قصه بچگانه درباره تعطیلات تابستانی / ۱۰ داستان کودکانه تابستانی جدید

تابستان، فصلِ بازی، سفر، بستنی خوردن، و قصههای بلندی است که در سایهسار درختان و کنار پنجرههای باز جان میگیرند. در این بخش از سایت روزانه، مجموعهای از قصه بچگانه درباره تعطیلات تابستانی و ۱۰ داستان کودکانه تابستانی جدید را گردآوری کردهایم. این قصهها، بازتابی از روزهای گرم و بلندی است که کودکان در آن به کشف جهان میروند، دوستیهای تازه میسازند، گاهی مراقب سلامتی خود هستند، و گاهی با چالشهای کوچک و بزرگِ این فصل روبهرو میشوند. مناسب برای خواندن در کنار خانواده، پیش از خواب، یا هر لحظهای که کودک نیاز به پرواز در دنیای خیال دارد.
فهرست موضوعات این مطلب
تابستان پرندهٔ آبی
سارا کوچولو منتظر تابستان بود، مثل پرندهای که منتظر باز شدن قفسش باشد. بالاخره روز آخر مدرسه رسید. زنگ را زدند و همه بچهها با خوشحالی از کلاس بیرون دویدند. سارا هم دوید، اما نه طرف در خروجی، طرف معلمش خانم مهری.
خانم مهری، امسال تابستان چه کار کنم؟ نکند حوصلهام سر برود؟
خانم مهری خندید و گفت: «عزیزم، تابستان خودش پر از ماجراست. فقط کافی است چشمانت را باز کنی.»
سارا که خیلی کنجکاو بود، اول صبح روز تعطیلات، زودتر از همیشه بیدار شد. پرده را کنار زد. آفتاب تابستان با تمام گرما و روشنایی اش توی اتاقش پاشیده بود. سارا لباس تابستانیاش را پوشید: یک شلوارک قرمز و یک تی شرت زرد با طرح آفتابگردان.
مامان، امروز چکار کنم؟
برو توی حیاط، ببین چه خبر است.
سارا رفت توی حیاط. ناگهان پرنده آبی کوچکی را دید که روی درخت سیب نشسته بود و چهچه میزد. سارا آهسته رفت نزدیکتر. پرنده نترسید. حتی یک قدم هم به سارا نزدیک شد.
تو که حرف میزنی؟ سارا با تعجب پرسید.
بله، فقط توی تابستان. نه همیشه.
اسمت چیست؟
اسم من «بال آبی» است. و تو کیستی؟
سارا هستم. خسته شدم. هیچ کاری نیست.
بال آبی خندید: «کار که کم نیست. فقط باید بلد باشی پیدایشان کنی. بیا با من پرواز کن تا چیزهای قشنگ را بهت نشان دهم.»
سارا گفت: «اما من بال ندارم که پرواز کنم.»
مهم نیست. دست هایت را باز کن و چشمانت را ببند.
سارا دستهایش را باز کرد و چشمهایش را بست. ناگهان حس کرد سبک شده، انگار یک بادکنک شده. وقتی چشم باز کرد، داشت پرواز میکرد! بال آبی کنارش بود و راه را نشان میداد.
اول رفتند بالا، آنقدر بالا که خانه سارا مثل یک دانه کوچک لگو شد. بعد بال آبی گفت: «نگاه کن!»
سارا نگاه کرد. یک مزرعه بزرگ آفتابگردان را دید که همه گلها رو به آفتاب کرده بودند. زرد و قشنگ. سارا فریاد زد: «وای چه قشنگ!»
بعد رفتند طرف دریا. موجها یکی یکی به ساحل میخوردند. بچهها در حال ساختن قلعه شنی بودند. یک پسر کوچک داشتن گریه میکرد. سارا پرسید: «چرا گریه میکند؟»
قصرش خراب شده. میروی کمکش کنی؟
سارا پایین رفت. پسر را دید که نشسته بود و اشک میریخت. سارا گفت: «بیا با هم یک قصر بزرگتر بسازیم.» پسر اشکهایش را پاک کرد و لبخند زد. آنها با هم کلی شن جمع کردند و قلعه قشنگی ساختند. حتی یک خندق هم دورش درست کردند.
بعد سارا برگشت پیش بال آبی. بال آبی گفت: «ببین، تابستان یعنی همین. یعنی کمک کردن، یعنی بازی کردن، یعنی دیدن چیزهای قشنگ.»
بقیه تابستان، هر روز سارا با بال آبی پرواز میکرد. یک روز رفتند کوهستان، یک روز رفتند جنگل، یک روز رفتند باغ وحش. سارا کلی دوست جدید پیدا کرد.
آخرین روز تابستان که شد، بال آبی گفت: «سارا جان، من فردا میروم. تا تابستان بعد. اما یادت باشد: حتی وقتی من نیستم، تو میتوانی پرواز کنی. کافی است چشمهایت را ببندی و رویا ببینی.»
سارا گریه کرد، اما نه از غم، از شکرگزاری. بال آبی را بغل کرد و بوسید. و وقتی چشم باز کرد، بال آبی رفته بود. اما خاطراتش مانده بود.
مدرسه که شروع شد، سارا برای بچهها تعریف کرد: «بچهها، تابستان من پر از ماجرا بود! با یک پرنده آبی به سفر رفتم!» بچهها خندیدند و گفتند «چیزی نمیگویی!» اما سارا میدانست راست میگوید. چون پر آبی، قلبش را پر از خاطره کرده بود.
قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
خونهٔ مادربزرگ توی ده

امیر کوچولو عاشق تعطیلات تابستان بود. نه فقط به خاطر اینکه مدرسه نمیرفت، به خاطر اینکه تابستان یعنی رفتن به خونه مادربزرگ توی ده. مادربزرگ توی یک روستای قشنگ نزدیک کوه زندگی میکرد. خانهاش حیاط بزرگ داشت با درخت گردوی تنومند، چند تا مرغ و خروس، یک گربه نارنجی به نام «نارنجی» و یک سگ مهربان به نام «پشمالو».
امروز اولین روز تعطیلات تابستان بود. مامان و بابا چمدان امیر را بستند: چند تا شلوارک، چند تا تی شرت، عینک آفتابی، کلاه لبهدار، و مهمتر از همه، کتاب قصههایش.
مامان، زود باش دلم برای مادربزرگ تنگ شده!
سوار شو عزیزم، میرویم.
بعد از یک ساعت رانندگی از جاده پر پیچ و خم، رسیدند به روستا. امیر از پنجره نگاه میکرد. گاوها را میدید که در چراگاه علف میخوردند، چند تا بزغاله که دنبال مادرشان میدویدند، یک جوجه تیغی که از جاده رد شد.
مادربزرگ دم در منتظر بود. روسری گلگلی به سر داشت، عینکش روی نوک بینیاش بود و لبخند مهربانی روی لبهایش.
امیرجون! بیا تو بغلم! چه قدر بزرگ شدهای!
امیر خودش را انداخت توی بغل مادربزرگ. بوی عطر یاس و نان تازه میداد.
مادربزرگ، امسال برای من چه سوغاتی داری؟
خودت که آمدی بهترین سوغات است. اما یک چیزی هم هست.
مادربزرگ رفت توی آشپزخانه و برگشت با یک جعبه چوبی قشنگ. جعبه را باز کرد. داخلش پر بود از… دکمه! دکمههای رنگارنگ: قرمز، آبی، زرد، سبز، بزرگ، کوچک، گرد، چهارگوش.
مادربزرگ، این که دکمه است!
بله عزیزم. اما این دکمهها جادویی هستند. هر کدام یک ماجرای تابستانی را یادت میآورند. بیا امروز اولین ماجرا را بسازیم.
امیر و مادربزرگ رفتند توی حیاط. مادربزرگ یک دکمه قرمز درآورد و گفت: «این دکمه مال توتفرنگیهای باغچه است. بیا با هم برویم توتفرنگی بچینیم.»
رفتند پشت حیاط. کلی بوته توتفرنگی بود با توتهای درشت و قرمز. امیر و مادربزرگ یک سبد پر از توتفرنگی چیدند. بعد با هم مربای توتفرنگی درست کردند. آشپزخانه پر از بوی شیرین توتفرنگی شد.
روز بعد، مادربزرگ یک دکمه آبی درآورد و گفت: «این مال حوض آب است. بیا برویم حوض را پر کنیم.»
حوض وسط حیاط را خالی کرده بودند برای نظافت. امیر و مادربزرگ شلنگ آب را بستند و حوض را پر از آب خنک کردند. بعد امیر پرید توی حوض. چه هوای گرمی بود، چه آب خنکی! نارنجی گربه هم آمد لب حوض نشست و به آب نگاه کرد. پشمالو سگ اما ترسید و زیر درخت قایم شد.
روز سوم، دکمه سبز. مادربزرگ گفت: «این دکمه مال باغچه سبزیجات است.» رفتند باغچه. هویج، کاهو، گوجه، خیار. امیر یک هویج درشت از خاک درآورد. چه قدر خاک بازی بوی خوبی میداد!
روز چهارم، دکمه زرد. «این مال جوجههای زرد است.» مرغ ها تازه جوجههایشان به دنیا آمده بودند. امیر هر روز میرفت به آنها دانه میداد. جوجهها چهچه میزدند و دنبالش میدویدند.
روز پنجم، دکمه قهوهای. «این مال درخت گردو است.» درخت گردوی حیاط پر از گردوی کال بود. امیر چند تا گردو چید و با سنگ شکست. مغز گردو سفید و خوشمزه بود.
این طور گذشت روزهای تابستان امیر. هر روز یک دکمه جدید، یک ماجرای جدید. تا اینکه جعبه دکمهها کم کم خالی شد.
آخرین روز تابستان که شد، مادربزرگ جعبه خالی را نشان داد و گفت: «امیر جان، حالا نوبت توست. باید برای سال بعد دکمه جمع کنی.»
امیر در طول سال، هر جا دکمه قشنگی میدید، برمیداشت و توی جعبه میانداخت. بهار که شد، جعبه پر از دکمه بود: دکمه گلهای بهاری، دکمه باران، دکمه پروانهها.
و تابستان بعد، امیر دوباره به خانه مادربزرگ رفت. دکمهها را نشانش داد و گفت: «ببین مادربزرگ! امسال هم کلی ماجرا داریم!»
و مادربزرگ لبخند زد و گفت: «به به! چه دکمههای قشنگی! بیا ببینیم هر کدام چه ماجرایی برایمان دارد…»
تابستان امیر هیچ وقت تمام نشد. چون هر سال، با دکمههای جدید، ماجراهای جدید شروع میشد.
قصه با موضوع کتاب 📕 ( داستان های کوتاه بچگانه با موضوع کتابخوانی )
سفر به جزیره رؤیاها
سه تا دوست داشتیم: من (آرین)، نگار و امیرعلی. تابستان که میشد، ما سه تا مثل سه تا نخود و لوبیا چسبیده بودیم به هم. همسایه بودیم، همکلاسی بودیم، بهترین دوست هم بودیم.
امسال تابستان اما یک چیز فرق داشت. امیرعلی یک نقشه پیدا کرده بود. نقشهای قدیمی، با خطهای کج و معوج، با علامتهای عجیب. نقشه را در اتاق زیرشیروانی خانه مادربزرگش پیدا کرده بود.
بچهها، این نقشه مال جزیره رؤیاهاست!
جزیره رؤیاها یعنی چی؟ من پرسیدم.
یعنی جایی که هر آرزویی که داری، برآورده میشود. فقط باید پیدایش کنی.
چشمهایمان درشت شد. سه تا فکر کردیم: «چه آرزویی داریم؟» من آرزو داشتم یک دوچرخه قرمز رنگ داشته باشم. نگار آرزو داشت یک باغ پر از گل رز داشته باشد. امیرعلی آرزو داشت یک سگ دستآموز داشته باشد.
پس بیایید برویم! من گفتم.
اما نقشه میگوید جزیره خیلی دور است، باید از دریا بگذریم. امیرعلی گفت.
ما اهل کنار دریا بودیم. خانههایمان پنج دقیقه با ساحل فاصله داشت. رفتیم سمت اسکله. یک قایق قدیمی آنجا بود، مال بابای نگار. نگار گفت: «بابا کلید قایق را پنهان کرده. اما میدانم کجاست.» دوید توی ماشین بابایش و کلید را آورد.
سوار قایق شدیم. من سکان را گرفتم، نگار نقشه را باز کرد، امیرعلی نگاه میکرد ببینیم کجا برویم.
اول باید برویم سمت خورشید. امیرعلی گفت.
کدام طرف خورشید است؟ پرسیدم.
آن طرف که دارد غروب میکند.
دورتر و دورتر رفتیم از ساحل. دیگر خانهها دیده نمیشد. فقط آب بود و آسمان. یکدفعه یک دلفین از آب پرید. بعد دوتا، بعد ده تا! دور قایقمان میچرخیدند و میپریدند.
وای! چه قشنگ! نگار ذوق زده شد.
دلفینها انگار میخواستند راه را نشانمان بدهند. قایق را دنبالشان کردیم تا رسیدیم به یک جزیره کوچک. جزیره پر از درختهای نخل بود. ساحلش شنهای سفید داشت و آبش فیروزهای بود.
این همان جاست! امیرعلی با ذوق گفت.
قایق را به ساحل بستیم و پیاده شدیم. روی شنها کلی صدف رنگارنگ بود. یک لاکپشت بزرگ داشت تخم میگذاشت. ما آهسته از کنارش رد شدیم که نترسد.
رفتیم توی جزیره. ناگهان یک جعبه چوبی بزرگ دیدیم که زیر یک درخت نخل بود. روی جعبه نوشته شده بود: «آرزویتان را بگویید، ولی یکی. یکی بیشتر نه.»
ما سه تا نگاهمان کردیم به هم. هر کدام یک آرزو داشتیم. چکار کنیم؟
بیایید آرزو کنیم که آرزوهایمان همه برآورده شود. نگار گفت. چه فکر خوبی!
من دستم را گذاشتم روی جعبه و گفتم: «آرزو میکنم آرزوهای من و نگار و امیرعلی، هر سه تایی برآورده شود.»
جعبه شروع کرد به لرزیدن. نوری از درونش بیرون آمد. بعد جعبه آرام شد. درش باز شد. توی جعبه سه تا برگ سبز بود.
این چیست؟ امیرعلی پرسید.
هر کدام یک برگ برداشتیم. برگ را که دستمان گرفتیم، ناپدید شد. من ناامید شدم. فکر کردم کلاهبرداری بوده.
برگشتیم سمت قایق. راه برگشت را دلفینها نشانمان دادند. وقتی رسیدیم به ساحل، هوا تاریک شده بود. خسته و گرسنه رفتم خانه.
صبح که از خواب بیدار شدم، اول چیزی که دیدم… یک دوچرخه قرمز قشنگ کنار تخت خوابم بود! دویدم طرف خانه نگار. باغچه خانهشان پر از گل رز بود! دویدم طرف خانه امیرعلی. یک توله سگ طلایی داشت بغل میکرد!
دویدم طرف ساحل. قایق هنوز آنجا بود. نگاه کردم به جزیره که از دور دیده میشد. لبخند زدم و دست تکان دادم. انگار جزیره هم دست تکان داد.
از آن تابستان، ما هر سال یک بار به جزیره رؤیاها میرفتیم. اما یاد گرفتیم که رؤیاها گاهی خودشان به سراغت میآیند، بیآنکه دنبالشان بگردی. فقط کافی است باورت باشد.
و ما باور داشتیم. چون آن دوچرخه، آن گلها و آن توله سگ، هیچ کدام اتفاقی نبودند.
تابستان درخت آلوچه

باغچه خانه ما یک درخت آلوچه داشت. پیر بود، تنهاش کلفت، شاخههایش بلند. هر تابستان پر از آلوچههای قرمز و زرد میشد. من (لیلا) و داداشم (سعید) تابستان را با آن درخت زندگی میکردیم.
صبح که بیدار میشدیم، اول میرفتیم زیر درخت. سعید از درخت بالا میرفت. من میایستادم پایین و آلوچهها را توی سبد میانداختم. مامان با آلوچهها مربا درست میکرد، کمپوت درست میکرد، حتی یک سال آلوچه خشک هم درست کرد که تا زمستان داشتیم میخوردیم.
اما امسال تابستان یک مهمان ناخوانده آمد. صبح یکی از روزها رفتیم زیر درخت که دیدیم… درخت آلوچه دارد گریه میکند! نه شوخی نمیکنم. از تنه درخت چند قطره اشک چسبناک میآمد.
سعید! ببین! درخت گریه میکند!
سعید آمد نزدیک. نگاه کرد. راست میگفتم. اشکهای درخت داشت روی زمین میچکید.
چه کار کنیم؟ سعید پرسید.
نمیدانستم. رفتیم پیش مامان. مامان گفت: «بروید باغبون را صدا کنید.»
باغبون «عمو رحیم» بود. یک پیرمرد مهربان با دستهای پینهبسته. آمد زیر درخت، دور تنه را نگاه کرد. بعد گفت: «بچهها، درخت شما مریضه. یک نوع آفت زده توی تنهاش. باید درمانش کنیم.»
چه جوری؟ من پرسیدم.
اول باید آفت را پیدا کنیم. او توی یک سوراخ ریز قایم شده.
ما با ذرهبین عمو رحیم، دور تنه گشتیم تا یک سوراخ ریزی پیدا کردیم. عمو رحیم یک داروی مخصوص ریخت توی سوراخ. گفت: «حالا باید چند روز صبر کنیم.»
آن چند روز، هر روز میرفتیم زیر درخت و با او حرف میزدیم. من میگفتم: «درخت جان، نترس، خوب میشوی.» سعید میگفت: «درخت جان، قوی باش.» و آلوچهها را نوازش میکردیم.
روز پنجم، صبح که رفتیم زیر درخت، دیگر اشکی نبود. به جای آن، آلوچهها درشتتر و قرمزتر از همیشه شده بودند.
درخت خوب شده! من ذوق زده شدم.
عمو رحیم آمد، نگاهی به درخت انداخت و گفت: «آفرین بچهها. شما هم به خوب شدنش کمک کردید. حرف زدن با درخت، بهش انرژی میدهد.»
آن تابستان، ما کلی آلوچه چیدیم. آنقدر زیاد بود که مامان مجبور شد چندتا شیشه مربا را به همسایهها بدهد. من یک شیشه را برداشتم برای عمو رحیم. سعید هم یک شیشه برای بهترین دوستش.
اما مهمترین چیزی که آن تابستان به دست آوردیم، این نبود که درخت خوب شد. مهمترین چیز این بود که فهمیدیم گیاهها هم درد میکشند، هم حرف میزنند، فقط باید بلد باشی گوش کنی.
از آن تابستان به بعد، من و سعید هر روز با درخت آلوچه حرف میزدیم. حتی پاییز که برگهایش میریخت، حتی زمستان که برف روی شاخههایش مینشست، حتی بهار که جوانه میزد. و درخت هم جوابمان را میداد. با آلوچههای درشت و شیرینش.
یک سال، یکی از همسایهها گفت: «بیایید این درخت قدیمی را بکنیم و یک حوض آب توی حیاط بسازیم.» من و سعید جلویش ایستادیم. گفتیم: «نه! این درخت دوست ماست. هر کسی بخواهد آن را بکند، اول باید با ما بجنگد.» همسایه خندید و رفت. درخت ماند.
تا حالا هم هر تابستان، زیر همان درخت، من و سعید (که حالا بزرگ شدهایم) مینشینیم و آلوچه میخوریم و یاد آن تابستان میافتیم که درخت گریه کرد و ما حرف زدن با درختها را یاد گرفتیم.
قصه کوتاه کودکانه جدید شاد و غمگین (7 قصه جالب و زیبا)
اردوی تابستانی ستارهها
مدرسه ما هر تابستان یک اردوی قشنگ میگذاشت. اسمش بود «اردوی ستارهها». بچههای کلاس چهارم تا ششم میتوانستند بیایند. من (سهیل) کلاس چهارم بودم، برای اولین بار میرفتم اردو. کلی ذوق داشتم.
مادر یک کوله پشتی بزرگ برایم بست: لباس گرم، لباس سرد، خمیردندان و مسواک، لیوان، قاشق و چنگال، یک پتوی کوچک، و مهمتر از همه، یک چراغ قوه.
مادر جان، چرا چراغ قوه؟
برای شب که تاریک میشود و میخواهی بروی دستشویی.
من که از تاریکی میترسم.
پس چراغ قوه را محکم بگیر دستت.
سوار اتوبوس شدیم. ۲۰ تا بچه، ۳ تا معلم. راننده آقای کریمی بود که همیشه میخندید. یک ساعت در جاده بودیم تا رسیدیم به منطقه «دشت ستارهها». اسم جالبی داشت. یک دشت بزرگ با چادرهای سفید. اطرافش کوه بود و آسمانش آبیِ آبی.
اولین شب، بعد از شام، خانم معلم (خانم رضایی) گفت: «بچهها، امشب میرویم برای رصد ستارهها. یک تلسکوپ بزرگ داریم میتوانید از نزدیک ستارهها را ببینید.»
همه ذوق زده شدیم. من اما یک ذوق دیگر هم داشتم: خستگی. آنقدر روز اول دویده بودم، فوتبال بازی کرده بودم، از تپه بالا رفته بودم که چشمهایم داشت بسته میشد. بعد از شام، رفتم توی چادر و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، چادر خالی بود. همه رفته بودند رصد ستارهها. تاریک بود. صدای باد میآمد. سایهها روی دیوار چادر میافتاد. ترسیدم. خواستم فریاد بزنم، اما صدایم درنمیآمد.
بعد یاد چراغ قوه افتادم. دویدم طرف کوله پشتی. چراغ قوه را درآوردم. روشنش کردم. چه نور قشنگی! تاریکی را پس زد. من راه افتادم طرف چادر بزرگ که خانم معلم تویش بود. با نور چراغ قوه، سایهها فرار میکردند.
رسیدم به چادر بزرگ. رفتم داخل. همه آنجا بودند و به آسمان نگاه میکردند. خانم رضایی مرا دید و گفت: «سهیل جان! کجا بودی؟ نگرانت شده بودیم.»
خوابم برد. بیدار شدم دیدم نیستید. ترسیدم.
اما آمدی! آفرین. حالا بیا ببین ستارهها چه قشنگند.
رفتم دم تلسکوپ. خانم رضایی به من گفت یک چشم را ببندم و از تلسکوپ نگاه کنم. چه دیدم؟ ماه! اما نه ماهی که هر شب میبینم، ماهی که دهانم باز ماند. دهانههایش را میدیدم، کوههایش را میدیدم، حتی رنگش فرق میکرد. سفید نبود، طلایی بود.
بعد رفتیم سراغ ستارهها. خانم رضایی صورت فلکی «دب اکبر» را نشانمان داد. گفت: «این ستارهها اگر به هم وصل بشوند، شکل یک خرس بزرگ میشوند.»
من کلی ستاره دیدم آن شب. اما بهترین ستاره، ستارهای بود که خودم پیدا کردم. یک ستاره سرخ رنگ که از بقیه پرنورتر بود. خانم رضایی گفت اسمش «مریخ» است. نه ستاره، سیاره است. من گفتم: «این سیاره مال من است. من اسمش را میگذارم سهیل.»
بچهها خندیدند. اما خانم رضایی گفت: «هرکسی میتواند یک ستاره برای خودش داشته باشد. فقط باید به آن ایمان داشته باشد.»
بقیه شب، من به آن ستاره سرخ نگاه میکردم. دیگر نمیترسیدم. تاریکی قشنگ بود. پر از نورهای کوچک.
از آن اردو، من دیگر از تاریکی نمیترسم. چون میدانم بالای سرم، هزاران ستاره هستند که مراقب مناند. و چراغ قوه هم همیشه توی کولهام هست، برای روز مبادا.
آن تابستان، من اولین اردوی زندگیام را رفتم. اما بهترین اردو بود. چون ستارهها را به من نشان داد. و من یاد گرفتم که گاهی باید در تاریکی قدم برداشت تا ستارهها را دید.
تابستان هفت جوراب رنگی
مهدی پسر شیطونی بود. تابستان که میشد، مادرش کلی اذیت میشد چون مهدی همه جای خانه را به هم میریخت. امسال اما مادرش نقشهای کشید.
مهدی جان، امسال تابستان هر روز صبح یک جوراب رنگی از توی کشو درمیآورم. هر رنگی یک بازی خاص دارد.
مهدی ذوق زده شد. صبح اول تابستان، مادر دستش را کرد توی کشو و یک جوراب قرمز درآورد.
جوراب قرمز یعنی چه؟ مهدی پرسید.
یعنی امروز روز قرمزهاست. باید هر چی قرمز رنگی توی خانه پیدا کنی و بشماری.
مهدی دوید. توی خانه گشت. قالی قرمز، پرده قرمز، لیوان قرمز، سیب قرمز، ماشین اسباببازی قرمز. آخرش ۲۳ تا چیز قرمز پیدا کرد. مادرش برایش یک جایزه داد: یک بستنی قرمز (طعم توتفرنگی).
روز دوم، جوراب آبی. «روز آبیها. هر چی آبی است پیدا کن.» مهدی رفت حیاط. آسمون آبی، استخر بادی آبی، صندلی آبی، یک پروانه آبی روی گل، لباس عروسک خواهرش که آبی بود. ۱۸ تا. جایزه: یک لیوان آب آبی (که همان آب معمولی بود، اما مهدی خوشحال شد).
روز سوم، جوراب سبز. «روز سبزها.» باغچه پر از سبزه بود، درختها، چمن، یک ملخ سبز، یک مداد سبز، دفتر سبز. مهدی خسته شد از بس گشت. ۳۰ تا! جایزه: یک کاهوی سبز از باغچه (که نخورد، گذاشت برای خرگوش همسایه).
این طور گذشت روزها. جوراب زرد (تخممرغ و آفتابگردان و یک ماشین زرد کوچولو). جوراب نارنجی (پرتقال و هویج و گلدان نارنجی). جوراب بنفش (انگور و یک شال گردن مادر و مداد بنفش).
تا اینکه رسیدیم به روز هفتم. مادر دست کرد توی کشو و یک جوراب سفید درآورد.
روز سفیدها. مهدی، امروز باید هر چی سفیده پیدا کنی. اما یک شرط دارد.
چه شرطی؟
نباید جیغ بزنی.
مهدی فکر کرد. سفیدها: دیوار سفید، یخچال سفید، کاغذ سفید، گله برههای مادربزرگ، یخ، نمک، شکر. گشت تا خسته شد. اما شرط مادر را هم نگه داشت. یک بار خواست جیغ بزند که یادش آمد، دهانش را بست.
جایزه روز سفیدها چه بود؟ یک توپ بادکنکی سفید. مهدی بادش کرد و در حیاط ولش کرد. بادکنک رفت توی هوا و ناپدید شد.
مهدی ناراحت شد. دوید پیش مادر: «بادکنکم رفت!»
مادر لبخند زد: «مهدی جان، آن بادکنک نرفت. رفت بالا تا بقیه رنگها را ببیند. دفعه بعد که جوراب رنگی میپوشی، یادت باشد که رنگها همه جا هستند، فقط باید چشم باز کنی و ببینی.»
تابستان که تمام شد، مهدی دیگر شیطان نبود. حالا یک نقاش کوچک بود. هر روز برگه سفید برمیداشت و با مدادهای رنگی تمام چیزهایی را که دیده بود میکشید. تابستانش پر از رنگ شده بود.
حالا هر وقت جوراب رنگی میپوشد، لبخند میزند و یاد آن تابستان میافتد. تابستانی که در آن، رنگها را کشف کرد. و فهمید که دنیا بدون رنگ، چه قدر غمگین است.
قصه بچگانه با موضوع پروانه 🦋 / ۱۰ داستان کودکانه شیرین برای بچههای خوب
بزرگترین قلعه شنی

ساحل دریا، جای قشنگ تابستان است. من (طاها) و دوستانم هر روز صبح میرفتیم ساحل. یکی سطل میآورد، یکی بیل، یکی قالب. میرفتیم قلعه شنی بسازیم.
تابستان امسال اما یک تفاوت داشت. یک نفر دیگر هم آمده بود ساحل. پسری به نام «آرمین». از شهر دیگر، مهمان مادربزرگش بود. آرمین توی ساخت قلعه شنی خیلی ماهر بود. هر روز قلعه قشنگتری از ما میساخت.
بچهها کمکم رفتند طرف آرمین. من تنها ماندم زیر چتر. ناراحت بودم. حسادت میکردم. فکر میکردم چرا آرمین آمده همه چیز را خراب کند.
یک روز، آرمین خودش آمد طرف من. گفت: «سلام. تو چرا قلعه نمیسازی؟»
گفتم: «آخر تو از همه بهتر میسازی. من که نمیتوانم با تو رقابت کنم.»
آرمین خندید. گفت: «رقابت که مهم نیست. مهم این است که با هم بسازیم. بیا یک قلعه خیلی بزرگ بسازیم، مال همه بچهها.»
نگاهش کردم. راست میگفت. چرا باید رقابت کنیم؟ ما که همه دوست هستیم.
گفتم: «باشه. اما چطور؟»
آرمین یک نقشه روی شن کشید. گفت: «ببین، اینجا یک خندق میکنیم. اینجا یک پل میسازیم. اینجا چند تا برج. اینجا در ورودی.»
بچهها را صدا زدیم. ده تا بچه شدیم. هر کدام یک کاری کرد. یکی شن جمع کرد، یکی آب آورد، یکی با بیل شکل میداد، یکی با قالب برج میساخت.
از صبح تا ظهر کار کردیم. آفتاب حسابی داغ کرده بود. کمرمان درد گرفت، دستهایمان پر از شن شد، عرق از صورتمان میچکید. اما دست نکشیدیم.
ظهر که شد، قلعه ما تمام شد. بزرگترین قلعه شنی ساحل. نه فقط امسال، شاید بزرگترین قلعه شنی تمام سالها. آنقدر بزرگ بود که یک آدم بالغ میتوانست توی برج اصلیش بایستد.
همه آدمهای ساحل آمدند نگاه کردند. عکس گرفتند. کیف کردند. یک آقا که عکاس بود، از ما عکس دستهجمعی گرفت. من کنار آرمین ایستادم. دستش را انداخت دور کمرم. لبخند زدم.
بعدازظهر، موجها آمدند و قلعه را بردند. اما مهم نبود. چون خاطره ساختنش، هیچ موجی نمیتواند ببرد.
از آن روز، من و آرمین بهترین دوست شدیم. بعد از تابستان که آرمین رفت، برای هم نامه مینوشتیم. یک بار هم به شهرش سفر کردیم و مهمانش شدیم.
آن تابستان به من یاد داد که رقابت، چیزی جز حسرت نمیآورد. اما همکاری، میتواند بزرگترین قلعه شنی دنیا را بسازد. حتی اگر یک روزه بیاید و یک روزه برود. خاطرهاش که میماند.
تا حالا هر وقت به آن عکس نگاه میکنم، لبخند میزنم و یاد آرمین میافتم. یاد آن قلعه بزرگ، یاد آن روز گرم، یاد آن دوستی قشنگ. و توی دلم میگویم: «ممنونم تابستان، ممنونم آرمین، ممنونم قلعه شنی.»
تعطیلات تابستانی درخت گردو
یک درخت گردوی قدیمی توی حیاط مادربزرگ بود. هر تابستان، بچههای فامیل جمع میشدیم زیر آن. یاسمن، حسین، فاطمه، رضا و من (زهرا). پنج تا پسر و دختر با کلی ذوق و سروصدا.
اولین روز تعطیلات، مادربزرگ یک اعلامیه داد: «امسال هر کدام از شما مسئول یک کاری هستید. یاسمن مسئول آبیاری گلدانها، حسین مسئول غذا دادن به جوجهها، فاطمه مسئول جمع کردن تخممرغ، رضا مسئول جارو کردن حیاط، و زهرا مسئول گردو چینی.»
من کلی ذوق کردم. گردو چینی که کار سختی نبود. فقط باید گردوها را از زیر درخت جمع میکردم.
اما تابستان که شروع شد، فهمیدم کار خیلی سختی است. یک روز که رفتم گردوها را جمع کنم، دیدم پرندهها بعضی گردوها را نوک زدهاند. یک روز دیگر مورچهها ریخته بودند روی گردوها. یک روز دیگر باد کرده بود و گردوها را ریخته بود توی جوی آب.
با خودم گفتم: «این درخت گردو خیلی دردسر دارد.»
رفتم پیش مادربزرگ. گفتم: «مادربزرگ، من دیگر نمیخواهم مسئول گردوها باشم. پرندهها و مورچهها و باد نمیگذارند کارم را درست انجام دهم.»
مادربزرگ خندید و گفت: «زهرا جان، به نظر تو پرندهها و مورچهها و باد دشمن تو هستند یا شریک تو؟»
فکر کردم. گفتم: «نمیدانم.»
مادربزرگ گفت: «پرندهها گردوی سالم را انتخاب میکنند. مورچهها به تو نشان میدهند که کدام گردوها افتاده و باید زودتر جمع شوند. باد هم گردوهایی را که از درخت افتادهاند جمع میکند و به تو تحویل میدهد. اینها یاریت میکنند، نه اذیتت.»
نگاهی به درخت انداختم. راست میگفت. شاید من اشتباه نگاه میکردم.
از آن روز، شیوه کارم را عوض کردم. صبح اول وقت میرفتم گردوهایی را که باد شب قبل ریخته بود جمع میکردم. دور درخت را تمیز میکردم که مورچهها راه نیفتند. و پرندهها را تماشا میکردم که کدام گردوها را انتخاب میکنند؛ فهمیدم آن گردوها سالمترند.
کمتر از یک ماه، سبد گردوها پر شد. مادربزرگ یک عالمه شیرینی گردویی پخت. آن قدر خوشمزه بود که همه بچههای فامیل کیف کردند.
آخرین روز تابستان، مادربزرگ مرا صدا کرد. یک گردوی بزرگ به من داد. گفت: «این را نگه دار. برای سال بعد. بگذارش زیر خاک تا بهار که شد، بکاریش و یک درخت گردوی دیگر.»
گردو را برداشتم. زیر خاک گذاشتم. بهار که شد، جوانه زد. حالا آن درخت بزرگ شده و چند سال دیگر، خودش گردو میدهد.
آن تابستان به من یاد داد که هیچ چیز در این دنیا بیفایده نیست. حتی باد و مورچه و پرنده هم میتوانند معلم باشند. فقط باید بلد باشی ازشان یاد بگیری.
حالا هر وقت به آن درخت گردو نگاه میکنم، یاد مادربزرگ میافتم، یاد آن تابستان، یاد پرندهها و مورچهها و باد. و توی دلم میگویم: «ممنونم که به من یاد دادید دنیا را جور دیگری ببینم.»
قصه بچگانه برای نوزاد (۱۰ داستان کوتاه برای نوزادان چند ماهه)
سفر به کهکشان با جعبه مقوایی
حمید و سارا خواهر و برادر بودند. تابستان که میشد، کلی بازی میکردند. اما امسال هوا خیلی گرم بود. نمیشد بیرون رفت. ماندند توی خانه با یک جعبه مقوایی بزرگ.
سارا، این جعبه را چکار کنیم؟ حمید پرسید.
بگذار یک سفینه فضایی درست کنیم! سارا جواب داد.
ایده خوبی بود. دویدن وسایل آوردند: قیچی، چسب، رنگ، قلمو. جعبه را رنگ زدند. نقاشی کردند. یک دری برایش بریدند. چند دایره چسباندند که بشود پنجره. داخلش هم بالش و پتو انداختند.
سفینه آماده است. سارا گفت. سوار شو.
هر دو رفتند توی سفینه. حمید گفت: «اما این که حرکت نمیکند.»
باید چشمهایت را ببندی و یک آرزوی بزرگ بکنی.
چشمهایشان را بستند. حمید فکر کرد: «کاش میشد به کهکشان برویم.» سارا فکر کرد: «کاش ستارهها را از نزدیک ببینیم.»
وقتی چشم باز کردند، داشتند پرواز میکردند! جعبه از زمین بلند شده بود و داشت از پنجره اتاق میرفت بیرون. رفتند توی آسمان. از ابرها گذشتند. از جو زمین گذشتند. رسیدند به فضا.
وای! سارا فریاد زد. چه قشنگ!
فضا پر از ستاره بود. یک عالمه نور رنگی. حمید گفت: «نگاه کن! آن طرف یک سیاره بزرگ است!»
جعبه را هدایت کردند طرف سیاره. سیاره سرخ رنگی بود. روی آن یک کوه بزرگ دیدند. پیاده شدند. روی کوه پریدند. چون جاذبه کم بود، خیلی بالا میپریدند. حمید یک بار آنقدر بالا پرید که نزدیک بود گم شود.
مواظب باش حمید! سارا داد زد.
نترس، من فضانورد ماهری هستم.
صدایی از دور آمد. «سلام به مسافران زمینی!»
یک موجود عجیب به طرفشان آمد. شبیه آدم بود اما سه چشم داشت و چهار دست. موهایش سبز بود و لباس نارنجی پوشیده بود.
من مانی هستم. ساکن این سیاره. شما از زمین آمدید؟
بله. من حمیدم، این هم خواهرم سارا.
خوش آمدید. ما خیلی کم مسافر داریم. بیشتر سیارههای دیگر به ما سر نمیزنند.
مانی آنها را به شهرش برد. شهر پر از خانههای گنبدی شکل بود. مردمش همه سه چشم و چهار دست داشتند. یک بچه سه چشم آمد پیش سارا و گفت: «چرا تو دو چشم داری؟»
سارا گفت: «چون من آدم زمینی هستم.»
بچه گفت: «خیلی عجیبی. اما دوستت دارم. بیا با هم بازی کنیم.»
سارا و حمید با بچههای آن سیاره کلی بازی کردند. یک جور بازی که با دستهایشان توپ را پاس میدادند. حمید که فقط دو دست داشت، کمی اذیت شد، امایاد گرفت.
مانی به آنها گردشگری داد. رفتند سمت رودخانهای که آبش سبز بود. مانی گفت: «آب این رودخانه اگر بخوری، یک روز میتوانی پرواز کنی.»
سارا یک جرعه خورد. یک دفعه بلند شد از زمین. پرواز میکرد! حمید هم خورد. هر دو پرواز کردند. چه احساس قشنگی!
اما چطور برمیگردیم پایین؟ سارا پرسید.
یک روز که گذشت، اثرش از بین میرود. نترسید.
آنها تا شب در آن سیاره ماندند. بچهها با هم آسمان را نگاه کردند. مانی گفت: «آن ستاره نورانی را میبینید؟ مال شماست. من برایتان یک ستاره خریدم. هر وقت دلتان گرفت نگاهش کنید و یادمان باشید.»
سارا و حمید گریه کردند. اما مانی گفت: «گریه نکنید. ما همدیگر را میبینیم. چون حالا شما میدانید که کجاییم.»
سوار جعبه شدند و برگشتند. صبح که مادر آمد آنها را بیدار کند، دید هر دو توی جعبه مقوایی خوابیدهاند. خندید و پتویی رویشان کشید.
حمید در خواب گفت: «مانی جان، دلتنگت میشوم.»
مادر با خودش فکر کرد «حتماً خواب دیده.»
اما حمید و سارا میدانستند که آن سفر واقعی بود. چون شب بعد که به آسمان نگاه کردند، همان ستاره خریداری شده را دیدند. و دست تکان دادند. و فکر میکنند که مانی هم آن طرف، داشت به آنها دست تکان میداد.
تابستان بالکن گلها

آیدا و پارسا در یک آپارتمان زندگی میکردند. خانهشان بالکن کوچکی داشت، اما هیچ گلی در آن نبود. تابستان امسال، مامان گفت: «بچهها، بیایید بالکن را تبدیل به باغچه کنیم.»
اما بالکن که کوچک است. آیدا گفت.
مهم نیست. هر گوشهای میتواند سبز شود. فقط باید کمی حوصله داشت.
مامان یک روز بچهها را برد به گل فروشی. کلی گلدان خریدند: کوچک، متوسط، بزرگ. کلی خاک خریدند، کلی بذر، چند تا قلمه، یک قوطی آبپاش، یک بیلچه کوچک.
حالا چه بکاریم؟ پارسا پرسید.
هر چی دوست دارید.
آیدا بذر گل محمدی خرید. پارسا بذر نعناع خرید. مامان هم یک شاخه بنفشه قلمه گرفت.
خانه که رسیدند، همه با هم گلدانها را پر از خاک کردند. آیدا بذرها را پاشید، پارسا رویش آب پاشید. مامان قلمه بنفشه را توی یک گلدان جدا کاشت.
روز اول، هیچ اتفاقی نیفتاد. روز دوم، هیچی. روز سوم، هیچی. آیدا ناراحت شد.
مامان، چرا سبز نمیشوند؟
صبر عزیزم. بذرها برای سبز شدن وقت میخواهند.
هفته بعد، آیدا صبح زود رفت بالکن. چه دید؟ یک جوانه کوچک سبز از توی گلدان گل محمدی بیرون زده بود!
مامان! پارسا! بیایید ببینید!
همه دویدند. جوانه را نگاه کردند. خیلی قشنگ بود. پارسا هم گلدانش را نگاه کرد. نعناعاش هم جوانه زده بود.
آن روز، آیدا و پارسا کلی ذوق کردند. هر روز صبح اول کاری که میکردند، میدویدند بالکن و نگاه میکردند چه تغییری کرده.
یک ماه بعد، بالکن پر از گل و سبزی شد. گل محمدی بزرگ شده بود، ولی هنوز گل نداده بود. مامان گفت: «گل محمدی تا گل بدهد، یک سال وقت میخواهد. باید صبر کرد.»
پارسا گفت: «یک سال؟ من که نمیتوانم صبر کنم.»
آیدا گفت: «من میتوانم. چون دوست دارم ببینم چه رنگی است. مامان، گل محمدی چه رنگی است؟»
قرمز. قرمز قشنگ.
پس منتظر میمانم.
تابستان تمام شد. پاییز آمد. برگ گل محمدی زرد شد. زمستان آمد. گل محمدی خوابید. بهار آمد. دوباره سبز شد. و تابستان بعد، درست روز تعطیلات، آیدا رفت بالکن و یک غنچه قرمز دید.
باز شد! بالاخره باز شد! آیدا ذوق زد.
همه جمع شدند. گل محمدی باز شده بود. قرمز قشنگ. بویش توی تمام خانه پیچیده بود. آیدا گل را چید و گذاشت توی یک لیوان آب، روی میز آشپزخانه.
آن تابستان، بالکن ما پر از گل بود. نعناع پارسا آنقدر زیاد شده بود که هر روز برای همسایهها میفرستادیم. بنفشه مامان هم گل داده بود.
بچههای ساختمان هر وقت میآمدند بالکن ما را میدیدند، میگفتند: «وای چه قشنگ!»
آیدا میگفت: «اینجا قبلاً هیچی نبود. فقط یک بالکن خالی. اما ما با صبر و حوصله، سبزش کردیم.»
آن تابستان به آیدا و پارسا یاد داد که برای رسیدن به زیبایی، باید صبر کرد. هیچ چیز یک شبه درست نمیشود. نه گل، نه درخت، نه هیچ چیز قشنگ دیگر.
حالا هر سال اول تابستان، آیدا و پارسا میروند گل فروشی، بذرهای جدید میخرند، و بالکن را دوباره سبز میکنند. و هر بار که گل محمدی باز میشود، یاد آن تابستان اول میافتند. تابستانی که با چند دانه کوچک شروع شد، و به یک باغ قشنگ تبدیل شد.
دانلود حکایت های صوتی قدیمی بچگانه (قصه و داستان آموزنده)










