داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ]
![داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ] 1 داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ]](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/داستان-کودکانه-درباره-نماز.jpg)
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین داستان کودکانه درباره نماز را برای شما دوستان قرار دادهایم. این داستانهای کوتاه با روایتی شیرین و جذاب کودکان را با دنیای جذاب نماز آشنا میکنند. با ما بمانید.
فهرست موضوعات این مطلب
داستان کودکانه در مورد نماز خواندن حضرت فاطمه
حضرت فاطمه علیها السلام هر وقت مشکلى برایش پیش مى آمد متوسل به نماز مى شد و مشکل خود را با خواندن نماز حل مى کرد.
چند روزى غذا داخل خانه فاطمه علیها السلام کمیاب شد و حسن و حسین و زهرا و على علیهم السلام همه گرسنه بودند.
روزى حضرت على (علیه السلام ) وارد خانه شد دید حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم میهمان دخترش حضرت فاطمه علیها السلام است در حالى که فاطمه زهرا علیها السلام مشغول نماز است و طبقى سرپوشیده کنار اطاق قرار دارد.
وقتى که حضرت فاطمه علیها السلام از نماز فارغ شد سرپوش را از روى طبق برداشت دید کاسه اى بزرگ پر از نان و گوشت است .
حضرت على (علیه السلام ) رو به فاطمه کرد و فرمود: اى فاطمه ! این غذا از کجا برایت آورده شده است ؟
عرض کرد: یا على ! این طبق از جانب خداوند نازل گردیده و خدا به هر کس که بخواهد بدون حساب روزى مى دهد.
حضرت رسول فرمود: آیا مى خواهید نظیر این داستان را براى شما نقل کنم ؟
گفتند: بلى ، یا رسول الله !
فرمود: یا على ! مثل شما، مثل حضرت زکریا است که هر وقت بر حضرت مریم وارد مى شد مى دید او در محراب عبادت است و در پیشگاه او طبقى از غذا مهیاست .
مى فرمود: اى مریم ! این غذا را چه کسى براى تو آورده و از کجا آمده است ؟
مریم در جواب مى گفت : این طبق از جانب خداوند بر من نازل شده است و او هر کس را بخواهد بدون حساب روزى مى دهد.
آن گاه حضرت فاطمه طبق بهشتى را حاضر ساخت و همگى بر سر طبق نشستند و از غذا میل کردند و آن طبق غذا تا یک ماه به جاى خود باقى بود.
آن ظرف غذا همان ظرفى است که الان حضرت مهدى (علیه السلام ) از آن غذا مى خورد.
مطلب مشابه: قصه کودکانه جدید و قدیمی زیبا (20 داستان برای کودک از پینوکیو تا پسری در جنگل)
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
نماز، صحبت با خدا
![داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ] 2 نماز، صحبت با خدا](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/نماز،-صحبت-با-خدا.jpg)
برادرکوچولوی علی بیمار بود. یکی دو روز پیش، برادر کوچولو شلنگ آب حیاط را برداشته بود و می خواست مثل پدر، گل های باغچه را آب بدهد، اما چون خیلی کوچک بود، به جای آب دادن به گل ها، تنها لباس های خود را خیس کرده بود. همین باعث شد که سرما بخورد و تب کند. علی که از مهدکودک به خانه برگشت به سراغ برادرکوچولو رفت. از لای در به او که داخل تخت خواب کوچکش خوابیده بود، نگاه کرد. لپ های برادرکوچولو قرمز شده بود، ساکت و مظلوم خوابیده بود. مادر علی، با یک دستمال، عرق های روی پیشانی برادرکوچولو را پاک می کرد. علی به مادرش نگاه کرد. صورت مادر به نظر نگران می آمد. علی آرام در اتاق را بست.
عصر شد. برادرکوچولو هنوز تب داشت. علی می خواست به سمت اتاق خود برود که یک دفعه چشمش به پدرش افتاد. پدر علی داشت نماز می خواند. ناگهان فکری به سر علی زد. به سرعت به سوی دستشویی دوید، آستین هایش را بالا زد و وضو گرفت. بعد جانماز و مُهر کوچکی که روی طاقچه ی خانه بود برداشت. کنار پدرش رفت، جانماز را روی زمین گذاشت و شروع به خواندن نماز کرد. همان طور که در مهدکودک از خانم مربی یاد گرفته بود. علی نمازش را خواند، دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و بدون این که چیزی به زبان بیاورد، دردل گفت: خدای خوب و مهربون، خانم مربی، مامان و بابام و همه بهم گفتن کسی که بخواد با خدا حرف بزنه، باید نماز بخونه، نماز صحبت ما آدما با توئه…
منم می خوام با تو حرف بزنم و بهت بگم زودتر داداش کوچولوی منو خوب بکنی، اون خیلی کوچیکه… یه کاری بکن تا زود زود حالش خوب بشه…!
همین که دعای علی تمام شد، سرش را برگرداند. مادر درکنار در اتاق ایستاده بود، پدر هم که نمازش تمام شده بود، درحالی که لبخندی بر لب داشت به علی نگاه می کرد. پدر جلو آمد و با علی دست داد و گفت: التماس دعا!…
شب شد. علی خوابید، آن شب بهتر از هر شب خوابید، چون به یاد خدای مهربان بود. صبح روز بعد که علی چشمانش را باز کرد، یک صورت زیبا و بامزه را در مقابل خود دید. برادرکوچولو که لبخند قشنگی بر لب داشت، بالای سر علی ایستاده بود. علی با خوشحالی برادر کوچولو را بغل کرد و بوسید. چشمانش را بست و در دل به خدا گفت: ممنون خدا جون، و ممنون…
از این به بعد همیشه نماز می خونم، چون فهمیدم تو بهترین و مهربون ترین هستی، و همیشه به حرفام گوش می کنی… ممنون خدای مهربون!
سارا نماز میخواند
سارا روی پله نشسته بود. مادربزرگ کنار حوض وضو میگرفت. مادربزرگ همانطور که به صورت و دستهایش آب میریخت، زیر لب دعا میخواند.
مادر به گلدانهای کنار باغچه میرسید و منتظر بود کار وضو گرفتن مادربزرگ تمام شود تا او هم وضو بگیرد.
سارا با خودش گفت: کاش من هم میتوانستم نماز بخوانم!
با این فکر، از روی پله بلند شد و به اتاق رفت. دو تا جانماز از توی کمد برداشت و روبهقبله در کنار هم پهن کرد. یکی برای مادربزرگ، یکی برای مادر.
مادربزرگ وارد اتاق شد و جانمازهای پهنشده را دید. به سارا نگاه کرد و لبخندی زد. به اتاق خودش رفت و در را بست.
مادربزرگ وقتیکه میخواست تنها باشد و کسی مزاحمش نشود، به اتاقش میرفت و در را میبست.
سارا خیلی دلش میخواست بداند مادربزرگ برای چهکاری تصمیم گرفته است که تنها باشد. مادر درحالیکه با حوله دست و صورتش را خشک میکرد، به اتاق آمد. سارا گفت:
– مامان حوله را بده، من سر جایش میگذارم.
مادر نگاهی به جانمازها و نگاهی به سارا کرد و لبخندی زد. سارا خیلی دلش میخواست همراه مادر و مادربزرگش نماز بخواند. اما او که بلد نبود. نمیدانست وقت نمازخواندن چه باید بگوید.
مادربزرگ از اتاقش بیرون آمد. بقچه سفیدی در دست داشت. مادربزرگ، سارا و مادر را صدا کرد و گفت:
– بیایید اینجا. با شما کار دارم.
سارا و مادر در کنار مادربزرگ نشستند. هر دو منتظر بودند تا مادربزرگ بقچه سفیدش را باز کند. مادربزرگ خیلی آرام و با احترام بقچه را باز کرد. توی بقچه یک سجاده آبی گلدوزی شده بود. آن را جلوی سارا گذاشت و گفت:
– بازش کن سارا جان. این مال تو است.
سارا آنقدر خوشحال شده بود که نمیدانست سجاده را باز کند یا بپرد مادربزرگ را ببوسد.
مادر گفت:
– زود باش سارا جان، باز کن ببینم چه شکلی است.
سارا آهسته سجاده را باز کرد. توی سجاده یک جانمازِ آبی، یک مُهرِ کوچک که یکطرفش آینه داشت، یک تسبیح و یک کتاب کوچک بود.
مادربزرگ گفت:
– من هم همسن سارا بودم که مادرِ خدابیامرزم این سجاده و جانماز را برایم دوخت و گلدوزی کرد. چقدر آن موقع خوشحال شدم. مادرِ خدابیامرزم خودش نمازخواندن یادم داد و من هم سالهای زیادی روی همین سجاده و جانماز، نماز خواندم. حالا اینها مال ساراست.
مادر گفت: مبارکت باشد، سارا جان!
اما سارا با ناراحتی گفت:
– من که نمازخواندن بلد نیستم!
مادر گفت:
– اینکه ناراحتی ندارد! خودم یادت میدهم. همانطور که مادرِ مادربزرگ به او یاد داده بود.
و بعد کتاب کوچکی را که توی سجاده بود برداشت و گفت:
– این کتاب به ما یاد میدهد که چگونه نماز بخوانیم. از روی عکسهایش خیلی زود میتوانی یاد بگیری.
سارا کتاب را گرفت و آن را ورق زد. توی کتاب عکسهای پسری بود که یک جا وضو میگرفت، یک جا به رکوع رفته بود و یک جا سجده میکرد. در کنار هر عکس هم نوشتهای بود.
مادر گفت:
– «من از روی نوشتههای کتاب چند بار برایت میخوانم. تو هم آنها را از حفظ میکنی، باشد؟» و بعد صورت سارا را بوسید. مادربزرگ هم سارا را بوسید و هر دو برخاستند و به سراغ جانمازهایشان رفتند و شروع کردند به خواندن نماز.
سارا جانماز و سجاده آبی را که دیگر مال او بود با دقت تا کرد و توی بقچه سفید گذاشت. به حیاط رفت. روی پلهها نشست و به عکسهای کتابِ نماز نگاه کرد. میخواست آنقدر به عکسها نگاه کند تا یادش بماند. فکر کرد حتماً بعدازاینکه به مدرسه برود خودش میتواند کتاب را بخواند. بعد از ناهار، مادر، سارا را صدا کرد و گفت:
– سارا جان بیا، بیا ببینم توی این کتاب درباره نماز چه چیزهایی نوشته است.
سارا که با عروسکهایش بازی میکرد، آنها را در سبد گذاشت و رفت در کنار مادر نشست.
سارا هر چه را که مادر میگفت تکرار میکرد. آنقدر تکرار میکرد تا میتوانست خودش بهتنهایی بخواند. بعد از چند روز او یاد گرفت که نماز بخواند و همراه مادر و مادربزرگش وضو گرفت. سجاده آبی گلدوزی شدهاش را در کنار جانماز مادر و مادربزرگ پهن کرد. وقتی مادر و مادربزرگ چادرهایشان را سر کردند و روبه روی جانمازهایشان ایستادند، هر سه، هم مادر، هم مادربزرگ و هم سارا یادشان افتاد که سارا یکچیزی کم دارد. بله سارا چادر نداشت! سارا خیلی غمگین شد. مادربزرگ کمی فکر کرد و بعد گفت:
– سارای من، حالا مقنعه سفیدت را سر کن، عصر که شد باهم میرویم، پارچه میخریم و خودم برایت چادر میدوزم.
سارا دوید مقنعه سفیدش را از جالباسی برداشت و به سر کرد. بعد آمد کنار مادر و مادربزرگش ایستاد و اولین نمازش را بر روی سجادهای به رنگ آسمانِ آبی خواند، به رنگ آسمانی که خدا آن را آفریده است.
مطلب مشابه: قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات
مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی
نماز خواندن خوابیده
![داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ] 3 نماز خواندن خوابیده](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/نماز-خواندن-خوابیده.jpg)
حمید روی تخت بیمارستان بود. ملافهی سفیدی سرش کشیده بود و آرام آرام اشک میریخت. دو روز بود که از عمل او میگذشت. حمید حوصلهاش حسابی سر رفته بود. او یک غصهی بزرگ دیگر هم داشت. او فکر میکرد در اتاق بیمارستان نمیتواند نماز بخواند. دلش برای مسجد، بچههای مسجد و تکبیر گفتن در نماز جماعت تنگ شده بود. یکدفعه صدای در آمد. نگاه حمید به آقای سبحانی، روحانی مسجد، افتاد. او با دوستان حمید به عیادتش آمده بودند. آنها با حمید سلام و احوالپرسی کردند. آقای سبحانی دست حمید را در دست گرفت و برای شفایش دعا کرد و بچهها آمین گفتند. آقای سبحانی گفت: «حمیدجان! چیزی احتیاج نداری؟» حمید گفت: «نه. فقط از این ناراحتم که نمیتوانم از روی تخت بلند شوم و نماز بخوانم.»
آقای سبحانی گفت: «میتوانی تیمّم بگیری و نشسته و حتی خوابیده نماز بخوانی.» حمید گفت: «خوابیده؟» آقای سبحانی رسالهی کوچکی را که همراه آورده بود، باز کرد و گفت: «بگیر، خودت بخوان.»
کسی که نمیتواند ایستاده نماز بخواند، باید نشسته بخواند؛ و اگر نشسته هم نمیتواند بخواند، باید خوابیده بخواند.
آقای سبحانی گفت: «خدا دوست دارد در هر حال بندگانش با او گفتوگو کنند و صدای آنها را بشنود؛ مخصوصاً در تنهاییهای بیمارستان خداوند به تو توجه بیشتری دارد.»
حمید خوشحال شد. آقای سبحانی و دوستان حمید نیم ساعتی کنار حمید نشستند. آقای سبحانی به ساعت نگاه کرد و گفت: «خُب حمیدجان، ملاقات تمام است. انشاءالله زود خوب شوی و دوباره به مسجد بیایی. فقط قول بده اگر ما مریض شدیم، تو هم به عیادت مان بیایی و برایمان کمپوت بیاوری. قول میدهی؟»
حمید گفت: «چشم، حتماً میآیم و کمپوت میآورم!»
آقا گفت: «نگو چشم میآیم. بگو خدا نکند که مریض بشوید.»
حمید خندید، بچهها هم خندیدند.
داستان زیبا درباره نماز
پدربزرگ به امیر قول داده بود اگر به مسجد برود و قرآن بخواند به او هدیه ای خواهد داد. بنابراین امیر هر روز به همراه پدرش به مسجد می رفت در صف نماز می ایستاد و با جماعت نماز میخواند.
هنگامی که آقای روحانی صحبت میکرد مودبانه به حرف های ایشان گوش می داد. روزها گذشت تا وقتی که پدربزرگ به خانه امیر آمد. امیر و خواهرش مینا خیلی خوشحال شدند. امیر به مینا گفت حتما پدربزرگ برای من هدیه ای آورده است. وقتی امیر و مینا نزد پدربزرگ رفتند پدر بزگ به امیر یک هدیه داد. امیر خیلی خوشحال شد و از پدر بزرگ تشکر کرد.
آداب مسجد رفتن
يه شب، فاطمه و محمد، براي خوندن نماز با پدر به مسجد رفتن.
توي مسجد، بابا كه مشغول نماز شد، فاطمه و محمد شروع به دويدن كردن و سر به سرهم ميگذاشتن. وقتي بابا نمازش تموم شد، بچهها رو صدا كرد و گفت: كي دوست داره آداب مسجد رو براش بگم؟ فاطمه گفت: چه جالب! مسجد رفتن هم آداب داره؟!
بابا دستي به سر فاطمه كشيد وگفت: بله كه آداب داره. ما وقتي ميخوايم به مسجد يا زيارت بريم بايد لباسمون پاك و تميز و مرتب باشه. خودمون رو خوشبو و معطّركنيم و حتماً موهامون رو شونه بزنيم. بايد حواسمون هم باشه، اگه سير یا پیاز خورده بوديم و دهنمون بو ميداد مسجد يا زيارت نريم.
محمد پرسيد: بابا وقتي مسجد رفتيم چه كارايي بايد انجام بديم؟ بابا جواب داد: آهان! اول همه، براتون بگم وقتي ميخواهيم به مسجد بريم، وضو ميگيريم، بسم الله ميگيم و صلوات ميفرستيم و موقع وارد شدن پاي راستمون رو اول توي مسجد ميذاريم، بعدم دعا ميكنيم كه درهاي مهربوني خدا هميشه به رومون باز باشه. اما، بچهها! ميدونين كه مسجد خونهی خداست، پس فقط حرفاي خوب و كاراي خوب مال اونجاست؛ توي مسجد، رو به قبله ميشينيم، پشت سرهمديگه حرف نميزنيم، با صداي بلند همديگه رو صدا نميكنيم، داد نميكشيم، نميخوابيم، و حتي خوب نيست كه توي مسجد چيزي بخريم يا بفروشيم.
فاطمه اجازه گرفت و گفت: پس وقتي زيارت يا مسجد ميريم بايد ساكت و با ادب باشيم؟
بابا جواب داد: آفرين همين طوره. راستي وقتي مسجد يا زيارت ميريم خوبه دو ركعت نماز مستحبی بخونيم و براي بيرون اومدن خيلي عجله نكنيم. ولي هر وقت خواستيم بيرون بياييم، پاي چپمون رو اول از مسجد بيرون بذاريم، بعد هم دعا كنيم، كه خدا مال و روزيمون رو زياد كنه.
حالا هركي ميخواد آداب مسجد رو رعايت كنه، كنار من بیاد تا با هم یه نماز بخونیم.
مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک
مطلب مشابه: داستان طنز و خنده دار برای کودکان و قصه های کوتاه بامزه
آداب نماز برای کودکان
![داستان کودکانه درباره نماز [ 10 قصه آموزنده مذهبی نماز برای کودکان ] 4 آداب نماز برای کودکان](https://roozaneh.net/wp-content/uploads/2024/10/آداب-نماز-برای-کودکان.jpg)
یه شب، فاطمه همراه مامان به مسجد که پر از نور و شادی بود، رفت و نمازش رو به جماعت خوند. نماز که تموم شد، وقتی مامان تسبیحات حضرت زهرا رو میخوند، فاطمه پرسید: مامان، ما برای نماز خوندن چه آدابی رو باید رعایت کنیم؟!
مامان، خوشحال شد و گفت: آفرین چه سؤال خوبی! دخترم، چون نماز یکی از بهترین کاراییه که ما رو پیش خدا عزیز میکنه و خدا نماز خوندن ما رو خیلی دوست داره، پس ما باید حتماً آدابش رو رعایت کنیم. ما قبل از نماز خوندن، مسواک میزنیم، موهامون رو شونه میکنیم، و با یه لباس پاک و تمیز و لباسی که مال خودمونه نماز میخونیم. بهتره نمازمون را با یک لباس گشاد مثل عبا یا چادر بخونیم. قبل از نماز دستشویی بریم که موقع نماز خوندن آرامش داشته باشیم و خلاصه نماز رو سر حال و شاداب و بدون این که خوابمون بیاد میخونیم و اگه ممکن باشه بهتره نماز توی مسجد و با جماعت خونده بشه.
فاطمه، جانمازش رو جمع کرد، داخل کیفش گذاشت و به مامان گفت: خوب، دیگه چی؟ مامان جواب داد: عزیز دلم، اول همه، این که ما باید نماز رو سر وقت بخونیم و هیچ چیز مثل نماز برامون اهمیت نداشته باشه. مثلاً اول غذا بخوریم، مشقامون رو بنویسیم، برنامه کودک رو هم ببینیم، اون وقت، اگه حالش رو داشتیم نماز بخونیم.! نه، این درست نیست!!
ما، موقعی که نماز میخونیم باید حواسمون باشه که چی میگیم و با کی حرف میزنیم چون مقابلِ، یه پادشاهی ایستادیم که خیلی بزرگ و مهربونه و ما میخوایم ازش تشکر کنیم پس آروم و بی حرکت میایستیم، با چیزی مثل تسبیح یا لباسمون بازی نمیکنیم، رکوع و سجده نمازمون رو کامل انجام میدیم و توی نماز بلند نمیخندیم که نمازمون باطل نشه. اون وقته که، وقتی آدم، نماز به این قشنگی و کاملی میخونه، شیطون حسودی میکنه. چون میبینه، دور تا دور آدم پر از نور و مهربونی خدا شده.
فاطمه که این همه آداب قشنگه نماز رو یاد گرفته بود، دوباره جانمازش رو در آورد تا یه نماز زیبا و پر از نور بخونه.
میخواهم نماز بخوانم
آقای علوی به طرف تابلو رفت. ماژیک را برداشت و چهار کلمه نوشت:
زبان، بدن، حرکت، سکون.
بعد به طرف بچهها برگشت و نگاهی به چهرهها کرد. علامت سؤال را در صورت همهی بچهها دید.
لبخندی زد و گفت: «بعضی بچهها نمازهای کلاغی میخوانند. دیدهاید کلاغها چگونه بر گردو یا پنیر یا هر چیزی که پیدا میکنند تند و تند نوک میزنند. بچههایی هم که تند و تند سرشان را بر مهر میگذارند و برمیدارند نماز کلاغی میخوانند؛ چون نصف سبحان ربی الاعلی را در هوا میگویند و نصفش را در زمین. چنین نمازی درست نیست.»
آقای علوی در ادامه گفت: «بسیار خُب، به کلمههایی که نوشتم دقت کنید. این چهار کلمه به چند مسألهی واجب در نماز اشاره دارد. میدانید آن مسألهها چیست؟»
دستها بالا رفت.
– آقا اجازه! در نماز نباید حرکت کنیم.
– در نماز نباید حرف بزنیم.
آقای علوی گفت: «بله، در نماز نباید راه برویم و حرف بزنیم؛ اما مهم آن است که بدانیم در کجای نماز بدن حرکت میکند و در کجا زبان ذکر میگوید و در کجا زبان و بدن با هم حرکت میکنند! در هر جای نماز که بدن حرکت میکند (مثل حال رفتن به رکوع یا برخاستن از آن و یا رفتن به سجده و برخاستن از آن) زبان باید ساکت باشد و هر جای نماز که زبان حرکت میکند مثل هنگام خواندن حمد و سوره و یا وقت خواندن ذکر رکوع، سجود، تشهد و سلام بدن باید آرام و بیحرکت باشد. به این مسأله طمأنینه میگویند؛ یعنی آرام بودن بدن در نماز. آرامش در نماز واجب است. اگر آن را رعایت نکنیم نماز باطل میشود.
فقط در یک جای نماز است که هم بدن حرکت میکند و هم زبان ذکر میگوید. میدانید کجای نماز؟»
رضا گفت: «وقتی بحول الله میگوییم.»
آقای علوی گفت: «بله، در حال برخاستن از سجده بحول الله و قوته اقوم و اقعد میگوییم. این تنها جایی است که بدن حرکت میکند و زبان ذکر میگوید و اشکالی هم ندارد. معنای این ذکر هم این است: با قدرتی که خداوند به من داده است میایستم و مینشینم.»
مطلب مشابه: قصه های آرامبخش کودکانه (10 قصه زیبا و شیرین کودکانه 4 تا 7 ساله)
به باغ نماز خوش آمدید
آقای سبحانی، امام جماعت مسجد امام حسین(ع) پس از نماز عشا، رو به نمازگزاران ایستاد و گفت: «بحث احکام امشب را با یک سؤال آغاز میکنیم. کدام الله اکبر است که وقتی میگوییم؛ خوردن، خوابیدن، حرف زدن، خندیدن، گریه کردن و بسیاری کارهای دیگر بر ما حرام میشود؟»
دستهای نمازگزاران برای جواب دادن بالا رفت. آقای سبحانی رو به رضا که از همه کوچکتر بود، کرد و گفت: «آقارضا تو بگو!»
رضا گفت: «الله اکبری که در اول نماز میگوییم.»
آقای سبحانی گفت: «برای سلامتی آقارضا صلوات.»
صلوات نمازگزاران در شبستان مسجد پیچید.
آقای سبحانی گفت: «خدا را شکر میکنیم که در مسجد ما، محلهی ما و شهر ما نوجوانان فهمیدهای مثل آقارضا داریم.»
بعد گفت: «آقارضا بیا اینجا که همه بتوانند شما را ببینند.»
رضا کنار آقا ایستاد. آقا گفت: «میتوانی بگویی این الله اکبری که میگوییم، اسمش چیست؟ چرا این اسم را روی آن گذاشتهاند؟ و جای آن در کجای نماز است؟»
رضا فکری کرد و گفت: «نامش تکبیرةالاحرام است. با گفتن آن بسیاری از چیزهایی که قبل از نماز برای ما جایز بود، بر ما حرام میشود. جای آن بعد از اقامه و قبل از خواندن سورهی حمد است.»
آقای سبحانی گفت: «کاملاً درست است. درست در همان لحظهای که نیت میکنیم تا نماز را بخوانیم، تکبیر میگوییم. میتوانی بگویی وقتی این تکبیر را میگوییم دستهای ما در چه حالتی قرار میگیرد؟»
رضا دستهایش را بالا برد و گفت: «دستها را تا مقابل گوشها بالا میبریم و الله اکبر میگوییم.»
آقا گفت: «هنگام تکبیر گفتن در اول نماز دستها را تا گوش بالا میبریم تا به خداوند بگوییم ما در حال نماز رو به تو میکنیم، با تو سخن میگوییم و هر فکر و خیال و بازی را پشت سر میاندازیم.»
باز صدای صلوات در مسجد پر کشید و نگاه بچهها به کتاب زیبایی بود که رضا از آقای سبحانی هدیه گرفته بود.
نماز عمهخانم
صدای اذان بلند شد. بساط سفرهی افطار در حیاط پهن بود. سارا به همراه مادر و پدرش پس از نماز مشغول خوردن افطار شدند. این نخستین سالی بود که سارا نماز و روزه را دقیق میگرفت.
صدای زنگ تلفن بلند شد. مادر سارا تلفن را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی و گفتوگو، مادر سارا با خوشحالی تلفن را قطع کرد و به سارا و پدر سارا گفت: «یک خبر خوب! عمهخانم مهربان چند روزی به خاطر دکترشون تشریف میآرن شهر و قرار شده بیان خونهی ما.»
سارا خیلی خوشحال شد. عمهخانم خیلی مهربان بود. سارا بیقرار منتظر آمدن عمهخانم شد. دو روز بعد، عمهخانم آمد و سارا و پدر و مادرش بسیار خوشحال شدند.
عمهخانم چمدانش را باز کرد. کشک و نان محلی را به مادر سارا و یک چادر زیبا هم به سارا هدیه داد و گفت: «دخترم، از مادرت شنیدهام نماز و روزههاتو دقیق انجام میدی. الان هم وقت نمازه. این چادرو روی سرت بنداز، با هم نماز بخونیم.»
سارا و عمهخانم کنار هم شروع به نماز خواندن کردند اما سارا متوجه یک موضوع شد. چرا عمهخانم نمازش را زود قطع کرد و به جای چهار رکعت دو رکعت خواند؟ او خجالت کشید از عمهخانم بپرسد.
سارا تا شب در همین افکار بود. دوباره موقع اذان مغرب و قبل افطار، سارا و عمهخانم نماز را شروع کردند. عمهخانم نماز مغرب را درست خواند اما نماز عشاء را دوباره اشتباه خواند!
سارا در فکر فرورفت. حتما عمهخانم یادش رفته است نماز را درست بخواند، آن هم به این دلیل که پیر شده است.
فردا عمهخانم به همراه پدر سارا به دکتر رفت. سارا هم که خانه را خلوت دید، موضوع را به مادرش گفت.
مادر سارا که با دقت به حرفهای سارا گوش داد، کمی خندید و گفت: «دخترم، اگر ناراحت نمیشوی، امشب جواب سؤالت را از خود عمهخانم بپرس، اما این را بدان که عمهخانم اشتباه نکرده است.»
شب شد. دوباره همگی سر سفره افطار نشستند. عمهخانم هم گفت: «من امروز دکترم را که رفتم، فردا برمیگردم که بتوانم روزهام را بگیرم.» همگی ناراحت شدند از رفتن زودهنگام عمهخانم.
عمهخانم رو به سارا کرد و گفت: «سارا، دختر قشنگم! مادر گفت که متوجه اشتباه نماز خواندن من شدهای. آفرین دخترم از دقتی که در نماز داری اما نماز من اشتباه نیست. اسم نماز من نماز مسافر یا نماز شکسته است.»
سارا گفت: «نماز مسافر چهطور نمازی است؟» عمهخانم گفت: «نمازی که مسافر میخواند شرایط خودش را دارد. در این نماز، نمازهای چهار رکعتی را دو رکعت میخوانیم اما بقیهی نمازها مثل نماز صبح و مغرب کامل هستند.
البته اگر مسافر بیش از ۱۰ روز در سفر باشد در این صورت، نماز باید کامل خوانده شود.»
سارا متوجه نماز مسافر شد. آن شب عمهخانم چند تا نکتهی دینی دیگر هم به سارا گفت و بعد از سحری، سارا که خوابید، عمهخانم رفت اما قول داد دفعهی بعد بیشتر بماند.










