قصه کودکانه درباره امام زمان (6 داستان کوتاه و زیبای مذهبی برای کودکان)

زندگی امام زمان (ع) سالهاست که در کتوب مختلف آمده و هرکدام تفسیر و توصیف متفاوتی داشتهاند. یکی از این نوع روایتها مربوط به کودکان عزیز میشود. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه کودکانه درباره امام زمان را برای شما دوستان قرار دادهایم.
فهرست موضوعات این مطلب
داستان تولد امام زمان (عج) برای کودکان
مامان های شما الان وقتی می خواهند نی نی کوچولو به دنیا بیاورند کجا می روند؟ بله به بیمارستان می روند.بچه ها ، اما حدود ۱۴۰۰ سال قبل که هنوز بیمارستان وجود نداشت مامانها نی نی هاشون رو توی خونه به دنیا می آوردند.
مادر امام زمان نرجس خاتون هستند ایشان وقتی می خواستند مهدی رو به دنیا بیاورند امام یازدهم امام حسن عسگری رفتند و به عمه حکیمه خاتون اطلاع دادند تا ایشان بیایند و به نرجس خاتون کمک کنند.
عمه حکیمه آمدند و کمک کردند و یک نی نی کوچولوی خوشگل و زیبا به دنیا آمدند و او را داخل پارچه سفید و نرم گذاشتند. آن زمان که مثل الان لوله کشی آب نبود. برای همین عمه آمدند داخل حیاط که دست هایشان را کنار حوض آب بشورند ، در همین موقع یک پرنده خیلی خوشکل و زیبا که بال های نرم و سفیدی داشت و بوی خیلی خوبی می داد را دیدند ، خیلی تعجب کردند چون تا حالا چنین پرنده ای ندیده بودند.
رفتند که به امام حسن خبر بدهند که تعداد پرنده ها زیادتر می شد ، یکی از پرندها که خوشگل تر از همه بود وارد اتاق نرجس خانم شد و مهدی کوچولو را برداشت برد و از آنجا رفتند. امام حسن که وارد اتاق شد دید نرجس خانم گریه می کنند و می گویند پرنده ها مهدی را با خودشان بردند.
امام حسن لبخند می زدند و می گفتند که آنها فرشته بودند که مهدی را با خودشان بردند ، نرجس خانم باز گریه می کردند و می گفتند مهدی گرسنه می شود ، غذا می خواهند. امام حسن گفتند که آنها مواظب مهدی هستند ، تازه چند وقت دیگر او را به پیش ما می آورند.بچه ها همین طور هم شد ، چند وقت دیگر فرشته ها او را آوردند ، اما دوستان شیطان که نمی خواستند ما امام داشته باشیم تا مواظب ما باشد ، امام زمان را اذیت می کردند ، برای همین باز خدا فرشته ها را فرستاد تا امام را نزد خودشان ببرند.
بچه ها فرشته ها هر هفته پیامها و کارهای ما را نزد امام می رسانند اگر ما کار خوب انجام داده باشیم امام زمان خوشحال می شوند ولی اگر کار بدی انجام داده باشیم امام زمان ناراحت می شوند و غصه می خورند.بچه ها اگر امام زمان بیایند ما هر چیزی که دوست داریم داشته باشیم می تونیم داشته باشیم ، حیوانات وحشی به ما کاری ندارند و … همه جا پر از خوبی میشه.
بچه ها برای اینکه امام زمان بیایند ما باید کار های خوب انجام بدهیم ، حرف های خوب بزنیم و همیشه برای آمدن امام زمان دعا کنیم برای همین همیشه بعد از تشکر از پیامبر و خانواده اش برای آمدن امام زمان دعا می کنید و می گوییم:
و عجل فرجهم
خداجون امام زمان ما رو زودتر برسون
مطلب مشابه: قصه قرآنی برای کودکان پیش دبستانی (5 داستان مذهبی آموزنده)
تولد امام زمان، معجزهای برای بشریت

شیخ صدوق در کتاب کمال الدین به سند صحیح و معتبر از جناب موسى بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر علیهما السلام از حضرت حکیمه خاتون دختر والا مقام امام محمد تقى علیه السلام که از بانوان با عظمت و شخصیّت و فضیلت خاندان رسالت است، حدیث کرده است.
حکیمه فرمود: امام حسن عسکرى علیه السلام خادم خود را نزد من فرستاد که شب را نزد ایشان افطار کنم هنگامی که من ایشان را دیدم فرمودند عمه امشب در نزد ما افطار کن که شب نیمه شعبان است و خداوند حجت را در این شب ظاهر فرماید و او حجت خدا در زمین است.
من عرض کردم: مادرش کیست؟
فرمود: نرجس.
گفتم: فدایت شوم، به خدا سوگند در او اثرى از بارداری نیست.
امام لبخندى زدند و فرمودند: همین است که براى تو مى گویم عمه جان هنگام سپیده دمِ صبح اثر باردارى او ظاهر میشود، زیرا نرجس مانند مادر موسى است که نشانى از فرزند داشتن در او دیده نمیشد و تا هنگام تولد موسى هیچ کسى از ولادتش خبر نداشت. (فرعون ستمگرکه میدانست اگر حضرت موسى متولد شود، با او مبارزه میکند و تخت و تاجش را نابود میسازد، با تمام نیرو میکوشید تا از ولادت موسى (ع) جلوگیرى کند، لذا دستور داد تا زنان را از مردان جدا کنند اما وقتى خدا بخواهد موسى به دنیا بیاید، تلاش صدها فرعون هم بى نتیجه خواهد بود.
قبل از تولد حضرت موسى (ع) کسى باور نمى کردکه مادرش باردار است، نرجس نیز همچون مادر موسى تا آخرین لحظات ولادت امام زمان (ع) نشانى از باردارى در خود نداشت، زیرا آینده نرجس بسیار حساس و پر اهمیت بود. جاسوسها همه جا راکنترل میکردند وکار آگاهان حکومت هر حرکت مشکوکى را زیر نظر داشته و به شدت مراقب بودندکه اگر فرزندى از امام یازدهم متولد شود، نا بود میکنند.
در روایتی دیگر از حکیمه خاتون امام حسن عسکری به ایشان فرمودهاند: «ما اوصیاء از شکمها برداشته نمیشویم و مادرانمان، ما را در پهلوهای خود حمل میکنند، و ما از ارحام بیرون نمیآییم بلکه از طرف راست مادران خود بیرون میآییم زیرا ما نورهای خداوند هستیم که کثیفی به ما نمیرسد.»
حکیمه گفت: وارد اتاق شدم چون سلام کردم و نشستم نرجس خواست پاى افزارم را بیرون آورد، گفت: اى سیده من و سیده خاندان من، چگونه شب کردى؟
گفتم: بلکه تو سیده من و سیده خاندان منى.
گفت: اى عمه این چه سخن است؟!
گفتم: اى دخترم، خدا امشب به تو پسرى کرامت فرماید که در دنیا و آخرت آقا است; پس او خجالت کشید و حیا کرد، و رفت گوشه ای از اطاق نشست امام حسن عسکری ع سخنان ما را شنید و فرمود: «ای عمه! خداوند تو را جزای خیر بدهد.»وقتى از نماز عشا فارغ شدم افطار کردم و در بستر خوابیدم چون نیمه شب رسید برخاستم.
من زودتر از شبهای قبل به نماز شب مشغول شدم. نماز را خواندم و فارغ شدم و نرجس همچنان در خواب و راحت بود، من نشستم براى تعقیب نرجس خاتون نیز از خواب بیدارو از اطاق بیرون رفت، وضوگرفت و مشغول نماز شب شد. نمازش را خواند وخوابید من از اطاق بیرون رفتم و به آسمان نگاه کردم، دیدم که طلوع فجر است، اما هنوز اثرى از فرزند نیست.
هنوز نرجس در خواب بود، در شک افتادم، امام فریاد زد، عمه شتاب مکن که مطلب نزدیک گردیده.
در حالى که من از این تردید شرمنده بودم به طرف اطاق برگشتم
نشستم و سوره الم سجده و یس خواندم که ناگاه نرجس هراسناک بیدار شد، من به بالینش شتافتم و گفتم:
«بسم الله علیک» آیا چیزى احساس میکنی؟
گفت: بله، اى عمه.
گفتم: آسوده خاطر باش همان است که به تو گفتم.
در این حال، دیدم نرجس خاتون، اضطراب دارد، پس او را در بغل گرفتم و نام الهی را بر او خواندم. امام حسن عسکری (ع) صدا زد که: «سوره قدر را بر او بخوان»
از او پرسیدم: «چه حالی داری؟»
نرجس خاتون گفت: ظاهر شد اثر آنچه مولایم فرمود.
پس مشغول خواندن سوره قدر شدم چنانچه امام حسن عسکری ع امر فرموده بود. پس آن طفل در شکم نرجس خاتون نیز با من همراهی میکرد و آنچه که من میخواندم را میخواند و بر من سلام کرد و من ترسیدم. امام حسن عسکری ع صدا زد و فرمود: که: «ای عمه از امر خدا تعجب مکن که خداوند زبان ما را درکودکى به حکمت بازکرده و در بزرگى حجت خود در زمین قرار میدهد.
سخن حضرت تمام نشده بود که ناگهان حضرت نرجس (س) از نظرم ناپدید شد و او را ندیدم. گویا پرده ای میان من و او زده شده بود. پس فریاد کنان بسوی حضرت امام حسن عسکری (ع) دویدم. آن حضرت فرمود: «برگرد ای عمه! که او را در جای خود خواهی یافت.»
پس من مراجعت نمودم و بعد از زمان کمی، پرده برداشته شد و نرجس خاتون را دیدم که بر وی نوری است که چشمم را خیره نمود و حضرت صاحب الامر (ع) را مشاهده کردم که به سجده افتاده و انگشتان سبابه خود را به طرف آسمان بلند کرده بود و مشغول ذکر خدا بود. هنگامى که او را برگرفتم، دیدم پاک و پاکیزه است. در حالى که در بازوى راستش نوشته است: جاءَ الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا
و در سجدۀ خويش مىفرمود:
«اشهد ان لا اله الاّ اللّه، وحده لا شريك له و انّ جدّى محمّدا رسول اللّه و أنّ أبى أمير المؤمنين ولىّ اللّه. . ..»
گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يكتا، كه شريك و همتايى ندارد، نيست و نياى گرانقدرم محمّد صلّى اللّه عليه و اله پيامآور اوست. و پدر والايم امير مؤمنان عليه السّلام دوست و جانشين پيامبر خداست.
داستان تولد امام زمان (عج) معجزه ای است الهی که برای بشریت آورده شده است
آنگاه امامان نور را پس از امير مؤمنان عليه السّلام يكى بعد از ديگرى تا نام مبارك پدر گرانقدرش حضرت عسكرى عليه السّلام برشمرد سپس فرمود:
«بار خدايا! آنچه را به من وعده فرمودى تحقّق بخش و كار بزرگم را در پرتو قدرتت تدبير فرما و گامهايم را در قيام پرشكوه و آسمانيم براى برانداختن بيداد و ستم، و استقرار كامل عدالت و مهر در سراسر گيتى استوار ساز و به دست من، زمين را از عدلوداد لبريز گردان!»
مطلب مشابه: داستان های مذهبی کوتاه؛ مجموعه حکایت و قصه های مذهبی آموزنده
داستانی کودکانه درباره ی امام زمان (عج)

در زمانهای خیلی پیش که امام یازدهم(ع)ما زندگی میکرد،پسر کوچکی در خانه داشت که اسمش مهدی بود.
امام(ع) و پسرش دشمنانی داشتند،دشمنان امام(ع) خلفای عباسی بودند،آنها تصمیم گرفته بودند که این کودک را از بین ببرند و همه جا سراغ او را میگرفتند.به جز تعدادی از نزدیکان امام(ع)،کس دیگری از محل زندگی ایشان اطلاعی نداشت.
روزی عده ای از نزدیکان امام حسن عسکری(ع)از او خواهش کردندکه جانشین و امام بعد از خود را معرفی کند.امام(ع)هم برای اینکه امام دوازدهم(عج)را به اطرافیان نشان دهد و بشناساند به تقاضای آنها پاسخ داد و دستور داد تا فرزند خود مهدی(عج)را که تا آن زمان کمتر کسی او را دیده بود در مجلسی حاضر کردند و مردم او را دیدند.
آنها بسیار خوشحال شدند ،زیرا با امام دوازدهم خود که در آن روزها پسر بچه کوچکی بود آشنا شدند.وقتی که امام یازدهم(ع) به شهادت رسید یکیاز نزدیکان که میدانست خیلی از مردم از وجود حضرت مهدی(عج) خبر ندارند از این وضعیت سو استفاده کرد و گفت که من کسی هستم که بعد از امام یازدهم امام شیعیان خواهم بود،وقتی مردم جنازه امام(ع)را برای تدفین به قبرستان بردند ، همان شخص جلو آمد و خواست بر جنازه امام حسن عسکری(ع )نماز بخواند و به این وسیله خود را جانشین او و امام دوازدهم معرفی نماید.
در این موقع مردم متوجه شدند که ناگهان کودکی جمعیت را کنار زد و جلو آمد و آن مرد را نیز از کنار جنازه پدر خود دور کرد و بر جنازه پدر خویش نماز خواند و خود را پسر امام حسن عسکری(ع)معرفی کرد.این خبر به گوش خلیفه رسید و مطلع شد که پسر امام حسن عسکری(ع)زنده است تصمیم گرفت هر طور شده او را از میان بردارد.ولی خدا می خواست حضرت مهدی (عج)زنده بماند،از این رو از نظرها غایب شد تاروزی که خداوند مصلحت بداند ظهور کند و دنیا را پر از عدل و داد کند.
قصه کودکانه: امام زمان (علیه السلام) که بیاید…
چند روز پیش پدربزرگم از روستا به خانه ی ما آمد. امروز صبح، پدربزرگ خیلی سرفه کرد و سرش درد گرفت. پدرم او را به دکتر برد و دکتر گفت: «به علت آلودگی هوا مریض شده است و هرچه زودتر باید به روستا برگردد». من هنوز پدربزرگم را خوب ندیده بودم که مجبور شد به روستا بر گردد.
امام زمان (علیه السلام) که بیاید، دیگر هوا آلوده نیست و همه جا پر از هوای تمیز و پاک می شود.
برای عید نوروز، پدرم یک ماهی قرمز که سه تا دم داشت خرید. اول خیلی خوشحال شدم؛ اما روزهای بعد که می دیدم چقدر جایش در تنگ، کوچک است ناراحت شدم؛ به همین دلیل با پدرم به کنار رودخانه رفتیم و ماهی را در آب، رها کردیم. ماهی با خوشحالی، شروع به شنا کرد.
امام زمان (علیه السلام) که بیاید، حتی ماهی های دریا و پرندگان آسمان هم خوشحال می شوند.
دوستم حمید، امروز مریض بود و مرتب سرفه می کرد. خانم معلم به مادر حمید تلفن کرد تا بیاید و او را به دکتر ببرد. خدا کند دوستم زودتر خوب شود و دوباره پیش ما بیاید؛ چون حمید، بهترین دوست من است و دلم برای او تنگ میشود.
امام زمان (علیه السلام) که بیاید، بسیاری از بیماری ها از بین می رود و مریضها زود خوب میشوند.
هفته ی پیش به خانه ی پدربزرگ در روستا رفته بودیم. پدربزرگم کشاورز است و یک باغ میوه دارد. او به من گفت: «عزیزم! دعا کن باران بیاید. امسال باران، خیلی کم آمده است و درختان تشنه هستند».
دیشب تلویزیون، بچه های فلسطینی را نشان می داد که گریه می کردند. خانه ها و مدرسه هایشان خراب شده بود و معلم آنها هم زخمی شده بود. خیلی ناراحت شدم و به پدرم گفتم: «آیا کسی نیست که اینها را نجات دهد؟ »
از دوستم خواستم مدادرنگی هایش را به من بدهد تا نقاشی ام را رنگ کنم؛ اما او نداد؛ با اینکه دیروز من به او مداد شمعی داده بودم. قبل از اینکه ناراحت شوم با خودم فکر کردم و گفتم: شاید دلیلی داشته است.
امروز در شهر ما باران آمد. بعد از باران، به حیاط خانه آمدم و دیدم باغچه، حسابی خیس شده بود و گلها و گیاهان باغچه، حسابی سیراب شده بودند.
امروز تصمیم گرفتم حفظ قرآن را با قرآن پدرم انجام دهم. وقتی قرآن می خواندم، ترجمه ی آن را هم مطالعه می کردم و با خود فکر می کردم که چه کسی از همه بیشتر معنای قرآن را می فهمد و به آن عمل می کند؟
زمستان شده و – خدا را شکر- خانه ی ما گرم است و مشکلی نداریم؛ اما موقعی که بیرون می روم و می بینم چقدر هوا سرد است با خودم می گویم: « خدایا! نکند الآن بچه هایی باشند که خانه گرمی ندارند. »
با مامان به خانه ی خاله رفته بودیم. خاله، مقدار زیادی سبزی در ایوان گذاشته بود و می خواست آش نذری بپزد. مامان و همسایه ها به کمک خاله آمدند و سبزی ها را پاک کردند. من هم به آنها کمک کردم.
عید نوروز که می شود، من لباس و کفش های نو می پوشم و همراه خانواده برای دیدن فامیل به خانه ی آنها می رویم و شیرینی و میوه میخوریم. امیدوارم همه ی بچه های دنیا، لباس و کفش نو داشته باشند و عید به همه ی آنها خوش بگذرد.
هفته ی قبل، یکی از دوستانم به قم رفته بود و از آن جا یک کتاب داستان برایم سوغات آورد که در مورد یک مرد مهربان و شجاع بود. کتاب را خواندم و لذت بردم و بعد، آن را به دوستم مجید هدیه دادم، تا او هم بخواند و از آن لذت ببرد.
بعضی روزها صبح که از خواب بیدار می شوم، خیلی گرسنه ام و احساس می کنم شکمم خالی خالی است. برای صبحانه، نان و شیر را خیلی دوست دارم. امیدوارم همه ی بچه های دنیا هم برای صبحانه، نان و شیر داشته باشند.
بچه که بودیم، بازی با دوستان و بچه های محله و مدرسه مان را خیلی دوست داشتیم. به همدیگر محبت می کردیم، و اگر بعضی وقتها دعوایمان می شد، زود آشتی می کردیم. بابا، مامان و معلم های خود را خیلی دوست داشتیم و آنها هم ما را دوست داشتند. اگر قولی به آنها می دادیم، به آن عمل می کردیم و اگر از آنها کمک می خواستیم، به ما کمک می کردند. خلاصه، دوران خیلی خوبی بود.
الآن که بزرگ شده ام، می فهمم امام زمان علیه السلام کارهایی را که در بالا گفتم چقدر دوست دارد؛ پس بیایید روز به روز به آن کارهای خوب ادامه دهید و هر چه بیشتر با امام مهربانی ها و خوبیها آشنا شوید و با او حرف بزنید، و این را بدانید که:
امام زمان علیه السلام همه ی شما بچه ها و کارهای خوبتان را دوست دارد…
مطلب مشابه: داستان قرآنی و حکایت های مذهبی خواندنی و جالب
مطلب مشابه: حکایت های مذهبی؛ داستان های زیبای قرآنی و اسلامی
داستانهای امام زمان (عج) از تولد تا امامت

به نام خدا
قاصدک از مراسم عروسی خیلی خوشش میآمد و از اینکه کاخ پادشاه را برای مراسم عروسی آماده میکردند، خیلی خوشحال بود.
قاصدک، تمام قاصدکهایی که اطراف کاخ بودند را برای مراسم عروسی دعوت کرده بود و کاخ پادشاه پر بود از مهمانهایی که هرکدام با لباسهای رنگارنگ در مراسم عروسی شرکت کرده بودند و با انواع خوراکیها و نوشیدنیها و میوههای خوشمزه از آنها پذیرایی میشد.
قاصدک وقتی عروس خانم -که نوه امپراتور بزرگ روم بود- را در لباس عروسی دید، خیلی خوشحال شد، مثل اینکه تمام آرزوهایش برآورده شده بود.
قاصدک تازه بر روی یکی از پارچههای طلاییرنگ آرام گرفته بود که ناگهان با زلزلهای عجیب، همهچیز در کاخ به همریخت و همه مهمانها رفتند و مراسم عروسی انجام نشد.
برای عروس خانم بار دیگر مراسم عروسی گرفتند، اما برای بار دوم نیز، زلزلهای آمد و مراسم عروسی انجام نگرفت.
از آن به بعد، عروس خانم در فکر فرورفت و قاصدک هم از اینکه او را اینگونه میدید، خیلی ناراحت بود.
اما بعد از مدتی، دیگر او را ناراحت ندید و در صورت او آثار خوشحالی را میدید، اما علتش را نمیدانست…
قاصدک از اینکه عروس خانم را بعد از مدتی ناراحتی، خوشحال و شادمان میدید، خدا را شکر کرد، اما قاصدک از فکرها و کارهای عروس خانم چیزی متوجه نمیشد. قاصدک میدید عروس خانم از خوابهای عجیبوغریبی که دیده برای مادرش تعریف میکند. خواب حضرت عیسی (ع) و جمعی از یاران او که به همراه پیامبری دیگر در خواب او آمده بودند و آن پیامبر او را برای کسی خواستگاری کرده بود. این خوابهای شیرین برای عروس خانم هر شب تکرار میشد، طوری که همیشه در فکر آن شخص بود که او را برایش خواستگاری کرده بودند؛ به همین جهت، از دوری او ضعیف و بیمار شد و در بستر بیماری افتاد و همه ناراحت او شدند و پدربزرگ او همه کار برای او کرد، اما فایدهای نداشت.
شبی عروس خانم حرف عجیبی را به پدربزرگش گفت، به او گفت: دستور دهید تمام مسلمانانی که در اینجا زندانی و اسیرند آزاد شوند.
وقتی زندانیان مسلمان آزاد شدند، عروس خانم خوشحال شد و کمی غذا خورد و حالش خوب شد.
قاصدک تازه فهمید که عروس خانم بهغیراز حضرت عیسی (ع) شخص دیگری را بهعنوان پیامبر، نام میبرد.
قاصدک تصمیم گرفت برای اینکه بفهمد عروس خانم چه فکری میکند و چه تصمیمی دارد، همیشه با او باشد تا از کار او سر درآورد…
کشور روم، حال و هوای جنگ به خود گرفته بود و تصمیم داشت با مسلمانان بجنگد. قاصدک فقط حواسش به عروس خانم بود و کاری به جنگ و خبرهای آن نداشت.
روزی قاصدک، صبح زود که از خواب بیدار شد، عروس خانم را ندید و هر چه گشت او را پیدا نکرد؛ به همین جهت، روزها را با غم و غصه به سر میبرد و نمیدانست چهکار کند تا اینکه فکری به ذهنش رسید، به باد گفت: قاصدکهایی که دوست او هستند را باخبر کند و آنها را در اینجا جمع کند.
تعداد زیادی قاصدک که رفیق او بودند، جمع شدند و قاصدک از آنها کمک خواست تا عروس خانم را پیدا کنند.
قاصدکها تصمیم گرفتند برای پیدا کردن عروس خانم به تمام شهرها و کشورهای دور و نزدیک سفر کنند و خبری از عروس خانم برای قاصدک بیاورند.
مدتها گذشت تا اینکه در یکی از روزها، قاصدکی باعجله و خوشحالی، درحالیکه از مسافرت خسته شده بود، خودش را به قاصدک رسانید و گفت: مژده بده که عروس خانم را پیدا کردم …
قاصدک وقتی شنید عروس خانم پیدا شده، در پوست خود نمیگنجید و به قاصدکی که خبر را آورده بود گفت: بگو ببینم عروس خانم کجاست؟
قاصدک گفت: برای پیدا کردن عروس خانم، به جاهای زیادی مسافرت کردم تا اینکه خودم را به کشور عراق رساندم و متوجه شدم، مردان و زنان اسیری را از کشور روم که بهتازگی با مسلمانان جنگ کردهاند را به اینجا آوردهاند.
خودم را بهسرعت به زنان اسیر رساندم که ناگهان متوجه شدم عروس خانم با لباسی کهنه درحالیکه سرش را به زیر انداخته بود، در میان آنها بود.
کمی صبر کردم تا ببینم چه میشود، مردی با نامه و مقداری پول آمد و بعدازآن که با فروشنده گفتوگو کرد، پولها را به فروشنده داد و نامهای را هم به عروس خانم داد. عروس خانم وقتی نامه را دید، بر روی چشمانش گذاشت و همراه آن مرد، حرکت کرد.
من هم همراه آنها بودم تا ببینم به کجا میروند، بعد از مدتی مسافرت، آن مرد و عروس خانم به یکی از شهرهای عراق وارد شدند و در یکی از محلههای آن، به خانهای رفتند…
بهسرعت خودم را به قاصدکی که در اطراف خانه بود، رساندم و از او پرسیدم: اینجا خانه کیست؟
قاصدک پرسید: تو که از قاصدکهای حاکم ستمگر نیستی؟
گفتم: نه.
قاصدک گفت: اینجا منزل امام دهم است که همراه پسرشان در این خانه زندگی میکنند….
قاصدک همراه تندبادی خود را بهسرعت به خانه امام دهم در کشور عراق رسانید، خانهای کوچک و ساده، اما بسیار دوستداشتنی و نورانی.
اما هرچه گوش داد تا نام عروس خانم را در این خانه بشنود، چیزی نشنید.
قاصدک خیلی ناراحت شد، فکر کرد خانه را اشتباهی آمده است. در این فکرها بود که شنید کسی نام خانمی را صدا میزند، خود را سریع به صاحب صدا رسانید، بله درست میدید، عروس خانم بود که در مقابل مردی نورانی ایستاده بود و معلوم شد که در این خانه، او را به نامی دیگر صدا میزنند.
قاصدک از اینکه دوباره عروس خانم را میدید از خوشحالی فریادی زد که تمام قاصدکهای دنیا، صدای او را شنیدند. قاصدک مشاهده کرد که مردی نورانی با صورتی مهربان و درحالیکه خنده بر لب داشت به عروس خانم گفت: کدامیک از این دو را دوست داری، میخواهی ده هزار سکه طلا به تو بدهند یا تو را خبر بزرگی دهم که خوشبختی همیشگی تو در آن است؟
عروس خانم گفت: پول نمیخواهم.
آن مرد نورانی گفت: پس تو را خبر میدهم به فرزندی که پادشاه زمین خواهد شد و زمین را از خوبیها و عدالت پر خواهد کرد؛ و من تو را برای فرزندم خواستگاری میکنم.
قاصدک تازه فهمید که عروس خانم آمده تا عروس این خانه نورانی شود.
قاصدک داخل خانه، رفتوآمد میکرد و هرروز چیزهای تازهای یاد میگرفت.
قاصدک همیشه طور دیگری به عروس خانم نگاه میکرد، چون احساس میکرد با بقیه زنها فرق دارد، همیشه به او فکر میکرد و میدانست که او از چه راه دوری و با چه زحمتی به اینجا آمده است.
قاصدک میدید بعضی وقتها، عروس خانم با کسی حرف میزند، اما نفهمید با چه کسی! قاصدک خودش را به او نزدیک کرد، دید او به فکر فرورفته است، خیلی دوست داشت روی دستهای او بنشیند و صورت زیبا و نورانی او را ببیند.
حرف میزند، چون هیچکس آنجا نبود، فقط بعدازآن، آرامش عجیبی را در او احساس میکرد.
روزی اتفاق عجیبی افتاد که قاصدک به خود لرزید. چند نفر که شمشیر در دست داشتند بدون اجازه به خانه حمله کردند و دنبال کسی میگشتند؛ اما چیزی پیدا نکردند. از حرفهایشان معلوم بود دنبال نوزادی هستند که تازه به دنیا آمده یا زنی که نشانه بچهدار شدن دارد؛ اما خدا را شکر کسی را پیدا نکردند و خانه را ترک کردند.
قاصدک ماه شب دوازدهم به بعد را خیلی دوست داشت. چون هر شب، روشن و روشنتر میشد و قاصدک تا مدتهای طولانی به ماه نگاه میکرد و با او حرف میزد.
قاصدک بعدازظهر روز چهاردهم در خانه نشسته بود و منتظر بود تا ماه به آسمان بیاید و او دوباره به ماه نگاه کند و حرفهایی که دیشب ناتمام مانده بود را ادامه دهد.
در همین فکرها بود که درِ خانه به صدا درآمد. بعد از لحظاتی قاصدک بسیار خوشحال شد، چون دید عمه خانم به خانه میآید.
آن شب وقتی ماه به آسمان آمد، قاصدک دوست نداشت با ماه صحبت کند و دلش هوای عمه خانم را کرده بود.
قاصدک وقتی خود را به پنجره اتاق رساند، شنید که عمه خانم برای رفتن خداحافظی میکند که ناگهان صدایی آمد: عمه جان! امشب اینجا بمان!
قاصدک تعجب کرد، مگر امشب چه خبر است…
با اینکه ماه در آسمان بالاآمده و کاملاً بزرگ و نورانی بود، اما قاصدک توجهی به آن نداشت، فقط با خودش میگفت: چرا عمه خانم باید امشب که شب نیمه ماه است، اینجا بماند؟
قاصدک در همین فکرها بود که ناگهان شنید قرار است امشب در این خانه، نوزادی به دنیا بیاید. بسیار تعجب کرد. کسی به دنیا بیاید که آخرین امام روی زمین است.
عمه خانم پرسید: از چه خانم خوشبختی قرار است این نوزاد به دنیا بیاید، من کسی را که نشانه بچهدار شدن را داشته باشد اینجا نمیبینم؟
قاصدک دید که عمه خانم بهطرف عروس خانم که حالا مادر نورانی بود، رفت و بر او سلام کرد و کنارش نشست و گفت: تو بانوی من و بانوی همه ما هستی!
قاصدک بسیار خوشحال شد، چون اولین قاصدکی بود که این خبر را شنید و در دنیای قاصدکها، کسی که اولین خبر را داشته باشد، خیلی مهم است.
البته خیلیها از قبل شنیده بودند که قرار است در این خانه بچهای به دنیا بیاید که همه چشمها منتظر او هستند و حتی این خبر به گوش آدمهای بدجنس هم رسیده بود. به همین خاطر به آن خانه سر میزدند که اگر خانمی نشانه بچهدار شدن را دارد، او را از بین ببرند؛ اما خداوند کاری کرد که معلوم نباشد که مادر این نوزاد نورانی چه کسی است.
قاصدکها هم شبها میخوابند، اما آن شب، قاصدک تا به صبح نخوابید، از بس خبری که شنیده بود مهم بود، آن خبر این بود که امشب در این خانه، آخرین نوزاد نورانی به دنیا میآید.
قاصدک کنار عمه خانم بود، او را دید که نماز خواند و افطار کرد و بعد آرام در بستر خود خوابید. نیمههای شب، عمه خانم از خواب بلند شد و نماز خواند، اما خیلی نگران بود، چون مادر نوزاد در خواب بود، اما بعد از لحظاتی مادر نورانی بلند شد و نماز خواند و دوباره خوابید.
قاصدک به آسمان نگاه کرد، نزدیکیهای صبح بود که پدر صدا زد «عمه جان تولد نزدیک است!» عمه خانم، مادر نورانی را در آغوش گرفت و او را دلداری داد.
قاصدک از اینکه اولین قاصدکی بود که صدای آن نوزاد نورانی را میشنید، بسیار خوشحال بود، نوزادی که در سجده بود.
عمه خانم نوزاد را در آغوش گرفت، چه نوزاد تمیز و زیبایی!
قاصدک با خودش فکر میکرد چه خبر خوشی را از فردا برای تمام قاصدکهای دنیا دارد.
پدر صدا زد: عمه جان، پسرم را نزد من بیاور.
پدر گفت: پسرم سخن بگو.
قاصدک شنید که پسر، لب به سخن گشود و گفت:….
– نام آن نوزاد نورانی چه بود؟
– به نمازی که در نیمهشب میخوانند، چه میگویند؟
– از بزرگترهایت بپرس که آن نوزاد نورانی چه گفت؟
– آیا تاکنون مادرت را در آغوش گرفتهای؟
قاصدکها وقتی به هم میرسند و جمعشان جمع میشود، برای همدیگر حکایتهای شنیدنی تعریف میکنند و اصلاً قاصدک یعنی همین.
قاصدک در جمع قاصدکها، تولد نوزاد نورانی را به آنها خبر داد و همه آنها خوشحال شدند و از قاصدک به خاطر اینکه خبر به این مهمی را برای آنها آورده بود، تشکر کردند.
یکی از قاصدکها از حکایتهای قاصدکهای زمانهای خیلی دور تعریف کرد؛ از مرد مغروری که خود را خدای مردم میدانست و مردم فقیر و بیچاره را خیلی اذیت میکرد.
آن مرد مغرور شنید که میگویند در آیندهای نزدیک پسربچهای به دنیا میآید که وقتی بزرگ شد او را نابود میکند، به همین خاطر دستور داد هر پسربچهای را که به دنیا میآید بکشند.
قاصدکهای آن زمان خیلی ناراحت شدند، چون همین نوزادهای پسر بودند که وقتی بزرگ میشدند به صحرا میآمدند و قاصدکها را جمع میکردند و برای بازی به شهر میآوردند و قاصدکها در دست بچهها حسابی تفریح میکردند.
اما قاصدکها موقعی خوشحال شدند که صدای پسربچهای را در شهر شنیدند. وقتی بهطرف صدا رفتند، خیلی تعجب کردند، بله درست بود، پسربچهای زیبا متولدشده بود و مأموران ستمگر متوجه آن نشده بودند.
آن پسربچه زيبا بعد که بزرگ شد، پیامبر خوب خدا شد و مردم را از دست ستمگران و آدمهای بدجنس نجات داد.
قاصدک فردا که به اتاق نوزاد نورانی آمد، دید عمه خانم نزد پدر آمد و سلام کرد و داخل اتاق شد و هرچه نگاه کرد و هرچه گشت، نوزاد نورانی را پیدا نکرد. به همین خاطر به پدر گفت: برای نوزاد نورانی اتفاقی افتاده است؟
پدر گفت: عمه جان، او را به خدایی سپردم که مادر موسی (ع)، موسی (ع) را به او سپرد.
قاصدکها میگویند: موقعی که موسی (ع) به دنیا آمد، مادرش از این میترسید که دشمنان و آن مرد مغرور که خود را خدا میدانست، او را اذیت کند. به همین خاطر مادر موسی (ع) موسی (ع) را که نوزادی چندروزه بود، بهفرمان خدا داخل صندوقی قرار داد و او را بر روی آب رودخانه گذاشت و او را به خدا سپرد.
سربازان آن مرد که ادعای خدایی میکردند صندوق را از آب گرفتند و خواستند که فرزند داخل آن را بکشد. ولی همسر آن مرد که ادعای خدایی میکرد، زن باایمان و خوبی بود. به همین خاطر نگذاشت او را اذیت کنند و او را به قصر برد. آن نوزاد شروع به گریه کرد و از هیچ زنی شیر نمیخورد تا اینکه مادر موسی بهطور ناشناس آمد و به کودک شیر داد و بعدازآن هرروز به قصر میآمد و به نوزاد شیر میداد.
قاصدک خیلی ناراحت بود. دوست داشت هرروز آن نوزاد نورانی و زیبا را ببیند. ولی او را پیدا نمیکرد. تا اینکه چند روز گذشت.
قاصدک صدای در را شنید، دید که عمه خانم آمدهاند.
پدر صدا زد: عمه جان، فرزندم را بیاور.
عمه خانم، فرزند نورانی را آورد و به پدر داد.
پدر گفت: فرزندم، سخن بگو.
فرزند نورانی قرآن خواند….
مطلب مشابه: داستان خدایی با مجموعه داستان های آموزنده درباره حکمت خدا










