قصه کودکانه درباره بهار؛ داستان های زیبای فصل بهار

در روزانه برای شما والدین گرامی چندین قصه کودکانه درباره بهار را قرار داده ایم. قصهها به کودکان کمک میکنند تا واژگان جدید یاد بگیرند و مهارتهای شنیداری و گفتاری خود را تقویت کنند. وقتی کودکان داستانها را میشنوند یا میخوانند، با ساختارهای زبانی و نحوه بیان احساسات آشنا میشوند.
فهرست موضوعات این مطلب
زمزمهی بیدارباشِ بهار
یکی بود یکی نبود. زیر یک لایه برفِ سفید و نرم، دانهی کوچکی به اسم «فندق» خوابیده بود. فندق کوچولو جایش خیلی گرم و نرم بود و دلش نمیخواست از خواب بیدار شود.
یک روز، یک صدای تقتقِ ریز شنید.
– «کیه؟ کی داره در میزنه؟» فندق با خوابآلودگی پرسید.
صدای مهربانی گفت: «منم، پرتو خورشید! پاشو فندق کوچولو، وقتشه که کلاه سبزت رو سرت کنی.»
اما فندق تنبلیاش میآمد. سرش را بیشتر زیر خاک قایم کرد. کمی بعد، صدای شرشر آرامی آمد.
– «حالا کیه؟»
– «منم، قطرهی باران! اومدم صورتت رو بشورم تا با طراوت بشی. همه دارن بیدار میشن.»
فندق کمی تکان خورد. کنجکاو شد. آرام آرام ریشههای کوچکش را در خاک باز کرد و سرش را از زیر برفها بیرون آورد. ناگهان وزش باد خنکی را حس کرد که بوی شکوفه میداد.
او دید که درخت سیب پیرهن سفیدِ شکوفهای پوشیده و جوجهگنجشکها روی شاخهها مسابقه آواز خواندن گذاشتهاند. خانم قورباغه هم لب برکه نشسته بود و با خوشحالی میگفت: «قور قور! بهار اومده، چه کیف داره!»
فندق کوچولو لبخندی زد، برگهای سبزش را به سمت خورشید باز کرد و گفت: «سلام بهار! چقدر خوب که بیدارم کردی!» و از آن روز به بعد، فندق هم شد بخشی از نقاشی زیبای طبیعت.
هدیهی ویژهی بهار خانم

در حاشیهی یک جنگل سرسبز، لاکپشت کوچولویی به اسم «تاتی» زندگی میکرد. تاتی خیلی دیر از خواب زمستانی بیدار شده بود و وقتی چشمهایش را باز کرد، دید همه جا پر از گلهای رنگارنگ است.
او با خودش گفت: «وای! من چقدر دیر بیدار شدم! حتماً بهار خانم به همه عیدی داده و سهم من تموم شده.»
تاتی راه افتاد تا ببیند بقیه چه عیدیهایی گرفتهاند. اول به درخت گیلاس رسید. درخت با افتخار شاخههایش را تکان داد و گفت: «ببین تاتی! بهار خانم به من یک پیرهن پر از شکوفههای صورتی عیدی داده!»
بعد به رودخانه رسید. رودخانه با خوشحالی میخندید و میگفت: «بهار خانم یخهای تنم رو باز کرده و به من آوازِ شرشر عیدی داده!»
تاتی کمی غمگین شد. او نه شکوفه داشت و نه بلد بود مثل رودخانه آواز بخواند. همانطور که آرام راه میرفت، پیرزنی مهربان با صورتی نورانی را دید که دامنی از سبزه و گل داشت. او بهار خانم بود!
تاتی با خجالت پرسید: «بهار خانم، برای من هم عیدی داری؟»
بهار خانم لبخندی زد و گفت: «البته که دارم تاتی جان! من به تو صبر و آرامش عیدی دادم. تو تنها کسی هستی که میتونی با حوصله، شکفتن تکتک گلها رو تماشا کنی و از بوی نمِ بارون روی خاک لذت ببری.»
تاتی نگاهی به دوروبرش کرد. واقعاً راست میگفت! او میتوانست ساعتها به رقص پروانهها نگاه کند. تاتی فهمید که عیدی او، فرصتِ تماشای زیباییهاست. او با خوشحالی روی یک تختهسنگ نشست و به خورشید سلام کرد.
مطلب مشابه: قصه برای ترس کودکان / ۸ داستان کودکانه آموزنده درباره ترسیدن
مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع عید نوروز (حکایت و داستان های عید)
حاجیفیروز و طبلِ گمشده
یکی بود یکی نبود. در یک شهر کوچک، همه منتظر آمدن عمو نوروز بودند. درختها شکوفه زده بودند و سبزهها در بشقابها قد کشیده بودند، اما یک چیزی کم بود… هیچ صدای شادی و تنبکی از توی کوچهها شنیده نمیشد!
حاجیفیروز، با آن لباس قرمز قشنگ و صورت خندانش، گوشهای نشسته بود و زانوی غم بغل کرده بود. او طبلِ کوچکش را گم کرده بود! با خودش میگفت: «بدون طبل چطوری آواز بخونم؟ چطوری به بچهها بگم که بهار اومده؟»
یکدفعه، یک کلاغ سیاهِ باهوش پر زد و روی شانه حاجیفیروز نشست.
«قار قار! چی شده حاجیفیروز؟ چرا لبت خندون نیست؟»
حاجیفیروز ماجرا را تعریف کرد. کلاغ فکری کرد و گفت: «غصه نخور! من دیدم که بادِ بهاری طبلت رو غلت داد و برد سمتِ رودخانه.»
حاجیفیروز دواندوان به سمت رودخانه رفت. آنجا خانم قورباغه را دید که داشت روی یک چیزی طبل میزد: تَق تَق… توم توم!
حاجیفیروز خندید و گفت: «ای وای! خانم قورباغه، این که طبلِ منه!»
قورباغه با خجالت گفت: «ببخشید حاجیجان! من فکر کردم این یک سازِ جدیده که بهار برام فرستاده تا باهاش تمرین موسیقی کنم.»
خانم قورباغه طبل را پس داد. حاجیفیروز هم به جای آن، چند تا سنجد شیرین به او هدیه داد. حاجیفیروز طبلش را برداشت، دایرهزنگیاش را تکان داد و شروع کرد به خواندن:
«اربابِ خودم سامبولی بلیکم! اربابِ خودم سرتو بالا کن… بهار اومده، شادی بکن!»
تمام بچهها از خانهها بیرون آمدند و با صدای حاجیفیروز رقصیدند. آن سال، زیباترین بهاری بود که تا به حال به آن شهر آمده بود.
مسابقهی قهرمانی در سفرهی هفتسین

در یک خانهی باصفا، چند ساعت مانده بود به تحویل سال. همهی اجزای سفرهی هفتسین چیده شده بودند، اما بین آنها یک بحث حسابی راه افتاده بود. هر کدام فکر میکردند از بقیه مهمتر هستند!
سیب سرخ با عشوه خودش را در آینه نگاه کرد و گفت: «من از همه زیباترم! بدون من سفره هیچ رنگ و بویی ندارد. من نماد سلامتی هستم.»
سکه که برق میزد، با صدای جیرینگجیرینگ گفت: «اشتباه میکنی! همه دنبال من هستند. من نماد برکت و ثروتم. اگر من نباشم، کسی خوشحال نمیشود!»
سیر با اخم و بوی تندش گفت: «دعوا نکنید! من از همه مهمترم چون میکروبها را فراری میدهم و نماد تندرستی هستم.»
همینطور که آنها بحث میکردند، سبزه آرام و صبور گوشهای نشسته بود و قد میکشید. ناگهان سنجد پرسید: «سبزه جان، چرا تو چیزی نمیگویی؟»
سبزه با صدای مهربانی گفت: «دوستان من، به تنهایی هیچکدام از ما نمیتوانیم بهار را بسازیم. شکوه این سفره به این است که ما کنار هم هستیم. اگر سیب باشد ولی سبزه نباشد، سفره طراوت ندارد. اگر سکه باشد ولی سیر نباشد، سفره کامل نیست. ما یک خانواده هستیم.»
بقیهی سینها خجالت کشیدند. آنها فهمیدند که زیبایی بهار در اتحاد و دوستی است. درست در همان لحظه، صدای توپ سال تحویل شنیده شد و اعضای خانواده دور سفره نشستند و با دیدن آنهمه رنگ و زیبایی در کنار هم، لبخند زدند.
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آینده ایران؛ داستان وطن، میهن و کشور ایران
مطلب مشابه: داستان کوتاه کودکان دبستانی | قصههای بچگانه قشنگ برای خواب و مدرسه
ماهی قرمز و آرزوی سفر بزرگ
یکی بود یکی نبود. در یک تنگ بلورین که لبههایش با گلهای بنفشه تزیین شده بود، ماهی قرمز کوچولویی به اسم «گُلی» زندگی میکرد. گلی هر روز از پشت شیشهی تنگ به سبزهها و سیبهای سفرهی هفتسین نگاه میکرد، اما دلش برای یک جای بزرگتر تنگ شده بود.
یک روز، وقتی خورشید بهاری مستقیم توی تنگ تابید، گلی دید که یک ماهی آزاد از توی تلویزیون دارد در رودخانهای بزرگ شنا میکند. گلی با خودش گفت: «یعنی من هم میتونم اون همه آب رو ببینم؟»
او شروع کرد به بقیه ماهیها گفتن: «بچهها، بیاید با هم دعا کنیم که بهار امسال، ما رو به رودخونه ببرن!»
ماهیهای دیگر میترسیدند، اما گلی ناامید نشد. روز سیزدهبدر که رسید، خانوادهای که گلی پیش آنها بود، تنگ را برداشتند و به دل طبیعت رفتند. آنها به لب یک چشمهی زلال رسیدند.
پسر کوچک خانواده، تنگ را آرام لب آب گرفت و گفت: «ماهی کوچولو، برو پیش دوستات! بهارِ تو هم مبارک.»
گلی با یک جهش بلند، خودش را به آب خنک چشمه انداخت. او برای اولین بار حس کرد که بالههایش جای زیادی برای تکان خوردن دارند. او دیگر تنها در یک تنگ کوچک نبود؛ او حالا بخشی از قلب تپندهی بهار شده بود و همراه با آب روان، به سوی رودخانههای بزرگ سفر میکرد.
نقاش کوچولو و جعبهمداداد رنگیِ بهار
یکی بود یکی نبود. در انتهای جادهی زمستان، شهری بود که هنوز خاکستری و سرد بود. درختها دستهای خشکشان را رو به آسمان گرفته بودند و منتظر بودند، اما انگار بهار راه را گم کرده بود.
در آن شهر، فرشتهی کوچکی به اسم «نوبهار» زندگی میکرد که یک جعبه مداد رنگی جادویی داشت. او وقتی دید همه جا دلگیر است، تصمیم گرفت دست به کار شود.
او مداد سبز را برداشت و روی تنِ عریانِ دشت کشید؛ ناگهان هزاران جوانهی کوچک از زیر خاک سرک کشیدند. بعد مداد صورتی و سفید را برداشت و روی شاخههای خشک درختان گیلاس و بادام، شکوفههای ظریف نقاشی کرد.
نوبهار به آسمان نگاه کرد که هنوز ابری و گرفته بود. مداد آبیاش را برداشت و پردهی ابرهای سیاه را کنار زد تا خورشیدِ طلایی مثل یک پرتقال درشت و شیرین وسط آسمان بخندد.
اما یک چیزی کم بود… بو! نوبهار از جیبش شیشهی کوچکی از عطرِ یاس و گلِ سرخ درآورد و آن را در هوا پاشید. بادِ بهاری وزید و این بو را به گوشهی گوشهی شهر برد.
حیوانات که بوی بهار را حس کردند، از لانههایشان بیرون آمدند. خرس بزرگ خمیازهای کشید و گفت: «بهبه! چه رنگهایی!» و پروانهها روی بومِ نقاشیِ نوبهار شروع به رقصیدن کردند. حالا دیگر بهار فقط یک فصل نبود؛ یک تابلوی نقاشیِ زنده بود که همه در آن لبخند میزدند.
بنفشههای پیشرو و قلعهی یخی
یکی بود یکی نبود. در آخرین روزهای اسفند، هنوز دانههای برف روی زمین نشسته بودند و ننه سرما اصلاً دلش نمیخواست چمدانش را ببندد و برود. او با عصای یخیاش به زمین میزد و میگفت: «من نمیگذارم بهار بیاید! اینجا هنوز قلمروِ سردِ من است.»
زیر یک بوتهی بزرگ، چند تا گل بنفشهی کوچک با کلاههای مخملیشان بیدار شده بودند. آنها خیلی ظریف بودند اما دلی شجاع داشتند. بنفشهی بزرگتر به بقیه گفت: «بچهها، اگر ما از خاک بیرون نیاییم، بهار میترسد و جلو نمیآید. ما باید اولین نشانهها باشیم!»
آنها با تمام توان، ریشههایشان را در زمینِ سفت تکان دادند. با سرهای کوچک و بنفششان، لایهی نازک برف را سوراخ کردند و بیرون آمدند. ننه سرما تا آنها را دید، بادی سرد وزاند تا آنها را خشک کند، اما بنفشهها محکم به هم چسبیدند و عطرِ خوشبوی خود را در هوا پخش کردند.
خورشید که بوی بنفشهها را حس کرد، دلش گرم شد. نگاهی به زمین انداخت و با پرتوهای طلاییاش، قلعهی یخی ننه سرما را آب کرد. ننه سرما وقتی دید گلها لبخند میزنند، خندهاش گرفت، چادرش را جمع کرد و گفت: «حریفِ شما کوچولوهای مهربان نمیشوم!» و با یک ابرِ بارانی به سمت کوههای بلند رفت.
با رفتن او، دشت پر از بنفشه شد و بهار با دامنی از گلهای رنگارنگ، از راه رسید. به خاطر همین است که به بنفشهها میگویند «مژدهرسانانِ بهار».
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع سیندرلا؛ مجموعه داستان های فانتزی کودکانه
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نظم { داستان های بچگانه درباره انضباط }
ردپای جادویی بهار
یکی بود یکی نبود. در لبهی یک کوه بلند، بادِ تندی میوزید که همه چیز را خاکستری کرده بود. کوهستان خوابآلود بود و درختها طوری زیر بار سنگین برف خم شده بودند که انگار هیچوقت دوباره بلند نمیشوند.
یک روز صبح، از دور صدای زنگولهی ریزی شنیده شد. این صدا از قدمهای «دخترِ بهار» بود. او کفشهایی از جنس برگِ بید داشت و هر جا که قدم میگذاشت، زیر پایش معجزه اتفاق میافتاد.
وقتی دختر بهار روی برفهای سفت قدم گذاشت، برفها مثل شکرِ توی چای، آب شدند و از زیر آنها چشمههای کوچولو راه افتادند. دختر بهار به سمت درختها رفت و روی تنهی آنها دست کشید؛ ناگهان رگهای درختان پر از آبِ شیرین شد و جوانههای ریز و سبز مثل چشمهای کوچولو باز شدند.
او به آسمان نگاه کرد و با دستهایش ابری را که شبیه یک لحاف سیاه بود، تکان داد. از توی ابر، بارانِ بهاری شروع کرد به باریدن؛ اما این باران معمولی نبود! قطرههایش مثل مروارید میدرخشیدند و وقتی به زمین میخوردند، بوی خاکِ خیس را بیدار میکردند.
یک خرگوش کوچولو که تا آن موقع در لانهاش قایم شده بود، سرش را بیرون آورد و دید همه جا پر از نقطههای زرد، آبی و قرمز شده است. او با تعجب پرسید: «ای وای! کی همهی این گلها رو اینجا کاشته؟»
دختر بهار خندید و گفت: «من نکاشتم کوچولو! اینها از شوقِ دیدنِ دوبارهی خورشید، خودشان از دل زمین بیرون دویدهاند.»
با وزش اولین نسیمِ گرم، تمام کوهستان بیدار شد و دختر بهار به راهش ادامه داد تا بقیهی زمین را هم با ردپای سبزش بیدار کند.
قایمموشکِ خورشید و باران در بهار

یکی بود یکی نبود. در یک روز زیبای بهاری، آسمانِ آبی مثل یک آیینهی صاف میدرخشید. آقا خورشیده با آن یال و کوپال طلاییاش وسط آسمان نشسته بود و به شکوفهها لبخند میزد.
ناگهان، یک ابرِ تپل و خاکستری که خیلی شوخطبع بود، آرامآرام جلو آمد و خودش را جلوی خورشید گرفت. زمین کمی تاریک شد. خورشید گفت: «ای ابرِ مهربان، برو کنار! من باید به گلها انرژی بدم.»
ابر با خنده گفت: «نه نه! گلها تشنهاند، من باید اونها رو حمام کنم!»
و بعد، شروع کرد به باریدن: «چک… چک… چک…»
بارانِ بهاری تند و با طراوت بود. گلها سرشان را بالا گرفتند و از ته دل آب خوردند. اما خورشید که دلش برای تماشا کردن زمین تنگ شده بود، دستبردار نبود. او سعی کرد از لایِ دست و پایِ ابر، نورش را به زمین برساند.
درست در همین لحظه که هم باران میبارید و هم خورشید میتابید، یک اتفاق جادویی افتاد! قطرههای باران مثل الماسهای درخشان نور را از خودشان رد کردند و ناگهان یک پلِ هفترنگ بزرگ و زیبا در دل آسمان ساخته شد.
خرگوشها و پروانهها با دیدن رنگینکمان از خوشحالی فریاد زدند. بهار خانم که داشت از دور نگاه میکرد، گفت: «ببینید! وقتی خورشید و باران با هم بازی میکنند، آسمان زیباترین لباسش را میپوشد.»
از آن روز به بعد، هر وقت در بهار هم باران میبارد و هم آفتاب میتابد، بچهها میدانند که آسمان قرار است با یک رنگینکمانِ قشنگ، بهار را جشن بگیرد.
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی
مطلب مشابه: قصههای بچگانه با موضوع باب اسفنجی (۷ داستان باب اسفنجی، پاتریک و …)
کنسرتِ بزرگِ بهار در باغ
یکی بود یکی نبود. در قلب یک باغ بزرگ، همهی درختها بیدار شده بودند، اما باغ خیلی ساکت بود. شکوفههای هلو با آن پیراهنهای صورتیشان پچپچ میکردند: «چرا کسی برای ما آواز نمیخواند؟ ما دلمان میخواهد برقصیم!»
در آن طرف باغ، یک بلبل کوچک روی شاخهی درخت گردو نشسته بود. او تازه از سفر دور و درازی برگشته بود و گلویش کمی خشک بود. بلبل کوچولو نگران بود و با خودش میگفت: «نکند یادم رفته باشد چطور آواز بخوانم؟»
همان موقع، نسیم بهاری وزید و لای برگهای تازه و نازک پیچید. نسیم با مهربانی گفت: «نترس بلبل جان! فقط کافی است به دوروبرت نگاه کنی. رنگ سبز برگها، بوی خوش گلها و گرمای مهربان خورشید، خودش یک آهنگ زیباست.»
بلبل چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و بوی گلهای یاس را حس کرد. ناگهان سینهاش پر از شادی شد و شروع کرد به خواندن: «چهچه… چهچه… بهار آمد! گل آمد!»
با صدای او، انگار تمام باغ جان گرفت. زنبورها با صدای «وزوز» طبل زدند، برگها با دستهای سبزشان برای هم دست زدند و شکوفهها شروع کردند به چرخیدن و رقصیدن در هوا.
آن روز تمام حیوانات باغ فهمیدند که بهار بدون آوازِ دوستی و شادی کامل نمیشود. بلبل آنقدر خواند و خواند تا حتی پیرترین درخت باغ هم از خوشحالی جوانههای جدیدی زد.
مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره اعتماد به نفس؛ ۱۱ داستان آموزنده کودکانه
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع شجاعت؛ ۹ داستان آموزنده شجاع بودن و اعتماد به نفس










