قصه بچگانه با موضوع پروانه 🦋 / ۱۰ داستان کودکانه شیرین برای بچههای خوب

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما همراهان گرامی چندین قصه بچگانه با موضوع پروانه را آماده کردهایم. بسیاری از قصههای کودکانه حاوی پیامهای اخلاقی و آموزشی هستند. این داستانها به کودکان کمک میکنند تا مفاهیمی مانند دوستی، صداقت، شجاعت و همدلی را درک کنند.
فهرست موضوعات این مطلب
پروانه ای که رنگی نبود برای کودکان
روزی روزگاری کنار برکه کرم ابریشمی زندگی می کرد به اسم سانی.. بدن سانی سبز خوشرنگی بود که توی نور آفتاب می درخشید و روی بدنش پر از خالهای سیاه بود.
سانی عاشق بالا رفتن از بوته ها و جویدن برگهای تازه بود. مخصوصا وقتی که بارون می بارید و برگها تازه و آبدار بودند. اما بیشتر از هر چیز سانی عاشق داستان تعریف کردن برای دوستهاش بود.
اون داستانهای هیجان انگیز و پرماجرا رو با آب و تاب برای دوستهاش تعریف می کرد و همه با علاقه به داستانهای سانی در مورد اسب شجاع، اژدهای جنگجو و قورباغه باهوش و .. گوش می دادند.
اون صبح و شب زیر نور خورشید و ماه بالای یک بوته می نشست و مثل یک قصه گو برای اونها داستان تعریف می کرد.
اونها همیشه با اشتیاق به داستانهای سانی گوش می دادند و به نظرشون سانی واقعا یک کرم متفاوت بود و کارهاش با بقیه کرم ها فرق می کرد.
خیلی وقتها سانی و بقیه کرم ها شروع به رویاپردازی می کردند و روزی رو تصور میکردند که از پیله بیرون اومدند و با بالهای رنگارنگ و جذابشون مشغول پرواز هستند..
سانی توی رویاهاش خودش رو یک پروانه با بالهایی مثل رنگین کمان تصور می کرد و دلش می خواست زودتر پیله خودش رو درست کنه و بالاخره پروانه بشه ..
یکی از آخرین روزهای زمستان که نسیم ملایمی می وزید و خبر از اومدن بهار می داد. سانی درست مثل یک آب نبات خودش رو جمع کرد و به یک شاخه درخت آویزون شد و مشغول تار تنیدن به دور خودش شد.. بله بالاخره وقتش رسیده بود که سانی دور خودش پیله درست کنه ..
روزها گذشت و گذشت و سانی همچنان آروم و بی حرکت توی پیله اش بود. بعد از دو هفته بالاخره صدای تق تقی اومد و سانی پیله اش رو سوراخ کرد و از توی اون بیرون اومد. اون خیلی هیجان زده بود و دلش می خواست زودتر بالهای رنگین کمانی زیباش رو ببینه ..
سانی بالهای جدیدش رو تکونی داد. واقعا شگفت انگیز بود اون حالا دو تا بال داشت و می تونست پرواز کنه .. اون بال زد و خودش رو به چشمه ای که پایین درخت بود رسوند تا قبل از هر چیز بالهای جدیدش رو ببینه.
اما وقتی به چشمه نگاه کرد با صدای بلند گفت :” وااای نه!” و به عقب پرید .. سانی چیزی که می دید رو باور نمی کرد! خبری از بالهای رنگین کمانی نبود و تنها چیزی که توی آب معلوم بود دو تا بال به سیاهی شب بود! بدون هیچ طرح و نقشی .. سیاه سیاه ..
اوه خدای من ! این چیزی نبود که سانی توی رویاهاش تصور کرده بود.. پس بالهای رنگین کمانیش کجا بودند؟ یعنی دوستهاش کجا بودند؟ اونها چه شکلی شده بودند؟ اگر سانی رو با این بالهای سیاه می دیدند چی می گفتند؟
سانی اصلا دلش نمی خواست به این چیزها فکر کنه ..با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و به سرعت بال زد و خودش رو به بالای درخت رسوند تا پشت برگها خودش رو مخفی بکنه ..
سانی آهی کشید و با خودش فکر کرد کاش می تونستم دوباره کرم ابریشم بشم .. اون تمام طول روز رو مشغول فکر کردن بود و از پشت برگها بیرون نیومد، تا اینکه خورشید کم کم غروب کرد و هوا تاریک شد.
سانی هنوز پشت برگها بود که یک دفعه متوجه شد دو تا پروانه روی شاخه کناری اون نشستند. اونها دوستای سانی بودند که مثل اون از پیله بیرون اومده بودند. یکی از اونها با تعجب و شگفتی به سانی نگاه کرد و گفت:” اوووه چه بالهای بزرگی داری سانی!”
پروانه دومی گفت:” بالهای تو به زیبایی آسمون شب هستند سانی .. راستی خیلی وقته برامون داستان جدید تعریف نکردی.. میشه دوباره برامون از داستانهای هیجان انگیزت بگی..” پروانه اولی گفت:” راست میگه .. ما دلمون برای داستانهات تنگ شده سانی زودتر برامون تعریف کن ..”
سانی کمی فکر کرد. یعنی واقعا بالهای اون به زیبایی شب بودند؟ بعد نگاهی به آسمان کرد. آسمان سیاه با ستاره های درخشان.. بله آسمان شب واقعا زیبا بود، درست مثل بالهای سیاه اون..
سانی نفس عمیقی کشید و گفت :” باشه .. یکی بود یکی نبود یک روز یک کرم ابریشم بود که آرزو داشت یک پروانه رنگی بشه …”
سانی داشت داستان خودش رو برای دوستهاش تعریف می کرد. اون همونطور که داستان رو تعریف می کرد به تمام رویاها و احساساتی که داشت و راهی که اومده بود فکر کرد. داستان زندگی اون قطعا داستان هیجان انگیزی بود..
سانی لبخند زد. اون از داشتن بالهای بزرگ و سیاه رنگش راضی به نظر میرسید.. بالهایی که از نظر سانی واقعا زیبا بودند درست مثل آسمان شب..
مطلب مشابه: قصه بچگانه برای نوزاد (۱۰ داستان کوتاه برای نوزادان چند ماهه)
مطلب مشابه: دانلود حکایت های صوتی قدیمی بچگانه (قصه و داستان آموزنده) (بسیار آموزنده و جذاب)
داستان سه پروانه کوچولو

داستان سه پروانه کوچولو یکی بود یکی نبود. سه پروانه ی کوچولو بودند که با هم برادر بودند. رنگ آن ها با هم فرق می کرد. یکی سفید بود و یکی قرمز و آخری هم زرد بود. آن ها همیشه زیر نور آفتاب بین گل های باغ می چرخیدند و بازی می کردند. آن ها هیچ وقت از بازی خسته نمی شدند، چون آن ها خیلی خوشحال و شاد بودند. یک روز هوا بسیار بد بود و باران شدیدی می بارید، پروانه های کوچولو که داشتند بازی می کردند، حسابی خیس شده بودند. آن ها تندی پرواز کردند تا زودتر به خانه شان برسند، اما وقتی به آن جا رسیدند، در خانه قفل بود و آن ها کلید نداشتند. آن ها باید یک پناهگاه پیدا می کردند، وگرنه خیس و خیس تر می شدند. کمی بعد آن ها پرواز کردند و به یک لاله ی زرد و قرمز رسیدند و گفتند:” دوست عزیز، ما می توانیم بیایم بین گلبرگ هایت تا خیس نشویم؟” لاله جواب داد”: من می توانم به پروانه ی زرد و قرمز اجازه بدهم، چون آن ها شبیه به من هستند، اما پروانه ی سفید نمی تواند این جا بماند.” اما پروانه ی زرد و قرمز گفتند:” چون به برادرمان ،پروانه ی سفید، اجازه نمی دهی ما هم این جا نمی مانیم و دنبال یک جای دیگر می گردیم.” باران شدید و شدیدتر شد و پروانه ها حسابی خیس شده بودند که ناگهان چشمشان به یک سوسن سفید افتاد. آن ها پیش سوسن سفید رفتند و گفتند:” سوسن مهربان، اجازه می دهی تا و قتی باران بند بیاید ما بین گلبرگ هایت استراحت کنیم؟” سوسن جواب داد:” پروانه ی سفید چون شبیه به من است می تواند بیاید، اما پروانه ی زرد و قرمز اجازه ندارند.” بعد پروانه ی سفید گفت:” اگر شما به برادرهای زرد و قرمز من اجازه ندهید، من هم نمی آیم و زیر باران با آن ها می مانم.” بعد سه برادر از آن جا پرواز کردند و دور شدند. اما خورشید که پشت ابر بود صدای آن ها را شنید و فهمید که این پروانه ها چقدر همدیگر را دوست دارند و حاضرند به خاطر هم زیر باران خیس شوند. به خاطر همین، خورشید از پشت ابرها بیرون آمد و به شدت تابید. خورشید بال های پروانه ها را خشک کرد و آن ها را خوب گرم کرد. دیگر آن ها ناراحت نبودند و تا شب بین گل ها در باغ بازی کردند، بعد پرواز کردند و به سمت خانه شان رفتند و دیدند که در خانه باز است و دیگر قفل نیست.
قصهٔ پروانهای که رنگینکمان را گم کرده بود
روزی روزگاری، توی یک باغ بزرگ و سرسبز، پروانهای زندگی میکرد به نام «پری». پری بالهایی به رنگهای رنگینکمان داشت؛ قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی و بنفش. هر جا که پرواز میکرد، باغ را قشنگتر میکرد.
یک روز، پری مشغول بازی با گلها بود که ناگهان باد شدیدی وزید. پری در میان شاخههای درخت گیر کرد و یک بالش پاره شد. رنگهای زیبایش یکییکی ریختند روی زمین. پری خیلی ناراحت شد. پیش خودش گفت: «دیگر هیچکس مرا دوست ندارد. من دیگر رنگینکمان نیستم.»
گل سرخی که شاهد ماجرا بود، آرام با پری حرف زد: «پری جان، ما تو را برای بالهای رنگینت دوست نداشتیم. ما تو را برای مهربانی و شادیات دوست داریم.»
پری کمی فکر کرد. راست میگفتند. او میتوانست بدون رنگهایش هم برای گلها آواز بخواند و برای مورچهها قصه بگوید.
چند روز بعد، همهٔ حیوانات باغ دور پری جمع شدند. هر کدام یک تکه از رنگهای ریختهاش را پیدا کرده بودند. کرم ابریشم تکه قرمزش را آورد، جیرجیرک تکه زرد را، و کفشدوزک تکه آبی را. با کمک هم، بال پری را چسباندند.
اما این بار بالهای پری قشنگتر از قبل شد، چون هر تکهاش پر از مهر یک دوست بود.
**نتیجهٔ قصه:** گاهی فکر میکنیم فقط چیزهای ظاهری ما را دوستداشتنی میکنند، اما حقیقت این است که مهربانی ماست که دیگران را به سمتمان میکشد.
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه خواب شبانه (داستان های خواب آور دلنشین)
مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)
قصهٔ پروانهای که از خواب بیدار شد

در لابلای برگهای یک بوتهٔ یاس، پیلهای کوچک آویزان بود. درون آن پیله، کرم کوچولویی به نام «نوری» خواب بود. او ماهها بود خوابیده بود و رویای عجیبی میدید؛ رویایی با بالهای رنگارنگ و آسمانی بیانتها.
یک روز صبح، خورشید با مهربانی به پیله تابید. نوری احساس کرد چیزی درونش تغییر کرده. تنگ شده بود. شروع کرد به تکاندن خودش. کوچولو، کوچولو، پیله را کنار زد. اول یک سردرد ریز بیرون آمد، بعد یک جفت چشم درشت و کنجکاو، و بعد… دو بال بزرگ و نارنجی با خالهای سیاه!
نوری که حالا دیگر «نورا» بود، با تعجب به خودش نگاه کرد. «این منم؟» با ترس و لرزش بالهایش را باز کرد. بوی گلها توی بینیاش پیچید. بادی که از زیر بالهایش رد شد، او را از جا بلند کرد.
«وای! دارم پرواز میکنم!» نورا ذوقزده فریاد زد. اما هنوز نمیتوانست درست تعادلش را حفظ کند. یک راست رفت توی شاخههای درخت سیب. بعد خورد به زمین. بعد گیر کرد توی گردهٔ یک گل آفتابگردان!
گنجشک بامزهای از بالای درخت به او میخندید: «هی پروانهٔ تازهکار! بیا بالای درخت، از اینجا قشنگتر میبینی!»
نورا خجالت کشید، اما ناامید نشد. دوباره بال زد. این بار آرامتر و محکمتر. سعی کرد به باد اعتماد کند. کمکم تعادلش را پیدا کرد. بالاتر و بالاتر رفت. آنقدر بالا رفت که گنجشک از دیدنش ذوق کرد و گفت: «آفرین! یاد گرفتی!»
از آن بالا، نورا تمام باغ را میدید. حوض نقرهای را دید که ماهیهای قرمز تویش شنا میکردند. بام خانهٔ پیرزن همسایه را دید که گربهٔ سفیدی روی آن چرت میزد. و مهمتر از همه، بوتهٔ یاسی را دید که خانهٔ قدیمیاش بود.
نورا خوشحال بود. دیگر نه یک کرم کوچولو بود که فقط میتوانست از این برگ به آن برگ برود. حالا او یک پروانه بود. میتوانست به هر جایی که دلش میخواست برود. بر فراز گلها بنشیند، با نسیم مسابقه بدهد، و برای بچههایی که توی باغ بازی میکردند، رقص زیبایش را اجرا کند.
آن شب وقتی خسته و شاد روی یک برگ گل یاس خوابید، زیر لب زمزمه کرد: «سختترین کار، در آمدن از پیله بود. اما ارزشش را داشت.»
**نتیجهٔ قصه:** گاهی برای قشنگ شدن و آزاد شدن، باید از جاهای تنگ و تاریک عبور کنیم. شاید اولش سخت باشد، اما اگر صبور باشی، روزی بال درمیآوری و میتوانی تا آسمان بروی. هیچ کرمی نمیداند که روزی پروانه خواهد شد، همین است که زندگی را قشنگ میکند.
قصهٔ پروانهای که رنگش را بخشید
در یک باغ بزرگ، پروانهای زندگی میکرد به نام «شیدا». شیدا بالهایی به رنگ آبی آسمان داشت، درست مثل رنگ دریا در روزهای آفتابی. او هر روز صبح از گلی به گل دیگر میرفت و به همه سلام میکرد.
یک روز، شیدا روی یک گل نیلوفر نشسته بود که ناگهان صدای گریهای را شنید. زیر برگ یک بوته، کرم کوچولویی تنها نشسته بود و اشک میریخت.
شیدا آرام کنارش نشست و پرسید: «چرا گریه میکنی کوچولو؟»
کرم ابریشم با صدای لرزان گفت: «اسمم «لالا» است. من از همه کرمهای دیگر زشتترم. رنگم خاکستری است، نه مثل تو که آبی قشنگی داری. هیچ کس با من بازی نمیکند.»
شیدا دلتنگ شد. نگاهی به بالهای زیبای خودش انداخت. بعد لبخندی زد و گفت: «لالا جان، میدانی چی؟ من بالهایم را به تو قرض میدهم!»
لالا با تعجب بالا را نگاه کرد: «مگر میشود؟ بال که قرض نمیدهند!»
شیدا بالهایش را تکان داد. ناگهان چند دانهٔ گرد و غبار آبی از بالهایش جدا شد و روی بدن خاکستری لالا نشست. لالا حسابی ذوقزده شد. بدنش کمی آبی شده بود، هرچند نه به زیبایی بالهای شیدا.
از آن روز به بعد، شیدا هر روز یک تکه از رنگش را به لالا میبخشید. روز اول، نوک دم لالا آبی شد. روز پنجم، یک خال آبی روی کمرش درآمد. روز دهم تمام بدن لالا پر از خالهای آبی شد.
اما خودِ شیدا… آه، شیدا هر روز رنگهایش را از دست میداد. بالهای آبیاش کمکم سفید و سفیدتر میشد. تا اینکه یک روز شیدا کاملاً سفید شد. مثل برف. مثل پنبه. مثل یک ابر کوچولو.
لالا که حالا دیگر یک کرم خالآبی قشنگ شده بود، به شیدا نگاه کرد. با ناراحتی گفت: «شیدا جان، تو همهٔ رنگت را به من دادی. حالا دیگر پروانهٔ سفیدی. ناراحت نیستی؟»
شیدا خندید: «اصلاً ناراحت نیستم. سفید هم قشنگ است. ببین ماه چقدر سفید است و همه دوستش دارند!»
اما ماجرا به همین جا ختم نشد. یک شب، وقتی شیدا روی شاخهٔ درخت سیب خواب بود، هزاران کرم شبتاب دورش جمع شدند. نور طلایی خودشان را روی بالهای سفید شیدا تاباندند. صبح که شیدا چشم باز کرد، بالهایش دیگر سفید نبود. حالا به رنگ طلایی بود! مثل خورشید! مثل عسل! مثل نور مهتاب!
لالا که آن روز صبح از پیلهاش بیرون آمد، دیگر کرم نبود. تبدیل به یک پروانهٔ آبی بزرگ و زیبا شده بود. دو تا پروانه، یکی طلایی، یکی آبی، کنار هم روی گل نشستند و به آسمان نگاه کردند.
یکی از بچههای باغ از دور صدایشان زد: «نگاه کنید! دو تا پروانه، یکی شبیه خورشید، یکی شبیه آسمان!»
شیدا به لالا گفت: «میبینی؟ وقتی بخشیدی، نه تنها چیزی از دست نمیدهی، بلکه چیز قشنگتری به دست میآوری.»
لالا جواب داد: «تو به من یاد دادی که زیبایی یعنی مهربانی، نه رنگ بالها.»
**نتیجهٔ قصه:** مالها را که تقسیم میکنی، کم میشوند. اما مهربانی را که تقسیم میکنی، بیشتر میشود. هر چقدر بیشتر ببخشی، خودت هم بزرگتر و قشنگتر میشوی. هیچ کس با بخشیدن فقیر نمیماند، مخصوصاً وقتی چیزهایی را میبخشد که از ته دلش است.
مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره بهار؛ داستان های زیبای فصل بهار
مطلب مشابه: قصه درباره مدرسه رفتن | ۷ داستان کوتاه آموزنده کلاس درس و مدرسه
مطلب مشابه: قصه های عامیانه قدیمی کودکانه ( داستانهای بچگانه قدیمی قشنگ )
قصهٔ پروانهای که ترسو بود
توی یک باغ قشنگ و پر از گل، پروانهای زندگی میکرد به اسم «لرزان». اسمش را لرزان گذاشته بودند چون همیشه میلرزید. از باد میترسید. از باران میترسید. از مورچه میترسید. حتی از سایهٔ خودش هم میترسید!
هر وقت پروانههای دیگر برای گردهافشانی به دل باغ میزدند، لرزان لای برگها قایم میشد. هر وقت بچهها برای بازی به باغ میآمدند، لرزان فرار میکرد. هر وقت زنبوری از کنارش رد میشد، لرزان جیغ میزد.
یک روز، لرزان روی یک برگ نشسته بود و به بالهای قشنگش نگاه میکرد. بالهایش بنفش بود با لکههای صورتی. خیلی قشنگ بود، اما حیف که هیچ کس آن بالها را نمیدید، چون لرزان همیشه قایم بود.
نرگس خانم، بزرگترین و پیرترین گل باغ، یک روز لرزان را صدا زد: «پروانه جان، بیا پیش من.»
لرزان با ترس گفت: «میترسم! شاید تو مرا بخوری!»
نرگس خانم خندید: «من که گل هستم عزیزم. گل که پروانه نمیخورد. بیا تا حرف مهمی بهت بزنم.»
لرزان یک ریزی جلو رفت. نرگس خانم گفت: «میدانی چرا به تو پروانه میگویند؟ چون باید پرواز کنی. اما تو همش لای برگها قایمی. مگر میشود پروانه پرواز نکند؟»
لرزان گفت: «من میترسم. چه خبره که اینقدر پرواز مهم است؟»
همین موقع، باد ملایمی وزید. یک دانهٔ قاصدک از آن طرف باغ آمد و درست روی سر لرزان نشست. دانهٔ قاصدک خیلی ریز و سفید بود مثل پنبه. با صدای نازکی گفت: «سلام لرزان! من یک سفر طولانی آمدهام. جای ما قاصدکها خیلی دور است. باد مرا تا اینجا آورده. حالا خستهام. میشود مرا به آن طرف باغ ببری؟»
لرزان ترسید: «من که بلد نیستم کسی را ببرم! تازه میترسم بیفتم!»
قاصدک گفت: «ببین، من خیلی سبکم. فقط یک بار بال بزن، خواهی دید چه قشنگی.»
لرزان نفس عمیقی کشید. بالهایش را باز کرد. یک بار، دو بار… بلند شد! قاصدک را روی پشتش گذاشت و با ترس و لرز آرام آرام پرواز کرد. اول خیلی میترسید. اما هر چه جلوتر میرفت، ترسش کمتر میشد.
از بالای بوتهٔ رز رد شد. از کنار درخت گردو گذشت. خنکای باد را روی صورتش حس کرد. قاصدک ذوقزده گفت: «وای چه پرواز قشنگی! تو که عالی بودی!»
لرزان قاصدک را تا لبهٔ باغ برد. آنجا یک عالمه دانهٔ قاصدک منتظر بودند. قاصدک کوچولو به دوستانش پیوست و با خوشحالی به لرزان گفت: «مرسی رفیق! تو شجاعترین پروانهای هستم که دیدم!»
لرزان برگشت به سمت نرگس خانم. این بار دیگر نمیلرزید. بالهایش را بلند گرفته بود و با اعتمادبهنفس پرواز میکرد. همان لحظه دو تا پروانهٔ دیگر از کنارش رد شدند و گفتند: «وای! چه پروانهٔ قشنگی! ببینید بالهای بنفشش را!»
آن روز، لرزان برای اولین بار عصر را در باغ ماند. با پروانههای دیگر حرف زد. برای گلها آواز خواند. و وقتی خورشید غروب کرد، روی یک گل نیلوفر نشست و به آسمان نگاه کرد.
نرگس خانم با رضایت گفت: «میبینی؟ ترس فقط توی ذهن تو بود. بیرون که هیچ خطری نیست.»
لرزان خندید: «راست میگویی. حالا فهمیدم پروانه بودن فقط بال داشتن نیست، بلکه پرواز کردن است.»
**نتیجهٔ قصه:** هر آدمی یکجور ترسی دارد. بعضی از تاریکی میترسند، بعضی از حرف زدن جلوی جمع، بعضی از تازهها. اما ترس مثل سایه است؛ تا جلوی نور نروی، نمیفهمی که سایه هیچ غلطی نمیتواند بکند. فقط کافی است یک بار امتحان کنی. همان یک بار کوچیک، گاهی همه چیز را عوض میکند.
قصهٔ پروانهای که بوی مامان را داشت

توی یک باغ قشنگ که پر از گلهای یاس و نسترن بود، یک پروانهٔ کوچولو زندگی میکرد به اسم «شبنم». شبنم هنوز خیلی کوچک بود. بالهایش تازه درآمده بود، سفید سفید، مثل یک تکه پنبهٔ نرم.
شبنم هر روز صبح زود که خورشید از خواب بیدار میشد، روی یک گل مینشست و گریه میکرد.
سوسک قشنگی به اسم «طلا» یک روز از کنارش رد شد. پرسید: «شبنم جان، چرا هر روز گریه میکنی؟»
شبنم اشکهایش را پاک کرد و گفت: «دلم برای مامانم تنگ شده. وقتی من هنوز یک کرم کوچولو بودم، مامانم دیگر نبود. به من گفت برو بزرگ شو و پروانه شو، اما خودش رفت. حالا من شدهام پروانه، اما مامانم کجاست؟»
طلا ناراحت شد. بالهای طلاییاش را باز و بسته کرد و گفت: «صبر کن، من کمکت میکنم.»
طلا رفت سراغ ماهیهای حوض. پرسید: «شما توی آبید، چیزی از مامان شبنم دیدهاید؟»
ماهیها جواب دادند: «ما فقط آب را میبینیم. اما میدانیم که عشق مثل آب است، توی همه جای باغ پخش است.»
طلا رفت سراغ درخت گردوی پیر. پرسید: «درخت جان، تو که ریشه توی خاک داری و سرت توی آسمان، چیزی از مامان شبنم میدانی؟»
درخت گردو برگهایش را تکان داد و با صدایی گرفته گفت: «پروانهها زیاد از کنارم رد شدهاند. اما یکی شان را خوب یادم است. آن که هر غروب روی شاخهٔ من مینشست و برای باد آواز میخواند. اسمش را یادم نیست، اما بوی یاس میداد…»
شبنم که پشت سر طلا آمده بود، این را شنید. گفت: «بوی یاس؟ مامان من عاشق گل یاس بود! حتماً او بود!»
شبنم و طلا دویدند سراغ بوتهٔ یاس. بوتهٔ یاس پر از گلهای سفید و خوشبو بود. شبنم روی هر گلی مینشست و بو میکرد. یکی شبیه عسل بو میداد، یکی شبیه باران، یکی شبیه نان تازه.
تا رسید به یک گل یاس که کوچکتر از همه بود. همان که آخر بوته شکفته بود. شبنم بینیاش را نزدیک برد… بو کرد…
بوی مامان!
بوی همان شالی که مامان میپوشید. بوی همان نفسی که مامان میکشید. بوی همان نوازشی که مامان موقع خواب برای شبنم میخواند.
شبنم ذوقزده فریاد زد: «این بو! این بوی مامان است!»
همان لحظه، نسیمی آرام وزید. گل یاس تکان خورد. از توی گلبرگهایش، یک پر کوچک سفید بیرون افتاد. مثل یک تکه بال پروانه.
شبنم آن پر را برداشت و روی قلبش گذاشت. بوی مامان توی همه وجودش پیچید.
از آن روز به بعد، شبنم هر روز صبح میآمد روی آن گل یاس مینشست. دیگر گریه نمیکرد. با گلها حرف میزد. برای مورچهها لالایی میخواند. به کرمهای کوچولو یاد میداد که چطور پیله ببافند.
و هر شب قبل از خواب، بال سفید کوچکش را بو میکرد. همان که بوی مامان را داشت. بعد لبخند میزد و میگفت: «مامان، تو رفتی اما بویت ماند. و من هر روز تو را بو میکنم. توی یاس، توی باران، توی عشق خودم.»
یک شب، شبنم خواب دید. مامانش توی خواب آمد. بالهایش سفیدتر از برف بود. به شبنم گفت: «دخترم، من همیشه کنار تو هستم. هر وقت گلی را بو کردی و عطرش توی دلت ماند، من آنجام. هر وقت باران بارید و تو خیس شدی، من آنجام. هر وقت برای کسی کار خوب کردی، من آنجام.»
شبنم صبح که بیدار شد، دیگر غمگین نبود. فهمید که مادرها هیچوقت نمیمیرند. فقط میروند توی نسیم، توی گل، توی قلب بچههایشان.
**نتیجهٔ قصه:** بعضی چیزها را نمیشود با چشم دید. عشق مادر را نمیشود دید، اما همیشه هست. توی بوی یاس، توی گرمای آفتاب، توی قطرههای باران. اگر کسی را دوست داری و از دستش دادهای، فقط کافی است چشمت را ببندی و با قلبت بو کنی. میبینی که هنوز هم کنارت است. عشق، هیچوقت نمیرود. فقط شکلش را عوض میکند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه شب زود خوابیدن | داستان های بچگانه برای شب خوابیدن
مطلب مشابه: داستان کوتاه کودکان دبستانی | قصههای بچگانه قشنگ برای خواب و مدرسه
قصهٔ پروانهای که ستاره شد
در یک باغ کوچک، کنار یک جویبار نقرهفام، پروانهای زندگی میکرد به اسم «مهتاب». مهتاب بالهایی به رنگ بنفش یاسی داشت، با نقطههای سفید که مثل دونهدونه برف میدرخشید.
مهتاب هر شب که ماه توی آسمان میآمد، بالهایش را باز میکرد و میرفت بالای تپه. آنجا مینشست روی یک سنگ سفید و به آسمان نگاه میکرد. نه به ماه، به ستارهها.
یک شب، جیرجیرک پیری که روی شاخهٔ درخت بلوط نشسته بود، پرسید: «مهتاب جان، هر شب چرا اینقدر به ستارهها زل میزنی؟ یکی شان را دوست داری؟»
مهتاب آهی کشید. صدایش مثل نسیم بود. گفت: «جیرجیرک جان، وقتی خیلی خیلی کوچک بودم و هنوز پیله نداشتم، یک شب با مامانم روی همین سنگ نشسته بودیم. مامان به آسمان اشاره کرد و گفت: ببین عزیزم، بعضی از این ستارهها قبلاً پروانه بودند. پروانههایی که خیلی خیلی مهربان بودند. خدا به آنها بالهای نوری داده و فرستادهشان آسمان.»
مهتاب نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «مامان گفت انگار هر پروانهای یک ستاره توی آسمان دارد. اگر کار خوب بکند، ستارهاش پرنورتر میشود. اگر کسی را خوشحال کند، ستارهاش چشمک میزند. اگر عشق ببخشد، ستارهاش برای همیشه میماند.»
جیرجیرک پرسید: «پس مامانت کجاست؟»
مهتاب لبخند زد: «مامانم رفت پیش ستارهها. اما شبها که آسمان را نگاه میکنم، یک ستاره هست که همیشه برای من چشمک میزند. همان که از همه نورانیتر است. میدانم که مال مامانم است.»
آن شب مهتاب به خانهاش برگشت اما خوابش نبرد. توی فکر بود. فردای آن روز، باران گرفت. مهتاب دید یک کرم کوچولو زیر برگ خیس خورده و دارد میلرزد. سریع رفت و بالهایش را مثل چتر روی سر کرم گرفت.
کرم کوچولو با چشمهای خیس نگاه کرد و گفت: «مرسی مهتاب جان… من لرزان هستم و مامان و بابا ندارم. کسی را ندارم که کنارم باشد.»
مهتاب دلش سوخت. تمام روز کنار لرزان ماند. برایش از ستارهها گفت، از آسمان گفت، از پروانههایی که میروند و نور میشوند.
چند روز بعد، لرزان در آستانه پیله بافتن بود. مضطرب بود. گفت: «مهتاب جان، میترسم. مبادا توی پیله تنها باشم. مبادا کسی نباشد که برایم آواز بخواند.»
مهتاب بالهایش را روی پیلهٔ لرزان کشید. قشنگ گرمش کرد. بعد هر شب میآمد و برای پیله آواز میخواند:
«بخواب ای گل کوچولو
بخواب ای نور خوشبو
صبح که شد باز میشوی
با بالهای رنگین نو»
روزی که لرزان از پیله بیرون آمد، دیگر یک کرم کوچولوی ترسو نبود. تبدیل شده بود به یک پروانه با بالهایی آبی روشن، درست به رنگ آسمان صاف. لرزان خوشحال بود. دوید و مهتاب را بغل کرد. گفت: «مهتاب جان! تو مثل یک مامان برای من بودی! تو به من یاد دادی چطور بزرگ بشوم!»
مهتاب خندید. همان شب دوباره رفت بالای تپه، روی سنگ سفید نشست و به آسمان نگاه کرد. ستارهٔ مامانش همیشه چشمک میزد. اما امشب، یک چیز عجیب دید. یک ستارهٔ تازه، کوچک و آبی رنگ، کنار ستارهٔ مامانش روشن شده بود.
قلب مهتاب پر از شادی شد. فهمید.
فهمید که هر وقت کسی را خوشحال کرده باشی، هر وقت به کسی کمک کرده باشی، هر وقت عشق را بخشیده باشی، یک ستاره توی آسمان برایت روشن میشود.
مهتاب از سنگ بلند شد، بالهای بنفشش را در نور مهتاب تکان داد و گفت: «مامان، من بالاخره فهمیدم. تو آن روز نگفتی که فقط میرویم ستاره میشویم. گفتی اگر عشق ببخشیم، ستاره میشویم. حالا فهمیدم…»
از آن روز به بعد، مهتاب هر روز یک کار خوب میکرد. برای گلها آواز میخواند تا شکوفا بشوند. به مورچهها کمک میکرد تا غذا به لانه ببرند. پروانههای کوچولو را دور هم جمع میکرد و برایشان از عشق میگفت.
و هر شب، ستارههای جدیدی توی آسمان چشمک میزدند. ستارههای بنفش، آبی، سفید، صورتی… انگار تمام باغ پروانهها رفته بودند توی آسمان.
اما مهتاب ماند. چون عشق میداد. و کسی که عشق میدهد، نیازی ندارد ستاره بشود. خودش نور است.
**نتیجهٔ قصه:** گاهی فکر میکنیم خوشبختی یعنی بزرگ شدن، یعنی قشنگ شدن، یعنی بال درآوردن. اما خوشبختی یعنی کسی را خوشحال کردن. وقتی که میبخشی، چیزی از دست نمیدهی. وقتی دوست داری، نورانیتر میشوی. هر کدام از ما یک ستاره توی آسمان داریم. آن ستاره هر شب به ما نگاه میکند و میگوید: «من این روزن ام تا تو بدرخشی. اما تو خودت خورشیدی…»
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نه گفتن؛ ۸ داستان کوتاه آموزنده بچگانه
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع سفید برفی {داستان فانتزی انیمیشن معروف}










