قصه های بچگانه بتمن؛ ۱۰ داستان کوتاه Batman برای کودکان

قصه های بچگانه بتمن؛ ۱۰ داستان کوتاه Batman برای کودکان

قصه های بچگانه بتمن را در سایت ادبی و هنری روزانه آماده کرده‌ایم. بَتمن (Batman) ابرقهرمان و محافظ شهر گاتهام، فردی عذاب کشیده، هولناک که با لباس خفاش (Bat) به مبارزه علیه خباثت می‌پردازد و عامل رعب وحشت در دل خلاف‌کاران است. در زندگی عادی همه او را به نام بروس وِین (Bruce Wayne) ، فردی ثروتمند، صاحب شرکت بزرگ تجاری وین، مردی مرفه می‌شناسند.

فهرست موضوعات این مطلب

بتمن و رابین

هر وقت که مشکلی شهر «گاتهام» را تهدید می‌کرد، آقای «گوردون» رئیس پلیس شهر، فقط از دو قهرمان بزرگ یعنی «بتمن»، مرد خفاشی و «رابین» پسر شگفت‌انگیز درخواست کمک می‌کرد.

بتمن و رابین در غار خفاشی،در زیرِ زمین، با استفاده از آخرین دستگاه‌های پیشرفته، خودشان را برای گشت زنی شبانه و مبارزۀ احتمالی با جنایت‌کاران آماده می‌کردند.

کامپیوتر مرد خفاشی یک دستگاه خیلی هوشمند است که اطلاعات بتمن را نگه می‌دارد. اتومبیل خفاشی هم سریع‌ترین ماشین در شهر گاتهام است.

بتمن گفت: «الآن وقت گشت شبانه‌ی ماست!»

رابین گفت: «من آماده‌ام!»

و به‌این‌ترتیب آن‌ها به‌سرعت سوار اتومبیل خفاشی شدند و در تاریکی شب به راه افتادند.

«دلقک» (جوکر) خیلی عصبانی بود، زیرا او به مسابقه‌ی بامزه‌ترین‌های سالانه‌ی شهر گاتهام دعوت نشده بود. او ناخوانده وارد مهمانی شد تا ثابت کند که او بامزه‌ترین آدم در شهر گاتهام است.

دلقک، جوک‌های بی‌مزه‌ی زیادی تعریف می‌کرد و همدستانش پول تماشاگران را می‌دزدیدند. تماشاگران هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند. زیرا دلقک گاز خنده‌آور در سالن پخش کرده بود.

بتمن و رابین با کمک بوم‌رنگ خفاشی‌شان و طناب‌های خفاشی در میان آسمان شب می‌پریدند. آن‌ها ناگهان متوجه این ماجرا شده و از سقف وارد شدند.

دلقک فریاد زد: «بتمن! تو اجازه نمی‌دهی ما کمی شادی کنیم!»

بتمن گفت: «دزدی راه خوبی برای شاد بودن نیست!»

قهرمانان ما و آدم‌های بدجنس و شرور باهم مبارزه کردند. اما درنهایت بتمن و رابین، دلقک و همدستانش را شکست دادند. پلیس از راه رسید و آن‌ها را با خود به زندان برد.

جمعیت در سالن ایستاده بودند و برای بتمن و رابین کف می‌زدند و ابراز احساسات می‌کردند.

مطلب مشابه: قصه های پری دریایی؛ ۶ داستان دلنشین و زیبا درباره پری دریایی

مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع پدر و مادر (۸ داستان آموزنده درباره والدین)

بتمن و پنگوئن طلایی

بتمن و پنگوئن طلایی

موزه‌ی هنری شهر گاتهام یک مجموعه از مجسمه‌های گران‌قیمت به شکل پرندگان دارد. شاهکار و گل سرسبد موزه، مجسمه‌ی پنگوئن طلایی است که داخلش پر از الماس است.

پنگوئن با استفاده از چتر جادویی‌اش توانست وارد موزه شود و مجسمه‌ی پنگوئن را بدزدد.

بتمن و رابین ناگهان از راه رسیدند و دزدانی که خودشان را شبیه پرنده ساخته بودند، دستگیر کردند. بتمن فریاد زد: «پنگوئن! مجسمه را رها کن!»

پنگوئن با لبخند گفت: «محال است، بتمن! تو نمی‌توانی مرا بگیری!»

به‌سرعت، از داخل چتر او یک چنگک محکم چند شاخه و یک طناب بیرون آمد و پنگوئن را بالا برد و ازآنجا دور کرد…

ناگهان او احساس کرد که چیزی به دور مچ پایش پیچیده شد. پنگوئن به پایین نگاه کرد و دید که بتمن او را با طناب خفاشی‌اش گرفته است. بتمن او را به پایین و روی زمین کشید. پنگوئن با آه و ناله گفت: «خراب کردم.»

دزدان بندر

در بندر شهر گاتهام، قاچاقچیان از کشتی‌ها دزدی می‌کردند. آن‌ها سوار کشتی می‌شدند تا اجناس باارزش را بدزدند. فرمانده گوردون از بتمن و رابین خواست که در بندر گشتی بزنند تا بتوانند قاچاقچیان را دستگیر کنند.

درحالی‌که قایق خفاشی با سرعت در میان آب‌های بندر گاتهام پیش می‌رفت، رابین گفت:

«بتمن! آنجا را نگاه کن! قاچاقچیان، آن کشتی بادبانی را گرفته‌اند!»

بتمن به‌آرامی گفت: «اما زیاد طول نخواهد کشید.»

بتمن و رابین، برق‌آسا و ناگهانی برای عملیات بر روی عرشه ظاهر شدند. آن‌ها قبل از این‌که قاچاقچیان فرصتی برای کاری داشته باشند، بوم‌رنگ‌هایشان را به‌طرف آن‌ها پرتاب کردند. یکی از قاچاقچیان سعی کرد با پریدن به بالای بادبان قایق فرار کند. اما بتمن او را دستگیر کرد.

رابین هم دست بقیۀ قاچاقچیان را درحالی‌که گیج شده بودند از پشت بست.

بعد از انجام مأموریت، بتمن و رابین سوار قایق شدند. ناخدای کشتی و مسافران کنار عرشه جمع شدند، از آن‌ها خداحافظی کردند و برایشان دست تکان دادند. قایق به‌سرعت در سیاهی شب برای مأموریتی دیگر دور شد.

مطلب مشابه: قصه های قشنگ و زیبا برای بچه‌ها (۱۰ داستان از مرغ پر قرمزی تا شیر احمق)

مطلب مشابه: قصه های بچگانه برای خوابیدن؛ 10 داستان کوتاه شیرین خواب آور کودک

دو روی سکه

دو روی سکه

مرد دو چهره و گروه تبهکارش به چندین سرقت بزرگ دست زده بودند. آخرین هدف آن‌ها یک بازیگاه بود.

اما بتمن و رابین بالاخره تبهکاران را در آنجا پیدا کردند. آن‌ها به‌طور ناگهانی ظاهر شدند و بوم‌رنگ‌هایشان را به سمت گروه پرت کردند.

درحالی‌که مرد دو چهره و بتمن مبارزه می‌کردند، دو چهره گفت: «تو هرگز نمی‌توانی مرا بگیری!»

بتمن گفت؛ «دیگر هیچ شانسی نداری، دو چهره!»

مرد دو چهره گفت: «بگذار ببینم واقعاً همین‌طور است، من سکه‌ام را به هوا می‌اندازم، اگر خط آمد بگذار بروم و اگر شیر آمد، خودم را تسلیم می‌کنم!»

بتمن گفت: «قبول است!»

مرد دو چهره سکه را به هوا انداخت…. بعد از چرخیدن زیاد، سکه روی شیر آمد. بتمن پیروز شده بود.

رابین سؤال کرد: «اگر دو چهره پیروز می‌شد، تو چه‌کار می‌کردی؟»

بت من گفت: «من شک نداشتم که او شکست خواهد خورد. چون در آخر، خوبی همیشه پیروز است.»

داستان مبارزه بتمن و جوکر

یک شب ابری، بتمن در حال مبارزه با جوکر بود.  بتمن برنده بود، جوکر بازنده بود سپس بتمن او را به زندان انداخت. دو روز بعد جوکر فرار کرد.

بتمن داشت کت و شلوارش را در می آورد. روی آن فلز و میخ و شنل و کمربند فولادی است. بزرگترین راز بتمن این بود که کسی او را نمی شناخت و نامش بروس وین پسر شهردار سابق گاتهام بود.

بروس وین یک مرد ثروتمند است. بروس در جزیره ای زندگی می کند. خانه او وین مانور نام دارد. زیر وین مانور غار خفاش ها  است.غار  خفاش ها، یک اتاق علم و بسیاری چیزهای دیگر دارد. ودستیار او الفرد است.

بروس وین در حال کار بر روی یک باترانگ جدید بود. باترنگ شبیه خفاش و سیاه است. باترنگ یک باترنگ انفجاری است. خیلی باحاله بروس قرار است در شهرها و شهرهایی مانند گاتهام از این برای مقابله با شروران استفاده کند.

بروس وین خواب بود تا اینکه سیگنال خفاش خاموش شد. بروس با عجله به سمت غار خفاش رفت و به سمت کت و شلوارش رفت. سیگنال خفاش توسط جوکر ایجاد شد.بتمن به دنبال  رابین دستیار خود رفت و رابین را پیدا کرد. رابین و بتمن به دنبال جوکر رفتند.

ناگهان! بتمن ضربه ای سنگین خورد و بر زمین افتاد . مبارزه با جوکر به عهده رابین بود. رابین به سمت جوکر دوید و او را مشت کرد. دندان جوکر بیرون آمد. رونق! جوکر توسط رابین شکست خورد. جوکر به زندان رفت. اما بتمن مجروح شد. رابین با 911 تماس گرفت. بتمن دو روز در کما بود.

مطلب مشابه: قصه های بچگانه زیبا { ۱۱ داستان جذاب برای کودکان با هر سنی }

مطلب مشابه: قصه های ترسناک؛ ۱۰ داستان هیجانی ترسناک مو به تن سیخ کن!

گاتهام شهر یخی

آقای «یخبندان» پیشرفته‌ترین اسلحه‌ی دنیا را ساخته بود: یک مسلسل یخی. او می‌خواست «گاتهام» را به یک شهر یخی تبدیل کند. وقتی فرمانده «گوردون» از نقشه‌های آقای یخبندان باخبر شد، پیام خفاشی برای قهرمانان ما فرستاد.

بلافاصله بتمن و رابین در محل حادثه حاضر شدند.

بتمن گفت: «رابین! تو حواس او را پرت کن، تا من بتوانم با دمیدن موج گرما او را ضعیف کنم!»

رابین جواب داد: «خیلی خوب!»

آنگاه بوم‌رنگ خفاشی‌اش را به‌طرف آقای یخبندان فرستاد تا تعادل او را به هم بزند. بتمن شروع به فرستادن موج گرما به‌طرف آقای یخبندان کرد. آقای یخبندان فریاد کشید: «نه، نکن! گرما مرا نابود می‌کند.»

بتمن به‌سرعت، مسلسل یخی آقای یخبندان را از او دور کرد. رابین هم درحالی‌که او را دستگیر کرده بود، گفت: «حالا باید بروی و در زندان آب‌خنک بخوری!»

بتمن و آقای معما

بتمن و آقای معما

زمانی که نمایشگاه شهر گاتهام، میزبان سالانه‌ی رایانه های جدید بود، یک میهمان ناخوانده وارد شد: آقای معما!

او قصد داشت، تراشه‌ی رایانۀ خیلی پیشرفته‌ای -که کار ده رایانه را باهم انجام می‌داد- بدزدد. با داشتن تراشه‌ی جدید، آقای معما بر تمام دنیا نفوذ و تسلط پیدا می‌کرد.

اما بتمن و رابین قبل از این‌که آقای معما بتواند با تراشه‌ی رایانه از نمایشگاه خارج شود. ظاهر شدند.

* تراشه: مهم‌ترین قطعه‌ی رایانه است که کار هدایت رایانه را بر عهده دارد.

آقای معما پرسید: «من اینجا هستم بتمن، تو می‌دانی باهوش‌ترین آدم در تمام دنیا کیست؟»

بتمن گفت: «چیزی که من می‌دانم این است که دزدی کار زشتی است.»

بتمن بوم‌رنگش را پرتاب کرد و آقای معما را که در حال فرار بود، متوقف کرد.

در همان موقع، رابین تراشه‌ی رایانه را از دست آقای معما گرفت و گفت: «حالا معمای تو این است که تا کی در زندان خواهی ماند!»

مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه خواب شبانه (داستان های خواب آور دلنشین)

مطلب شابه: قصه کودکانه زیبا و آموزنده مناسب برای کودک 3 تا 7 ساله

نبرد با نینجا

خانه‌ی گران‌قیمت یک میلیونر، فروشگاه اجناس باارزش زیادی از سرتاسر جهان، ازجمله یک شمشیر سامورایی خیلی قدیمی شده بود.

دزد ماهری به نام «نینجا» آماده شده بود که از پشت‌بام وارد خانه شود که با ظهور ناگهانی رابین، پسر شگفت‌انگیز، غافل‌گیر شد.

رابین به‌وسیله‌ی بوم‌رنگش به روی پشت‌بام روبروی نینجا پرید و به او گفت: «مادرت به تو یاد نداده است که بی‌اجازه وارد خانۀ مردم نشوی؟»

آنگاه رابین و نینجا مبارزه کردند تا این‌که رابین، نینجا را خسته کرد و توانست او را شکست بدهد. سپس رابین، نینجا را دست‌بسته روی پله‌های ساختمان در اختیار پلیس گذاشت و در تاریکی شب، با استفاده از طناب خفاشی‌اش تاب خورد و رفت.

الماس‌های صورت گِلی

«صورت گِلی» دزد جواهرات در شهر گاتهام است. او همه‌ی جواهرات مغازه‌ی جواهرفروشی را برداشت. ولی خبر نداشت که اشتباهاً آژیر خطر را روشن کرده است.

خیلی زود بتمن از راه رسید، از اتومبیل خفاشی‌اش بیرون پرید و به‌صورت گِلی گفت: «فوراً همه‌ی جواهرات را پس بده!»

اما صورت گِلی فقط به بتمن خندید. بتمن بوم‌رنگش را به‌طرف صورت گِلی پرت کرد، اما بومرنگ مستقیماً به سمت خودش برگشت.

صورت گِلی لبخندی زد و گفت: «بومرنگ تو نمی‌تواند هیچ کاری بکند.»

بتمن گفت: «تو چه فکر می‌کنی! من حالا بومرنگم را با گچ مخصوصی که دارم، آغشته می‌کنم. وقتی این گچ با گِل مخلوط شود، گِل را به یک مجسمۀ بتنی تبدیل می‌کند.»

بت من همین کار را هم کرد. خنده‌ی صورت گِلی قطع شد. او تبدیل به یک مجسمه‌ی زنده و کاملاً بی‌آزار شده بود.

بت من گفت: «نگران نباش صورت گِلی، به‌زودی تو سالم به پشت میله‌های زندان خواهی افتاد! من هم به تو دارویی می‌دهم تا دوباره به حالت اولت برگردی!»

مطلب مشابه: قصه‌های کودکانه هری پاتر (4 داستان دلنشین Harry Potter برای کودک)

مطلب مشابه: قصه کوتاه کودکانه جدید شاد و غمگین (7 قصه جالب و زیبا)

کَفتارهای نایاب

کَفتارهای نایاب

دلقک (جوکر) و «مرد دو چهره» می‌خواستند از باغ‌وحش شهر گاتهام، یک جفت کفتار سفید نایاب بدزدند. اما آن‌ها با همدیگر نیامده بودند و از دیدن هم تعجب کردند.

دلقک پرسید: «تو اینجا چه می‌کنی، دو چهره؟!»

دو چهره گفت: «تو مگر خبر نداری که این کفتارهای مسخره مال من هستند، آن‌ها یک جفت هستند و من عاشق دزدیدن چیزهای جفت هستم.»

اما قبل از این‌که دزدان تصمیم بگیرند کدام‌یک باید کفتارها را بدزدد، توسط بتمن و رابین غافل‌گیر شدند.

بتمن گفت: «تنها تصمیمی که باید گرفته شود این است که شما دو نفر برای شکستن قانون به کدام زندان بروید.»

دلقک و مرد دو چهره باهم متحد شدند تا با قهرمانان ما بجنگند.

اما آن‌ها حریف بتمن و رابین نبودند. آن‌ها به‌زودی شکست خوردند و به یک سلول دونفره در زندان فرستاده شدند.

مطلب مشابه: داستان قشنگ کوتاه با مجموعه ای از قصه های آموزنده قدیمی و زیبا

مطلب مشابه: قصه بلند برای خواب کودک؛ 12 داستان شیرین و زیبای کودکانه قبل خواب

مطلب مشابه: قصه تصویری برای کودک؛ 7 قصه ویدیویی زیبا و قشنگ برای کودکان

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.