متن جاماندگان اربعین | جملات احساسی و غمگین جا ماندن از سفر به کربلا

مجموعه‌ای از جملات احساسی و غمگین برای جاماندگان اربعین؛ متن‌هایی برای دل‌های شکسته‌ای که نتوانستند به کربلا برسند. 🕊️🖤

متن جاماندگان اربعین | جملات احساسی و غمگین جا ماندن از سفر به کربلا

جا ماندن از کاروانِ اربعین، حسرتی است که هیچ زخمی به پایِ آن نمی‌رسد. دلی که در اربعین، پای در خانه‌ست اما دل در کربلا، عجیب‌ترین غربتِ عالم را تجربه می‌کند. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از متن جاماندگان اربعین و جملات احساسی و غمگین را گردآوری کرده‌ایم تا با این جملات، هم‌دردیِ خود را با آنان که از این سفرِ روحانی جا مانده‌اند، ابراز کنیم و به آنان یادآوری کنیم که حسین (ع)، حتی برای جاماندگان نیز، دریچه‌ای از رحمت گشوده است.

فهرست موضوعات این مطلب

جملات احساسی جاماندگان اربعین

دلم برایِ قدم‌زدن در آن خاک، برایِ غبارِ صورتِ زائران، برایِ آن نجوایِ زیرِ گنبد، پر می‌زند؛ اما پاهایم، به زمینِ اینجا، دوخته شده‌اند.

اربعین که می‌شود، تمامِ کوچه‌هایِ دلم، بویِ خاکِ کربلا می‌گیرد؛ من اما در میانِ این همه عطر، یک جامانده‌ام در بویِ خودم.

همه رفتند و من ماندم، با دلی که مثلِ یک چمدانِ بسته، پر از آرزویِ رفتن است، اما کلیدش، در جیبِ کسی است که مرا فراموش کرده.

اربعین، یعنی سیلِ عاشقان، یعنی موجِ بی‌پایانِ دلدادگان؛ من اما در کنارِ این ساحل، تنها یک خاشاکِ جامانده‌ام که آرزویِ رفتن به دریا را دارد.

راستش، دلم برایِ همان یک قدم، همان یک نفس، همان یک نگاه به ضریح، تنگ شده؛ اما من، پشتِ شیشه‌یِ خانه‌ام، دارم اشکِ این حسرت را می‌خورم.

اشک‌هایم را فرات می‌نامم، اما فرات، جایِ دیگریست؛ اینجا فقط یک لیوانِ آب است که من، با آن، وضو می‌گیرم برایِ یک سفرِ نرفته.

جامانده‌ام از کاروان؛ اما دلم، هر روز، از این کوچه‌هایِ بی‌نخل، تا خودِ کربلا را قدم می‌زند و هیچ‌کس این قدم‌هایِ خیالی را نمی‌بیند.

 امشب که ماه بر گنبدِ حرم می‌تابد، من در آسمانِ شهرِ خودم، یک ماهِ بی‌گنبد را نگاه می‌کنم و برایِ آن، گریه می‌کنم که چرا اینجا نیستم.

همه از نجف گفته‌اند، از سامرا گفته‌اند، از کربلا گفته‌اند؛ من اما، با گوشِ خیال، تمامِ این حرف‌ها را می‌شنوم و یک سفرِ شنیدنی را، با دلِ نادیده، تمام می‌کنم.

کبوترهایِ حرم، اگر روزی به این شهرِ من بیایند، به آنها می‌گویم که سلامِ مرا به آقا برسانید و بگویید که یک بنده‌ی جامانده، منتظرِ نگاهِ کریمتان است.

چه تلخ است که ببینی همسایه‌ات بار می‌بندد و تو، کیسه‌یِ دلت را با اشک پر می‌کنی؛ نه برایِ اینکه نرفتی، برایِ اینکه دلِ تو، هر سال، بیشتر از تن، می‌خواهد برود.

جاماندن، یعنی همین که نخلِ دلت را به جایِ نخلستان، در گلدانِ حیاط پرورش می‌دهی و هر روز، به آن آب می‌دهی با اشکِ حسرت.

زینبِ زمانه‌ام، من هم مثلِ تو در این سفر، جامانده‌ام؛ اما نه در میانِ اسیران، که در میانِ همین خانه، با چهل‌تکه‌هایِ دلم، یک خیمه‌ی عزا برپا کرده‌ام.

اربعین، یعنی کاروانی که تمامِ دل‌ها را با خود می‌برد؛ من اما، با یک دلِ خالی از آن همه شور، تنها مانده‌ام و به دیوارِ خانه، سلام می‌دهم به جایِ سلامِ به ضریح.

هر ذکری که می‌گویم، یک قدمِ خیالی به سویِ کربلاست؛ اما این قدم‌ها، هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسند؛ فقط در گوشه‌یِ سجاده‌ام، گم می‌شوند.

مطالب مشابه: کلیپ اربعین | شعر پیاده‌روی اربعین

جملات احساسی جاماندگان اربعین

دلنوشته احساسی برای جاماندگان اربعین

خبرِ اربعین که می‌شود، تمامِ رگ‌هایم، یک راهپیماییِ بی‌نفس را شروع می‌کنند؛ من اما، با همان رگ‌ها، فقط اشک می‌ریزم و جامانده‌ام.

گرد و غبارِ کربلا، به چشمِ من نرسیده؛ اما گردِ غبارِ حسرت، تمامِ وجودم را پوشانده؛ این جاماندن، یعنی پوشیده شدن در غباری که هیچ‌کس نمی‌بیندش.

بعضی‌ها با پا می‌روند؛ من اما، هر سال، با دل می‌روم و با تن می‌مانم؛ این بزرگ‌ترین تضادِ زندگیِ من است؛ رفتنی که هیچ‌وقت، تمام نمی‌شود.

اربعینِ امسال، من در میانِ جمعیتِ خیالیِ دلم، قدم می‌زنم؛ به هر کس که می‌رسم، می‌گویم: «لبیک یا حسین»، اما صدایم، در میانِ تنهاییِ خودم، گم می‌شود.

جا ماندن از کاروان، یعنی با خودت بگویی «سالِ دیگر» اما بدانی که هیچ‌سالِ دیگری، مثلِ امسال نیست؛ و این، بزرگ‌ترین حسرتِ جاماندگان است.

شبِ اربعین، دلم برایِ فرات تنگ می‌شود؛ برایِ آن آبِ زلالی که من، فقط در اشک‌هایم، طعمِ آن را چشیده‌ام؛ جامانده‌ام، با یک لیوانِ آبِ معمولی و یک دلِ پر از عطش.

دلم می‌خواهد مثلِ بقیه، یک تکه‌پارچه‌ی سیاه به تن کنم و در میانِ جمعیت، گم شوم؛ اما من، در این گوشه‌یِ خانه، با یک پارچه‌ی سیاهِ دلتنگی، خودم را می‌پوشانم.

اشک‌هایم را برایِ تو می‌ریزم؛ اما می‌دانم که این اشک‌ها، هیچ‌وقت به خاکِ تو نمی‌رسند؛ پس آنها را به باد می‌دهم تا شاید، یک ذره‌اش، به تو برسد.

اربعین، یعنی کاروانی که هر سال، از کنارِ دلم عبور می‌کند و من، هر سال، یک جامانده‌یِ تازه در این کاروانِ بی‌پایانم.

کبوترِ سفیدِ حرم، اگر به اینجا می‌رسد، به او می‌گویم که یک سلامِ بی‌جواب را، به ضریحِ تو برساند؛ سلامِ یک بنده‌ی جامانده که فقط در خواب، به زیارتِ تو می‌رود.

گاهی فکر می‌کنم که شاید جاماندن، یک حکمت است؛ شاید خدا خواسته که من، با این دلِ پر از حسرت، زیباتر از هر زائری، عشقِ تو را بفهمم.

طوفانِ اربعین، تمامِ دل‌ها را با خود می‌برد؛ اما من، مثلِ یک درختِ بی‌برگ، در میانِ این طوفان، ایستاده‌ام و فقط برگ‌هایِ حسرت را از دست می‌دهم.

جاماندن، یعنی همین که تمامِ شبکه‌هایِ اجتماعی را پر از عکسِ کربلا می‌بینی و خودت، با یک گوشیِ خالی از عکس، فقط داری اشک می‌ریزی برایِ کسی که ندیدی.

ای حسینِ من، اگر نرفتم، به خاطرِ این بود که دلم، هر روز، بیشتر از تن، به سویِ تو می‌آید؛ شاید این جاماندن، خودش یک نوعِ رفتن باشد؛ یک رفتنِ بی‌پا، با تمامِ وجود.

گاهی فکر می‌کنم شاید جاماندن، یک حکمتِ پنهان دارد؛ شاید من باید از دور، عشق را تماشا کنم تا معنایِ نزدیکی را بهتر بفهمم.

هر سال که اربعین می‌رسد، یک تکه از دلم، از همین جا به سمتِ کربلا می‌رود و دیگر برنمی‌گردد؛ من هر سال، یک تکه‌یِ دیگر از وجودم را در این راه، جا می‌گذارم.

دلم برایِ آن لحظه‌ای تنگ شده که زائر، خسته از راه، خود را به ضریح می‌رساند؛ من اما، از همین جا، خسته‌تر از هر زائری، به دیوارِ خانه تکیه می‌دهم.

اشک‌هایم را شمردم؛ به اندازه‌یِ تمامِ قدم‌هایی که نرفتم؛ هر قطره، یک قدمِ جا مانده است در مسیرِ دلم.

اربعینِ امسال، من با پایِ دل راه می‌روم؛ اما دل، هیچ‌وقت به اندازه‌یِ پاها، خسته نمی‌شود؛ پس من، تا ابد، در این راهِ بی‌پایان، در حالِ حرکتِ خیالی هستم.

ماهِ کربلا را از پشتِ پنجره نگاه می‌کنم؛ همان ماهی که بر گنبدِ تو می‌تابد، اما اینجا، در آسمانِ شهرِ من، یک ماهِ بی‌غبار است که هیچ‌کس برایش گریه نمی‌کند.

جاماندن، یعنی بویِ اسفندِ همسایه را بگیری که برایِ سفر، خانه را خالی کرده؛ من اما، اسفندِ دلم را هر روز می‌سوزانم، اما هیچ‌کس نمی‌آید تا این سفرِ خیالی را ببیند.

دلم می‌خواهد یک روز، مثلِ بقیه، در میانِ جمعیت گم شوم؛ اما نه، من همیشه در جمعِ جاماندگان، پیدا هستم؛ پیدا و تنها.

کبوترها، پیامِ زائران را به گنبد می‌رسانند؛ من اما، فقط به باد می‌گویم که سلامِ مرا به تو برساند؛ شاید باد، مهربان‌تر از کبوترها باشد.

اربعین، یعنی صف‌هایِ بی‌انتها، یعنی دست‌هایی که به سویِ آسمان بلند می‌شود؛ من اما، با دست‌هایِ خالی، فقط به سویِ سقفِ خانه‌ام، یک دعا زمزمه می‌کنم.

گردِ جاده‌هایِ کربلا، به چشمِ من نرسیده؛ اما گردِ غبارِ حسرت، چنان درونم نشسته که هر نفسی که می‌کشم، بویِ نرفتن می‌دهد.

مطالب مشابه: متن خداحافظی کربلا | شعر اربعین حسینی

دلنوشته احساسی برای جاماندگان اربعین

متن سوزناک برای جا ماندن از پیاده‌روی اربعین

گاهی به خودم می‌گویم: شاید این جاماندن، یک تمرینِ صبر است؛ تمرینی که من، هر سال، با اشک‌هایم پاس می‌کنم، اما نمره‌اش را هیچ‌کس نمی‌بیند.

طوفانِ اربعین، هر سال دلم را با خود می‌برد و من، با یک قلبِ خالی، در میانِ این همه شور، فقط یک ناله‌ی بی‌صدا هستم.

 جامانده‌ام از کاروان؛ اما دلم، در میانِ آن کاروان، یک زائرِ همیشگی است که هیچ‌کس نمی‌بیندش، اما خودش، همه‌چیز را می‌بیند.

ای هلالِ ماه، که هر شب بر گنبدِ کربلا می‌تابی، امشب یک پیام از من به آن خاک برسان: که یک بنده‌ی جامانده، با تمامِ وجودش، به سویِ تو می‌دود، اما پاهایش، او را رها کرده‌اند.

چه فرقی می‌کند که پا برود یا دل؛ من هر سال، با دل می‌روم و با تن می‌مانم؛ شاید این رفتنِ دل، از هر قدمِ زائر، ارزشمندتر باشد، چون خستگی‌اش، با هیچ راهی درمان نمی‌شود.

بیابانِ کربلا، وسعتش را از دل‌هایِ جامانده گرفته؛ من هم با همین دلِ جامانده‌ام، یک تکه از آن بیابان را در سینه‌ام جا داده‌ام.

دلم برایِ همان یک نگاه به ضریح، همان یک سلام به آقا، همان یک اشکِ زیرِ گنبد، تنگ شده؛ اما من، در میانِ این همه تنگ‌دلی، فقط یک پنجره دارم که به آسمانِ کربلا باز نمی‌شود.

غبارِ اربعین، هر سال به این شهر می‌رسد، اما هیچ‌وقت رویِ شانه‌هایم نمی‌نشیند؛ گویی که من، لیاقتِ آن غبارِ مقدس را ندارم.

جامانده‌ام، اما نه به خاطرِ تنبلی، که به خاطرِ تقدیری که مرا در این گوشه، با یک دلِ پر از عشق، حبس کرده تا از دور، عاشق‌تر باشم.

قدم‌هایم را بشمار، ببین چند تا برایِ کربلا کم است؛ جوابش را می‌دانی؟ تمامِ قدم‌هایم، کم هستند؛ فقط یک قدم از دل، کافی بود که برسم، اما آن قدم، هیچ‌وقت برداشته نشد.

اربعین، یعنی تمامِ دل‌ها به سویِ یک نقطه جمع می‌شوند؛ من اما، در میانِ این همه دل، یک دلِ تنها هستم که در نقطه‌یِ دیگری، برایِ نرسیدن می‌گرید.

شمعِ وجودم را برایِ تو روشن کردم، اما در این خانه‌یِ دور، هیچ‌کس روشناییِ این شمع را نمی‌بیند؛ جز خودم و خدا و تو.

گاهی فکر می‌کنم که شاید خدا، برایِ اینکه عشقِ مرا بسنجد، من را جامانده کرده؛ تا ببیند که آیا بدونِ دیدنِ تو، باز هم دوستت دارم؛ جوابش را که می‌دانی، پس چرا هنوز جامانده‌ام؟

این دلِ جامانده، مثلِ یک پرنده‌یِ شکسته است که بال‌هایش را نمی‌تواند باز کند؛ اما هر روز، در قفسِ سینه‌اش، برایِ پرواز به سویِ کربلا، بال می‌زند.

جاماندن، یعنی وقتی کاروان می‌رود، تو با نگاه، دنبالِ آن می‌روی؛ تا جایی که گردِ راه، ناپدید می‌شود و تو می‌مانی با یک غبارِ تازه‌یِ حسرت.

امشب، ماهِ کربلا به من سلام می‌دهد؛ او می‌داند که من جامانده‌ام، اما دلم، در میانِ زائران، یک گمنامِ همیشگی است که هیچ‌کس نمی‌شناسدش.

اگر یک روز، خدا از من بپرسد که چرا نرفتی، جوابش را می‌دانم: «برای اینکه از دور، عشقِ تو را بهتر بفهمم؛ و این فهمیدن، به آن همه راه رفتن نمی‌ارزد.»

عکس نوشته جا ماندگان اربعین

اینجا، از کربلا فقط یک اسم مانده و یک حسرت؛ من اما با همین اسم، هر روز، یک سفرِ تازه را در دلم شروع می‌کنم.

هر سال که کاروان می‌رود، من با چشمانِ بسته، خودم را در میانِ جمعیت می‌بینم؛ اما وقتی چشم باز می‌کنم، باز هم همان دیوارهایِ تکراری، مرا به خودم برمی‌گردانند.

دلم برایِ همان سادگیِ زائران تنگ شده؛ برایِ دل‌هایی که با یک نگاه به گنبد، تمامِ دنیا را فراموش می‌کنند؛ من اما، با هیچ نگاهی، نمی‌توانم اینجا را شبیهِ آنجا کنم.

اشک‌هایم را فرات می‌نامم، اما این اشک‌ها هیچ‌وقت به جوششِ آن آبِ زلال نمی‌رسند؛ فراتِ من، در گوشه‌یِ چشمانم، راکد و بی‌حرکت مانده است.

ای آسمانِ کربلا، تو که هر شب را با ستاره‌هایت نورانی می‌کنی، یک شب هم که شده، به آسمانِ شهرِ من بیا و به من نشان بده که آنجا، چه خبر است.

گاهی با خودم زمزمه می‌کنم: «یا حسین، اگر نرفتم، به خاطرِ این بود که دلم، از همان جا، به تو رسیده؛ شاید این جاماندن، یک نوعِ رسیدن است.»

تمامِ راه‌هایِ این شهر، به جایی که من می‌خواهم نمی‌روند؛ پس من، هر روز، یک راهِ تازه در دلم باز می‌کنم؛ راهی که فقط به کربلا ختم می‌شود.

دلم برایِ صدایِ لبیک‌هایِ بلند، برایِ آن همهمه‌یِ عاشقانه، برایِ آن گریه‌هایِ دسته‌جمعی تنگ شده؛ من اما، اینجا، تنها یک لبیکِ خاموش دارم که هیچ‌کس نمی‌شنود.

غبارِ کربلا، به این شهر نمی‌رسد؛ اما غبارِ دلتنگیِ من، آنقدر زیاد است که خودم، در میانِ آن، یک شهرِ غبارآلود شده‌ام.

کبوترِ سفید، اگر به اینجا می‌رسی، یک بالِ خود را به من بده تا حداقل، با یک بال، به سویِ حرم پرواز کنم؛ حتی اگر پروازِ من، یک پروازِ شکسته باشد.

اربعین، یعنی کاروانی که هر سال، از کوچه‌هایِ دلم عبور می‌کند و من، هر سال، با یک دلِ تازه، به دنبالِ آن می‌دوم، اما هیچ‌وقت به آن نمی‌رسم.

اشک‌هایم را برایِ تو ریختم، اما می‌دانم که این اشک‌ها، مثلِ بارانِ این شهر، هیچ‌وقت به خاکِ تو نمی‌رسند؛ پس آنها را به آسمان می‌فرستم تا شاید، یک قطره‌اش، به گنبدِ تو برسد.

گاهی فکر می‌کنم که شاید جاماندن، یک هدیه است؛ هدیه‌ای که خدا به من داده تا از دور، عظمتِ تو را بهتر ببینم؛ پس من، این هدیه را با تمامِ وجود، پذیرفته‌ام.

 امشب که ماه می‌تابد، من با خودم عهد می‌بندم که سالِ دیگر، در میانِ زائران باشم؛ اما می‌دانم که این عهد، مثلِ عهدهایِ سالِ قبل، در میانِ همین آسمانِ شهرِ من، گم می‌شود.

جامانده‌ام، اما نه مثلِ کسی که فراموش شده؛ مثلِ کسی که در دلِ خودش، یک کربلا ساخته و هر روز، در آن کربلا، برایِ عشقِ تو، گریه می‌کند.

بیابانِ دلم، وسعتش از بیابانِ کربلا بیشتر است؛ چون من، هر سال، با حسرتِ نرفتن، یک تپه‌یِ تازه به این بیابان اضافه می‌کنم.

دلم برایِ آن لحظه‌ای تنگ شده که زائر، در میانِ جمعیت، گم می‌شود و دوباره پیدا می‌شود؛ من اما، در میانِ جمعِ جاماندگان، همیشه پیدا هستم، اما هیچ‌کس مرا نمی‌بیند.

 طوفانِ اربعین، هر سال دلم را با خود می‌برد؛ من اما، با یک دلِ خالی، در میانِ این طوفان، فقط یک ناله‌ی بی‌صدا هستم که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود.

مطالب مشابه: متن تسلیت اربعین حسینی | عکس پروفایل اربعین

کپشن برای جاماندن از اربعین

جاماندن، یعنی وقتی تمامِ دنیا به سویِ تو می‌روند، من در گوشه‌ای، با یک تسبیحِ شکسته، برایِ تو دعا می‌کنم و می‌دانم که دعایِ من، به اندازه‌یِ قدم‌هایِ آنها، به تو نزدیک نیست.

 شمعِ وجودم را برایِ تو روشن کردم، اما این شمع، در این خانه‌یِ دور، هیچ‌کس را روشن نمی‌کند؛ فقط خودم را، در میانِ این تاریکیِ حسرت، می‌سوزاند.

گاهی به خودم می‌گویم: شاید خدا، برایِ اینکه عشقِ مرا بسنجد، من را جامانده کرده؛ تا ببیند که آیا بدونِ دیدنِ تو، باز هم می‌توانم عاشق باشم؛ و من، هر سال، این آزمون را با اشک‌هایم پاس می‌کنم.

ای حسینِ من، اگر امسال نرفتم، به خاطرِ این بود که دلم، هر روز، بیشتر از تن، به سویِ تو می‌آید؛ شاید این جاماندن، خودش یک رفتن باشد؛ رفتنی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.

جامانده‌ام از کاروان، اما دلم، در میانِ آن کاروان، یک زائرِ همیشگی است که هر سال، با پایِ دل، به کربلا می‌رسد و هیچ‌کس نمی‌فهمد که او، جامانده‌یِ اینجاست.

اشک‌هایم را شمردم؛ به اندازه‌یِ تمامِ قدم‌هایی که نرفتم؛ هر قطره، یک قدمِ جا مانده است در مسیرِ دلم؛ و من، هر روز، با این قدم‌ها، یک کربلا را در دلم می‌سازم.

اربعین، یعنی تمامِ دل‌ها به سویِ یک نقطه جمع می‌شوند؛ من اما، در میانِ این همه دل، یک دلِ تنها هستم که در نقطه‌یِ دیگری، برایِ نرسیدن می‌گرید و هیچ‌کس، اشک‌هایِ این دلِ تنها را نمی‌بیند.

گردِ جاده‌هایِ کربلا، به چشمِ من نرسیده؛ اما گردِ غبارِ حسرت، چنان درونم نشسته که هر نفسی که می‌کشم، بویِ نرفتن می‌دهد؛ بویِ یک جامانده‌یِ همیشگی.

اینجا، هر سال اربعین می‌شود و من، با همان پنجره، نگاه می‌کنم به سمتِ جاده‌ای که هیچ‌وقت به کربلا ختم نمی‌شود.

دلم برایِ آن تپشِ جمعی، برایِ آن اشک‌هایِ مشترک، برایِ آن نجواهایِ زیرِ گنبد، پر می‌زند؛ من اما، در میانِ این خانه، فقط یک دلِ تنها دارم که برایِ خودش می‌تپد.

جامانده‌ام، اما نه به انتخابِ خودم؛ انگار تقدیر، مرا در این گوشه نشانده تا از دور، تماشاگرِ عشقِ دیگران باشم؛ تماشاگری که خودش، تشنه‌ترینِ همه است.

مطالب مشابه: عکس متن دار اربعین امام حسین | متن زیارت اربعین

کپشن برای جاماندن از اربعین

 شبِ اربعین، ماه را نگاه می‌کنم و می‌دانم که او هم، همان ماهی است که بر گنبدِ تو می‌تابد؛ پس با او زمزمه می‌کنم که سلامِ مرا به تو برساند، ای غایبِ حاضر.

اربعین یعنی سیلِ جمعیت، یعنی موجِ بی‌پایانِ دلدادگان؛ من اما، در این ساحلِ دور، تنها یک قطره‌ام که آرزویِ پیوستن به دریا را دارد، اما موج‌ها، مرا پس می‌زنند.

اشک‌هایم را به یادِ فرات، رویِ گونه‌هایم جاری می‌کنم؛ اما این اشک‌ها، هیچ‌وقت به زلالیِ آن آبِ مقدس نمی‌رسند؛ فقط یک خیالِ خیس هستند.

گاهی با خودم می‌گویم: شاید جاماندن، یک راز است؛ رازی که خدا در دلِ من گذاشته تا بفهمم که عشق، فقط در رسیدن نیست، در همین حسرتِ خوردن هم هست.

 قدم‌هایم را که می‌شمُرم، همه به سمتِ تو هستند؛ اما این قدم‌ها، در همین اتاق، دورِ خودشان می‌چرخند؛ مثلِ یک چرخِ خیالی که هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسد.

جامانده‌ام، اما دلم، هر روز، از این کوچه‌هایِ بی‌نخل، تا خودِ کربلا را قدم می‌زند؛ کاش پاهایم هم، مثلِ دلم، اینقدر بی‌قرار بودند.

کبوترِ حرم، اگر به این شهرِ من رسیدی، بال‌هایت را تکان بده تا بدانم که پیامِ مرا به آقا رساندی؛ من اما، هیچ‌وقت، بال‌زدنِ کبوتری را در این آسمان ندیده‌ام.

همه از کربلا گفته‌اند، از ضریح گفته‌اند، از گنبد گفته‌اند؛ من اما، با تمامِ این حرف‌ها، یک سفرِ شنیدنی را در دلم ساخته‌ام که هیچ‌کس، جز خودم، آن را نمی‌بیند.

غبارِ کربلا، به این شهر نمی‌رسد؛ اما غبارِ دلتنگیِ من، آنقدر زیاد است که تمامِ این شهر، برایِ من، یک کربلایِ غبارآلود شده است.

اربعینِ امسال، من در میانِ جمعیتِ خیالیِ دلم، قدم می‌زنم؛ به هر کس که می‌رسم، می‌گویم: «یا حسین»؛ اما صدایم، در میانِ تنهاییِ خودم، گم می‌شود.

اشک‌هایم را برایِ تو می‌ریزم، اما می‌دانم که این اشک‌ها، هیچ‌وقت به خاکِ تو نمی‌رسند؛ پس آنها را به باد می‌سپارم تا شاید، یک ذره‌اش، به تو برسد و بگوید که من هنوز، منتظرم.

جاماندن، یعنی با خودت بگویی «سالِ دیگر» اما بدانی که هیچ‌سالِ دیگری، مثلِ امسال نیست؛ و این، بزرگ‌ترین حسرتِ جاماندگان است؛ حسرتی که هر سال، تازه‌تر می‌شود.

 امشب که ماه بر گنبدِ حرم می‌تابد، من در آسمانِ شهرِ خودم، یک ماهِ بی‌گنبد را نگاه می‌کنم و برایِ آن، گریه می‌کنم که چرا اینجا نیستم؛ چرا در آنجا نیستم.

ای کاروانِ اربعین، اگر از کنارِ خانه‌یِ من عبور می‌کنی، یک سلامِ خشک از من به آقا برسان؛ و بگو که یک بنده‌ی جامانده، هنوز منتظرِ نگاهِ کریمتان است.

بیابانِ دلم، از بیابانِ کربلا بی‌نخل‌تر است؛ اما عطشِ من، از عطشِ تمامِ زائرانِ آن بیابان، بیشتر است؛ چون آنها به آب می‌رسند و من، فقط به اشک.

 جاماندن، یعنی تمامِ شبکه‌هایِ اجتماعی را پر از عکسِ کربلا ببینی و خودت، با یک گوشیِ خالی از عکس، فقط داری اشک می‌ریزی برایِ کسی که ندیدی و شاید، هیچ‌وقت نبینی.

شمعِ وجودم را برایِ تو روشن کردم، اما در این خانه‌یِ دور، هیچ‌کس روشناییِ این شمع را نمی‌بیند؛ جز خودم و خدا و تو؛ و همین، برایِ من کافی است.

گاهی به خودم می‌گویم: شاید جاماندن، یک حکمت است؛ حکمتی که من، هر سال، با اشک‌هایم آن را می‌فهمم؛ که عشق، فقط در رسیدن نیست، در همین نرسیدنِ پُر از معنا هم هست.

طوفانِ اربعین، تمامِ دل‌ها را با خود می‌برد؛ اما من، مثلِ یک درختِ بی‌برگ، در میانِ این طوفان، ایستاده‌ام و فقط برگ‌هایِ حسرت را از دست می‌دهم؛ برگ‌هایی که هیچ‌وقت، به خاکِ کربلا نمی‌رسند.

جامانده‌ام از کاروان، اما دلم، در میانِ آن کاروان، یک زائرِ همیشگی است که هیچ‌کس نمی‌بیندش، اما خودش، همه‌چیز را می‌بیند؛ حتی ضریح را، از همین جا.

این جملات چه حسی را به جاماندگان منتقل می‌کنند؟

پاسخ: هم‌دردی با حسرت و ناراحتی، و امید به رسیدن در فرصتی دیگر.

یک جمله برای جامانده از اربعین چیست؟

پاسخ: «کربلا همیشه هست، اما دلم برای این اربعین تنگ می‌شود.»

چه متنی برای بیان دلتنگی از قافلهٔ اربعین مناسب است؟

پاسخ: «قدم هایتان را به نیابت از من در حرم بگذارید؛ من با دلم همراه شما هستم.»

آیا این متن‌ها امید هم دارند؟

پاسخ: بله؛ با تأکید بر اینکه «زمین، همیشه پای پیاده دارد» و اربعین تمامی ندارد.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.