همه ناراحت شدند.

پیرمردی از محله آمد و گفت: «این درخت دیگر پیر شده. بهتر است ببریدش و یک درخت جدید بکارید.» مادربزرگ ناراحت شد. گفت: «نه، من این درخت را دوست دارم. نمی‌گذارم ببرندش. حتماً راهی هست که دوباره میوه بدهد.»

مادربزرگ هر روز می‌رفت پای درخت و با آن حرف می‌زد. می‌گفت: «درخت جان، ناراحت نباش. من از تو مراقبت می‌کنم.» آبش می‌داد، خاکش را عوض می‌کرد، شاخه‌های خشک را می‌برید. اما درخت هنوز میوه نمی‌داد.

بخش دوم: راز درخت

یک شب، مادربزرگ در خواب دید که درخت انار با او حرف می‌زند. درخت گفت: «مادربزرگ مهربان، من تنها نیستم. زیر زمین، ریشه‌هایم با ریشه‌های درخت‌های دیگر گره خورده است. اگر آنها را آب بدهی، من هم میوه می‌دهم.» مادربزرگ از خواب پرید. فهمید راز چیست.

فردا صبح، مادربزرگ به سراغ درخت‌های دیگر حیاط رفت. به همه آنها آب داد، خاکشان را عوض کرد و با آنها حرف زد. چند هفته بعد، درخت انار دوباره میوه داد. انارهایش درشت و قرمز و شیرین بود.

بچه‌های محله جمع شدند و با خوشحالی انار خوردند. مادربزرگ گفت: «ببینید، ما همه به هم وصل هستیم. مثل ریشه‌های درخت‌ها. اگر به هم کمک کنیم، همه میوه می‌دهیم. اگر فقط به فکر خودمان باشیم، هیچ کس میوه نمی‌دهد.»

بخش سوم: جشن انار

هر سال، موقع چیدن انار، مادربزرگ یک جشن کوچک در حیاط می‌گرفت. همه همسایه‌ها دعوت بودند. انارها را تقسیم می‌کردند و از آب و مربا و شربت انار می‌خوردند. مادربزرگ همیشه می‌گفت: «این انارها، نماد دوستی و همبستگی ماست. وقتی با هم باشیم، همه چیز شیرین می‌شود.»

بچه‌ها عاشق جشن انار بودند. تا سال‌ها بعد، حتی وقتی مادربزرگ پیر شد و نتوانست از درخت مراقبت کند، بچه‌های محله به درخت رسیدگی می‌کردند. چون می‌دانستند که این درخت، نماد محبت مادربزرگ به همه است.

و قصه مادربزرگ و درخت انار، در آن محله قدیمی تا همیشه ماند. قصه‌ای که به همه یاد می‌داد که مهربانی، مانند آبی است که به ریشه‌ها می‌دهی. اگر به دیگران محبت کنی، خودت هم پرثمر می‌شوی.

درویش و سه گنج

بخش اول: درویش فقیر

روزگاری درویشی بود که در یک کلبه کوچک زندگی می‌کرد. هیچ چیز نداشت، نه خانه بزرگ، نه پول، نه خوراک زیاد. اما قلبی پر از آرامش داشت. هر روز صبح با لبخند بیدار می‌شد و از خدا شکرگزاری می‌کرد. یک روز، درویش در بیابان راه می‌رفت که سه گنج پیدا کرد: یک کیسه طلا، یک انگشتر الماس، و یک کاسه سفالی قدیمی.

درویش نگاهی به سه گنج کرد و با خودش گفت: «این گنج‌ها مال من نیستند. صاحبشان را پیدا می‌کنم.» اما مدتها گشت و صاحبی پیدا نکرد. بالاخره تصمیم گرفت گنج‌ها را به نزد پادشاه ببرد تا آنها را در خزانه نگهداری کند.

پادشاه که درویش را دید، گفت: «ای درویش، تو که فقیری، چرا این گنج‌ها را برای خودت نگرفتی؟» درویش گفت: «قناعت، گنجی است که هیچ کس نمی‌تواند از من بگیرد. من به طلا نیاز ندارم. من به آرامش نیاز دارم.»

بخش دوم: سه هدیه

پادشاه از سخن درویش شگفت‌زده شد. گفت: «از تو سه چیز می‌خواهم: اول، یکی از این گنج‌ها را برای خودت بردار. دوم، یکی را به فقرا بده. سوم، یکی را به من بده تا در خزانه نگه دارم.»

درویش گفت: «من طلا را به فقرا می‌دهم. انگشتر الماس را به تو می‌دهم تا در خزانه‌ات بماند. و کاسه سفالی را برای خودم برمی‌دارم.» پادشاه تعجب کرد و گفت: «چرا کاسه سفالی را انتخاب کردی که هیچ ارزشی ندارد؟»

درویش لبخند زد و گفت: «این کاسه، مرا یاد روزهایی می‌اندازد که هیچ چیز نداشتم اما خوشبخت بودم. یادآور قناعت است. طلا و الماس می‌آیند و می‌روند، اما قناعت، همیشه می‌ماند.»

بخش سوم: پند درویش

پادشاه از سخنان درویش متأثر شد. دستور داد طلا را بین فقرا تقسیم کنند. انگشتر الماس را در خزانه گذاشت. و کاسه سفالی را به درویش هدیه کرد. درویش با کاسه به کلبه کوچکش برگشت.

از آن روز، هر وقت پادشاه غمگین می‌شد، به کاسه سفالی فکر می‌کرد. یاد درویش می‌افتاد که با هیچ چیز، همه چیز داشت. و می‌فهمید که خوشبختی، در داشته‌ها نیست، در نگاه است.

و قصه درویش و سه گنج، در سراسر ایران نقل شد تا به همه یاد دهد که گنج واقعی، طلا و الماس نیست. گنج واقعی، قناعت و رضایت است. کسی که قانع باشد، از همه چیز غنی‌تر است. و کسی که طمع کند، هیچ وقت سیر نمی‌شود.

قصه بچگانه با موضوع تاریخ ایران / داستان های کودکانه شیرین درباره ایرانِ گذشته

قصه قدیمی و کودکانه ی میراث سه برادر

در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت. او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان، یک طبل و یک گربه بود. وقتی که مرد، نردبان را پسر بزرگ، طبل را پسر وسطی و گربه را پسر کوچک برداشت.

پسر بزرگی بعد از مرگ پدرش به فکر دزدی افتاد. یک روز نردبان را برداشت برد به دیوار خانه حاجی گذاشت تازه می‌خواست از نردبان بالا برود که صدای حاجی را شنید که به زنش می‌گفت:: «من میروم با فلان شخص معامله کنم. اگر معامله من و او سرگرفت یک نفر را می‌فرستم جعبه پول را به او بده بیاورد.» این را گفت و از خانه بیرون رفت. پسری که می‌خواست برود به خانه حاجی دزدی کند تمام حرف‌های حاجی را شنید یواشکی نردبان را برداشت برد خانه خودش گذاشت و برگشت آمد در خانه حاجی را زد.

زن حاجی پرسید: «کی هستی؟» پسر گفت:: «حاجی مرا فرستاده که جعبه پول را ببرم» زن حاجی هم خیال کرد که حاجی او را فرستاده. جعبه پول را به او داد. پسره هم با خوشحالی جعبه را برداشت و برد.

وقتی که حاجی به خانه برگشت زن از او پرسید که: «معامله تو با فلان شخص چطور شد؟» حاجی گفت:: «هیچ، معامله ما سر نگرفت» زنش گفت:: «پس پول بردی چکار کنی؟» حاجی گفت:: «پول کجا بود؟» زنش گفت:: «مگرتو پسر را نفرستاده بودی که پول ببرد؟» حاجی گفت:: «من کسی را نفرستادم!» خلاصه حاجی پول خود را نیافت و پسر بزرگی با پول حاجی ثروتمند شد.

برادر وسطی که دید برادر بزرگش رفته و با نردبانش برای خودش پول پیدا کرده او هم طبل را برداشت و راه افتاد تا اینکه شب شد رفت در یک رباط خرابه خوابید هنوز بخواب نرفته بود که چند تا گرگ آمدند توی رباط. او از ترس گرگ‌ها رفت خودش را جابجا کند که طبل او صدا کرد. گرگ‌ها از صدای طبل ترسیدند و فرار کردند ضمن فرار خوردند به رباط خرابه. در رباط بسته شد. پسر که دید گرگ‌ها ازصدای طبل او ترسیدند خوشحال شد و طبل را برداشت بنا کرد به زدن. گرگ‌ها هم از ترس هی خود را به درو دیوار می‌زدند.

بازرگانی در آن وقت شب داشت از آنجا میگذشت دید توی رباط سرو صدا بلند است. تاجر تا دررباط را باز کرد گرگ‌ها ریختند بیرون و فرار کردند. مرد طبل زن وقتی دید بازرگان دررا باز کرد و گرگ‌ها بیرون رفتند آمد جلو و گریبان او را گرفت و گفت:: «چرا در رباط را باز کردی که گرگ‌ها فرار کنند؟» این گرگ‌ها را پادشاه به من داده بود که رقص کردن به آن‌ها یاد بدهم. حالا من باید چکار کنم؟ اگر بروم دنبال گرگ‌ها که آن‌ها را جمع آوری کنم خرج زیادی برایم برمی دارد. حالا باید یا خسارت مرا بدهی یا اینکه می‌رویم پیش شاه از دست تو شکایت می‌کنم.»

بازرگان هم از ترس اینکه مبادا پیش شاه از دست او شکایت کند پول زیادی به او داد و رفت. این برادر هم از این راه ثروتمند شد.

ماند برادر کوچکی. برادر کوچکی وقتی دید که دو برادرش رفتند با نردبان و طبل پول برای خود در آوردند، او هم گربه خود را برداشت و از ده بیرون رفت تا به جایی رسید و دید در هرچند قدم یک نفر چوب به دست ایستاده. او از آن‌ها پرسید که: «چرا هرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده؟» آن‌ها جواب دادند که: «دراین ملک موش زیاد است و از دست موش‌ها آسایش نداریم به همین دلیل است که در هرچند قدم یک چوب بدست ایستاده که نگذارد موش‌ها به مردم آزار برسانند.» او گفت:: «شما امشب هیچکاری به موش‌ها نداشته باشید من می‌دانم وموش‌ها.»

آن‌ها همه چوب‌های خود را کنار گذاشتند و رفتند. تا چوب به دست‌ها کنار رفتند او دید یک عالم موش جمع شد. او فوری گربه را از زیر عبای خودش بیرون آورد. گربه به میان موش‌ها افتاد چند تا را خورد و چند تا را هم خفه کرد. بقیه فرار کردند. روز بعد این خبر به پادشاه آن کشور رسید. وقتی پادشاه این خبر را شنید او را به حضور طلبید و گربه را به قیمت زیادی از او خرید. او هم آن پول را برداشت و به ده خود برگشت.

هر سه برادر با کار‌های خودشان ثروتمند شدند. اما ببینیم گربه چکار میکند. روزی گربه در آفتاب گرم خفته بود که کنیزی از پهلویش گذشت و دم او را لگد کرد. گربه پرید و دست او را زخم کرد. خبر به پادشاه دادند که گربه آنقدر خورده که مست شده و چشم بد به فلان کنیزت دارد. شاه فرمان داد که گربه را ببرند و به دریا بیندازند. یک نفر گربه را جلو اسب گرفت و برد که به دریا بیندازد. تا رفت گربه را توی دریا پرت کند، گربه به زین اسب چنگ زد. مرد خواست او را بگیرد و دوباره به دریا بیندازد. خودش با سرافتاد توی دریا و غرق شد. گربه همانطور که به زین اسب چنگ زده بود اسب به خانه برگشت. آن‌ها تا گربه را روی اسب دیدند همه از شهر و دیار خود بیرن رفتند و از ترس گربه فرار کردند. گربه تنها در آن کشور ماند تا اینکه بعد از چند سال اهل شهر یکی دو نفر را فرستادند که ببینند اگر گربه رفته است آن‌ها به دیار خودشان برگردند. آن دو نفر رفتند و دیدند که گربه اندازه یک بز شده و توی آفتاب خوابیده و دارد به سبیل‌های خودش دست می‌کشد. آن دو نفر فرار کردند و رفتند خبر دادند که گربه توی آفتاب خوابیده خیلی هم اوقاتش تلخ است می‌گوید اگر به شما برسم می‌دانم چکارتان کنم. خلاصه همه آن‌ها دیگر انکار دیار خودشان را کردند و رفتند.

قصه قدیمی و کودکانه ی خورشید غرغرو

قصه قدیمی و کودکانه ی خورشید غرغرو

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچکس نبود. روزی بود روزگاری بود. مردی بود زنی داشت به اسم خورشید که خیلی بداخلاق بود و همه اش سر هر چیزی غر می‌زد. همه او را به اسم «خورشید غرغرو» می‌شناختند. از بس که شوهرش را اذیت می‌کرد و غر می‌زد شوهرش تصمیم گرفت تا او را نابود کند تا بلکه از غرزدن او خلاص شود.

روزی رفت بیابان چاهی را نشان کرد و آمد به خورشید گفت:: «پاشو بریم بگردیم» و خورشید را برد تو بیابان و بدون آنکه خورشید بفهمد روی چاه را فرش انداخت و بهش گفت:: «بیا بنشین» تا خورشید پاگذاشت روی فرش، افتاد توی چاه و شوهرش از شر خورشید غرغرو خلاص شد.

دو سه روز بعد شوهرخورشید رفت سر چاه که ببیند خورشید زنده است یا مرده، دید ماری از تو چاه صدا می‌زند: «منو از غرزدن این زن نجات بده پول خوبی بهت میدم» شوهر خورشید سطلی با طناب انداخت تو چاه و مار را در آورد وقتی مار آمد بیرون گفت:: «من پول ندارم که بهت بدم، میرم می‌پیچم دور گردن دختر حاکم هر کس اومد مرا باز کند من نمیگذارم تا تو بیائی اون وقت پول خوبی بگیر و منو باز کن.»

مار رفت پیچید دورگردن دختر حاکم هر کی میرفت که مار را باز کند وقتی نزدیک مار میشد جرأت نمی‌کرد به او دست بزند تا اینکه شوهر خورشید غرغرو آمد وگفت: «من هزار سکه طلا می‌گیرم و مار رو وا میکنم» و رفت به مار گفت:: «ای مار از دور گردن دختر حاکم واشو» مار بازشد وبه شوهر خورشید گفت:: «دیگه کاری به کار من نداشته باشی» و رفت پیچید دور گردن دختر حاکم شهر دیگری باز جار زدند «هر کی مار رو از گردن دختر حاکم باز کنه هزار سکه طلا انعام میگیره» هر کی آمد که مار را باز کند نتوانست تا اینکه گفتند: «چندی پیش ماری به دور گردن دختر حاکم فلان شهر پیچیده بود یک نفر اونو باز کرد» به حکم حاکم رفتند سراغ شوهر خورشید غرغرو گفتند: «بیا مار رو واکن هزار سکه طلا بگیر» شوهرخورشید با عجله آمد پیش مار، مار گفت:: «مگه نگفتم دیگه کاری به کارمن نداشته باشی؟» شوهر خورشید گفت:: «چرا» مارگفت: «خوب پس چرا اومدی اینجا؟» گفت:: «اومدم بهت بگم خورشید غرغرو داره میاد اینجا!» مار تا اسم خورشید غرغرو را شنید از ترس از دور گردن دختر حاکم باز شد و رفت.

اطرافیان حاکم تعجب کردند و گفتند: «مرد! توی این کارچه سری است که تا گفتی خورشید غرغرو داره میاد فوری مار باز شد و رفت؟» گفت:: «زنی داشتم به اسم خورشید از بس که بداخلاق بود و غر می‌زد مردم همه بهش میگفتن خورشید غرغرو. این زن منو خیلی اذیت میکرد تا اینکه روزی اونو به چاهی انداختم تو آن چاه همین مار بود که دیدید این مار هم از دست غرزدن خورشید به تنگ اومده بود، روزی رفتم که ببینم خورشید زنده ست یا نه دیدم ماراز ته چاه صدا می‌زنه منو از دست غر زدن این زن نجات بده پول خوبی بهت می‌دم منم نجاتش دادم وقتی بالا اومد گفت: پول ندارم بهت بدم میرم میپیچم دور گردن دختر حاکم تو بیا منو واکن و پول خوبی بگیر حالا هم این مار همان مار بود و دیدید که باز نمیشد، ولی تا گفتم خورشید غرغرو داره میاد از ترس غرزدن خورشید واشد و رفت.»

قصه بچگانه درباره جام جهانی 🏆️ (داستان کوتاه ورزشی برای کودکان)

دوستان بد

در روزگاران قدیم مردی بود ثروتمند و این مرد فرزندی داشت عیاش. هرچه پدر به فرزند خود نصیحت می‌کرد که با دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجی‌ها بردار که دوست ناباب بدرد نمی‌خورد و این‌ها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی‌کرد تا اینکه مرگ پدر می‌رسد پدر می‌گوید فرزند با تو وصیتی دارم من از دنیا می‌روم، ولی در آن مطبخ کوچک را قفل کردم و این کلیدش را به دست تو می‌دهم، در توی آن مطبخ یک بند به سقف آویزان است هر موقع که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی برو آن بند را بینداز گردن خودت و خودت را خفه کن که زندگی دیگر به دردت نمی‌خورد.

پدر از دنیا می‌رود و پسر با دوستان و معاشران خود آنقدر افراط می‌کند و به عیاشی می‌گذراند که هرچه ثروت دارد تمام می‌شود و چیزی باقی نمی‌ماند. دوستان و آشنایان او که وضع را چنین می‌بینند از دور او پراکنده می‌شوند. پسر در بهت و حیرت فرو می‌رود و به یاد نصیحت‌های پدر می‌افتد و پشیمان می‌شود و برای اینکه کمی از دلتنگی بیرون بیاید یک روز دو تا تخم مرغ و یک گرده نان درست می‌کند و روانه‌ی صحرا می‌شود که به یاد گذشته در لب جویی یا سبزه‌ای روز خود را به شب برساند و می‌آید از خانه بیرون و راهی بیابان می‌شود تا می‌رسد بر لب جوی آب.

دستمال خود را می‌گذارد و کفش خود را در می‌آورد که آبی به صورت بزند و پایی بشوید در این موقع کلاغی از آسمان به زیر می‌آید و دستمال را به نوک خود می‌گیرد و می‌برد. پسر ناراحت و افسرده به راه می‌افتد با شکم گرسنه تا می‌رسد به جایی که می‌بیند رفقای سابق او در لب جو نشسته و به عیش و نوش مشغولند.‌

می‌رود به طرف آن‌ها سلام می‌کند و آن‌ها با او تعارف خشکی می‌کنند و می‌گویند بفرمایید و پهلوی آن‌ها می‌نشیند و سر صحبت را باز می‌کند و می‌گوید که از خانه آمدم بیرون دو تا تخم مرغ و یک گرده نان داشتم لب جویی نشستم که صورتم بشویم کلاغی آن را برداشت و برد و حال آمدم که روز خود را با شما بگذرانم.

رفقا شروع می‌کنند به قاه قاه خندیدن و رفیق خود را مسخره کردن که بابا مگر مجبوری دروغ بسازی گرسنه هستی بگو گرسنه هستم ما هم لقمه نانی به تو می‌دهیم دیگر نمی‌خواهد که دروغ سرهم بکنی پسر ناراحت می‌شود و پهلوی رفقا هم نمی‌ماند.

چیزی هم نمی‌خورد و راهی منزل می‌شود منزل که می‌رسد به یاد حرف‌های پدر می‌افتد می‌گوید خدا بیامرز پدرم می‌دانست که من درمانده می‌شوم که چنین وصیتی کرد حالا وقتش رسیده که بروم در مطبخ و خود را با طنابی که پدرم می‌گفت: حلق آویز کنم.‌

می‌رود در مطبخ و طناب را می‌اندازد گردن خود تکان می‌دهد یک وقت یک کیسه‌ای از سقف می‌افتد پایین. وقتی پسر می‌آید نگاه می‌کند می‌بیند پر از جواهر است می‌گوید خدا ترا بیامرزد پدر که مرا نجات دادی. بعد می‌آید ده نفر گردن کلفت با چماق دعوت می‌کند و هفت رنگ غذا هم درست می‌کند و دوستان عزیز! خود را هم دعوت می‌کند. وقتی دوستان می‌آیند و می‌فهمند که دم و دستگاه رو به راه است به چاپلوسی می‌افتند و از او معذرت می‌خواهند.

خلاصه در اتاق به دور هم جمع می‌شوند و بگو و بخند شروع می‌شود. در این موقع پسر می‌گوید حکایتی دارم. من امروز دیدم یک بزغاله وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را برد. رفقا می‌گویند عجب نیست درست می‌گویی، ممکن است.

پسر می‌گوید من گفتم یک دستمال کوچک را کلاغ برداشت شما مرا مسخره کردید حالا چطور می‌گویید کلاغ یک بزغاله را می‌تواند از زمین بلند کند و چماق دار‌ها را صدا می‌کند. کتک مفصلی به آن‌ها می‌زند و بیرونشان می‌کند و می‌گوید شما دوست نیستید عاشق پول هستید و غذا‌ها را می‌دهد به چماق دار‌ها می‌خورند و بعد هم راه زندگی خود را عوض می‌کند.

قصه بچگانه درباره تعطیلات تابستانی / ۱۰ داستان کودکانه تابستانی جدید

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.