قصه کودکانه درباره اعتماد به نفس؛ ۱۱ داستان آموزنده کودکانه

قصه کودکانه درباره اعتماد به نفس؛ ۱۱ داستان آموزنده کودکانه

چندین قصه کودکانه درباره اعتماد به نفس را برای شما دوستان و والدین عزیز آماده کرده‌ایم. قصه‌ها معمولاً شامل تعاملات میان شخصیت‌ها هستند که می‌تواند به کودکان کمک کند تا مهارت‌های اجتماعی خود را تقویت کنند و نحوه رفتار در موقعیت‌های مختلف را یاد بگیرند.

فهرست قصه کودکانه درباره اعتماد به نفس

قصه کودکانه پویا و غلبه بر عدم اعتماد به نفس

پویا کوچولو بعضی روزها با مادرش به پارک میرفت، اون خیلی پارک رو دوست داشت ولی هیچوقت توی پارک از کنار مادرش تکون نمیخورد و با بچه ها بازی نمی کرد.

پویا روی دستش یه لکه ی سفیدرنگ داشت و خیال میکرد بچه ها با دیدن دستش بهش میخندن و مسخره ش میکنن. بخاطر همین دوست نداشت با بچه ها بازی کند.

تا اینکه یک روز به مادرش گفت که دیگه دلش نمیخواد به پارک بیاد. مادرش ازش پرسید: ولی چرا پویا جان؟ تو که پارک رو خیلی دوست داشتی. پویا گفت : می ترسم بچه ها دست منو ببینن و بخاطر لکه ی روی دستم من رو مسخره کنن.

مامان پویا بهش گفت: ولی تو که تا حالا با بچه ها بازی نکردی که ببینی مسخره ات می کنن یا نه؟ بعد هم بغلش کرد و گفت: فردا باهم میریم با بچه ها بازی می کنیم می ببینی که مسخره ات نمی کنن و اونا هم دوست دارن با تو بازی کنن.

فردای آن روز دوتایی به پارک رفتن و مامان پویا رفت پیش بچه ها و بهشون سلام کرد و گفت: بچه ها پسر من پویا می خواد با شما دوست بشه و باهاتون بازی کنه.

یکی از بچه ها جلو اومد و گفت: سلام. اسم من آرشه. ما تو رو می دیدیم که با مامانت به پارک میای. ولی پیش ما نمیومدی. حالا بیا بریم با بقیه بچه ها آشنا بشیم. پویا به مامانش نگاه کرد و بعد همراه آرش رفت.

بعد از مدتی که مامانش رفت دنبالش دید که پویا با خوشحالی به طرفش دوید و بعد از بغل کردن مادرش بهش گفت که امروز خیلی بهش خوش گذشته و بچه ها اصلا اونو مسخره نکردند. اون خوشحال بود که دوستای خوب و جدیدی پیدا کرده و با اونا بهش خوش میگذرد.

محیط زندگی، کشور، محله

رنگ پوست

لهجه، گویش

پدر و مادر، خواهر و برادر، فامیل ها

زیبایی صورت و ظاهر

بیماری

نقص عضو

و …

همگی از طرف خدای بزرگ به انسان ها داده شده اند و هیچ انسان ها اختیاری در انتخاب آن ها نداشته اند، لکه روی دست پویا هم نقص عضوی هست که پویا آن را انتخاب نکرده است.

مطلب مشابه: قصه با موضوع ماهی 🐟؛ ۸ داستان کوتاه و دلنشین ماهی و دریا

مطلب مشابه: قصه با موضوع موسیقی 🎹؛ قصه های دلنشین درباره هنر موسیقی

قصه روباه جسور

قصه روباه جسور

در یک جنگل زیبا، بچه روباه کوچکی زندگی می کرد. اسم این بچه روباه کوچک «سرافراز» بود. سرافراز از همه دوستانش کوچک تر بود. اما همه او را دوست داشتند. سرافراز روباه مهربان و عزیزی بود. او با همه مودبانه برخورد می کرد.

سرافراز با این که خیلی کوچک بود همیشه پیش دوستانش محکم و قوی بود. او همیشه طرفدار خوبی ها بود. اگر کسی در بازی ها تقلب می کرد جلوی آن ها می ایستاد، سرش را بالا می گرفت و از تیم خود دفاع می کرد. اگر یکی از بچه ها بی ادبی می کرد جلو می رفت، سرش را بالا می گرفت و می گفت:« ما همه با هم دوستیم. اگه نمیتونی مودبانه بازی کنی با ما بازی نکن!».

یک روز، سرافراز و دوستانش در حال قائم موشک بازی بودند. آهوی چشم قشنگ، باید دنبال بچه ها می کرد. اگر کسی را می گرفت برنده می شد. او همه تلاش خود را کرد و بچه شیر را گرفت. بچه شیر از اینکه نتوانسته بود از دست آهو فرار کند عصبی شد و حرف زشتی به او زد. آهوی چشم قشنگ سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. وقتی سرافراز این صحنه را دید جلو آمد، سرش را بالا گرفت و گفت:« این بازیه. آهو تو رو گرفت. پس، بهتره مودبانه بازی کنی!».

وقتی سرافراز محکم و قوی حرف زد بقیه دوستانش گفتند:« آره حق با سرافرازه. اگه نمیتونی مودبانه بازی کنی با ما بازی نکن!». بچه شیر از آهوی چشم قشنگ عذرخواهی کرد و دوباره همه مشغول بازی شدند. اما آهوی چشم قشنگ کمی ناراحت بود. وقتی بازی تمام شد، آهوی چشم قشنگ پیش سرافراز رفت و گفت:« تو قدت از همه ما کوتاه تره. چطور میتونی جلوی بچه شیر و همه بچه های جنگل اینقدر قوی و محکم باشی؟».

سرافراز از سوال آهوی چشم قشنگ خیلی خوشش آمد. لبخندی زد و بعد به یک درخت بزرگ اشاره کرد. سرافراز گفت:« ببینم! اون درخت رو می بینی؟ اون که یک سوراخ بزرگ داره!». آهوی چشم قشنگ گفت:« آره! چطور مگه؟». سرافراز جواب داد:« بیا تا بریم اونجا. بعد بهت میگم چطور انقدر قوی و محکم جلوی بقیه وامیستم.».

سرافراز و آهوی چشم قشنگ رفتند تا به درخت بزرگ رسیدند. سرافراز گفت:« همین جا وایستا. من برم داخل و سریع برگردم.». آهوی چشم قشنگ خیلی تعجب کرده بود. او منتظر ماند و دوست داشت هر چه سریع تر سرافراز از سوراخ درخت بیرون بیاید. وقتی سرافراز بیرون آمد یک جعبه قشنگ دستش بود. آهوی چشم قشنگ فکر می کرد گنج است. برای همین فورا گفت:« وااااای! پس تو گنج داری.».

سرافراز خندید و گفت:« آررره! یک گنج با ارزش دارم. واسه همین همیشه محکم و قوی هستم.». و بعد، در جعبه جادویی را باز کرد. داخل آن جعبه جادویی عکس ها و کارهای قشنگی که سرافراز کرده بود قرار داشت. آهوی چشم قشنگ با دقت به آن ها نگاه می کرد که سرافراز گفت:« من همه کارهای خوبم رو می نویسم تا یادم باشه که چقدر قوی هستم. تو هم از امروز این کار رو انجام بده تا هر جا که بودی یادت باشه چقدر قوی بودی تا قوی و محکم رفتار کنی.». آهوی چشم قشنگ فورا به خانه رفت و برای خودش یک جعبه جادویی درست کرد.

زرافه گردن دراز

   تو جنگلای دوره دور، یه بچه ی زرافه بود / یه بچه زرافه که گردن اون دراز بود

همیشه غصه می خورد که گردنش درازه / به این فکر نمی کرد که گردنش نیازه

 یه روزی با خودش گفت: گردن من درازه / نمی خوامش من اصلا نه خوشگله نه نازه

وقتی که داشت می چرخید میون دشت و صحرا / یکدفه چشم اون خورد به لونه ی آهوها

زرافه با خودش گفت کاشکی که آهو بودم / به جای برگ درخت عاشق کاهو بودم

تو فکر آهوها بود که یکدفه شیرو دید

گفتش که نه آهو نه، شیر دلیر بودم

یکمی اون طرف تر یه دسته پروانه دید / پروانه های زیبا با بال های رنگارنگ

دلش میخواست که باشه یه پروانه ی قشنگ / هر کسی رو که می دید میخواست مث اون باشه

زرافه اینو می خواست از گردنش خلاص شه / توی همین فکرا بود که یه صدایی شنید

صدا میو میو کرد، یکدفه پیشی رو دید

پیشیه زار و لرزون مونده بالای درخت / بالا رفتن چه آسون پایین اومدن چه سخت

زرافه به پیشی گفت: بیا روی گردنم / بعدش کمک کرد بیاد، پایین پیشی از درخت

گردن زرافه هه به پیشیه کمک کرد / حالا دیگه نمی کرد به گردنش فکر بد

می گفت: اره درسته گردن من درازه / ولی به وقت خودش حسابی چاره سازه

خوشحال و شادم حالا، من خودمو دوست دارم / گردن من درازه بهش علاقه دارم

یکی از عوامل کلیدی برای موفقیت انسان ها  داشتن اعتماد به نفس است. اعتماد به نفس یعنی کودک از تصویر خودش، از شخصیتش، و از کسی که هست خوشش بیاید. هر انسانی توانمندی ها و نقاط ضعف منحصر به فرد خودش را دارد و انسانها اصلاً و ابداً شبیه به هم نیستند. کودکان با قابلیت ها و استعدادهای متفاوت خلق شده اند و هر کدام از این تفاوت ها میتواند در موفقیت و آینده او موثر باشد.

مطلب مشابه: قصه با موضوع فداکاری؛ ۱۰ داستان زیبا و آموزنده از خودگذشتگی

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع شجاعت؛ ۹ داستان آموزنده شجاع بودن و اعتماد به نفس

خرگوش شجاع و مسابقه‌ی جنگل

خرگوش شجاع و مسابقه‌ی جنگل

### قصه‌ی «خرگوش شجاع و مسابقه‌ی جنگل»

روزی روزگاری، در یک جنگل سرسبز و پر از گل و گیاه، خرگوش کوچکی به نام «تی‌تی» زندگی می‌کرد. تی‌تی خیلی بامزه بود، با گوش‌های بلند و دم پف‌دار، اما همیشه از خودش خجالت می‌کشید. می‌گفت: «من کوچولوام، نمی‌تونم مثل بقیه حیوانات بزرگ باشم!»

یک روز، شیر بزرگ جنگل اعلام کرد: «مسابقه‌ی دوئیدن برگزار می‌شه! برنده، تاج گل می‌گیره و پادشاه جنگل می‌شه!» همه‌ی حیوانات هیجان‌زده شدن. گوزن با پاهای بلندش، روباه با زیرکی‌اش، و حتی لاک‌پشت کُندش هم آماده شدن. اما تی‌تی فقط گوشه‌ای نشست و غصه خورد: «من که نمی‌تونم برنده بشم. پاهام کوتاهه و همیشه می‌ترسم بیفتم!»

دوستانش، روباه و سنجاب، اومدن و گفتن: «تی‌تی جون، تو سریع‌ترین دونده‌ی جنگلی! فقط کافیه به خودت اعتماد کنی. بگو: من می‌تونم!» تی‌تی خندید و گفت: «واقعاً؟ باشه، امتحان می‌کنم!»

صبح مسابقه، همه دور خط شروع جمع شدن. شیر شمارش معکوس رو شروع کرد: «سه… دو… یک… برید!» گوزن مثل باد دوید، روباه چابک پرید، اما تی‌تی فقط ایستاده بود و می‌لرزید. ناگهان یاد حرف دوستانش افتاد: «من می‌تونم! من شجاعم!» و با تمام سرعتش دوید. پاهاش کوتاه بود، اما قلبش بزرگ! از بوته‌ها پرید، از رودخونه کوچولو گذشت، و حتی از یک سنگ بزرگ بالا رفت.

همه تعجب کردن! تی‌تی جلوتر از همه افتاده بود. در آخر، با نفس‌نفس، اول از خط رسید. شیر تاج گل رو گذاشت روی سرش و گفت: «تی‌تی، تو برنده‌ای! چون به خودت اعتماد کردی.»

از اون روز، تی‌تی دیگه هرگز خجالت نکشید. به همه گفت: «اعتماد به نفس مثل بال‌های جادوییه! اگه به خودت باور داشته باشی، می‌تونی هر کاری بکنی.»

و جنگل پر شد از خنده و شادی. **پایان.**

پرنده کوچولو و پرواز رویایی

روزی روزگاری، در لونه‌ای روی درخت بلوط، پرنده کوچولویی به نام «پیکولو» زندگی می‌کرد. بال‌هایش مثل پرهای ابریشم نرم بود، اما خیلی کوچیک! همه پرنده‌های جنگل – عقاب غران، گنجشک شاد و فنچ رنگارنگ – هر روز صبح پرواز می‌کردن و با هم مسابقه می‌دادن. «ووی! چقدر باحاله!» فریاد می‌زدن. اما پیکولو فقط از لونه‌اش نگاه می‌کرد و می‌لرزید. «من نمی‌تونم! اگه بیفتم چی؟ بال‌هام ضعیفه!» اشک تو چشم‌هاش جمع می‌شد.مامان پرنده، با نوک گرمش، پر پیکولو رو نوازش کرد. «عزیزم، بال‌هات کوچیکه، اما قلبت بزرگه! هر روز بگو: من شجاعم! من می‌تونم پرواز کنم!» پیکولو خندید و امتحان کرد. صبح بعد، باد ملایمی وزید. دوستانش دورش جمع شدن: «پیکولو جون، بیا با ما! تو سریع‌ترین پرنده‌ای!» پیکولو نفس عمیق کشید، بال‌هاش رو باز کرد و پرید! اول لرزید، اما بعد مثل پروانه رقصید. از رودخونه درخشون گذشت، روی ابرهای پفکی نشست و حتی با باد بازی کرد!ناگهان، طوفان کوچیکی اومد! عقاب‌ها ترسیدن، اما پیکولو فریاد زد: «من می‌تونم!» و با چابکی از باد رد شد. همه تعجب کردن. در آخر، به قله کوه رسید و ستاره‌ها رو لمس کرد. مامانش بغلش کرد: «دیدی؟ اعتماد به نفس، بال‌های جادوییت بود!» از اون روز، پیکولو قهرمان پرواز جنگل شد و به همه پرنده‌های کوچولو یاد داد: «به خودت باور کن!»

پیام: اعتماد به نفس مثل باد زیر بال‌هاته! پرواز کن و دنیا رو ببین!

مطلب مشابه: قصه های بچگانه بتمن؛ ۱۰ داستان کوتاه Batman برای کودکان

مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع صبر (۸ داستان کوتاه صبر و امید)

ماهیم و نقاشی جادویی

در دهکده گل‌گلی، دختر کوچولویی به نام «ماهیم» با موهای فرفری و چشم‌های ستاره‌ای زندگی می‌کرد. عاشق نقاشی بود! هر شب، با مداد رنگی‌هاش، خورشید رو نارنجی، درخت‌ها رو سبز و گل‌ها رو صورتی می‌کشید. اما تو مدرسه، وقتی نقاشی‌هاش رو نشون داد، معلم اخم کرد: «ماهیم جون، اینا کجه! خط‌هات صاف نیست. برو تمرین کن!» بچه‌ها خندیدن و ماهیم قلم رو گذاشت زمین. «من استعداد ندارم! نقاشی‌هام بده!» شب‌ها گریه می‌کرد و بوم خالی رو نگاه می‌کرد.دوست صمیمیش، «نازنین»، با عروسکش اومد. «ماهیم، تو بهترین نقاش دنیایی! به خودت اعتماد کن. بگو: من هنرمندم!» ماهیم خجالت کشید، اما امتحان کرد. صبح، مخفیانه رفت جنگل. اول یه گل کشید – کج! بعد نفس عمیق کشید: «من می‌تونم!» و دوباره کشید. وااای! گل زنده شد! رنگ‌ها برق زدن! بعد درخت کشید، پرنده، رودخونه… یه جنگل جادویی کامل!تو مسابقه مدرسه، ماهیم نقاشی‌ش رو برد. همه جیغ زدن: «وای! چقدر قشنگه!» معلم بغلش کرد: «ببخشید عزیزم، تو نابغه‌ای!» ماهیم خندید: «اعتماد به نفس، رنگ جادوییم بود!» از اون روز، دیوار مدرسه پر شد از نقاشی‌های ماهیم. بچه‌ها صف کشیدن تا یاد بگیرن. حتی پادشاه دهکده اومد و گفت: «این جنگل رو واقعی بساز!» ماهیم با دوستانش پارک رنگی ساخت. حالا همه می‌گن: «ماهیم، ملکه نقاشی!»

پیام: استعدادت رو باور کن! با اعتماد به نفس، شاهکار بساز و دنیا رو رنگ بزن!

ماهی نارنجی و شنا در اقیانوس

زیر آب‌های برکه کوچولو، ماهی نارنجی‌ای به نام «نارنجی» با فلس‌های درخشان زندگی می‌کرد. رنگش مثل غروب آفتاب بود! اما از موج‌های بزرگ می‌ترسید. ماهی‌های دیگه – کوسه شجاع، دلفین بازیگوش و اختاپوس باهوش – هر روز به اقیانوس بزرگ می‌رفتن. «بیا نارنجی! شنا کنیم!» می‌گفتن. نارنجی پنهون می‌شد: «نه! اگه گم بشم یا موج منو ببره چی؟ من کوچولوام!»باباش، ماهی پیر، با دُمش تکون داد: «دلتنگ نباش پسرم. به باله‌هات اعتماد کن! هر روز بگو: من شجاع شناگرم!» نارنجی امتحان کرد. صبح، دوستانش دوباره دعوت کردن. نارنجی نفس عمیق کشید (البته تو آب حباب داد!) و گفت: «باشه! من می‌تونم!» از برکه پرید به رودخونه، بعد به دریای باز. موج‌ها بلند بودن، اما نارنجی چرخید، پرید و خندید!تو اقیانوس، مرجان‌های رنگارنگ رو دید، با لاک‌پشت غول‌پیکر مسابقه داد و حتی گنجی از صدف‌های مروارید پیدا کرد! ناگهان، تور ماهیگیر اومد! همه ترسیدن، اما نارنجی فریاد زد: «دنبال من!» و با سرعت برق از لای تور رد شد. همه نجات پیدا کردن! دلفین بغلش کرد: «تو قهرمان مایی!» از اون روز، نارنجی کاپیتان اقیانوس شد و به ماهی‌های ترسو یاد داد: «اعتماد به نفس، بهترین باله‌ست!» حالا برکه‌شون خالیه، چون همه با نارنجی شنا می‌کنن!

پیام: از ترس‌هات عبور کن! اعتماد به نفس دریای موفقیتته!

سنجاب باهوش و پازل جنگل

تو درخت گردوی جنگل، سنجاب کوچکی به نام «بلبل» با دم پف‌دار و چشم‌های کنجکاو زندگی می‌کرد. عاشق پازل بود! اما تو مسابقه‌های جنگل، همیشه آخر می‌شد. «من باهوش نیستم! مغزِم کنده!» غر می‌زد. روباه زیرک اول می‌شد، خرگوش سریع دوم، و بلبل… خجالت می‌کشید. یه روز، شیر اعلام کرد: «مسابقه بزرگ پازل! جایزه: تاج بلبل نشست گوشه و گردو خورد.دوستاش، سنجاب‌های دیگه، اومدن: «بلبل جون، تو بهترین فکرکننده‌ای! به ذهنت اعتماد کن. بگو: من نابغه‌ام!» بلبل خندید و امتحان کرد. شب، پازل‌های کوچیک حل کرد. صبح مسابقه، پازل غول‌پیکر بود: جنگل، حیوانات، رودخونه – هزار تیکه! روباه سریع شروع کرد، اما گیر کرد. بلبل نفس کشید: «من می‌تونم!» اول رودخونه رو چید، بعد درخت‌ها، بعد حیوانات. همه تعجب کردن: «وای! چطور؟»ناگهان، تیکه گمشده زیر بوته بود! بلبل پرید، بوته رو کنار زد و کامل کرد. اول شد! شیر تاج گذاشت سرش: «بلبل، تو پادشاه هوشی!» از اون روز، بلبل استاد پازل شد. به بچه‌سنجاب‌ها کلاس گذاشت: «فکر کنید، باور کنید، حل کنید!» حالا جنگل پر از پازل‌های بلبلِه و همه می‌گن: «اعتماد به نفس، کلید هر معماییه!»

پیام: مغزت فوق‌العاده‌ست! با اعتماد به نفس، هر معمایی رو حل کن!

عروسک شجاع و تئاتر مدرسه

عروسک شجاع و تئاتر مدرسه

تو جعبه اسباب‌بازی، عروسکی پشمی به نام «تیکی» با دکمه‌چشما و لبخند دوخته زندگی می‌کرد. عاشق حرف زدن بود، اما جلوی همه زبونش بند می‌اومد! تو تئاتر مدرسه، خانم معلم نقش اصلی – «ملکه جنگل» – رو داد بهش. «تیکی جون، تو عالی بازی می‌کنی!» اما تیکی لرزید: «من نمی‌تونم! اگه فراموش کنم چی؟ همه می‌خندن!» شب‌ها تمرین کرد، اما گریه کرد.دوست عروسکیش، خرس پُر، بغلش کرد: «تیکی، صدات مثل موسیقیه! به خودت اعتماد کن. بگو: من ستاره‌ام!» تیکی امتحان کرد. روز نمایش، صحنه پر از بچه‌ها بود. پرده باز شد… تیکی ایستاد، نفس کشید: «من ملکه جنگلم!» اول لرزید، اما بعد دیالوگ‌ها رو مثل شعر گفت. حیوانات عروسکی رو خندوند، رقصوند و همه کف زدن! حتی جای «غرش شیر» رو غرید و تماشاچی‌ها جیغ زدن!در آخر، ملکه واقعی شد! معلم بوسیدش: «تو بهترین بودی!» تیکی خندید: «اعتماد به نفس، نقش اصلی زندگیم بود!» از اون روز، تیکی ستاره تئاتر شد و به عروسک‌های خجالتی یاد داد: «صحنه زندگیته، بدرخش!» حالا هر شب نمایش دارن!

پیام: صدات رو بلند کن! اعتماد به نفس صحنه زندگیته!

پروانه رنگارنگ و رقص گل‌ها

در باغ پروانه‌ها، پروانه کوچولویی به نام «رنگی» با بال‌های آبی، صورتی و طلایی زندگی می‌کرد. زیباترین بود! اما از رقصیدن خجالت می‌کشید. هر شب، گل‌ها مهمانی داشتن: رز قرمز می‌چرخید، لاله زرد می‌پرید، و مریم بنفش می‌رقصید. «رنگی جون، بیا برقص!» می‌گفتن. رنگی پنهون می‌شد: «نه! بال‌هام کجه، همه مسخره می‌کنن!»پروانه مامان، بال‌هاش رو لمس کرد: «عزیزم، تو زیباترین رقاصی! به خودت اعتماد کن. بگو: من ستاره رقصم!» رنگی تمرین کرد. صبح، باد ملایم وزید. گل‌ها دوباره دعوت کردن. رنگی نفس کشید: «من می‌تونم!» بال‌هاش رو باز کرد و چرخید! اول آهسته، بعد سریع – مثل رنگین‌کمون! از روی رز پرید، دور لاله چرخید و با مریم دست داد.ناگهان، باد شدید اومد! گل‌ها افتادن، اما رنگی فریاد زد: «با من برقصید!» و همه رو نجات داد. مهمانی بزرگ‌تر شد! ملکه باغ بوسیدش: «تو ملکه رقصی!» از اون روز، رنگی ستاره مهمانی‌ها شد. به پروانه‌های خجالتی کلاس رقص گذاشت: «بال‌هاتون رو باز کنید، اعتماد کنید!» حالا باغ هر شب پر از رقص رنگارنگه!

پیام: زیبایی درونت رو نشون بده! با اعتماد به نفس، بدرخش!

روباه کوچک و بازی فوتبال

تو علفزار سبز، روباه کوچولویی به نام «فاکسی» با دم نارنجی و پنجه‌های چابک زندگی می‌کرد. عاشق فوتبال بود! اما تو تیم، همیشه گل نمی‌زد. «من ضعیفم! پاهام کوتاهه!» غر می‌زد. گوزن بلندپا گل می‌زد، خرگوش سریع پاس می‌داد، و فاکسی… نیمکت‌نشین بود. یه روز، مسابقه بزرگ با جنگل همسایه! مربی گفت: «فاکسی، تو بازی کن!»فاکسی لرزید: «من نمی‌تونم!» دوستانش جمع شدن: «فاکسی، تو بهترین شوت‌زن مایی! به پاهات اعتماد کن. بگو: من قهرمانم!» فاکسی شب تمرین کرد. روز بازی، استادیوم پر! توپ اومد پیش فاکسی. نفس کشید: «من می‌تونم!» دریبل زد، از گوزن رد شد و شوت! گُل! همه جیغ زدن! نیمه دوم، عقب افتادن. فاکسی دوباره: شوت! گُل! آخر، پنالتی! فاکسی پنجه‌هاش رو محکم کرد و زدم – گُل قهرمانی!مربی بغلش کرد: «تو ستاره‌ای!» فاکسی خندید: «اعتماد به نفس، بهترین مربی بود!» از اون روز، فاکسی کاپیتان تیم شد. به روباه‌های کوچولو کلاس فوتبال گذاشت: «تمرین کنید، باور کنید، گل بزنید!» حالا تیم‌شون همیشه برنده‌ست!

پیام: هر مهارتی رو تمرین کن! اعتماد به نفس برنده‌ات می‌کنه!

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع فوتبال ⚽ (داستان های کودکانه فوتبالی)

مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع دوستی | ۱۰ داستان کوتاه آموزنده

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.