قصه کودکانه جدید و قدیمی زیبا (20 داستان برای کودک از پینوکیو تا پسری در جنگل)

20 قصه کودکانه جدید و قدیمی

تعریف کردن قصه کودکانه برای کودک می تواند باعث رشد تفکرات و ذهن او شود. داستان می تواند باعث رشد تخیلات ذهنی کودک شود و آثار مثبتی بر تفکرات کودک دارد. در این بخش 20 داستان و قصه کودکانه جدید، قدیمی، شاد و زیبا را ارائه کرده ایم.

قصه پینوکیو

روزی روزگار ی ، نجار پیری به نام ژپتو زندگی می کرد که آرزو داشت پسری داشته باشد . روزی او یک عروسک خیمه شب بازی ساخت و اسم او را پینوکیو گذاشت . پیرمرد در دلش آرزو می کرد که ای کاش این عروسک یک پسر بچه واقعی بود . در همان شب یک پری مهربان به کارگاه نجاری ژپتو پیر آمد و تصمیم گرفت تا آرزوی او را برآورده سازد .

او با چوب دستی طلائی خود به آن عروسک چوبی زد و دستور داد تا آن عروسک جان بگیرد و در یک چشم به هم زدن پینوکیو جان گرفت . پری مهربان به پینوکیو گفت : اگر تو پسر شجاع ،تگو و فداکاری باشی ، روزی تو یک پسر واقعی خواهی شد . سپس پری رو به جیرجیرک روی تاقچه که اسمش جیمینی بود کرد و گفت از این به بعد تو باید مواظب رفتار پینوکیو باشی و به او خیلی چیزها یاد بدهی

این در خواست خیلی بزرگی از جیمینی بود او می بایست مثل وجدان پینوکیو عمل می کرد و به او یاد می داد چه جیز خوب است و چه چیز بد . صبح روز بعد وقتی ژپتو پیر عروسک خود را جان دار یافت بسیار خوشحال شده و او را راهی مدرسه کرد و به جیمینی گفت : تا راه را به او نشان دهد و مواظب او باشد اما پینوکیو بجای رفتن به مدرسه به چادر خیمه شب بازی رفت .

رئیس عروسک گردانها که مرد شیطان صفتی بود با دیدن پینوکیو به او قول داد که او را معروف کند و پینوکیو با خوشحالی به صحنه نمایش رفته و شروع به رقصیدن و سرگرم نمودن حاضرین کرد اما بعد از نمایش عروسک گردان بد جنس پینوکیو را در یک قفس زندانی نمود . شب هنگام پری مهربان پیدا شد و به پینوکیو گفت : که چرا به مدرسه نرفته است .

قصه کودکانه جدید و قدیمی

پینوکیو به پری دروغ گفت و گفت که او را دزدیده اند و به اینجا آورده اند ناگهان بینی پینوکیو شروع به د راز شدن کرد . پری به او لبخندی زد و گفت : پینوکیو تاوقتی که دروغ بگویی بینی تو همچنان دراز می شود . بالاخره پینوکیو به پری راستش را گفت و بینی اش به جای اولش برگشت . پری به پینوکیو گفت : این بار تو را می بخشم . اما این آخرین بار است و یادت باشد تا پسر خوبی نباشی همیشه یک عروسک چوبی باقی می مانی و تبدیل به یک بچه واقعی نمی شوی .

روز بعد پینوکیو در راه رفتن به مدرسه دلیجانی را که پر از بچه های شاد و شیطان بود دید که تعداد زیادی الاغ غمگین آن را می کشیدند و راننده دلیجان به پینوکیو گفت : با ما به شهر اسباب بازی ها و شادی ها بیا . و از صبح تا شب بازی کن و شاد باش . پینوکیو با دیدن آن همه بچه های شاد و شنیدن این پیشنهاد وسوسه شد و هر چه قدر جیمینی سعی کرد او را منصرف کرد او راد منصرف کند فایده نکرد

پینوکیو سوار دلیجان شده و با آنها به شهر اسباب بازی ها رفت . او و بقیه پسر بچه ها آنقدر سرگرم بازی و شادی بودند که متوجه اتفاقات اطراف خود نمی شدند . تمام بچه ها در آخر شب کم کم تبدیل به الاغ می شدند . گوشهای آنها دراز شده و دم در می آوردند . جیمینی و پینوکیو بعد از فهمیدن این موضوعاز آن سرزمین پا به فرار گذاشتند اما وقتی پینوکیو به خانه برگشت ژپتو را آنجا ندید

خیلی نگران شد کبوتر کوچکی که روی درخت حیاط خانه ژپتو لانه داشت به پینوکیو گفت : که ژپتو برای پیدا کردن او به دریا رفته است . پینوکیو ناراحت و نگران بلافاصله قایقی ساخت وبه دریا رفت . ژپتو پیر که در دریا توسط یک نهنگ بزرگ بلعیده شده بود در شکم نهنگ زندانی بود و پینوکیو هم در ردیا توسط همان نهنگ بلعیده شد . آنها در شکم نهنگ یکدیگر را یافتند .

ژپتو از دیدن پینوکیو خوشحال شد و شروع به شادامانی کرد . پینوکیو هم از دیدن ژپتو بسیار خوشحال و شاد شد ولی آنها در شکم نهنگ گیر افتاده بودند . تا اینکه پینوکیو فکری به خاطرش رسید . او شروع به روشن کردن آتش کرد و دود آنرا با لباسش به سمت بینی نهنگ فرستاد . این کار باعث عطسه نهنگ گردیده و آنها به بیرون از دهان او پرت شدند و بالاخره پینوکیو و ژپتو از شکم نهنگ نجات یافتند و موجهای دریا آنها را به طرف ساحل آورد .

اماپینوکیو زنده به نظر نمی رسید و از پشت بر روی شنهای ساحل افتاده بود . ژپتو با چشم گریان پینوکیو را بغل کرده و در تخت خواباند و سپس رو به آن کرده گریه کنان گفت : پسرم تو به خاطر من جان خود را به خطر انداختی تا مرا نجات دهی و اکنون دیگر زنده نیستی . ناگهان پری مهربان ظاهر شد

و رو به عروسک چوبی که بی جان افتاده بود کرده و گفت : پینوکیو تو پسر خوبی بودی ، راستگو ، مهربان و فداکار و حالا آرزوی ژپتو برآورده شده و تو تبدیل به یک پسر بچه واقعی می شوی . بیدار شو . پینوکیوچشمهایش را باز کرد و دید که تبدیل به یک پسر بچه واقعی شده است . ژپتو با دیدن این منظره بسیار خوشحال شد و اشک در چشمهایش حلقه زد و پینوکیو را بغل کرفت . از آن به بعد پینوکیو و ژپتو سالها با هم به خوبی زندگی کردند


داستان بزغاله خجالتی

توی یه گله  بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط  یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.

وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند .

اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره .بعضی وقتا از بس دیر می کرد ،گله به سمت دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد .این جوری اون خیلی خودشو اذیت می کرد.

چوپون مهربون گله بارها و بارها به بز غاله خجالتی گفته بود که باید رفتارشو عوض کنه . اما بزغاله خجالتی هیچ جوابی نمی داد و بازم همونجوری خجالتی رفتار می کرد .

یه روز صبح وقتی گله می خواست برای چرا به دشت و صحرا بره ،بزغاله ی خجالتی موقع رفتن زمین خورد و یه کم پاش درد گرفت .به همین خاطر نتونست مثل هر روز خودشو به گله برسونه .اون توی خونه جا موند اما خجالت می کشید که صدا بزنه من جا موندم  صبر کنید تا منم برسم.وقتی به نزدیک در رسید دید که همه رفتند و تنها توی خونه مونده. اینجوری مجبور بود تا شب تنها و گرسنه بمونه.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

چوپون گله در طول راه متوجه شد که بزغاله خجالتی با اونا نیومده ،به خاطر همین سگ گله رو فرستاد تا به خونه برگرده و اونو با خودش بیاره .اما اول درگوش سگ  یه چیزایی گفت و بعد اونو راهی خونه کرد.

سگ گله به خونه برگشت و یه گوشه گرفت خوابید .بزغاله خجالتی دل تو دلش نبود .باخودش فکر می کرد مگه سگ گله به خاطر اون برنگشته ،پس حالا چرا گرفته خوابیده .دلش می خواست با اون حرف بزنه اما خجالت می کشید.یه کم دور و بر اون راه رفت و منتظر موند، اما سگ اهمیتی نمی داد .بلاخره صبرش سر اومد و رفت جلو  و به سگ گفت ببخشید من امروز جا موندم می شه منو ببرید به گله برسونید ؟سگ خندید و گفت البته که می شه .اما من تند تند می رم می تونی بهم برسی ؟

چوپون مهربون چشم به جاده دوخته بود و منتظر اونا بود که یه دفه دید بزغاله خجالتی داره می دوه و میاد و سگ گله هم با کمی فاصله پشت سرش می یاد مثل اینکه با هم دوست شده بودن.اونا باهم  حرف می زدن و می خندیدن.

چوپون گله لبخندی زد و گفت امیدوارم بزغاله خجالتی همین طوری ادامه بده تا یه بزغاله شاد و شنگول بشه .


 

کلاغ سفید

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود لانه ی آقا کلاغه و خانم کلاغه توی دهکده ی کلاغها روی یک درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هایشان سیاه پر ، نوک سیاه و مشکی بود. وقتی بچه ها کمی بزرگ شدند، آقا و خانم کلاغ به آنها پرواز کردن یاد دادند. بچه کلاغها هر روز از لانه بیرون می آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش می رفتند.

یک روز همه ی آنها در یک پارک دور حوض نشسته بودند و آب می خوردند که چندتا پسربچه ی شیطان آنها را دیدند و با تیر و کمان به سویشان سنگ انداختند. کلاغها ترسیدند و فرار کردند ؛ اما یکی از سنگها به بال مشکی خورد و او حسابی ترسید. تا آمد فرار کند ، سنگ دیگری به سرش خورد و کمی گیج شد. اما هرطور بود پرواز کرد و از بچه ها دور شد. او خیلی ترسیده بود و رنگ پرهایش از ترس، مثل گچ سفید شده بود . برای همین پدر و مادرش نفهمیدند که پرنده ی سفیدرنگی که نزدیک آنها پرواز می کند، مشکی است و روی زمین دنبالش می گشتند. مشکی هم که گیج بود، نفهمید که بقیه کجا هستند ، پرید و رفت تا اینکه افتاد توی لانه ی کبوترها و از حال رفت. کبوترها دورش جمع شدند و کمی آب به او دادند تا حالش جا آمد اما یادش نبود که کیست و اسمش چیست و چطوری به آنجا آمده است. زبانش هم بند آمده بود و دیگر قار قار نمی کرد. کبوترها فکر کردند که او هم کبوتر است. جا و غذایش دادند و مشکی پیش آنها ماند.چند روز گذشت و مشکی چیزی یادش نیامد.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

پدر و مادر و خواهر و برادرش خیلی دنبالش گشتند اما پیدایش نکردند. مشکی خیلی غمگین بود، چون نمیدانست کیست و اسمش چیست. یک روز صبح تازه از خواب بیدار شده بود که صدای قارقاری به گوشش رسید.خوب گوش داد و این آواز راشنید: قارقار خبردار کی خوابه و کی بیدار؟ منم ننه کلاغه مشکی من گم شده کسی او را ندیده؟ مشکی من بلا بود خوشگل و خوش ادا بود رنگ پراش سیاه بود قارقار خبردار هرکی که او را دیده بیاد به من خبر بده قارقار قارقار مشکی صدای مادرش را می شنید. صدا برایش آشنا بود اما نمی دانست که این صدا را کی و کجا شنیده است. از جایش بلند شد و نزدیکتر رفت. به ننه کلاغه نگاه کرد. چشم ننه کلاغه که به او افتاد ، از تعجب فریادی کشید و گفت :« خدای من یک کلاغ سفید! چقدر به چشمم آشناست!»

پرید و به مشکی کاملاً نزدیک شد. او را بو کرد و به چشمانش خیره شد و چند لحظه بعد داد زد:« خدایا این مشکی منه! پس چرا سفید شده؟» کبوترها دور آنها جمع شده بودند و نگاهشان می کردند. یکی از کبوترها گفت:« اما این که رنگش مشکی نیست ، سفیده…»

ننه کلاغه گفت:« اما من بوی بچه ام را می شناسم ، از چشمهایش هم فهمیدم که این بچه ی گم شده ی من مشکیه ….فقط نمیدونم چرا رنگش سفید شده ، شاید خیلی ترسیده و از ترس رنگش پریده ، اما مهم نیست من بچه ی عزیزم را پیدا کردم…»

مشکی کم کم چیزهایی به یادش آمد. جای ضربه هایی که به سر و بالش خورده بود، هنوز کمی درد می کرد. یادش آمد که در پارک کنار حوض نشسته بود و آب می خورد اما سنگی به بالش و سنگی هم به سرش خورد و حسابی ترسید. او مدتی به ننه کلاغه نگاه کرد و بعد با خوشحالی گفت :« یادم اومد ، اسم من مشکیه ، تو هم مادرم هستی ، من گم شده بودم اما حالا پیش تو هستم آه مادرجون …» کبوترها با خوشحالی و تعجب به آنها نگاه می کردند. مشکی و مادرش از خوشحالی اشک می ریختند. وقتی حالشان جا آمد، از کبوترها تشکر کردند و به دهکده ی کلاغها بازگشتند. همه ی کلاغها مخصوصاً آقا کلاغه و پرسیاه و نوک سیاه از بازگشت مشکی خوشحال شدند و جشن گرفتند. از آن روز به بعد همه ی کلاغها مشکی را سفیدپر صدامی زدند چون او تنها کلاغ سفید دهکده ی آنها بود


داستان خرگوش و حیوانات جنگل

خرگوش سفید و چاقی در جنگل سرسبزی  زندگی میکرد که زیادی دروغ می گفت. او فک می کرد اگر دروغ بگویید دوستان زیادی پیدا خواهد کرد.

او دوست داشت که همه حیوانات باور کنند، خرگوش عجیبی است.

خرگوش، روزی وارد جنگلی سبز و کوچک شد. همین‏طور که سرش را بالا گرفته بود و شاخ و برگ درخت‏های بلند را نگاه می‏کرد، یک سنجاب را دید.

سنجاب، مشغول درست کردن لانه ‏‏ای توی دل تنه درخت بود.

خرگوش فریاد زد:

 – سلام آقای سنجاب. کمک نمی‏خواهی؟

 سنجاب عرق روی پیشانی‏اش را پاک کرد، جواب سلام خرگوش را داد و پرسید:

– تو چه کمکی می‏توانی بکنی؟

خرگوش دمش را تکان داد. دست‏هایش را به کمر زد و گفت:

من می‏توانم با دندان‏ها و پنجه‏های تیزم، در یک چشم‏ برهم زدن برای تو چند تا لانه بسازم. سنجاب حرف او را باور نکرد.

 خرگوش گفت: «عیبی ندارد. از من کمک نخواه! اما به همه بگو خرگوش سفید می ‏توانست برایم لانه بسازد.»

 خرگوش خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد. کمی که رفت، لاک ‏پشت پیر را دید.

 لاک‏ پشت آرام به طرف رودخانه می‏رفت. خرگوش سلام کرد و از او پرسید:

آقای لاک‏پشت! می‏ توانم تو را روی دوشم بگذارم و زود به رودخانه برسانم.

 لاک‏ پشت، حرف خرگوش را باور نکرد. تنها جواب سلام را داد و شروع به حرکت کرد.

خرگوش گفت:

– عیبی ندارد. خودت برو. اما به همه بگو، خرگوش سفید می ‏توانست مرا به روی دوشش، با سرعت به رودخانه برساند.

 خرگوش، باز هم به راه افتاد و هویجی از دل خاک بیرون آورد و گاز محکمی زد، ناگهان خانم میمون را دید که یکی یکی، نارگی‏ل ها را جمع می‏کند و در سبدی بزرگ می‏گذارد.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

جلو رفت سلام داد. گفت:

خانم میمون زحمت نکشید. من می‏توانم از حیوانات زیادی که دوستم هستند بخواهم همه نارگیل ‏ها را جمع کنند و سبد را تا خانه‏ ی شما بیاورند.

میمون هم حرف خرگوش سفید را باور نکرد و تنها جواب سلام را داد و دوباره به کارش مشغول شد.

خرگوش گفت:

عیبی ندارد. کمک نگیرید. اما به همه بگویید خرگوش سفید دوستان زیادی دارد که همه کار برایش انجام می‏دهند.

 خرگوش، زیاد از خانم میمون دور نشده بود که جوجه ‏‏دارکوبی را دید.

جوجه، از لانه روی درخت به روی زمین افتاده بود. خرگوش به او سلام داد و پرسید:

کوچولو! دوست داری پرواز کنم و تو را توی لانه‏ات بگذارم؟

جوجه‏‏ دار کوب جواب سلام را داد و با خوشحالی گفت: «مادرم غروب به خانه بر می‏گردد. تا آن وقت حتماً، حیوانات بزرگ من را لگد می‏ کنند. پس لطفا مرا توی لانه ‏ام بگذار.» خرگوش که فکر نمی‏کرد جوجه دارکوب این خواهش را بکند، دستپاچه شد و گفت:

 – اما من الان خسته‏ ام. نمی‏توانم پرواز کنم!

 ناگهان بچه‏ دار کوب با صدای بلند گریه کرد و گفت: «اگر من را توی لانه‏ ام نگذاری، به همه می‏گویم خرگوش سفید و چاق، نم ی‏تواند پرواز کند.»

 خرگوش دستپاچه ‏تر شد و گفت:

 – باشد! گریه نکن! همین الان پرواز می‏ کنیم.

 او این را گفت و با یک دستش جوجه‏ دار کوب را بغل کرد و با دست دیگرش ادای بال زدن را درآورد. اما پرواز نکرد که نکرد. بعد از چند روز، وقتی همه اهالی جنگل ماجرا را فهمیدند، خرگوش سفید و چاق مجبور شد از آن جنگل کوچک برود. چون همه او را دروغگوی بزرگ صدا می‏زدند.

خرگوش از اهالی جنگل معذرت خواهی کرد و با ناراحتی جنگل را برای همیشه ترک کرد…..

 


قصه خر و گاو در مزرعه

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.
یک روستایی یک خر و یک گاو داشت که آنها را با هم در طویله می بست خر را برای سواری نگاه می داشت اما گاو را به صحرا می برد و به خیش می بست و زمین شخم می زد و در وقت خرمن کوبی هم گاو را به چرخ خرمن کوبی می بست و به کار وا می داشت.
یک روز که گاو خیلی خسته بود وقتی به خانه آمد هی با خود حرف غرولند می کرد.
خر پرسید: « چرا ناراحتی و با خود حرف می زنی؟»
گاو گفت: « هیچی، شما خرها به درد دل ماها نمی رسید، ما خیلی بدبخت تریم.»
خر گفت: « این حرفها کدام است. تو بار می بری ما هم بار می بریم بهتر و بدتر ندارد و فرقی نمی کند.»
گاو گفت: « چرا، خیلی هم فرق دارد. خر را برای سواری و می خواهند ولی دیگر هیچ کاری با شما ندارند ولی ما باید زمین شخم بزنیم، موقع خرمن هم چرخ خرمن کوبی را بگردانیم، چرخ عصار را هم بچرخانیم، شیر هم بدهیم، تازه آخر سر هم سروکارمان با قصاب می افتد. همین امروز اینقدر شخم زده ام که پهلوهایم از فشار گاو آهن درد می کند، نمی دانم چه گناهی کرده ام که اینطور گرفتار شده ام.»
خر دلش سوخت و گفت: « حق با تو است. می خواهی یک کاری یادت بدهم که دیگر تو را به صحرا نبرند و از خیش زدن راحت بشوی؟»
گاو گفت: « نمی دانم، می گویند خرها خیلی نفهمند و می ترسم یک کار احمقانه ای یادم بدهی و به ضرر تمام شود.»
خر گفت: « نه داداش، ما آنقدرها که مردم می گویند خر نیستیم و برای همین است که ما را به خیش زنی و چرخ گردانی نمی برند. حالا تو یک دفعه نصیحت مرا امتحان کن ببین چه می شود. تا آنجا که من می دانم مردم کارهای سخت را به گردن گاوهای زورمند و سالم می گذارند و تو هم هر چه بهتر کارکنی بیشتر ازت کار می کشند. به عقیده من باید خودت را به بیماری بزنی و آه و ناله کنی و از راه رفتن خود داری کنی، هیچ کس هم به زور نمی تواند از کسی کار بکشد.»
گاو گفت: « خوب، آن وقت چوب را بر می دارند و می زنند.»
خر گفت: « به عقیده من کمی کتک خوردن از بسیاری کارکردن بهتر است. اصلا پیش از راه رفتن باید جلوش را گرفت. صبح که می آیند تو را به صحرا ببرند باید یک پهلوروی زمین دراز بکشی و باع باع را سربدهی. چهار تا هم تر که بهت می زند و وقتی دیدند از جایت تکان نمی خوری ولت می کنند.»
گاو گفت: « راست می گویی، با همه نفهمی اینجا زا خوب فهمیدی.»
فردا صبح گاو یک پهلو روی زمین دراز کشید و شروع کرد به آه و ناله کردن. هر قدر هم مرد روستایی کوشش کرد نتوانست او را سرپا بلند کند. ناچار از طویله بیرون رفت تا فکر دیگری بکند.
خر گفت: « نگفتم! دیدی چه کار خوبی یادت دادم؟ باز هم بگو خرها نمی فهمند!»
چند دقیقه گذشت و مرد دهقان که گاو دیگری پیدا نکرده بود به طویله برگشت و دهنه و افسار را به سر خر زد و او را بیرون برد. خر وقتی داشت بیرون می رفت به گاو گفت:« فراموش نکن که تو باید تا شب همین طور خودت را بیمار نشان بدهی وگرنه ممکن است وسط روز بیایند تو را به صحرا ببرند.»
گاو گفت: « از راهنمایی شما متشکرم. خداوند عمر و عزت شما را زیاد کند.» مرد روستایی آن روز خر را به جای گاو به صحرا برد و به خیش بست و تا شب زمین شخم زد.
خر با خودش فکر کرد: « آمدم برای گاو ثواب کنم خودم کباب شدم، راستی که عجب خری هستم. یک کسی به من بگوید نانت نبود، آبت نبود، نصیحت کردنت چه بود.»
خر قدری کار می کرد و هر وقت به یاد گاو می افتاد و از کار خسته می شد از راهنمایی خود پشیمان می شد و با خود می گفت« عجب خری هستم من». نزدیک ظهر خیلی خسته شد و باخود گفت خوب است حالا خودم هم به نصیحت خودم عمل کنم. همان جا گرفت خوابید و عرعر خود را سرداد.
مرد دهقان رفت یک تکه چوب برداشت و آمد شروع کرد به زدن خر و گفت: « خر نفهم، می بینی گاو مریض است تو هم حالا تنبلی می کنی؟ گاو را برای شیرش رعایت می کنم اما تو را با این چوب می کشم. نه شیرت به درد می خورد نه گوشتت، پس آن کاه و جو را برای چه می خوری، اگر این یک روز هم کار نکنی نبودنت بهتر است.»

قصه کودکانه جدید و قدیمی
خر دید وضع خیلی خطرناک است بلند شد و اول کمی با ناراحتی و بعد هم گرم کار شد و تا شب کارش را به انجام رساند و هی با خود می گفت: « عجب خری هستم من، عجب کاری دست خودم دادم، باید بروم با یک حیله ای دوباره گاو را به صحرا بفرستم.»
شب شد خر آمد به طویله و با اینکه نمی خواست گاو خسته شدن او را بفهمد با وجود این زیر لب همان طور که عادت کرده بود داشت می گفت: « عجب خری هستم، عجب خری هستم.»
گاو این را شنید و گفت: « نه خیر شما هیچ هم خر نیستی و مخصوصاً این کاری که امروز به من یاد دادی خیلی خوب بود.»
خر گفت: « تو همه چیز را نمی دانی و همین خوابیدن توی طویله را فهمیده ای، ولی امروز یک چیزی فهمیدم که به خاطر تو خیلی غصه خوردم.»
گاو گفت: « هان، اگر به صحرا رفته باشی حالا می دانی که چقدر شخم زدن زمین مشکل است.»
خر گفت: « ولی برعکس، من رفتم و دیدم که کار مشکلی نیست، خیلی هم راحت بود، اما از یک موضوع دیگر غصه خوردم که می ترسم به تو بگویم ناراحت بشوی.»
گاو پرسید: « هان، چه موضوعی؟ بگو نترس من ناراحت نمی شوم.»
خر گفت: « هیچی، صاحب ما امروز بعد از ظهر به رفیقش می گفت که برای کار صحرا خر خیلی بهتر است. گاو هم بیمار است و می ترسم از دست برود، می خواهم فردا گاو را به قصاب بفروشم تا دست کم گوشتش حرام نشود.» خر به دنبال حرف خود گفت: « ولی باور کن من خیر تو را می خواستم و قصد بدی نداشتم که گفتم استراحت کنی. من نمی دانستم که او به فکر قصاب می افتد، حالا هم اگر صلاح می دانی چند روز استراحت کن.» گاو ترسید و گفت: « نه خیر، همین یک روز بس است، من می دانستم که راهنمایی خر به درد گاو نمی خورد. فردا می روم کارم را می کنم.» خر نفس راحتی کشید و گفت: « به هر حال من حاضرم تا هر وقت که تو دلت بخواهد به صحرا بروم، صحرا خیلی خوب است، خیش و چرخ خرمن کوبی هم خیلی عالی است.»
گاو گفت: « من خودم می دانستم، تو مرا فریب دادی، من می دانستم که صحرا و خیش و گاو خیلی بهتر از قصاب است.»
خر گفت: « حالا بیا و خوبی کن! من می دانستم که شما گاوها قدر خوبی را نمی دانید.»
فردا صبح مرد روستایی گاو را به صحرا برد و به پسرش گفت: یک خیش هم تو بردار و با این خر کار کن. یک تکه چوب هم دستت بگیر تا به فکر تنبلی نیفتد.»


 

کیسه آرد و موش کوچولو

اسماعیل کارگر یک نانوایی بود. صبح به صبح ماشین بزرگ، کیسه‌های زیادی آرد می‌آورد و دم در نانوایی می‌ریخت. اسماعیل هم به محض این‌که از خواب بیدار می‌شد این کیسه‌ها را داخل نانوایی می‌برد.مادر اسماعیل چندین روز بود که مریض شده بود و دکترها گفته بودند او باید عمل شود و پول عملش هم زیاد بود.طبق معمول آن روز ماشین آرد آمد و تعداد زیادی کیسه آرد در مغازه خالی کرد.اسماعیل هم بلند شد و مشغول حمل کیسه‌های آرد شد.در همان حین که اسماعیل مشغول بردن کیسه‌های آرد بود، ناگهان دید یک موش کوچولو از بین کیسه‌ها در رفت و رفت داخل مغازه. اسماعیل دنبال موش رفت ولی اثری از او نبود که نبود. خلاصه اسماعیل تمام کیسه‌ها را داخل مغازه برد و فکر کرد که اشتباه دیده است. آن روز به کارش مشغول بود. فردای آن روز دوباره موش کوچولو رو دید. اسماعیل رفت به دنبالش ولی باز دوباره ناپدید شد.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

چندین روز اسماعیل با آقا موشه مشغول قایم باشک بازی بود تا این‌که یک روز که اسماعیل خیلی ناراحت مادرش بود، روی زمین نشست و پول‌هایش را ‌شمرد تا ببیند در این مدت چقدر جمع کرده است و آیا به پول عمل مادرش می‌رسد؟بعد از این‌که پول‌ها را شمرد، اسماعیل رو کرد به خداوند و گفت: «آخه خدا، چی می‌شد که این پول‌ها دو برابر می‌شد تا من می‌تونستم مادرم رو عمل کنم.» همین موقع بود که‌ دوباره سر و کله آقا موشه پیدا شد و خودش را به اسماعیل نشان داد و تعدادی از پول‌ها را به دهان گرفت و از مغازه در رفت و به سمتی رفت.اسماعیل هم بلند شد و دنبالش دوید و گفت: وای پولم رو بده… پولم رو بده… ای موش بد ذات…موش پشت وسایلی رفت که سال‌های سال از آنها استفاده نشده بود. اسماعیل هم تمام روزش را مشغول جابه‌جایی وسایل بود ولی آقا موشه پیدا نشد که نشد. در همین موقع بود که بین کیسه‌ها یک کیسه پر از طلا پیدا کرد و با تعجب گفت: با فروختن این کیسه‌ها حسابی پولدار می‌شوم و زندگی‌ام تغییر می‌کند. این هدیه‌ای از طرف خداست، ولی بعد از کمی فکر کردن تعدادی از این سکه‌ها را برای مادرش برداشت و به خودش قول داد که بعد از این‌که مادرش عمل شد و حالش خوب خوب شد سکه‌ها راکم کم به داخل آن کیسه برگرداند.روز عمل فرا رسید و اسماعیل هم سکه‌ها را فروخت و به بیمارستان رفت. خوشبختانه عمل مادر اسماعیل بخوبی انجام شد. اسماعیل رفت که پول عمل را پرداخت کند ولی خانم پرستار گفت: آقا پول عمل پرداخت شده. اسماعیل گفت من هنوز پول عمل را نداده‌ام به شما. پرستار گفت: یک آدم خیر پول عمل شما را پرداخت کرده.اسماعیل از خوشحالی نمی‌دانست چه کار کند و دوباره به داخل مغازه سکه فروشی رفت و سکه‌ها را پس گرفت و به کیسه طلاها برگرداند و از خدای بزرگ تشکر کرد و گفت: ای خدای مهربان و بزرگ، هرگز بیشتر از حد و اندازه‌ام نمی‌خواهم.


 

کپلی در جنگل

در سرزمینی بسیار دور، جنگلی سرسبز و زیبا، اما اسرارآمیز، به اسم جنگل عجیب وجود داشت. در انتهای جنگل عجیب، کلبه‌ای زیبا بود که کپلی‌، در آن زندگی می‌کرد. با این‌که جنگل عجیب، خیلی وحشتناک بود، اما کپلی‌، به‌راحتی، آن‌جا زندگی می‌کرد و هر شب، بدون ترس و دلهره، در جنگل قدم می‌زد و برای حیوانات کوچک غذا می‌برد. با درختان حرف می‌زد و برای قارچ‌ها و بوته‌های تمشک آواز می‌خواند.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

یک شب که کپلی‌ به جنگل رفته و گرم صحبت با درختان شده بود، از درون تاریکی، گرگ ژنرال بیرون آمد. کپلی‌، تا به حال، او را ندیده بود، اما چون در این جنگل همه چیز عجیب بود، تعجب نکرد و با مهربانی، به او سلام کرد.گرگ ژنرال تعجب کرد و از او پرسید که چرا برایش عجیب نبود؛ چون حتی درختان هم با دیدن او، کنار رفتند و تعجب کردند. کپلی‌ خندید و گفت: «چون همه چیز در این جنگل، مثل اسم خودش، عجیب است، نباید از چیزی تعجب کرد. من، هر شب، در این جنگل قدم می‌زنم. راستی، شام خوردی؟ من، امشب، خوراکی‌های زیاد و خوش‌مزه‌ای آورده‌ام.»آن شب، گرگ ژنرال و کپلی‌، در کنار هم، شام خوش‌مزه‌ای را خوردند و جنگل عجیب، تا صبح، در سکوت، خوابید.تا به حال، به جنگل رفته‌ای؟ چه چیز عجیب و جدیدی، آن‌جا دیدی؟


جوجه اردک زشت

آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی خانم اردکه لانه اش را  کنار دریاچه ساخته بود.

اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام ….

کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند  . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند بخوبی روی پاهایشان بایستند بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها یشان خشک شد

خانم اردکه  نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت : اوه نه هنوز یکی از تخم ها اینجاست

اردک پیری  کنار خانم اردک آمد . به تخم نگاه کرد و گفت: شاید این تخم یک بوقلمون باشد این اتفاق یکبار برای من هم رخ داده است اون جوجه حتی نمی توانست به آب نزدیک شود. من پیشنهاد می کنم که او را ول کنی . سپس اردک پیر آهسته شنا کرد و رفت.

خانم اردکه  فکر کرد کمی بیشتر روی این تخم بنشیند . بعد از مدتی صداهای ضعیفی از داخل تخم شنید و بزودی جوجه کوچولو از تخم بیرون آمد. مادر مدتی به جوجه نگاه کرد او با پرهای خاکستریش ظاهر عجیبی داشت و این باعث نگرانی خانم اردکه شد . اما وقتی که به پاهایش نگاه کرد خیالش جمع شد که این جوجه ی بوقلمون نیست. اما جوجه ی بزرگ و زشتی بود.
روز بعد مادر جوجه هایش را به کنار دریاچه برد . جوجه ها یکی یکی داخل آب پریدند .  زودی همه آنها حتی جوجه اردک زشت روی آب شناور بودند.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

سپس مادر جوجه هایش را به حیاط برد .سرش در برابر اردک پیر به نشانه ی احترام خم کرد و گفت : نوار بین پاهای این جوجه نشان می دهد که یک جوجه بوقلمون نیست.

بوقلمونی که در نزدیکی آنها راه می رفت سرش را بالا آورد و گفت : تا حالا من چنین جوجه اردک زشت و بزرگی ندیده ام.

این تازه شروع مشکلات جوجه اردک بود . حیوانات با او رفتار دوستانه ای نداشتند چون او خیلی زشت بود .

جوجه اردکهای دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند . مرغها به او نوک می زدند و همه حیوانات به او می خندیدند.

جوجه اردک بیچاره خیلی غمگین و تنها  بود و با گذشت زمان بیشتر از قبل ناراحت می شد . هرچند که مادرش سعی می کرد به او دلداری بدهد.

احساس می کرد  کسی او را دوست ندارد و فکر می کرد چرا با بقیه برادرهایش فرق دارد   .

یک شب که دیگر جوجه اردک زشت نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و تا جایی که می توانست دوید و به جنگل رسید .  هر چه جلوتر می رفت پیدا کردن راه سخت تر می شد . اما او  به دویدن ادامه داد تا اینکه به نزدیکی مردابی رسید که اردکهای وحشی در آنجا زندگی می کردند . جوجه اردک پشت درختی پنهان شد و احساس می کرد که خیلی تنها و خسته است.

صبح هنگامی که تعدادی از اردکها در حال آماده شدن برای پرواز بودند متوجه جوجه تازه وارد شدند ایستادند به او  سلام کردند . از او پرسیدند: تو کی هستی ؟

جوجه اردک زشت گفت : من اردک مزرعه هستم آیا تا حالا جوجه اردکی  مثل من دیده اید که  پرهای خاکستری داشته باشد. او مدت طولانی به اردکهای وحشی که  با اردک های مزرعه خیلی فرق داشتند نگاه کرد

آنها گفتند : یک اردک ؟ ولی ما تا حالا جوجه اردکی مثل تو ندیده ایم . اما مهم نیست . تو  می توانی اینجا بمانی چون این مرداب به اندازه کافی برای همه ما جا دارد .

جوجه اردک زشت خوشحال بود که می توانست در کنار مرداب استراحت کند و از حیوانات بیرحم مزرعه دور باشد.

هوا سرد بود جوجه اردک زشت به برگ های درختها نگاه کرد که طلایی و قرمز بودند . همانطور که او برای پیدا کردن غذا می گشت  دو غاز وحشی جوان از آسمان کنار او به زمین نشستند.

سلام  دوست داری از ما باشی. ما داریم به مرداب دیگری پرواز می کنیم که کمی از اینجا دورتر است جائیکه غازهای جوان زیادی مثل ما آنجا زندگی می کنند .

جوجه اردک زشت از این اتفاق خوشحال بود اما قبل از اینکه کاری کند صدای شلیک گلوله ای را شنید و غاز به درون مرداب افتاد . یک سگ گنده داخل آب پرید تا آنها را بگیرد .

اسلحه ها شروع به شکلیک در اطراف مرداب کردند سگ دیگری از میان نیزارها بطرف جوجه اردک آمد سگ لحظه ای به او نگاه کرد و سپس از آنجا دور شد .

جوجه اردک زشت در حالیکه از ترس نفس نفس می زد گفت : خدایا متشکرم . من اینقدر زشتم که حتی سگ هم مرا نمی خواهد . او تمام روز در میان نیزار ماند .بالاخره زمانیکه خورشید غروب کرد سگها رفتند و شلیک ها قطع شد . او خودش را از کناره دریاچه به میان جنگل رساند.

همانطور که او در تاریکی راه می رفت باد شدیدی می وزید .ناگهان خودش را جلوی یک کلبه خیلی قدیمی دید . نور ضعیفی از لای سوراخ در دیده می شد . جوجه اردک فکر کرد که باید داخل بروم و از دست باد خلاص شوم .بنابر این به سختی از سوراخی وارد خانه شد و در گوشه ای شب را گذراند.

زن پیری با گربه و مرغش در این کلبه زندگی می کرد . صبح روز بعد که پیرزن جوجه اردک را دید از خودش پرسید : این دیگه چیه ؟ از کجا آمده ؟

اردک پیش پیرزن ماند ولی در گوشه ای غمگین نشسته بود لذت شنا کردن روی آب را بیاد آورد .  به مرغ گفت من می خواهم به دنیای وحشی بروم.

مرغ به او گفت : تو دیوانه هستی . اما من نمی توانم تو را اینجا نگه دارم .

جوجه اردک گشت و حوضچه بزرگی را پیدا کرد . و در زیر نور خورشید شناور شد .

روز بعد یکباره یک گروه از پرندگان سفید بزرگی رابا گردنها دراز و جذاب در حال پرواز دید . او تا آن روز چنین پرندگان زیبایی را ندیده بود . او پیش خودش فکر کرد ، کاش می توانستم با آنها دوست شوم . این پرندگان به سمت جنوب مهاجرت می کردند.
فصل زمستان شروع شد….

جوجه اردک مجبور بود برای محافظت از یخ زدگی به سختی با پاهایش پارو بزند .
یک روز صبح پاهایش یخ زد بود و کشاورزی که از آنجا عبور می کرد او را نجات داد . او پرنده بیچاره را به خانه گرمش برد .اما بعد بچه های کشاورز جوجه اردک را ترساندن و او بال و پر زد و به آشپزخانه پرید وقتی که در برای لحظه ای باز شد او به سمت بیرون پرواز کرد.

خلاصه جوجه اردک از زمستان جان سالم بدر برد یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود گرمای خورشید را احساس کرد . کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد . او بطرف یک باغ که یک حوض بزرگ در وسطش داشت پرواز کرد .

او سه پرنده سفید زیبا راروی آب دید که خیلی با جذبه و نرم شنا می کردند . آنها قو بودند ولی او این را نمی دانست.
او خیلی نرم بدون آنکه بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد . در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید .
دو بچه کوچک به سمت باغ می دویدند فریاد زدند ، نگاه کن یکی دیگه . این یکی از بقیه زیباتر است.

آن جوجه اردک زشت حالا یک قو شده بود و قلب او پر از عشق به قوها دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است و قبلا که یک جوجه زشت بود فکرنمی کرد روزی چنین اتفاقی بیافتد و انقد زیبا شود.


 

دیو و دلبر

وزی روزگاری در یک سرزمین دور افتاده شاهزاده جوان و زیبایی در یک قلعه بزرگ و  قشنگ زندگی می کرد . شاهزاده هر چه آرزو می کرد به دست می آورد ، ولی او بسیار ظالم و خود خواه بود . در یک شب سرد پیرزن فقیری که به دنبال پناهگاهی می گشت به قلعه آمد ، اما شاهزاده زشتی او را مسخره کرد و پیرزن را از در راند.

روزی روزگاری در یک سرزمین دور افتاده شاهزاده جوان و زیبایی در یک قلعه بزرگ و  قشنگ زندگی می کرد . شاهزاده هر چه آرزو می کرد به دست می آورد ، ولی او بسیار ظالم و خود خواه بود . در یک شب سرد پیرزن فقیری که به دنبال پناهگاهی می گشت به قلعه آمد ، اما شاهزاده زشتی او را مسخره کرد و پیرزن را از در راند . پیرزن که در واقع جادوگر بود تصمیم گرفت درس عبرتی به شاهزاده بدهد و او را به شکل یک حیوان زشت در آورد و قلعه را با تمام ساکنانش طلسم کرد . ولی دو هدیه هم برای شاهزاده به جا گذاشت : یک آینه سحر آمیز که می توانست با آن دنیای اطرافش را ببیند و دیگری یک غنچه رز جادویی بسیار زیبا .

طلسم فقط در صورتی باطل می شد که شاهزاده یاد بگیرد چگونه دیگری را دوست داشته باشد و عشق او را به خود جلب کند وگرنه برای همیشه زشت می ماند . در یک روستا در نزدیکی آن قلعه دختری دوست داشتنی به نام بلی با پدرش زندگی می کرد . پدر او موریس یک مخترع بود . بلی دختری مهربان و نجیب و بسیار زیبا بود . گاستون ، زیبا ترین و مغرورترین مرد روستا تصمیم گرفت با بلی ازدواج کند او درخواستش را رد کرد .

چرا که به نظر بلی او فرد متکبری بود . روزی پدر بلی سوار بر اسب با وفایش به نام فیلیپ شد تا آخرین اختراعش را برای عرضه در نمایشگاه ببرد . آنها وقتی از میان جنگل گذشتند مه سردی پایین آمد و آنها ناپدید شدند . ناگهان موریس و فیلیپ صدای زوزه گرگها را شنیدند . فیلیپ که وحشت زده بود شیحه ای کشید و از جا پرید و موریس به پایین پرت شد اسب از شدت ترس پا به فرار گذاشت و موریس مجبور شد به تنهایی راهش را ادامه دهد که ناگهان پای او لیز خورد و به پایین تپه ای افتاد و خود را در مقابل قلعه بزرگی یافت و به خیال آنکه درون قلعه در امان خواهد بود وارد قلعه شد .

قصه کودکانه جدید و قدیمی

آقای موریس از خوش آمد گویی اشیای طلسم شده بسیار شگفت زده شد . آقای شمعدان خانم ساعت ، قوری و پسرش . آنها همگی مشتاق بودند موریس را کمک کنند ولی از ارباب خود شان می ترسیدند زیرا او اجازه نمی دادبه هیچ عنوان مهمانی وارد قلعه بشود . در همین موقع ارباب زشت وارد شد و با خشم فریاد زد : غریبه ها حق آمدن به اینجا را ندارند . سپس او را گرفت و زندانی کرد . وقتی فیلیپ تنها به خانه برگشت بلی فهمید که باید برای پدرش اتفاقی افتاده باشد و سوار بر فیلیپ شد و به او گفت مرا پیش پدرم ببر .

فیلیپ وفادار ، با وجود خستگی زیاد اطاعت کرد و بلی را به قلعه ارباب زشت برد بلی داخل قلعه شد و پس از مدتی سرگردانی در دالانهای قلعه پدرش که بسیار ترسیده بود و می لرزید ، درون سلول کوچکی پیدا کرد . ناگهان صدای خشنی را شنید که گفت او زندانی من است . بلی با شجاعت گفت : اجازه بدهید تا پدرم برود . شما می توانید مرا به جای او نگه دارید .

آن حیوان زشت قبول کرد و گفت : ولی باید قول بدهی تا برای همیشه اینجا بمانی . بلی نیز پذیرفت و بدین ترتیب پدرش آزاد شد . بلی از وضع اتاق حیوان زشت خشکش زد . اطاق بسیار کثیف و پر از لباسهای پاره و اشیای شکسته بود . تنها چیز زیبا ، آن غنچه جادویی در زیر اتاقک بلوری بود . بلی وقتی خواست به گل دست بزند آن حیوان زشت با عصبانیت فریاد کشید : تو با چه جراتی به اطاقم آمدی ! فورا از اینجا برو  ! بلی بر خلاف قولش برای ماندن در قلعه ، در آن شب برفی از آنجا گریخت .

بلی و فیلیپ به سرعت از آنجا دور شدند ولی در جنگل مخوف و مه آلود گرفتار گرگهای وحشی شدند . درست وقتی فکر می کردند کار آنها تمام شده است صدای غرش مهیبی در فضا پیچید . آری آن حیوان زشت برای نجات بلی آمده بود . نبرد سختی سرگرفت و او تمام قدرتش را بر علیه آنها به کار برد و گرگهای شکست خورده ، ناله کنان گریختند . وقتی بلی دید که آن حیوان زشت مجروح شده است ، به قلعه برگشت و از او پرستاری کرد تا زخمهایش بهبود یابند . و این سرآغاز یک دوستی گرم بین آنها بود . ولی بلی بسیار دلتنگ پدرش بود.

حیوان زشت آینه جادویی را در اختیار او قرار داد و گفت : این آینه هر چه بخواهی به تو نشان خواهد داد . بلی وقتی در آینه نگاه کرد پدرش را دید که در سرمای جنگل مریض و سرگردان به دنبال او می گردد فریاد زد : من باید به پدرم کمک کنم آن حیوان زشت طاقت دیدن ناراحتی بلی را نداشت او بلی را رها کرد با وجود آنکه می دانست که وی تنها شانس او برای شکستن طلسم می باشد .ولی به بلی گفت : برو پیش پدرت ، ولی آینه را با خود ببر تا به یاد من باشی . بلی

بوسیله آن آیینه پدرش را یافت و به خانه برد و از او مراقبت کرد تا خوب شود

یک روز گاستون به همراه کد خدا و اهالی ده به خانه موریس آمد و بلی را تهدید کرد و گفت : پدرت دیوانه شده است و دائم از حیوان مخوف و زشتی صحبت می کند که تو را زندانی کرده بود . اگر با من ازدواج نکنی پدر دیوانه ات را در بند خواهم کرد ! بلی فریاد زد : پدرم دیوانه نیست آن حیوان زشت واقعیت دارد . خودتان در آیینه ببینید ! گاستون با عصبانیت آیینه را از دست بلی قاپید و روی به روستاییان کرد و گفت : این حیوان زشت بچه هایتان را می دزدد! او برای ما خطر دارد و باید او را از بین ببریم!

روستائیان خشمگین سلاحهایشان را برداشتند و به قلعه یورش بردند . آن حیوان زشت از وقتی بلی ترکش کرده بود آنقدر تنها و غمگین شده بود که وقتی گاستون او را وادار کرد تا به بالای قلعه بیاید مقاومت نکرد او وقتی صدای بلی را شنید به سویش دوید و گاستون از فرصت استفاده کرد و خنجر را به پشت حیوان زشت فرو کرد . با وجود درد زیاد به سمت گاستون حمله کرد و گاستون موقع فرار تعادلش را از دست داد و از بالای قلعه به پایین پرت شد .

اما دیگر دیر شده بود و حیوان وحشی از هوش رفت . بلی با صدای بغض گرفته گفت : لطفا نمیر ! من دوستت دارم ! ناگهان موجی سحرآمیز در آسمان تابید و حیوان زشت چشمانش را گشود و در مقابل چشمان حیرت زده بلی آن حیوان زشت به مرد جوان و زیبایی تبدیل شد . بلی باور نمی کرد چه اتفاقی رخ می دهد . شاهزاده گفت : تعجب نکن ! این من هستم ! آنها به قلعه بازگشتند و با هم ازدواج کردند و تمامی اشیای طلسم شده یک به یک به شکل همان خدمتگزاران اولیه درآمدند . شاهزاده یاد گرفته بود که چگونه به دور از خودخواهی به دیگری عشق بورزد و به این علت از زندان طولانی آن طلسم رهایی یافت .


پنگوئن شکمو

یکی بود یکی نبود،یه پنگوئن کوچولویی بود که توی یه جزیره ی بزرگ و قشنگ زندگی می کرد. پنگوئن فقط به فکر خوردن بود. اون هی از دریا ماهی می گرفت و می خورد، نه با دوستاش بازی می کرد و نه با اونا به گردش می رفت. اون تمام وقتشو مشغول خوردن ماهی بود.

پدر و مادر پنگوئن کوچولو که خیلی از دستش ناراحت بودند، بهش می گفتند: چرا نمی ری با دوستات بازی کنی؟ می گفت: مامان جون وقت ندارم، باید ماهی بگیرم. مامانش می گفت: عزیزم تو باید هر کاری رو به وقتش انجام بدی.

پنگوئن کوچولو جواب می داد: مامانی نگران من نباش، من می دونم چی کار کنم. هر چی بابا و مامان پنگوئن کوچولو نصیحتش می کردند، اون گوش نمی کرد و فقط می خورد.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

یک روز بهاری قشنگ، چند تا پنگوئن به جزیره ی پنگوئن کوچولو اومدند. اونا کارای خیلی بامزه ای انجام می دادند، مثلاً طناب رو به دو تا میله می بستند و روش راه می رفتند. پنگوئن کوچولو خیلی از کار اونا خوشش اومد. اونا خیلی فرز و چابک بودند. برای همین براشون دست می زد و تشویقشون می کرد.

اون دلش می خواست این بازی رو امتحان کنه، اما همین که رفت روی طناب، تلپی افتاد روی زمین و همه بهش خندیدند. پنگوئن کوچولو یادش رفته بود که خیلی چاقه و نمی تونه از این بازیا بکنه.

پنگوئن کوچولوی بیچاره که خیلی خجالت کشیده بود، تندی از اون جا دور شد و تا چند روز پیداش نبود. اون انقدر ناراحت بود که حتی نمی تونست غذا بخوره. چند روز بعد پنگوئن کوچولو به خونه برگشت. اون دیگه به اندازه ی بقیه ی پنگوئن ها شده بود.

پنگوئن کوچولو اون فهمید که نباید خیلی زیاد غذا بخوره، چون اون می خواد مثل بقیه ی پنگوئنا باشه.


 

آزادی پروانه ها

بهار بود ، پروانه های قشنگ و رنگارنگ در باغ پرواز می کردند.

حسام ، پسر کوچولوی قصه ما توی این باغ ، لابه لای گلها می دوید وپروانه ها را دنبال می کرد . هر وقت پروانه زیبایی می دید و خوشش می آمد آرام به طرف او می رفت تا شکارش کند . بعضی ازپروانه ها که سریعتر و زرنگتر بودند ، از دستش فرار می کردند، اما بعضی از آنها که نمی توانستند فرار کنند ، به چنگش می افتادند . حسام ، وقتی پروانه ها را می گرفت، آنها را در یک قوطی شیشه ای زندانی می کرد .

یک روز چند پروانه زیبا گرفته بود و داخل قوطی انداخته بود ، قصد داشت که پروانه ها را خشک کند و لای کتابش بگذارد و به همکلاسی هایش نشان بدهد.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

پروانه ها ترسیده بودند ، خود را به در و دیوار قوطی شیشه ای می زدند تا شاید راه فراری پیدا کنند . حسام همین طور که قوطی شیشه ای را در دست گرفته بود و به پروانه ها نگاه می کرد خوابش برد .

در خواب دید که خودش هم یک پروانه شده است و پسر بچه ای او را به دست گرفته و اذیت می کند . تمام بدنش درد می کرد و هر چه فریاد و التماس می کرد کسی صدایش را نمی شنید . بعد پسر بچه ، حسام را ما بین ورقهای کتابش گذاشت و کتاب را محکم بست و فشار داد . دست و پای حسام که حالا تبدیل به یک پروانه نازک و ظریف شده بود ، ترق ترق صدا می داد و می شکست و حسام هم همین طور پشت سر هم جیغ بلند می کشید ….

حسام آنقدر جیغ کشید که از صدای فریاد خودش از خواب پرید و تا متوجه شد که تمام این ها خواب بوده است دست به آسمان بلند کرد و از خدا تشکر کرد .

ناگهان به یاد پروانه هایی افتاد که در داخل قوطی شیشه ای، زندانی شده بودند..!

او به سرعت قوطی پروانه ها را به باغ برد ، در قوطی را باز کرد و پروانه ها را آزاد کرد . پروانه ها خیلی خوشحال شدند و از قوطی بیرون پریدند و شروع به پرواز کردند .

حسام فریاد زد : پروانه های قشنگ مرا ببخشید که شما را اذیت می کردم. قول می دهم این کار زشت را هرگز تکرار نکنم.


 

موش کوچولو و آینه طلایی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید : میو میو.
موش کوچولو خیلی ترسید و پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.
موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه نگاه می کرد و از ترس می لرزید.
بچه گربه که مادرش را گم کرده بود، خیلی ناراحت بود. موش کوچولو می ترسید اگر از پشت بوته خارج شود، بچه گربه او را ببیند و او را بخورد؛ اما بچه گربه آن قدر نگران  و ناراحت بود که موش کوچولو را پشت بوته ی گل سرخ نمی دید.

او فقط می خواست که مادرش را پیدا کند.با صدای بلند می گفت:« مامان جون من اینجام، تو کجایی؟» او آنقدر این جمله  را تکرار کرد تا مادرش صدای او را شنید و به طرفش آمد و او را با خود از باغ  بیرون برد.

موش کوچولو نفس راحتی کشید و دوباره مشغول بازی شد.همین طور که زیر بوته ها می دوید و بازی می کرد، چشمش به چیزی افتاد که زیر بوته ها برق می زد.

به طرف آن رفت، یک آینه کوچک  با قاب طلایی بود.موش کوچولو توی آینه نگاه کرد و خودش را دید.خیال کرد یک موش دیگر را می بیند.خوشحال شد و شروع کرد با عکس خودش حرف زدن.می گفت:«سلام، میای با من بازی کنی؟» دهان موش کوچولوی توی آینه تکان می خورد ولی صدایی به گوش موش کوچولو نمی رسید.موش کوچولو آنقدر با موش توی آینه حرف زد که حوصله اش سر رفت و ساکت شد.

بلبل که روی درختی نشسته بود و او را تماشا می کرد خنده اش گرفت و صدا زد:«آهای موش کوچولو، اون یک آینه استو تو داشتی با عکس خودت توی آینه حرف می زدی.»

قصه کودکانه جدید و قدیمی

موش کوچولو سرش را بلند کرد.بلبل را دید. پرسید:«یعنی این خودِ منم؟من این شکلی ام؟» بلبل جواب داد:« بله، تو این شکلی هستی.آینه تصویر خودت را نشان می دهد.»

موش کوچولو بازهم به عکس خودش نگاه کرد و از خودش خوشش آمد. او با خوشحالی خندید.بلبل هم خندید.چندتا پروانه که روی گلها پرواز می کردند هم خندیدند.گل های توی باغ هم خنده شان گرفت. صدای خنده ها به گوش غنچه ها رسید.غنچه ها بیدار شدند و آنها هم خندیدند و بوی عطرشان در هوا پیچید.

بلبل شروع کرد به خواندن:

من بلبلم تو موشی

تو موش بازیگوشی

ما توی باغ هستیم

خوشحال و شاد هستیم

گل ها که ما را دیدند

به روی ما خندیدند

آن روزموش کوچولو دوستان  زیادی پیدا کرد و حسابی سرگرم شد. وقتی حسابی خسته شد و خوابش گرفت، دوید و به لانه اش برگشت و خوابید.


موش تنبل

یکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرایی زندگی میکردند.

کپل خیلی تنبل بود ، خسته بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و تکون نمی خورد ، همش از خوراکی هایی که آنها به لانه می آوردند میخورد و هی ایراد میگرفت : اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید!

آن ها از دستش دیگه خسته شده بودند و هر چه اعتراض می کردند فایده ای نداشت.

تا اینکه یک روز که کپل بیرون لانه در حال استراحت کردن در زیر آفتاب بود و بقیه داخل لانه بودند باد شدیدی وزید و او را به جای دوری برد.

وقتی کپل چشمانش را باز کرد خودش را کنار یک برکه دید.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

او خیلی خسته و گرسنه بود وحتی بلد نبود برود وبرای خودش غذا پیدا کند.
کپل خیلی ترسید بود شروع به گریه کرد .
کلاغی که در نزدیکی آن برکه زندگی می کرد صدای او را شنید و از روی درخت پرسید :

چرا گریه میکنی ؟

کپل  تمام ماجرا را برای کلاغ تعریف کرد.

کلاغ گفت:

اگر همیشه منتظر باشی تا دیگران کارهایت را انجام دهند هیچ وقت چیزی یاد نخواهی گرفت.

کپل گفت :درست است . من قول می دهم دیگر تنبلی را کنار بگذارم .

کلاغ گفت: من هم تو را پیش خانواه ات میبرم.

کپل خوشحال شد و به همراه کلاغ به لانه اش برگشت و از آن روز تنبلی را فراموش کرد.

 


پسری در جنگل

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در جنگلی بسیار دور و زیبایی پسر بچه ای با حیوانات جنگل زندگی می کرد در این جنگل بزرگ و زیبا حیوانات بسیار زیادی زندگی می کردند که همشون با این پسر بچه دوست بودند. پسر بالای یک درخت بسیار قدیمی و بزرگ که مرکز این جنگل بود یک خونه کوچولو درست کرده بود، تنه ی این درخت خیلی کلفت بود  و پسرک برای بالا رفتن از این درخت با تنه های درخت پله درست کرد بود.
پسرک هرروز صبح زود بیدار می شد و کار های روزانه خودشو را انجام میداد. اول پیش گاوها می رفت و شیر اون هارو می دوشید بعد برای جوجه ها دونه می ریخت بعد هم می رفت بالای برکه و برای ماهی ها غدا می ریخت و کنار آب می نشست و آواز می خواند. وقتی شروع می کرد به آواز خواندن تمام پرنده ها دورش جمع می شدند و به آواز پسرک گوش می کردند و بعضی وقت ها هم با پسرک هم صدا می شدند ، وقت ظهر هم می رفت سراغ مرغ ها و تخم هایی که گذاشته بودند رو بر می داشت بعد هم سبزی هایی که کاشته بود رو جمع آوری می کرد.

قصه کودکانه جدید و قدیمی

ولی یک روز خبری از پسرک نشد همه ی حیوانات نگران پسرک شده بودند جوجه ها جیک جیک کنان منتظر دونه بودند، گاو ها ماما می کردند تا پسرک بیاد شیرشون و بدوشد، مرغها قود قود میکردند ، ماهی ها همه اومد بودند کنار برکه تا غذا بخورنذ، پرنده ها هم منتظر آواز خوندن بودند ولی از پسرک خبری نبود.

حیوانات باهم تصمیم گرفتند برن به کلبه پسرک تا ببینند اون چرا امروز پیششون نیومده وقتی رفتن خونه پسرک فهمیدن اون مریض شده پسرک خیلی حالش بد بود و احتیاج داشت کسی ازش نگهداری کند.

حیوانات همگی با هم تصمیم گرفتند تا به پسرک کمک کنند. یکی شیر دوشید تا پسرک بخورد، یکی تخم مرغ هارو آورد یکی براش سبزی آورد پرندگان هم براش آواز می خوندنند. خلاصه حیوان ها همه کار کردند تا پسرک حالش بهتر بشه همه حیوانات تا شب بالا سر پسرک بودند.

صبح  خیلی زود حیوانات با صدای پسرک از خواب بیدار شدند پسر حالش خوب شده بود و بالا سر حیوانات در حال آواز خواندن بود، تمامی حیوانات خوشحال شدند و شروع به شادی کردند.

 


 

پسته اخمو

یکی بود یکی نبود همه پسته ها خندان و خوشحال بودن . برای همین خیلی راحت باز می شدن. اما یکی از پسته ها خیلی اخمو بود و هیچ کس دوست نداشت پسته اخمو رو برداره . وقتی همه پسته ها تموم شدن، پسته اخمو تک و تنها توی ظرف باقی مونده بود. بچه شکمو بلاخره دلش آب شد و طاقت نیاورد و پسته اخمو رو برداشت.هر چی بهش نگاه کرد پسته اخمو نخندید. همین طور سفت سفت دهنشو بسته نگهداشته بود. بچه شکمو چند تا لطیفه برای پسته اخمو تعریف کرد اما بازم نخندید پسته اخمو . قلقلکش داد.بازم نخندید. بچه شکمو یه نگاهی این ور کرد یه نگاهی اونور کرد بعد یواشکی پسته اخمو رو گذاشت توی دهانش . یک گاز محکم ازش گرفت. ولی هیچی نشد .این دفعه پسته اخمو رو گذاشت روی دندونای آسیاش . محکم و خیلی محکم فشارش داد. یه دفعه پسته اخمو تقی صدا کرد.

قصه کودکانه جدید و قدیمی
بچه شکمو پسته اخمو رو از دهانش دراورد البته درسته نبود خورد خورد شده بود. تازه لای اون خرده ها به غیر از پوست پسته و مغز پسته، یه خورده دندون شکسته هم بود.
حالا دیگه به جای پسته اخمو، بچه شکمو ،اخمو شده بود و ناراحت.
آخه کی با دندون شکسته می تونه بخنده! شاید پسته های اخمو هم نمی خندن که کسی تو دهنشونو نتونه ببینه.!!

 


دو گنجشک

یکی بود یکی نبود ، روزی ، روزگاری ، دو گنجشک در سوراخی لانه داشتند .

سوراخ  ، بالای دیوار خانه ای بود و دو گنجشک به خوبی و خوشی در آن زندگی می کردند . مدتی بعد آن دو گنجشک صاحب جوجه ای زیبا شدند . آنها خوشحال و شاد بودند . یک روز که گنجشک پدر برای آوردن غذا به بیرون از لانه رفته بود مار بدجنسی که در نزدیکی آن خانه بود به لانه آمد .

گنجشک مادر پر زد و روی دیوار نشست اما جوجه گنجشک هنوز قدرت پرواز نداشت . مار به جوجه گنجشک نزدیک شد . گنجشک مادر صر و صدا کرد . به سمت مار رفت . به او نوک زد اما فایده ای نداشت . مار بدجنس جوجه ی زیبا را بلعید و همانجا روی لانه خوابید .

قصه کودکانه جدید و قدیمی

مدتی بعد گنجشک پدر رسید . گنجشک مادر با گریه و ناله قضیه را تعریف کرد . گنجشک پدر خیلی ناراحت شد . اما دیگر جوجه از دست رفته بود و از آن ها کاری برنمی آمد . دو گنجشک تصمیم گرفتند انتقام جوجه را از مار بدجنس بگیرند .

ناگهان گنجشک پدر فکری به سرش زد . برای همین هم فورا ًٌ پرید و از اجاق خانه یک تکه چوب نیم سوز برداشت . آن را به نوک گرفت و سریع پرید و توی لانه انداخت . چوب نیم سوز روی چوبهای خشک لانه افتاد و دود غلیظی بلند شد . افرادی که در خانه بودند این کار عجیب گنجشک را دیدند .

آنها برای این که خانه آتش نگیرد به سرعت نردبان گذاشتند تا آتش را خاموش کنند .

درست وقتی که مار می خواست از لانه فرار کند آنها مار را دیدند .

یکی از افراد با چوبی که در دست داشت ضربه محکمی به سر مار زد . مار بدجنس کشته شد .

دو گنجشک در حالی که انتقام جوجه خود را گرفته بودند ، پرواز کردند تا بروند و لانه جدیدشان را بسازند …

 

 

داستان کشتی گیر جوان

روزی روزگاری ، کشتی گیری بود که در فن کشتی در روزگار خود بسیار معروف . او تمام فنون کشتی گیری را بلد بود و در مقابل هر حریفی ، فنی را به کار می برد . کشتی گیر ، پشت همه حریفان خود را به خاک رسانده و شهرت عجیبی در بین مردم پیدا کرده بود .

این کشتی گیر شاگردی داشت علاقه نند به کشتی که با علاقه زیاد فنون را از استادش یاد می گرفت و می رفت تا مثل استادش در کشتی گیری مهارتهای لازم را پیدا کند  .

روزی که استاد همه فن ها را به شاگردش یاد داده بود ، شاگردش به نبرد با حریفان مشغول شد . شاگرد جوان با کمک از فن هایی که از استادش آموخته بود و زوری که داشت ، همه حریفان را شکست داد و همین  باعث شد که غرور بی جایی به جان او بیفتد . تا جایی که ادعا می کرد  می تواند استادش را هم شکست بدهد !

قصه کودکانه جدید و قدیمی

استاد از این که می دید شاگردش را غرور فرا گرفته است بسیار ناراحت شد ولی برای این که شاگرد را گوشمالی بدهد ، اعلام کرد حاضر است با او کشتی بگیرد .

آن روز تمام مردم از کوچک و بزرگ در میدان شهر جمع شده بودند . تا ببینند نتیجه این کشتی چه خواهد بود .

استاد و شاگرد ، پنجه در پنجه هم انداختند . زور شاگرد جوان از استادش بیشتر بود و اگر استاد معطل می کرد ، جوان او را بر زمین می زد . استاد ناگهان با فنی که برای شاگردش تازه گی داشت حمله ای را آغاز کرد و با یک حرکت سریع شاگرد را به آسمان برد و بر زمین انداخت .

بله ، استاد همه فن ها را به شاگر آموخته بود ، بجز یک فن !

او آن فن را به شاگردش نیاموخته بود تا اگر لازم شد ، روزی از آن استفاده کند و امروز همان روز بود . استاد با همان یک فن شاگردش را شکست داده بود . مردم فریاد شادی سردادند و استاد را بسیار تحسین کردند . بزرگان به استاد خلعت دادند و شاگرد نادان مورد سرزنش مردم شهر قرار گرفت.

این مطالب را هم ببینید