قصه کودکانه با موضوع شجاعت؛ ۹ داستان آموزنده شجاع بودن و اعتماد به نفس

قصه کودکانه با موضوع شجاعت را در سایت ادبی و هنری روزانه آماده کردهایم. بچهها قصه شنیدن را دوست دارند؛ در صورتی که برای قصه گفتن وقت کافی صرف کنید، ویژگی های خوب شخصیتی را می توانید به آنها تلقین کنید. برای کودکان قصههایی بخوانید که بتوانند شخصیتهای آنها را الگوی خود قرار دهند، یا قصههایی بخوانید که حامل پیام خاصی هستند. وقت گذاشتن برای چنین کاری باعث تلقین درسهای ارزشمندی به کودک شده و کمک میکند تا او مهربانی، خردمندی، صداقت، دلسوزی و … را بیاموزد.
فهرست موضوعات این مطلب
علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه
در تعطیلات آخر هفته علی کوچولو همراه خواهرش سارا و پدر مادرشون به دیدن مادربزرگشون رفتن که توی یک مزرعه زندگی میکرد.
مادربزرگ علی یک تیرکمون بهش داد تا بره توی مزرعه و باهاش بازی کنه.
علی کوچولو خیلی خوشحال شد و دوید توی مزرعه تا حسابی بازی کنه، اما وسط بازی یکی از تیرهاش اشتباهی خورد به اردک خوشگلی که مادربزرگش خیلی دوسش داشت، اردک بیچاره مرد.
علی کوچولو که حسابی ترسیده بود اردک رو برداشت و برد یه جایی پشت باغچه قایم کرد.
وقتی رویش رو برگردوند تا بره به ادامه بازیش برسه دید که خواهرش سارا تمام مدت داشته نگاهش میکرده، اما هیچی به علی نگفت و رفت.
فردا ظهر مادربزرگ از سارا خواست تا توی آماده کردن سفره ی نهار بهش کمک کنه، سارا نگاهی به علی کرد و گفت مادربزرگ علی به من گفت که از امروز تصمیم گرفته تو کارهای خونه به شما کمک کنه. بعد هم زیرلب به علی گفت: جریان اردک رو یادته.
علی کوچولو هم دوید و تمام بساط ناهار رو با کمک مادربزرگش فراهم کرد.
عصر همون روز پدربزرگ به علی و سارا گفت که میخواهد اونها رو به نزدیک دریاچه ببره تا باهم ماهیگیری کنن. اما مادربزرگ گفت که برای پختن شام روی کمک سارا حساب کرده است.
سارا سریع جواب داد که مادربزرگ نگران نباش چون علی قراره بمونه و بهت کمک کنه.
علی کوچولو در همه ی کارها به مادربزرگش کمک میکرد و هم کارهای خودش و هم کارهای سارا رو انجام میداد. تا اینکه واقعا خسته شد و تصمیم گرفت حقیقت رو به مادربزرگش بگه.
اما در کمال تعجب دید که مادربزرگش با لبخندی اونو بغل کرد و گفت:
علی عزیزم من اون روز پشت پنجره بودم و دیدم که چه اتفاقی افتاد. متوجه شدم که تو عمدا اینکار رو نکردی و به همین خاطر بخشیدمت. اما منتظر بودم زودتر از این بیای و حقیقت رو به من بگی.
نباید اجازه میدادی خواهرت بخاطر یک اشتباه به تو زور بگه و از تو سوء استفاده بکنه.
باید قوی باشی و همیشه به اشتباهاتت اعتراف کنی و سعی کنی که دیگه تکرارشون نکنی.
اما این رو بدون پیش هرکسی و هرجایی به اشتباهاتت اعتراف نکنی، چون دیگران از اون اعتراف تو به ضرر خودت استفاده می کنند.
مطلب مشابه: قصه های بچگانه بتمن؛ ۱۰ داستان کوتاه Batman برای کودکان
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع صبر (۸ داستان کوتاه صبر و امید)
شجاعت در پذیرش هویت

پویا کوچولو بعضی روزها با مادرش به پارک میرفت، اون خیلی پارک رو دوست داشت ولی هیچوقت توی پارک از کنار مادرش تکون نمیخورد و با بچه ها بازی نمی کرد.
پویا روی دستش یه لکه ی سفیدرنگ داشت و خیال میکرد بچه ها با دیدن دستش بهش میخندن و مسخره ش میکنن. بخاطر همین دوست نداشت با بچه ها بازی کند.
تا اینکه یک روز به مادرش گفت که دیگه دلش نمیخواد به پارک بیاد. مادرش ازش پرسید: ولی چرا پویا جان؟ تو که پارک رو خیلی دوست داشتی. پویا گفت : میترسم بچه ها دست منو ببینن و بخاطر لکه ی روی دستم من رو مسخره کنن.
مامان پویا بهش گفت: ولی تو که تا حالا با بچه ها بازی نکردی که ببینی مسخره ات میکنن یا نه؟ بعد هم بغلش کرد و گفت فردا باهم میریم با بچه ها بازی می کنیم نت ببینی که مسخره ات نمی کنن و اونا هم دوست دارن با تو بازی کنن.
فردای آن روز دوتایی به پارک رفتن و مامان پویا رفت پیش بچه ها و بهشون سلام کرد و گفت: بچه ها پسر من پویا میخواد با شما دوست بشه و باهاتون بازی کنه.
یکی از بچه ها جلو اومد و گفت: سلام. اسم من آرشه. ما تو رو می دیدیم که با مامانت به پارک میای. ولی پیش ما نمیومدی. حالا بیا بریم با بقیه بچه ها آشنا بشیم.
پویا به مامانش نگاه کرد و بعد همراه آرش رفت.
بعد از مدتی که مامانش رفت دنبالش دید که پویا با خوشحالی به طرفش دوید و بعد از بغل کردن مادرش بهش گفت که امروز خیلی بهش خوش گذشته و بچه ها اصلا اونو مسخره نکردند. اون خوشحال بود که دوستای خوب و جدیدی پیدا کرده و با اونا بهش خوش میگذرد.
محیط زندگی، کشور، محله
رنگ پوست
لهجه، گویش
پدر و مادر، خواهر و برادر، فامیل ها
زیبایی صورت و ظاهر
بیماری
نقص عضو
و …
همگی از طرف خدای بزرگ به انسان ها داده شده اند و هیچ انسان ها اختیاری در انتخاب آن ها نداشته اند، لکه روی دست پویا هم نقص عضوی هست که پویا آن را انتخاب نکرده است.
شجاعت و پشتکار
در زمان قدیم دهکده ای بود که بیشترین محصول گندم را داشت. روزی آفت وحشتناکی به گندم های این دهکده زد. معلم تنها مدرسه آن دهکده شاگردانش را صدا زد و به آنها گفت من دوستی دارم که در دهکده ای دیگر زندگی میکند. او راه از بین بردن این آفت را بلد است. باید یکی از شما را به همراه نمونه گندم آفت خورده پیش او بفرستم تا راه نجات از این مشکل را بیابد و ساختن سم آفت کش را به شما یاد بدهد. حالا چه کسی داوطلب انجام دادن این کار است؟
زرنگ ترین شاگرد کلاس گفت که من انقدر باهوشم که میتوانم سریع روش ساختن سم را یاد بگیرم و برگردم. من میروم.
معلم قبول کرد اما گفت من یکی از شاگردان معمولی کلاس را نیز همراه تو میفرستم تا تنها نباشی. مراقب او باش.
آنها فردا صبح به سمت دهکده ی دیگر حرکت کردند و بعد از چند هفته برگشتند.
همه منظر بودند تا داستان را بشنوند و نحوه ی ساختن سم را یاد بگیرند. شاگرد زرنگ گفت که از ترکیب چند ماده ی ساده میتوانیم سم را بسازیم و آفت را ازبین ببریم و سپس چند ماده را باهم مخلوط کرده و روی مزارع پاشید. اما نه تنها آفت ها از بین نرفتند بلکه بیشتر شدند.
این بار معلم شاگرد معمولی را صدا زد و خواست که هرچه به یاد دارد را بگوید. او کامل و دقیق مرحله به مرحله از تمیز بودن ظرف سم و اندازه ی دقیق مواد تا زمان آب ندادن به مزرعه را برایشان شرح داد.
اینبار سم را ساختند و روی مزرعه ها پاشیدند, بعد از مدتی آفت گندم ها از بین رفت.
همه با تعجب از معلم سوال کردند که چطور ممکن است که روش شاگرد زرنگ عمل نکرده باشد اما شاگرد معمولی توانسته باشد روش درست را یاد بگیرد؟ معلم گفت شاگرد زرنگ به هوش خودش مغرور شده بود و به آموزش دوست من زیاد دقت نکرده بوده است، چون فکر میکرده که با هوش زیاد خود میتواند از پسش بربیاید. اما شاگرد معمولی با دقت کافی و پشتکار زیاد توانست بخوبی سم آفت کش را یاد بگیرد.
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع فوتبال ⚽ (داستان های کودکانه فوتبالی)
مطلب مشابه: قصه های بچگانه با موضوع دوستی | ۱۰ داستان کوتاه آموزنده
داستان دوستی کرگدن و دم جنبانک

کرگدن جوانی در جنگل به تنهایی زندگی میکرد.
روزی پرنده ای به نام دم جنبانک که داشت در آن حوالی پرواز میکرد کرگردن را دید و ازش پرسید: چرا تنهایی؟
کرگدن جواب داد: خب کرگدن ها همیشه تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو هیچ دوستی نداری؟
کرگدن که تابحال این کلمه رو نشنیده بود، پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست یعنی کسی که همیشه همراه تو باشد، تو رو دوست داشته باشد و بهت کمک کنه.
کرگدن گفت: ولی من که کمک لازم ندارم.
دم جنبانک گفت: بهرحال حتما کمکی هست که تو لازم داشته باشی، مثلاً شاید پشت تو بخارد، چونکه لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. اگر کسی به تو کمک کند که حشره های پشتت را برداری میتواند دوست تو باشد.
کرگدن گفت: اما کسی دوست ندارد با من دوست بشود، چون من زشتم و تازه پوستم هم کلفت است.
دم جنبانک گفت: اما کرگدن جان، دوست داشتن چیزی است که به قلب مربوط است نه به پوست و ظاهر.
کرگدن گفت: قلب دیگر چیست؟ من که قلب ندارم. من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: ولی این امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: یعنی قلب من کجاست؟ چرا آن را نمیبینم؟
دم جنبانک گفت: چون از قلبت استفاده نمی کنی ؛ ولی مطمئن باش که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. چون به جای این که من را بترسانی یا لگدم کنی، یا حتی مرا بخوری، داری با من حرف می زنی… این یعنی تو میتوانی بقیه را دوست داشته باشی یا حتی عاشق شوی. حالا بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار…
کرگدن داشت دنبال جواب مناسبی می گشت، در همین حین دم جنبانک داشت حشره های روی پوست کلفت او را دانه دانه برمیداشت. کرگدن احساس خوبی داشت ولی نمیدانست چرا؟
کرگدن پرسید: آیا این که من از اینکه تو حشره های مزاحم را از روی پوستم برداری خوشم می آید و دوست دارم تو روی پشتم بمانی، دوست داشتن است؟
دم جنبانک گفت: نه. من دارم به تو کمک می کنم و تو احساس خوبی داری چون نیازت را برآورده کرده ام. اسم این نیاز است. دوست داشتن از این زیباتر و مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید.
روزهای زیادی گذشت و هرروز دم جنبانک می آمد و پشت کرگدن می نشست و حشره های کوچک را از روی پوست کلفتش بر میداشت، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
کرگدن یک روز به او گفت : من حس می کنم از تماشا کردن تو احساس خوبی دارم و دلم میخواهد همیشه ببینمت.
دم جنبانک جلوی او پرواز میکرد و کرگدن تماشا میکرد و سیر نمیشد. احساس میکرد دارد زیباترین صحنه ی دنیا را میبیند و او خیلی خوشبخت است که میتواند دم جنبانک را ببیند. ناگهان احساس کرد که چیز نازکی از چشمش پایین افتاد.
او با تعجب به دم جنبانک گفت: دم جنبانک عزیزم فکر کنم من قلب نازکم را دیدم که از چشمم پایین افتاد. حالا باید چه کار کنم؟ دم جنبانک اشک های او را دید و گفت نگران نباش، تو کلی از این قلب ها داری.
کرگدن گفت: اینکه من دلم میخواهد مدام تو را ببینم و وقتی نگاهت میکنم قلبم از چشمم می افتد یعنی چه؟
دم جنبانک جلوی چشم های او چرخید و گفت: یعنی کرگدن ها هم عاشق میشوند.
کرگدن پیش خودش فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، شاید یک روز قلبش تمام بشود. اما با اینحال لبخند زد و به خودش گفت:
من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد …!
زندگی دو کبوتر
در گوشه ی یک مزرعه دو کبوتر بودند که با شادی با یکدیگر زندگی می کردند. آنها یکدیگر را خیلی دوست داشتند و زندگی در آن مزرعه واقعا برایشان زیبا بود. مدتی گذشت و فصل بهار رسید، آن سال بهار باران زیادی بارید و لانه ی کبوترها مرطوب شده بود.
کبوتر ماده به همسرش گفت که کاش به لانه ی دیگری برای زندگی برویم، اینجا دیگر خیلی مناسب نیست. اما همسرش گفت که ساختن لانه ای به این قشنگی و بزرگی کار آسانی نیست و بهتر است که همانجا بمانند. چون با رسیدن تابستان هوا گرمتر و بهتر میشود.
با رسیدن تابستان لانه ی آنها خشک شد و دوباره با خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه دادند. هرروز هرچقدر که میخواستند گندم و برنج میخوردند و مقداری هم برای زمستان در لانه شان انبار میکردند تا اینکه انبارشان کاملا پر شد و برای استفاده در فصل سرما آماده بود.
تابستان تمام شد و دانه و غذا کمتر شده بود، بنابراین کبوتر ماده در لانه میماند و کبوتر نر به مسافت های طولانی تری برای پیدا کردن دانه میرفت.
وقتی که بارش باران شروع شد آنها تصمیم گرفتند برای خوردن دانه از انبار آذوقه شان استفاده کنند، اما وقتی به سراغ انبار رفتند دیدند که انگار مقدار دانه ها کم شده و قسمتی از انبار خالی است.
کبوتر نر خیلی عصبانی شد و به همسرش گفت: تو چرا انقدر شکمو هستی، این دانه ها برای فصل سرما بودند اما وقت هایی که من نبودم تو نصف آنها را خورده ای. حالا در این باران و برف چطور غذا پیدا کنیم؟
کبوتر ماده با تعجب و ناراحتی گفت: ولی من اصلا به دانه های انبار نوک هم نزدم. نمیدانم چرا انبار خالی شده. شاید موش ها مقداری از آن را خورده اند یا کبوترهای دیگر از انبار ما دزدی کرده اند. با اینحال بیا فعلا از دانه های مانده استفاده کنیم و قضاوت عجولانه نکنیم. با صبر همه چیز مشخص میشود.
اما کبوتر نر خیلی عصبانی بود. او گفت: من مطمئنم که تنها کسی که به انبار ما دستبرد زده خود تو هستی.و نمیخواهم چیز دیگری بشنوم.
کبوتر ماده با ناراحتی گفت: کاش انقدر زود درمورد من قضاوت نمیکردی تا روزی پشیمان نشوی. کبوتر ماده برای پنهان کردن کردن ناراحتی ش و دوری از دعوای با همسرش پر کشید و از لانه خارج شد.
کبوتر نر به زندگی اش تنهایی ادامه می داد. تا اینکه هوا دوباره بارانی شد، کبوتر نر به سراغ انبار رفت و با کمال تعجب دید که انبار دوباره پر شده! کمی فکر کرد و سپس متوجه واقعیت شد. در هوای بارانی لانه ی مرطوب و خیس باعث باد کردن و حجیم تر شدن دانه ها میشد و انبار پر میشد، اما وقتی هوا گرم و خشک میشد دانه ها به اندازه اولیه خود برمیگشتند و انبار خالی بنظر می آمد.
کبوتر نر از اینکه فهمید قضاوتش کاملا عجولانه و اشتباه بوده بسیار ناراحت شد و از رفتن همسرش ناراحت بود اما دیگر خیلی دیر شده بود و او تنها و غمگین به زندگی اش ادامه داد.
همه حیوانات جنگل برای حل مشکلاتشان از جغد دانا کمک می گرفتند، کبوتر نر هم به پیش او رفت تا برای بازگشت همسرش کمک بگیرد.
جغد دانا به کبوتر نر گفت: تو مسئول زندگی همسرت هستی و او هم مسئول زندگی توست.
همسرت در لانه خراب و نمناک تو در زمستان با تو همراهی کرده است.
نباید با کوچک ترین اشتباهی با او دعوا کنی و این همه همراهی او را نادیده بگیری.
حتی اگر همسر تو نیز آن دانه ها را خورده بود تو نباید انقدر تند با او صحبت می کردی.
خانه جدید و انبار بزرگتری بساز و زندگی را مهیا کن بیا تا من بهت برای پیدا کردن همسرت کمک کنم.
کبوتر نر روزها و شب ها برای ساخت خانه جدید تلاش کرد هر موقع برای پیدا کردن چوب و شاخه از لانه فاصله می گرفت و بر می گشت میدید قسمتی از خانه ساخته شده است.
کبوتر نر دلیلی برای این کار نداشت بخاطر همین شروع کرد به انتقال دانه ها به خانه جدید.
دانه ها را تک تک بر می داشت و به خانه جدید منتقل می کرد.
او در هر لحظه فقط می توانست چند دانه را به خانه جدید منتقل کند.
اما در میانه راه متوجه شد که دانه ها هی از خانه قدیم کمتر می شوند و در خانه جدید بیشتر.
خیلی بیشتر از دانه هایی که خودش جابجا کرده.
وقتی کار جابجایی دانه ها تمام شد و آخرین دانه ها را به خانه جدید منتقل کرد دید همسرش در خانه جدید مشغول مرتب کردن دانه ها در انبار هست.
در تمام روزهایی که او خانه جدید را می ساخت و دانه ها را منتقل می کرد همسرش همراهش بود و به او کمک می کرد.
مطلب مشابه: قصه پاییزی (قصههای کودکانه و نوجوانانه زیبا درباره پاییز)
مطلب مشابه: قصه های عاشقانه شاهنامه؛ 📖 داستان حماسی ماندگار از شاهنامه
مترسک شجاع

یکی بود یکی نبود. در روزگارانی نه چندان دور در یک مزرعه زیبا و دور افتاده یک مترسک وسط زمین زراعی کاشته شده بود. همهی مترسکها کارشون این است که پرندهها را از مزرعه دور کنند، ولی این مترسک قصهی ما یه کوچولو با بقیهی مترسکها فرق میکرد. اون از پرندهها میترسید. هر روزی که از خواب بیدار میشد و میدید کلاغها اومدند روی سرش و روی دستاش نشستند حسابی میترسید. هر چی هم تلاش میکرد که آنها را از خودش دور کند نمیشد که نمیشد. چون پرندهها میدانستند که مترسک ازشون میترسد با نوکهایشان تو سر مترسک میزدند و بهش میخندیدند. مترسک قصهی ما میدونست که اگر اوضاع به همین شکل پیش بره پرندهها نابودش میکنند و یا مزرعه دار میآد و جای اون را با یه مترسک نترس و شجاع عوض میکند. اما بازم نمیتوانست هیچ کاری بکند. روزها به همین شکل گذشت.
بالاخره یک روز یکی از بچههای روستا وقتی داشت از مزرعه رد میشد اومد و برای رفع خستگی کنار مترسک نشست. نگاهی به چشمهای غمگین و دکمهای مترسک انداخت و گفت: هی مترسک چرا ناراحتی؟ مترسک در جواب گفت: من نمیتونم یک کاری کنم که پرندهها به سمت مزرعه نیایند. اینجوری هم خیلی زود صاحب مزرعه من را با یک مترسک جدید عوض میکند. میدونی تا همین حالا هم که گذشته چقدر به مزرعه آسیب رسیده. پسر بچه گفت: برای چی نمیتونی جلوی پرندهها را بگیری؟ مترسک با اندوه گفت: چطوری بگیرم. من از منقارهای بلند و تیزشون میترسم. اونها میتوانند با نوکشان من را تیکه تیکه کنند. پسرک کمی فکر کرد و بعد گفت: بابای من همیشه میگه ما نباید از هیچی بترسیم. تو باید از خودت شجاعت نشان بدهی. مترسک اخمهایش را در هم کشید و گفت: چه جوری باید این کار را بکنم؟ پسر بچه گفت. باید سعی کنی ترسناک باشی. مترسک سرش را پایین انداخت و گفت: یک نگاه به ریخت و قیافه من بینداز ببین به نظرت من میتوانم کسی را بترسانم. پسر بلند شد و نگاهی به مترسک انداخت و گفت: کاری نداره که. من کمکت میکنم. میتوانم چهرهات را عوض کنم. تو هم باید کمک کنی تا به ترست غلبه کنی. بعد از گفتن این جمله برای مترسک دست تکان داد و رفت. در راه با صدای بلند گفت: فردا برمیگردم.
فردای آن روز پسر بچه در حالی که پارچهی سیاه بزرگ و یک کلاه سیاه بی ریخت در دست داشت به سمت مترسک آمد. با لبخند به مترسک گفت: مطمئن باش اونقدر وحشتناک میشی که من هم از تو میترسم. کلاه را بر سر مترسک گذاشت و پارچه را بر تن او انداخت. بعد هم با خنده گفت: عالی شد. حالا میخواهم ببینم فردا چی به سر پرندهها میاری! و بعد از خداحافظی از مترسک دور شد.
فردا صبح وقتی خورشید طلوع کرد پرندهها با دیدن مترسک میخکوب شدند. اول همه شون از مترسک دوری کردند، ولی بعد چند تاشون خواستند شجاعت به خرج بدهند پس به مترسک نزدیک شدند. اما مترسک با اطمینان به اینکه خیلی ترسناک شده با یک حرکت شدید همه پرندهها را از خودش دور کرد. وقتی دید واقعا پرندهها از او ترسیدند شجاعتاش بیشتر شد. از آن روز به بعد مترسک دیگر به هیچ پرندهای اجازه نمیداد به مزرعه نزدیک بشود و به مزرعه آسیب برساند.
روزها برای مترسک به خوبی سپری میشد تا اینکه یک روز بعد از ظهر که مترسک محکم و استوار سر جایش ایستاده بود یک کبوتر چاهی به طرفاش آمد. مترسک ما سعی کرد کبوتر را بترساند که البته موفق بود، ولی کبوتر با اینکه ترسیده بود به اون نزدیک شد و روی دست مترسک نشست. مترسک با عصبانیت گفت: چی میخوای؟ چرا اومدی اینجا نشستی؟ کبوتر چاهی با ترس گفت: مترسک میدونم تو وظیفه داری از این مزرعه مراقبت کنی، ولی غذای ما اینجاست. من و بچه هام چند روزی میشه که غذا نخوردیم و اگر اجازه ندی ما تو این چند روز آخر که قراره مزرعه را درو کنند، چیزی بخوریم مطمئنا همه ما از گرسنگی خواهیم مرد. به ما رحم کن. ما هم از این مزرعه سهمی داریم. مترسک اخمهاش را باز کرد و کمی فکر کرد. بعد گفت: خب اگه من به شما اجازه بدم بیاین اینجا و غذا بردارید خودم نابود میشم و مزرعه دار من را از بین میبره. کبوتر گفت: فقط فردا میایم. شاید مزرعه دار به خاطر یه روز با تو این کارو نکنه. ولی مطمئن باش اگه تو به من اجازه ندی جوجه هام از گرسنگی میمیرند. مترسک گفت: تا فردا به من فرصت بده تا خوب فکر کنم و بتوانم یک تصمیم درست بگیرم. کبوتر چاهی نگاهی به او انداخت و گفت: باشه، فردا صبح موقع طلوع خورشید برمیگردم اینجا. تا اون موقع تصمیمتو بگیر. بعد پرواز کرد و رفت.
آن شب مترسک تا صبح نخوابید و تمام شب به حرفهای کبوتر چاهی فکر کرد. با خودش گفت: اگه من شجاع شدم فقط به خاطر ترس از نابودی و مرگ خودم بود. پس اینقدرها هم شجاع نیستم. اگه الان نذارم اون پرنده و بچههاش بیان و غذا بردارن یعنی من هنوز ترسوئم و از نابود شدن میترسم.
صبح روز بعد درست موقع طلوع خورشید کبوتر چاهی دوباره آمد سلام کرد و گفت: چی شده مترسک فکرهات را کردی؟ مترسک گفت: دوست من شما آزاد هستید که از مزرعه استفاده کنید. کبوتر چاهی خوشحال شد. خودش را به صورت مترسک نزدیک کرد و با نوکش ضربهی آرامی، چون بوسه به او زد. سپس با فرزندانش و دوستانش به مزرعه رفته و برای خود غذا برداشتند. مزرعه دار وقتی به مزرعه آمد با دیدن پرندهها عصبانی شد. او متوجه شد که پرندهها از مترسک نترسیده پس به نظرش مترسک به درد نخور آمد. پس مترسک را برداشت و به جای هیزم در اجاق خانه سوزاند. از آن روز به بعد درست موقع درو گندمها که میرسد تمام پرندههای نواحی آن روستا با همدیگر یک صدا سرودی میخوانند که اسم اش را گذاشتهاند مترسک شجاع.
شجاعت، فقط نترسیدن نیست!
آقا کوچولوی شجاع بهاندازۀ آقا کوچولوی پرزور، قوی نیست.
او به بلندی آقا کوچولوی قدبلند هم نیست؛ اما هیچیک از اینها مانع از شجاع بودن او نمیشود. بهزودی شما هم خواهید فهمید.
یک روز آقا کوچولوی مقرراتی، آقا کوچولوی شجاع را برای ناهار دعوت کرد و گفت:
«لطفاً سر ساعت بیا.»
آن روز هوا طوفانی بود. آقا کوچولوی شجاع میدانست آقا کوچولوی مقرراتی از دیر آمدن بسیار ناراحت میشود. برای همین در هوای طوفانی به راه افتاد تا دیر نرسد.
آقا کوچولوی شجاع در راه آقا کوچولوی نامرتب را دید که در رودخانه افتاده است. او خود را به رودخانه انداخت و آقا کوچولوی نامرتب را نجات داد.
آقا کوچولوی شجاع بااینکه کاملاً خیس شده بود، به راه خود ادامه داد تا دیر به خانۀ آقا کوچولوی مقرراتی نرسد.
ناگهان صدای گریۀ کسی به گوشش رسید. چه کسی میتوانست باشد؟
خانم کوچولوی ورزشکار روی طناب، بین دو درخت ایستاده بود و گریه میکرد. او به آقا کوچولوی شجاع گفت:
«من خیلی تنها هستم. هیچکس حاضر نیست روی طناب بیاید و با من بازی کند و همه از بلندی میترسند. تو حاضری با من بازی کنی؟»
آقا کوچولوی شجاع نگاهی به خانم کوچولوی ورزشکار که روی طناب بود انداخت و گفت: «من با آقا کوچولوی مقرراتی قرار ناهار دارم. ولی حاضرم برای مدت کوتاهی با تو بازی کنم.»
آقا کوچولوی شجاع مدتی با خانم کوچولوی ورزشکار بازی کرد. ناگهان او متوجه شد طنابِ زیر پایش پوسیده است و دارد پاره میشود.
آقا کوچولوی شجاع درحالیکه از ترس میلرزید فریاد زد:
«الآن میافتیم پایین …»
خانم کوچولوی ورزشکار گفت: «نگران نشو، ما بهراحتی پایین میرویم.»
آقا کوچولوی شجاع با کمک خانم کوچولوی ورزشکار بهآسانی به زمین پریدند.
آقا کوچولوی شجاع وقتی به زمین رسید، نفس راحتی کشید و گفت: «خیلی متشکرم.»
خانم کوچولوی ورزشکار از آقا کوچولوی شجاع خداحافظی کرد و رفت.
آقا کوچولوی شجاع تنها ایستاده بود و هنوز از ترس به خود میلرزید. او با خود فکر میکرد که آقا کوچولوی شجاع اسم مناسبی برای او نیست. چون او از بلندی میترسد.
خانم کوچولوی پردردسر که ازآنجا میگذشت، همهچیز را دید. او مثل همیشه به فکر اذیت کردن افتاد و با صدای بلند گفت:
«آهای همه بیایید اینجا …»
اهالی دهکده با صدای خانم کوچولوی پردردسر، دور او جمع شدند و گفتند: «خانم کوچولوی پردردسر، چه خبر شده؟»
خانم کوچولوی پردردسر گفت: «یک خبر جالب! یک خبر جالب! آقا کوچولوی شجاع، اصلاً شجاع نیست.»
همه باهم گفتند:
«این حقیقت ندارد.»
خانم کوچولوی پردردسر گفت:
«حالا به شما نشان میدهم.»
آقا کوچولوی شجاع از حرفهای خانم کوچولوی پردردسر ناراحت شد و با خود فکر کرد حتماً خانم کوچولوی پردردسر او را در هنگام ترسیدن دیده است.
خانم کوچولوی پردردسر به آقا کوچولوی شجاع گفت: «از تو میخواهم روی آن طناب راه بروی.»
آقا کوچولوی شجاع نگاهی به طنابِ پوسیده انداخت. طناب در حال پاره شدن بود. او به خانم کوچولوی پردردسر گفت: «اگر روی این طناب راه بروم که پاره میشود.»
خانم کوچولوی پردردسر گفت: «پس تو از افتادن میترسی، مگر نه؟»
آقا کوچولوی شجاع گفت: «من از پاره شدن طناب و افتادن از روی آن میترسم.»
ناگهان آقا کوچولوی شجاع به ساعت خود نگاه کرد و گفت: «من باید برای ناهار به خانۀ آقا کوچولوی مقرراتی بروم و تا حالا نیم ساعت دیر کردهام.»
آقا کوچولوی شجاع با شتاب بهسوی خانۀ آقا کوچولوی مقرراتی دوید.
اهالی دهکده با خوشحالی برای آقا کوچولوی شجاع دست زدند و او را تشویق کردند.
خانم کوچولوی پردردسر با ناراحتی گفت: «چرا او را تشویق میکنید؟ او گفت از افتادن میترسد. پس او آدم شجاعی نیست.»
همه باهم گفتند: «او خیلی شجاع است. چون از گفتن حرف راست ترسی ندارد.»
خانم کوچولوی پردردسر کمی فکر کرد و گفت: «حق با شماست. کسی که حقیقت را بگوید آدم شجاعی است.»
مطلب مشابه: قصه های پری دریایی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا درباره پری دریایی
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)
داستان کودکانه دختر شجاع

توی یک روستای سرسبز و خوش آب و هوا خواهر و برادری زندگی می کردند به نام عسل و علی . اونها هر روز صبح زود از خواب بیدار می شدند و به مدرسه شون که اون طرف رودخانه بود می رفتند. علی کلاس سوم بود و عسل تازه به کلاس اول رفته بود. اون روز هم مثل بقیه روزها علی و عسل از خواب بیدار شدند و صبحانه ای که مامان براشون آماده کرده بود رو خوردند، کیف هاشون رو برداشتند و با مامان خداحافظی کردند. مامان مثل همیشه به علی گفت:” علی تو برادر بزرگتر هستی دست عسل رو بگیر و مراقب خواهرت باش..” علی گفت:” باشه مامان مراقب عسل هستم” بعد هم دست خواهرش رو گرفت و راه افتادند.
مامان هر روز همین حرفها رو می زد و از علی می خواست که به عنوان برادر بزرگتر مراقب خواهرش عسل باشه. اما عسل یک دختر جسور و شجاع بود که دوست داشت همه چیز رو تجربه کنه و توی همه فعالیت های مدرسه شرکت می کرد. توی راه مدرسه اونها یک رودخانه پرآب و خروشان بود که یک پل باریک و چوبی روی اون قرار داشت. همه مردم روستا برای رفتن به اون طرف رودخونه از این پل چوبی استفاده می کردند. بچه های مدرسه هم برای رفتن به مدرسه از روی این پل رد می شدند.
اون روز صبح وقتی عسل و علی به رودخانه رسیدند متوجه شدند که رودخانه به خاطر بارندگی دیشب پرآبتر از همیشه شده و آب رودخانه تا روی پل بالا اومده . علی با نگرانی گفت:” آب رودخانه خیلی بالا اومده ، حالا چطور از روی پل رد بشیم؟ بهتره که به خونه برگردیم!” عسل گفت:” نه علی پس کلاسمون چی میشه؟ بیا جلوتر بریم و از یک پل دیگه به اون طرف رودخانه بریم..” علی با تعجب گفت:” چه پلی؟ این نزدیکی ها که پل دیگه ای نیست!” عسل گفت: ” همون درخت بزرگی که سالها پیش سقوط کرده و روی رودخونه افتاده! می تونیم ازش به عنوان پل استفاده کنیم!” علی گفت: ” نه این کار راحتی نیست، من می ترسم!” عسل گفت:” من دیدم که آدمهای دیگه هم از روی اون درخت رد میشن! پس ما هم می تونیم! بیا بریم نگران نباش!” علی قبول کرد و دوتایی به سمت درخت راه افتادند. علی هنوز می ترسید و نگران بود . عسل دست برادرش رو محکم گرفت و گفت:” نگران نباش، ما میتونیم به سلامت از روی اون درخت رد بشیم..”
اونها تونستند به آرومی از روی درخت رد بشن و به اون طرف رودخانه برن. علی نفس راحتی کشید و گفت:” آخ جون تونستم از روی درخت رد بشم!” عسل لبخندی زد و گفت:” گفتم که ما می تونیم و نباید نگران باشی!” اونها بالاخره به مدرسه رسیدند. بچه های دیگه روستا هم موفق شده بودند که خودشون رو به مدرسه برسونند. بعد ازظهر سطح آب رودخانه کم شده بود و اونها از راه همیشگی شون به خانه برگشتند. وقتی به خانه رسیدند مامان منتظرشون بود و گفت:” خوشحالم که به سلامت برگشتید! انگار امروز آب رودخانه بالا اومده بوده ، درسته؟” علی با هیجان گفت:” بله مامان آب رودخانه بالا اومده بود و من و عسل روی اون درخت راه رفتیم و به اون طرف رودخانه رفتیم!” مامان خندید و گفت:” چه پسر شجاعی ! چه خوب که مراقب خواهرت بودی!” عسل گفت:” من هم شجاع بودم مامان ..” مامان لبخندی زد و گفت :” میدونم دخترم ! ولی حتما علی مراقبت بوده ..”
عسل چیزی نگفت ولی علی و عسل هر دو می دونستند که به خاطر شجاعت و جسارت عسل بوده که تونستند از روی اون درخت رد بشند..
چند روزی گذشت و دوباره حسابی باران بارید. اونها طبق معمول به سمت مدرسه می رفتند که ناگهان عسل صدایی رو از پشت بوته ها شنید.
اون گفت:” صبر کن علی! یک چیزی پشت بوته هاست! به نظرم یک حیوون اون پشت پنهان شده ..” عسل با دقت به بوته ها خیره شد. اون از بین برگها دم پلنگی رو دید که از پشت بوته ها معلوم بود. عسل به آرومی گفت:” نگاه کن، اونجا یک پلنگه ، انگار منتظر شکاره ..” علی که با شنیدن حرفهای عسل وحشت کرده بود با ترس گفت:” زود باش باید فرار کنیم..” عسل دست علی رو گرفت و گفت:” کجا میری؟” علی من من کنان گفت:” باید زودتر فرار کنیم تا بهمون حمله نکرده..” عسل گفت:” اما اگر فرار کنیم و جلوی اون بدویم اون ما رو تعقیب می کنه و خیلی راحت به ما میرسه ، بهتره که چند دقیقه منتظر بمونیم..”
علی گفت:” اما من خیلی می ترسم..” عسل گفت:” من هم میترسم.. تازه دوستامون هم که از مدرسه برمی گردند از این مسیر میان باید به اونها هم خبر بدیم که مراقب باشند..” علی که حسابی ترسیده بود گفت:” من از این راه برمیگردم و جلوتر نمیرم..” و به سمت عقب راه افتاد. عسل هم به دنبال علی راه افتاد. در وسط راه دوستانشون رو دیدند عسل به اونها به گفت:” کمی جلوتر یک پلنگ پشت بوته ها پنهان شده ، ولی نباید فرار کنیم ..” دوست عسل گفت:” چرا فرار نکینم؟ ما باید جون خودمون رو نجات بدیم.” عسل گفت:” اگر ما از اینجا بریم ممکنه بچه های دیگه که به اینجا میرسند و خبری از ماجرا ندارند مورد حمله پلنگ قرار بگیرند. ما باید اینجا منتظر بمونیم تا به بقیه هم خبر بدیم و جونشون رو نجات بدیم..”
دوست عسل گفت:” ولی ما می ترسیم..” عسل گفت:” چرا باید بترسیم؟ تعداد ما خیلی زیاده! بیایید همه مون یک سنگ برداریم تا اگر پلنگ از پشت بوته ها بیرون اومد ما اون رو بترسونیم! فقط حواستون باشه که بی دلیل بهش آسیبی نزنید!”
بچه ها موافقت کردند و هر کدوم سنگی برداشتند و چشم به بوته ها و پلنگ دوختند . ناگهان معلمشون از پشت سر به اونها نزدیک شد و گفت:” بچه ها چرا همه اینجا ایستادید؟ ” عسل و علی همه چیز رو توضیح دادند. آقای معلم کمی فکر کرد و گفت:” عسل درست می گه! ما نباید فرار کنیم وگرنه اون پلنگ به کس دیگری حمله می کنه ، ما باید یک جوری اون پلنگ رو بترسونیم و از پشت بوته ها بیرون بکشیم..” همه بچه ها قبول کردند. آقای معلم چوبی رو برداشت و به طرف بوته ها رفت. عسل هم پشت سر آقای معلم راه افتاد. بقیه بچه ها هم با ترس و لرز به دنبال اونها حرکت کردند.
وقتی به بوته ها رسیدند آقای معلم به آرومی گفت:” سنگ ها رو نزدیک بوته ها بیندازید و همگی با هم فریاد بزنید. پلنگ با شنیدن این صدای همهمه حتما فرار می کنه..” بچه ها همه با هم سنگ هاشون رو نزدیک بوته پرتاب کردند و شروع به جیغ زدن کردند. پلنگ از پشت بوته ها بیرون پرید و با دیدن جمعیت ترسید و به داخل جنگل فرار کرد. همه بچه ها نفس راحتی کشیدند و از خوشحالی هورا کشیدند.
آقای معلم گفت:” ممنونم عسل تو دختر شجاعی هستی..” عسل خندید و گفت:” ممنونم آقای معلم شما به ما یاد دادید که از مشکلات فرار نکنیم و باهاشون روبرو بشیم و به فکر راه حل براشون باشیم..”
اون روز عسل و علی دیرتر از همیشه به خونه رسیدند. وقتی به خونه رسیدند مامان با نگرانی گفت:” خیلی وقته منتظرتون هستم چرا دیر کردید بچه ها؟” علی با هیجان گفت:” مامان امروز اتفاقهای عجیب و غریبی افتاد ، کاش اونجا بودی و میدیدی..” بعد هم همه ماجرا رو برای مامان تعریف کرد و گفت که چطور عسل همه رو از فرار منصرف کرده و با راه حلش تونسته پلنگ رو فراری بده!” مامان که از شنیدن این حرفها حسابی تعجب کرده بود گفت:” همه این کارها رو عسل کرد؟” علی گفت:” بله مامان، من انقدر ترسیده بودم که حتی نمی تونستم حرف بزنم. اما عسل اصلا نترسید..” مامان عسل رو در آغوش گرفت و گفت:” آفرین دخترم! تو واقعا شجاع هستی.. من همیشه فکر می کردم که تو نیاز به مراقبت برادرت داری ولی امروز فهمیدم که تو به اندازه کافی بزرگ و شجاع هستی و میتونی خیلی خوب از خودت مراقبت کنی.. تو کاری رو انجام دادی که خیلی ها از انجام اون کار میترسیدند.. بهت افتخار می کنم دخترم..”
قصه شجاعت کرگدن
امروز هوای جنگل فوق العاده بود. حیوانات جنگل هم خیلی خوشحال بودند. مخصوصا بچه ها. چون امروز قرار بود مهد کودک بروند و کلی بازی کنند. کرگدن کوچولو هم خیلی شاد به نظر می رسید. او تمام وسایلش را آماده کرده بود و منتظر بود تا مهد کودک باز شود. وقتی مهد باز شد، همه بچه های جنگل وارد مهد شدند. آن ها خیلی خوشحال بودند.
مربی مهد، پدر بچه فیل بود. او همه بچه ها را خیلی دوست داشت. کرگدن کوچولو هم مربی اش را خیلی دوست داشت. او مربی مهربانی بود. بچه ها آن روز کلی نقاشی کشیدند و بازی کردند. و از اینکه آقای مربی همه آن ها را دوست داشت، خیلی خوشحال بودند. روزها گذشت و گذشت، و بچه ها چیزهای زیادی از مربی یاد گرفته اند.
یک روز، وقتی بچه ها می خواستند از کلاس بیرون بروند، پای کرگدن کوچولو به گلدان خورد و قسمتی از آن را شکست. او خیلی ناراحت شد. دوست نداشت آقای مربی بفهمد که او گلدان دوست داشتنی اش را شکسته است. برای همین، گلدان را کمی چرخاند تا قسمت شکسته شده دیده نشود. سپس، بچه فیل از پشت در، سرش را وارد کلاس کرد و گفت: من دیدم چکار کردی. آقای مربی اونو خیلی دوست داشت. اگه بفهمه تو شکستیش، دیگه دوست نداره!».
کرگدن از خجالت و ناراحتی سرش را پایین انداخت. با چشمانی ناراحت به بچه فیل نگاه کرد و گفت:« لطفا به کسی چیزی نگو! خواهش میکنم!». بچه فیل گفت:« اگه میخوای به آقای مربی نگم، امروز باید برام کاردستی رو درست کنی!». بچه کرگدن که نمی خواست آقای مربی از او ناراحت شود با بچه فیل موافقت کرد و نشست تا کاردستی را درست کند. با خوشحالی کاردستی را به بچه فیل داد و گفت:« بفرما. اینم کاردستی. دیگه نگی ها!».
بچه فیل کاردستی را گرفت. اما کمی بعد، به بچه کرگدن گفت:« راستی من نقاشیمم نکشیدم. اونم بکش. وگرنه به آقای مربی میگم چکار کردیا!». بچه کرگدن خیلی ناراحت شد، اما انگار چاره ای نداشت. دفتر نقاشی بچه فیل را گرفت و یک نقاشی زیبا برای او کشید. اما وقتی دفتر نقاشی را به بچه فیل داد، او گفت:« خوب کشیدی. من گرسنمه. سیب تو رو میخوام. سیبتو بده بهم وگرنه به آقای مربی میگم چکار کردیا!». بچه کرگدن که خیلی ناراحت شده بود، سیب را به او داد و گفت:« این دیگه آخریشه! ازم چیزی نخواه!».
آن روز تمام شد و بچه کرگدن با خودش گفت:«خوب شد که مربی جونم نفهمید چه اشتباهی کردم. کارایی که بچه فیل هم میخواست رو انجام دادم و اونم دیگه چیزی نمیخواد. آخیییش! راحت شدماا!». فردا صبح دوباره کرگدن کوچولو کیفش را برداشت و راهی مهد شد. او خیلی خوشحال بود که ناگهان بچه فیل را دید. بچه فیل گفت:« کیفم خیلی سنگینه. تو باید برام بیاریش. وگرنه به آقای مربی میگم چه اشتباهی کردیا!». بچه کرگدن باهوش که فهمید این کارها و زورهای بچه فیل تمامی ندارد، گفت:« کیفتو نمیارم! تو همش میخوای ازم سواستفاده کنی.».
آن ها رفتند و رفتند تا به مهد رسیدند. وقتی به مهد رسیدند بچه کرگدن فورا سمت آقای مربی دید و گفت:« آقا! من یه اشتباهی کردم. ازتون معذت میخوام. حواسم نبود و پام به گلدون قشنگتون خورد و شکست!». آقای مربی مهربان، سر بچه کرگدن را نوازش کرد و گفت:« تو خیلی شجاعی که اومدی و کار اشتباهتو بهم گفتی. اما خوب کاری کردی. چون اگه نمیگفتی، بقیه تو رو اجبار میکردن تا کارایی بکنی که خودتم دوست نداری. از این به بعد هر اشتباهی کردی به من یا مامان و بابات حتما بگو!». بچه کرگدن که دید هنوز آقای مربی ا را دوست دارد، بغلش کرد و گفت:« خیلی عاشقتونم. دیگه اشتباهاتمو از شما و مامان بابام مخفی نمیکنم.».
مطلب مشابه: قصه های قشنگ و زیبا برای بچهها (۱۰ داستان از مرغ پر قرمزی تا شیر احمق)










