قصه های اسلامی برای کودکان؛ ۱۰ داستان مذهبی کودکانه اسلامی

قصه های اسلامی برای کودکان؛ ۱۰ داستان مذهبی کودکانه اسلامی

قصه های اسلامی برای کودکان را در روزانه قرار داده ایم. قصه ها یک روش سرگرم‌کننده برای گذران وقت هستند و می‌توانند به عنوان یک تفریح گروهی یا فردی انجام شوند. با توجه به این فواید، استفاده از قصه ها در آموزش و سرگرمی کودکان می‌تواند تأثیرات مثبتی بر روی رشد شناختی و اجتماعی آن‌ها داشته باشد.

داستان هابیل و قابیل

در زمان های خیلی خیلی قدیم، روی زمین خدا، فقط دو نفر زندگی می کردند: آدم و حوا. البته اینا اولین انسان هایی بودند که خدا آفرید. آنها به خاطر اشتباهشان از بهشت به زمین آمده بودند. در بهشت همه چیز بود بهترین غذاها، بهترین میوه ها، جای راحت برای زندگی و همه چیزهای خوب اما روی زمین هیچ چیز نبود.

نه غذا بود، نه لباس و نه خانه بود. هیچ چیز و هیچ چیز نبود. خداوند که او را دوست می داشت، به او یاد داد که چطور دانه بکارد و گیاه سبز کند، چطور گوسفند و گاو پرورش دهد و از شیر آنها استفاده کند. چطور لباس بدوزد و چطور کارهای لازم زندگی اش را انجام بدهد.آدم و حوا، با هم زن و شوهر شدند و در کنار هم به زندگی ادامه دادند.

مدتی که گذشت، حوا بچه ای به دنیا آورد. چند سال بعد خدا بچه ای دیگر به او داد و بعدها بچه هایی دیگر. از میان بچه های حوا، دو پسر بودند به اسم هابیل و قابیل که قصه ما درباره آنهاست.

هابیل و قابیل کم کم بزرگ شدند. از کودکی به نوجوانی و بعد به جوانی رسیدند. وقتی جوانانی قوی و برومند شدند، حضرت آدم به آنها گفت: حالا دیگر باید کار کنید. بگویید ببینم چه شغلی دوست دارید

هابیل دوست داشت گوسفند بچراند. این شد که از پدرش چند گوسفند گرفت و آنها را به صحرا برد. گوسفند ها کم کم بچه زاییدند و تعداد گوسفندهای هابیل زیاد شد. چند سال بعد او صاحب گله ای بزرگ شد.

اما قابیل به کشاورزی علاقه داشت. او هم تکه ای زمین انتخاب کرد و به کار کشاورزی مشغول شد. با اینکه هابیل و قابیل هر دو از فرزندان آدم و حوا بودند، اما اخلاق و رفتار آنها با هم فرق داشت. هابیل راستگو و درستکار بود. به پدر و مادرش کمک می کرد. مهربان و بخشنده بود حتی با گوسفندانش مهربان بود و نمی گذاشت به آنها سخت بگذرد.

اما قابیل، تندخو و بد اخلاق بود و همه چیز را برای خودش می خواست و به برادرش حسادت می کرد. سال ها و سال ها گذشت حضرت آدم دیگر پیر شده بود روزی از روزها خداوند به او دستور داد که یکی از پسرانش را به عنوان جانشین و پیامبر بعد از خودش انتخاب کند. آدم پرسید: کدام پسر را؟

خداوند گفت: هابیل را. او را جانشین کن و هر چه می دانی به او بیاموز و این خبر را به خانواده ات هم بگو.

آدم به دستور خداوند عمل کرد وقتی خبر به گوش قابیل رسید، حسادت کرد و ناراحت شد و پیش پدرش رفت و گفت: ای پدر! من از هابیل بزرگ ترم، من باید جانشین تو باشم پیامبری بعد از تو به من می رسد.

آدم گفت: اما این دستور خداوند است.

قابیل گفت: من به این دستور عمل نمی کنم.

پس از گفت و گوی زیاد، سرانجام آدم گفت: بسیار خوب، تو و برادرت هابیل، هرکدام هدیه ای برای خداوند ببرید هدیه هر کدام که پذیرفته شد، او پیامبر و جانشین من می شود.

قابیل پرسید: چطور معلوم می شود که هدیه چه کسی پذیرفته شده است؟

آدم گفت: شما هدیه های خود را بالای کوه ببرید هر هدیه ای که مورد قبول خدا باشد، آتشی فرود می آید و آن را با خود می برد.

هابیل و قابیل هرکدام هدیه ای آوردند هابیل بهترین گوسفند گله اش را برای هدیه جدا کرد اما قابیل با خودش مشتی گندم نارس و پوسیده آورد. هر دو برادر هدیه هایشان را بالای کوه روی سنگی گذاشتند و کناری ایستادند. چند دقیقه بعد آتشی فرود آمد و گوسفند هابیل را با خود به آسمان برد.

قابیل دید که هدیه هابیل پذیرفته شده است فهمید که هابیل جانشین پدر و پیامبر بعد از اوست، باز هم حسادت کرد و ناراحت شد. در همین لحظه شیطان پیش قابیل آمد و به او گفت: ای قابیل، کاری بکن اگر هابیل پیامبر بشود، تو مسخره می شوی فرزندان تو مسخره می شوند. قابیل گفت: چه کار کنم؟ شیطان گفت: هابیل را بکش تا خودت جانشین پدرت شوی!

قابیل فریب شیطان را خورد و تصمیم گرفت برادرش را بکشد. از آن لحظه به بعد، منتظر فرصت بود. روز بعد، هابیل که سخت کار کرده بود، خسته در سایه درختی خوابید شیطان باز هم پیش قابیل رفت و گفت: بهترین زمان برای کشتن هابیل، همین حالاست او در خواب است و تو می توانی خیلی راحت او را بکشی.

قابیل همراه با شیطان رفت و دید که هابیل در خواب است سنگی برداشت و محکم بر سر هابیل زد و او را غرق در خون کرد. چیزی نگذشت که قابیل به خود آمد و دید که برادرش را کشته است پشیمان شد اما دیگر پشیمانی فایده نداشت. قابیل ترسید، خواست که جنازه برادرش را در جایی پنهان کند، اما نمی دانست چطور این کار را انجام دهد. دنبال راه چاره بود که دو کلاغ را دید که با هم جنگ و دعوا می کردند یکی از کلاغ ها سنگی برداشت و بر سر کلاغ دیگر زد و او را کشت. بعد با نوک و چنگال های خود زمین را کند و گودالی درست کرد. بعد هم کلاغ مرده را در گودال، انداخت و رویش خاک ریخت.

قابیل از کلاغ یاد گرفت که چطور جنازه هابیل را پنهان کند. او هم گودالی کند و جنازه ی هابیل را در آن انداخت و رویش خاک ریخت.

قابیل جنازه هابیل را پنهان کرده بود اما وجدانش ناراحت بود خودش هم می دانست که گناه بزرگی از او سر زده است. می ترسید پیش پدرش برگردد. وقتی حضرت آدم، از کشته شدن فرزندش هابیل با خبر شد، چهل شبانه روز گریه کرد. بعد از این مدت، خداوند به آدم گفت: ای آدم، ناراحت نباش من به جای هابیل، پسر دیگری به تو می بخشم یکسال بعد، حوا پسر دیگری به دنیا آورد آدم، نام پسرش را هبه الله گذاشت هبه الله یعنی هدیه خدا.هبه الله بزرگ شد و به جوانی رسید و بعد از پدرش حضرت آدم به عنوان پیامبر انتخاب شد.

مطلب مشابه: قصه قرآنی برای کودکان پیش دبستانی (5 داستان مذهبی آموزنده)

مطلب مشابه: داستان های حضرت سلیمان (10 داستان و قصه زیبای مذهبی)

داستان زیبای حضرت صالح و شتر

داستان زیبای حضرت صالح و شتر

صالح از نسل ششم حضرت نوح است و به مدت 430 سال زندگی کرد، پیامبر قوم ثمود بود که در حوالی شام زندگی می کرد قوم ثمود از 9 قبیله تشکیل می شدند. حضرت صالح (ع) از طرف خدا برای هدایت قوم ثمود که خود یکی از آنها بود انتخاب شد. قوم ثمود در سرزمین «حجر» زندگی می کردند. این سرزمین بین سوریه و عربستان قرار دارد و هنوز هم آثاری از خانه های آنها در آن وجود دارد.

قوم ثمود مردمی متمدن بودند. با مهارت خاصی از کوه ها برای خود قصر می ساختند و از دشت های سرسبز هم برای سکونت استفاده می کردند و در کنار باغ ها و کشتزارها و چشمه سارها و نخلستان ها زندگی آسوده و خوشی داشتند. آنها زمستان ها را در خانه های کوهستانی و تابستان ها را در باغ های سرسبز می گذراندند. قوم ثمود بین 300 تا 1000 سال عمر می کردند.

کم کم بت پرستی و فساد بین مردم شیوع پیدا کرد و خداوند متعال برای هدایت شان حضرت صالح (ع) را که از نظر علم و عقل و احترامِ، خانواده معروف و مُمتاز بود را فرستاد. حضرت صالح (ع) نیز با یادآوری نعمت های بی شمار خداوند آنها را به توبه و آمرزش از خدا دعوت کرد. مردم با دعوت حضرت صالح (ع) مخالفت کردند و در پاسخ به او گفتند : «بی شک تو جادو زده شده ای و عقـلت را از دست داده ای، مگر تو بشری مثل ما نیستی ؟ پس چگونه خود را پیامبر معرفی می کنی ؟ اگر راست می گوئی، معجزه و نشانه ای برای اثبات پیامبریت بیاور و از پروردگارت بخواه که از دل کوه شـتر ماده ی قرمز رنگِ حامله ای بیرون بیاورد.»

حضرت صالح (ع) به خواست خدا آن شـتر را از دل کوه بیرون آورد. با این معجزه فقط تعداد کمی ایمان آوردند و بقیه مردم اتهام جادوگری به پیامبر خدا زدند .خداوند برای امتحان مردم آب رودخانه شهر را به صورت یک روز در میان، بین مردم و شُتر تقسیم کرد، یعنی یک روز مردم از آب استفاده می کردند و یک روز شـتر حضرت صالح، در عوض آن شتر به همه مردم شهر شیر می داد.

افراد گمراه که این معجزه را نشانه پیروزی حضرت صالح (ع) می دانستند، 9 نفر از افراد سنگدل و بی ایمان را برای کشتن حضرت صالح (ع) تشویق کردند، اما چون موفق به این کار نشدند شـتر صالح را کشتند و خداوند نیز سه روز به آنها مهلت داد تا توبه کنند ولی چون حاضر به توبه نشدند صاعقه  آسمانی تمام آن مردم گنهکار را نابود کرد. حضرت صالح (ع) و پیروانش که از این عذاب نجات یافتند به سرزمین دیگری مهاجرت کردند.

مطلب مشابه: داستان های امام حسین؛ 12 داستان کوتاه مذهبی امام سوم

مطلب مشابه: داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ]

داستان کودکانه سوره فیل

داستان کودکانه سوره فیل

یکی از سوره های قرآن به اسم فیل است. داستان آن سوره به صورت زیر است.

نجاشی پادشاه حبشه بود. او برای تبلیغ دین مسیح دست به کار شد و به روش های مختلف تلاش کرد تا دین مسیح را به صورت اول برگرداند و نیروی از دست رفته اش را بدست آورد.

نجاشی وقتی دید از همه ی کشورها مردم برای حج به مکه می روند، تصمیم گرفت راهی پیدا کند تا توجه مردم را از مکه و کعبه دور کند و دل های مردم را به سمت کشور خود متوجه کند به همین خاطر کلیسای باشکوهی درصنعاء (یکی از شهرهای یمن) ساخت و پس از پایان آن را به بهترین شکل تزیین کرد و از بهترین فرش ها و پرده ها استفاده کرد تا زیبایی آن چشم همگان را خیره کند. او فکر می کرد وجود چنین کلیسای بزرگ و باشکوه مردم را از رفتن به مکه باز می دارد و همه ی مردم و اهل مکه و قریش به آن کلیسا می آیند.

اما همه ی تصورات نجاشی غلط از آب درآمد، زیرا نه تنها اهل مکه به آن کلیسا توجه نکردند، بلکه اهالی یمن و حبشه هم مکه را فراموش نکردند و باز برای حج، رهسپار مکه شدند.

نجاشی دیگر نمی توانست کاری انجام دهد، زیرا نمی توانست خود را به زور در دل های مردم جا بدهد و عقیده ی خود را به آن ها بقبولاند. از قضای روزگار یک کاروان تجارتی که همه عرب بودند، از سمت مکه به حبشه برای تجارت آمدند.

تعدادی از عرب ها در یکی از اطاق های کلیسا شب ماندند به دلیل سرد بودن هوا، آتش روشن کردند، اما هنگام رفتن فراموش کردند آتش را خاموش کنند و کلیسا آتش بدی گرفت.

هنگامی که خبر سوختن کلیسا و علت آتش سوزی به گوش نجاشی رسید، خیلی عصبانی شد و با خود گفت : عرب ها از سر دشمنی کلیسای ما را آتش زدند و قسم خورد که کعبه را ویران و نابود کنند.

به همین دلیل نجاشی فرمانده سپاه، ابرهه را صدا کرد و او را با لشکری مجهز از اسب و فیل، سوار و پیاده به مکه فرستاد. ابرهه با سپاه عظیم به سمت مکه راه افتاد، در بین راه غارتگری می کرد، هر کجا گاو و گوسفند و شتر می دید برای خود می گرفت. ابرهه در بیرون شهر مکه مستقر شد. بعد از استراحت برای ویران کردن کعبه به سمت شهر مکه حرکت کرد. اما هنوز وارد شهر مکه نشده بود که به خواست خدا، پرندگانی کوچک به نام “ابابیل” در آسمان مکه پیدا شدند و کم کم خود را بر سر سپاه ابرهه رساندند.

آن پرندگان کوچک دارای سنگریزه هایی به نام “سجیل” بودند و با آن سنگ ها بر سر سپاهیان ابرهه می زدند و هر سنگ یک نفر از سپاه ابرهه را هلاک می کرد. زمانی که این سنگریزه ها به بدن سپاهیان ابرهه یا اهمان اصحاب فیل برخورد می کرد بدن آن ها را سوراخ می کرد. هنوز چیزی نگذشته بود که تمام سپاه، به جز یک نفر هلاک شدند. این سنگریزه ها از عدس بزرگتر و از نخود کوچکتر بودند.

آن یک نفر به سرعت خود را به حبشه رساند و به نزد نجاشی رفت و جریان کشته شدن سپاه را تعریف کرد. نجاشی پرسید: آن پرندگان به چه صورت بودند که سپاه مرا نابود کردند؟ آنگاه یکی از همان پرندگان در هوا پیدا شد، آن مرد گفت اعلی حضرتا! این یکی از همان پرندگان است که لشکر ما را هلاک کرد. سخن آن مرد به پایان رسید و در همان حال سنگریزه ای بوسیله ی همان پرنده بر سر او فرود آمد و در حضور نجاشی جان داد. این حادثه در سال ولادت پیامبر رخ داد.

داستان ضامن آهو

داستان ضامن آهو

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. در یک دشت سرسبز مامان آهوی مهربانی، با دو تا بچّه آهوی کوچکش زندگی می کردند.

مامان آهو همیشه برای پیدا کردن غذا به دشت می رفت و به بچه های خود می گفت که در لانه خود بمانند و بیرون نروند تا او بازگردد. بچه ها هم همیشه حرف مامان آهوی مهربان خود را گوش می دادند و تا برگشت مامان آهو در لانه می ماندند.

روزی از روزها مامان آهوی مهربان برای پیدا کردن غذا به دشت سرسبز رفت اما زمانی که می خواست غذا جمع کند، پایش در دام شکارچی گیر کرد و در دام افتاد.مامان آهو که خیلی ترسیده و نگران دو بچه آهوی خود بود، در دل خود از خدا کمک خواست و گفت خدایا بعد از من چه بلایی بر سر بچّه های کوچکم می آید.

شکارچی مامان آهو را اسیر کرده و می خواست با خود ببرد اما با دیدن مردی که از آنجا عبور می کرد، آهو را زمین گذاشت. در همین هنگام مامان آهو به سمت آقای مهربان رفت و پشت سر او پنهان شد.

آقای مهربان رو به شکارچی کرد و گفت :این آهو را به من بفروش و مقدار زیادی پول بگیر. شکارچی گفت:این آهو برای من هست و آن را نمی فروشم. مامان آهو که دید شکارچی حاضر به فروش او نیست، رو به آقای مهربان کرد و گفت :من دو تا بچه دارم. مرد مهربان که زبان حیوانات را می دانست شروع به صحبت با آهو کرد و وقتی آهو دید که مرد مهربان زبان او را می فهمد، ادامه داد:ای آقای خوب، من دو تا بچه کوچک دارم، از شما خواهش می کنم ضامن من شوید تا به نزد کودکانم بروم و به آنها غذا بدهم و سریع برگردم.

مرد مهربان قبول کرد و به شکارچی گفت :من ضامن این آهو می شوم و از تو خواهش می کنم اجازه دهی تا این آهو برود و به بچّه های کوچکش غذا دهد و برگردد. شکارچی که تعجّب کرده بود، گفت:مگر می شود یک آهو برود و دوباره برگردد؟! اما من شما را به عنوان ضامن می پذیرم تا زمانی که آهو برگردد. مامان آهو با سرعت به لانه اش برگشت و به بچّه هایش غذا داد وبه آنها سفارش کرد مواظب خود باشند و به خاطر قولی که به آقای مهربان داده بود، سریع برگشت.

وقتی شکارچی دید آهو به قولش عمل کرده و برگشته است، خیلی تعجّب کرد و گفت:آقا من این آهو را آزاد می کنم. اما فقط شما بگویید شما چه کسی هستید؟ آقای مهربان خودش را معرّفی کرد و گفت:من امام رضا (علیه السّلام) هستم. شکارچی با شنیدن اسم امام رضا خیلی متاثر شد و اشک ریخت و سریع به طرف شهر حرکت کرد تا خبر آمدن امام را به مردم بدهد. مامان آهو هم وقتی نام امام رضا را شنید.

خود را به پای امام رضا انداخت و از او بسیار تشکر کرد. امام رضا مامان آهو را نوازش کرد و فرمود: پیش بچّه های کوچکت برو و مواظب خودتان باشید. من هم دعا می کنم، که هیچ وقت در دام هیچ شکارچی دیگری نیافتید.

 آهو که از دیدن امام خوبی ها بسیار خوشحال شده بود ، به نزد بچه هایش برگشت و داستان ضامن شدن امام را برای آنها تعریف کرد. بله بچه های خوبم ، امام رضا (ع ) مانند همه امامان ما بسیار مهربان بودند و وقتی می خواستند غذا بخورند؛ به پرنده ها و حیوانات هم غذا می دادند. بچه های عزیزم شما نیز مانند امام رضا (ع) با حیوانات مهربان باشید و گاهی در صورت توان برای حیووانات غذا ببرید.

مطلب مشابه: حکایت های مذهبی؛ داستان های زیبای قرآنی و اسلامی

مطلب مشابه: داستان قرآنی و حکایت های مذهبی خواندنی و جالب

داستان کودکانه درباره امام زمان

در زمانهای خیلی پیش که امام یازدهم(ع) ما زندگی می­کرد،پسر کوچکی در خانه داشت که اسمش مهدی بود.

 امام(ع) و پسرش دشمنانی داشتند،دشمنان امام (ع) خلفای عباسی بودند،آنها تصمیم گرفته بودند که این کودک را از بین ببرند و همه جا سراغ او را می­گرفتند. به جز تعدادی از نزدیکان امام(ع) ، کس دیگری از محل زندگی ایشان اطلاعی نداشت.

 روزی عده ای از نزدیکان امام حسن عسکری(ع) از او خواهش کردندکه جانشین و امام بعد از خود را معرفی کند. امام(ع) هم برای اینکه امام دوازدهم (عج) را به اطرافیان نشان دهد و بشناساند به تقاضای آنها پاسخ داد و دستور داد تا فرزند خود مهدی (عج) را که تا آن زمان کمتر کسی او را دیده بود در مجلسی حاضر کردند و مردم او را دیدند. آنها بسیار خوشحال شدند ،زیرا با امام دوازدهم خود که در آن روزها پسر بچه کوچکی بود آشنا شدند. وقتی که امام یازدهم(ع) را به شهادت رساندن ،یکی از نزدیکان که می­دانست خیلی از مردم از وجود حضرت مهدی (عج) خبر ندارند از این وضعیت استفاده کرد و گفت که من کسی هستم که بعد از امام یازدهم امام شیعیان خواهم بود.

 وقتی مردم امام (ع) را برای تدفین بردند ، همان شخص جلو آمد و خواست بر امام حسن عسکری (ع ) نماز بخواند و به این وسیله خود را جانشین او و امام دوازدهم معرفی نماید.

 در این موقع مردم متوجه شدند که ناگهان کودکی جمعیت را کنار زد و جلو آمد و آن مرد را نیز از کنار پدر شهید خود (یعنی از امام حسن عسکری ع ) دور کرد و بر پدر خویش نماز خواند و خود را پسر امام حسن عسکری (ع) معرفی کرد.

 این خبر به گوش خلیفه رسید و مطلع شد که پسر امام حسن عسکری (ع) زنده است تصمیم گرفت هر طور شده او را از میان بردارد.

 ولی خدا می خواست حضرت مهدی (عج) زنده بماند، از این رو از نظرها غایب شد تا روزی که خداوند مصلحت بداند ظهور کند و دنیا را پر از عدل و داد کند. مامان ها و بزرگ‌ترهای فهیم و دلسوز با بیان کودکانه و فراز و نشیب دادن به مطالب ، داستان را برای کودک جذاب کنید

داستان امام هادی (ع)

در زمان امام هادی یه پادشاه زورگو و ستمگر بود و یه انگشتر ساز …پادشاه یه نگین گرانقیمت و زیبا داشت

یه روز نگین رو برد و داد به انگشتر ساز و بهش گفت با این نگین برای دخترم یه انگشتر بساز … انگشتر ساز گفت چشم … چند روز گذشت یه روز که انگشتر ساز مشغول تراشیدن انگشتر بود یهویی نگین از وسط نصف شد

انگشتر ساز خیلی ناراحت شد و با خودش گفت حالا چیکار کنم …. میرم پیش امام هادی و از او کمک میخوام …. رفت خونه ی امام ….سلام کرد و به امام گفت من داشتم نگین پادشاه رو می تراشیدم که یهو از وسط شکست حالا چیکار کنم

 پادشاه حتما منو زندانی میکنه

 امام فرمودند برو و دو تا انگشتر بساز  انگشتر ساز گفت قربونتون بشم پادشاه گفته یه انگشتر بسازم …. امام فرمودند برو و حرف منو گوش کن و دو تا انگشتر بساز . انگشتر ساز خداحافظی کرد و رفت …………. شب یهو پادشاه از خواب بیدار شد و وزیر رو صدا کرد … وزیر بله قربان ، بله قربان من چند تا دختر دارم

 دو تا قربان ، خب اگه انگشتر ساز یه انگشتر بسازه اون یکی دخترم ناراحت میشه

حالا چیکار کنیم

 وزیر گفت قربان خب طوری که نیست میریم و به انگشتر ساز میگیم دو تا انگشتر بسازه

 پادشاه گفت خب همین الان بریم …

 وزیر گفت الان همه خوابن صبح میریم …

صبح که شد پادشاه و وزیر رفتن خونه ی انگشتر ساز … در زدن ، انگشتر ساز گفت ای وای حتما پادشاه اومده دنبال انگشتر  رفت در رو باز کرد و سلام کرد … پادشاه گفت چه خبر ، انگشتر ما رو ساختی … انگشتر ساز گفت مشغول ساختن انگشتر شما هستم …. پادشاه گفت اومدیم بگیم با اون نگین دو تا انگشتر بسازی … انگشتر ساز اینقدر تو دلش خوشحال شد و خدا رو شکر کرد

بعد هم گفت چشم قربان ، چند روز دیگه آماده میشه … چند روز بعد وزیر اومد و انگشتر ها رو گرفت و پول زیادی هم به عنوان دستمزد به انگشتر ساز داد

بعد هم انگشتر ساز رفت و از امام هادی تشکر کرد و گفت خدا رو شکر که به حرف شما گوش کردم

 بچه‌ها جونم داستان رو دوست داشتید

 عزیزای دلم از داستان امام هادی یاد می گیریم که در سختیها و مشکلات باید از امامان مهربونمون کمک بخوایم و برای موفق شدن در زندگی هم حرف امامان مهربونمون رو گوش بدیم و حالا هم با انجام دادن کارهای خوب از خدا بخوایم که امام زمان زودتر ظهور کنه.

مطلب مشابه: قصه کودکانه درباره امام زمان (6 داستان کوتاه و زیبای مذهبی برای کودکان)

مطلب مشابه: داستان های مذهبی کوتاه؛ مجموعه حکایت و قصه های مذهبی آموزنده

داستان کودکانه امام جواد (ع)

داستان کودکانه امام جواد (ع)

مامون سوار بر اسب بود.همراهانش دنبال او به طرف شکار گاه می رفتند. مردم از لای در و دریچه خانه مامون و همراهانش را نگاه می کردند. عضی ها هم با شیرینی و شربت از آن ها پذیرایی می کردند. ماموران راه را برای مامون باز می کردند تا راحت از کوچه ها بگذرد. مامون هم با غرور به مردم نگاه می کردند و از تعظیم و احترام آن ها لذت می برد. آن ها همین طور که از کوچه ها می گذشتند به کوچه پهنی رسیدند. چند تا از بچه محل توی کوچه بازی می کردند در میان آن ها جواد هم بود. صدای اسب و ماموران به گوش بچه ها خورد. یکی از بچه ها با ترس گفت: وای خلیفه، خلیفه دارد می آید. چند مامور که جلوتر از خلیفه بودند خودشان را به بچه ها رساندند. بچه ها از ترس پا به فرار گذاشتند اما جواد بدون ترس سر جای خود ایستاد. مامون با تعجب به کودکی که سر جایش ایستاده بود نگاه کرد جلو رفت و همان طور که سوار بر اسب بود پرسید: تو چرا با دیگران فرار نکردی؟

 جواد با اعتماد به نفس گفت: من که کاری نکرده ام که لازم باشد فرار کنم. با این حرف جواد، روی پیشانی مامون چند خط افتاد. ابروهایش از خشم گره خورد و سرش را پایین انداخت و گفت: خواب جواد گفت: راه تنگ نبود که با فرار خود راه را برای تو باز کنم. از هر کجا که می خواهی می توانی بروی. مامون خلیفه بود و آدم ها ازاو حساب می بردند. حالا برای اولین بار کودکی جلوی او ایستاده بود و با شجاعت حرف می زد. با تعجب پرسید: تو کیستی؟ جواد گفت: من محمد پسر علی پسر موسی جعفر پسر محمد پسر علی هستم.

داستان غدیر برای کودکان

سعید و سعیده سوار بر سفینه زمان شده بودند. این خواهر و برادر می خواستند از قرن پانزدهم هجری قمری به چهارده قرن پیش سفر کنند. آن دو تصمیم داشتند به دورانی برگردند که رسول خدا در آن زندگی می کرد.

سعید و سعیده می خواستند به اولین سال های حکومت اسلامی بازگردند و گزارش مفصلی از ماجرای غدیر خم را برای بچه های قرن بیست و یکم گزارش کنند. پنج، چهار، سه، دو، یک. . . بالاخره سفینه زمان از ایستگاه مرکز تحقیقات تاریخی به گذشته دور پرتاب شد.

 کودکانی که در ایستگاه ماهواره ای حاضر بودند با اشتیاق تمام این سفر جذاب و پرماجرا را دنبال می کردند و به طور دائم با دو زمان نورد در ارتباط بودند. سعید و سعیده سوار بر سفینه کوچکشان به سال دهم هجری سفر نمودند.

زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) آخرین ماه های زندگی خویش را پشت سر می گذاشت و می خواست که آخرین حج خود را به انجام برساند. مدتی گذشت. ناگهان سعید ازداخل سفینه برای ایستگاه تحقیقاتی پیامش را این گونه مخابره کرد.” بچه ها سلام. اکنون من از سرزمین وحی برای شما گزارش می کنم. حضرت محمد( صلی الله علیه وآله و سلم) مراسم حج را به پایان رسانیده و به همراه کاروانی از حجاج در حال بازگشت به مدینه هستند.

از این بالا کاروان های زیادی را مشاهده می کنیم که با فاصله های کمی از یکدیگر در حال حرکت به سوی سرزمین های مختلفی می باشند. هم اکنون رسول خدا به محلی رسید که به آن غدیرمی گویند.

 اینجا محلی است که کاروان های حجاج از یکدیگر جدا می شوند و هرکدام به سمت سرزمینی می روند. اینجا مثل یک چهارراه است. در غدیر برکه ای از آب زلال وجود دارد که دور تادورش را جمعیت حاجیان در برگرفته اند. کودکان جهان در پایگاه تحقیقاتی بی صبرانه منتظر اخبار جذاب تری از غدیر خم هستند و گزارشات لحظه به لحظه از غدیر را پیگیری می کنند.

پس از مدتی سعیده با شور و شوق فراوانی می گوید:هم اکنون فرشته وحی بر پیامبر نازل گشت و به او گفت: ای پیامبر آنچه که از طرف خدا فرستاده شده به مردم ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکنی رسالت خود را تکمیل نکرده ای. سعید با خوشحالی ادامه می دهد: این همان آیه شصت و هفت از سوره مائده است. ایستگاه تحقیقاتی حال و هوای دیگری دارد.

سعیده در ادامه گزارش می گوید:اکنون رسول خدا فرمود: من همین جا می مانم. حاجیانی که از راه نرسیده اند باید به اینجا برسند و آنانی که از این محل رفته اند باید هرچه زودتر به غدیر برگردند. سعید گزارش می دهد: به فرمان پیامبر حدود صد و بیست هزار نفر از مسلمانان در محل غدیر اجتماع کردند. این جمعیت در تاریخ اسلام واقعا بی سابقه است. کودکان جهان سکوت کرده اند و در این مدت با دقت به گزارشات گوش می دهند.

کم کم واقعه غدیر خم به صورت صحیحی برای آنها بازگو می شود: رسول خدا بر روی جهاز شتران بالا رفته اند و پس از حمد و ستایش خدا دستور می دهند حضرت علی علیه السلام در کنار ایشان قرار بگیرد. سپس دست حضرت علی علیه السلام را در دست گرفته و جلوی چشمان صد و بیست هزار نفر بالا می برد و می گوید: ای مردم بدانید:هرکس تا امروز من ولی و سرپرست او بوده ام، از این به بعد این علی ولی و سرپرست اوست.

این حکمی است از طرف خدا که علی امام و وصی پس از من است و امامان امت از فرزندان او هستند.

سعید ادامه می دهد: الان پیامبر اعلام می کند: خداوندا! کسانی که علی علیه السلام را دوست دارند، دوست بدار و با دشمنان او دشمن باش. خدایا! یاران علی علیه السلام را یاری کن و دشمنان او را خوار و ذلیل گردان.

سعیده می گوید: اکنون لازم است که با سفینه مدت سه روز دیگر را در زمان حرکت کنیم. حالا سه روز از ماجرای غدیر خم گذشته است و هنوز زنان و مردان مسلمان به طور جداگانه درمحل غدیر حضور دارند و با علی علیه السلام بیعت می کنند.

مسلمانان در این روز با گفتن کلمه یا امیرالمومنین به ایشان دست می دهند. سعید می گوید: در چنین روزی دوست و دشمن با علی علیه السلام بیعت کردند و به او تبریک گفتند.حاضرانی که دراین روز شاهد ماجرا بودند رفتند تا طبق وظیفه برای غایبان این واقعه را تعریف کنند. خدا کند که فراموش نکنند و سفارشات پیامبر را جدی بگیرند زیرا خداوند پیمان شکنان را در هم می شکند.

با معرفی حضرت علی علیه السلام و امامان از فرزندان او از سوی خداوند و اطاعت مردم از ایشان دیگر انسانها به سوی زشتی ها نمی روند وهیچ گاه از مسیر درست دور نمی شوند و منحرف نمی گردند. پس از گزارش این ماجرا سفینه زمان پیما با دو زمان نورد خود در روز عید غدیر خم به ایستگاه تحقیقات فضایی بازگشتند و از سوی کودکانی که در ایستگاه مستقر بودند مورد استقبال قرار گرفتند و آن روز را به جشن و شادمانی پرداختند.

مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره‌ انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)

مطلب مشابه: قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]

قصه “حدیث کسا” با زبان کودکانه و شعر گونه

یه روز حضرت زهرا(س) مادر ما بچه ها که خیلی مهربونه تنها بود و نشسته بود تو خونه”

 که یهوی دیدن تق و تق و تق در میزنن, حضرت زهرا (س) فرمودن: “کیه کیه که پشت در, در میزنه به خونه امام علی (ع) سر میزنه”

اون کسی که پشت در بود فرمود: “منم منم پیامبر (ص) که اومدم پشت در

سلام بر دخترم فاطمه اطهرم” 🌸

حضرت زهرا (س) جواب سلام پدر رو دادن و گفتن بفرمایید تو

بچه ها پیامبر بابای حضرت زهرا بودن.

پیامبر فرمودن: “ای دختر عزیزم مریضم و مریضم یدونه عبا میاری که رو سرم بذاری” 🌸

 حضرت زهرا هم رفتن و یدونه عبا که مثل پتو بود اوردن و روی پیامبر انداختن

بچه ها عبا یه پارچه بزرگه که عرب ها روی دوششون می انداختن

مثل همین چیزی که روحانی ها رو دوششون می اندازن. ب

چه ها اگر گفتید اسم عباشون چی بود؟

کسا بود و کسا بود. 🌸🌸

( بعد از یکی دو بار تکرار این بیت, به بچه ها بگید هر جای قصه پرسیدم “اسم عباشون چی بود” باید بپرید بالا و بگید “کسا بود و کسا بود”) 🌸🌸

یه کمی گذشت که حضرت زهرا (س) دیدن دوباره تق و تق و تق در میزنن.

“کیه کیه که پشت در, در میزنه به خونه امام علی سر میزنه” “

کی بود؟ امام حسن (ع) سرور هر مرد و زن”

بچه ها امام حسن که پسر حضرت زهران اون موقع ها مثل شما کوچولو بودن.

ایشون فرمودن: “سلام مامان خوبم مامان مهربونم”

حضرت زهرا هم در جواب گفتن: “سلام نور دو چشمم سلام میوه قلبم”

امام حسن فرمودن: “چه بوی خوبی میاد بوی پیامبر میاد؟

این بویی که پیچیده توی خونه شبیه بوی عطر بابا بزرگ خوب و مهربونه”

بچه ها پیامبر, پدر بزرگ امام حسن بود

حضرت زهرا در جواب گفتن بله, پیامبر اینجان و بعد جای پیامبر و عبا رو نشون امام حسن دادن.

“اسم عباشون چی بود کسا بود و کسا بود”

امام حسن رفتن پیش پیامبر گفتن: “سلام ای مهربونم بابا بزرگ خوبم اجازه می دید منم زیر عباتون بشینم و بمونم”

پیامبر هم اجازه دادن و امام حسنم رفتن زیر عبا “

اسم عباشون چی بود؟ کسا بود و کسا بود”

یکمی گذشت حضرت زهرا دیدن دوبار تق و تق و تق در میزنن.

حضرت فرمودن: “کیه کیه که پشت در, در میزنه به خونه امام علی سر میزنه” “

کی بود؟ امام حسین(ع) عزیز و نور دو عین”

بچه ها امام حسین هم که پسر حضرت زهران اون موقع ها مثل شما کوچولو بودن.

ایشون فرمودن: “سلام مامان خوبم مامان مهربونم”

حضرت زهرا هم در جواب گفتن: “سلام نور دو چشمم سلام میوه قلبم”

امام حسین فرمودن: “چه بوی خوبی میاد بوی پیامبر میاد؟ این بویی که پیچیده توی خونه شبیه بوی عطر بابا بزرگ خوب و مهربونه”

حضرت زهرا در جواب گفتن بله, پیامبر اینجان و بعد جای پیامبر و عبا رو نشون امام حسین دادن.

“اسم عباشون چی بود کسا بود و کسا بود”

امام حسین رفتن پیش پیامبر گفتن: “سلام ای مهربونم بابا بزرگ خوبم اجازه می دید منم زیر عباتون بشینم و بمونم”

پیامبر هم اجازه دادن و امام حسینم رفتن زیر عبا “

اسم عباشون چی بود؟ کسا بود و کسا بود”

یکمی گذشت حضرت زهرا دیدن دوبار تق و تق و تق در میزنن.

حضرت فرمودن: “کیه کیه که پشت در, در میزنه به خونه امام علی سر میزنه” “کی بود؟ امام علی(ع) وصی بعد از نبی(ص)”

امام علی فرمودن: “سلام حضرت زهرا دختر رسول خدا” حضرت زهرا هم در جواب گفتن: “سلام امیر مومنین سلام امام اولین”

بچه ها حضرت علی, همسر حضرت زهرا بودن

ایشون فرمودن: “بوی خوش پیامبر پر شده توی خونه آیا رسول خدا مهمون خونمونه؟”

حضرت زهرا فرمودن بله, و جای پیامبر و دو تا پسرای حضرت علی و عبا رو نشونشون دادن

بچه ها “اسم عباشون چی بود کسا بود و کسا بود”

حضرت علی رفتن پیش پیامبر و گفتن: “سلام رسول خدا اجازه می دید منم باشم با شما بشینم زیر عبا”

پیامبر هم اجازه دادن و امام علی هم رفتن زیر عبا

تا الان کیا نشستن زیر عبا, چند نفر بودن ؟ “اسم عباشون چی بود؟ کسا بود و کسا بود.” “خب بچه ها به نظرتون دیگه کی مونده بود که بره بشینه زیر عبا پیش پیامبر خدا آفرین بانو حضرت زهرا” حضرت زهرا رفتن پیش پیامبر و دوباره سلام کردن و گفتن: “سلام رسول خدا اجازه می دید منم باشم با شما بشینم زیر عبا” پیامبر فرمودن: “سلام به تو دخترم سلام پاره تنم بیا تو هم بشین کنار ماها تا که همه با هم بشیم پنج تن آل عبا” “بچه ها پنج تن آل عبا کیا بودن؟ پیامبر و امام علی حضرت زهرا امام حسن و امام حسین” “اسم عباشون چی بود؟ کسا بود و کسا بود” بچه ها بعد پیامبر دو سر عبا رو گرفتن و دست راستشون رو به طرف آسمون بلند کردن و برای کسانی که زیر عبا بودن و همه کسانی که اون ها رو دوست دارن دعا کردن.

خدای گناهکاران

خدای گناهکاران

روزی حضرت موسی ( علیه السلام ) در کوه طور ، به هنگام مناجات عرض کرد : ای پروردگار جهانیان !

جواب آمد : لبیک!

سپس عرض کرد : ای پروردگار اطاعت کنندگان!

جواب آمد :‌لبیک!

سپس عرض کرد :‌ای پروردگار گناه کاران !

موسی علیه السلام شنید :لبیک، لبیک ، لبیک!

حضرت گفت : خدایا به بهترین اسمی صدایت زدم ، یکبار جواب دادی ؛ اما تا گفتم : ای خدای گناهکاران ، سه مرتبه جواب دادی ؟

خداوند فرمود : ای موسی ! عارفان به معرفت خود و نیکوکاران به کار خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند ؛ اما گناهکاران جز به فضل من پناهی ندارند . اگر من هم آنها را از درگاه خود ناامبد گردانم به درگاه چه کسی پناهنده شوند.

مطلب مشابه: قصه شب آموزنده برای کودکان؛ ۱۰ داستان و قصه کوتاه قشنگ

مطلب مشابه: قصه های بچگانه مرد عنکبوتی { ۷ داستان جالب اسپایدرمن }

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.